آ-گاه
Статистикаیادداشت های من [ ابوطالب صفدری، فیلسوف تکنولوژی، آلمان] Instagram: Abootaleb_safdari ارتباط با من: @Philoverbre67
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 400
- 1/48двое суток
- 458
- 1/72трое суток
- 494
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
سالها پیش ، که جوان تر بودم، که اهل تر بودم به شعر، این ترانه را نوشتم. و دوستِ مدتها ندیده ام، علی نارین، اجرایش کرد. نهایتا شد، این قطعه ای که می بینید. نمیدانم چه شد که ناگهان پرتاب شدم به روزهای دور ، به روزهای شعر و شاعری.
احتمالاً صفحهٔ «حافظهٔ تاریخی» را میشناسید؛ صفحهای که با انتشار ویدئوهایی از وقایع گذشته و مواضع پیشین افراد، ظاهراً میکوشد حافظهٔ تاریخی جمعی ما ایرانیان را تقویت کند و مانع فراموشی شود. در یادداشت قبلی من در همین صفحه، بسیاری از دوستان نیز دقیقاً با همین برداشت از آن دفاع میکردند. اما آیا واقعاً مسئله به همین سادگی است؟ آیا چنین صفحهای صرفاً گذشته را «یادآوری» میکند و به شفافیت تاریخی کمک میکند؟ ❗️❗️حافظهی انسان هارددیسک نیست! ما معمولاً دربارهی حافظه یک تصور اشتباه داریم. فکر میکنیم گذشته جایی در ذهن ما ذخیره شده؛ مثل یک فایل در هارددیسک، و هر وقت بخواهیم میتوانیم برویم سراغ آن و همان چیزی را که اتفاق افتاده، دوباره پخش کنیم. اما حافظهی انسان اینگونه کار نمیکند. ما گذشته را بازخوانی نمیکنیم؛ ما گذشته را بازسازی میکنیم. هر بار که چیزی را به یاد میآوریم، در واقع یک نسخهی ثابت و دستنخورده از گذشته را بیرون نمیکشیم. ما آن گذشته را از نو میسازیم؛ با زبان امروزمان، با احساسات امروزمان، با باورها و منافع امروزمان. به یک معنا، ما اساساً «یادآوری خالص» نداریم؛ آنچه داریم «بازسازی» است. اما اگر حافظه یعنی بازسازی، آنگاه باید پرسید: این بازسازی چگونه انجام میشود؟ چه چیزی تعیین میکند کدام بخش از گذشته برجسته شود، کدام بخش حذف شود، و کدام روایت از گذشته به عنوان «حقیقت» به ما عرضه شود؟ اینجاست که پای قدرت، سیاست و منافع وارد میشود. هیچکس نمیتواند تمام گذشته را یکجا روایت کند. هرکس مجبور است بخشی را برجسته کند و بخشی را کنار بگذارد. و این انتخاب ها و حذف ها درون شبکهای از منافع، ارزشها و روابط قدرت شکل میگیرند. به همین دلیل باید از چیزی به نام «سیاست حافظه» یا «سیاست گذشته » صحبت کنیم. اینجاست که باید به صفحهی «حافظهی تاریخی» نگاه کنیم. این صفحه خودش را به عنوان حافظهای برای جلوگیری از فراموشی معرفی میکند؛ اما مسئله این است که هیچ حافظهای خنثی نیست. این صفحه فقط گذشته را از آرشیو بیرون نمیکشد و به ما نشان نمیدهد. بلکه در حال ساختن یک روایت خاص از گذشته است. بنابراین سؤال اصلی این نیست که: «آیا این صفحه حافظهی تاریخی ما را تقویت میکند؟» سؤال مهمتر این است: «این صفحه در حال ساختن کدام حافظهی تاریخی است؟» چه گذشتهای / کسانی / وقایعی را برجسته میکند؟ چه گذشتهای / کسانی را حذف میکند؟ و این تصویری که از گذشته میسازد، در خدمت چه نگاه و چه منافعی قرار دارد؟ مثلاً وقتی بارها ویدئوهایی دربارهی «رهاییبخش بودن» مداخلات یا تجاوزهای خارجی منتشر میشود، باید پرسید چرا این بخش خاص از تاریخ انتخاب میشود؟ چرا روایتی که میتواند قدرت خارجی را در جایگاه نجاتدهنده قرار دهد، اینچنین تکرار و برجسته میشود؟ این دیگر صرفاً یادآوری تاریخ نیست؛ این دستکاری / ویرایش حافظه ی جمعی ما است. ویرایشی که سلطه را در قالب آزادی، مداخله را در قالب نجات، و قدرت را در قالب اخلاق بازنمایی کند. یا وقتی موسی غنی نژاد روایتی نوستالژیک از دوران پهلوی ارایه می دهد، که نشان دهد «آن زمان همه چیز بهتر بود»، او صرفاً خاطره تعریف نمیکند؛ او در حال بازسازی گذشتهای است که در خدمت منافع یک گروه خاص است. ❗️❗️پس چه باید کرد؟ اول از همه باید بدانیم که هیچ روایت تاریخی، خودِ گذشته نیست. هر روایت، یک بازسازی از گذشته است. دوم اینکه هر زمان با یک روایت تاریخی مواجه شدیم، باید بپرسیم: چه چیزی در این روایت غایب است؟ چه چیزی حذف شده؟ روایت مقابل آن چیست؟ چون برای نزدیک شدن به گذشته، نباید فقط یک روایت را تماشا کنیم؛ باید روایتها را در برابر هم قرار دهیم. یادمان نرود زیرا کسی که حافظهی یک جامعه را شکل میدهد، فقط دربارهی گذشته تصمیم نمیگیرد؛ او بر امکانهای آینده هم اثر میگذارد
قبلا دستشوییهای عمومی محل شمارهی روسپیها بود؛ امروز اما محلی برای نوشتن نام و شماره «جاسوسها» است. این جابهجایی صرفاً یک تغییر محتوای ساده نیست، بلکه نشانهای از دگرگونی در تخیل اجتماعی است. ۱. امنیتی شدن ادراک از حاکمیت شهروندان حاکمیت را عمدتاً از دریچه امنیت میفهمند. اگر در گذشته با مفاهیمی مانند قانون، خدمات، مالیات، آموزش یا توسعه تداعی شود، در اینجا تداعی غالب به مفاهیمی مانند: جاسوس خبرچین نفوذ بازداشت پرونده امنیتی تغییر کرده است. در چنین تصویری، حضور حاکمیت در زندگی روزمره نه از طریق اداره، مدرسه یا بیمارستان، بلکه از طریق شبکهای از مأموران و خبرچینان فرضی تصور میشود. حتی اگر این تصور با واقعیت منطبق نباشد، از منظر جامعهشناسی مهم است، زیرا ادراک مردم از قدرت را نشان میدهد. ۲. امنیتی شدن امر روزمره دیوار دیگر محل شوخی یا عاشقانهنویسی نیست؛ به تابلوی «افشاگری امنیتی» تبدیل شده. این یعنی امر امنیتی، امر روزمره را استعمار کرده است. واژگان امنیتی دیگر فقط متعلق به نهادهای امنیتی نیستند؛ به زبان مردم تبدیل شدهاند. (قطعا یک مشاهده کافی نیست. صرفا طرح ایده بود)
توی صف پاسپورت چک هستم. به این میله ها نگاه میکنم که نظم اهنین را بر آدمها تحمیل کرده اند. که باید صاف ، در ردیف این میله ها حرکت کنی. جهت و نحوه ی حرکتت را از پیش تعیین کرده اند. و تو عملا فاقد عاملیت هستی! به راست یا چپ نمیتوانی منحرف بشوی. طوری که دلت بخواهد نمیتوانی حرکت کنی. که ناگهان بچه ها را میبینم که از میله ها آویزان شدهاند. میله ها را مسخره میکنند. بچه ها میله را اصلا جدی نمی گیرند . و از خودم می پرسم : به راستی آنکه عاملیت / سوژگی دارد کیست؟ من یا این بچه ها؟
⭕️ آیا فردوسی پور بی/با شرف است؟ اندر حکایت بازی با شرف / بی شرف احتمالاً صفحۀ «حافظهٔ تاریخی» را میشناسید: به محض اینکه یک چهرهی سرشناس، لحظهای بحرانی به نفعِ جامعه موضع میگیرد، دست به افشاگری زده و رابطهی آن فرد با ساختارِ قدرت را برجسته می کند. کاری که این روزها با فردوسیپور و اکبر عبدی می کند. هدفِ ظاهری، «رونمایی از تناقض» است؛ اما هدفِ واقعی، ترورِ امکانِ شکلگیریِ مرجعیتِ اجتماعی و خلعِ سلاحِ نمادینِ جامعه است. در این یادداشت کاری با خودِ این صفحه و منبع مالی اش ندارم، بلکه پرسش من این است: آیا هر کس روزی با ساختارِ رسمی کار کرده «بیشرف» است؟ و در مقابل، هر کس موضعِ تندِ ضدِحاکمیت گرفته، «قهرمانِ ملی» است؟ من فکر می کنم باید از این «کودکمانی سیاسی» که جهان را به قدیسان و شیاطین تقسیم میکند عبور کنیم. زیرا در عمل، همواره و همواره، تمام انسانها در شبکهای پیچیده از روابطِ قدرت و منافع زیست میکنند. در یک جامعهی انسانی هیچکس در خلاءِ اخلاقی زندگی نمیکند. پیگیریِ منافع، استفاده از امکانات، چانهزنی با قدرت و بقا در این شبکه، بخشی غیرقابلپرهیز از واقعیتِ زیستِ انسانی است. علی دایی روزی از رانتها و جوایزِ همین ساختار برخوردار بود، محمدرضا شجریان سالها صدایِ رسمی و مجازِ صداوسیما بود، فردوسیپور، اکبر عبدی، رسول خادم و تمام کسانی که امروز «قهرمان» یا «خائن» نامیده میشوند، زمانی در همین مناسبات کار کرده و سود بردهاند. اگر معیارِ سنجشِ انسانها را «نسبتِ مطلق با قدرت» قرار دهیم، صددرصدِ نخبگان، هنرمندان، ورزشکاران و حتی شهروندانِ عادی هم مردود خواهند شد؛ چرا که هیچ زیستِ انضمامیای بدون مواجهه و تماس با ساختارِ حاکم امکانپذیر نبوده است. بنابراین، تلاش برای ساختنِ «قهرمانِ منزه» یا «ضدقهرمانِ مطلق»، یک شوخیِ بی مزه است. حالا که این طور است، پس انسانها و کنشگرانِ اجتماعی را باید با چه معیاری سنجید و قضاوت کرد؟ ❗️❗️کنش ورزی در لحظات بحران به نظرم انسانها را نه با نقاطِ اتصالشان به مناسباتِ قدرت در دورانِ ثبات، بلکه با موضعگیریِ نهاییشان در بزنگاههای تاریخی میسنجند. آیا فرد در لحظهای که جامعه تحتِ فشار، سرکوب یا هجوم بوده، از سرمایهی نمادینِ خود به نفعِ «جانِ هموطن» و «جامعه» هزینه کرده، یا آن را در خدمتِ توجیهِ ویرانی و خشونت به کار گرفته است؟ اهمیتِ امروزِ علی دایی یا رسول خادم، ناشی از معصومیتِ گذشتهشان نیست؛ ناشی از این است که در بزنگاه، طرفِ «جامعه» ایستادند. ❗️❗️کنش ورزی با امکانات موجود از این نظر، معیار این است که فرد چقدر توانسته است از امکانی که در اختیار داشته، به نفعِ رشدِ مدنی، هنر، فرهنگ، یا التیامِ آلامِ مردم استفاده کند. فردوسیپور در دلِ همین صداوسیما، با ساختارِ کاملا انحصاری اش، یک حوزۀ عمومیِ خُرد ایجاد کرد، او شبیهترین نهاد را به یک حوزهی عمومیِ نقادانه ساخت. و شجریان، هنرِ ایرانی را به لایههای عمیقترِ هویتِ ملی پیوند زد. ❗️❗️نتیجه اینکه... به گمان من پروژههایی مانند «حافظهٔ تاریخی» با سوءاستفاده از حافظهی کوتاهمدتِ جامعه، تلاش میکنند امکانِ تشکیلِ «جبههی مشترکِ مدنی» را نابود کنند. پروژه شان این است که هر صدایی که بلند میشود، فوراً با برچسبِ «این هم روزی با سیستم بوده» خفه شود. ما باید این بازی را به رسمیت نشناسیم. ما نه نیازمندِ قدیسسازی هستیم و نه نیازمندِ جلادسازی. هر کس در هر نقطهای از تاریخ، بر سرِ جانِ هموطن و حفظِ این جغرافیا بایستد و سرمایهی خود را خادمِ جامعه کند، محترم است.
آ-گاه pinned a photo
سلام دوستان عزیز در چند روز آینده به ایران خواهم رفت. و قصد دارم در صورت امکان تا جای ممکن، کمک مالی فراهم کنم برای آنها که در این روزهای غریب و سخت، نیازمند هستند. ❗️❗️ شماره کارت زیر، به اسم خودم است. اگر مایل به کمک رسانی بودید، هر مبلغی که دوست داشتید را واریز کنید و در صورت امکان، پس از واریز به من اطلاع دهید. ۶۲۱۹ ۸۶۱۸ ۲۹۱۶ ۷۰۷۰ ابوطالب صفدری
امروز سالروز درگذشت محمدرضا شاهِ پهلوی است. سعی می کنم در این یادداشت فهم خودم را از او بنویسم. البته که این فهم من است و حتما می تواند ناقص یا حتی غلط باشد. اولا من فکر میکنم ما با 4 محمدرضا طرفیم: (1) محمدرضا شاهِ 1320 تا 28 مرداد 1332 : متزلزل و بی…
امروز سالروز درگذشت محمدرضا شاهِ پهلوی است. سعی می کنم در این یادداشت فهم خودم را از او بنویسم. البته که این فهم من است و حتما می تواند ناقص یا حتی غلط باشد. اولا من فکر میکنم ما با 4 محمدرضا طرفیم: (1) محمدرضا شاهِ 1320 تا 28 مرداد 1332 : متزلزل و بی اعتماد به نفس جوانی ۲۲ ساله، کمتجربه، سایه سنگین اقتدار پدرش (رضاشاه) بر سر او، هراسان از سقوط سلطنت، متمایل به رعایت فرمالیته قانون اساسی مشروطه. در این دوره، شاه یکی از چندین قطب قدرت است، نه تمام آن. قطبهای دیگر شامل: مجلس شورای ملیِ مستقل و قدرتمند، نخستوزیران متنفذ (مانند قوامالسلطنه و دکتر مصدق)، روحانیت احیاشده، و حزب توده (نیروی قدرتمند چپِ کمونیستی) بودند. کشور تا سال ۱۳۲۴ در اشغال متفقین است؛ شاه حتی قدرت اخراج نیروهای خارجی را ندارد و این قوامالسلطنه است که با برگ برنده نفت شمال، غائله آذربایجان و ارتش شوروی را حل میکند. اوج این دوره در جریان ملی شدن نفت و نخستوزیری