جغرافیایشخصی
Статистикаپیشترها استاد دانشگاه بودم؛ اکنون یک انسان آزادم... @NematiMortezaa پیام دایرکت Email: nematigeo@gmail.com
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 1 116
- 1/48двое суток
- 1 278
- 1/72трое суток
- 1 379
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
. آیا «لاروهای رژهرو» میتوانند الگوی جامعه باشند؟ «نقدی به نوشتهی اخیر دوست گرامی مهدی نورمحمدی» ــــــــــــــــــــــــــــــ مهدی نورمحمدی مستندساز قابل اعتنا و کاربلدی است. او نقش مهمی در معرفی جغرافیای زاگرس داشته و مستندهایش جوایز متعددی کسب کردهاند. مهدی اخیرا در متنی با استناد به سبک زیستی «لاروهای رژهرو»، دست به تعمیم و دفاع از گزارهای جامعهشناختی زده است: «برای رسیدن، همیشه لازم نیست کسی رهبر باشد؛ گاهی کافی است هرکس حرکت خود را با دیگری هماهنگ کند.» این گزاره مستقل از متن او ممکن است در مصادیقی درست باشد، اما در کانتکستی که او آنرا مطرح کرده دچار خطای تعمیم، «اینهمانی» و نوعی طبیعتگرایی هنجاری است. حرکت هماهنگ «لاروهای رژهرو»، هرقدر هم که شگفتانگیز باشد لزوما الگویی برای زندگی انسانی نیست. این لاروها احتمالا بر اساس محرکهای حسی، شیمیایی و برنامههای غریزی بقا حرکت میکنند که مهدی عزیز بهتر از من مختصات آن را میشناسد. اما میتوانم با اطمینان بگویم که حرکت لاروها نه بر مبنای آگاهی و گفتوگوست و نه انتخاب اخلاقی و نه مسئولیت در برابر دیگری! خطای تعمیم دقیفا همین جاست. هوشمندی زیستی لاروها با مختصات زیستجهانِ انسانی متفاوت است. درست است که هر دو به شکل جمعی حرکت میکنند، اما از دو جهان متفاوت میآیند. انسان میتواند از صف خارج شود، مخالفت کند، مسیر را تغییر دهد و دربارهی مقصد و معنای حرکت پرسش کند. اما آیا لاروهای رژهرو چنین امکانی دارند؟ و آیا ویژگی پیروی و هماهنگی در لاروهای رژهرو الزاما در زیست انسانی مفید و سازنده است؟ در زندگی انسانی، مسئله فقط هماهنگی نیست؛ بلکه آزادی، تعارض منافع، قدرت و مختصات «جغرافیای شخصی» تعیین کنندهی حرکت است. لاروها میتوانند در صف حرکت کنند؛ انسانها هم همینطور اما لاروها نمیتوانند دربارهی دلیل صف، مقصد و دلیل حرکت پرسش کند. همکاری انسانی فراتر از تماس بدنی و یا محرک شیمیایی در قلمرو زبان، تعارض، تصمیم و مسئولیت شکل میگیرد. فیالواقع مهمترین نقطهی تمایز و تشخص انسان این است که میتوانده از «صف رژه» خارج شود؛ یعنی همان ویژگی که به نظر میرسد در تضاد با مقصود نوشتهی مهدی است. مهمترین دستاوردهای انسانی و اخلاقی محصول «رژه روی» و همراهی جمعی نیست، بلکه حاصل عصیان و برهم زدن صفها و کلیشههای سلطه است. با این همه تمثیل مهدی میتواند یک استعارهی محدود و شاعرانه برای همکاری و تعامل باشد با احترام مرتضی نعمتی
دوستی میگفت: «گیرم این حکمرانی عوض شود، با این همه تولیدات ایران خودرو و سایپا چه کنیم؟» گزارهی متناظر این است: «گیرم حکمرانی دانشگاهی عوض شود، با این همه استاد تمامِ سهمیهای و جعلی چه کنیم؟» این یک چالش جدی است! اگر از دکتر سروش بپرسیم احتمالا پاسخی دههی شصتی در آستین دارد: «انقلاب فرهنگیِ متاخر!» ــــــــــــــــــــــــــــ چه امروز و چه فردا؛ من ترجیح میدهم هرگز به چنین گورستان اسقاطی برنگردم!
