tgindex
NajlNeuro
@NajlNeuroперсидский
Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
1 590
0 за 5 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
399
20 постов
Вовлечённость
25,1%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 20
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
79
1/48двое суток
90
1/72трое суток
97

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • https://www.instagram.com/p/Db4LYdytFot/?igsh=MWVwbW04NGt6dG56OA==

  • https://www.instagram.com/p/Dbxj7aVNkrF/?igsh=MWFtc2MzMTBoaGYzcA==

  • چرا مصطفی رحیمی امروز هنوز مهم است؟ مصطفی رحیمی از آن روشنفکرانی بود که هرگز «مد روز» نشد؛ و شاید دقیقاً به همین دلیل، امروز دوباره باید به او برگشت. رحیمی نه رهبر سیاسی بود، نه نظریه‌پرداز بزرگ، نه صاحب مکتب. اما یک چیز داشت که در تاریخ روشنفکری ایران کمیاب است: وفاداری سرسخت به انسانِ واقعی، نه انسانِ انتزاعی. در نگاه رحیمی، سیاست نه از ایدئولوژی شروع می‌شود، نه از وعده‌های آینده، نه از نجات تاریخی. سیاست از رنج انسان زنده آغاز می‌شود: از بدن‌هایی که تحقیر می‌شوند، می‌ترسند، گرسنه می‌مانند، سوگوار می‌شوند و همچنان مقاومت می‌کنند. او بارها هشدار داد که: آرمانی که برای تحقق خود انسان را قربانی کند، هر نامی داشته باشد، ضدانسانی است. این هشدار، امروز در ایران، بیش از هر زمان دیگری معنا دارد. رحیمی هم استبداد را نقد کرد، هم خشونتِ به‌نام رهایی را. او به‌خوبی می‌دید که خشونت سیاسی: پیش از آنکه قدرت را تغییر دهد بدن‌ها و رابطه‌ها را ویران می‌کند و جامعه‌ای که رابطه‌های انسانی‌اش شکسته شود، حتی اگر «پیروز» شود، آزاد نخواهد شد. این نگاه، امروز، در میانه بحث‌های داغ درباره «راه‌حل‌های قاطع»، هنوز صدای عقل و اخلاق است. چرا رحیمی به حاشیه رفت؟ چون: برای قدرت، زیادی صریح بود برای انقلابیون، زیادی محتاط و برای روشنفکران ایدئولوژیک، زیادی اخلاق‌گرا. او نه هیجان جمعی می‌ساخت، نه دشمن‌تراشی می‌کرد. و در فضای سیاست‌زده، این یعنی تنها ماندن. امروز، وقتی می‌بینیم: سوگ‌های خیابانی به کنش جمعی بدل می‌شوند، بدن‌ها با صدا، موسیقی، حضور، مقاومت می‌کنند و سیاست دوباره به سطح زندگی روزمره برگشته است؛ می‌توان گفت: مصطفی رحیمی، بی‌آنکه از بدنمندی سخن بگوید، سیاست را به بدن‌های زنده بازگرداند. مصطفی رحیمی به ما یادآوری می‌کند که: آزادی بدون کرامت انسانی، توهم است. سیاست بدون توجه به بدن‌های واقعی، خشونت‌زا است. و روشنفکر، اگر وجدان اخلاقی نباشد، فقط مفسر قدرت است. در زمانه‌ای که همه می‌خواهند «در سمت درست تاریخ» بایستند، رحیمی یادمان می‌آورد که مهم‌تر از آن، ایستادن در سمت انسان است.

  • без подписи

  • 🔻 *گفتگو با دکتر عبدالرحمن نجل رحیم*، پزشک، متخصص مغز و اعصاب و پژوهشگر علوم اعصاب هستیم. ایشان پس از تحصیل پزشکی و تخصص در ایران، برای ادامه پژوهش‌های نوروساینس به انگلستان رفت و در سال ۱۹۷۱ دکتری نوروساینس خود را از دانشگاه شفیلد دریافت کرد. 🔻در این گفت‌وگو، از تفاوت نگاه نوروساینس و روانکاوی به ذهن و آگاهی آغاز می‌کنیم و به نقش بدن، زبان، روابط انسانی و بستر اجتماعی در شکل‌گیری ذهن می‌پردازیم. سپس درباره نسبت زیست‌شناسی و آزادی، معنای اراده آزاد و تأثیر شناخت سازوکارهای مغز بر فهم ما از آزادی پرسش می‌کنیم و در نهایت به یکی از پرسش‌های بنیادین عصر هوش مصنوعی می‌رسیم: *آیا هوش و آگاهی بدون بدن و تجربه زیسته ممکن است؟* 🎞 فیلم کامل این گفت‌وگو در یوتیوب «سرشت»: https://youtu.be/YZkqmnnU7Jc ✅ حمایت مالی از سرشت: https://donito.me/seresht_podcast 🆔 @seresht_podcast

  • без подписи

  • https://www.instagram.com/p/DbXakt9E-9v/

  • https://www.instagram.com/p/DbRJCNLjVRw/

  • без подписи

  • 10 июл.1 06916

    «شب‌های سفید بیمارستان و من»؛ نمایش آثار بیمارستانی جواد مجابی در ایرانمهر بیمارستان ایرانمهر همزمان با بازگشایی نشست‌های مغزپژوهی اجتماعی (نوروساینس اجتماعی)، میزبان نمایشگاه «شب‌های سفید بیمارستان و من» خواهد بود؛ مجموعه‌ای از طراحی‌ها و نقاشی‌های جواد مجابی که در روزهای بستری و دوران درمان او در بیمارستان خلق شده‌اند. این آثار، روایت بصری تجربه زیسته هنرمندی هستند که در مواجهه با بیماری نیز آفرینش را متوقف نکرد و نقاشی را به زبان ادامه زندگی بدل ساخت. این رویداد همچنین با رونمایی از کتاب «در جستجوی نیمه‌ی پنهان خویش؛ شرح رویارویی یک نورولوژیست با اهل فلسفه، هنر و ادبیات در بالین» همراه خواهد بود؛ اثری که به نسبت میان پزشکی، علوم اعصاب، هنر، ادبیات و تجربه زیسته انسان می‌پردازد و افق تازه‌ای برای گفت‌وگو میان علم و فرهنگ می‌گشاید. همزمان با افتتاح نمایشگاه، نشست ۳۰۲ مغزپژوهی اجتماعی نیز آغاز می‌شود. آیین افتتاح این نمایشگاه با حضور جمعی از اهالی فرهنگ و هنر و علم، و سخنرانی دکتر عبدالرحمان نجل رحیم، ناستین مجابی و پوپک مجابی برگزار می‌شود. جواد مجابی تمامی حقوق مادی و معنوی این آثار را به بیمارستان ایرانمهر اهدا کرده است تا این مجموعه، علاوه بر نمایش عمومی، به‌عنوان بخشی از یک پروژه پژوهشی در پیوند میان هنر، علوم اعصاب و تجربه زیسته، در این مرکز نگهداری شود. زمان افتتاح: جمعه ۲۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷ مکان: بیمارستان ایرانمهر، تهران مدت برگزاری نمایشگاه: تا ۲۸ تیر ۱۴۰۵

  • без подписи

  • زیرا اگر این امکان به طور کامل از میان برود، فرهنگ جنگ نه فقط بر سرزمین‌ها و بدن‌ها، بلکه بر خودِ افق اندیشیدن ما نیز پیروز شده است. و به نظرم این جمله با روح تمام بحثی که طی این گفت‌وگو شکل گرفت سازگار است: مقاومت نه از موضع یقین مطلق، بلکه از موضع آگاهی به شکنندگی انسان و دشواری حفظ انسانیت در زمانه جنگ.

