tgindex
AUSTRO LIBERTARIAN

AUSTRO LIBERTARIAN

Статистика

لسه‌فر به این معنی است: بگذارید افراد انتخاب کنند که چگونه می‌خواهند در تقسیم کار اجتماعی شرکت کنند و بگذارید خودشان تعیین کنند که آنتروپرنرها چه چیزی باید تولید کنند. 👤لودویگ فون میزس کانال مطالعه: @LibertyReader

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
8
Всего постов
24
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Экономика (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
3 279
+23 за 5 дн.
Сутки
+2
+0,06%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
909
24 постов
Вовлечённость
27,7%
к подписчикам
Постов в день
1,1
всего 24
Упоминаний
4
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
479
1/48двое суток
548
1/72трое суток
592

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • اتحاد جماهیر شوروی، چینِ مائوئیست، کره شمالی و کوبا همگی کوشیدند تا نظام برنامه‌ریزی را جایگزین بازار کنند. پیامدهای این اقدام از الگویی اسفبار پیروی می‌کرد: کمبود کالا، سرکوب، جیره‌بندی، رکود بهره‌وری و اعمال کنترل سیاسی بر کار، غذا، رفت‌وآمد و آزادی بیان. کمونیسم یعنی همین. @austro_libertarian

  • 14 авг.76из Mehrannotes

    🔻تحریف به مثابه روش؛ بررسی کیفی استنادات در پژوهش‌های کوئین اسلوبودیان ✍️ ترجمه، تنظیم و تلخیص: مهران خسروزاده این یادداشت نسبتا طولانی، به بهانه بررسی کتاب «حرامزادگان هایک» تنظیم شده است. قسمت اول قسمت دوم قسمت سوم قسمت چهارم قسمت پنجم قسمت ششم قسمت هفتم قسمت هشتم قسمت نهم قسمت دهم قسمت یازدهم قسمت دوازدهم قسمت سیزدهم قسمت چهاردهم قسمت پانزدهم قسمت شانزدهم قسمت هفدهم @Mehrannotes

  • без подписи

  • پل پوت کمونیسم را به مردم کامبوج تحمیل کرد و پیامدهای آن فاجعه‌بار بود. این رژیم مالکیت خصوصی و پول را لغو کرد، مدارس را بست، مذهب را ممنوع نمود و کل شهرها را به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاد. پژوهشگران تخمین می‌زنند که ۲۰ تا ۲۵ درصد از جمعیت، به دست خمرهای سرخ کشته شدند. کمونیسم یعنی همین. @austro_libertarian

  • 12 авг.4551113

    اثر کانتیلون؛ چه کسی از خلق پولِ جدید سود می‌برد؟ و چه کسی قیمت آن را می‌پردازد؟ پولِ جدید وارد اقتصاد نمی‌شود تا مثلاً در جیب‌های مردم بریزد. بلکه به‌نحوی خلق می‌شود که صرفِ کالاها و خدمات مشخصی شود. و همین نکته‌ای کلیدی است. این همان بصیرتِ بنیادینی بود که ریچارد کانتیلون در قرن هجدهم به آن دست یافت. امروز آن را «اثر کانتیلون» می‌نامیم. وقتی پولِ جدید توسط دولت خرج می‌شود، نخست به دست کسانی می‌رسد که دارایی‌ها، کالاها یا خدمات خود را به دولت می‌فروشند. پیمانکاران نظامی، ارائه‌دهندگان خدمات درمانی، شبکه‌های حمل‌ونقل و مشاوران اغلب در صفِ اول قرار دارند. این‌ها نخستین کسانی‌اند که با افزایش تقاضا مواجه می‌شوند و قیمت‌هایشان را بالا می‌برند. حالا که پولِ نقدِ بیشتری برای خرج کردن دارند، شروع به مطالبهٔ بیشتر از سایر بخش‌ها می‌کنند. این موج مثل امواجی در آب پخش می‌شود و هرچه از منبع دورتر می‌شویم، تأثیر آن بر تقاضا و قیمت‌ها فروکش می‌کند. آنانی که از منبع دورترین‌اند، فقط می‌توانند تماشا کنند که قیمت‌ها بالا می‌رود. یک بخش در سال‌های اخیر بیش از هر بخش دیگری از این وضعیت سود برده است: بانک‌ها. وقتی بانک‌های مرکزی سیاست «تسهیلِ کمّی» (Quantitative Easing) را اجرا می‌کنند، اوراق قرضهٔ دولتی را از بخش بانکداری تجاری خریداری می‌کنند. بانک‌ها که حالا سرشار از پولِ نقدِ جدید هستند، با این اطمینان که افزایش تقاضای ناشی از آن همه پولِ جدید، قیمت‌های بالاتر در آینده را تضمین می‌کند، دارایی‌های دیگر را به قیمتِ روز می‌خرند. نتیجه این است که در بازار سهام، املاک و اعتبار، حباب‌هایی شکل می‌گیرد، در حالی که بانک‌ها سودهای کلانی به جیب می‌زنند. وقتی بانک مرکزی برای تأمینِ کسری بودجهٔ دولت پولِ جدید خلق می‌کند، برندگان و بازندگانی می‌سازد. نخستین برنده، خودِ دولت است: با یک ضربهٔ کلید در بانک مرکزی، پولِ بیشتری برای خرج کردن به وجود می‌آید. پس از آن، مظنونان همیشگی‌اند: بانک‌ها، پیمانکاران دفاعی، شرکت‌های ساختمانی و مراکز مراقبتی. اما بیشترِ ما بازنده‌ایم. همان‌طور که کانتی‌یون ۳۰۰ سال پیش اشاره کرده بود، نتیجه برای ما چیزی نیست جز تورم. @austro_libertarian

  • 12 авг.6401415

    آلمان شرقی خود را «بهشت کارگران» می‌نامید. با این حال، دیواری ساخت تا شهروندان خودش را در آن محبوس کند، مرزها را مین‌گذاری کرد و به هر کسی که قصد فرار داشت، شلیک می‌کرد. کمونیسم یعنی همین. @austro_libertarian