«ابتذال دانشگاهی» احتمالا باید چنین ترکیبی باشد: «جغرافیدانِ جهانسومیِ سهمیهای چپ» ــــــــــــــــــــــــــــــــ سمیترینِ دانشگاهیان، جغرافیدانانی هستند که پس از عبور از سازوکارهای گزینش، تفتیش و اهلیسازی نهادی، یا با اتکا به سهمیههای غیر رقابتی، در جایگاه استاد و تولیدکنندهی دانش جغرافیا قد علم میکنند و همزمان با وامگرفتن از زبان آمادهی نظری و انتقادی «دیوید هاروی»، از عدالت فضایی و نابرابری دسترسی مرکز-پیرامون سخن میگویند؛ بی آن که استقرار خود در شبکهی قدرت و «جغرافیای حذف غیرخودی» را به نقد بنشینند. مرتضی نعمتی
آقای نعمتی گرامی مقاله پر شور شما را در اهمیت جغرافیای خلیج فارس خواندم. اما در پاراگراف آخر باکمال تاسف مطلبی را دیدم که نتیجه و حاصل زحمات سه نسل خاندان سحاب و گردآوری بیش از ۳۵ هزار نقشه و سند معتبر تاریخی وجغرافیائی از گوشه وکنار جهان و گرداوری و تالیف…
آقای نعمتی گرامی مقاله پر شور شما را در اهمیت جغرافیای خلیج فارس خواندم. اما در پاراگراف آخر باکمال تاسف مطلبی را دیدم که نتیجه و حاصل زحمات سه نسل خاندان سحاب و گردآوری بیش از ۳۵ هزار نقشه و سند معتبر تاریخی وجغرافیائی از گوشه وکنار جهان و گرداوری و تالیف و انتشار ۹ جلد اطلس به زبانهای فارسی، انگلیسی، فرانسه، آلمانی و عربی و ارائه بیش از ۸۰ مقاله در جراید و مجامع داخلی و بین المللی به زبانهای گوناگون در صیانت و دفاع از نام مقدس خلیج فارس وتشکیل نمایشگاههای داخلی و بین المللی در همین زمینه در تهران و شهرهای بزرگ جهان در طول بیش از ۶۵ سال، حاصل و نتیجه اش این شد که آقای نعمتی باجملات سخیف خود آنرا برای «نام» و «نان» و سخنان مشمئز کننده دیگر ….تعریف می کند. آقای محترم بنده در درجه اول برای خودم و دیگر کسانی برای صیانت از نام خلیج فارس عمری را بقول شما هدر داده اند متاسفم و سپس برای شما دانش آموخته جغرافیا که با کوته بینی مسائل را وارونه جلوه میدهد متاسفم! ما به گفته مرحوم دکتر اقتداری که میگفت : اول میخواهند نام خلیج فارس را عوض کنند، سپس ادعای مالکیت آنرا میکنند از نام این دریای همیشه ایرانی دفاع کردیم. لطفا بفرمائید جنابعالی برای خلیج فارس چه کرده اید. منتظر دریافت پاسخ شما هستم. محمدرضا سحاب موسسه جغرافیائی و کارتوگرافی سحاب دوم امردادماه ۱۴۰۵
تنگهی هرمز؛ مصرف جغرافیا برای سیاست مرتضی نعمتی دانشآموختهی جغرافیا آخرین بازماندهی سرمایهی ملی، خودِ جغرافیاست. وقتی نهادها فرسوده میشوند، اقتصاد تحلیل میرود، منابع انسانی مستهلک و مغزها فراری میشوند، این مزیتهای مکانی و موقعیتهای ژئوپلیتیکیاند…
تنگهی هرمز؛ مصرف جغرافیا برای سیاست مرتضی نعمتی دانشآموختهی جغرافیا آخرین بازماندهی سرمایهی ملی، خودِ جغرافیاست. وقتی نهادها فرسوده میشوند، اقتصاد تحلیل میرود، منابع انسانی مستهلک و مغزها فراری میشوند، این مزیتهای مکانی و موقعیتهای ژئوپلیتیکیاند که هنوز امکان بقای یک کشور را فراهم میکنند. مصرف این سرمایهی پایه در آتش سیاست و جنگ، ورود به مرحلهای تقریباً برگشتناپذیر از تباهی سرزمین است. پس از فرسایش منابع انسانی و ثروتهای ملی ، اکنون نوبت جغرافیاست که در خدمت یک ایدئولوژی سیاسی مصرف شود. تبدیل تنگه هرمز به کانون بحران و