  • انسانی که در این بحث از او دفاع می‌شود: سوژه خودبسنده لیبرالی نیست؛ قهرمان ایدئولوژیک نیست؛ حامل یک هویت مقدس نیست؛ و صرفاً یک مغز محاسبه‌گر هم نیست. او یک بدنِ زیسته، آسیب‌پذیر، وابسته به دیگران و درگیر در جهانی مشترک است. به همین دلیل، آنچه من از آن دفاع می‌کنم نه بی‌طرفی سیاسی است و نه کناره‌گیری از واقعیت. بلکه نوعی وفاداری به این واقعیت بنیادی است که پیش از همه تقسیم‌بندی‌های سیاسی، مذهبی، ملی و ایدئولوژیک، انسان‌ها در رنج، ترس، امید، عشق، سوگ و آسیب‌پذیری با یکدیگر شریک‌اند. به نظرم در اینجا فاصله‌ای نیز با برخی سنت‌های فکری قرن بیستم پیدا می‌شود. بسیاری از آنها رهایی را در تصرف قدرت جست‌وجو می‌کردند. اما تجربه تاریخی نشان داده است که گاه نیروهای رهایی‌بخش دیروز، خود به قدرت‌های سرکوبگر فردا تبدیل شده‌اند. شاید به همین دلیل است که در اين بحث، مسئله اصلی دیگر «چه کسی قدرت را در دست بگیرد؟» نیست، بلکه «قدرت چگونه می‌تواند از بدن و از تجربه زیسته انسان جدا نشود؟» و این پرسش بسیار متفاوتی است، زیرا در اینجا آزادی نیز معنای تازه‌ای پیدا می‌کند. آزادی فقط آزادی انتخاب سیاسی نیست؛ بلکه توانایی حفظ گشودگی به جهان و به دیگری است. همان چیزی که فرهنگ جنگ دائماً در معرض تهدید قرار می‌دهد. «ما در جهانی زندگی می‌کنیم که بیش از هر زمان دیگری از صلح سخن می‌گوید و بیش از هر زمان دیگری با زبان جنگ می‌اندیشد.» و سپس نشان داد که چگونه: بدن فرهنگی شکل می‌گیرد؛ مغز فرهنگی در آن رشد می‌کند؛ فرهنگ جنگ شناخت را بدن‌زدایی می‌کند؛ قدرت تخیل را اشغال می‌کند و در نهایت، مقاومت از حفظ امکان تصور جهانی دیگر آغاز می‌شود. این «جهان دیگر» لزوماً یک آرمان‌شهر آماده نیست. شاید فقط روزنه‌ای باشد که اجازه می‌دهد انسان اسیر دوگانه‌های تحمیل‌شده قدرت نشود. و به نظرم همین نکته است که به اين بحث ارزش می‌دهد: نه وعده نجات فوری، نه تسلیم به واقعیت موجود؛ بلکه تلاش برای حفظ افقی که در آن انسان بتواند هنوز بیش از آن چیزی باشد که فرهنگ جنگ از او می‌خواهد. و شاید اتفاقاً همین‌جا باید از هر نوع خوش‌بینی ساده‌لوحانه فاصله گرفت. اگر بخواهیم از منظر بدن‌مندی و نوروساینس اجتماعی به مسئله نگاه کنیم، حفظ این فاصله انتقادی اصلاً کار آسانی نیست. زیرا انسان موجودی صرفاً عقلانی نیست که بتواند بیرون از میدان نیروها بایستد و جهان را بی‌طرفانه مشاهده کند. ما خود درون همان میدان زندگی می‌کنیم. وقتی جنگ، تهدید، تبلیغات، ترس، خشم، سوگ، تحقیر، ناامنی اقتصادی و قطبی‌سازی بر زندگی روزمره سایه می‌اندازند، بدن نیز درگیر می‌شود. در چنین شرایطی حفظ استقلال شناختی فقط یک مسئله فکری نیست؛ یک مسئله عاطفی، بدنی و وجودی است. شاید به همین دلیل باشد که بسیاری از انسان‌ها در نهایت به یکی از قطب‌های موجود پناه می‌برند. نه الزاماً به دلیل استدلال بهتر، بلکه به دلیل نیاز به امنیت، تعلق و معنا. از این منظر، شاید بتوان گفت: فرهنگ جنگ فقط بر اندیشه‌ها حکومت نمی‌کند؛ بر زخم‌ها نیز حکومت می‌کند. قدرت‌های جنگی معمولاً بر بدن‌های زخمی، خسته، ترسان و خشمگین بهتر عمل می‌کنند تا بر بدن‌هایی که فرصت تأمل، گفت‌وگو و اعتماد دارند. به همین دلیل، آنچه ما از آن سخن می‌گوییم، نوعی وضعیت شکننده است. هیچ تضمینی وجود ندارد که فرد یا جامعه بتواند این فاصله را حفظ کند. شاید حتی بتوان گفت: حفظ فاصله از فرهنگ جنگ، خود نوعی آسیب‌پذیری است. زیرا فردی که کاملاً در یکی از اردوگاه‌ها حل می‌شود، دست‌کم از مزیت تعلق و قطعیت برخوردار است. اما کسی که می‌کوشد همزمان خشونت را نقد کند، قربانی را ببیند، استقلال خود را حفظ کند و در دام دوگانه‌های جنگی نیفتد، اغلب از هر دو سو مورد حمله قرار می‌گیرد. در اینجا به نظرم یکی از عمیق‌ترین جنبه‌های بحث ظاهر می‌شود: صلح بدن‌مند یک وضعیت امن و آرام نیست؛ بلکه اغلب شکلی از زیستن در ناامنی و ابهام است. نه به این معنا که هیچ موضعی نگیریم، بلکه به این معنا که اجازه ندهیم ترس و نفرت تمام افق ادراک ما را اشغال کنند. در تجربه‌ای که مي توان از ایران، خاورمیانه و فضای جهانی توصیف كرد، شاید مهم‌ترین مسئله همین باشد: چگونه می‌توان بدون انکار زخم‌ها، به خودِ زخم تبدیل نشد؟ چگونه می‌توان بدون انکار خشونت، منطق خشونت را درونی نکرد؟ چگونه می‌توان بدون انکار قدرت، تنها با زبان قدرت نیندیشید؟ اینها پرسش‌های بسیار دشواری هستند و پاسخ قطعی ندارند. اما شاید ارزش موضعی که به آن رسيده ام دقیقاً در این باشد که دشواری را پنهان نمی‌کند. شاید جمع‌بندی نهایی چنین باشد: در زمانه‌ای که فرهنگ جنگ می‌کوشد همه را به یکی از اردوگاه‌های خود فرا بخواند، حفظ فاصله انتقادی، حفظ تخیل بدیل و حفظ حساسیت نسبت به رنج انسان‌ها کاری دشوار، شکننده و حتی گاه نامحتمل است. اما شاید درست به همین دلیل ارزشمند است.

