- Последний пост
- 31 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Экономика
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 125
- 1/48двое суток
- 143
- 1/72трое суток
- 154
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
هیچ وقت، هیچ وقت، مطلقا هیچ وقت کسی به اعمال حق ما گردن نمیذاره مگر اینکه متوجه بشه ما قادر به اعمال زور هستیم و پیامد این اعمال زور، منافع کمتری نصیبش میشه در مقابل وقتی که حق ما هم برآورده بشه! به عبارت سادهتر؛ وقتی کسی حاضره به حق ما گردن بذاره که متوجه…
هیچ وقت، هیچ وقت، مطلقا هیچ وقت کسی به اعمال حق ما گردن نمیذاره مگر اینکه متوجه بشه ما قادر به اعمال زور هستیم و پیامد این اعمال زور، منافع کمتری نصیبش میشه در مقابل وقتی که حق ما هم برآورده بشه! به عبارت سادهتر؛ وقتی کسی حاضره به حق ما گردن بذاره که متوجه دو موضوع بطور همزمان بشه؛ - ما قادر هستیم اعمال زور کنیم! - در نتیجه این اعمال زور، چیز بیشتری از دست میده نسبت به وقتی که حق ما رو با رضایت بده! تعریف مدنیت دقیقا همینه و نه چیز دیگری! مدنیت به مفهوم نصایح اخلاقی نیست بلکه به مفهوم توانایی اعمال زور برای بازداشتن افراد یا نهادها در پایمال کردن حق ماست در یک چارچوب قانونی قابل پیشبینی! (در چارچوب تعریف هایک از قانون، Rule of law، یعنی قواعد عام و انتزاعی که برای همه به یک شکل کار میکند و محدودکننده قدرت قهری است) تفاوت بین زور و خشونت؛ زور توانایی اعمال نیرو به شکل بالقوه است و خشونت چیزی نیست جز به فعلیت درآوردن اعمال زور در چارچوب قانون!
با ظرافت تمام گفته بود؛ تروتسکی ممکن است با لنین دشمن باشد اما با مارکس و مارکسیسم نه! آرنت یک جمله تلخ و دردناک دارد آنجا که توتالیتاریسم را همدستی میان «نخبگان و اوباش» به تصویر میکشد. اینجاست که وقتی «نخبگان در قدرت» با ابزار «قانون»نوشتِ خود نتوانند هر صدای مخالفی را خفه کنند «اوباش» را به میدان میفرستند!
اتریشیها میگویند؛ ارزش یک مفهوم ذهنی است. در ذات هیچ پدیدهای، ارزش نهفته نیست بلکه این ما هستیم که بسته به موقعیت زمانی یا مکانی، به یک کالا (خدمت، پدیده)، ارزشی منتسب میکنیم. (همین یک تغییر ساده در مفهوم ارزش بود که علم اقتصاد را از بنبست پایان قرن نوزدهم نجات داد.) فایدهگرایان میگویند؛ هیچ کنشی ذاتا خیر یا شر نیست. خیر یا شر بودن به نتیجه آن کنش وابسته است. هر کنشی که بیشترین خیر را برای بیشترین افراد به بار آورد، اخلاقی است. کانت بر این باور بود که خیر یا شر بودن یک کنش را باید از عقل استنتاج کرد و هر کنشی یک برچسب خیر یا شر میپذیرد که قابل تغییر نیست و نتیجه آن کنش، هیچ تاثیری روی خیر یا شر بودنش ندارد. دروغ گفتن شر و غیراخلاقی است حتی اگر نتیجه آن نجات جان یک انسان باشد. محک کانت برای این استنتاج عقلی هم یک گزاره ساده است؛ چنان رفتار کن که بخواهی آن رفتار به یک قانون کلی و جهانشمول تبدیل شود! جنگ؛ خیر است یا شر؛ اخلاقی است یا غیراخلاقی!؟ اخلاق و دستگاههای اخلاقی، اینجا بکار میآیند.
بزرگترین نبرد، قبل از میدان جنگ، در ذهن انسانها اتفاق میافتد! وقتی ذهن را بکشی، بدون کشیدن شمشیر، سرهای بیشماری را قطع کردهای!