جنگ، آغاز نابودی ژئوپلیتیک سواحل ایرانی خلیج فارس است. هرمز فشردهترین موقعیت راهبردی ایران است؛ گرهگاهی که میتوانست منبع قدرت ساختاری باشد؛ اکنون بهجای تولید قدرت از مسیر پیوند، مبادله و تعادل، به بحرانسازی در مدار جنگ و تنش تقلیل یافته است. حکمرانیِ بد، آنگاه که در توسعه، هژمونی اقتصادی، پیوند سرمایهی اجتماعی و تأمین منافع ملی شکست میخورد، سرانجام به تخریب کارکرد تاریخی و ژئوپلیتیکی سرزمین رو میآورد. چنین مواجههای با جغرافیا، نه منشأ قدرت منطقهای، بلکه آغاز تباهیِ همزمان جغرافیا و تاریخ است. آنها که برای نام «خلیج فارس» کتابها مینوشتند، امروز در برابر ویرانی بستر تاریخی و جغرافیایی آن سکوت کردهاند. مسئلهی «خلیج فارس» فقط نام نیست؛ مسئله، تهیشدن آن از معنا و کارکرد تاریخی و اقتصادی است. دفاع سطحی از یک نام تاریخی، چیزی جز نگهبانی از پوستهای خالی نیست. تاریخ دربارهی آنان که بر ویرانهی جغرافیای ایران، بر سر «نام» و برای «نان» نزاع میکردند، داوری بیرحمانهای خواهد داشت. ـــــــــــــــــ متن « #کنشگری بیخطر» را در همین کانال بخوانید
پیشتر، در متنی با عنوان «ارتجاع فاخر»، زبانِ غامض و نثر مسجع دکتر سروش را پوششی ادبی برای اندیشههای واپسگرا خوانده بودم. اکنون اما روشنتر شده است که مسئله فقط ارتجاع در معنا و محتوا نیست؛ صورت گفتار او نیز به همان اندازه به سقوط و ابتذال تن داده است. فراوانی توهین و تخفیف و ناسزاگویی در کلام سروش تبدیل به یک فرم زبانی مسلط شده است. اکنون دستکم آن ناهماهنگیِ پیشین میان فرم و محتوا از میان رفته است. سروش در واپسین سالهای حیات فکریاش، دیگر گرفتارِ تناقض سابق نیست؛ زیرا صورت و معنای سخنش سرانجام به وحدت رسیدهاند. وحدتی نه در تعالی، بلکه در ابتذال! به تعبیر شاعر: از دستبوس، میل به پابوس کردهای خاکت به سر، ترقی معکوس کردهای
دکتر «حسن دادخواه» متنی را در روزنامه «خوزیها» (مورخ 4 مرداد 1405) با عنوان «دکتر مرتضی نعمتی آمیزهای از دانش، شور و شعور» منتشر کردهاند. ـــــــــــــــــــــــــــــ پیش از انتشار این متن در یک گفتگوی واتساپی از دغدغههای اخلاقیشان در پروژهی «تاریخ شفاهی» دانشگاه گفتند و اینکه «یک متن به من بدهکارند». تلویحا به ایشان گفتم که شما هیچ متنی به من بدهکار نیستید اما اگر مطلبی در موردم بنویسید به اقتضای رویکرد انتقادیام در تمام این سالها آنرا بصورتی صریح و البته محترمانه و دانشگاهی در فضای عمومی نقد خواهم کرد. قدردانی من از منش اخلاقی ایشان مانع از آن نیست که در نقدم صریح و شفاف نباشم. پیداست که صداقت و صراحت در چنین گفتگوی انتقادی مهمتر از ملاحظات سنی و جایگاه اداری است. در این فایل پیدیاف پس از یک مقدمهی کوتاه ابتدا متن دکتر دادخوا در «خوزیها» و سپس نقدم به متن ایشان را جهت ثبت در حافظهی تاریخی دانشگاه درج کردهام. تقاضا دارم پاسخ من به ایشان نیز در نشریهی «خوزیها» منتشر شود مرتضی نعمتی چهارم مرداد ۱۴۰۵
