tgindex
مابیغمانِْ‌مست

مابیغمانِْ‌مست

Статистика
@Mabighamanemastперсидский

اندر‌/دل‌آتش‌درآ/پروانه‌شو

Последний пост
5 мая 2025 г.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
562
−1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 539
19 постов
Вовлечённость
273,8%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • https://youtube.com/@rend-ans?si=XPFY9TCBkMXD1gGf

  • خب از اونجایی که به اون اکانتم دسترسی ندارم روزشمار مرگ این کانال شروع شده؛ اینجا برام خیلی معنی‌داره نمی‌دونم پنج شیش سال دیگه وقتی نزدیک سی سالگی بشم و این کانال و ببینم چه حسی خواهم داشت یا حتی بعدتر از اون اما اینجا برام تداعی‌گر خیلی از اتفاقا و تجربیاتیه که از ۱۹ تا ۲۴ سالگیم داشتم یجورایی با این کانال بزرگ شدم آدم‌ها و رفقا و حتی روابط عاشقانه‌ای رو این کانال منشأ شروع شد یادآور اون شور و هیجانیه که اون اوایل داشتم اون حس بی‌نظیر پسری که می‌خواست دنیا رو فتح کنه هنوزم نمی‌دونم با این کانال بزرگ شدم یا این کانال با من یا اصلا جدا کردنشون کار عبثیه اما داستان من و بیغمان مست همینجا تموم میشه و علیرضا باید بره انگار دارم با جنازه‌ی ۱۸ تا ۲۴ سالگیم برای بار آخر حرف می‌زنم اما.. بگذریم حرف زیاده و حوصله‌ی مستمع تنگ خلاصه اینکه اگر خواستین ازم سراغ بگیرین باید بگم یه چنل یوتوب ساختم و تقریبا نه ماهشه اینم یه پست تبلیغاتی برای اون نیست هیچ وقت نخواستم تبلیغ کنم و بدم میاد از این کار اما لینکش و می‌ذارم و در ادامه که آره روزها و شب‌های زیادی ما بیغمان مست محل امن دیوانگی من بود اما به نظر میاد شیدایی خجسته‌ام از من ربوده شده و البته خب شایدم هیچ وقت نداشتمش و فقط یه توهم بود اما به هر حال وقتی غبار حادثه خوابید بر سنگ گور من بنویسید یک جنگجو که در آرزوی شیدایی خجسته‌ بود.

  • The owner of this channel has been inactive for the last 18 months. If they remain inactive for the next 9 days, they may lose their account and admin rights in this channel. The contents of the channel will remain accessible for all users.

  • در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد؟ که سعیِ من و دل باطل بود

  • سرنوشت کار خود از من چه می‌پرسی؟ مپرس عشق می داند اسیر انجام و آغاز تو را

  • سودای سرِ زلفش در سایۀ خود دیدم

  • در خواب شدم لعلِ توام پیشِ نظر بود بیدار شدم دیده پر از خونِ جگر بود

  • و غم آنقدر صریح و فصیح که نیشتر بخلد بر مغز استخوان و ریش کند تمام قلب تا سرحد شرحه‌شرحه‌گی؛ جان من، جان من، جان من، جان من، جان من، جان من، جان من، جان من، جان من، جان من، جان من، جان من، جان من... من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود.

  • без подписи

  • شاید باید در ستایش ناامیدی قلم فرسایید ناامیدی البته نه در معنی رمانتیک کلمه با این معنی که ما بگا رفته ایم و کاری نمی‌توان کرد به این معنی که ما بگا رفته ایم و با پذیرش این چه باید کرد امید در بطن خود نوید آینده‌ای را می‌دهد که خوب است که شرایط مهیاست که…

