tgindex
"مَدکَپتوپیا | MadcapTopia"

"مَدکَپتوپیا | MadcapTopia"

Статистика
@MadcapWritesКартинкиперсидский

ᴀ ᴘᴜʙʟɪᴄ ᴊᴏᴜʀɴᴀʟ: "آگاهیِ زاده از جنون و جنونِ برخاسته از آن." ------------------------------ "تمامی نوشته‌ها و کپشن‌ها متعلق به نویسندگان است؛ لذا کُپی تنها در صورت ذکر منبع مجاز می‌باشد." ------------------------------ +ᴀᴅᴍɪɴs: ت.ی/ᴍᴀᴅᴄᴀᴘ- -ɢᴏᴏᴅᴍᴀɴ/ک.ک

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
4
Всего постов
24
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Картинки
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 273
−6 за 3 дн.
Сутки
−6
−0,47%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 083
23 постов
Вовлечённость
85,1%
к подписчикам
Постов в день
0,6
всего 24
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
356
1/48двое суток
407
1/72трое суток
440

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • видео или голосовое, без подписи

  • -Gladiator, 2000📽 -MadcapWrites

  • زیبایی را در چه می‌دیدم؟ آنچه تا به حال شناخته و آموخته بودم؟ و یا آنچه که هرگز حتی قادر به تخیّل و تجسمش هم نبوده‌ام؟ جوابش را نمی‌دانم، اما تو زیبا بودی. بر طبقِ معیارهای دیروزم که دستخوش تغییر شدند، معیارهای امروزم که آن‌ها نیز همراه با گذرِ زمان از سر…

  • ‍ 《‍سالومه و یحیی؛ رقصی که به قیمت جان پیامبر تمام شد‌.》 ماجرای اعدام "یحیی تعمیددهنده"، یکی از تلخ‌ترین روایت‌های سنتِ یهودی-مسیحی است که در دل خود، آمیزه‌ای از سیاست، کینه‌ورزی خانوادگی و تقدس را جای داده است. بر اساس روایتهای انجیلیِ سدهٔ نخست میلادی، یحیی، ازدواجِ "هیرودیس آنتیپاس"، فرمانروای جلیل، را با "هیرودیا" به‌شدت محکوم کرد؛ چراکه هیرودیا قبلاً همسرِ "فیلیپ"، برادرِ هیرودیس، بود. همین محکومیتِ صریح بود که یحیی را به زندانِ هیرودیس انداخت. اما "یوسفوس فلاویوس"، مورخ یهودی-رومی، انگیزهای دیگر برای این ماجرا ارائه می‌دهد. به باور او، هیرودیس یحیی را از روی دلخوریِ اخلاقی به زندان نینداخت؛ بلکه ترس از محبوبیتِ عظیمِ یحیی و هراس از شورشِ مردمی، علتِ اصلیِ این تصمیمِ سیاسی بود. به روایتِ انجیل، شبِ جشنِ هیرودیس، دخترِ هیرودیا (که در تاریخنامهٔ یوسفوس فلاویوس، به نامِ "سالومه" ثبت شده) با رقصی زیبا و گیرا، پادشاه را به وجد آورد و او را بر آن داشت تا سوگند بخورد هر چه بخواهد، دریغ نخواهد داشت. سالومه پس از مشورت با مادرش، سرِ یحیی را بر سینی خواستار شد. هیرودیس، هرچند دلش به درد آمد، اما در چنگالِ سوگندی که خورده بود و نمی‌خواست در برابرِ مهمانانش آبرویش برود، ناچار به اجابتِ این خواهشِ هولناک شد. جشنی که با شادی آغاز شده بود، با مرگی تلخ به پایان رسید. در نگاهِ تاریخی، این روایت تنها به آنچه در انجیل آمده، محدود نمی‌شود. یوسفوس روایت می‌کند که پس از چندی، هیرودیس در جنگی با پادشاهِ نَبَطیها به سختی شکست خورد و بسیاری از یهودیان، این واقعه را کیفرِ الهی بر کشتنِ یحیی پنداشتند. سالومه نیز، برخلاف آنچه در آثارِ هُنریِ بعدین میبینیم، پایانی عادی داشت؛ او دو بار ازدواج کرد و تا اواسطِ قرنِ یکمِ میلادی زیست و نه عذابِ وجدانی در کار بود و نه مرگی هولناک. رقصِ هفت‌پرده و آن سرنوشتِ غم‌انگیز، تنها حاصلِ ذهنِ خلاقِ هنرمندانِ دوره‌های بعدی (مانند "اسکار وایلد") است و هیچ پشتوانه‌ای در انجیل یا تاریخ ندارد. سخنِ پایانی آنکه، ورق زدنِ متونِ تاریخی، تصویری جز یک قتلِ سنجیده و سیاسی پیش روی ما نمی‌گذارد. هیرودیا، با هوشمندی، رقصِ دخترش را به ابزاری برای به دام انداختنِ هیرودیس در بندِ سوگندش تبدیل کرد. هیرودیس نیز، با وجودِ اندوهی که از این درخواست داشت، آبرو را بر حقیقت ترجیح داد و تن به این قتل ناعادلانه داد. یحیی، بی‌آنکه گناهی داشته باشد، در میانه این کشمکشِ دیرینه میانِ سلطه و صداقت، جان بر سرِ حقیقت نهاد. -منابع: ۱. کتاب مقدس، انجیل متی، فصل ۱۴، آیات ۳ تا ۱۱. ۲. کتاب مقدس، انجیل مرقس، فصل ۶، آیات ۱۷ تا ۲۸. ۳. یوسفوس فلاویوس، عتیقات یهود، کتاب ۱۸، فصل ۵، بندهای ۱ تا ۲. ۴. وایلد، اسکار، سالومه (نمایشنامه)، ۱۸۹۳. ۵. اشتراوس، ریچارد، سالومه (اپرا)، ۱۹۰۵. -Salome with the Head of John the Baptist -Artist: Caravaggio -MadcapWrites