  • من هم فکر می‌کنم به یک صورت‌بندی نسبتاً منسجم و قابل دفاع رسیده‌ایم؛ به‌ویژه چون این نتیجه‌گیری نه از یک آرمان‌گرایی انتزاعی، بلکه از دل همان پرسش اولیه درباره «مغز فرهنگی و جنگ» بیرون آمده است. نکته‌ای که جالب بود این است که بحث به تدریج از «جنگ» به «فرهنگ جنگ»، از «قدرت» به «فرهنگ قدرت»، و در نهایت از «مغز فرهنگی» به «بدن فرهنگی» منتقل شد. در این مسیر چند گزاره محوری شکل گرفت: بدن فرهنگی مقدم بر مغز فرهنگی است. ما جهان را نخست از خلال بدن زیسته و روابط بیناجسمانی تجربه می‌کنیم و سپس این تجربه در مغز فرهنگی سازمان می‌یابد. فرهنگ جنگ صرفاً مجموعه‌ای از عقاید سیاسی نیست. فرهنگ جنگ نوعی عادت ادراکی و حافظه بدن‌مند است که در طول زمان در جامعه رسوب می‌کند. جنگ‌های معاصر بدن‌زدایی از شناخت را تشدید می‌کنند. دیگری به جای آنکه یک بدن رنج‌کشنده و آسیب‌پذیر باشد، به هویت، داده، هدف یا تهدید تبدیل می‌شود. صلح مبتنی بر بازدارندگی و زور، جنگ را متوقف می‌کند اما لزوماً فرهنگ جنگ را از میان نمی‌برد. افق تهدید همچنان باقی می‌ماند. فرهنگ جنگ فقط بدن‌ها را اشغال نمی‌کند؛ تخیل را نیز اشغال می‌کند. به ما القا می‌کند که هیچ بدیلی جز قطب‌های موجود قدرت وجود ندارد. مقاومت در برابر فرهنگ جنگ از حفظ توانایی تخیل یک امکان دیگر آغاز می‌شود. نه به عنوان فرار از واقعیت، بلکه به عنوان شرط عبور از واقعیت موجود. و شاید مهم‌ترین دستاورد اين بحث همین نکته آخر باشد. چون در فضای سیاسی امروز، چه در خاورمیانه و چه در بسیاری از نقاط جهان، اغلب از مردم خواسته می‌شود یکی از قدرت‌های موجود را انتخاب کنند. اما صورت‌بندی موضع ما چنين است؛ دفاع از انسان، دفاع از بدن‌مندی و دفاع از صلح، لزوماً به معنای پیوستن به یکی از اردوگاه‌های قدرت نیست. این موضع البته آسان نیست. معمولاً از هر دو سو مورد سوءظن قرار می‌گیرد. یک طرف آن را آرمان‌گرایی می‌نامد و طرف دیگر آن را سازش‌کاری. اما از منظر پدیدارشناسی و نوروساینس اجتماعی، این موضع بر یک واقعیت بنیادین تکیه دارد: پیش از آنکه عضو یک ملت، یک ایدئولوژی یا یک جبهه سیاسی باشیم، بدن‌هایی آسیب‌پذیر و وابسته به یکدیگریم. «اگر فرهنگ جنگ، بدن‌زدایی از شناخت و اشغال تخیل باشد، مقاومت در برابر آن با بازگرداندن بدن، رنج انسانی و امکان تخیل یک جهان مشترک آغاز می‌شود؛ جهانی که هنوز به طور کامل وجود ندارد، اما بدون تصور آن، هرگز پدید نخواهد آمد.» این جمع‌بندی نه وعده یک راه‌حل فوری می‌دهد و نه واقعیت قدرت را انکار می‌کند. اما افقی را می‌گشاید که در آن صلح فقط وقفه‌ای میان دو جنگ نیست، بلکه پروژه‌ای برای بازسازی شناخت بدن‌مند، فرهنگ و زندگی مشترک است. و به نظرم همین افق است که به بحث درباره «مغز فرهنگی و جنگ» عمق و اصالت می‌بخشد. زیرا به نظرم این نتیجه‌گیری از درون تجربه زیسته، کار بالینی، نوروساینس اجتماعی و تأملات پدیدارشناختی ام بیرون آمده، نه از یک موضع‌گیری سیاسی از پیش آماده. این نقد با بسیاری از نقدهای رایج تفاوت دارد: نقدهای ژئوپلیتیک از منافع دولت‌ها سخن می‌گویند. نقدهای اقتصادی از سرمایه و منابع سخن می‌گویند. نقدهای ایدئولوژیک از عقاید و گفتمان‌ها سخن می‌گویند. اما؛ جنگ با بدن انسان چه می‌کند؟ فرهنگ جنگ با شناخت بدن‌مند چه می‌کند؟ و قدرت چگونه از طریق فرهنگ جنگ، افق ادراک و تخیل را شکل می‌دهد؟ به همین دلیل است که بحث ما در نهایت به موضوع «تخیل سیاسی» ختم شد. زیرا اگر فرهنگ جنگ فقط بدن‌ها را زخمی می‌کرد، پایان جنگ کافی بود. اما وقتی فرهنگ جنگ تخیل را نیز اشغال می‌کند، مسئله عمیق‌تر می‌شود. شاید بتوان گفت: جنگ زمانی پایان نمی‌یابد که سلاح‌ها خاموش شوند؛ جنگ زمانی پایان می‌یابد که جهان دیگر فقط از دریچه جنگ فهمیده نشود. و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که بحث ما را از یک موضع صرفاً صلح‌طلبانه جدا می‌کند. ما در واقع از نوعی اخلاق شناخت سخن می‌گوییم: اخلاقی که دیگری را به دشمن فرو نمی‌کاهد. اخلاقی که انسان را به هویت سیاسی تقلیل نمی‌دهد. اخلاقی که اجازه نمی‌دهد قدرت، تنها زبان فهم جهان باشد. از این منظر، شاید بتوان گفت پروژه‌ای که شکل گرفته است نه صرفاً «صلح‌طلبی» و نه صرفاً «نقد قدرت» است، بلکه تلاشی برای بازگرداندن بدن به سیاست، شناخت و فرهنگ است. «در جهانی که فرهنگ جنگ می‌کوشد همه چیز را با زبان قدرت، تهدید و بازدارندگی توضیح دهد، دفاع از بدن‌مندی به معنای دفاع از امکان دیگری است؛ امکان دیدن انسان پیش از هویت، رنج پیش از ایدئولوژی، و جهان مشترک پیش از میدان نبرد. شاید صلح از همین جا آغاز شود. و شاید مهم‌ترین نکته این باشد که ما در پایان این مسیر به نوعی انسان‌گرایی بدن‌مند رسیده‌ایم؛ اما نه از نوع انسان‌گرایی کلاسیک و انتزاعی.