  • اقتصاد کلاسیک و معماری تمدن مدرن: نقد مغالطه‌های ضدسرمایه‌داری ... این منتقدان درک نمی‌کنند که پیشرفت فوق‌العاده‌ی بشر در زمینه‌های تکنولوژی از پیامدهای اعمال سیستم‌های لیبرالی است که خود حاصل آموزه‌های اقتصادی است. چراکه نظریات و ایده‌های اقتصاددانان کلاسیک به حذف قوانین قدیمی، سنت‌ها و تعصباتی منجر شد که بر صنعت اعمال شده بود و همین بهبود و اصلاح تکنولوژی منجر شده و نوآوران را از اصناف دست‌وپاگیر، نظارت‌های حکومتی و انواع مختلف فشارهای اجتماعی رهانید و این به تقلیل جایگاه فاتحان و غارتگران منجر شده و فعالیت‌های تجاری و اقتصادی را به منبع منافع اجتماعی بدل کرد. امکان کاربرد هیچ‌کدام از اختراعات عظیم عصر مدرن، بدون تخریب کامل عقلانیت پیشاسرمایه‌داری از سوی اقتصاددانان، ممکن نبود. آنچه معمولاً موسوم به انقلاب صنعتی‌ست حاصل انقلابی ایدئولوژیک است که خود ثمره‌ی نظریات اقتصادی‌ست. اقتصاددانان اصول کهنه و قدیمی را در هم کوبیدند؛ اینکه تولیدکننده‌های بهتر و با کالای ارزان‌تر نسبت به روش‌های کهن تولید از فعالیت بازداشته شوند؛ چرا که ماشین‌ها موجب بیکاری کارگران می‌شوند، بسیار ناعادلانه و غیرمنصفانه بود، یا وظیفه‌ی دولت مدنی در جلوگیری از دستیابی بازرگانان کارآمد به پول بیشتر برای حمایت از بخش‌های ناکارآمد در مقابل رقبای کارآمدتر؛ که همگی این موارد محدود کردن آزادی کارآفرینان با اعمال زور جهت ارتقای رفاه ملی از سوی دولت است. اقتصاددانان بریتانیایی و فیزیوکرات‌های فرانسوی از معماران سرمایه‌داری مدرن محسوب می‌شوند، آنان که امکان پیشرفت علوم طبیعی را فراهم کرده تا مزایایش به نفع توده‌های عظیم مردم برسد. امروزه ناآگاهی از نقش سیاست‌های آزادی اقتصادی در انقلاب صنعتی دو سه دهه اخیر رواج یافته است. برخی از مردم به دام این مغالطه افتاده‌اند که هم‌زمانی بهبود در روش‌های تولید و سیاست‌های لسه‌فر چیزی تصادفی‌ست. آن‌ها با فریب خوردن از افسانه مارکس، صنعتی‌گری عصر مدرن را حاصل عملکرد اسرارآمیز نیروهای تولید قلمداد کرده به‌گونه‌ای که هیچ وابستگی به عوامل ایدئولوژیک ندارد. از نظر آنان اقتصاد کلاسیک عامل ارتقای سرمایه‌داری نیست بلکه خود یک ایدئولوژی روبنایی‌ست، دکترینی که برای دفاع از خواست‌های ناعادلانه سرمایه‌داران طراحی شده بود. از این رو برچیدن سرمایه‌داری و جایگزین کردن سوسیالیسم تمامیت‌خواه نه تنها مانعی برای توسعه تکنولوژی نیست، بلکه با کنار نهادن منافع شخصی موجب ارتقای آن می‌شود. از شاخصه‌های این عصر یک جنگ مخرب و فروپاشی اجتماعی علیه علم اقتصاد بود. توماس کارلایل اقتصاد را یک علم ملالت‌آور قلمداد می‌کرد و مارکس اقتصاددانان را انگل‌های سرمایه‌داران خطاب می‌کرد. این شیادان با ستایش از راهکارهای خود و وعده سر خرمن دادن، از تمسخر اقتصاددانان با عناوین «ارتدکس» و «ارتجاعی» لذت می‌برند. این عوام‌فریبان بر آنچه استیلایشان بر اقتصاددانان می‌خواندند سرمست بودند و مردان عمل با تحقیر اقتصاد از تحصیل آموزه‌های اقتصاد غافل بودند. سیاست‌های اقتصادی چند دهه اخیر پیامد ذهنیتی‌ست که به تمسخر همه آموزه‌های اقتصادی پرداخته و به ستایش از دکترین مجهول مخالفان پرداخته است. آنچه اقتصاددانان ارتدکس خوانده می‌شوند در بیشتر کشورها از تدریس در دانشگاه‌ها منع شدند و در عمل اقتصاد برای دولتمردان، سیاستمداران و نویسندگان ناشناخته باقی ماند. ناکارآمدی دولت در امور اقتصادی قطعاً نمی‌تواند به اقتصاد نسبت داده شود، مخصوصاً در جایی که مردم و حاکمان همدیگر را نادیده می‌گیرند. بایستی تأکید کرد که سرنوشت تمدن مدرن که از سوی سفیدپوستان در دو سده اخیر توسعه داده شد، پیوندی ناگسستنی با سرنوشت علم اقتصاد دارد. این تمدن خود با کاربرد و اعمال آموزه‌های اقتصاد سیاسی در رویارویی با مشکلات امکان ظهور یافته بود. اگر مردم تحت تسلط دکترین رد و انکار تفکر اقتصادی باشند، این تمدن درهم‌شکسته و نابود خواهد شد. درست است که اقتصاد علمی نظری است که از اعمال قضاوت و داوری در خصوص ارزش‌ها خودداری می‌کند. این وظیفه اقتصاد نیست که به مردم بگوید هدف آنان بایستی چه باشد. اقتصاد علمی است برای بررسی ابزار مورد کاربرد برای نیل به اهداف؛ نه انتخاب بین اهداف. تصمیم‌گیری نهایی، ارزیابی و سنجش اهداف برگزیده، خارج از محدوده هر علم است. علوم به انسان نمی‌گویند که چگونه بایستی عمل کند، بلکه صرفاً به او نشان می‌دهد برای دستیابی به اهداف مورد نظرش چکار باید بکند. برای برخی‌ها محدود ماندن علم به این سطح از بررسی و عدم پرداختن آن به بیان قضاوت در خصوص اهداف والا و نهایی زندگی انسانی، آن را از درجه اهمیت برای زندگی و کنش انسانی ساقط می‌کند. این خود اشتباه دیگری است که خارج از هدف این بخش از رساله مقدماتی ما بوده است. بریده‌ای از کتاب کنش انسانی؛ اثر فون میزس؛ ترجمه‌ی سلیمان عبدی؛ ص ۳۷-۴۰ @austro_libertarian