  • 8 авг.8833716

    《نیم‌دانش، بلای جانِ آگاهی!》 کسانی که از هر شاخه دانش تنها چند برگ می‌چینند، اغلب گمان می‌برند که از همه چیز آگاه‌ترند. غافل از اینکه ناقص‌دانی، خود آفتِ فهم درست است. ذهنِ ناآشنا به ژرفای یک علم، هرگز به درستیِ آن دست نمی‌یابد و ناگزیر به برداشت‌های نادرست و تحلیل‌های لغزان دامن می‌زند. چنین افرادی، با کوله‌باری از خودبزرگ‌بینی، به خود اجازه می‌دهند که بر دیگران خرده بگیرند. در عین حال، هر روز بیش از پیش در گردابِ غرور فرو می‌روند. بی‌گمان، هر کس حق دارد هر آنچه را که به آن عشق می‌ورزد، با شوق و شور دنبال کند. اما درد از جایی آغاز می‌شود که تازه‌واردِ یک راه، پندارد که به پایان رسیده است! او با این پندارِ واهی، پیش از آنکه ریشه در دانشی بدواند، به شاخه‌ای دیگر می‌پرد. داده‌های ناقصِ نخستین را با اطلاعات نارسِ دومین درمی‌آمیزد. حاصل این آمیزش، چیزی جز "تحلیل‌های شترگاوپلنگی" نیست. آمیخته‌ای که هم خودش را و هم دیگران را به تاریکیِ جهل و تعصب می‌کشاند و نخستین قربانی این جهل‌مرکب، خودِ اوست. در سوی دیگر، آن که دانشی را تا ژرفای‌اش پیموده، نیک می‌داند که هنوز در آستانه نادانی ایستاده است. همان‌گونه که "ابوسعید ابوالخیر"، عارف و شاعر نامدار قرن چهارم، سروده است: "دل گرچه درین بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست و بسی موی شکافت گرچه ز دلم هزار خورشید بتافت آخر به کمال ذره‌ای راه نیافت" این ابیات، تلخ‌ترین و شیرین‌ترین حقیقتِ دانش‌آموزی را بازمی‌گویند: هر چه بیشتر می‌دانی، بیشتر به ناچیزیِ خویش پی می‌بری. -ک.ک(Goodman) -MadcapWrites

