غرقه در نیل
Статистикаغرقه در نیل چه اندیشه کند باران را.. لینک ناشناس: https://HarfBeMan.pw/@S0VMOGNBVUZKUU5xbThNb0p4V2lXUT09
- Последний пост
- 10 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 25
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 107
- 1/48двое суток
- 122
- 1/72трое суток
- 132
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
مسأله اصلی به صلح رسیدن با «کص داشتن» و «لزوم فرو رفتن کیر در آن» است. پیردختر نمیپذیرد که کص دارد. به خیال خودش دارد طوری زندگی میکند که فرای کص او را ببینند اما در دلش دارد میمیرد که بدانند کص دارد. پیردختر به جایی رسیده که آنقدر با کیر غریبه است که شروع به بررسی مردِ زائدِ متصل به کیر میکند. با کصش به مثابه تشت آبی که پیامبر برای بیعت وسط میآورده، رفتار میکند. کصش را به آن مرد که قول داده تا ابد به پایش پیر میشود میدهد نه به کیر و برای آن مرد، چنان شرط و شروط و خصوصیات تخیل کرده که اساساً آن را در هیچ نَری نمییابد. از این گذشته از یک جایی به بعد حتی اگر نیت کند هم نمیتواند کیر را بپذیرد. چرا که تازه رفتارها و افکاری از خودش بروز میدهد که باید در ۱۶ سالگی پروندهاش را میبست. فکر کنید یک دختر ۴۰ ساله مثل ۱۶ سالهها رفتار کند! جالب نیست. و باور کنید عزیزان، پسرها کسمغز و خنگ هستند اما اینچیزها خیلی خوب به چشمشان میآید. اگر هم نتوانند دلیلش را بفهمند نهایتا مثل گوریل با اشاره یا عباراتی مثل «فلانی خیلی بچهست» یا «فلانی زیادی بزرگه» که منظورشان رفتار آن دختر است، رویش عیب میگذارند و از خیرش می
خواهر من! اولا: داری از مارکت خارج میشوی! این اراجیف را کنار بگذار و از آخرین سالهای پیش از یائسگیات بیشترین لذت را ببر! دوما: ما آقایان هم قرار نیست به محض دیدن شما کیرمان را فرو کنیم توی شما! ما به کیر میگوییم «سالار»! خودتان بفهمید چه جایگاهی نزد ما دارد! ما بیش از لذت و تفریح سالار، مراقب امنیت و سلامتش هستیم. سوما: سکس و لذت تنانه را نباید یک امر غیرمتعالی و حیوانی و کثیف و سخیف و دونپایه فرض کنید که گروگان بگیریدش؛ تا مرد اول چندین خان رستم را طی کند سپس آن را به مرد جایزه دهید.
امروز هم زیادی بود. حتی دیروز. تمامش کنید. این کثافت نامش هرچه هست زندگی نیست.
من واقعا نمیتوانم. همینجا بلند اعلام میکنم که دیگر نمیتوانم.
مدتی فکر میکردم نکند من ضعیف و نازنازی هستم، بقول پدرِ جبهه رفتهام باید آبیخاکی باشم، باید جنگجو باشم، باید همه را زیر کنم. چطور به پدرم توضیح دهم که انقدر درگیر جنگهای حیاتی و بیخودی با خودش بودهام که دیگر جانی برای جنگهای دیگر نمانده.
آدم چطور به دیگران حالی کند که دیگر نمیتواند؟
آدم چطور به دیگران حالی کند که دیگر نمیتواند؟ من هر روشی را که فکر کنید امتحان کردهام. مدتی به دروغ گفتهام حالم خوب است، توقع ایجاد شد که اگر خوبی پس چرا تخمهای ما در دهانت نیست؟ بیا لیس بزن بیکار نباشی. یک مدت اعلام کردم که حالم خوب نیست، نگرانی و توصیه و درس زندگی شروع شد و گفتند چقدر غر میزنی، مثبتاندیش باش، هنوز دست و پا داری. حالا ماندهام چه کنم؟ چطور میشود به دیگران توضیح داد که من دقیقا بدون هیچ اغراق و تئاتری، فقط یک قدم با خودکشی فاصله دارم، اگر امکانش هست کمی کمتر کیر در کون من فرو کنید. مدتی فکر میکردم نکند من ضعیف و نازنازی هستم، بقول پدرِ جبهه رفتهام باید آبیخاکی باشم، باید جنگجو باشم، باید همه را زیر کنم. چطور به پدرم توضیح دهم که انقدر درگیر جنگهای حیاتی و بیخودی با خودش بودهام که دیگر جانی برای جنگهای دیگر نمانده. چطور به او توضیح دهم هیچکس در دنیا به اندازه من جنگ بلد نیست و نمیتواند مثل من نبرد پشت نبرد بدون هیچ تلفات، کار را جمع کند؟ اگر «هاری» جنگ باشد، جنگ در حد شلنگتخته باقی میماند و «هنر» تلقی نمیشد. چطور؟ بگویید چطور به آدمها بگویم من مثل آنها یک خدای سایکوپت ندارم که ایمان داشته باشم همه این کیرهایی که در کونم فرو برده حکمت دارد و امتحان الهی است و اگر صبر کنم تهش به بهشت میروم و جندۀ شهدا میشوم؟ چطور توضیح دهم که تنهاترینم؟ که بدنم دیگر این رنج را نمیکشد و هرروز یکجایش استعفا میدهد. که دیگر نمیتوانم بنویسم و بخوانم چون در مغزم ریدهاند. چون هر ثانیه دغدغه نان و بقا دارم. چطور توضیح دهم که من ضعیف نیستم، بلکه وضعی که در آن گیر افتادهام انسانی نیست. حتی حیوانات در این حالت نیستند. بدون هیچ حق و حقوقی، بدون امید و آرمان و آیندهای. حتی بدون یک گذشته شگفتانگیز. بدون هیچ قصهای. آدم اگر قصه نداشته باشد باید بمیرد. اهمیت «قصه» را چطور به این گوسفندان توضیح دهم؟ من واقعا نمیتوانم. همینجا بلند اعلام میکنم که دیگر نمیتوانم. توانم به «روز» کاهش یافته. به خودم میگویم امروز هم سر کن. فقط امروز. اگر امروز را توانستی، فردا را یک کاریش میکنیم. اما همین که میدانم فردا وجود دارد توانم را میکشد. فردا را نمیتوانم. امروز هم زیادی بود. حتی دیروز. تمامش کنید. این کثافت نامش هرچه هست زندگی نیست.
«من بخاطر اعتقاد قلبی خودم انجام میدم» و کیر. قبل از انجام هر دلقکبازیای از خودتان بپرسید: از کاری که انجام میدهم چه کسانی و به چه طرقی بهرهبرداری میکنند؟ اگر این بررسی را انجام نمیدهید، احمقید. اگر انجام میدهید و میفهمید نتیجه کار قلبیتان دهشتناک هست و به پرورده شدن هیولا بیشتر کمک میکند و با علم به این موضوع، باز هم انجامش میدهید، کص مادرتان.
جعفر شاگرد خسی
خسی! چون میدونم محسن نمیتونه چیزی رو از تو مخفی کنه و حتما تا الان همه چی اسپویل شده، یه ماشین آدم توی راه خونهت هستن. کیک هم گرفتن. یه نفر هم لوازم آرایش کادو گرفته برات. آخرین زخمم رو زدم.
خسی! چون میدونم محسن نمیتونه چیزی رو از تو مخفی کنه و حتما تا الان همه چی اسپویل شده، یه ماشین آدم توی راه خونهت هستن. کیک هم گرفتن. یه نفر هم لوازم آرایش کادو گرفته برات. آخرین زخمم رو زدم.
زندهباد همگای من. ❤️ شاهد جزئیترین پدیدهها... دارای مدال شیرینترین خایهمالیها... صاحب روانترین قلم و شیعیترین تمثیلها... تولد بیتو، تولد محسوب نمیشه، مجلس ختمه. من ۲۹ ساله میمونم تا تو بیای یه دور دیگه تولد بگیرم و ۳۰ ساله شم.
اگر از من بپرسید ۳ تا از اعتیادآورترین چیزها در زندگی را نام ببر، «بگایی» را اول قرار میدهم «هروئین» را سوم (آن هم چون فقط شنیدهام) و درباره وسطی هنوز مطمئن نیستم. آدمی که گایادیکت بشود، برای گا شأن و جایگاه ویژهای در زندگی باز میکند و آن را فیلتر و معیاری برای سنجش و داوری چیزهای دیگر میگذارد. با آدمها بر حسب کمیت و کیفیت بگاییهاییهایی که از سر گذراندهاند رفاقت و احساس صمیمیت میکند. «همگای» واژهای میشود همسنگ: همدل و همراه و همفکر و همرزم و همدرد و... علیرغم بعضی تفاوتها، کلیت مسیر زندگی من و خسی یکسان است. در خیلی چیزها با هم تفاوت داریم و یکی از ما از دیگری سر است. مثلا از حیث نیروی تاریک مقیم دالانهای ذهن و گُندآوری لازم برای مواجهه با این نیروهای تاریک، حتی جعفر شاگرد خسی از من سرتر است. از حیث وپنایز کردن طنز و قلم، حس میکنم شاهد ۱۳۶ هستم در مصاف بی ۲. از حیث شناخت آدمها حس میکنم رساله حقوق امام سجاد هستم در برابر اعلامیه جهانی حقوق بشر. از بعضی جهات دیگر هم که باید زمان بدهید فکر کنم، خسی تعطیل است و من خیلی خفنم. بگذریم. خسی تقریبا تنها کسی است که تابحال پیش آمده که میتوانم بگویم خود من هست در کالبدی دیگر و در مختصات جغرافیایی دیگر. این ادعا، برای من تعریف و کردیت هست و برای خسی لکه ننگ احتمالا. ولی چیزی است که حس میکنم. شاید چرخ روزگار طوری بچرخد که چند سال دیگر اصلا دوست نباشیم. شاید بخاطر یک دختر، رابطهام را با خسی کم کنم. چون من خیلی لاشی هستم و همه چیز را پای دختر فدا میکنم. چندین شاید دیگر هست که من و خسی در سالهای بعد، فقط یک خاطره باشیم نه یک رفیق حاضر و ناظر؛ ولی در حال حاضر زنده باد رفیق! زنده باد جانهای به گا صیقل داده شده! زنده باد همراهانِ همگا! زنده باد توئیتر و اینترنت! غصه میخورم تولد امسال هم پیش شما نیستم. بهتان خوش بگذرد. سی سالگیات مبارک رفیق!
۳۰ سالم شد. آخوند هنوز هست. کیر به این ولادت ببارد که هم در تابستان است هم در جوار آخوند. کیر سگ در این زندگی.
تنها دختر خوشگلی که بهش چشم دارم تویی، سیسی نازم.💅🏼
خسی! دختر خوشگل اومد چنل گالریت، دوستهای من هستن ها. بهشون چشم نداشته باشی
خیلی به این موضوع فکر کردم. نکاتی برایم روشن شد و چند سوال برایم پیش آمد و یک نتیجه قطعی گرفتم.
خیلی به این موضوع فکر کردم. نکاتی برایم روشن شد و چند سوال برایم پیش آمد و یک نتیجه قطعی گرفتم.
یکبار اگر پس از شنیدن این جمله، توی دهان مخاطب بکوبم تا خون بالا بیاورد، دیگر نظراتش را شیاف میکند.
تنها دلیل نوشتن من اینه که این تخم سگ بیاد روشون کوت بزنه :))))