tgindex
Mind | مایند

Mind | مایند

Статистика

مرکز تحقیقاتی «مایند» یک موسسه‌ی میان‌رشته‌ای غیرانتفاعی است که از سال ۲۰۲۴/۱۴۰۳ ابتدا با تمرکز بر نوروساینس آغاز به‌کار کرد و با گسترش تیم خود، امروز با دپارتمان‌های مختلفی در حوزه‌ی علم به فعالیت خود ادامه می‌دهد.

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Образование (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
366
+2 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
173
22 постов
Вовлечённость
47,3%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 23
Упоминаний
3
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
255
1/48двое суток
292
1/72трое суток
315

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • Mind | مایند pinned a photo

  • در کنار نسخه‌ی فیزیکی اثر که در کتابفروشی‌های داخل ایران در دسترس است، نسخه‌ی الکترونیکی کتاب «تقریبا هوشمند» از مهسا حسینی را می‌توانید از طاقچه هم دریافت کنید. https://taaghche.com/book/310075

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • 📚 تقریبا هوشمند ✍ مهسا حسینی ---------------------- @MindResearchCenter

  • 6 авг.1051из Mind_Medical

    مردی بی‌گذشته که هنوز عاشق موسیقی و همسرش است کلایو ویرینگ یکی از مشهورترین و شدیدترین موارد ثبت‌شده‌ی فراموشی در تاریخ علم اعصاب است. او موزیکولوگ، رهبر ارکستر و نوازنده‌ی بریتانیایی بود که پیش از بیماری‌اش، در اوج دوران حرفه‌ای خود در بی‌بی‌سی رادیو ۳ کار می‌کرد و در زمینه‌ی موسیقی دوران رنسانس تخصص داشت. او رهبری گروه‌های کر را برعهده داشت و به‌عنوان یکی از متخصصان برجسته در حوزه‌ی خودش شناخته می‌شد. در مارس سال ۱۹۸۵، ویرینگ به ویروس هرپس سیمپلکس مبتلا شد. این ویروس در موارد نادر می‌تواند از مسیرهای عصبی به مغز نفوذ کند و باعث التهاب شدید مغزی شود. در مورد او، ویروس بخش‌های حیاتی مغز را نابود کرد، به‌ویژه هیپوکامپ و بخش‌هایی از لوب گیجگاهی. هیپوکامپ ساختاری است که نقش اصلی را در تبدیل خاطرات کوتاه‌مدت به خاطرات بلندمدت ایفا می‌کند. آسیب به این ناحیه، توانایی او را برای ثبت خاطرات جدید تقریباً از بین برد. نتیجه‌ی این آسیب، ترکیبی نادر از دو نوع فراموشی بود. فراموشی پیش‌رونده باعث شد او دیگر نتواند خاطرات جدیدی بسازد. فراموشی پس‌رونده هم بیشتر خاطرات گذشته‌اش را از او گرفت. طول حافظه‌ی کوتاه‌مدت او تنها چند ثانیه بود و در برخی گزارش‌ها تا سی ثانیه ذکر شده است. به همین دلیل در متون روان‌شناسی گاهی از او با عنوان «کلایو سی‌ثانیه‌ای» یاد می‌شود. او قادر نبود به یاد بیاورد چند لحظه پیش چه کرده یا چه کسی را دیده است. یکی از شناخته‌شده‌ترین بخش‌های این کیس، دفتر خاطراتی است که ویرینگ سال‌ها نگه داشت. او مدام در آن می‌نوشت که تازه برای اولین بار به هوش آمده و کاملاً بیدار شده است. سپس، تنها چند دقیقه بعد، همان جمله را دوباره می‌نوشت و جمله‌ی قبلی را خط می‌زد، چون هیچ یادی از نوشتن آن نداشت. این چرخه ده‌ها بار در روز تکرار می‌شد. این دفتر یکی از مستندترین شواهد برای درک تجربه‌ی زیسته‌ی فردی است که هیچ پیوستگی زمانی در آگاهی خود احساس نمی‌کند. با وجود این آسیب گسترده، بخشی از توانایی‌های او دست‌نخورده باقی ماند. او همچنان می‌توانست پیانو بنوازد، نت بخواند و حتی رهبری گروه کر را انجام دهد، آن هم با مهارتی که پیش از بیماری داشت. این در حالی بود که او هیچ خاطره‌ای از یادگیری موسیقی یا حتی از نواختن چند دقیقه پیش نداشت. این پدیده نشان داد که حافظه یک سیستم واحد نیست. حافظه‌ی رویدادی که خاطرات و تجربه‌ها را ثبت می‌کند، جدا از حافظه‌ی رویه‌ای است که مهارت‌های حرکتی و آموخته‌شده را نگه می‌دارد. آسیب به هیپوکامپ حافظه‌ی رویدادی را از بین برد، اما حافظه‌ی رویه‌ای که در ساختارهای دیگر مغز ذخیره می‌شود، آسیب چندانی ندید. رابطه‌ی او با همسرش دبورا نیز بخش مهمی از این کیس است. او همیشه دبورا را می‌شناخت و او را دوست داشت، حتی وقتی هیچ خاطره‌ای از لحظات قبل نداشت. هر بار که دبورا حتی برای چند دقیقه اتاق را ترک می‌کرد و برمی‌گشت، ویرینگ او را با شور و هیجان فراوان استقبال می‌کرد، انگار سال‌ها او را ندیده است. این صحنه‌ها در چند مستند ثبت شده‌اند و به یکی از تصاویر ماندگار در آموزش روان‌شناسی حافظه تبدیل شده‌اند. این کیس سال‌ها توسط پژوهشگران حافظه بررسی شده، از جمله روان‌شناسی به نام باربارا ویلسون که مطالعات طولانی‌مدتی روی وضعیت او انجام داد. الیور ساکس، عصب‌شناس و نویسنده‌ی مشهور، نیز درباره‌ی او نوشته است. امروز این کیس در بسیاری از کتاب‌های درسی روان‌شناسی و علوم اعصاب به‌عنوان یکی از بهترین نمونه‌ها برای توضیح تفاوت میان انواع حافظه استفاده می‌شود. دبورا ویرینگ، همسر او، کتابی با عنوان «Forever Today» نوشت که در آن سال‌های سخت مراقبت از او را روایت کرده است. او هفت سال ابتدایی بیماری‌اش را در بخش عمومی یک بیمارستان گذراند، چون امکانات مناسبی برای مراقبت از چنین بیمارانی وجود نداشت. دبورا بعدها برای بهبود شرایط مراقبتی تلاش کرد و در این مسیر یک خیریه نیز تأسیس کرد. داستان زندگی آن‌ها موضوع چند مستند نیز شده، از جمله فیلمی با عنوان مردی با حافظه‌ی هفت‌ثانیه‌ای. کلایو ویرینگ همچنان زنده است و اکنون در اواخر دهه‌ی هشتاد زندگی سالانه‌ی خود قرار دارد. وضعیت حافظه‌اش در طول این چهار دهه تغییر چندانی نکرده است. او همچنان از نواختن موسیقی لذت می‌برد و همچنان همسرش را دوست دارد، حتی اگر لحظه‌ای بعد آن را فراموش کند. ✍ محمدرضا علم‌زاده ----------------------------------- @Mind_Medical @MindResearchCenter -----------------------------------