مصدق تجلی مییابد؛ جایی که شاه به حاشیه رانده میشود، کنترل ارتش از دست او خارج میگردد و در نهایت در مرداد ۱۳۳۲ مجبور به فرار ناگهانی از کشور میشود. این دوره با ضربه روحی شدید، فرار و بازگشت دوباره با کودتای آمریکایی به پایان میرسد. (2) محمدرضای دهۀ 30 : دورۀ تثبیت دورانِ گذار، سرکوب اپوزیسیون و پیریزی پایههای قدرت. زخمی از حوادث سال ۳۲، بدبین به نخستوزیران مستقل، متقاعدشده به اینکه «دموکراسی غربی در ایران جواب نمیدهد»، نیازمند به تکیهگاه امنیتی محکم. دغدغه اصلی شاه در این دهه، تضمین این است که «حادثه مصدق» هرگز تکرار نشود. بنابراین، او شروع به حذف فیزیکی و سیاسی مخالفان (جبهه ملی، حزب توده و افسران تودهای) میکند. در سال ۱۳۳۵، سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) با کمک مستشاران آمریکایی و اسرائیلی تأسیس میشود تا امنیت رژیم را از درون تضمین کند. شاه در این دوره هنوز به طور کامل مستقل نیست؛ او برای مشروعیت و بقای خود به شدت به کمکهای مالی و نظامی ایالات متحده (دوره آیزنهاور) وابسته است. او نظام دو حزبی فرمایشی (ملیون و مردم) را راه میاندازد تا ویترینی دموکراتیک ایجاد کند، اما در واقع قدرت اصلی را در دربار متمرکز میسازد. (3) محمدرضای دهه ۱۳۴۰ : پادشاهِ مصلح و معمارِ نوسازی اقتصادی دورانِ تکنوکراسی، انقلاب سفید و جهش مدرنیزاسیون. دارای اعتمادبهنفسِ نوظهور، احساس رسالت تاریخی برای مدرنسازی ایران، سیاست موازنۀ منفی در برابر غرب: اگر شما غربی ها کمکم نکنید می روم سراغ شوروری. (به ویژه پس از چالش با کندی رئیسجمهور آمریکا). با تثبیت قدرت سیاسی، شاه به سراغ «توسعه از بالا» میرود. در سال ۱۳۴۱، انقلاب سفید (انقلاب شاه و ملت) را اعلام میکند که شاخصترین بند آن «اصلاحات ارضی» بود؛ اقدامی که ساختار اربابرعیتی سنتی ایران را متلاشی کرد و طبقه متوسط جدیدی پدید آورد. شاه با گماردن تکنوکراتهای برجستهای مثل علینقی عالیخانی در وزارت اقتصاد و مهدی سمیعی در بانک مرکزی، فضا را برای رشد شتابان بخش خصوصی باز میکند. ثبات سیاسی حاصل از سرکوب دهه ۳۰، منجر به ورود سرمایههای خارجی و ایجاد صنایع مادر (خودروسازی، ذوبآهن، ماشینسازی تبریز و اراک) میشود. نرخ تورم در این دهه نزدیک به صفر و نرخ رشد اقتصادی دو رقمی است؛ دورانی که از آن به عنوان «معجزه اقتصادی ایران» یاد میشود. (4) محمدرضای دهه ۱۳۵۰: پادشاهِ بلندپرواز و ژاندارمِ منطقه دورانِ فورانِ نفتی، ناسیونالیسم افراطی و «تمدن بزرگ». شاه دچارِ غرور و خودشیفتگی سیاسی است، بینیاز از نصیحت مشاوران، خود را رهبر جهان سوم و معلم غرب دانستن، شتابزده برای رساندن ایران به پنجمین قدرت صنعتی جهان. پس از چهار برابر شدن قیمت نفت در سال ۱۳۵۲ (۱۹۷۳)، سیل درآمدهای دلاری به خزانه سرازیر میشود. شاه به جای گوش دادن به کارشناسان سازمان برنامه و بودجه که خواستار تزریق آرام پول بودند، دستور رشد انفجاری اقتصاد را میدهد که منجر به تورم شدید، فلج شدن بنادر و خطوط توزیع میشود. نگاه شاه از «توسعه داخلی» به «سیادت بینالمللی» تغییر میکند. ایران ژاندارم منطقه خلیج فارس میشود؛ ارتش با پیشرفتهترین تسلیحات آمریکایی (مانند جنگندههای F-14) تجهیز میگردد، ایران در غائله ظفار در عمان دخالت نظامی موفق میکند و ارتش شاهنشاهی مأمور حفظ امنیت شریان نفت جهان میشود ( مسلح کردن کردها برای منفجر کردن لوله های نفت عراق ؛ جنگ نیابتی می کردیم اون موقه که جنگ نیابتی مد نبود!). در سیاست داخلی، تکثر نیمبند گذشته کاملاً حذف شده و نظام تکحزبی (حزب رستاخیز) حاکم میشود. شاه در مصاحبههای خارجی خود غربیها را به تنپروری متهم میکند و به آنها درس اداره کشور میدهد. این بلندپروازی بیمحابا و گسست از واقعیتهای جامعه، سرانجام زمینهساز انفجار سال ۱۳۵۷ میشود.