«من» یا «اینجانب»؟ مرتضی نعمتی دوستانی در اینستاگرم به من خُرده گرفتهاند که چرا درنوشتههایم به جای واژهی «اینجانب» یا «بنده» از ضمیر اول شخص «من» استفاده میکنم و این را نشانهایی از «منیّت» و نافروتنی تلقی کردهاند. به نظرم این چالشی صرفا زبانی یا اخلاقی نیست بلکه وجوه عمیق هستیشناختی و تاریخی دارد. بحثم در این مورد را با جملهای درخشان از ویتگنشتاین آغاز میکنم: «فلسفه چیزی جز نقادی زبان نیست.» ـــــــــــــــــــــــــــــ مسئلهی اینجا تنها یک ترجیح زبانی ساده نیست. استفادهی آگاهانهام از ضمیر «من»، نه یک انتخاب اخلاقی و زبانی صرف، بلکه موضعی است در برابر نسبت زبان با فاعلیت، مسئولیت و سوژهگی انسان. این بحث را نمیتوان به دوگانهی اخلاقی «فروتنی یا خودبزرگبینی» تقلیل داد. وانگهی تعبیرهایی نظیر «اینجانب» منیّت را حذف نمیکنند بلکه آن را در پوشش ادب اداری و خودسانسوری رسمی پنهان میسازند. گوینده با ذکر «اینجانب» همچنان از خود سخن میگوید، اما بهجای آنکه بهمثابه یک فاعل مسئول در زبان حاضر شود، پشت فرم زبانی موقر اما بیجان و غیر مسئول پنهان میشود. در حالی که «من»، دستکم در مقام بیان، تصدیق مسئولیت سخن و حضور آگاهانه فردیت است. نکتهی دیگر اینکه «اینجانب» و «بنده» واژگانی خنثی نیستند. اینها بازماندهی کهنالگوهای زبانی دورهی قاجار اند که در آن، فرد باید پیشاپیش خود را به «شی» یا «رعیت» تقلیل دهد تا مجاز به سخن گفتن باشد. این زبان سوژهی آزاد و مدرن نیست؛ بلکه زبان منشی و کارگزار و رعیت است. از این حیث، این تعبیرها حتی وقتی از سر ادب بهکار میروند، همچنان حامل حافظهی تاریخی سلطه، سلسلهمراتب و نفی عاملیت فردی هستند. از طرفی شبکههای اجتماعی مانند اینستاگرام بستر حضور بیواسطهی فرد است. جایی که زبان از شکل دیوانی و رسمی جدا میشود. در چنین فضایی، بهکارگیری «اینجانب» نه نشانهی وقار، بلکه نوعی ناسازگاری فرمی و حتی هستیشناختی است؛ گویی کسی در میانهی گفتوگویی زنده، ناگهان لحن یک نامهای اداری و رسمی را به سخنش بدهد. مسئله در اینجا نه زیباییشناسی زبان است و نه صرفا یک چالش اخلاقی؛ بلکه نسبت زبان با نحوهی بودنِ ما در جهان مسئله است. عنوان فرعی کتاب من (جغرافیای شخصی) «ترور فردیت» است. این عنوان تصادفی نیست. استعفایم از دانشگاه، در جستجوی بازیابی و احیای «من» بود نه بازتولید «اینجانب». چنین کنشی صرفا یک تصمیم نهادی یا شغلی نبود بلکه تلاشی بود برای دفاع از امکان فردیت در برابر سازوکارهای «مرعوبسازی و مدیونسازی» که میکوشند «من» را در قالبهای آمادهی اطاعت، فروتنی نمایشی و خودانکاری مؤدبانه هضم کنند. از این منظر، «من» نه اعلان خودبزرگبینی، بلکه اصرار بر عاملیت و فردیت است. جایی در آن کتاب نوشتهام: «اگر میان صداقت و فروتنی مجبور به انتخاب باشم، صداقت را برمیگزینم؛ چرا که فروتنی در روزگار ما، فضیلت درماندگان است.» من همچنان بر این باورم که فروتنی، اگر به معنای انکارِ خویشتن باشد، فضیلت نیست؛ نوعی انصراف از مسئولیت و فرار از خود است. فروتنی اصیل آن است که خود را بیش از اندازهی واقعی نپنداریم، نه آنکه از گفتن «من» شرم داشته باشیم و صداقت نیز در این است که پشت خویشتن بایستیم، بیآنکه خود را با القاب موقر، صورتهای اداری، یا واژگانِ منسوخ بپوشانیم. انسان، به بیان اگزیستانسیال، محکوم به آزادی است و آزادی بدون پذیرش «من»، موضوعیت ندارد. از اینرو کاربست «من» را نه بهمثابه نشانهی خودشیفتگی، بلکه به عنوان امضای فردیت، مسئولیت و آزادی به کار میبرم.