  • 3 авг.922из Mind_Medical

    اما برگردیم به بحث اصلی. مایکل مینی و همکارانش در مک‌گیل پیش از این نشان داده بودند که رفتار مادرانه در موش صحرایی (مثل میزان لیسیدن و آراستن توله‌ها در هفته نخست زندگی) الگوی متیلاسیون DNA را در پروموتر ژن گیرنده گلوکوکورتیکوئید در هیپوکامپ تغییر می‌دهد؛ این تفاوت تا بزرگسالی باقی می‌ماند و پاسخ‌دهی محور استرس را برای همیشه شکل می‌دهد. نکته مهم این است که این تفاوت‌ها با فرزندخواندگی متقابل بین توله‌ها معکوس می‌شوند (یعنی تایید می‌شود که نتیجه‌ی محیط‌اند) و حتی در بزرگسالی هم با مداخله‌ی دارویی قابل بازگشت نشان داده شده‌اند. نسخه انسانی این یافته را پاتریک مک‌گوان و همکارانش در سال ۲۰۰۹ منتشر کردند. در بافت هیپوکامپ افرادی که بخاطر خودکشی مرده بودند و سابقه آزار دوران کودکی داشتند، متیلاسیون همان ژن گیرنده گلوکوکورتیکوئید بالاتر و بیان آن پایین‌تر از قربانیان خودکشی بدون سابقه‌ی آزار و همچنین افرادی بود که به علل دیگر مرده بودند. ماری اینزورث که شاید بشناسیدش کسی بود که Attachment Theory (نظریه‌ی دلبستگی) را گسترش داد و با آزمایش «موقعیت ناآشنا» الگوهای دلبستگی امن، اضطرابی و اجتنابی را شناسایی کرد. او بعدها نشان داد این الگوهای اولیه با سبک روابط عاشقانه و خانوادگی در بزرگسالی مرتبط‌اند. با وجود اقدامات ارزشمند اینزورث، سوءبرداشت‌ها و نتیجه‌گیری‌های زودهنگام بیش‌از‌حدی از این قضیه انجام شده و خصوصا در سال‌های اخیر تلقی‌های فراوانی حتی از زبان برخی روان‌شناس‌ها به جامعه منتقل شده که این الگوها تقریبا رفتار و سرنوشت محتوم فرد رقم می‌زنند، حال‌آنکه از لنز نوروساینس هرگز نمی‌توان کلیت شخصیت یک فرد را تک‌بعدی و براساس چند الگوی محدود و منفرد پیش‌بینی یا قضاوت کرد. همواره باید مراقب بود که رابطه‌ی آماری قوی با قطعیت فردی اشتباه گرفته نشود. پژوهش‌های تاب‌آوری نشان می‌دهند پیامدهای منفی مربوط به گذشته اجتناب‌ناپذیر نیستند؛ عوامل محافظ مثل حمایت اجتماعی، تحصیل و برخی ویژگی‌های شخصیتی می‌توانند مسیر رشد ناسالم را قطع کنند (حتی وقتی تعداد تجربه‌های نامطلوب بالاست). بدون افتادن به دام کلیشه‌ها یا حرف‌های امیدبخش زرد، افراد واقعا می‌توانند با تکیه بر ابعاد شخصی و محیط حمایتی الگوهای سالم شکل بدهند و پاسخ‌های سازگارانه بسازند. این حقیقت دارد که سال‌های اول زندگی وزن نامتناسبی در شکل‌دادن به مغز دارند. اما این هم حقیقت دارد که کودکی، نوجوانی، ۲۵ سالگی یا هر آستانه‌ی دیگری، خط پایان مغز نیستند. پشتوانه‌ی این حرف، دست‌کم چهاردهه پژوهش پیوسته است که مغز بزرگسال هم می‌تواند به‌طرز قابل‌توجهی هم در ابعاد بیوشیمیایی، هم در ابعاد سلولی و شبکه‌ای، و حتی در ابعاد بزرگتر و قابل‌مشاهده‌تر تغییر کند. به‌عنوان یک نمونه‌‌ی ساده، یک کارآزمایی تصادفی‌شده پیش از این نشان داده بود که رفتاردرمانی شناختی (CBT) برای اختلال اضطراب اجتماعی، همزمان با بهبود علائم، تغییرات ساختاری قابل اندازه‌گیری در حجم ماده خاکستری و پاسخ عملکردی آمیگدال ایجاد کرده! امکان تغییر یک واقعیت بیولوژیک است. ✍ میثم مرادی ----------------------------------- @Mind_Medical @MindResearchCenter -----------------------------------