روزگار به کام «محلل» است. اوست و چند شب ناله به سان شغالان!
میگن قراره ۴۷ سال بزن بزن، با یه توافق دل و قلوهای و ورود ۳۰۰ میلیارد دلار سرمایهگذاری به ایران تموم بشه! یاد قصه مردم روستایی و تاجر میمون افتادم؛ هر جا حرف پول بیدردسر باشه، پای یه تله وسطه!
هر دم از این باغ بری میرسد...؛ نه از درخت آزادی که از شجرهی تباه رصد و شنود! امروز احضاریه دادگاه انقلاب آبدانان را به اتهام «تبلیغ علیه نظام» دریافت کردم شگفتا از این وسواسِ بیمارگونه در «جرمانگاریِ حقیقت»، در هنگامهای که تباهی، لایهبهلایهی هستیمان را بلعیده و استخوانِ معیشت و کرامتمان را زیرِ چرخدندههایِ ناتوانی خُرد کرده است؛ در بِزنگاهی که خبرچینان و مُخبران نانآور خانوادهاند و دستِهای پاک را تنها بر سر میتوان کوبید. نان سفرهی ما را اگر بریدهاند، جای شکرش باقیاست که راپورت احوالات روزمرهام سفرهی نامرئی چندین سر عائلهی مخبر را رنگین کرده است. سفرههاتان رنگینتر! این تباهی برساختهی ما نیست؛ ما تنها روایتگر آن هستیم. انگشت اتهام به سوی شماست. مرتضی نعمتی یازدهم خرداد 1405
من عاشق طبیعت و قوانینش هستم، تنها به یک دلیل؛ وقتی «تحقیرش» کنی، سخت و آنی، بیرحمانه پاسخت میدهد! اینجا بازُفت و آبشار زردلیمه؛ زیبا و خروشان اما بیرحم! سه روز پیش برای یک لحظه تحقیرش کردم و کوچکش شماردم؛ سخت پاسخم داد! ما زاده نشدهایم که که همه عمر تحقیر شویم!
تورم خوراکی با وزن ۲۷ درصدی در سبد خانوار، ۱۰۶/۷ درصد! وزن خوراکی در سبد خانوارهای دهک یا تا سه؛ ۴۲ درصد است. یعنی ۱۵ واحد درصد بیش از متوسط! نتیجه ساده است؛ تورم احساسی گروههای کمدرآمدتر، به مراتب بیش از بقیه گروههاست! با یک محاسبه سرانگشتی، تورم احساسی گروههای کمدرآمد، به جای ۶۸ درصد اعلامی، نزدیک به۸۰ درصد است! پ.ن؛ فرض کنیم ارقام اعلامشده، دستکاری نشدهاند که بعید است! مشاهدات هر کدام از ما، صحت ارقام را رد میکند!
اگر بخواهیم فروپاشی یک پل شکننده را به آخرین کامیونی که از روی آن رد میشود، ربط دهیم، کاملا بیربط و غیرمعقول است و حتی احمقانهتر از آن این است که بکوشیم از قبل پیشبینی کنیم که کدام کامیون ممکن است آن را فرو ریزد! فروریختن یک تَل شن، به دلیل آخرین دانهای…
اگر بخواهیم فروپاشی یک پل شکننده را به آخرین کامیونی که از روی آن رد میشود، ربط دهیم، کاملا بیربط و غیرمعقول است و حتی احمقانهتر از آن این است که بکوشیم از قبل پیشبینی کنیم که کدام کامیون ممکن است آن را فرو ریزد! فروریختن یک تَل شن، به دلیل آخرین دانهای نیست که روی آن گذاشته میشود؛ سیستمهای به زور مهارشده، یعنی سیستمهایی که تشنه بینظمی طبیعی هستند، فرو میپاشند چون محکوم به فروپاشی هستند، چون شکنندهاند. نیکلاس طالب