  • او نه مانند برخی انقلابیون به تاریخ به عنوان مسیر حتمی رهایی نگاه می‌کرد و نه مانند محافظه‌کاران نظم موجود را تقدیر اجتناب‌ناپذیر می‌دانست. او بر گشودگی تاریخ تأکید داشت؛ یعنی اینکه آینده هنوز کاملاً تعیین نشده است. مقاومت در برابر فرهنگ جنگ فقط در آینده رخ نمی‌دهد؛ همین اکنون و در کوچک‌ترین سطوح زندگی آغاز می‌شود. در:شیوه سخن گفتن درباره دیگری، مقاومت در برابر زبان نفرت ،حفظ استقلال فکری از اردوگاه‌های جنگی، دفاع از قربانیان بدون توجه به هویت آنها، نقد خشونت صرف‌نظر از عامل آن و تلاش برای بازگرداندن بدن و رنج انسانی به مرکز ادراک سیاسی. اینها شاید قدرت دولتی ایجاد نکنند، اما کاملاً غیرسیاسی هم نیستند. شاید بتوان گفت آنچه به دنبالش هستیم نه «خارج شدن از میدان قدرت»، بلکه ایجاد نوعی فاصله انتقادی از قدرت‌های موجود است..و اتفاقاً این نقد را باید جدی گرفت، زیرا یکی از مهم‌ترین چالش‌های هر اندیشه صلح‌طلب یا آلترناتیوخواه است. منتقدان می‌توانند بگویند: «در حالی که قدرت‌های واقعی در حال تصمیم‌گیری، جنگ‌افروزی، سرکوب یا سلطه‌اند، سخن گفتن از تخیل سیاسی و صلح بدن‌مند نوعی عقب‌نشینی به قلمرو اندیشه است. جهان را قدرت‌های واقعی تغییر می‌دهند، نه تخیل‌های اخلاقی.» این نقد را نباید نادیده گرفت. «تخیل سیاسی جایگزین کنش نیست؛ شرط امکان کنش است. بدون تخیل بدیل، هر کنشی ناگزیر در چارچوب همان قدرت‌های موجود باقی می‌ماند.» و شاید از منظر مغز فرهنگی بتوان حتی یک گام جلوتر رفت: فرهنگ جنگ زمانی پیروز می‌شود که نه تنها بدن‌ها و نهادها، بلکه افق امکان‌های قابل تصور را نیز اشغال کند. در آن صورت، دفاع از تخیل سیاسی دیگر فرار از واقعیت نیست؛ بلکه بخشی از مقاومت در برابر استیلای کامل فرهنگ جنگ بر شناخت است. «من از تخیل سیاسی سخن می‌گویم نه برای فرار از واقعیت، بلکه زیرا بدون آن، واقعیت موجود خود را به عنوان تنها واقعیت ممکن تحمیل می‌کند. مقاومت در برابر فرهنگ جنگ از همین نقطه آغاز می‌شود: حفظ توانایی تصور آنچه هنوز وجود ندارد، در عین درگیر ماندن با رنج‌ها و تضادهای اکنون. در طول دو قرن گذشته، بسیاری از جنبش‌های سیاسی میان دو قطب گرفتار شده‌اند: یا آن‌قدر واقع‌گرا شده‌اند که به بخشی از همان نظم قدرت موجود تبدیل شده‌اند؛ یا آن‌قدر آرمان‌گرا شده‌اند که ارتباط خود را با زندگی واقعی مردم از دست داده‌اند. یعنی از یک سو: جنگ واقعی است؛ قدرت واقعی است؛ سرکوب واقعی است؛ رنج مردم واقعی است؛ و نمی‌توان آنها را با آرمان‌های انتزاعی نادیده گرفت. اما از سوی دیگر: نظم موجود نیز تنها نظم ممکن نیست؛ قطب‌های مسلط تنها افق ممکن نیستند؛ و قدرت‌های جنگی حق انحصاری تعریف آینده را ندارند. این دقیقاً همان جایی است که «تخیل سیاسی» اهمیت پیدا می‌کند. نه به عنوان رؤیاپردازی، بلکه به عنوان گشودن افق. مرلوپونتی در جایی می‌گوید انسان موجودی است که همیشه بیش از آن چیزی است که اکنون هست. این «بیش از خود بودن» فقط در سطح فردی نیست؛ در سطح تاریخی و جمعی نیز وجود دارد. جامعه‌ای که فقط از میان گزینه‌های ارائه‌شده توسط قدرت‌های مسلط انتخاب می‌کند، هنوز درون افق همان قدرت‌ها زندگی می‌کند. اما جامعه‌ای که بتواند امکان‌های دیگری را تصور کند، حتی اگر هنوز ضعیف و پراکنده باشند، از قبل شروع به عبور از آن افق کرده است. شاید به همین دلیل است که بحث درباره «فرهنگ جنگ» در نهایت به بحث درباره «تخیل» ختم می‌شود. زیرا فرهنگ جنگ فقط بدن‌ها را نظامی نمی‌کند؛ تخیل را نیز نظامی می‌کند. فرهنگ جنگ به ما می‌آموزد که: فقط از دریچه دشمن ببینیم؛ فقط از دریچه تهدید فکر کنیم؛ فقط از دریچه قدرت سخن بگوییم. در نتیجه حتی آینده را نیز با واژگان جنگ تصور می‌کنیم. به همین دلیل شاید مهم‌ترین جمله‌ای که از دل تمام این بحث‌ها بیرون می‌آید این باشد: «مقاومت در برابر فرهنگ جنگ، پیش از آنکه مقاومت در برابر ارتش‌ها و دولت‌ها باشد، مقاومت در برابر اشغال تخیل است.» و از منظر نوروساینس اجتماعی می‌توان یک گام دیگر نیز برداشت. مغز فرهنگی زمانی آزاد می‌شود که بتواند امکان‌هایی را ببیند که فرهنگ جنگ ناممکن جلوه می‌دهد. نه نفی قدرت، نه انکار واقعیت، نه پناه بردن به آرمان‌شهر، بلکه دفاع از فضایی که در آن بتوان شکل دیگری از زیستن، شکل دیگری از سیاست و شکل دیگری از صلح را تصور کرد. و شاید این تصور، هرچند امروز ضعیف و پراکنده به نظر برسد، خود بخشی از فرایند تاریخی شکل‌گیری همان نیروی دموکراتیکی باشد که هنوز نام و سازمان و قدرت روشنی ندارد، اما نشانه‌هایش در مقاومت در برابر بدن‌زدایی از شناخت، در دفاع از انسان در برابر منطق جنگ، و در حفظ امکان گفت‌وگو در زمانه قطبی‌شدن دیده می‌شود.