  • 3 авг.822из Mind_Medical

    تجربیات دشوار دوران کودکی تا چه حد روی زندگی بزرگسالی ما موثرند؟ در سال ۱۹۹۸، ویسنت فلیتی و رابرت آندا در همکاری کایزر پرماننته و مرکز کنترل بیماری‌های امریکا، پرسشنامه‌ای درباره تجربه‌های نامطلوب دوران کودکی را برای ۱۳٬۴۹۴ بزرگسال فرستادند که مورد پاسخ ۹٬۵۰۸ نفر، یعنی ۷۰.۵ درصد، قرار گرفت. از جمله آسیب‌هایی که این پرسشنامه می‌سنجید می‌توان به آزار جسمی، عاطفی و جنسی، غفلت جسمی و عاطفی، اختلال‌های خانوادگی مثل اعتیاد، بیماری روانی، خشونت خانگی، طلاق و زندانی‌شدن یکی از والدین اشاره کرد. یافته اصلی این بود که هر چه تعداد این تجربه‌ها بیشتر باشد، خطر بیماری‌های جسمی، رفتارهای پرخطر، کیفیت زندگی پایین و مرگ زودرس به‌طور پلکانی بالا می‌رود. در نمونه‌ی اولیه (که عمدتا طبقه متوسط بود) تنها یک‌سوم افراد نمره صفر داشتند؛ اگر کسی یک نوع از این تجربه‌ها را گزارش می‌کرد، ۸۷ درصد احتمال داشت دست‌کم یک نوع دیگر را هم تجربه کرده باشد؛ از هر شش نفر یکی نمره چهار یا بالاتر داشت. در همان مطالعه، گروهی که نمره بالاتری نسبت به گروه با نمره صفر داشت، تا ۱۲۲۰ درصد افزایش در سابقه اقدام به خودکشی نشان داد. از نظر عصب‌شناسی، توضیح این ارتباط را باید در نحوه شکل‌گیری مغز جست‌وجو کرد. مرکز مطالعه کودک در حال رشد دانشگاه هاروارد مغز را سازه‌ای می‌داند که از پایین به بالا و از تعامل مستمر با محیط بنا می‌شود؛ تعامل‌های پاسخگو میان کودک و مراقب، مصالح اصلی این معماری‌اند و غیبت مداوم آن‌ها معماری مغز را مختل می‌کند. بر این اساس سه نوع استرس تعریف شده. استرس مثبت، کوتاه و همراه با حمایت؛ استرس تحمل‌پذیر، شدیدتر اما با حمایت بزرگسال جبران‌پذیر؛ و استرس سمی، یعنی سختی طولانی‌مدت بدون حمایت کافی، که خطر بیماری قلبی، دیابت و افسردگی را در بزرگسالی بالا می‌برد. می‌دانیم که پلاستیسیته‌ی مغز در سال‌های نخست زندگی در بالاترین سطح است و با افزایش سن کاهش می‌یابد، هرچند هیچ‌گاه به صفر نمی‌رسد. در نتیجه بیش از آنکه بحث درمورد ممکن‌بودن یا نبودن تغییر باشد، میزان چالش و تلاش مطرح است. ساختن مدارهای عصبی قوی در کودکی آسان‌تر و کم‌هزینه‌تر از اصلاح آن‌ها در سال‌های بعد است. بخشی از این تأخیر به زمان‌بندی رشد خود مغز برمی‌گردد. پری‌فرانتال کورتکس (قضاوت، برنامه‌ریزی و کنترل تکانه) آخرین بخش مغز است که رشد می‌کند و تکامل ساختاری آن تا حدود سن ۲۵ سالگی کامل نمی‌شود. در نوجوانی، هرس سیناپسی تا نیمی از اتصالات برخی نواحی را حذف می‌کند، و میلین‌سازی مسیرهای ارتباطی همین ناحیه تا اواخر دهه بیست ادامه می‌یابد. در همین حال، مرکز پردازش هیجانی مغز یعنی آمیگدال زودتر از پری‌فرانتال کورتکس بالغ می‌شود. احتمالا حالا این ناهمزمانی یکی از دلایل ریسک‌پذیری و بی‌ثباتی هیجانی در نوجوانی را برایتان روشن کرده باشد. اگر بخواهیم به چشم‌انداز کامل‌تری در این خصوص اشاره کنیم، منابع قابل‌ارجاع کم نیستند. پژوهشی که تصویربرداری عصبی بیش از ۴۲۰۰ نفر از نوزادی تا ۹۰ سالگی را بررسی کرد، چهار نقطه عطف اصلی در سازمان‌دهی مغز در طول عمر یافت؛ حدود سنین ۹، ۳۲، ۶۶ و ۸۳ سالگی. در نتیجه خبر خوب برای بزرگسالان این است که تغییر و رشد مغز حتی بعد از ۲۵ سالگی هم متوقف نمی‌شود. ----------------------------------- @Mind_Medical @MindResearchCenter -----------------------------------