  • 11 авг.415719из kazive_institute

    📚 نسخه رایگان کتاب: #کنترل_اسلحه_در_رایش_سوم 🖊 نویسنده: #استفان_پی_هالبروک مترجم: #سلیمان_عبدی 🔹 چاپ اول ◽️رقعی، جلد شومیز، 301 صفحه #کازیوه #سلیمان_عبدی @kazive_institute

  • 10 авг.6111413

    بدون مالکیت خصوصی و قیمت‌های بازار، راهی برای تخصیص بهینه منابع وجود ندارد لودویگ فون میزس در سال ۱۹۲۰ پشت میز خود نشست و مقاله‌ای منتشر کرد که به پرونده فکری سوسیالیسم پایان داد؛ هرچند هفت دهه طول کشید تا خود سوسیالیست‌ها متوجه این موضوع شوند. استدلال او دقیق بود. میزس نشان داد که بدون مالکیت خصوصی بر وسایل تولید، هیچ قیمت واقعی برای کالاهای سرمایه‌ای وجود نخواهد داشت. بدون قیمت، نمی‌توان سود و زیان را محاسبه کرد. بدون محاسبه سود و زیان نیز برنامه‌ریزان اقتصادی هیچ راهی برای فهمیدن اینکه در حال ارزش‌آفرینی هستند یا نابودی ارزش، ندارند. آن‌ها در تاریکی مطلق پرواز می‌کنند؛ منابع واقعی را هدر می‌دهند بی‌آنکه مکانیسم بازخوردی داشته باشند تا به آن‌ها بگوید آیا ساخت فلان کارخانه، راه‌آهن یا انبار غله اصلاً ارزشی داشته است یا خیر. در چنین سیستمی، هرگونه تخصیص منابع به حدس و گمانی تبدیل می‌شود که در لباس یک فرمان حکومتی آراسته شده است. او این مسئله را «مسئله محاسبات اقتصادی در سوسیالیسم» نامید و هیچ‌کس نتوانست پاسخی به آن بدهد. اسکار لانگه در سال ۱۹۳۶ تلاش کرد با این پیشنهاد که برنامه‌ریزان سوسیالیست می‌توانند قیمت‌ها را از طریق آزمون و خطا شبیه‌سازی کنند، پاسخ او را بدهد. میزس این پیشنهاد را خواند و اصلاً تحت تأثیر قرار نگرفت (اگر بخواهیم منصفانه و محترمانه توصیف کنیم). لانگه فرض کرده بود که می‌توان کارکرد قیمت‌های بازار را بدون نهادی که آن‌ها را تولید می‌کند—یعنی مالکیت خصوصی، مبادله واقعی و داشتن سهم واقعی در سود و زیان (داشتن پوست در بازی)—بازسازی کرد. اما شما نمی‌توانید سیگنال را جعل کنید و در عین حال انتظار دریافت اطلاعات دقیق داشته باشید. اتحاد جماهیر شوروی هفتاد سال را صرف اثبات حقانیت میزس کرد. کمبودهای مزمن، تخصیص نادرست فولاد، مازاد چکمه‌های زمستانی در ماه جولای در گرجستان، و قحطی‌هایی که توسط کمیته‌هایی مهندسی شده بود که متقاعد شده بودند عرضه گندم را بهتر از سیستم قیمت‌ها می‌فهمند. اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ تحت سنگینی دقیقاً همان ناکارآمدی‌هایی فروپاشید که میزس در سال ۱۹۲۰ در وین پیش‌بینی کرده بود. امروز نیز هر بار که دولتی برای انرژی قیمت تعیین می‌کند، سقف اجاره‌بها می‌گذارد یا برای داروها سقف قیمت تعیین می‌کند و سپس از کمبودهای ناشی از آن ابراز شگفتی می‌کند، نظاره‌گر تکرار همین سناریو هستید. مسئله محاسبات اقتصادی با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی منقضی نشد. بوروکرات‌هایی که سیگنال‌های قیمتی را نادیده می‌گیرند، همان نابینایی را بازتولید می‌کنند که میزس شناسایی کرده بود. میزس دقیقاً به شما گفته بود که چه رخ خواهد داد. @austro_libertarian

