کانال شعر و دکلمه کافه آرامش
Статистика- Последний пост
- 28 окт.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
همه ی آدم ها بتو درس میدهند از همه سپاسگزار باش زیرا هر کسی برای تو فضایی را خلق میکند تا متحول شوی، حتی کسانی که فکر میکنی با تو مخالف هستند و یا دشمنت هستند. دوستان، دشمنان، مردم خوب، مردم بد، موقعیتهای دلخواه، موقعیتهای ناخوشایند، همگی اینها فضایی را ایجاد میکنند تا بتوانی متحول شوی و یک بودا گردی. از کسانی که کمک کردهاند، از کسانی که مانع بودهاند، از کسانی که بیتفاوت بودهاند، از همه تشکر کن، زیرا تمام اینها با هم موقعیتی را میآفرینند تا بوداها زاده شوند. اشو
بیا با هم سخن از جان بگوییم ز گوش و چشمها پنهان بگوییم چو گلشن بیلب و دندان بخندیم چو فکرت بیلب و دندان بگوییم به سان عقل اول سر عالم دهان بربسته تا پایان بگوییم سخندانان چو مشرف بر دهانند برون از خرگه ایشان بگوییم کسی با خود سخن پیدا نگوید اگر جمله یکیم آن سان بگوییم تو با دست تو چون گویی که برگیر چو همدستیم از آن دستان بگوییم بداند دست و پا از جنبش دل دهان ساکن دل جنبان بگوییم بداند ذره ذره امر تقدیر اگر خواهی مثال آن بگوییم مولانا
در مسیرِ خود هزاران پیچ و خم دارم رفیق دردهایى تلخ اما تازه دَم دارم رفیق دوستان بىوفا بسیار اما در عوض دشمنانى با وفا و هم قسم دارم رفیق با همه نامهربانان مهربانى میكنم چون كه در قلبم خدایى محترم دارم رفیق من براى بهترین و بدترین بدخواه خویش آرزوهاى عجیبى در سرم دارم رفیق شیطنتهاى منِ دیوانه را جدى نگیر پشت این لبخندها سى سال غم دارم رفیق لا به لاى زخمهاى كهنه زخمات را بزن جا براى زخمهاى تازه كم دارم رفیق امید_صباغ_نو
تو میروی و دیدهٔ من مانده به راهت ای ماهِ سفرکرده خدا پشت و پناهت ای روشنیِ دیده سفر کردی و دارم از اشک روان آینهای بر سرِ راهت بازآی که بخشودم اگر چند فزون بود در بارگهِ سلطنتِ عشق، گناهت آیینهٔ بختِ سیهِ من شد و دیدم آیندهٔ خود در نگهِ چشمِ سیاهت آن شبنمِ افتاده به خاکم که ندارم بال و پرِ پرواز به خورشیدِ نگاهت بر خرمنِ این سوختهٔ دشتِ محبّت ای برق! کجا شد نگهِ گاه به گاهت؟
دل مبندم بر کسی ، چشم از جهان پوشیده ام ، من قمر ، من ماه را ، در آسمانها دیده ام ، چشمم از دیدار او ، روشنتر و ، روشنتر است ، من زگلشن ، شاه گلها ، شاه گلها چیده ام ، جان و دل را برده است و ، ماندم ام بی خویشتن .. آنچه گفتم صد چنانست بر دلم خندیده ام ، خورده ام از عشق ساغر، عاشق مستانه ام .. خوشتر از این باده کو ؟ نشنیده ام نشنیده ام ، از دلم چون دور گردد ؟ بر دلم پیوسته است ، دوستان ، خوشتر بگویم از دلم ببریده ام ، ای خوشا صیاد دل را ، صید کرد آخر مرا ، کیست میگوید ز ان صیاد دل ، رنجیده ام ، این حکایت کی توان گفتن ؟ که دل را تاب نیست ، سالها با چشم و دل ، از دور ی اش باریده ام ، گفته بودند پای در دامش نهادن آتش است .. تا نهم پایی به دامش ، تا سحر نالیده ام ، دیده میگرید روان ، از شوق وصلش در نهان ، گوییا صد جام می در میکده نوشیده ام ، بنده ی عشقست #راحم ، چون کنم ؟ دیوانه ام .. کس چه داند ؟ نرگس مخمور او را دیده ام ، راحم_تبریزی ✅