  • 31 июл.1013из Mind_Cognitive

    بخش سوم با تمام این‌ها، ما همچنان درباره‌ی موضوع خودآگاهی دچار چالش‌های اساسی هستیم. مثلا در خصوص آزمون آینه‌ای هنوز هم یک اختلاف نظر جدی وجود دارد. این آزمون فرض می‌کند گونه مورد بررسی هم به بینایی به‌عنوان حس غالب متکی است و هم انگیزه دستکاری علامت روی بدنش را دارد. پلاتنیک، پژوهشگر اصلی مطالعه فیل‌ها توضیح داد که این فرض میان‌گونه‌ای مشکل دارد. میمون‌ها به سبب عادت آرایش‌گری به هر چیز غیرعادی روی بدن واکنش نشان می‌دهند اما فیل‌ها برعکس عادت دارند چیزهایی مثل گل و خاک را روی بدن خود بگذارند. [Animal Cognition]. برای گونه‌هایی که حس غالبشان بویایی است جایگزینی به نام «آینه بویایی» طراحی شده است. الکساندرا هوروویتز نشان داد سگ‌ها زمان بیشتری صرف بو کشیدن ادرار خودشان می‌کنند اگر بویی جدیدی در آن وجود داشته باشد. دانشمندان این رفتار را به‌عنوان نوعی بازشناسی بویایی خود تفسیر کرده‌اند [ResearchGate]. از آن سو، گالوپ و اندرسون یعنی همان طراحان اصلی آزمون آینه، این یافته‌ها را قانع‌کننده نمی‌دانند و نتیجه گرفته‌اند که هیچ‌کدام از سگ، فیل، زاغ، اسب، سفره‌ماهی یا مورچه، شواهد قابل‌تکرار و قانع‌کننده‌ای برای بازشناسی خود در هیچ حسی ارائه نداده‌اند [PubMed]. فیلسوف سرشناس توماس نیگل در مقاله‌ی «خفاش‌بودن چگونه است؟» استدلال کرد که یک ارگانیسم زمانی حالت ذهنی آگاهانه دارد که چیزی مشابه بودن آن ارگانیسم وجود داشته باشد، و این کیفیت ذهنی از توصیف فیزیکی صرف و منظر سوم‌شخص قابل بازتولید نیست. ساده بگویم یعنی ما دست‌کم با این امکانات هرگز نمی‌توانیم بفهمیم خفاش‌بودن دقیقا چه حسی دارد. نیگل آگاهی را پدیده‌ای گسترده در میان جانداران و به‌ویژه پستانداران می‌داند اما تاکید دارد که سنجش شواهد آن دشوار است. با توجه به همین محدودیت معرفت‌شناختی است که تاکید دارد چرا می‌توان رفتار حیوان را اندازه گرفت اما نمی‌توان مستقیما به تجربه ذهنی زیرین آن دسترسی داشت. بیانیه نیویورک از سوی بسیاری از دانشمندان و افراد سرشناس مرتبط درباره آگاهی حیوانات که در آوریل ۲۰۲۴ در دانشگاه نیویورک منتشر شد (البته این بیانیه ادامه‌ای بر بیانیه‌ی کمبریج درباره آگاهی بود که در سال ۲۰۱۲ منتشر شد)، سه نکته را برای ما روشن کرد [Google]: ۱. شواهد علمی قوی از تجربه آگاهانه در پستانداران و پرندگان حمایت می‌کند. ۲. امکان واقعی چنین تجربه‌ای در همه مهره‌داران و بسیاری از بی‌مهرگان مثل هشت‌پا، ماهی مرکب، سخت‌پوستان ده‌پا و حشرات وجود دارد. ۳. نادیده‌گرفتن این امکان در تصمیم‌هایی که به رفاه حیوانات مربوط می‌شود غیرمسئولانه است. ✍ میثم مرادی ----------------------------------- @Mind_Cognitive @MindResearchCenter -----------------------------------