  • 9 авг.3 3101012

    без подписи

  • 9 авг.9672621

    صد سال فراموشی: چرا پیروزی مکتب اتریشی بر مارکس سانسور شده است؟ پرونده فکری علیه مارکسیسم، بیش از یک قرن پیش بسته شد. سخت‌ترین و ویرانگرترین ضربات را مکتب اقتصادی اتریش بر آن وارد کرد؛ اما نکته عجیب اینجاست که به‌ندرت کسی آن استدلال‌های پیروز را تدریس می‌کند. «نظریه ارزش ذهنی» کارل منگر که در دهه ۱۸۷۰ مطرح شد، بنیان «نظریه ارزش کار» را که مارکس تمام نظام خود را بر آن بنا کرده بود، متزلزل کرد. سپس یوگن فون بوم-باورک با تخریبی نظام‌مند، اقتصاد مارکس را در هم کوبید و تناقضات موجود در نظریه «ارزش اضافی» و به‌اصطلاح «مسئله تبدیل» را برملا ساخت. لودویگ فون میزس فراتر رفت و نشان داد که محاسبات عقلانی اقتصادی در نظام سوسیالیستی غیرممکن است، زیرا بدون مالکیت خصوصی و قیمت‌های بازار، راهی برای تخصیص بهینه منابع وجود ندارد. فریدریش هایک بعداً این بحث را به «مسئله دانش» گسترش داد: اطلاعات لازم برای اداره یک اقتصاد پیچیده، پراکنده است و نمی‌توان آن را متمرکز کرد. و موری راتبارد نشان داد که چگونه مارکس با جایگزین کردن مبادله داوطلبانه و خلاقیت کارآفرینانه با یک نظریه غلطِ استثمار (مبتنی بر ارزش کار و تضاد طبقاتی)، ماهیت سرمایه‌داری را به‌اشتباه فهمیده است. این‌ها ایرادات جزئی نبودند؛ آن‌ها بنیان‌های نظری مارکسیسم را هدف قرار دادند و در مورد میزس و هایک، به‌درستی اتلاف مزمن، کمبودها و فروپاشی نهایی اقتصادهای سوسیالیستی را پیش‌بینی کردند. تاریخ، استدلال‌های آن‌ها را در مقیاسی تمدنی تأیید کرد. با این حال، در دانشگاه‌ها، رسانه‌ها و مناظرات سیاسی، این نقدها همچنان در حاشیه باقی مانده‌اند. مارکس همچنان به‌طور گسترده به‌عنوان یک اقتصاددان و نظریه‌پرداز اجتماعیِ جدی تدریس می‌شود. خطاهای او تلطیف، «تاریخ‌مند» یا به‌عنوان نقاط شروعِ جالب‌توجه در نظر گرفته می‌شوند. پاسخ‌های مکتب اتریش به‌ندرت از وزن و اهمیت برابر برخوردارند. دانشجویان می‌توانند کل دوره‌های علوم اجتماعی را بدون اینکه هرگز با نقد بوم-باورک یا استدلالِ محاسباتی میزس به شکلی عمیق مواجه شوند، پشت سر بگذارند. این اغماض تصادفی نیست؛ بلکه بازتابی از یک ترجیح فکری عمیق‌تر برای نظریه‌هایی است که بازارها را «بیمار» می‌انگارند و به گسترش قدرت دولت مشروعیت می‌بخشند. نتیجه، گفتمان عمومی‌ای است که دسته‌بندی‌های مارکسیستی را مدت‌ها پس از آنکه بی‌‌پایه بودنِ بنیان‌های اقتصادی‌شان اثبات شد، همچنان نشخوار می‌کند. هزینه این حافظه انتخابی، همچنان در حال پرداخت است. @austro_libertarian

  • 9 авг.9361518

    اندر احوالات انحصار خلق پول و مصائب آن جان لا (John Law) بزرگترین کلاهبرداری مالی تاریخ اروپا را رقم زد، و این کار را با استفاده از اهرم قدرت دولت و دستگاه چاپ پول انجام داد. سال ۱۷۱۶ است؛ فرانسه به دلیل جنگ‌های لویی چهاردهم ورشکسته شده و لا، نایب‌السلطنه را متقاعد می‌کند تا به او اجازه دهد یک بانک خصوصی تأسیس کند. این بانک شروع به انتشار اسکناس می‌کند؛ که در تئوری مشکلی ندارد، چرا که اسکناس‌های باپشتوانه‌ (با طلا و نقره واقعی) کارکرد درستی دارند. اما ماجرا وقتی به‌سرعت وارد مرحله‌ای خطرناک‌ می‌شود که لا «شرکت می‌سی‌سی‌پی» (Mississippi Company) را که انحصار تجارت در لوئیزیانای فرانسه را در دست داشت، تصاحب می‌کند. او شرکت را با بانک ادغام می‌کند، شروع به انتشار سهام می‌کند و هزینه این هیاهو و جو تبلیغاتی را با چاپ پولِ بیشتر تأمین می‌کند؛ پولی که به سرمایه‌گذاران وام می‌دهد تا سهام بیشتری بخرند. قیمت سهام از ۵۰۰ لیور در سال ۱۷۱۹ به ۱۰ هزار لیور در ژانویه ۱۷۲۰ می‌رسد. مردم روی کاغذ ثروتمند می‌شوند. می‌توانید دقیقاً حدس بزنید ماجرا به کجا ختم می‌شود. در لحظه‌ای که سرمایه‌گذاران اولیه سعی کردند پولشان را به طلا تبدیل کنند و خارج شوند، کل سیستم فرو پاشید. تا سال ۱۷۲۰، فرانسه پرداخت طلا را به‌طور کامل متوقف کرده بود. ارزش سهام سقوط کرد. مردم عادی فرانسه که پس‌اندازهای واقعی‌شان را با سهام می‌سی‌سی‌پی تاخت زده بودند، هست و نیست خود را باختند. لا در دسامبر ۱۷۲۰ از کشور فرار کرد و در سال ۱۷۲۹ در فقر مطلق در ونیز درگذشت. اقتصاددانان بازار آزاد که پول و اعتبار را مطالعه می‌کنند، قرن‌ها پیش از آنکه این ماجرا تکرار شود، تشخیص دقیقی داشتند: نمی‌توان با چاپِ «ادعای مالکیت بر ثروت»، ثروت واقعی خلق کرد. هر اسکناس جدیدی که لا چاپ می‌کرد، قدرت خرید تمام اسکناس‌های موجود را رقیق‌تر می‌کرد. هر سهمی که بدون پشتوانه تولیدی واقعی منتشر می‌شد، وعده‌ای بود که تنها به خوش‌بینی خریدار بعدی تکیه داشت. چاپ پول برای خلق ثروت کاغذی، چیزی جز یک «نامه‌ی زنجیره‌ای» با مهر تأیید سلطنتی نیست؛ فرسنگ‌ها دورتر از مفهوم واقعی سرمایه‌گذاری. دولت فرانسه به یک نفر، انحصار خلق پول، انحصار تجارت مستعمراتی و قدرت قانونی سرکوب مالکیت طلا را داد. اگر تنها یکی از این سه امتیاز را از او می‌گرفتید، آن طرح خیلی زودتر از بین می‌رفت. قدرت دولتی را به یک بازیگر خصوصی بدهید تا شاهد تخریبی در مقیاس دولتی باشید. فرانسه پس از «آزمایش کوچک» لا، دهه‌ها تلاش کرد تا اعتماد عمومی به پول کاغذی را بازسازی کند. بانک‌های مرکزی امروز هم همان نمایشنامه را اجرا می‌کنند، فقط آرام‌تر و با روابط عمومی بهتر. @austro_libertarian