چه عاملی این جنگ را پیش میبرد؟ اپوزیسیون، حاکمیت، ترامپ یا آنتروپی ژئوپلیتیک؟ مرتضی نعمتی دانشآموختهی جغرافیا پیشتر نوشته بودم که: ما نه با «امکان جنگ» بلکه با «جبر جغرافیایی جنگ» مواجهایم. در وضعیتی که تلاشهای مداوم دیپلماتیک برای پایاندادن به جنگ بینتیجه میماند، بخش زیادی از مردم و بخشهایی از حاکمیت خواهان توقف آناند و در آمریکا و نیز در نزد بازیگران موثر بینالمللی ارادهای یکدست برای تداوم جنگ دیده نمیشود، پرسش اصلی این است که: نیروی واقعی پیشرانندهی این جنگ چیست؟ ابتدا مسئله را از زاویهی «امکان پایان جنگ» صورتبندی میکنم و بعد میروم سراغ پرسش اصلی. به عبارتی اگر نخواهیم تسلیم «دترمینیسم سیاسی جنگ» شویم، باید بپرسیم در دل این بنبست، چه راهکار ملی و معقول داخلی هنوز باقی مانده است؟ بیایید فرض کنیم حاکمیت کنونی، در همین بنبست سیاسی، تصمیم بگیرد موضوع تداوم یا توقف جنگ را به همهپرسی بگذارد. روشن است که چنین چیزی در عمل بعید، شاید ناممکن و بیشتر شبیه یک فانتزی سیاسی است. اهمیت این فرض در اجراییبودن آن نیست؛ بلکه در این است که میتواند مرزبندی دقیقی میان علل ساختاری جنگ و حدود امکان داخلی توقف آن به دست دهد. موضوع این رفراندوم نه کل نظام است و دکترین سیاسی آن؛ فقط یک چیز است: آیا جامعه خواهان ادامهی جنگ و پذیرش هزینههای آن است یا خواهان توقف آن؟ اگر اکثریت مردم به توقف جنگ رأی بدهند و با این حال جنگ ادامه یابد، آنگاه روشن میشود که نیروی پیشرانندهی آن جایی بیرون از ارادهی عمومی قرار دارد. در این صورت، دیگر نمیتوان مردم یا خواست اپوزیسیون را عامل جنگ دانست؛ حتی اگر تداوم نبرد ناشی از بنبستهای ناگزیر امنیتی و نظامی باشد، این رفراندوم فرضی دستکم نشان میدهد که کانونهای قدرت در تهران یا واشنگتن، دیگر نه به نمایندگی از ارادهی عمومی، بلکه به عنوان کارگزاران ناگزیر این بنبست ساختاری عمل میکنند. این پیشنهاد شبیه یک آرزوی سیاسی است تا یک راهحل عملی. همانطور که آرزوی جنگ از سوی بخشی از مردم، بهخودیخود به معنای عاملیت واقعی آنان در جنگ نیست، خواست عمومی صلح نیز لزوماً به معنای توان توقف جنگ نیست. این جنگ را نه تصمیمات فردی و ارادهی جمعی، بلکه «آنتروپی ژئوپلیتیک» پیش میبرد؛ یعنی فروپاشی نظمهای قدیمی، خلا قدرت منطقهای و توازن قوای ناپایدار بینالمللی که با چاشنی ایدئولوژی سلب حکمرانی ملی در اصرار بر پروژههای تهاجمی نیابتی ترکیب شده است. آنتروپی ژئوپلیتیک در اینجا یعنی ناگزیری عبور از دالان جنگ. در یک سیستم بسته، جنگ نه یک انتخاب، بلکه فرآیند ترمودینامیکی انتقال قدرت برای زایش نظمی جدید است. این «جبر جغرافیایی جنگ» است که نبرد را تا ایستگاه آخر هدایت میکند، نه صرفاً خواست جمعی، ارادهی فردی حاکم مطلق یا محاسبات لغزان ترامپ. چنانکه دیدیم با حذف ردهی اصلی رهبران نظام در جنگ، تغییر محسوسی در سیاستهای کلان اتفاق نیفتاد. صلحطلبی مردم یا مخالفان حکومت در داخل مرزها، نمیتواند آنارشی و توزیع ناپایدار قدرت در خارج از مرزها را ملغی کند. بازیگران سیاسی محکوم به بازی در زمینی هستند که قوانینش را جغرافیا و ترس از فنا ترسیم کرده است، نه آرزوهای سیاسی. تراژدی همین است؛ مردم در معرکهی جنگ کشته میشوند بدون آنکه عاملیتی در آغاز یا پایان آن داشته باشند. ۳ مرداد ۱۴۰۵
در #تولید_متن_فضایی مابین شجاعت و #درایت به اندازه یک #فرگشت_فرهنگی اجتماع فاصله وجود دارد.