  • 31 июл.743из Mind_Cognitive

    بخش دوم وقتی کمی تکاملی به قضیه نگاه کنیم، نظرات مهم و جالبی وجود دارد. چیزی که امروز ترجیح می‌دهم برایتان بنویسم دو فرضیه‌ی رقیب معروف است. فرضیه نخست می‌گوید خودآگاهی تنها یک‌بار در جد مشترک میمون‌های بزرگ پدید آمد و به همان شاخه محدود ماند [nih]. فرضیه رقیب همگرایی تکاملی را مطرح می‌کند؛ یعنی توانایی مشابه به‌طور مستقل در فیل‌ها، صدف‌سانان و کلاغ‌سانان پدید آمده است. مطالعه‌ای در نشریه ساینس هوش کلاغ‌سانان را نمونه‌ای از تکامل همگرا با میمون‌های بزرگ تلقی می‌کند (و نه محصول قرابت تبارشناختی) [Science]. توضیح رایج برای این همگرایی فرضیه هوش ماکیاولی یا مغز اجتماعی است. چالش زندگی در گروه‌های اجتماعی پیچیده فشار انتخابی برای شناخت پیشرفته (از جمله بازشناسی خود در برابر دیگران) ایجاد کرده است. کشف بحث‌برانگیزتر مربوط به ماهی تمیزکار رنگین‌کمان است. این ماهی کوچک با مغزی نسبتا ابتدایی، رفتاری در برابر آینه نشان می‌دهد که برخی پژوهشگران آن را نوعی خودآگاهی می‌دانند. [nih]. طبیعتا اگر این یافته بیش از پیش تأیید شود فرض انحصار خودآگاهی به مغزهای بزرگ کنار گذاشته می‌شود. در ابعاد فیزیولوژیک، بسیاری از شواهد حول یک نوع سلول عصبی خاص می‌چرخند؛ نورون‌های فون اکونومو، سلول‌های دوکی‌شکل بزرگ در قشر اینسولای قدامی و قشر کمربندی قدامی. این نورون‌ها در انسان، میمون‌های بزرگ، فیل و چند گونه نهنگ و دلفین دیده شده‌اند و ساختارشان به‌طور مستقل در فاصله تکاملی حدود نود میلیون سال، در این شاخه‌های جدا از هم پدید آمده است. کارشان انتقال سریع اطلاعات در مغزهای بزرگ است و به همین دلیل با تصمیم‌گیری سریع در موقعیت‌های اجتماعی پیچیده و نتیجتا با خودآگاهی مرتبط دانسته شده‌اند. انسان به‌طور میانگین حدود ۱۹۳ هزار نورون فون اکونومو در قشر اینسولا دارد درحالیکه فیل تنها حدود ۱۰ هزار نورون از این نوع دارد؛ مغز انسان در مجموع نزدیک نیم میلیون نورون فون اکونومو دارد، بسیار بیشتر از فیل، نهنگ یا میمون بزرگ [Smithsonian Magazine]. سوزانا هرکولانو-هوزل نشان داد به جای نسبت جرم مغز به بدن، شمار خام نورون‌های قشر مغز پیش‌بینی‌کننده‌ی بهتری برای عملکردهای شناختی مثل خویشتن‌داری و کنترل ایمپالس‌هاست. نتیجه‌ای که حتی مغز کوچک زاغ اوراسیایی را که با وجود اندازه‌ای به بزرگی گردو حدود ۵۳۰ میلیون نورون در بخش معادل قشر خود دارد در بر می‌گیرد و توضیح می‌دهد [SAPIENS]. بر پایه ضریب مربوط به نسبت جرم مغز به بدن، انسان با عددی نزدیک ۷ تا ۸، دلفین با حدود ۵، شامپانزه با ۲.۲ تا ۲.۵ در صدر قرار دارند، اما به فیل آفریقایی عدد ۱.۳ اختصاص یافته. با این حال قشر مغز فیل که تقریبا دو برابر جرم قشر مغز انسان است تنها حدود ۵.۶ میلیارد نورون دارد (نزدیک یک‌سوم عدد نورون‌های کورتکس انسان) [Frontiers]. برخی برآوردهای دیگر برای فیل عددی نزدیک به ۱۱ میلیارد گزارش کرده‌اند. این اختلاف نشان می‌دهد که شمارش نورون در گونه‌های غیرمدل هنوز به روش اندازه‌گیری حساس است [Royal Society Publishing]. ادامه در پست بعد... ----------------------------------- @Mind_Cognitive @MindResearchCenter -----------------------------------