  • 6 авг.59161из Mehrannotes

    🔻تحریف به مثابه روش؛ بررسی کیفی استنادات در پژوهش‌های کوئین اسلوبودیان قسمت دوم ✍فیلیپ مگنس ترجمه، تخلیص و بازنویسی: مهران خسروزاده در سال ۲۰۱۹، کوئین اسلوبودیان، تاریخ‌نگار کالج ولسلی، در دو مقاله دانشگاهی اتهامی را علیه لودویگ فون میزس مطرح کرد. اسلوبودیان در مقاله‌ای که در نشریه Cultural Politics منتشر شد، مدعی شد که «نظریه نژادی جایگاهی مبهم در اندیشه‌های میزس دارد»؛ ادعایی که به زعم او، به نژادپرستان معاصر این امکان را می‌دهد که برای دیدگاه‌های خود از اقتصاددان بازار آزاد الهام و پشتوانه فکری بجویند. اسلوبودیان این اتهام را در مقاله دیگری که در Contemporary European History (CEH) منتشر کرد، تکرار و بسط داد. او نوشت که «لیبرتارین‌هایی که برای توجیه مواضع متفاوت خود درباره مهاجرت در آثار [میزس] جست‌وجو می‌کنند، می‌توانند به‌حق شواهدی در تأیید هر دو سوی این مناقشه بیابند.» به گفته او، یکی از این دو برداشت به «میزسِ واقع‌گرا» بازمی‌گردد؛ کسی که «نژاد را مقوله‌ای شبه‌دائمی در سازمان اجتماعی جهان می‌دانست. با وجود اصول لیبرالی‌اش، این فرد چندزبانهٔ امپراتوری هابسبورگ هرگز به یک ضدنژادپرست رادیکال تبدیل نشد» (Slobodian 2019b, 155).  اسلوبودیان در هر دو مقاله تصریح می‌کند که میزس به فلسفه‌ای گسترده و لیبرال پایبند بود؛ فلسفه‌ای که با ایدئولوژی‌های نژادپرستانه و امپریالیستی عصر او در تعارض قرار داشت. با این حال، استدلال اصلی او این است که در آثار میزس «روزنه‌ای حاشیه‌ای برای امکان نظریه نژادی» وجود دارد؛ عبارتی که به مفاهیم شبه‌علمی اشاره دارد که می‌کوشند میان نژاد و هوش پیوند برقرار کنند (Slobodian 2019a, 380). از نظر اسلوبودیان، همین «روزنه حاشیه‌ای» کافی است تا میزس به‌عنوان یکی از پیشگامان تاریخیِ دفاع‌های بعدی از نظریه نژادی و امپریالیسم معرفی شود. او در جایی دیگر (Slobodian 2018b) این استدلال را به سیاست معاصر نیز تعمیم می‌دهد و میزس و آنچه «نئولیبرال‌ها» می‌نامد را مسئول الهام‌بخشی به استدلال‌های ضد مهاجرت و مدافع نظریه نژادی می‌داند؛ استدلال‌هایی که به گفته او، در میان جریان‌های سیاسی راست افراطی و هواداران ترامپ در دهه ۲۰۱۰ محبوبیت یافتند. به‌ طور خاص، این واقعیت با نتیجه‌گیری اسلوبودیان مبنی بر اینکه آثار میزس به نژادپرستی خوراک فکری می‌دهند، در تضاد است. اسلوبودیان با حذف زمینه‌های مهم و مرتبط، از بخش‌هایی از آثار میزس به گونه‌ای استفاده می‌کند که به تفسیری از دیدگاه‌های او می‌انجامد که نه‌تنها از نظر تاریخی نادرست است، بلکه در بسیاری از موارد درست در نقطه مقابل موضع واقعی میزس قرار دارد. بخش عمده‌ای از این سوءبرداشت از شیوه نگارش خود میزس ناشی می‌شود. او معمولا پیش از آنکه دیدگاه مخالف خود را بیان کند، ابتدا موضعی را که قصد نقد یا رد آن را دارد با جزئیات شرح می‌دهد. در نتیجه، آثار میزس حاوی توصیف‌های مفصلی از باورهایی است که اساسا متعلق به خود او نیستند. اسلوبودیان نیز بر این ابهام افزوده و با نقل‌قول‌های بریده‌بریده از همین بخش‌های توصیفی، می‌کوشد چنین القا کند که میزس نسبت به مجموعه‌ای از باورهای نژادپرستانه و امپریالیستی همدل، یا دست‌کم پذیرای آنها بوده است؛ حال آنکه او در واقع مشغول محکوم کردن همان دیدگاه‌ها بوده است. @Mehrannotes