. در تنور عاشقی سردی مکن در مقام عشق، نامردی مکن لافِ مردی میزنی! مردانه باش در مسیر عاشقی، افسانه باش دین نداری، مردمی آزاده باش هر چه بالا میروی، افتاده باش در پناه دین، دکانداری مکن چون به خلوت میروی، کاری مکن عشق یعنی ظاهر باطن نما باطنی آکنده از نور خدا عشق یعنی عارفِ بیخرقهای عشق یعنی بندهی بیفِرقهای عشق یعنی آنچنان در نیستی تا که معشوقت نداند کیستی عشق یعنی ذهن زیباآفرین آسمانی کردنِ روی زمین عشق گوید مست شو گر عاقلی از شراب غیر انگوری ولی هر که با عشق آشنا شد ، مست شد وارد یک راه بی بنبست شد کاش در جامم شرابِ عشق باد خانهی جانم خرابِ عشق باد هر کجا عشق آید و ساکن شود هر چه ناممکن بوَد، ممکن شود در جهان هر کار خوب و ماندنیست ردّپای عشق در او دیدنیست شعرهای خوبِ دیوان جهان سِرّ عشق است و سرود عاشقان « سالک آری ...؛ عشق رمزی در دل ست شرح و وصفِ عشق کاری مشکل است عشق یعنی شور هستی در کلام عشق یعنی شعر، مستی، والسلام مجتبی_کاشانی
هر چه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد و نرفت از دل من مهر و وفا ، بدتر شد مثلا خواستم این بار موقر باشم و به جای «تو» بگویم که «شما» ، بدتر شد این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد بلکه برعکس ، فقط رابطه ها بدتر شد آسمان وقت قرار من و تو ابری بود تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد چاره دارو و دوا نیست که حال بد من بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد ... پرستو بخشی
رنج فهمیدن به من آموخت فهمیدن خطاست روز و شب دائم سوال از خویش پرسیدن خطاست مثل مردم بی تفاوت باش و چشمت را ببند ساده دل! در سرزمین کورها دیدن خطاست تا که میرنجیم اَنگِ زود رنجی میزنند زود رنجاندن روا و زود رنجیدن خطاست گاه گاهی پیک های لطف را باید شمرد بی حساب از بادهی احساس بخشیدن خطاست مثل باران بودم و این روزها فهمیده ام روی خاک خشک و بی محصول باریدن خطاست گاه تلخی ها به لطف صبر شیرین میشود میوه های کال را از شاخه ها چیدن خطاست مهدی جوینی
🤩شـــــعــــــر🤩 در نگارستان قلبم غالبا کم بوده ای مثل یک شعر بلندی در دل غم بوده ای مثل آن طفلی که از مادر جدا افتاده بود کودکی تنها٬ رها در کوی عالم بوده ای در دل این شعر هایم با سکوتی ماندگار مانده ای آری ولی در واژه درهم بوده ای مثل حوا خواستی من را ولی با این وجود اشتباه تازه ای در پای آدم بوده ای بسته ای چشمان خود را روبرویم توی عکس باز هم زیبا ترین در قاب خاتم بوده ای رخنه کردی در میان خورده های قلب من میکشیدی آه در بغضم دمادم بوده ای مثل آبانماه سردی مثل آن باران تند آنقدر باریده ای در زجر و ماتم بوده ای روی تاول های احساس مرا وا میکنی خوب میدانم به جای زخم مرهمبوده ای ✅