ما سه نگاهیم؛ چشم در چشم شما سه تن: تو که دستور دادی، تو که شلیک کردی، و تو که در جغرافیای جنایت، با سکوتت ما را به تماشا نشستهای. در دستانِ من، قلم تنها سلاحی است که پیوسته به سوی شما سه تن شلیک خواهد کرد. قلم خونخواه است. در اتاقی که حضورِ «علیرضا» را به خاطر دارد، بارِ یک زندگی ناتمام بر دوش پدری استوار سنگینی میکند. نشستن کنار این پدر، تمرین تحمل رنجی غیرممکن است. اگر هنوز میتوانی به نگاه «علیرضا» خیره شوی و شانهات نلرزد، چیزی از انسان در وجود تو باقی نمانده است؛ تو پیش از آنکه بمیری، مُردهای! این قاب، روایت یک سوگ نیست؛ چشم دوختن به چشمان فراموشی، انکار و ابتذالِ شرارت است. و جنایت، تنها شلیک گلوله نیست؛ جنایت بزرگ، ساختن جهانی است که در آن ایستادن کنارِ این پدر و پسر را به یک «جرم سیاسی» بدل کردهاید. مرتضی نعمتی آبدانان _ ۳۱ تیرماه ۱۴۰۵
پیرو انتشار محتوایی سخیف و حاوی تهدید صریح علیه اینجانب، توسط جریانی موسوم به «جنبش ژیان ایلام» جهت تنویر افکار عمومی و ثبت در سوابق حقوقی، موارد ذیل اعلام میگردد: این استوری حاوی یک «تهدید آنلاین» آشکار و ناشیانه علیه امنیت و حریم شخصی اینجانب است. با توجه به سوابق این جریان و شعبات اقماری نزدیک به آن مانند «هنگاو» در ایجاد تنش قومی و زبانی، بدینوسیله اعلام میدارم مسئولیت حقوقی و کیفری هرگونه پیشامد یا تعرض به اینجانب و اطرافیانم، مستقیماً متوجه گردانندگان این صفحات و عوامل محرک قومگرای افراطی است. جریان مذکور که پیشتر در چرخشی آشکار، اینجانب را به عنوان «فعال مدنی کُورد» معرفی کرده بود، اکنون با تناقضی مضحک، بنده را «کرمانیالاصل» و «مغز متفکر جنگ داخلی» میخواند. این حجم از تضاد در روایتگری، نشاندهنده بلاهت و فقدان وجاهت است. ریشهی این کینهتوزی و تقابل ناشیانه در نظرات روشن اینجانب بر پایه «مدنیت» و وطندوستی است. نظراتی که در نقطه مقابل تعصبات بدوی زبانی و قومی قرار دارند. شگرد این جریانات، ابتدا بزرگنمایی و تلاش برای «مصادره به مطلوب» افراد است و در صورت عدم همسویی و وفاداری به آرمانهای تمامیتخواهانه و عصبیت قومی، وارد فاز «ترور شخصیت»، «لجنپراکنی» و «پروندهسازی» میشوند. اتهام «طراحی نزاع بین کرد و لر» برچسبی مجعول و زاییده ذهنهای بیمار است که سالهاست در آرزوی رسم خطوط خونین قومی در زاگرس میانی و برادرکشی میان اقوام متحد استان ایلام هستند. ریشه این کینهتوزیها، مواضع روشن و صریح اینجانب در دفاع از تمامیت ارضی ایران و نقد علمی پروژههای تفرقهافکنانهی این جریانات است. تلاش برای برچسبزنی سیاسی به منظور تحریک نهادهای امنیتی و قضایی علیه اینجانب، شگردی فرسوده است که نشاندهنده استیصال این جریان در برابر منطق و گفتگوی علمی است. به عنوان یک کنشگر دانشگاهی، هشدار میدهم که پروژه خامدستانه و تفرقهافکن شما در استان ایلام، جز رسوایی تاریخی و بدنامی برای بانیانش نتیجهای نخواهد داشت. اینجانب با تکیه بر اصول اخلاقی و میهندوستانه، در برابر این قبیل «لاطائلات» عقبنشینی نکرده و حق خود را برای پیگیریهای قانونی در مراجع ذیصلاح حقوقبشری را در زمان مقتضی محفوظ میدانم. مرتضی نعمتی ۲۹ تیرماه ۱۴۰۵
اتهامات و جعلیات سخیف و کذب جریان موسوم به «جنبش ژیان ایلام» علیه اینجانب (مرتضی نعمتی) در متن زیر پاسخی حقوقی و مستدل به این اکاذیب و جعلیات دادهام: 👇