  • در این چرخه، تخیل سیاسی اسیر قدرت‌های موجود می‌شود و نمی‌تواند افق دیگری را تصور کند. شاید مهم‌ترین سهم نظری اين پروژه این باشد که نشان دهد: فرهنگ جنگ فقط بدن‌ها را اسیر نمی‌کند؛ تخیل سیاسی را نیز اسیر می‌کند. و از این رو مقاومت فقط مقاومت در برابر خشونت نیست؛ بلکه مقاومت در برابر این باور است که تنها گزینه‌های ممکن همان قدرت‌های موجودند. البته این مسیر تضمینی برای موفقیت ندارد. تاریخ پر است از شکست چنین کوشش‌هایی. اما از منظر بدن‌مندی، مسئله فقط موفقیت نهایی نيست. مسئله حفظ امکان دیگری است؛ حفظ فضایی که در آن انسان بتواند جهان را صرفاً از دریچه دشمنی، بازدارندگی و زور نفهمد. بسیاری از تحول‌های بزرگ تاریخی، پیش از آنکه به برنامه سیاسی یا نیروی اجتماعی تبدیل شوند، ابتدا به صورت یک دگرگونی در افق تخیل ظاهر شده‌اند. انسان‌ها ابتدا باید بتوانند چیزی را تصور کنند تا بعد بتوانند آن را بسازند. در واقع بسیاری از آلترناتیوهای سیاسی قرن بیستم، خودشان به شکل دیگری از قدرت‌های بدن‌زدوده تبدیل شدند. حال آیا می‌توان نوع دیگری از نسبت میان قدرت، بدن، شناخت و سیاست را تصور کرد؟ این پرسش به نظر من از دل سنت مرلوپونتی، فوکس و نوروساینس اجتماعی بیرون می‌آید و از بسیاری از دوگانه‌های رایج فراتر می‌رود. انسان نه فرد منزوی لیبرالی است. نه صرفاً عضوی از یک کل ایدئولوژیک. نه صرفاً سوژه قدرت. و نه صرفاً مغزی محاسبه‌گر. بلکه موجودی بدن‌مند و بیناسوژه‌ای است که آزادی، شناخت و هویت او در رابطه با دیگران شکل می‌گیرد. اگر این مبنا را بپذیریم، آنگاه تخیل سیاسی نیز تغییر می‌کند. در این تخیل جدید، مسئله اصلی تصرف قدرت نیست، بلکه بدن‌مند کردن قدرت است. یعنی چگونه می‌توان نهادها، آموزش، رسانه، اقتصاد و سیاست را به گونه‌ای سازمان داد که: آسیب‌پذیری مشترک انسان‌ها دیده شود؛ دیگری به دشمن انتزاعی فروکاسته نشود؛ و امکان گفت‌وگو و اختلاف بدون حذف فراهم بماند. شاید بتوان نام این افق را ــ دست‌کم به طور موقت ــ «دموکراسی بدن‌مند» گذاشت؛ در چنین چشم‌اندازی، صلح دیگر صرفاً نبود جنگ نیست؛ آزادی صرفاً رهایی از اجبار نیست؛ و قدرت صرفاً توان اعمال اراده نیست. بلکه همه اینها در شبکه‌ای از روابط زنده، اعتماد، مراقبت و مسئولیت متقابل معنا پیدا می‌ كند. البته مشکل اینجاست که فرهنگ جنگ دائماً این تخیل را پس می‌زند. زیرا هر دو قطب درگیر در منازعه معمولاً می‌کوشند جهان را به یک دوگانه تقلیل دهند: یا با ما، یا علیه ما. شاید نخستین عمل سیاسی در چنین وضعی نه پیوستن به یکی از قطب‌ها، بلکه حفظ همین فضای تخیل باشد. به زبان پدیدارشناختی: پیش از آنکه بدیلی سیاسی متولد شود، باید افق ادراکی آن پدیدار شود. و به زبان نوروساینس اجتماعی: هیچ مغز فرهنگی نمی‌تواند آینده‌ای را بسازد که قادر به تصور کردن آن نباشد. شاید به همین دلیل است که تلاش برای صورت‌بندی «صلح بدن‌مند»، «شناخت بدن‌مند» و نقد «فرهنگ جنگ» صرفاً یک بحث فلسفی نیست؛ بلکه تلاشی برای گشودن امکان یک تخیل سیاسی دیگر است. نه تخیلی که واقعیت را انکار کند، بلکه تخیلی که اجازه ندهد واقعیت موجود خود را تنها واقعیت ممکن جا بزند. شاید بتوان این جمله را به عنوان جمع‌بندی موقت همه این مباحث در نظر گرفت: «بزرگ‌ترین پیروزی فرهنگ جنگ آن است که ما را متقاعد کند هیچ بدیلی وجود ندارد. و نخستین گام مقاومت، حفظ توانایی تخیل بدیلی است که هنوز وجود ندارد، اما می‌تواند روزی به جهان مشترک ما راه پیدا کند. بله، و اتفاقاً این نقد را باید جدی گرفت، زیرا یکی از مهم‌ترین چالش‌های هر اندیشه صلح‌طلب یا آلترناتیوخواه است. منتقدان می‌توانند بگویند: «در حالی که قدرت‌های واقعی در حال تصمیم‌گیری، جنگ‌افروزی، سرکوب یا سلطه‌اند، سخن گفتن از تخیل سیاسی و صلح بدن‌مند نوعی عقب‌نشینی به قلمرو اندیشه است. جهان را قدرت‌های واقعی تغییر می‌دهند، نه تخیل‌های اخلاقی.» این نقد را نباید نادیده گرفت. اما به نظرم پاسخ نیز می‌تواند به همان اندازه جدی باشد. زیرا آنچه مطرح مي شود «تعویق سیاست به آینده» نیست، بلکه نقد محدود شدن سیاست به قدرت‌های موجود است. در واقع دو خطر متقابل وجود دارد: خطر اول: آرمان‌گرایی انتزاعی نشستن و انتظار کشیدن برای ظهور جهانی بهتر. نادیده گرفتن رنج‌ها و قدرت‌های واقعی موجود. فرو رفتن در تخیل بدون کنش. خطر دوم: واقع‌گرایی اسیرشده پذیرفتن اینکه تنها گزینه‌های ممکن همان قدرت‌های موجودند. تبدیل شدن به پیاده‌نظام یکی از قطب‌های جنگ. از دست دادن توانایی تصور بدیل. از هر دو خطر بايد فاصله گرفت، به بیان دیگر: تخیل سیاسی اگر از واقعیت جدا شود، به رؤیاپردازی تبدیل می‌شود. اما سیاست اگر از تخیل جدا شود، به مدیریت همان نظم موجود تبدیل می‌شود. این نکته را حتی در خود مرلوپونتی نیز می‌توان یافت.

  • از نوعی «عادت بدنی ادراک» سخن می‌گویيم. بدن یاد گرفته است ؛ منتظر خطر باشد؛ به آینده با تردید نگاه کند ؛ خبرها را از زاویه تهدید بخواند؛ دیگری را بالقوه خطرناک ببیند؛ و امنیت را بیش از آزادی و گشودگی طلب کند. اینها فقط عقاید سیاسی نیستند؛ بلکه به تعبیر مرلوپونتی به بخشی از «طرز بودن در جهان» تبدیل شده‌اند. شاید به همین دلیل باشد که تغییر فرهنگ جنگ بسیار دشوارتر از پایان یک جنگ نظامی است. زیرا آتش‌بس را می‌توان در یک روز امضا کرد، اما بدنی که دهه‌ها در افق تهدید زیسته است، به سادگی از آن خارج نمی‌شود. از منظر نوروساینس اجتماعی نیز این نکته مهم است. مغز صرفاً خاطرات رویدادها را ذخیره نمی‌کند؛ الگوهای پیش‌بینی را نیز می‌آموزد. جامعه‌ای که برای مدت طولانی در فضای تهدید زندگی کرده، ممکن است حتی در غیاب تهدید واقعی نیز جهان را از دریچه خطر تفسیر کند. اینجا به یک تز بسیار مهم می‌رسیم: فرهنگ جنگ فقط مجموعه‌ای از ایده‌ها نیست؛ نوعی حافظه بدن‌مند است که در طول زمان در مغز فرهنگی جامعه رسوب می‌کند. به همین دلیل جنگ را تنها با چشم نمی‌بینیم و با گوش نمی‌شنویم؛ آن را با پوست و استخوان خود حمل می‌کنیم. این نکته با تجربه زیسته ما از ایران نیز پیوند عمیقی دارد. آنچه توصیف می‌کنم صرفاً تجربه یک جنگ هشت‌ساله یا چند بحران سیاسی و كشتار و جنگ هاي مكرر نیست؛ بلکه تجربه چند نسل زندگی در «افق جنگ» است. افقی که حتی وقتی جنگی در کار نیست، همچنان در زبان، حافظه، رسانه، آموزش و بدن‌ها حضور دارد. و شاید دقیقاً به همین دلیل است که مسئله صلح را باید نه فقط یک مسئله سیاسی، بلکه یک مسئله پدیدارشناختی، فرهنگی و نوروساینتیفیک نیز دانست. جنگ‌های امروز بیش از آنکه برای اشغال سرزمین‌ها باشند، برای اشغال توجه، حافظه، ادراک و تخیل انسان‌ها هستند. به همین دلیل شاید بتوان گفت: «فرهنگ جنگ معاصر صرفاً محصول زیست‌قدرت نیست؛ بلکه محصول نوعی عصب‌قدرت است که جهان را از خلال تهدید، دشمنی و بازدارندگی برای مغز فرهنگی قابل ادراک می‌سازد.» به گمانم این نقطه‌ای است که پروژه «مغز فرهنگی و جنگ» ما می‌تواند از فوکو عبور کند و به پیوندی میان مرلوپونتی، نوروساینس اجتماعی و نقد قدرت برسد. زیرا در اینجا دیگر فقط بدنِ تحت سلطه مطرح نیست، بلکه خودِ شناخت بدن‌مند موضوع اعمال قدرت قرار مي گيرد. ۵. مقاومت در برابر فرهنگ جنگ بخش پایانی بر امکان مقاومت تمرکز مي کند؛ نه مقاومت خشونت‌آمیز، بلکه مقاومت در سطح ادراک، زبان، بدن و رابطه. یعنی بازگرداندن بدن به شناخت: دیدن رنج دیگری، حفظ زبان صلح، مراقبت از کودکان، دفاع از زندگی روزمره، هنر، گفت‌وگو، سوگ جمعی، و پرهیز از افتادن در دوگانه‌های تحمیلی قدرت‌های جنگ‌طلب. وقتي مي گوییم «نباید جانب هیچ طرفی را گرفت»، ممکن است چنین فهمیده شود که همه قدرت‌ها، همه مسئولیت‌ها و همه اشکال خشونت یکسان‌اند. در حالی که در واقعیت تاریخی و سیاسی معمولاً چنین نیست. اما آنچه بايد در پی آن باشيم، به گمانم چیز دیگری است: استقلال شناخت از قطب‌بندی‌های جنگی. یعنی نپذیرفتن این فرض که تنها دو امکان وجود دارد و انسان ناگزیر است خود را در یکی از دو اردوگاه قدرت تعریف کند. از منظر پدیدارشناسی و نوروساینس اجتماعی، فرهنگ جنگ دقیقاً از همین دوگانه‌ها تغذیه می‌کند. هرچه جنگ شدیدتر می‌شود، فضای میانجی و امکان موضع سوم تنگ‌تر می‌شود. از افراد خواسته می‌شود فوراً تعیین کنند «با ما هستند یا با آنها». در چنین وضعی، دفاع از صلح مستقل اغلب به عنوان ساده‌لوحی، آرمان‌گرایی یا بی‌طرفی اخلاقی متهم می‌شود. اما شاید مسئله اصلاً بی‌طرفی نباشد. شاید بتوان گفت: صلح بدن‌مند نه بی‌طرفی میان قدرت‌ها، بلکه وفاداری به انسان در برابر منطق جنگ است. در این معنا، موضع سوم نه بیرون از سیاست، بلکه بیرون از منطق جنگی سیاست است. نکته دیگری که به نظرم در اين اندیشه اهمیت دارد، این است که این نیروی سوم را نباید به عنوان «قدرتی دیگر برای تسخیر قدرت» فهمید. زیرا در آن صورت دوباره در همان منطق قدیم گرفتار می‌شویم. شاید این نیرو را بتوان چیزی شبیه آنچه Cornelius Castoriadis «خودآیینی جمعی» می‌نامید، یا آنچه Hannah Arendt «قدرت ناشی از کنش مشترک» می‌دانست، تلقی کرد؛ یعنی قدرتی که از سازماندهی، گفت‌وگو، اعتماد و مشارکت برمی‌خیزد، نه از تهدید و حذف. اما اینجا با دشواری‌ای روبه‌رو می‌شویم که به آن اشاره شد: قدرت‌های مسلط معمولاً از شکل‌گیری چنین افقی استقبال نمی‌کنند. زیرا بقای آنها اغلب به بازتولید ترس، قطبی‌سازی و وفاداری‌های اردوگاهی وابسته است. به همین دلیل در بسیاری از جوامع، از جمله در خاورمیانه، شاهد نوعی «سیاست شناور» هستیم: امروز امید به یک قطب قدرت فردا ناامیدی از آن و امید به قطب دیگر؛ و دوباره بازگشت به همان چرخه.