شهریور چه عاشقانه روزهایش را ورق میزند تا برسد به پاییز مجالی نیست باید رنگ ها را مهمان برگ ها کرد پاییز می آید و باز شهریور میماند و عاشقیهایش
سر میکشم در آینه، حیرانم از خودم بر من چه رفته است که پنهانم از خودم؟ خود را مرور میکنم و فکر میکنم من جز حدیث رنج چه میدانم از خودم؟ عمریست هرچه میکشم از خویش میکشم باید دوباره روی بگردانم از خودم آن رهبرم که گرچه همه رهروم شدند برگشته در هوای تو ایمانم از خودم باید دگر به خویش بگویم که عاشقم تا کی همیشه چهره بپوشانم از خودم؟ از تن به تیغ عشق سرم را جدا نما تا چهرهای دوباره برویانم از خودم هر روز میروم سر آن کوچه قدیم آن قدر پرشتاب که که میمانم از خودم شاید دگر نبینم اما برای توست این آخرین ترانه که میخوانم از خودم امشب چگونه از تو بگویم؟ چگونه؟آه! چیزی ندارم از تو، پشیمانم از خودم محمدسعید میرزایی
. امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم، کسی یار کسی نیست هر مرد شتر دار اویس قرنی نیست هر شیشه ی گلرنگ عقیق یمنی نیست هر سنگ و گلی گوهر نایاب نگردد هر احمد و محمود رسول مدنی نیست بر مرده دلان پند مده خویش نیازار زیرا که ابوجهل مسلمان شدنی نیست با مرد خدا پنجه میفکن چو نمرود این جسم خلیل است که آتش زدنی نیست خشنود نشو دشمن اگر کرد محبت خندیدن جلاد ز شیرین سخنی نیست مولانای_جان
. کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی نگاه دار دلی را که بردهای به نگاهی مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد چه مسجدی چه کنشتی، چه طاعتی چه گناهی مده به دست سپاه فراق ملک دلم را به شکر آن که در اقلیم حسن بر همه شاهی بدین صفت که ز هر سو کشیدهای صف مژگان تو یک سوار توانی زدن به قلب سپاهی چگونه بر سر آتش سپندوار نسوزم که شوق خال تو دارد مرا به حال تباهی به غیر سینهٔ صد چاک خویش در صف محشر شهید عشق نخواهد نه شاهدی، نه گواهی اگر صباح قیامت ببینی آن رخ و قامت جمال حور نجویی، وصال سدره نخواهی رواست گر همه عمرش به انتظار سرآید کسی که جان به ارادت نداده بر سر راهی تسلی دل خود میدهم به ملک محبت گهی به دانهٔ اشکی، گهی به شعله آهی فتاد تابش مهر مهی به جان فروغی چنان که برق تجلی فتد به خرمن کاهی ✅
چشم وا کردم و دیدم که وجودم "تو شدی" دفتر پر غزل خاطره هایم "تو شدی" درسرم نیست بجز حال و هوای تو و عشق شادم از اینکه همه حال و هوایم"تو شدی" درد من دوری از توست،بغل وا کن تا که بگویم به همه قرص و دوایم"تو شدی" دورم از دین خودم....قبله ی من گم شده و معبد و قبله ی من....ذکر دعایم "تو شدی"... 🌹🌷🌹
غنچہ ے بنشستہ دراشعار من؛صبحت بخیر! چشمهایت هستہ ے افڪار من؛صبحت بخیر! خندہ ے لبهاے تو شیرینے دنیاے من قبلگاہ و محرم اسرار من؛ صبحت بخیر! باز دم هاے تو شد دم هاے شورانگیر من با توام شیرین ترین دلدار من؛ صبحت بخیر! حس خوب بودنے در عصر سیمانے و سنگ پیچڪ پیچیدہ بر گفتار من؛ صبحت بخیر! ماہ شبهاے من و خورشید روز روشنم بے حضورت هم خدا انڪار من؛ صبحت بخیر! تا ڪہ باران میشوے خیس از حضورت میشوم اے دلیل رویش آثار من؛ صبحت بخیر! ✅