  • 7 авг.978387

    از دست دادنِ همیشگی آن‌ها که تا همین دیروز به نام یا به کامت بوده‌‌اند قصّه‌ای دیگر است، امّا آیا تا به‌ حال آنانی را از دست داده‌ای که هیچ‌گاه حتی به دستشان هم نیاورده بودی؟ آدمی در این نقطه نمی‌داند باید دلتنگ باشد یا دل‌چرکین، نمی‌داند غصه‌ی آن روزهایی را بخورد که هرگز جز در خیال او واقع نیامدند یا غصه روزهای بعدی را که دیگر حتّی همان نخِ پوسیده و اتصالِ نصفه‌نیمه هم وجود ندارد. شاید نیازی نباشد دیگری را داشت تا حتماً بتوان او را دوست داشت، گاه صدای دُهل باید از دور به گوش برسد تا زیبایی‌اش ماندگار باشد و این آخرین تصویر از آدمی، هنگامی که تا سالیان باقی به‌ خاطر آورده می‌شود، زیباتر از آن نزدیکی‌های ناممکن و برهم‌زننده‌ی خیالات باشد... . -ت.ی(Madcap) -MadcapWrites

  • 6 авг.1 0983112

    - از کتابِ "حقیقت و افسانه" - نوشته‌ی "برتراند راسل" -MadcapWrites

  • 4 авг.1 3213214

    در دلِ خاکستری که از تنِ سوخته ما برجای مانده، نه عطر، که دود را به سینه می‌کشیم و هر روز، چون چرخِ ماشینی بی‌جان، یک الگوریتمِ خاموش را تکرار می‌کنیم، بی‌هیچ، تهی، پوچ، چون پژواکی در چاه؛ و من در انتهای این افقِ بسته، چشم به روزنه‌ای دوخته‌ام، شاید رهایی باشد، شاید فریب، شاید آن سوی دیوار هم هیچ‌چیز جز دروغی دیگر نباشد، اما من همچنان، به امیدِ خود، دروغ می‌گویم. -Progressive Rock٫ Doom Metal -MadcapWrites

  • 4 авг.1 1621110

    اگه می‌تونستید با ۳تا از شخصیت‌های تاریخی/مشاهیر ملاقات کنید، اون ۳ نفر کیا بودن؟

  • 3 авг.1 3283110

    در این بخش از "گلشن راز"، شاعر به رابطه تفکر، عقل و شناختِ حق نظر افکنده است. "شیخ محمود شبستری" نخست تفکّر را در قالبی عقلی، حرکت از دانسته به نادانسته می‌داند، ولی بی‌درنگ بر کوتاهیِ خرد در شناختِ حق تأکید می‌گذارد. به باور او، اندیشه آدمی تا اثباتِ واجب‌الوجود راه دارد، اما درکِ ذاتِ نامتناهی، هرگز با استدلالِ عادی به دست نمی‌آید. از این رو، حرکتِ فکریِ شاعر از استدلال و برهان آغاز می‌گردد و سرانجام به شهود و معرفتِ عارفانه می‌انجامد؛ آنجا که عارف، حقیقت را نه با قیاس و مثال، بلکه با تماشای نورِ هستی در می‌یابد و بی‌پرده به نظاره‌اش می‌نشیند. "مرا گفتی بگو چِبْوَد تفکّر کز این معنی بماندم در تحیّر تفکّر رفتن از باطل سوی حق به جزو اندر بدیدن کلِّ مطلق حکیمان کاندر این کردند تصنیف چنین گفتند در هنگامِ تعریف که چون حاصل شود در دل تصوّر نخستین نامِ وی باشد تذکّر وز او چون بگذری هنگامِ فکرَت بوَد نامِ وی اندر عُرف عِبْرَت تصوّر کان بود بهرِ تدبّر به نزدِ اهلِ عقل آمد تفکّر ز ترتیبِ تصوّرهای معلوم شود تصدیقِ نامفهومْ مفهوم مقدّم چون پدر، تالی چو مادر نتیجه هست فرزند، ای برادر ولی ترتیبِ مذکور از چه و چون بود محتاجِ استعمالِ قانون دگرباره در آن گر نیست تأیید هر آیینه که باشد محضِ تقلید رهِ دور و دراز است آن رها کن چو موسیٰ یک زمان ترکِ عصا کن درآ در وادیِ ایمن زمانی شنو «انّی انا الله» بی‌گمانی محقّق را که وحدت در شهود است نخستین نَظْره بر نورِ وجود است دلی کز معرفت نور و صفا دید ز هر چیزی که دید اول خدا دید بوَد فکرِ نکو را شرطِ تجرید پس آنگه لمعه‌ای از برقِ تأیید هر آنکس را که ایزد راه ننمود ز استعمالِ منطق هیچ نگشود حکیمِ فلسفی چون هست حیران نمی‌بیند ز اشیا غیرِ امکان از امکان می‌کند اثباتِ واجب از این حیران شد اندر ذاتِ واجب گهی از دور دارد سیرِ معکوس گهی اندر تسلسل گشته محبوس چو عقلش کرد در هستی توغّل فرو پیچید پایش در تسلسل ظهورِ جملهٔ اشیاء به ضدّ است ولی حق را نه مانند و نه نِدّ است چو نبوَد ذاتِ حق را ضدّ و همتا ندانم تا چگونه دانی او را! ندارد ممکن از واجب نمونه چگونه دانیش آخر چگونه؟ زهی نادان که او خورشیدِ تابان به نورِ شمع جوید در بیابان" - گلشن راز، بخش چهار: جواب، شیخ محمود شبستری -MadcapWrites