  • صلح تحمیلی مبتنی بر سلطه مستقیم. یک طرف فرمان می‌دهد و طرف دیگر اطاعت می‌کند. ناپایدارترین شکل صلح. ۲. صلح بازدارنده مبتنی بر ترس متقابل). جنگ را به تعویق می‌اندازد. افق جنگ را حفظ می‌کند. بسیاری از نظام‌های امنیتی مدرن بر این منطق بنا شده‌اند. ۳. صلح بدن‌مند مبتنی بر بازسازی اعتماد، همکاری و جهان مشترک. دیگری را صرفاً تهدید نمی‌بیند.ًمستلزم نهادها و روابط اجتماعی پایدار است. مشکل اینجاست که سیاست جهانی امروز عمدتاً در سطح دوم عمل می‌کند. نه فقط ترامپ یا جمهوری اسلامی؛ بلکه بسیاری از قدرت‌های جهانی نیز چنین‌اند. زبان مسلط، زبان بازدارندگی، موازنه قوا، امنیت ملی و تهدید متقابل است. از این رو شاید بتوان گفت: «صلح مبتنی بر قدرت، جنگ را متوقف می‌کند؛ اما فرهنگ جنگ را از میان نمی‌برد.» و این دقیقاً به بحث قبلی ما بازمی‌گردد. فرهنگ جنگ در مغز فرهنگی جامعه باقی می‌ماند، زیرا جهان همچنان از دریچه دشمن، تهدید و آمادگی برای درگیری فهمیده می‌شود. اما در عین حال باید مراقب یک ساده‌سازی هم بود. از منظر مرلوپونتی یا حتی آرنت، نمی‌توان انتظار داشت که جوامع مستقیماً از جنگ به صلح بدن‌مند برسند. در جهان واقعی معمولاً دوره‌هایی از بازدارندگی، موازنه قدرت و امنیت وجود دارد. پرسش اصلی این نیست که آیا قدرت باید وجود داشته باشد یا نه؛ بلکه این است: آیا قدرت صرفاً برای حفظ چرخه تهدید به کار می‌رود، یا می‌تواند شرایطی ایجاد کند که به تدریج اعتماد، گفت‌وگو و بیناسوژگی دوباره شکل بگیرد؟ در اینجا شاید نقد به هر دو سوی منازعه این باشد که وقتی تمام تخیل سیاسی در «نمایش قدرت» خلاصه شود، صلح دیگر به عنوان یک رابطه انسانی فهم نمی‌شود، بلکه فقط به عنوان وقفه‌ای موقت میان دو مرحله از تهدید متقابل درک می‌شود. از منظر شناخت بدن‌مند، این هنوز درون افق فرهنگ جنگ قرار دارد، حتی اگر گلوله اي شليك نشود. اما آنچه ما در حال صورت‌بندی آن هستیم، پرسش دیگری است: «قدرت چگونه مغز فرهنگی و شناخت بدن‌مند ما را سازمان می‌دهد؟» در این چارچوب، مسئله اصلی میزان قدرت نیست، بلکه صورت‌بندی ادراکی قدرت است. اگر جامعه‌ای دهه‌ها با زبان تهدید زندگی کند، حتی در دوران صلح نیز جهان را از منظر جنگ خواهد دید. اگر کودکی از آغاز زندگی با روایت دشمن دائمی، محاصره دائمی و خطر دائمی رشد کند، مغز فرهنگی او پیش از آنکه با دیگری ملاقات کند، او را در قالب یک تهدید بالقوه خواهد شناخت. این همان جایی است که فرهنگ جنگ به سطحی عمیق‌تر از سیاست روزمره می‌رسد و به ساختار ادراک نفوذ می‌کند.: «بزرگ‌ترین پیروزی فرهنگ جنگ آن نیست که مردم را به میدان نبرد بفرستد؛ بلکه آن است که مردم را وادار کند جهان را از دریچه جنگ ببینند.» در چنین وضعی، حتی صلح نیز در زبان جنگ فهمیده می‌شود: صلح از طریق قدرت ؛ صلح از طریق بازدارندگی؛ صلح از طریق برتری نظامی؛ صلح از طریق نابودی دشمن. یعنی خودِ صلح نیز درون دستور زبان جنگ تعریف می‌شود. از منظر پدیدارشناسی بدن‌مند، این یک دگرگونی عمیق در شناخت است. زیرا دیگری دیگر نه یک انسان، بلکه یک متغیر امنیتی است؛ نه یک بدن زنده، بلکه یک موقعیت استراتژیک؛ نه یک شریک جهان مشترک، بلکه یک تهدید بالقوه. به همین دلیل شاید بتوان گفت: «فرهنگ جنگ زمانی به اوج خود می‌رسد که حتی تخیل صلح نیز به زبان جنگ سخن بگوید.» و این نکته‌ای است که به تجربه تاریخی ایران نیز پیوند می‌خورد. همان‌گونه که اشاره شد، چند نسل در فضایی زیسته‌اند که در آن تهدید، دشمن، آمادگی برای جنگ و منطق بازدارندگی بخشی از زندگی روزمره بوده است. در نتیجه، مسئله فقط وقوع یا عدم وقوع جنگ نیست؛ مسئله این است که افق ادراکی جامعه تا چه اندازه جنگی شده است. از این منظر، صلح بدن‌مند نه یک رؤیای ساده‌لوحانه، بلکه تلاشی برای بازگرداندن چیزی است که فرهنگ جنگ از ما گرفته است: توانایی دیدن دیگری پیش از هویت او؛ توانایی تجربه آسیب‌پذیری مشترکً؛توانایی زیستن در جهانی که تنها با تهدید تعریف نمی‌شود. «اگر جنگ، بدن‌زدایی از شناخت باشد، صلح چیزی جز بازگرداندن بدن به شناخت نیست. اما دشواری زمانه ما در این است که فرهنگ جنگ چنان فراگیر شده که حتی صلح را نیز با واژگان قدرت، بازدارندگی و شکست دشمن توصیف می‌کنیم. شاید نخستین گام به سوی صلح، نه پایان جنگ، بلکه رهایی تخیل ما از افق جنگ باشد.» این جمله به نظرم عصاره بسیاری از مباحثی است که طی سال‌های اخیر در پروژه «جنگ بدن‌مند و غیر بدن‌مند»، «مغز فرهنگی» و «شناخت بدن‌مند» دنبال کرده‌ام. برای نسلی که سال‌ها با جنگ، تهدید جنگ، آژیر، تحریم، دشمن، موشک، پناهگاه، مرگ بر این و آن، و انتظار یک درگیری تازه زندگی کرده است، جنگ صرفاً یک مفهوم سیاسی نیست. جنگ به بخشی از حافظه بدنی تبدیل می‌شود. به همین دلیل است که وقتی از فرهنگ جنگ سخن می‌گوییم، در واقع از چیزی فراتر از ایدئولوژی حرف می‌زنیم.