  • 31 июл.943из Mind_Cognitive

    🔸 یادداشتی مروری در باب سطوح خودآگاهی در حیوانات باور غلط و رایجی که در خصوص وجود خودآگاهی وجود دارد، در نظر گرفتن آن به‌عنوان یک چیز صفر و صدی است. حال‌آنکه خودآگاهی مراتبی دارد، یک طیف است، و منحصر به انسان نیست. در این مطلب نسبتا مختصر قصد دارم یک نگاه جامع از مسئله‌ی خودآگاهی از زوایای مختلف ماجرا به شما ارائه دهم اما مجددا یادآوری می‌کنم که این چیزی جز مقدمات نیست و این بحث را می‌توان ماه‌ها ادامه داد. اول از همه و متاسفانه به‌دلیل نارسایی زبان فارسی، بیایید روی دو ترم انگلیسی که به اشتباه یکسان تصور و ترجمه می‌شوند یک توافق کوچک بکنیم. هرچند همین هم بسیار جای بحث دارد و تا حد زیادی ساده‌سازی است، اما فعلا فرض را بر این بگیرید که منظور از self-awareness، عبارت است از توانایی یک موجود برای تشخیص خودش به‌عنوان یک فرد مجزا از محیط و دیگران، و در سطوح بالاتر تأمل در حالت‌های ذهنی منحصربه‌فرد خودش. Consciousness اما وجود تجربه‌ی ذهنی درونی در یک ارگانیسم است. این دو با هم تفاوت اساسی دارند. می‌شود گفت کانچسنس مفهوم گسترده‌تری است. یا بگذارید این‌طور بگویم که هر موجود دارای self-awareness باید دارای consciousness هم باشد اما برعکس این الزاما صادق نیست. در بسیاری از متون و ترجمه‌های فارسی، این‌ دو اشتباها به جای هم یا مترادف هم به کار می‌روند. در بهترین حالتی که دیده‌ام، به اولی می‌گویند خودآگاهی و به دومی می‌گویند آگاهی! برای تن‌دادن به این نارسایی زبانی احساس عذاب وجدان می‌کنم اما فعلا چاره‌ای نیست. بیایید فعلا با همین مفروضات برویم سراغ اصل ماجرا. یکی از مهم‌ترین راه‌های ما برای سنجش موجود خودآگاه، آزمون معروف تشخیص خود در آینه یا همان MSR است. پژوهش روی این موضوع از سال ۱۹۷۰ با شامپانزه‌ها آغاز شد و از آن زمان فقط تعداد اندکی از گونه‌ها این آزمون را پشت سر گذاشته‌اند [Live Science]. در این آزمون، پژوهشگر علامتی بی‌بو روی نقطه‌ای از بدن حیوان می‌گذارد که حیوان بدون آینه نمی‌تواند آن را ببیند، سپس واکنش او را در برابر آینه می‌سنجد. گونه‌های دارای MSR معمولا از چهار مرحله‌ی رفتاری عبور می‌کنند؛ واکنش اجتماعی به تصویر، بازرسی فیزیکی آینه (مثل نگاه کردن پشت آن)، آزمایش تکراری رفتار در برابر آینه، و سرانجام درک اینکه تصویر خود آن‌هاست [PNAS]. گونه‌هایی که این مسیر را طی کرده‌اند شامل میمون‌های بزرگ، نوعی دلفین، فیل آسیایی و زاغ اروپایی هستند [nih]. با این حال در میان کلاغ‌سانان نتیجه یکدست نیست. تنها زاغ اروپایی و کلاغ خانگی هندی به‌طور پایدار آزمون را پاس کرده‌اند، در حالی که کلاغ‌های دیگر مثل کلاغ سیاه و زاغ آبی‌بال نتایج ضعیف یا متناقض داشته‌اند، موضوعی که این پرسش را مطرح می‌کند که آیا این تفاوت ریشه‌ی تبارشناختی دارد یا خیر. [PubMed Central]. به‌هرحال برخی پژوهشگران اصلی این حوزه، از جمله گوردون گالوپ که خود آزمون را طراحی کرد، همچنان معتقدند شواهد قطعی برای MSR جز در شامپانزه و تا حدی اورانگوتان وجود ندارد [nih]. از مسئله‌ی آزمون آینه‌ای که بگذریم، شاید بد نباشد سراغ چهارچوب شناختی مرجعی برویم که یک روان‌شناس به نام فیلیپ روشا در سال ۲۰۰۳ ارائه داد. او پنج سطح برای خودآگاهی تعریف کرد. اول تمایز، یعنی جدا کردن رویدادهای برخاسته از خود از رویدادهای بیرونی از راه همخوانی حسی-حرکتی؛ دوم موقعیت، یعنی جای‌گیری خود نسبت به محیط، مثل درک همخوانی حرکات با آینه؛ سوم شناسایی، یعنی تشخیص تصویر آینه به‌عنوان خود؛ چهارم پایداری، یعنی درک تداوم خود در طول زمان؛ و نهایتا فراخودآگاهی، یعنی تأمل در خود از منظر دیگران [arxiv]. روشا پیش از این پنج سطح یک سطح صفر به نام «سردرگمی» هم مطرح کرد، هرچند حتی نوزادان تازه‌متولد نیز حس اولیه‌ای از تمایز بدن خود از محیط دارند [Blogger]. بیشتر گونه‌های غیرانسانی که آزمایش شده‌اند، در بهترین حالت به سطح سوم یا چهارم می‌رسند و رسیدن پایدار به سطح پنجم هنوز محل بحث است. به جز آزمون آینه، شواهد شناختی دیگری هم در کار است. مطالعه‌ای روی میمون‌های رزوس و یک دلفین نشان داد این حیوانات در آزمون‌های ادراکی و حافظه وقتی از پاسخ خود دقیقا مطمئن نیستند می‌توانند گزینه «نامطمئن» را انتخاب کنند. الگویی که تقریبا با رفتار انسان‌های نامطمئن یکسان است [University at Buffalo][Sage Journals]. زاغ‌های بوته‌زار نیز حافظه‌ای اپیزودیک‌گونه دارند. یعنی به یاد می‌آورند چه چیزی را، کجا و چه زمانی پنهان کرده‌اند و رفتار بازیابی خود را با سرعت فاسدشدن غذا تنظیم می‌کنند [Springer]. ادامه در پست بعد... ----------------------------------- @Mind_Cognitive @MindResearchCenter -----------------------------------