  • 6 авг.48251из Mehrannotes

    🔻تحریف به مثابه روش؛ بررسی کیفی استنادات در پژوهش‌های کوئین اسلوبودیان قسمت اول ✍فیلیپ مگنس ترجمه، تخلیص و بازنویسی: مهران خسروزاده در هفته‌های اخیر، کتاب «حرامزادگان هایک؛ نژاد، طلا، ضریب هوشی و سرمایه‌داری راست افراطی»، نوشته کوئین اسلوبودیان، مورخ و استاد دانشگاه بوستون، مورد توجه رسانه‌های چپ‌گرای فارسی زبان قرار گرفته است. این تاریخدان، به سیاق پژوهش‌های پیشین خود، می‌کوشد دو اقتصاددان لیبرال کلاسیک، فردریش هایک و لودویگ فون میزس و همچنین برخی پیروان آنارشیست آن‌ها را به راست‌گرایان نژادپرست پیوند دهد. اسلوبودیان نخستین بار تز «از اتریشی‌گری تا ترامپیسم» خود را در دو مقاله علمی در سال ۲۰۱۹ مطرح کرد و مدعی شد که آثار‌ هایک حاوی گرایشی ظریف به جبرگرایی زیستی است که آن را برای طیفی از نژادپرستان علمی و شبه‌روشنفکران دلباخته به ضریب هوشی در جناح تندروی راست جذاب کرده است. او درباره میزس ادعاهای صریح‌تری مطرح کرد و گفت که میزس ظاهرا «کورسویی به امکان‌پذیری نظریه نژاد» باقی گذاشته که نظریه‌پردازان مدرن نژاد از آن به‌عنوان «راه عبور» استفاده کرده‌اند تا در نهایت به مقصد کنونی خود، یعنی ترامپیسم، برسند. کتاب «حرامزادگان هایک» بسط و گسترش این استدلال‌ها در قالب یک کتاب کامل است. اسلوبودیان در این کتاب، راست پوپولیست امروز را محصول هم‌گرایی جدید میان سه هسته سخت و تندرو می‌داند: طبیعت انسانی «با کد ژنتیکی از پیش‌تعریف‌شده» (که اغلب بر پایه جبرگرایی نژادی استوار است)، مرزهای سخت ناشی از سیاست‌های سخت‌گیرانه مهاجرتی و پول سخت. اگرچه هر یک از این عناصر امروزه مطمئنا پیرامون راست افراطی حضور دارند، اما تلاش‌های اسلوبودیان برای جای دادن دو مورد اول در آثار‌ اقتصاددانان اتریشی، از فقدان شواهد روشن برای این نسبت و تبارشناسی رنج می‌برد. اسلوبودیان بدون آنکه دلسرد شود، این پیوندها را با ساختن و از خود درآوردن آن‌ها تامین می‌کند. زمانی که مقالات سال ۲۰۱۹ او برای نخستین بار منتشر شدند، چندین خواننده، از جمله خود من، متوجه شدند که اسلوبودین عادت دارد نقل‌قول‌های آثار میزس را به‌صورت دست‌چین‌شده و ناقص ویرایش کند تا این تعبیر «کورسویی» به سوی تعصبات نژادی را از دل آن‌ها بیرون بکشد، درحالی‌که در واقعیت، میزس دقیقا برعکس آن موضوع استدلال می‌کرد. این الگوی نادرست در کتاب جدید او نیز ادامه یافته است. در ادامه این سری یادداشت‌ها، ابتدا به نمونه‌هایی از این تحریفات در آثار پیشین اسلوبودیان می‌پردازیم و نشان می‌دهیم او چگونه با دستچین کردن جملات و استنادات ناقص، مقصود نویسنده را تحریف می‌کند و جهت تایید ایده خود به‌کار می‌گیرد. سپس تداوم این تحریفات را در کتاب جدید اسلوبودیان نشان می‌دهیم با بررسی دقیق‌تر اثر جدید او، خواهیم دید که وی می‌کوشد نظرات و آراء افراد و جریاناتی را به پای اقتصاددانان اتریشی فاکتور کند که در عمل، نگاهشان به اقتصاددانان اتریشی چندان با خود او تفاوتی ندارد. @Mehrannotes

  • 4 авг.1 2681418

    بانکداری، همانند دیگر صنایع، با رقابت و انضباط بازار شکوفا می‌شود، نه با فرامین سیاسی مدت‌ها پیش از بیت‌کوین، اسکاتلند به جهان نشان داده بود که پولِ منتشرشده توسط نهادهای خصوصی تا چه اندازه می‌تواند کارآمد و ثمربخش باشد. میان اوایل سده هجدهم تا سال ۱۸۴۵، اسکاتلند یکی از موفق‌ترین نظام‌های بانکداری آزاد در تاریخ را اداره می‌کرد. برخلاف انگلستان که در آن بانکداری زیر قیود سنگینِ انحصار بانک انگلستان قرار داشت، بانک‌های اسکاتلندی در انتشار اسکناس‌های خود با یکدیگر رقابت می‌کردند؛ اسکناس‌هایی که قابلیت بازخرید به طلا داشتند و اعتبارشان به پشتوانه خوش‌نامی و اعتبار حرفه‌ایِ خود بانک‌ها استوار بود. حاصل این فرایند، نظام مالی‌ای بود به‌غایت باثبات و در عین حال نوآور. رقابت، انضباط را بر نظام تحمیل می‌کرد. بانکی که بیش از حد اسکناس منتشر می‌کرد، خیلی زود می‌دید که بانک‌های رقیب آن اسکناس‌ها را برای بازخرید ارائه می‌کنند و او را ناچار می‌سازند تعهداتش را با طلا تسویه کند. انتشارِ مازادِ اسکناس به معنای از دست دادن ذخایر و در نهایت قرار گرفتن در معرض خطر ورشکستگی بود. پولِ سالم نه با اجبار مقررات‌گذار، بلکه از دل مشوق‌های بازار پدید می‌آمد. این نظامِ به‌شدت رقابتی، بانک‌های اسکاتلندی را برانگیخت تا بسیاری از نوآوری‌هایی را که امروز بدیهی می‌پنداریم پیشگامانه توسعه دهند؛ از جمله بانکداری شعبه‌ای، حساب‌های اعتبار نقدی و ترتیبات کارآمدِ تسویه بین بانکی. در حالی که انگلستان از هراس‌های بانکیِ مکرر و کمیابی سرمایه رنج می‌برد، بخش بانکی پویای اسکاتلند تامین مالیِ شتاب گرفتن صنعتی این کشور و جبران عقب‌ماندگی آن نسبت به همسایه جنوبی‌اش را بر عهده گرفت. البته شکست‌ها و ورشکستگی‌های بانکی رخ می‌داد، اما شمار آن‌ها نسبتاً اندک بود و بانک‌ها عموماً از همتایانِ به‌شدت مقررات‌زده خود در دیگر کشورها تاب‌آوری بیشتری نشان می‌دادند. تجربه اسکاتلند این فرض رایج را به چالش می‌کشد که گویا دولت‌ها ناگزیرند انحصار پول را در دست داشته باشند. بانکداری، همانند دیگر صنایع، با رقابت و انضباط بازار شکوفا می‌شود، نه با فرامین سیاسی. @austro_libertarian