فرزندان، پدران؛ نبردی سخت سترگ! و اینک آخرین قمار پدران؛ خطا یک ویژگی انسانی است، اعتراف به خطا هم همینطور! موجودی که نه خطا میکند و نه به خطا اعتراف؛ انسان نیست! لابد خودش را موجودی فراانسانی به تصویر میکشد! آدمهایی که حاضر نیستند به خطای خود اعتراف کنند، تصویری پیغمبرگون و فرانسان هم در ذهن دارند و هم به دیگران این تصویر را منتقل میکنند! مقاومت در برابر اعتراف به خطا، نشانی است از ایدئولوژیک بودن ذهن صاحب آن ذهن! ایدئولوژی نمیتواند خطا کند، مگر میشود بایدها و نبایدها را به شوخی گرفت!؟ حتی اگر یک بار معلوم شود یکی از آن بایدها یا نبایدها خطا بوده، کل شاکله آن ایدیولوژی به هم میریزد، این اصل پیشین هر ایدیولوژی است! این همان نسل قدیم است! نسل جدید اما عملگرا و نتیجهگراست. الگوهای ذهنیاش مقایسهای است. برخلاف نسل قدیم که اطلاعاتش از جزوههای محفلی بود، منابع اطلاعاتی وسیعی در اختیار دارد. پرسشگر و شکاک است. ممکن است عمق دانستههایش در گروههای سنی جوانانتر، کم باشد اما وسعت آن بسیار زیاد است. سریعالانتقال است و در عین حال با ضریب هوشی بالاتر از نسل پیش از خود! این دو نسل زبان مشترک ندارند. پیش درآمد گفتگو، پذیرش خطا از سوی نسل قدیم است اما نسل قدیم اگر چنین کند؛ بباخته هر چه بودش! نسل قدیم خیلی خوب میداند فلاکت امروز ایران نتیجه «اندیشهورزی» اوست؛ فرقی میان محذوف و به قدرت رسیدهگان آن نسل نیست! نسل قدیم اگر بپذیرد خطایش را و به آن اعتراف کند، سه راه بیشتر پیش رو ندارد: - بخزد به کنج عزلت؛ این یعنی پذیرش مرگ پیش از آمدن ملکالموت؛ پس این گزینهاش نیست که «هوس قمار آخر» جان به لبش رسانده! - بپذیرد خطایش را و حاضر باشد کنار نسل جدید آن کند که بر سبیل صواب است؛ آه او این درد جانکاه را کجا برد که خودش را مرکز عالم میپندارد! و چنین نخواهد کرد که جان کندنی است سخت با دشنهای کُند! او را با آن همه تبختر و درشتگویی، چه به این فروتنی انسانوار!؟ - طرحی نو دراندازد؛ ایدیولوژی را چه به «گل برافشاندن»!؟ ایضا؛ ذهنش ابتر و سترون است. نه که امروز؛ آدمی که خود را دربست هدیه میکند به ایدیولوژی، مغزی آکبند و ذهنی سترون دارد در تکه استخوانی به نام جمجمه! او را هیچش راه نیست جز لجاجت نهادینهشدهاش با هر آنچه «درست است» و هر آن راهی که «درست است»! «لجاجت نهادینهشده»، لجاجت سیاستی نیست، لجاجت بنیادی، لجاجت سیاسی و پارادیمیک است. نسل قدیم میداند اصلاح پارادیم یعنی مرگ آن و همین دانسته «خردمندانه» است که وامیداردش به «نابخردی»! نسلی که در کشاندن ایران به این فلاکت نقشی سترگ دارد، امروز نسل جدید را که در گام نخست بر همان توهمات شوریده، فاقد توانایی تحلیل میداند و نسل جدید با همه توانش پی آن است که آن نسل را حداقل اندکی وادارد در کنکاش مبانی نظری و رفتار عملی خود شاید دریچه گشوده شود بر این خاک تفیده! نسل قدیم میداند چه کرده است با ایران و ایرانی، میداند همو بود که با «اندیشههای متوهمانه و کودکانهاش» یکی از بزرگترین نکبتهای کل تاریخ و بزرگترین نکبت تاریخ معاصر را بر این مردمان مستولی کرد؛ تنها اشکالش اما ناتوانی در اعتراف بدان است و لاجرم نشاندن خود در موقعیت اخلاقی فراتر از نسل جدید، برای گروهی منبر رفتنی سخت بزدلانه و دیگر گروهشان، دار و درفشی به غایت مزورانه! خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر!