  • без подписи

  • دو هزار مایل زیباست... چارلز بوکفسکی در یکی از مصاحبه‌هایش می‌گفت: «هرچه از بشر دورتر باشم، احساس بهتری دارم... دو اینچ عالی است. دو مایل عالی است. دو هزار مایل... زیباست». برای فهمیدن اینکه چرا بعضی آدم‌ها به یک نقطه می‌رسند که همه‌چیز را رها می‌کنند و به‌طور مطلق از هیاهوی کلنی هشت‌میلیاردنفره‌ی مگس‌های پرسروصدا فاصله می‌گیرند، بد نیست نگاهی به رابطه‌ی نسبی مغز و محیط (در اینجا یک جامعه‌ی انسانی) بیندازیم... بوکفسکی احتمالا هیچ‌وقت هیچ‌چیز از نوروساینس نخوانده بود، اما به روش خودش فهمیده بود که دو هزار مایل فاصله یک ضرورت ساده برای بوکفسکی‌ماندن در جامعه‌ای‌ست که مدام می‌خواهد فردیت را از تو بگیرد و تو را به خودش شبیه کند. بعضی محیط‌ها لایق ماندن نیستند. در کانال نوروساینس شناختی بخوانید ----------------------------------- @Mind_Cognitive @MindResearchCenter -----------------------------------

  • دوپامین مولکول لذت و شادی نیست. اگر این روزها در فضای مجازی بگردید، می‌بینید چگونه آن‌ها که تریبونی دارند دوپامین را تحت‌عنوان «ماده‌ی لذت» به مخاطبان قالب می‌کنند. سوار بر همین موج، دستورالعمل‌های اینترنتی شبه‌انگیزشی آنقدر زیادند که بعید است حداقل به یک نمونه در این زمینه بر نخورده باشید. فروش توصیه‌های «دیتاکس دوپامین»، توضیح اعتیاد به شبکه‌های اجتماعی با عبارت «هک‌شدن سیستم دوپامین» و ده‌ها محصول فرهنگی مشابه، همگی روی همین فرض ساده‌انگارانه بنا شده‌اند که دوپامین یعنی لذت... متن کامل در کانال نوروساینس شناختی ----------------------------------- @Mind_Cognitive @MindResearchCenter -----------------------------------