سیاستِ من، زیستنِ من است! مرتضی نعمتی توضیح دادن «خود» شاید رنجآورترین کار باشد اما گاهی ضروریست: برخی من رو چپ و جداییطلب تصور میکنند و گروهی میگن حیفِ تو که سلطنتطلبی! برخی میگن چرا برای حادثهی میناب استوری نذاشتی و یکی دیگه میگه چرا عکس شیرو خورشید نمیذاری! من یک کنشگر دانشگاهیام و آنچه مینویسم دغدغههایی فکری و اخلاقیاند. این قبیل قضاوتهای متناقض و متضاد نشانهی روشنی از استقلال فکری و سیاسی است. هیچ نوع ارتباط حزبی ندارم. نوشتههایم انعکاس دغدغههایم در چارچوب یک پروژهی فکری(جغرافیای شخصی) است. قرار نیست نسبت به هر رویدادی واکنش نشان بدم. عشق تریبون نیستم اما برای آنکه صدایم شنیده شود از امکانات اطرافم استفاده میکنم. از میان دهها درخواست مصاحبه و گفتگو تنها به چند مورد جواب مثبت دادم. همواره از سه ساحت تعصبی رویگردانم: «عقیده، قومیت و زبان». اساساً استعفای من از دانشگاه، واکنشی بود به تفتیش، دروغ و تعصب! مسئلهی من شفافیت است نه محبوبیت؛ اگر احتمالا کسانی مرا دوست دارند دقیقا به همین دلیل است. برایم اهمیت ندارد که چه تعداد از من بیزارند؛ نه دوستیها دائمی هستند و نه دشمنیها؛ حقیقت از همه چیز بالاتر است. شما که امروز دوستم دارید ممکن است فردا از من بیزار شوید. موفقیت زمانی است که حتی آنها که دوستت ندارند هم نتوانند تو را نادیده بگیرند. به قدر کافی بر نادانیام آگاهم تا مرز روشنی با توهم داشته باشم. میدانم که در همهی احوال و اقوال کامل و بینقص نبودهام. با این همه، فروتن نیستم؛ «فروتنی در روزگار ما فضیلت درماندگان است». اگر عامدانه نادیده انگاشته شوم، انگشتم را در چشم و اگر لازم باشد در سایر مجاری تنفسی اطرافیان فرو میکنم. صد البته برای دیده شدن باید چیزی در چنتهات باشد، بیمایگی مصیبتی عظماست. بیمرزی، بیمسئولیتی است و آزادی سنگینترین مسئولیت! از همین منظر «ایران» برایم مسئله و دغدغه است. شما اگر مایل بودید نام آن را «فاشیسم» بگذارید! اگر ایستادن در سمت حقیقت و «خیرجمعی» امر سیاسی است، میتوانم مدعی باشم که کُنشگر سیاسی هستم. اما به آن معنا که از کسی یا جایی فاند و مواجب و سمپات بگیرم «آدم سیاسی» نیستم. آنقدر بر مباحث حقوقی اشراف دارم که در چاه «خودزنی» نیفتم و آنقدر به اخلاق پایبندم که «خودفروشی» نکنم. قصدی برای مهاجرت ندارم. اگر میخواستم مهاجرت کنم با رزومهی علمی و دانشگاهی مهاجرت میکردم نه سیاسی! مطلقا تعصب قومی و زبانی ندارم. کارهایی که در موسیقی فولکلور ( لُری و کُردی) انجام میدهم بیان حال و احساس من است. دوستان من از اقوام و گرایشات مختلف زبانی و فکری هستند. سیاست برای من حوزهی عملی زیست اخلاقی است نه جای مناقشات و کَلکَلهای «استقلال پرسپولیسی.» یک باشگاه سنگنوردی در شهر آبدانان دارم. به نونهالان سنگنوردی آموزش میدهم. همچنین به تدریس موسیقی مشغولم. همهی دغدغههای مالیام را پوشش نمیدهد اما با چاشنی قناعت روزگارم بد نیست. در جریان ساخت باشگاه هیچ وام و یا مساعدت دولتی دریافت نکردم اما دوستانی بودند که به شکلهای مختلف مرا یاری کردند. صدقه قبول نمیکنم اما اگر کسی بتونه در تکمیل و تجهیز باشگاه سنگنوردی «لیت» بهم کمک کنه با اشتیاق میپذیرم. تا جایی که به خاطر دارم در زندگی مدیون هیچ کس نیستم اما محبت و خیرخواهی دوستانم رو هرگز فراموش نمیکنم. آدم اصولگرایی هستم! اگر نتیجه بگیرم که کاری درسته انجامش میدم حتی اگر همه دنیا بگن، نکن! فقر رو دوست ندارم اما پول رو به هر قیمت نمیخوام. تعارف نداریم! پولدار شدن در ایران بخصوص در سالهای اخیر مستلزم درجات متنابهی فساد فکری و اخلاقیه. اونهایی که پولدارن خوب این رو میدونن. چند ایدهی هنری دارم. امیدوارم بتونم انجامشون بدم. جانماز آب نمیکشم، در من شرارتها و کاستیها و لغزشهایی بوده و هست. آنچه هستم محصول آموختن از همین کاستیها و شرارتهاست. توقعات خانوادهام یعنی همسرم و دخترم متناسب با شرایط فکری و مالی منه. تنها در این چارچوب جوابگوی توقعات خود و خانوادم هستم. از اینکه اطرافیانم مرفه زندگی کنند نه خوشحال میشم و نه ناراحت. به من ارتباطی نداره! به آدمهایی کمک کردم که دستم رو گاز گرفتن اما باز هم هر جا که بتونم دستم رو برای کمک دراز خواهم کرد. آدم لجبازی هستم اما صبورم. با روش خودم انتقام میگیرم. ترک کردن آدمها و موقعیتها برام سخت نیست، اما دوستان واقعی رو به هیچ قیمتی از دست نمیدم. بسیاری از لذتهای عمیق و اصیل زندگی را آزمودهام. برای همین هر چیز مبتذلی مرا سر ذوق نمیآورد. در ابراز محبت بخیل نیستم و همزمان فحشهایم را هم نثار آنها کردهام که لیاقتش را دارند. نسبت به آنچه هستم و آنچه دارم شکرگزارم. شکایتی از روزگار ندارم و اگر همین امروز بمیرم حسرتی نخواهم داشت؛ به جز دوری از زیباییهای زمین و «لیت»! ۲۷تیر۱۴۰۵