✨ دورهی «کلاس مولانا» ما بر درِ عشقْ حلقهکوبان... چرا در هیاهو و سردرگمی جهان امروز هنوز هم کلام مولانا زنده، پویا و راهگشاست؟ چگونه ابیات پیر بلخ میتوانند آیینهی رنجها، شادیها و جستوجوهای انسان معاصر باشند؟ شاید برای آرامش درونی و فهم عمیقتر…
✨ دورهی «کلاس مولانا» ما بر درِ عشقْ حلقهکوبان... چرا در هیاهو و سردرگمی جهان امروز هنوز هم کلام مولانا زنده، پویا و راهگشاست؟ چگونه ابیات پیر بلخ میتوانند آیینهی رنجها، شادیها و جستوجوهای انسان معاصر باشند؟ شاید برای آرامش درونی و فهم عمیقتر زندگی نیاز به دانستن فرمولهای پیچیدهتر نداریم؛ بلکه نیاز داریم به اصالت کلامی بازگردیم که قرنهاست مسیر عشق و آگاهی را روشن نگه داشته است. این بار در «کلاس مولانا» با نگاه ژرف و همراهی دکتر علی قیدی به سفری در اعماق اندیشه و اشعار مولانا میرویم تا بیتبهبیت، جهانِ نو و غیرمنتظرهای را از زاویهای تازه کشف کنیم. 📌ظرفیت محدود. 📆دوشنبهها (شروع از ۵ مردادماه ۱۴۰۵) 🕔۱۷:۰۰ 👤 دکتر #علی_قیدی 🏢 همزمان بهصورت حضوری و مجازی (محل برگزاری حضوری: انجمن فارغالتحصیلان دانشگاه شریف) 💳 هزینهی ثبتنام: ۱،۵۰۰،۰۰۰ تومان 🎟 کد تخفیف ۱۵ درصدی: برای شرکتکنندگان ترم گذشته و دانشجویان دانشگاه شریف؛ برای دریافت به آیدی پشتیبان پیام دهید) 🔗ثبت نام از طریق این لینک. 💬 پشتیبانی و پاسخ به سؤالات: 🆔 @lumni_support @OtagheAdabiat @hamkhanclub @SharifAlumniAssociation
براساس گزارش های حسن روحانی (که از سال 82 تا 84 مسئول پرونده هسته ای بوده، و با فرض اینکه این گزاراشات صادقانه هستند و دروغ نمیگه) چیزی که معلومه اینه که وضعیت هسته ای توی اون دوره که در واقع دوران اولیه ی فعالیتهای هسته ای، یا به یک معنا اولین دوره ای است که این فعالیت ها افشا می شوند ، اوضاع خیلی خر تو خر بوده! به معنای واقعی کلمه خر تو خر. ینی روحانی مسئول پرونده هسته ای بوده که از سمت شخص رهبری منصوب شده بود، ولی نمیدونست چه خبره. ینی یه دفه سازمان انرژی اتمی، میرفت از یه جایی سانتریفیوژ می آورد، روحانی ام اصلا خبر نداشته! بعد آژانس انرژی اتمی سازمان ملل متوجه می شد به روحانی میگفت شما فلان جا فلان سانتریفویژ رو دارید، چرا گزارش ندادید به آژانس؟ روحانی هم پشماش می ریخت که عه! ما کجا سانتریفیوژ داریم؟؟؟ یه زنگی میزده به بچه های سازمان و میفهمید بعله! رفتن سانتریفیوژ جدید آوردن و نه به آزانس گفتن نه به روحانی. چرا؟ چون فکر میکردن چیز مهمی نبوده! بعدش چند تا قطعنامه علیه ایران صادر میشده سر همون! یا مثلا دوستان رفتن از یه دلالی به اسم "طاهر" توی دوبی سانتریفیوژ خریدن و به آزانس هم نمیگن که این طاهر کیه! از طرف دیگه در مورد اطلاعات فنی سانتریفیوژها هم به آژانس گزارش دروغ می دهند. و فکر میکنند که آژانس نمیفهمه! و گس وات؟ آمریکایی ها طاهر رو توی مالزی دستگیر کردن و به ایران هم نگفتن که بابا ما این دلال شما رو چند ماهه که دسنتگیر کردیم و اونم همه ی دیتاها رو داده که به شماها چی فروخته!! بعد اینا داشتن اطلاعات فنی رو قایم میکردن !! یا مثلا میگه البرداعی به من گفت که شما فلان چیز رو هم دارید (که فلان چیز خیلی محرمانه بوده!) بعد من (حسن روحانی) بهش گفتم که نه آقا چه حریه! از کجا میگی این حرفو؟ البرداعی هم گفته تو پایان نامه ی ارشد فلاان دانشجو گفته شده!!! پروتوکل های امنیتی سازمان انرژی هسته ای اونقدر یلخی بوده که یه دانشجوی ارشد میتونست به دیتای محرمانه دست پیدا کن ههیچ! توی پایان نامه اش هم بیاره!!