  • اعتماد‌به‌نفس پرسروصدای کم‌فهمی اگر از شما بپرسم سیفون توالت خانه‌‌ی‌تان دقیقا چطور کار می‌کند احتمالا احساس پیش‌فرض‌تان این است که جوابش را می‌دانید. اگر یک مداد دست‌تان بدهم و بگویم مکانیسم فیزیکی و گام‌به‌گام آن را روی کاغذ رسم کنید، باز هم چنین نظری دارید؟ مرز میان احساسِ فهمیدن و فهمیدن واقعی یک چیز در دستگاه شناختی انسان مرزی نامحسوس و خاکستری‌ست. ما هر روز با همین مغز که مسئله‌اش کارکرد و دفاع است تا واکاوی حقیقت، در هر زمینه‌ای که دلتان بخواهد از علم و فلسفه گرفته تا مباحث جامعه‌شناختی و سیاست و اقتصاد و فرهنگ ادعاهایی داریم و گاه مانیفست‌نماهایی پرطمطراق و قاطعانه نطق می‌کنیم. حرف‌ها و مواضعی که بیشتر اوقات بدون بررسی و بازبررسی ساده‌ترین مکانیسم‌های همان موضوع فریاد زده می‌شوند. در این یادداشت با هم به بررسی «توهم عمق تبیین» می‌پردازیم تا اطمینان حاصل کنیم که آیا ما صاحب باورهایمان هستیم یا باورهایمان صاحب ما. در کانال نوروساینس شناختی بخوانید ----------------------------------- @Mind_Cognitive @MindResearchCenter -----------------------------------

  • اضطراب، ژنتیک و تغییر مغز تحت استرس و بی‌ثباتی‌های مزمن شیوع اختلالات اضطرابی در جمعیت‌هایی که دهه‌ها زیر فشار بی‌ثباتی مزمن بوده‌اند تا ۴۰٪ بالاتر از میانگین جهانی است. ردپای این واقعیت ورای آمارهای روان‌شناختی، در سطح مولکولی نیز مشهود است. نکته‌ای که نباید فراموش کنیم این است که میزان اضطراب هم مثل بسیاری از چیزهای دیگر در زندگی‌مان، پیش از آنکه حتی متولد شویم تا حد قابل‌توجهی شکل و چهارچوب پیدا کرده. محیط تأثیرگذار است اما اینکه دو فرد چگونه به یک محیط مشابه واکنش می‌دهند بحث دیگری... در کانال مدیکال نوروساینس بخوانید ----------------------------------- @Mind_Medical @MindResearchCenter -----------------------------------

  • الگوی هندسی فعالیت عصبی مغز را می‌شود به‌جای یک انبار اطلاعات، یک فضای هندسی زنده دید که در آن الگوهای فعالیت شکل می‌گیرند و حرکت می‌کنند. در این نگاه، آنچه ما «فکر» می‌نامیم چیزی جز مسیرهایی محدود روی ساختارهای کم‌بعد در دل یک فضای بسیار پربعد نیست... در کانال نوروساینس محاسباتی مایند بخوانید ----------------------------------- @Mind_Computational @MindResearchCenter -----------------------------------

  • چرا جای هیچ اصلا چیزی‌ وجود دارد؟ از میان خیل فیلسوفانی که درگیر این سئوال شده‌اند، بیشترشان استدلال‌های خود را روی این فرض قطعی بنا کرده‌اند که جواب ضرورتا باید «چیزی» باشد. که خب، وقتی به خود پرسش بازگردیم کمی قضیه طنزآلود می‌شود. اگر جواب هیچ باشد، اگر این زنجیره واقعا به هیچ‌جایی وصل نباشد تکلیف چیست؟ متن کامل را در کانال فلسفه‌ی مایند بخوانید ----------------------------------- @Mind_Philosophy @MindResearchCenter -----------------------------------

  • لیست کامل زیرمجموعه‌های مایند که از این پس به‌شکل مستقل فعالیت می‌کنند: 🟡 نوروساینس شناختی @Mind_Cognitive 🟢 نوروساینس پزشکی @Mind_Medical 🔴 نوروساینس محاسباتی @Mind_Computational 🟣 فیزیک نظری و کیهان‌شناسی @Mind_Physics 🔵 فلسفه @Mind_Philosophy ⚪️ کانال اصلی مایند @MindResearchCenter