  • 2 авг.1 3423714

    غالباً سکوت و کوتاه آمدن آدم‌ها را دلیلی بر امن و امان بودن اوضاع ترجمه کرده‌اند؛ سکوت یعنی می‌توان تا بی‌نهایت تاخت چرا که دیگری چیزی نمی‌گوید که مانع از "یک طرفه قاضی رفتن" من شود. اما گاه سکوت چنین معنایی ندارد؛ گاه سکوت یعنی دیگری تمامی دادگاه‌هایش را رفته و حکم را هم پیشاپیش صادر کرده است؛ و تنها، خسته‌تر از آن است که برای هزارمین بار لب بگشاید و از پروسه‌ای بگوید که تا پیش از این، توجه دوطرفه را می‌طلبید و حال، خود از فرط خستگی، تمامش را تنهایی به دوش کشیده است. -ت.ی(Madcap) -MadcapWrites

  • 1 авг.1 472338

    "یکی از پسرانِ هارون‌الرَّشید پیش پدر آمد خشم‌آلود، که فلان سرهنگ‌زاده مرا دشنامِ مادر داد. هارون ارکان دولت را گفت: جَزایِ چنین کس چه باشد؟ یکی اشاره به کُشتن کرد و دیگری به زبان بُریدن و دیگری به مُصادره و نفی. هارون گفت: ای پسر! کَرَم آن است که عفو کنی…

  • 29 июл.1 3604215

    برساختِ عشق، به‌ویژه در زیست‌جهان پسامُدرن، بیش از آنکه بر ارضای "نیاز" استوار باشد، بر ساختارِ "میل" بنا نهاده شده است. ما غالباً شیفته دیگری می‌شویم زیرا گمان می‌کنیم که او، حامل و تکامل چیزی است که فقدان‌های وجودی و آن تُهی بودن‌ها را معنا می‌بخشد، همان‌ علّتی که برای این معلول‌ها می‌جوییم؛ حال آنکه دیگری نیز همچو ما، موجودی‌ست که تمام آنچه که دارد همان خلاء‌هایی‌ست که خود نیز از ما طلب می‌کند. شاید زیبایی عشق نه در وعده کامل شدن، بلکه در همین ناتمامیِ مشترک نهفته باشد؛ در تلاقی و همسویی دو سوژه که هر یک حاملِ کمبود خویشتن‌اند و با این وجود، دیگری را به افقِ میل به کمال بدل می‌سازند تا هر دو راهی آن آرمانشهر دست‌نیافتنی گردند، و یا به تعبیر زیبا و دقیق‌تر "ژاک لاکان": "عشق یعنی دادن چیزی که نداری، به کسی که آن را نمی‌خواهد!" -ت.ی(Madcap) -MadcapWrites