ما با هم «توافق» نداریم! اصل پایهای ارتباطات انسانی در هر قالبی، بر «عدم توافق» استوار است. ما انسان هستیم و انسان هم معلول بینهایت متغیرهای ریز و درشت؛ از ژن تا سبک زندگی، از محیط تا تجربه زیسته، از خانواده تا سیستم آموزشی، همه و همه در ایجاد این تفاوت…
ما با هم «توافق» نداریم! اصل پایهای ارتباطات انسانی در هر قالبی، بر «عدم توافق» استوار است. ما انسان هستیم و انسان هم معلول بینهایت متغیرهای ریز و درشت؛ از ژن تا سبک زندگی، از محیط تا تجربه زیسته، از خانواده تا سیستم آموزشی، همه و همه در ایجاد این تفاوت نقش دارند. آدمها «یگانه»اند، منحصربفرد به مفهوم واقعی کلمه. نتیجه چنین فرایندی هم چیزی نیست جز «عدم توافق»! راهکار اما موجود است؛ مصالحه! منظور از مصالحه هم اینجا چیزی نیست جز بده-بستان. مذاکره (Negotiation) و چانهزنی را هم برای همین ساختهاند که آدمیان در سیر آن، چیزی بدهند و چیزی بستانند. اگر دو یا چند نفر قادر به مصالحه نیستند از چند حالت خارج نیست که حداقل یکی از طرفین؛ - مفهوم بده-بستان را درک نکرده است. - چارچوب ذهنیشان ایدیولوژیک است. - بازی روابط انسانی را تنها در چارچوب بازنده کردن طرف مقابل درک کردهاند. من به همین سه مورد اکتفا میکنم گرچه میشود به آن یک سیاهه طولانی افزود. وادی سیاست و قدرت از قضا، لااقل یکی از مهمتری حوزههایی است که بده-بستان میباید در آن حرف اول و آخر را بزند. رونالد کوز در نظریه چانهزنیاش مدعی است؛ اگر حقوق مالکیت به خوبی تعریف شده باشد و امکان مبادله بین افراد وجود داشته باشد، صرفنظر از اینکه تخصیص اولیه چگونه بوده باشد، بهینگی حاصل خواهد شد. او یک جمله بسیار معروف دارد؛ اگر مانعی برای تجارت وجود نداشته باشد، هیچ مانعی برای تجارت وجود نخواهد داشت! این جمله به نظر احمقانه میرسد اما از یک موضوع مهم پرده برمیدارد؛ او میگوید؛ اگر مانعی وجود نداشته باشد که مردم را از تجارت با هم باز دارد، این تجارت آنقدر ادامه پیدا خواهد کرد و مردم آنقدر با هم داد و ستد خواهند کرد که کل منافع ممکن تجارت را بین خود تقسیم کنند! پس یک چیزهایی باید وجود داشته باشند که آدمیان را از تجارت یا همان که پیشتر گفتیم؛ بده-بستان با هم باز میدارد که به چند مورد آن، پیشتر اشاره شد. همچنین یکی از مهمترین نقدهای وارده به نظریه کوز، بالاتر بودن قیمت فروش نسبت به قیمت خرید است که به دلیل عوامل روانشناختی، افراد را از معامله بازمیدارد. وقتی یک طرف قیمت پیشنهادیاش با ارزش ذهنی طرف دیگر فاصله بسیار دارد، و از طرفی به حداقل یکی دلایل پیشگفته حاضر نیست به سمت طرف دیگر یک قدم بردارد، از منظر طرف مقابل، بازی بده-بستان نیست بلکه «زور چپانی» است! (عمدا از این واژه استفاده کردم. میتوانستم بگویم؛ اجحاف اما حق مطلب را ادا نمیکند). به گمانم، وادی سیاست و قدرت هم همین است؛ قیمتها با هم نمیخوانند. چرا!؟ باز هم همان دلایل پیشین را مطرح میکنم. اما الغرض؛ چرا گروههایی که خود را «اپوزیسیون جمهوریخواه» مینامند قادر نیستند به یک ائتلاف یا مصالحه دست یابند با در نظر گرفتن آنچه در ابتدا آمد؛ عدم توافق به عنوان پایه هر کنش!؟ مگر جز این است که آنها مدعی ارایه یک چارچوب دموکراتیک هستند!؟ مگر جز این است که بنیان دموکراسی بر رسیدن به «مصالحه» پیامد «عدم توافق»، استوار است!؟ چگونه است که مدعیان جمهوریخواهی، قادر نیستند در میان خود یک مذاکره جدی و قابل فهم ارایه دهند اما مدعی هستند در عرصهای بزرگتر به فراخنای ایران، میتوانند همین روش را مستقر سازند آن هم برای حکمرانی در کشور خاصی چون ایران!؟ آیا همین یک نکته کوچک نمیتواند مهمترین سیگنال به جامعه باشد که «آنها مدعی چیزی هستند که قادر به انجامش نیستند» و لاجرم بخشیدن عطایشان به لقایشان!؟
حق تقدم با خر است! شما در حال رانندگی در مسیر خودتان هستید، سرعت مجاز، سمت مجاز و با رعایت همه قوانینی که موجب آسیب زدن به دیگران نشود! ناگاه یک «خر» سر راهتان سبز میشود. شما عاقل هستید (به طور متوسط) پس سرعتتان را کم میکنید، ترمز میکنید، صبر میکنید تا خر عرض جاده را طی کند و بعد وقتی که مطمئن شدید خر دیگر در مسیر شما نیست و حتی احتمال یک تماس کوچک با خر را هم ندارید، و اغلب منتظر میمانید فاصله خر آنقدر زیاد شود که احتمال «جفتک انداختنش» هم منتفی شده، به آرامی حرکت میکنید و به راهتان ادامه میدهید! در این فقره، شما دقیقا منطبق با قانون بالا؛ «حق تقدم با خر است»، رفتار کردید. عقلانیت میگوید هزینه چند لحظه منتظر ماندن برای عبور خر، ابدا قابل مقایسه با استفاده از حق تقدم خودتان نیست چون خسارت وارده به شما به مراتب بیشتر خواهد بود اگر «به انتخاب خر، احترام نگذارید»! آیا این اصل همیشه برقرار است!؟ یعنی همیشه ما باید به «حق تقدم خر»، احترام بگذاریم!؟ در مثال بالا؛ پاسخ مثبت بود. یک هزینه-فایده سریع ما را به این نتیجه میرساند! حالا به سناریو ساده و معمول بالا، کمی پیچیدهتر نگاه کنیم؛ شما ترمز میکنید، منتظر عبور خر میمانید، بوق هم میزنید اما خر از جایش تکان نمیخورد! اینجا شما و «ماشین سرنوشتتان»، پشت «انتخاب خر»، گیر افتادهاید. احتمالا پیاده شوید و خر را هُش کنید؛ اما باز هم بیفایده است. شاید به چند لگد هم متوسل شوید؛ باز هم خر از جایش تکان نمیخورد! به خر سنگ هم بزنید؛ بیفایده است! «خر» راه زندگی شما را مسدود کرده؛ مذاکرهپذیر نیست چون خر است. از کتک زدن کاری ساخته نیست؛ چون خر است و کتکخورش هم ملس! بهش بگویید خر؛ چیزی تغییر نمیکند، چون چیزی از «ارزشهای خریتش» کم نمیشود! برای فرار از یک عمر ایستادن «پشت انتخاب خر» چارهای ندارید جز «سقط کردن خر»! اگر نکنید، آرام آرام «خرِ» او میشوید! آنقدر میایستد که خودتان و ماشین سرنوشتتان زیر خروارها پشکل خر، مدفون شوید! قانون «حق تقدم با خر است» برای وقتی که خر فقط قرار است عرض جاده را طی کند، صدق میکند نه وقتی که خر برای همیشه سر راه شما اتراق کند! پ.ن: این متن، محصول یک شب رانندگی از تهران تا آبدانان و تحلیل رفتار برخی از رانندگان است!