  • 3 авг.1 2752226

    مقایسه سوسیالیسم و سرمایه‌داری بازار آزاد در قالب ارباب حلقه‌ها سائورون کارآمدترین اقتصاد دستوریِ سرزمین میانه را اداره می‌کند؛ و همین باید به‌شدت شما را بترساند. اورک‌ها مالک هیچ‌گونه دارایی‌ای نیستند. آن‌ها تجارت نمی‌کنند، به‌صورت داوطلبانه تخصصی پیدا نمی‌کنند و بیرون از عرصهٔ جنگ هیچ چیز ارزشمندی تولید نمی‌کنند. موردور نیروی کار را با فرمان و حکم تخصیص می‌دهد: اینجا را بکن، آنجا رژه برو، و به فرمان بمیر. ارباب تاریکی اهداف تولید را تعیین می‌کند و فرماندهان با شلاق آن‌ها را اجرا می‌کنند. آشنا به نظر می‌رسد؟ باید هم آشنا باشد. هر برنامه‌ریز مرکزی در تاریخ مکتوب، همان چیزی را به خدمت‌گزارانش وعده داده که سائورون وعده می‌دهد: نظم، هدف و سهمی از فتوحات. مردم نومِنور نیز سخنرانی‌های مشابهی شنیدند. حالا به انسان‌های روهان و گوندور نگاه کنید: کشاورزان، صنعتگران و بازرگانان. مردم تئودن اسب پرورش می‌دهند، چون زمین و فرهنگ سرزمین ریدِرمارک، پرورش اسب را به مزیت نسبی آن منطقه تبدیل کرده است. هیچ‌کس این کار را به آن‌ها تحمیل نکرد. سیگنال‌های قیمتیِ نهفته در مبادلهٔ داوطلبانه، طی نسل‌ها این فعالیت را سامان داده‌اند. آیا می‌خواهید کشورتان بیشتر شبیه موردور باشد، یا شبیه روهان، گوندور یا شایر؟ @austro_libertarian

  • 31 июл.1 6511216

    نشر آماره منتشر کرد: "برای یک آزادی جدید" از مورای روتبارد ترجمه رامین احمدی تخفیف ۱۵ درصد + ارسال رایگان مورای روتبارد، «آقای لیبرتاریَن» و «بزرگ‌ترین دشمن زندۀ دولت» لقب گرفت. بله، او پیشینیان بسیاری داشت که از آن‌ها بهره گیرد؛ کل سنت لیبرالیسم کلاسیک، اقتصاددانان اتریشی، سنت آمریکایی ضدجنگ و سنت حقوق طبیعی؛ اما او بود که همۀ این قطعه‌های پراکنده را در یک نظام یکپارچه و منسجم کنار هم قرار داد. قطعات مجزای این نظام بسیار ساده هستند (مالکیت بر خود، حقوق مالکیت سخت‌گیرانه، بازارهای آزاد و ضددولت­گرایی در تمام جنبه­های قابل‌تصور) اما پیامدهای آن‌ تکان‌دهنده و شگرف خواهند بود. همین کتابِ «برای یک آزادی جدید» سال‌ها وسیلۀ اصلی کسب این شناخت و فهم بوده است. این کتاب به لِنزی ضروری تبدیل می‌شود که از طریق آن می‌توانیم رویدادهای جهان واقعی را با بیشترین وضوح ممکن ببینیم. لیبرتارینیسم در بسترِ تاریخی آمریکا در پاسخ به دولت‌گرایی محافظه‌کار و تجلیل از برنامه‌ریزی متمرکز به سبک محافظه‌کارانه شکل گرفت. «علم آزادی» لینک خرید https://nashreamareh.ir/product/economics/international/for-a-new-liberty/

  • 28 июл.1 0931513из Anjoman_elmi_eqtesad

    📌 دانشگاه یا کارخانه بازتولید رانت؟ بزرگ‌ترین بحران یک دانشگاه از جایی آغاز می‌شود که استقلال فکری هزینه پیدا کند و همسویی با سلیقه صاحبان قدرت، به سرمایه‌ای ارزشمندتر از دانش و پژوهش تبدیل شود. از همان لحظه، دانشگاه دیگر نهاد تولید علم نیست؛ نهادی است که به جای کشف حقیقت، در حال بازتولید مناسبات قدرت است. در اقتصاد، هر بازاری که رقابت در آن حذف شود، دیر یا زود به انحصار، رانت و ناکارآمدی می‌رسد. بازار ایده نیز از این قاعده مستثنا نیست. وقتی مسیر پیشرفت علمی نه از کیفیت پژوهش، قدرت استدلال و نوآوری، بلکه از میزان همسویی با جریان مسلط عبور کند، دانشگاه عملاً به یک بازار رانتی تبدیل شده است؛ بازاری که در آن چاپلوسی، بازدهی بیشتری از تفکر دارد و سکوت، سودآورتر از نقد است. در چنین بازاری، قیمت حقیقت دائماً کاهش می‌یابد و ارزش تملق هر روز بیشتر می‌شود. بدترین پیامد این وضعیت، تخریب سازوکار تولید سرمایه انسانی است. دانشگاهی که به جای تشویق پرسشگری، اطاعت را پاداش می‌دهد، در بلندمدت نه دانشمند تربیت می‌کند و نه نظریه‌پرداز؛ بلکه افرادی را پرورش می‌دهد که آموخته‌اند چگونه به جای اندیشیدن، رضایت صاحبان قدرت را جلب کنند. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که سرمایه علمی یک جامعه، آرام‌آرام به سرمایه‌ای کم‌بازده و فرسوده تبدیل می‌شود. تاریخ اندیشه اقتصادی نشان می‌دهد که تقریباً هیچ تحول بزرگی از دل هم‌صدایی بیرون نیامده است. از اقتصاد کلاسیک تا کینزی، از مکتب اتریش تا اقتصاد نهادگرا، همه زمانی با جریان مسلط در تعارض بوده‌اند. اگر دانشگاه تحمل شنیدن صدای مخالف را نداشته باشد، امکان ظهور نظریه بعدی را نیز از بین می‌برد. جامعه‌ای که اندیشه متفاوت را سرکوب می‌کند، در واقع آینده علمی خود را پیشاپیش قربانی کرده است. استادی که از نقد هراس دارد، پیش از آنکه دچار افول علمی شود، گرفتار زوال نهادی شده است. در چنین ساختاری، معیارها به تدریج وارونه می‌شوند؛ استقلال فکری به «مسئله»، پرسشگری به «حاشیه»، نقد به «بی‌ادبی» و تملق به «اخلاق حرفه‌ای» تعبیر می‌شود. این همان لحظه‌ای است که دانشگاه از یک نهاد علمی، به یک بوروکراسی محافظه‌کار تبدیل می‌شود؛ بوروکراسی‌ای که بیش از آنکه نگران حقیقت باشد، نگران حفظ وضع موجود است. هر نظام اقتصادی که در آن رانت بر رقابت غلبه کند، دیر یا زود سرمایه را فراری می‌دهد. دانشگاه نیز از این قانون مستثنا نیست. وقتی محیط علمی بر پایه روابط، ملاحظات و وفاداری شکل بگیرد، نخستین چیزی که مهاجرت می‌کند سرمایه فکری است. ذهن‌های مستقل یا سکوت می‌کنند، یا منزوی می‌شوند، یا مهاجرت می‌کنند. آنچه باقی می‌ماند، شبکه‌ای است که اعضایش بیش از آنکه به دنبال کشف حقیقت باشند، در اندیشه حفظ موقعیت یکدیگرند. تمدن علمی هرگز بر دوش انسان‌های مطیع ساخته نشده است. علم محصول تردید، نقد و جسارت است. اندیشه‌ای که برای بقا به حذف مخالف نیاز دارد، پیش از آنکه مخالفش را شکست داده باشد، به ضعف خود اعتراف کرده است. استادی که تحمل شنیدن صدای متفاوت را از دست بدهد، شاید بتواند سکوت ایجاد کند، اما هرگز نخواهد توانست علم تولید کند؛ زیرا حقیقت از دل آزادی متولد می‌شود، نه از دل ترس. ✍ جعفر ساعی‌نیا 🆔 Telegram 🆔 Instagram