  • 28 июл.1 4993810

    "They never imprisoned people and executed them for having done something. They imprisoned and executed them to keep them from doing something." "آن‌ها مردم را به خاطر کاری که انجام داده بودند زندانی و اعدام نمی‌کردند؛ آن‌ها را زندانی و اعدام می‌کردند تا مانع شوند کاری انجام دهند." - مجمع‌الجزایر گولاگ، الکساندر سولژنیتسین -MadcapWrites

  • 26 июл.1 4453811

    هنوز هم وقتی بادهای تیر و مرداد در خیابان‌های قصرالدشت شیراز می‌وزند و من آن‌ها را بر پوستِ دستانم حس می‌کنم، یادِ روزهایی می‌افتم که تازه واردِ هفده‌سالگی شده بودم. آن موقع نمی‌دانستم چه‌ها در پیش دارم. آدم‌هایی که در همان تابستان شناختم، و آدم‌هایی که از دست دادم؛ گاهی با انتخابِ خودم، گاهی با جبرِ روزگار. بعضی‌شان را تا همیشه باختم، بعضی‌شان را برای همیشه به دست آوردم. یادم می‌آید آن تابستان، هر شب سوارِ مترو و اتوبوس می‌شدم و مسیرِ خیابان‌های سرسبزِ شیراز را تا خانه‌ی پدربزرگ طی می‌کردم. شب‌هایی که تا صبح بیدار می‌ماندیم، چای می‌نوشیدیم و حرف می‌زدیم؛ حرف‌هایی که حالا می‌دانم، همان‌ها بودند که مرا ساختند. حالا سه سال از آن تابستان گذشته. من دیگر آن انسانِ سابق نیستم. به‌قولِ هراکلیتوس: «نمی‌توان در یک رودخانه دو بار پا گذاشت؛ چون برای بارِ دوم، نه آن رودخانه، همان رودخانه‌ی پیشین است و نه تو، همان آدمِ قبلی.» شاید هنوز دلیل‌هایی باشد که آن احساسات را برایم زنده کنند، اما آن منِ قدیمی برنمی‌گردد. با این حال، همان مردی که منم، هنوز قدم برمی‌دارد. هنوز تجربه می‌کند. هنوز به سمتِ چیزهایی می‌رود که نمی‌داند چه‌اند. -ک.ک(Goodman) -MadcapWrites

  • 25 июл.1 43712

    видео или голосовое, без подписи

  • 25 июл.1 24111

    видео или голосовое, без подписи

  • 25 июл.1 01511

    видео или голосовое, без подписи

  • 25 июл.9693511

    -The Grand Budapest Hotel, 2014📽 -MadcapWrites

  • 23 июл.1 5483830

    "آداجیو" واژه‌ای ایتالیایی به معنای "آهسته و با طمأنینه" می‌باشد؛ نوعی تمپوی نسبتاً آهسته که اندوه و درون‌گرایی را با تأمل و احساسات درهم می‌آمیزد. آداجیوی «الساندرو مارچلو»، از موومان دوم کنسرتوی وی، بی‌شک یکی از تأثیرگذارترین و زیباترین آداجیوهای تاریخ موسیقی می‌باشد. مارچلو در این قطعه، همراه با تمپوی موسیقی، زمان را نیز آهسته می‌گرداند؛ به گونه‌ای که شنونده فرصتِ آن را داشته باشد که ذره‌ذره و سلول‌به‌سلول، همگام با نت‌های جادویی پیش رفته و وجودش یکپارچه مغروق در احساسات گردد. از جمله تأثیرگذارترین نکات این قطعه، شایانِ ذکر است که چنان "باخ" را تحت تأثیر قرار داد که وی تصمیم گرفت نسخه‌ی خودش از آن را برای ساز کلاویه‌ای تنظیم کند؛ و بدین‌سان، نوای جادویی مارچلو به گستره‌ای فراتر از عصر باروک گام نهاد و قلب‌ها را تا به همین امروز، به تسخیر خویش درآورد. -Classical, Baroque -MadcapWrites

"مَدکَپتوپیا | MadcapTopia" — tgindex