کار دنیا «معطل» تصمیمگیری ما نمیماند! اگر با هیچ یک از ایدههای مطرح در سپهر سیاسی ایران موافق نیستیم، راهحل ساده است؛ گروه و حزب تشکیل دهیم برنامه و استراتژی ارائه دهیم آن را به قضاوت عموم بگذاریم فیدبک بگیریم و در نهایت منتظر پاسخ عمومی بمانیم! اگر نکردیم، نه بقیه کارشان را لنگ ما خواهند گذاشت و نه جایی برای «ناله شبانه» (محترمانه همان که میدانیم) خواهد ماند! پ.ن: پیش از شروع این پروسه، یک چک سفیدامضا هم برای هزینههای آن کنار بگذاریم. هر کاری بیمایه فتیر است! نهار مجانی وجود ندارد!
🖕 در این فرایند آنچه باید از آن پرهیز کرد، ایجاد بساط دولتهای عریض و طویل رفاه است که اغلب شرط اول، یعنی صیانت از حقوق مالکیت را نقض میکنند چرا که اگر فردی نسبت به چیزی که تولید نکرده، حق مالکیت داشته باشد، مستلزم آن است که فرد دیگری نسبت به آنچه تولید کرده، حق مالکیت نداشته باشد و این نقض آشکار اصل نخستین است! دولتهای رفاه، با اخذ مالیاتهای سنگین، عملا آن بخش از جامعه را که تولید میکنند، به نفع آن بخش کمتر مولد، جریمه میکنند! بخش کمتر مولد (منظور مولد اقتصادی) البته شایسته یک سطح معیشت شرافتمندانه است به دلیل جایگاه انسانیاش اما این حق نمیباید بر شانه سلب حق دیگران بر تولیدشان برساخته شود. آنچه مدافعان لیبرالدموکراسی محافظهکار بر آن تاکید دارند، ایجاد شرایط مناسب برای تولید و خلق ارزش از سوی خود این گروههاست و نه ایجاد سازوکارهای عریض و طویل دولتی در تولید لشکری از مواجببگیران! نکته پایانی هم آنکه؛ هر قانونی که با سازوکار دموکراتیک برساخته (جعل) میشود، نافذ و مشروع نیست اگر مستلزم نقض حقوق طبیعی و به شکل اخص، حق مالکیت و آزادیهای فردی باشد!
دموکراسی ابزاری است برای فراهم آوردن امکان مشروع و غیرخشونتآمیزِ جامه قانونی پوشاندن بر خواست اکثریت با تبدیل مطالبات آنها به قانون. در عین حال، اموری هم هستند که فارغ از نظر اکثریت، میباید تحت حفاظت قرار گیرند؛ حقوق مالکیت، آزادیهای فردی، حفاظت از اقلیت در برابر دیکتاتوری اکثریت برای آنکه اقلیت هم این امکان برایشان فراهم باشد که با نشر آرا و عقایدشان در یک فضای آزادانه، امیدوار باشند روزی بتوانند آنها نظرات را در قالب اکثریت گرد آورند. مشکل اما گویا این نیست. خیلی روی تعاریف با هم مشکل نداریم گرچه برخی از دموکراسیخواهان قائل به آن هستند که رای اکثریت حتی میتواند در حوزه حقوق مالکیت هم نافذ باشد که البته این یک تفاوت اساسی میان لیبرالدموکراتها و برخی از کسانی است که خود را سوسیالدموکرات میخوانند. از نظر این گروه که از قضا در اقلیت هستند حتی میان سوسیالدموکراتها، ما چیزی به نام «حقوق طبیعی» نداریم و هر چه هست برآمدن از نظر اکثریت است. البته آنها به این موضوع قائل هستند که قوانینی که به شیوه دموکراتیک برساخته میشوند، ابدی و ازلی نیستند در عین حال، مشکل لیبرالدموکراتها با این گروه، سطحی است که دموکراسی محق است و میتواند وارد آن شود. لیبرالدموکراسی (که البته اینجا از نوع لیبرال محافظهکار یا لیبرال کلاسیک مورد نظر من است)، ورود دموکراسی به عرصه حقوق طبیعی را رد میکند. استدلال آنها هم ساده است؛ حق مالکیت برآمده از حق تام و مطلق بر جان و بدن یکان یکان افراد است. پیشفرض