⭕️بخش هایی از کتاب: 📚امنیت ملی و دیپلماسی هسته ای 🖌️حسن روحانی انتخاب اروپا به عنوان طرف مذاکره، این سؤال را هم در پی داشت که آیا انتخابِ محورِ اروپا، یک انتخاب بود یا اجبار؟ باید گفت در آن شرایط، راه بهتری وجود نداشت. گرچه انتخاب اول برخی، آمریکا بود، ولی با توجه به اینکه انتخابِ مزبور غیرممکن بود، راهی جز رفتن به سوی اروپا و غیرمتعهدها نداشتیم. ------------------------------------ در مذاکرات با روسها بهویژه در سفر دوم به روسیه (زمستان ۱۳۸۳) که ملاقاتی طولانی با پوتین داشتم، وی گفت ما به شما کمک میکنیم، ولی در قایق شما نمینشینیم. در مذاکرات خصوصی هم چند سؤال داشت: گفت آیا حاضرید تعلیق را برای مدتی ادامه دهید یا نه؟ گفتم تعلیق طولانی امکانپذیر نیست. گفت چرا؟ گفتم مردم ایران برای بلندمدت آن را نمیپذیرند. خیلی بحث کردیم. گفت منافع بلندمدت خود را در نظر بگیرید. بعد افزود اگر تعلیق را بشکنید، از ما توقعی نداشته باشید که ما در برابر دنیا بایستیم. گفت ما با هم همسایه هستیم، ولی نمیتوانیم منافع خود را به خطر بیاندازیم. او اضافه کرد که بهزودی به اروپا میرود و با بوش ملاقات خواهد داشت، اگر پیامی دارید به من بگویید. گفتم به بوش بگویید در روند مذاکرات ما با اروپا کارشکنی نکند و گمان نبرد با اهرم فشار به اروپا به جایی میرسد. ایران تا آخر پای همه چیز میایستد و از حقوق خود نمیگذرد. ما نه افغانستان هستیم و نه عراق. ایران جایگاه دیگری دارد و مردم در مسئله هستهای صد درصد همراه نظام هستند. ------------------------------------ قرار شد با همه کشورها به جز آمریکا کار کنیم. ------------------------------------ وزیر امور خارجه چین که پیش از توافق پاریس به تهران آمده بود، پس از جلسه عمومی، در جلسهای خصوصی نکات قابل توجهی را مطرح کرد؛ نخست اینکه شما سه کشور اروپایی (EU3) را رها نکنید، زیرا به این راحتی قدرت جایگزین دیگری پیدا نخواهید کرد. دنبال چین و روسیه نباشید، چون در آژانس و در صحنه بینالملل اثربخشی اروپا با چین و روسیه قابل مقایسه نیست. به ما تکیه نکنید و فکر نکنید ما در شورای امنیت میتوانیم بایستیم و از حق وتو استفاده کنیم. دوم اینکه گفت من به شما به صراحت میگویم که حجم روابط اقتصادی و تجاری ما با اروپا و آمریکا بسیار بالا است. حجم صادرات و واردات ما در مجموع به هزار میلیارد دلار بالغ میشود. طرفهای تجاری ما عمدتاً آمریکا، ژاپن و اروپا هستند و سهم بقیه کشورها با این سه قابل مقایسه نیست؛ بنابراین، اگر توقع دارید ما رو در روی آمریکا و اروپا بایستیم، ما این کار را دستکم تا بیست سال دیگر نمیتوانیم انجام دهیم. ما نیاز به دورهای از آرامش داریم تا از لحاظ اقتصادی و تکنولوژیکی به اهداف خود برسیم. من اگر در ایران مسئولیتی داشتم، میگفتم دورهای برای پیشرفتهای اقتصادی و علمی خودتان مشخص کنید، بعد جلوی قدرتهای بزرگ دنیا بایستید (ص 157). ------------------------------------ البرداعی همچنین می گفت نامه ای که اروپایی ها برای شما نوشته اند و اینک دعوت شما را برای سفر به تهران پذیرفته اند، بدون چراغ سبز آمریکا نبوده است و آنها با آمریکا هماهنگ کرده اند. ( ص 164) ------------------------------------ حتی طبق اطلاعاتی که به دست ما رسیده بود، پس از مذاکرات تهران، جک استراو (وزیر امور خارجه انگلستان) بلافاصله با پاول (وزیر امور خارجه آمریکا ) صحبت کرده بود. بعدها انگلسی ها به صراحت به ما گفتند باید به نوعی موافقت آمریکا را هم جلب کنیم. (ص 200)
https://us06web.zoom.us/j/89365092481
آ-گاه pinned a photo
به زودی گفت و گویی را با دکتر ولی نصر خواهیم داشت. او اخیرا یک کتاب خیلی خوب در مورد راهبرد کلانِ ایرانِ پسا ۵٧ منتشر کرده است. اگر فرصتی دست داد خلاصه ای از این کتاب را همینجا مینویسم.
تا اینجای کار: تیم فوتبال اسپانیا یک تیم کشتیکج آرژانتین-فیفا صفر به به! یه شب مستی باز سر رامه!
تا اینجای کار: تیم فوتبال اسپانیا صفر، تیم کشتیکج آرژانتین-فیفا صفر
خدای شما، خدای ما نیست! خدای شما مردمانِ شما را دوست دارد و از مردم من بیزار است. او بازوانِ نیرومند و حمایتگر خود را با عشق دور مردِ سفیدپوست میپیچد و دستش را میگیرد و راه میبرد، آنگونه که پدری فرزند خردسالش را هدایت میکند... اما او فرزندان سرخپوستِ خود را رها کرده است؛ اگر واقعاً آنها فرزندان او باشند. خدای مرد سفیدپوست نمیتواند عاشقِ مردم ما باشد، وگرنه از آنها محافظت میکرد. پس چگونه میتوانیم برادر باشیم؟ چگونه خدای شما میتواند خدای ما شود و شکوفاییِ رفته را به ما بازگرداند و رؤیای عظمتِ از دست رفته را در ما بیدار سازد؟ اگر ما پدر آسمانیِ مشترکی داشته باشیم، او بیشک خدایی تبعیضگر و متمایل به یک سو است؛ چرا که او تنها به سراغ فرزندان سپیدچهرهاش آمد. ما هرگز او را ندیدیم. او به شما کتاب و قانون داد، اما هیچ کلامی برای فرزندان سرخپوست خود نداشت؛ فرزندانی که جمعیتِ خروشانشان روزگاری این قاره پهناور را پر کرده بود، آنگونه که ستارگان پهنۀ آسمان را. خیر... ما دو نژاد متمایز هستیم؛ با خاستگاههایی جداگانه و سرنوشتهایی جدا از هم. نقاط مشترکِ ناچیزی میان ما وجود دارد. در دیدۀ مردم من، هر وجب از این خاک مقدس است. هر دامنهکوه، هر دره، هر دشت و هر درختزار، با رویدادی شاد یا غمانگیز در روزگارانِ بسیار دور و محوشده، تطهیر گشته و تقدس یافته است. حتی این صخرهها که صامت و مرده به نظر میرسند—آنگاه که زیر هرم آفتاب در امتداد این ساحل خاموش گداخته میشوند—سرشار از ارتعاشِ خاطرات و وقایع پرشوری هستند که با زندگی مردمان من پیوند خورده است؛ و حتی این غباری که اکنون بر آن ایستادهاید، به گامهای مردم من مشتاقانهتر و مهربانانهتر پاسخ میدهد تا به گامهای شما؛ چرا که این خاک، سرشار از پیکرِ نیاکان ماست و پاهای برهنۀ ما، این لمسِ همدلانه و آشنا را با تمام وجود حس میکنند. دلاورانِ درگذشتۀ ما، مادران دلسوزمان، دوشیزگان شاد و سرزندهمان، و حتی کودکان خردسالی که برای فصلی کوتاه در اینجا زیستند و شادمانی کردند، هنوز هم عاشق این تنهاییِ وهمآلود و سایهسارِ این دیارند؛ و با فرارسیدنِ شامگاهان، این خلوتگاهها پذیرای ارواح بازگردندهای میشوند که چونان سایه سر برمیآورند. و آنگاه که آخرین مرد سرخپوست از میان رفته باشد، و خاطرۀ قبیلۀ من در میان مرد سفیدپوست به یک افسانه بدل شود، این سواحل مالامال از مردگانِ نامرئی قبیلۀ من خواهد شد؛ و آنگاه که فرزندانِ فرزندانِ شما، خود را در مزرعه، در دکان، در کارگاه، در شاهراه، یا در سکوتِ جنگلهای بیقانون و بکر تنها میپندارند، آنها تنها نخواهند بود. مرد سفیدپوست... هرگز تنها نخواهد ماند پس بگذار او عادل باشد و با مردمان من به لطف و مهربانی رفتار کند... چرا که مردگان، بیقدرت و بیدفاع نیستند. گفتم مردگان؟... مرگی در کار نیست. آنچه هست، تنها کوچ کردن به جهانی دیگر است.