  • شاید باید در ستایش ناامیدی قلم فرسایید ناامیدی البته نه در معنی رمانتیک کلمه با این معنی که ما بگا رفته ایم و کاری نمی‌توان کرد به این معنی که ما بگا رفته ایم و با پذیرش این چه باید کرد امید در بطن خود نوید آینده‌ای را می‌دهد که خوب است که شرایط مهیاست که همه چیز درست می شود یا اجالتا؛ «درست میشه ایشالا»ی خودمان اما خبر خوب این است که هیچ چیز قرار نیست درست بشود و ما هر آنچه داریم همین است که می‌بینی دقیقا همین لحظات بگا رفته‌ی معمولی و حال ای مرد خردمند بیندیش که با همین بگا رفتگی معمولی چه خواهی کرد بی‌آنکه چشمت را ابلهانه بدوزی به آینده‌ای که نخواهد آمد؛ آری فرزند من گفتم ناامید باش یا شاید باید بگویم «کص خوار» همه‌اش هم امید و هم ناامیدی هر دو به یک میزان کیریست ما موجوداتی ابلهیم و البته خبر خوب این است محدود و وقتی اسم از محدودیت می‌آید باید بدانی یعنی ناقصی و وقتی از نقص صحبت به میان می‌آید باید بدانی مردنی هستی و جالب‌تر از همه‌ی این خزعبلات و ترهات همین مرگ است البته که می‌توانم تا خود صبح ابد برایتان از علاقه‌ام به این سیاهی فوق‌العاده هیجان‌انگیز بنویسم؛ بگذریم صحبت از ناامیدی بود و از این می‌گفتم که توئه کونده پرروی خود کص گیر آور همیشه در این توهمی که بالاخره اوضاع درست می‌شود سر و سامان می‌گیرد بالاخره می‌آید فرشته و زن دیو سپوخته خواهد شدن اما زهی خیال محال که نه فرشته‌ای می‌آید و نه زن دیوی قرار است به سپوختن رود دوست عزیزم ما بگا رفته ایم و بگاتر هم خواهیم رفت و این همین لحظه آخرین لحظه‌ایست که شاهد این بگا رفتن هستی بلند شو و با رقص آنگونه که زوربا می‌گفت این بگایی را جشن بگیر و البته می‌توانی زوزه هم بکشی که چقدر بدبختی و هیچکس قرار نیست به کمکت بیاید و دست‌های پلشتت را بگیرد از ناامیدی می‌گفتم و فوایدش از اینکه چشم‌هایت را باز کنی و ببینی هیچ آینده‌ای که در آن زیدی مه‌رو برایت آغوش و لنگ توامان باز کند و تو آنگونه که در سکوی فخیمه‌ی پورن‌هاب در حالی که دستت آغشته به تفو بود به گاییدنش اشتغال یابی نه عزیز من دنیا اینگونه‌ها که تو می‌اندیشی نه سرویس ارائه کرده به کسی نه خواهد کرد توئه کونده پررو هم استثنا نیستی از ناامیدی می‌گفتم و خواص کثیرش که البته ذات مواجهه با ناامیدی چشم در چشم شدن با مرگ است با اینکه بفهمی توئه نفهم الاغ بر لبه‌ی هستی ایستاده‌ای دقیقا بر لبه‌ی هستی یک قدم پس‌تر مرگ است و نیستی هر چه هست همین لبه‌ی به قطر تیغ کاتاناست و هر چه می‌خواهی بکنی دقیقا همینجا معنی دارد تو بر این لبه با تمام نقص‌هایت با تمام کوچکیت با تمام بلاهتت با تمام محدود بودنت با تمام ناتوان بودنت با تمام بی‌سواد بودنت تمامش همینجاست دقیقا بر همین لبه پس از آن «هیچ» است «نیستی‌»ست اگر ناامیدانه آنگونه که گفتمت بنگری حال موضوعیت می‌یابد حیات موضوعیت می‌یابد نه آنگونه ابلهانه و کودکانه که تا امروز می‌اندیشیدی که بالاخره روزی در آینده خواهد رسید که حیات من شروع شود روزی که دیگر محدود نیستم روزی که دیگر ناقص نیستم این امیدها سایرن‌های بحر تباهی‌اند تو همیشه ناقصی و این لحظه همیشه آخرین لحظه‌ست و مرگ تنها دوستیست که می‌توان به او اعتماد کرد که هیچ‌گاه تنها نخواهدت گذاشت و در آخر آنگونه به آغوشت می‌کشد که خدا هم در انعقاد فراق بینتان ناتوان است.

  • تنها مردگان پایان جنگ را دیده‌اند.

  • без подписи

  • ز دل، جانا، غم عشقت رها کردن توان؟ نتوان ز جان، ای دوست، مهر تو جدا کردن توان؟ نتوان اگر صد بار هر روزی برانی از بر خویشم شد آمد از سر کویت رها کردن توان؟ نتوان مرا دردی است دور از تو، که نزد توست درمانش بگویی تو چنین دردی دوا کردن توان؟ نتوان دریغا! رفت عمر من، ندیدم یک نفس رویت کنون عمری که فایت شد قضا کردن توان؟ نتوان رسید از غم به لب جانم، رخت بنما و جان بستان که پیش آن رخت جان را فدا کردن توان؟ نتوان چه گویم با تو حال خود؟ که لطفت با تو خود گوید که: با کمتر سگ کویت جفا کردن توان؟ نتوان عراقی گر به درگاهت طفیل عاشقان آید در خود را به روی او فرا کردن توان؟ نتوان

  • نقی به طاقت از این غم نمی‌توان جان برد که اول از دل ما طاقت و توان بردند

  • без подписи

  • Ebi – Pooste Shir

  • گفتی: «به سرزمینی دیگر خواهم رفت، به دریاهای دیگر شهری بهتر خواهم یافت، شهری که در آن هر تلاش من محکوم به شکست نباشد، شهری که قلبم چون مرده‌ای دفن‌شده نباشد تا کی باید ذهنم در این تباهی باقی بماند؟ هر جا که نگاه می‌کنم، فقط ویرانه‌های سیاه زندگی‌ام را می‌بینم، اینجا، جایی که سال‌ها زندگی‌ام را نابود کرده و هدر داده‌ام.» تو هیچ مکان جدیدی پیدا نخواهی کرد؛ هیچ دریای دیگری نمی‌یابی شهر تو را دنبال خواهد کرد تو همان خیابان‌ها را خواهی گشت و در همان محله‌ها پیر خواهی شد؛ موهایت در همان خانه‌ها سفید خواهد شد همیشه به این شهر خواهی رسید به جای دیگری امید نداشته باش هیچ کشتی‌ای برایت نیست، هیچ راهی وجود ندارد همان‌طور که زندگی‌ات را اینجا، در این گوشه کوچک ویران کردی، در تمام دنیا هم آن را نابود خواهی کرد

  • پریشانی زیادت باد و البته اشتیاق فراموشت نشود فرزند عشقی و خلف بایدت بود سنگین است امانت بر بازوانت هوش دار تا نلغزدت پای و البته مهم‌تر دل و جان تا آتش وجودت را ملال نیالاید؛ نور و شعر بدرقه‌ی راهت.

  • بیست و سه سال پریشانی.