آن است که دموکراسی حق ورود به حق طبیعی حیات را ندارد و بر اساس آن نتیجه میگیرد که آنچه محصول این حق طبیعی است (به شرط عدم ورود و تجاوز به حق طبیعی هیچ کس دیگر)، به شکل طبیعی متعلق به صاحب آن است که او را قادر و محق میسازد این محصولات را در یک فضای داوطلبانه با هر کس که به توافق برسد، مبادله کند. دولت برساخته میشود (جعل میشود) تا به بیان جان لاک؛ مامور صیانت از این حق طبیعی باشد. ادعا آن است که دولت دموکراتیک بهتر و با هزینه کمتر میتواند ضامن اجرایی این حق باشد و تنها به همین دلیل است که دموکراسی بر دیگر اشکال نظامات سیاسی، ارجح است. هیچ قداست و ارجحیتی در دموکراسی وجود ندارد اگر بخواهیم به شیوه دموکراتیک، نافی حقوق فردی اشخاص از جمله حق مالکیت آنها شویم. در این صورت، دموکراسی به ضد اصالت وجودی خود تبدیل خواهد شد؛ عاملی خواهد شد برای نقض حقوق فردی که از ابتدا قرار بود ضامن آن باشد! آن سو، دموکراسی یک نظام «تحمل شکست» است. تحمل شکست یعنی تن دادن به نتایج آن نه آنکه هرگاه تصور کنیم خروجی آن مترادف با شکست ما خواهد بود، با برچسب زدن به رقبا (فاشیست، استبدادطلب، رعیت، افراطی، ...)، مشروعیت و حق اعمال مشروعیت کاربردی را از برندگان، سلب کنیم. به قول گمانم پوپر؛ دموکراسی به قدرت رساندن بدون خونریزی یک گروه نیست بلکه پایین آوردن بدون خونریزی آنهاست که بر مسند قدرت تکیه زدهاند. از نگاه لیبرال دموکراتها که من هم با آنها همدل هستم، آنچه تا حدود زیادی تضمینکننده این فرایند است (تغییر بدون خونریزی حاکمان)، خلع ید دولت از اقتصاد است. این بدان معنا نیست که همین یک شرط کافی است اما شرط لازمی است که مابقی شروط کافی، روی شانههای آن ساخته میشوند. دولت قدرقدرت و مبسوطالید در اقتصاد، حتی اگر به شکل دموکراتیک به قدرت برسد را اگر محال نباشد، بسیار دشوار میتوان بدون خونریزی از قدرت به زیر کشید و تغییر داد. شرط لازم دیگر که از قضا بسیار مهم است، پراگماتیسم نظری در پارادایم دولت است. دولت ایدئولوژیک اصولاً مبنای مشروعیتش را نه از دموکراسی بلکه از مبانی ایدئولوژیک میگیرد که فرآیندهای دموکراتیک برایش تنها پله به قدرت رسیدن است که پس از خزیدن از روی آن به پشت بام قدرت، هم اکثریت و هم اقلیت را زیر آوار تکه پارههای آن پله، مدفون میکند. تعریف عام پراگماتیسم نظری را هم به طور باید اخص در سکولاریسم جستجو کرد گرچه همین هم کافی نیست چرا که ایدئولوژیها لزوماً مذهبی نیستند. بنابراین برای گریز از تبعات هر دو سویه ایدئولوژی مذهبی و غیرمذهبی، به نظر میرسد ترکیب «اصالت فردی و خلع ید اقتصادی دولت» موجزترین و پربازدهترین ترکیب برای گریز از استبداد، حتی استبداد اکثریت باشد. تضمین حقوق فردی، ضامن حق اقلیت برای فعالیت است (گریز از استبداد اکثریت) و تضمین خلع ید اقتصادی دولت، ضامن پایین کشیدن بدون خونریزی حاکمان! پ.ن: ناگفته پیداست، آنچه آمد هیچ منافاتی با تضمین دستگیری و حمایت از گروههای کمدرآمد که به دلایلی تاریخی و جغرافیایی از سطح رفاه پایینتری برخوردار بودهاند، نیست. 👇
خبرنگار باید سوال چالِشی بپرسد! سیاستمدار توانمند هم کسی است که از پسِ چالِش برآید! پ.ن: دوگانهسوزی خبرنگار هم البته مستوجب سرافکندگی اوست و موجب چالَش!