♦️خطابه یا سخنرانی رئیسْ سیاتل (Chief Seattle's Speech) یکی از مشهورترین، اثرگذارترین و زیباترین بیانیههای تاریخ در دفاع از سرزمین و پیوند انسان با وطن است. این خطابه در واقع پاسخی بود که رئیسْ سیاتل (رهبر قبایل سرخپوستِ حاشیه پوجت ساند) در سال ۱۸۵۴ یا ۱۸۵۵ به پیشنهاد «آیزاک استیونز»، فرماندار وقت قلمرو واشنگتن، برای خرید زمینهای بومیان داده بود. ❗️قبلا بخشی از این خطابه ی شگفت انگیز را ترجمه کرده بودم. حالا کل آن را ترجمه و در اینجا منتشر میکنم. ⭕️ سوگنامۀ سرخ؛ خطابۀ رئیسْ سیاتل آسمانِ آن دوردستها، که قرنهایی بیشمار و ناپیدا اشکِ شفقت بر سر مردم من باریده است، و در چشم ما نشانهای از ابدیت و ثباتِ دگرگونیناپذیر بود... شاید روزی دگرگون شود. امروز هوا صاف و دلپذیر است. فردا اما، شاید آسمان را تودههای تیرۀ ابرها بپوشانند. اما سخنان من، چونان ستارگانِ آسمان، هرگز تغییر نخواهند کرد. هر آنچه "سیاتل" بر زبان میآورد، رئیس بزرگ در واشنگتن میتواند با همان اطمینانی به آن تکیه کند که به بازگشت خورشید دارد یا به چرخشِ ناگزیر فصلها. رئیس سفیدپوستان میگوید که آن "رئیسِ بزرگ" در واشنگتن، برای ما پیام درود، دوستی و حسن نیت فرستاده است. این از بزرگواری اوست؛ چه، همه میدانیم او نیازی به دوستیِ متقابل ما ندارد. مردمانِ او بیشمارند؛ ردّ پای آنها چونان سبزههایی است که دشتهای فراخ و بیکران را میپوشانند. اما مردمانِ من اندکاند؛ ما به تکدرختانِ پراکنده و غریبی میمانیم که در دشتِ طوفانزده رها شدهاند. رئیس بزرگ—و گمان میکنم نیکخواهِ—سفیدپوستان برایمان پیغام فرستاده که خواهان خرید زمینهای ماست، اما در مقابل، سهمی به ما خواهد داد تا در آسایش زندگی کنیم. این پیشنهاد در واقع عادلانه، و حتی سخاوتمندانه به نظر میرسد؛ چرا که مرد سرخپوست دیگر رمقی ندارد و حقوقی برایش نمانده که کسی بخواهد به آن احترام بگذارد. شاید هم این معامله، تدبیری هوشمندانه باشد، چرا که ما دیگر نیازی به کشوری پهناور و بیمرز نداریم. روزگاری بود که مردمانِ من این خاک را قلمرو خود کرده بودند؛ آنگونه که امواجِ یک دریای بیقرار، بسترِ صدفپوش خود را در آغوش میکشد. اما آن روزگارِ شکوهمند، مدتهاست که همگام با عظمتِ قبایلمان سپری شده و اکنون، جز خاطرهای غمبار و مرثیهای سوزناک چیزی از آن به جا نمانده است. من اما، بر این زوالِ نابهنگام و تلخ مویه نخواهم کرد و درنگ نخواهم نمود؛ و برادرانِ سپیدچهرهام را نیز برای شتاببخشی به این نابودی سرزنش نمیکنم؛ که شاید خودِ ما نیز تا حدودی گناهکار بودهایم. پدر خوب ما در واشنگتن—چرا که گمان میکنم اکنون او پدر ما نیز هست و هم پدر شما، از وقتی که پادشاه جورج (انگلستان) مرزهای خود را به سمت شمال عقب رانده است—این پدرِ بزرگ و خوب ما پیغام فرستاده که اگر خواستهاش را گردن نهیم، از ما محافظت خواهد کرد. جنگجویانِ شجاع او برای ما دژی استوار از قدرت خواهند بود و کشتیهای جنگیِ شگفتانگیزش بندرهایمان را پر خواهند کرد، چندان که دشمنان دیرین ما در دوردستهای شمال—قبیلههای "هایدا" و "تیمسیان"—دیگر زنان، کودکان و پیرمردان ما را نخواهند ترساند. آنگاه او در واقع پدر ما خواهد بود و ما فرزندان او. اما... آیا چنین پیوندی هرگز ممکن است؟