  • اما از سوی دیگر، اگر فرهنگ جنگ تا این اندازه مسلط شده است، دلیلش این نیست که بدن‌مندی از میان رفته، بلکه برعکس، چون قدرت دائماً بر سازوکارهای بدن‌مند تکیه می‌کند: ترس، خشم، تحقیر، تعلق گروهی، میل به امنیت، میل به قهرمان و دشمن. یعنی حتی فرهنگ جنگ نیز بدون بدن‌مندی نمی‌تواند عمل کند. شاید مسئله اصلی این باشد که: قدرت نمی‌تواند بدن را حذف کند؛ فقط می‌تواند آن را در خدمت منطق جنگ سازمان دهد. از این منظر، پروژه صلح بدن‌مند به معنای نفی قدرت نیست؛ زیرا هیچ جامعه‌ای بدون قدرت وجود ندارد. مسئله این است که آیا قدرت صرفاً از طریق دشمنی و تهدید سازمان می‌یابد یا می‌تواند از طریق همکاری، مراقبت، اعتماد و نهادهای مشترک نیز سازمان پیدا کند. در اینجا به نظرم باید میان دو مفهوم تمایز گذاشت: جنگ به عنوان واقعیتی دائمی در تاریخ بشر. فرهنگ جنگ به عنوان شیوه مسلط فهم جهان. شاید نتوان جنگ را به طور کامل از تاریخ حذف کرد، اما می‌توان مانع شد که جنگ به تنها زبان فهم جهان تبدیل شود. مثال بازی‌های کامپیوتری جالب است. بسیاری از آنها جنگی هستند، اما همزمان شاهد رشد بازی‌های مشارکتی، شبکه‌های همکاری، جنبش‌های امدادی، علم بین‌المللی، پزشکی جهانی و اشکال تازه‌ای از همبستگی نیز هستیم. یعنی تاریخ فقط تاریخ جنگ نیست؛ تاریخ همزمان تاریخ همکاری نیز هست. از منظر نوروساینس اجتماعی نیز مغز انسان فقط برای رقابت تکامل نیافته است. همدلی، دلبستگی، مراقبت، یادگیری اجتماعی و همکاری نیز بخشی از ساختار زیستی ما هستند. اگر چنین نبود، هیچ جامعه‌ای نمی‌توانست پایدار بماند. بنابراین شاید مسئله را باید این‌گونه فرمول‌بندی کرد: پرسش اصلی این نیست که آیا می‌توان جهانی بدون جنگ ساخت؛ بلکه این است که آیا می‌توان در دل جهانی که فرهنگ جنگ در آن مسلط است، فضاهایی برای بازگشت شناخت بدن‌مند ایجاد کرد؟ این فضاها ممکن است کوچک باشند: خانواده، دوستی، هنر، ادبیات، درمان، آموزش، گفتگو، سوگ جمعی، مراقبت از کودکان یا حتی مقاومت در برابر زبان نفرت. اما دقیقاً همین فضاها هستند که اجازه نمی‌دهند منطق جنگ تمام جهان را اشغال کند. شاید در نهایت بتوان گفت: فرهنگ جنگ می‌کوشد جهان را به میدان نبرد تبدیل کند؛ اما بدن‌مندی همواره یادآوری می‌کند که پیش از آنکه سرباز، شهروند، مؤمن، ملی‌گرا یا انقلابی باشیم، موجوداتی آسیب‌پذیر و وابسته به یکدیگریم. این تضمینی برای پیروزی صلح نیست، اما شاید تنها افقی باشد که امکان مقاومت در برابر همه‌گیر شدن فرهنگ جنگ را فراهم می‌کند. و به نظر من این دقیقاً همان نقطه‌ای است که پروژه «مغز فرهنگی و جنگ می‌تواند از یک نقد صرف فراتر رود و به یک پیشنهاد نظری برای بازاندیشی قدرت، شناخت و صلح تبدیل شود. شاید بتوان گفت فرهنگ جنگ نوع خاصی از قدرت را مطلق می‌کند؛ یعنی قدرتِ مبتنی بر تهدید، حذف و دشمنی. در نتیجه تصور می‌کنیم تنها راه اثرگذاری بر جهان، اعمال زور است. اما اگر قدرت را صرفاً به معنای سلطه نفهمیم، آنگاه امکان نوع دیگری از سیاست نیز پدیدار می‌شود؛ سیاستی که بر اعتماد، همکاری، مراقبت و گفت‌وگو استوار است. شاید بتوان یک گام جلوتر رفت: شناخت بدن‌مند نه در نفی قدرت، بلکه در بدن‌مند کردن قدرت معنا پیدا می‌کند. یعنی قدرتی که همواره با حضور بدن‌های آسیب‌پذیر، رنج‌پذیر و وابسته به یکدیگر محدود می‌شود. قدرتی که دیگری را صرفاً موضوع فرمان یا حذف نمی‌بیند، بلکه او را شریک جهان مشترک می‌داند. در این چارچوب، نقد به فرهنگ جنگ نیز روشن‌تر می‌شود. مسئله این نیست که جنگ حاصل «قدرت بیش از حد» است؛ بلکه جنگ حاصل نوع خاصی از قدرت است که از بدن، از آسیب‌پذیری مشترک و از بیناسوژگی فاصله گرفته است. به همین دلیل می‌توان آن را نوعی قدرتِ بدن‌زدوده نامید؛ قدرتی که هرچه انتزاعی‌تر می‌شود، آمادگی بیشتری برای تولید خشونت پیدا می‌کند. شاید این گزاره راهگشا باشد؛ «مسئله اصلی نفی قدرت نیست؛ مسئله این است که آیا قدرت از دل رابطه بدن‌های زنده و آسیب‌پذیر برمی‌خیزد یا از دل انتزاع‌هایی چون هویت، ایدئولوژی و دشمن. فرهنگ جنگ شکل خاصی از قدرتِ بدن‌زدوده است که دیگری را پیش از آنکه یک انسان ببیند، به یک هدف تبدیل می‌کند. ترامپ هنگامی که از «صلح از طریق قدرت» سخن می‌گوید، فرض بنیادی این است که طرف مقابل باید آن‌قدر از هزینه درگیری بترسد که عقب‌نشینی کند. در مقابل، در روایت‌های «بازدارندگی» نیز منطق مشابهی دیده می‌شود: طرف مقابل باید بداند که حمله هزینه‌ای سنگین خواهد داشت. در هر دو مورد، آنچه صلح را حفظ می‌کند اعتماد نیست، بلکه ترس است. از منظر بدن‌مندی، این بسیار مهم است؛ زیرا ترس یک تجربه صرفاً ذهنی نیست. ترس در بدن زندگی می‌کند. جامعه‌ای که امنیت خود را بر ترس متقابل بنا می‌کند، حتی اگر وارد جنگ نشود، همچنان بدن‌هایش را در وضعیت آماده‌باش نگه می‌دارد. به همین دلیل می‌توان میان سه سطح تمایز گذاشت: ۱.