جبر جغرافیایی جنگ مرتضی نعمتی تیم مارشال در کتاب «زندانیان جغرافیا» (Prisoners of Geography) مینویسد: «سیاست ایالات متحده در کوتاه مدت این است که از قدرت یافتن زیاد ایران جلوگیری کند و در همان حال به سمت معاملهی بزرگ حرکت کند.» منظور او از «معاملهی بزرگ» موافقتنامهای است که به چهار دهه دشمنی پایان دهد. مارشال کتاب خود را در سال ۲۰۱۵ منتشر کرد؛ در همان سالی که برجام امضا شد. دیری نپایید که ترامپ در سال ۲۰۱۸ رسما از این قرارداد بینالمللی خارج شد. وقتی این قاب تحلیلی را بر تاریخ یک دههی اخیر منطبق میکنیم، درمییابیم که بنبست فعلی نه محصول یک انتخابِ سیاسی، بلکه نتیجهی «جبر جغرافیایی جنگ» است. برجام صرفاً تلاشی دیپلماتیک برای مدیریت این جبر در یک لحظهی خاص بود که با خروج آمریکا، ناکارآمدی آن محرز شد. مسئلهی ما امروز، «جنگ یا مذاکره» نیست؛ بلکه پرسشی است که سایهی سنگین تجربههای پیشین را با خود دارد: «آیا پس از شکست پروژههای صدور دموکراسیهای جفرسونی در عراق و افغانستان، پوتین سربازان آمریکایی این بار در ایران خاکی خواهد شد یا نه؟» به عبارتی آنچه مبهم است نه خود جنگ بلکه مختصات و ابعاد احتمالی جنگ در آینده است. در این میانه، منازعهی اپوزیسیون طرفدار یا مخالف جنگ، چیزی جز جدال شبهاخلاقی دو نیروی فاقد عاملیت سیاسی نیست. نیروهای مؤثری که درگیر این بازی ژئوپلیتیکاند، کوچکترین توجهی به ناظران بینقش، چه مردم و چه اپوزیسیون، ندارند. حضور ایالات متحده در خلیجفارس یک «ضرورت ژئوپلیتیک» برای مهار ایران است و مذاکره صرفا وقفهای تاکتیکی برای تدارک «جدال نهایی» است. جنگ اکنون نه یک گزینهی روی میز بلکه ضرورتی اجتنابناپذیر برای خروج از یک بنبست جغرافیایی است. در این بازی اسرائیل تنها یک مهاجم دقیقهی نود است نه بازیگردان اصلی! ارادهی آمریکاییها را در آنچه گمان میکنند «میتوانند انجام دهند» نباید دستکم گرفت. چنانکه فون بیسمارک بیش از یک قرن پیش با درکی دقیق از ماهیت قدرت در ایالات متحده گفت: «خداوند عنایت ویژهای به مستها، کودکان و ایالات متحدهی آمریکا دارد.» ما در حال تماشای نتایج منطقی حکمرانی هستیم که از درون، راهی جز «تسلیم» یا «تقابل نهایی» برای آن باقی نمانده است. نتیجهی این تقابل از پیش معلوم است، اما هزینهی سنگین آنرا زیستبوم انسانی و طبیعی ایران پرداخت خواهد کرد.
«لـــــــیت» خواننده: سیفالدین آشتیانی تنظیم ارکستر: اسفندیار قربانی آهنگساز و شاعر: مرتضی نعمتی
بیستم بهمن ۱۴۰۴، درست بیست روز پیش از آغاز جنگ، در مصاحبهای از «جبرِ جغرافیایی جنگ» سخن گفتم. جنگ شروع شد. جنگی که در ابعاد واقعی خود هنوز روی نداده است. در این مدت، از دو سوی میدان مورد اتهام و سرزنش قرار گرفتم: یک سو به اتهام «تبلیغ علیه نظام» من را به دادگاه کشاند و گروه دوم به دلیل مخالفتم با «جنگ آزادی بخش» مرا مورد نکوهش و اتهام قرار داد. از دادگاه اول به اتکای قوانین مدنی و استدلال منطقی حکم برائت گرفتم. گذر زمان و واقعیتهای جاری، حکم برائت دوم را هم صادر خواهد کرد. همان واقعیت سختی که دارد به تدریج برای همگان روشن میشود. ما نه در آغاز این جنگ عاملیتی داشتهایم و نه توان پایان دادن به آنرا داریم. میراث شوم جنگ اما برای ما به یادگار خواهد ماند. واقعیت جنگ همین است: کسانی هزینهی واقعی آنرا میپردازند که نقشی در آن ندارند... مرتضی نعمتی ۲۵تیر ۱۴۰۵
نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند...