"Sats, Poets & Pies"
Статистикаآن که بی باده کند جان مرا مست کجاست؟ نظر و پیشنهاد و انتقاد های زیباتون: - https://telegram.me/TeleCommentsBot?start=sc-394634-nQjwYPp
- Последний пост
- 8 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 85
- 1/48двое суток
- 97
- 1/72трое суток
- 105
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
با همه خاموشی و افسردگی در دلم تیر نگاهت کار کرد جلوه ی روی خیال انگیز تو آرزوی خفته را بیدار کرد - رهی معیری
امشب نظر به روی تو از خواب خوشتر است - سعدی
یکی رفت و دینار از او صد هزار خلف برد صاحبدلی هوشیار نه چون ممسکان دست بر زر گرفت چو آزادگان دست از او بر گرفت ز درویش خالی نبودی درش مسافر به مهمانسرای اندرش دل خویش و بیگانه خرسند کرد نه همچون پدر سیم و زر بند کرد ملامت کنی گفتش ای باد دست به یک ره پریشان مکن هر چه هست به سالی توان خرمن اندوختن به یک دم نه مردی بود سوختن چو در تنگدستی نداری شکیب نگه دار وقت فراخی حسیب به دختر چه خوش گفت بانوی ده که روز نوا برگ سختی بنه همه وقت بر دار مشک و سبوی که پیوسته در ده روان نیست جوی به دنیا توان آخرت یافتن به زر پنجه شیر بر تافتن به یک بار بر دوستان زر مپاش وز آسیب دشمن به اندیشه باش اگر تنگدستی مرو پیش یار وگر سیم داری بیا و بیار اگر روی بر خاک پایش نهی جوابت نگوید به دست تهی خداوند زر بر کند چشم دیو به دام آورد صخر جنی به ریو تهی دست در خوبرویان مپیچ که بی سیم مردم نیرزند هیچ به دست تهی بر نیاد امید به زر برکنی چشم دیو سپید وگر هرچه یابی به کف بر نهی کفت وقت حاجت بماند تهی گدایان به سعی تو هرگز قوی نگردند، ترسم تو لاغر شوی چو مناع خیر این حکایت بگفت ز غیرت جوانمرد را رگ نخفت پراکنده دل گشت از آن عیب جوی بر آشفت و گفت ای پراکنده گوی مرا دستگاهی که پیرامن است پدر گفت میراث جد من است نه ایشان به خست نگه داشتند به حسرت بمردند و بگذاشتند؟ به دستم نیفتاد مال پدر که بعد از من افتد به دست پسر همان به که امروز مردم خورند که فردا پس از من به یغما برند خور و پوش و بخشای و راحت رسان نگه می چه داری ز بهر کسان؟ برند از جهان با خود اصحاب رای فرو مایه ماند به حسرت بجای زر و نعمت اکنون بده کان توست که بعد از تو بیرون ز فرمان توست به دنیا توانی که عقبی خری بخر، جان من، ور نه حسرت بری - سعدی
ديوانهتر از خويش كسى مىجستم، دستم بگرفتند و به دستم دادند. - سعدی
هله نومید نباشی که تو را یار براند گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟ در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند -مولانا
تا درد و محنت است در این تنگنای خاک محنت برای مردم و مردم برای خاک جز حادثات حاصل این تنگنای چیست ای تنگحوصله، چه کنی تنگنای خاک - خاقانی
ما برای آنکه «ایران» خانهی خوبان شود؛ رنجِ دوران بردهایم. - نادر ابراهیمی
بیداریام چه دانی؟ ای خفتهای که شبها نَنْشَستهای به حسرت، نشمردهای ستاره - فروغی بسطامی
جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم تورا ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم تو را. - انوری
در وفاداری ندیدم هیچکس را مثل تو ای غم، از حالِ دلم یک لحظه غافل نیستی... - فاضل نظری
تا بر تو نظر کردم، رسوای جهان گشتم آری همه رسوایی اول ز نظر خیزد... - عطار
در کس منگر که آشنایِ تو منم... - مولانا
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟ طاقت بار فراق این همه ایامم نیست؟ - سعدی
دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید. - حافظ
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد هیچ سنگیندل بیدادگر این کار نکرد -وحشی بافقی
در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا زیرا برون از دیدهها منزلگهی بگزیدهام - مولانا
چون بیخبرم از آنکه تقدیرم چیست اندیشهی شام و فکرِ شبگیرم چیست مغزم همه در آتشِ اندیشه بسوخت اندیشه مرا بکشت، تدبیرم چیست؟ - عطار
غمخوار من به خانه غم ها خوش آمدی با من به جمع مردم تنها خوش آمدی بین جماعتی که مرا سنگ می زنند می بینمت برای تماشا خوش آمدی راه نجاتم از شب گیسوی دوست نیست ای دل به آخرین شب دنیا خوش آمدی پایان ماجرای دل و عشق روشن است ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی با برف پیری ام سخنی غیر از این نبود منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی ای عشق! آی عزیزترین میهمان عمر دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی. - فاضل نظری
صد طبیب آمد ندانست دردِ این شوریده را کیستی تا آمدی صد دردِ ما درمان بشد - راحم تبریزی
مستم کن آن چنان که ندانم ز بيخودی در عرصه خيال که آمد کدام رفت - حافظ