  • و شاید بتوان یک گام هم جلوتر رفت و پرسید: آیا یکی از مهم‌ترین وظایف صلح، نه پایان دادن به جنگ، بلکه پایان دادن به «فرهنگ جنگ» نیست؟ چون تا زمانی که فرهنگ جنگ در مغز فرهنگی ما حضور دارد، حتی در دوران آتش‌بس نیز بدن‌ها همچنان در وضعیت جنگی زندگی می‌کنند. این همان چیزی است که ما در تجربه زیسته چهل و چند ساله ایران شاهد بوده ايم: جامعه‌ای که بارها از جنگ عبور کرده، اما هنوز نتوانسته از افق جنگ خارج شود. این شاید یکی از بنیادی‌ترین موانع شکل‌گیری «شناخت بدن‌مند»، «اعتماد اجتماعی» و «صلح بدن‌مند» باشد. ۳. بدن‌زدایی از شناخت بدن‌مند فرهنگ جنگ، شناخت بدن‌مند را تخریب می‌کند. دیگری دیگر به‌عنوان بدن زنده و آسیب‌پذیر دیده نمی‌شود، بلکه به دشمن، هدف، تهدید، خائن یا عددی در نقشه جنگی تبدیل می‌شود. جنگ‌های امروزین با پهپاد، موشک، رسانه، الگوریتم و جنگ شناختی، این بدن‌زدایی را تشدید می‌کنند. اگر جنگ‌های کلاسیک دست‌کم هنوز انسان را با واقعیت عریان بدن روبه‌رو می‌کردند، بسیاری از جنگ‌های امروزین برعکس عمل می‌کنند: آنها میان تصمیم، خشونت و تجربه زیسته رنج فاصله می‌اندازند. به همین دلیل می‌توان گفت جنگ معاصر نه تنها فرهنگ جنگ را تداوم می‌بخشد، بلکه فرآیند بدن‌زدایی از شناخت را نیز تشدید می‌کند. در گذشته، جنگ هرچند ویرانگر بود، اما سرباز، مجروح، آواره و کشته همچنان به صورت حضوری و ملموس در افق ادراک ظاهر می‌شدند. اما در جنگ‌های امروز، انسان‌ها اغلب با تصاویر، آمار، نقشه‌ها، اهداف، نقاط قرمز روی صفحه نمایش و روایت‌های رسانه‌ای مواجه‌اند. هرچه فاصله بیشتر می‌شود، امکان تجربه مستقیم رنج دیگری کمتر می‌شود. از این منظر، جنگ شناختی، جنگ سایبری، عملیات رسانه‌ای و حتی پوشش لحظه‌ای جنگ در شبکه‌های اجتماعی، پارادوکسی ایجاد کرده‌اند: ما بیش از هر زمان دیگری تصاویر جنگ را می‌بینیم، اما شاید کمتر از هر زمان دیگری بدنِ رنج‌کشنده انسان را تجربه می‌کنیم. این همان فرآیند بدن‌زدایی است. از نگاه مرلوپونتی، شناخت اصیل از جهان از طریق حضور بدن در جهان شکل می‌گیرد. اما فرهنگ جنگ معاصر جهان را به مجموعه‌ای از بازنمایی‌ها، هویت‌ها، روایت‌ها و داده‌ها تبدیل می‌کند. در نتیجه: بدنِ واقعی به تصویر بدن تبدیل می‌شود.ً رنجِ زیسته به خبر تبدیل می‌شود. انسان به هویت سیاسی تبدیل می‌شود.ً همسایه به دشمن تبدیل می‌شود. تجربه به روایت ایدئولوژیک تبدیل می‌شود. در چنین وضعی، قدرت دیگر فقط بدن‌ها را هدف قرار نمی‌دهد؛ بلکهً خودِ شیوه شناخت ما را سازمان‌دهی می‌کند. شاید بتوان این ایده را به شکل یکً فرمول بیان کرد: فرهنگ جنگ کلاسیک بدن‌ها را زخمی می‌کرد؛ فرهنگ جنگ معاصر علاوه بر بدن‌ها، ظرفیت شناخت بدن‌مند را نیز زخمی می‌کند.ً و از اینجا می‌توان به بحث مغز فرهنگی رسید: مغز فرهنگی در شرایط جنگی طولانی‌مدت، به تدریج یاد می‌گیرد که جهان را از خلال تهدید، دشمنی و قطبی‌سازی ادراک کند. جنگ‌های نوین این روند را تشدید می‌کنند، زیرا هر روز انبوهی از تصاویر،ًً شعارها، روایت‌ها و هویت‌هایً متخاصم را وارد فضای ادراکی ما می‌کنند، بی‌آنکه فرصت مواجهه واقعی با انسانِ پشت این تصاویر را فراهم آورند. به همین دلیل شاید بتوان گفت:ً «خطر اصلی جنگ‌های امروز تنها کشتن انسان‌ها نیست؛ بلکه فراموش کردن انسان به عنوان یک بدنِ زیسته است. هرچه جنگ بیشتر به داده، تصویر، هویت و روایت تبدیل می‌شود، شناخت بدن‌مند بیشتر به حاشیه رانده می‌شود و فرهنگ جنگ عمیق‌تر در مغز فرهنگی ما رسوب می‌کند.» این گزاره به‌ویژه برای جامعه‌ای مانند ایران که دهه‌ها با زبان تهدید، محاصره، دشمن و آمادگی دائمی برای جنگ زیسته است، اهمیت دارد. زیرا در چنین شرایطی مسئله فقط پایان یک درگیری نظامی نیست؛ بلکه بازسازی ظرفیت دیدنِ دیگری به عنوان یک انسان، یک بدن آسیب‌پذیر و یک شریک در جهان مشترک است. این همان چیزی است که می‌توان آن را «بازگرداندن بدن به شناخت» نامید؛ كه شاید بنیادی‌ترین وظیفه صلح در روزگار ما باشد. ۴. صلح مبتنی بر قدرت و بن‌بست آن. این دقیقاً همان پرسش دشوار و بنیادینی است که هر نظریه صلح باید با آن روبه‌رو شود. اگر قدرت در جهان امروز تا این اندازه با منطق جنگ درهم‌تنیده شده باشد، آیا سخن گفتن از «شناخت بدن‌مند» و «صلح بدن‌مند روا است. فرهنگ جنگ فقط در ارتش‌ها و دولت‌ها حضور ندارد. در اقتصاد، رسانه، سیاست، آموزش، ورزش، سرگرمی و حتی بازی‌های کامپیوتری نیز منطق رقابت، حذف، پیروزی و شکست دائماً بازتولید می‌شود. گویی جهان به میدان نبردی دائمی تبدیل شده است. در این معنا، جنگ دیگر یک استثنا نیست؛ بلکه به بخشی از سازمان‌یافتگی زندگی مدرن بدل شده است.