  • 28 июл.1 01375

    باشگاهت رو حرفه‌ای و هوشمند مدیریت کن! 🏋️‍♂️ با کلاب‌پرو، تمام امور باشگاه از ثبت‌نام اعضا و برنامه‌ریزی تمرینی تا مدیریت مالی و گزارش‌گیری، همگی در یک سیستم جامع و رایگان در اختیار شماست. همین حالا به سطح جدیدی از مدیریت برسید. لینک سایت : https://clubpro.ir تلگرام : @ClubPro_Support

  • 27 июл.1 3142031

    رفاه امروز بشر نه مرهون لطف سیاست‌مداران است و نه دستاورد جنبش‌های سوسیالیستی؛ این رفاه، محصول مستقیم سیستم بازار آزاد و سرمایه‌داری است سرمایه‌داری از اتاق‌های هیئت‌مدیره آغاز نشد. این بازارچه‌ها، شبکه‌های اعتباری و دفاتر حسابداری دوطرفه‌ای که لوکا پاچیولی در سال ۱۴۹۴ تدوین کرد، حاصل مبادلات داوطلبانه‌ای بود که نسل‌به‌نسل تکرار شدند. هیچ‌کس برای این‌ها برنامه‌ریزی نکرده بود؛ و کل حرف اصلی دقیقاً همین است. روایتی که در مدرسه به خوردتان داده‌اند، وارونه است. به شما یاد داده‌اند کارخانه‌داران حریص آن‌قدر کودکان را استثمار کردند تا سرانجام در سال ۱۸۳۳، قانون‌گذاران شریف به نجات آن‌ها شتافتند. اما آنچه در واقعیت رخ داد این بود: انقلاب صنعتی استانداردهای زندگی مردم انگلستان را چنان با شتاب بالا کشید که جمعیت بین سال‌های ۱۷۵۰ تا ۱۸۵۰ دو برابر شد؛ صرفاً به این دلیل که دیگر مردم به این راحتی نمی‌مردند. دستمزدها بالا رفت و امید به زندگی افزایش یافت. کارخانه‌ای که امروز خواننده مدرن را وحشت‌زده می‌کند، در زمان خود، فراری بزرگ از چنگال گرسنگی در مزارع اجاره‌ای و اسارت در رحم و شفقتِ برداشت محصول بود. کودکان کار می‌کردند چون خانواده‌هایشان فقیر بودند، و کارخانه‌ها کاری کردند که این خانواده‌ها کمتر فقیر باشند. اصلاح‌طلبان زمانی سر رسیدند که بازار پیش از آن، کارِ اصلی و طاقت‌فرسا را انجام داده بود؛ آن‌ها آمدند و اعتبارِ دمیدن صبح را به نام خود زدند. سرمایه‌داری واقعی نیازمند “پول سالم” (Sound Money) است، و درست در همین‌جاست که تراژدی عمیق‌تر می‌شود. بین سال‌های ۱۸۱۵ تا ۱۹۱۴، تحت سیستم استاندارد طلای کلاسیک، قیمت‌ها در بریتانیا با شیبی ملایم کاهش می‌یافت در حالی که حجم تولید منفجر شد. در آن دوران، شما می‌توانستید سکه‌ای را پس‌انداز کنید و مطمئن باشید که در آینده قدرت خرید بیشتری خواهد داشت. آن جهان در چند مرحله فروپاشید: نخست در ۱۹۱۴، زمانی که دولت‌ها استاندارد طلا را به حالت تعلیق درآوردند تا برای جنگ، پول بی‌پشتوانه چاپ کنند؛ سپس در ۱۹۳۳، وقتی روزولت طلای شهروندان را به قیمت هر اونس ۲۰.۶۷ دلار مصادره کرد و بلافاصله ارزش رسمی آن را به ۳۵ دلار تغییر داد؛ و در نهایت در ۱۹۷۱، زمانی که نیکسون دریچه طلا را به‌طور کامل بست و سیستم “ارز بدون پشتوانه محض” (Pure Fiat Regime) امروزی را به ما تحمیل کرد. آنچه پس از آن سر برآورد، “کورپوراتیسم” (شرکت‌سالاری رانتی) بود که ردای سرمایه‌داری را بر تن کرده بود. وقتی فدرال رزرو می‌تواند تریلیون‌ها دلار را از هیچ خلق کند و آن را به بانک‌ها و شرکت‌های نزدیک به شیر فلکه‌ی خلق پول بسپارد، دیگر با بازاری مواجه نیستید که سرمایه‌ها را تخصیص می‌دهد؛ بلکه با یک کارتل طرف هستید که امتیازات و رانت‌ها را توزیع می‌کند. نجات مالیِ بانک‌ها در سال ۲۰۰۸، تجلی دقیق رفتار سیستمی پولی بود که بر پایه‌ی ماشین چاپ پول بنا شده است. هرگاه کسی “سرمایه‌داری مهارگسیخته” را مقصر آشفتگی‌های اطرافتان دانست، از او بخواهید این مهارها و زنجیرهای دولتی را نشانتان دهد. پاسخ در رها کردن است. رگولاتوری کمتر، حذف بانک مرکزی، مالیات کمتر و دولت کوچک‌تر؛ نه بیشتر! @austro_libertarian