ای آنکه مرا بُرده ای از یاد، کجایی؟ بیگانه شدی، دست مریزاد، کجایی؟ در دامِ توأم، نیست مرا راهِ گریزی من عاشقِ این دام و تو صیّاد کجایی؟ محبوس شدم گوشهٔ ویرانهی عشقت آوارِ غمت بر سرم افتاد، کجایی؟ آسودگیام، زندگیام، دار و ندارم در راهِ تو دادم همه بر باد، کجایی؟ اینجا چه کنم؟ از که بگیرم خبرت را؟ از دستِ تو و نازِ تو فریاد، کجایی؟ دانم که مرا بی خبری میکشد آخر دیوانه شدم خانه ات آباد، کجایی؟ پریناز_جهانگیر ✅
دلم تنگست این شبها،یقین دارم که میدانی صدای غربت من را،ازاحساسم تومیخوانی شدم ازدردتنهایی،گلی پژمرده وغمگین ببارای ابرپاییزی که دردم راتومیدانی میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم چراای مرکب عشقم،چنین آهسته میرانی؟ تپش های دل خسته چه بیتاب و هراسانند به من آخر بگو ای دل، چرا امشب پریشانی؟ دلم دریای خون است و پرازامواج بی حاصل درون سینه ام آری ، تو آن موج هراسانی همواره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن چه فرقی می کند اما ، تو که این را نمی دانی
زیبا زیبا هواے حوصلہ ابرے است چشمے از عشق ببخشایم تا رود آفتاب ، بشوید دلتنگے مرا زیبا زیبا هنوز عشق در حول و حوش چشم تو مے چرخد از من مگیر چشم دست مرا بگیر و ڪوچہ هاے محبت را با من بگرد یادم بدہ چگونہ بخوانم تا عشق در تمامے دل ها معنا شود یادم بدہ چگونہ نگاهت ڪنم ڪہ تُردے بالایت ، در تندباد عشــق ، نلرزد زیبا آنگونہ عاشقم ڪہ هر نفسم شعر است زیبا چشم تو شعر چشم تو شاعر است من دزد شعرهاے چشم تو هستم زیبا ڪنار حوصلہ ام بنشین بنشین و مرا بہ شط غزل بنشان بنشان مرا بہ منظرہ ے عشق بنشان مرا بہ منظرہ ے باران بنشان مرا بہ منظرہ ے رویش من سبز میشوم زیبا ستارہ هاے ڪلامت را در لحظہ هاے ساڪت عاشق بر من ببار بر من ببار تا ڪہ برویم بهاروار زیبا ، زیبا تمام حرف دلم این است من عشق را بہ نام تو آغاز ڪردہ ام در هر ڪجاے عشــق ، ڪہ هستی آغاز ڪن مرا...! ✅
چند خطی گله دارم ز غمت میخوانی؟ تـا تـه ایـن غـزلم خیره به من میمانی؟ خبرت هست نفس در دلِ من تنگ شده؟ خبرت هست که هم دردی و هم درمانی؟ خبرت هست که در تنگهی دریایِ جنون ساحل امن منی،،،موجِ منی،،،طوفانی؟ تنِ تو قبله و چشمانِ تو قرآن من است پـایـهیِ کـفـر مـنـی،،،از طـرفی ایمـانی "فَتَبارَک"...که خدا گفت به چشمانِ تو گفت شـأن نـازل شـدن آیـهای از قـرآنی عشقت آلوده به خونم شده جریان دارد وَ تو چون روح به تن،،، مستتری در جانی بس تبر زد به تنم خاطرههایت شب و روز مُرد،،،افتاد،،، زمین خورد دلم،،،میدانی؟
انگار که از مشت قفس رستی و رفتی یکباره به روی همه در بستی و رفتی هر لحظه همراهی ما خاطرهای بود اما تو به یک خاطره پیوستی و رفتی نفرین به وفاداریات ای دوست که با من پیمان سر پیمان شکنی بستی و رفتی چون خاطره غنچه پرپر شده در باد در حافظه باغچهها هستی و رفتی جا ماندن تصویر تو در سینه من! آه! این آینه را آه که نشکستی و رفتی • فاضل نظری .... ✅