- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 1 044
- 1/48двое суток
- 1 196
- 1/72трое суток
- 1 290
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
استعاره شطرنج بی شاه در شعر سنایی در میان پنج شاعر صاحب نام معاصر (نیما، اخوان، شاملو، سهراب و فروغ) هیچکدام به اندازه اخوان بر ادبیات کلاسیک فارسی تسلط نداشتند. اخوان در اشعارش گاه به برخی متون کلاسیک مستقیما ارجاع می دهد. مثلا در آغاز شعر کتیبه، مثل معروف «أطمع من قالب الصخره» را آورده که هم در کتب امثال آمده و هم روایت ذیل آن در حکایات صوفیه. استعاره گسترش یافته «بازی شطرنج» هسته مرکزی شعر «آنگاه پس از تندر» اخوان است. شعر بازی شطرنجی را روایت می کند که گرچه طرف اول بازی با سرخوشی گروهی اسب و پیل و سرباز حریف را «پی می کند» اما وقتی بازی به شیرین جای هایش می رسد ناگاه در می یابد که حریف اصلا شاه ندارد تا او بتواند با مات کردن آن پیروز میدان باشد. در این لحظه تراژیک شعر است که «پیرفرزینان» شطرنج باز را به سخره می گیرند و می گویند : «این برجها را مات کن» و شطرنج باز در می یابد این بازی بی فرجام و بی پیروزی است. استعاره شطرنج بدون شاه در شعر سنایی سابقه دارد و محتمل است که اخوان خودآگاه یا ناخودآگاه در طراحی بازی شطرنج شعر مذکور از این بیت سنایی الهام گرفته باشد : نطع پر اسب و پیاده و پیل و فرزین و رخ است کار از اینها شاه دارد در میان شان شاه کو این بیت در قصیده ای مرثیه ای در رثای قاضی ابوالمعالی آمده که در برگ 599 نسخه K ثبت شده است . https://t.me/+9oPxv-Ux1EMxZjhk
یکی از کسانی که چند جلسه در این درس شرکت کرد مرحوم دکتر ایرج وامقی پژوهشگر فرهنگ و زبانهای باستانی ایران و شاگرد پورداوود، همایی و خانلری بود. البته وامقی از دانشجویان دورۀ ما نبود اما از آنجا که شنیده بود چنین درسی آن هم توسط نجفی در دانشگاه تهران تدریس میشود اجازه گرفته بود که به طور آزاد در این درس شرکت کند. واحد شعر از دیدگاه زبانشناسی یک روز در هفته به مدت دو ساعت برگزار میشد و فکر میکنم وامقی از دانشگاه اهواز خودش را به این کلاس میرساند. من تا آن زمان او را ندیده و نمی شناختم اما پس از دو سه جلسه که او را در کلاس دیدم و با توجه به سؤالاتی که از نجفی میکرد فهمیدم که معلومات زیادی در عروض سنتی دارد و چون احتمالا شنیده بود که آقای نجفی حرفهای تازه ای در این زمینه دارد آمده بود خودش را و، آنطور که بعداً پی بردم، نجفی را بسنجد. وامقی ضمن تدریس نجفی مرتب به او ایراد می گرفت و می گفت «این که دقیقا همان چیزیه که عروض سنتی میگه.» خدا بیامرزدش. مرد سیه چرده و ستیهنده ای بود که در آن چند جلسه ای که به کلاس آمد نجفیِ نرم خو و محجوب را آزرده کرد. نجفی مرد سلیم النفس و خوش قلبی بود. هرگز ندیدم پشت کسی یا علیه کسی حتی کسانی که او را می رنجاندند حرف بزند. گوشه گیر بود و فقط به کار خودش می پرداخت. نجفی به ترتیب در فرانکلین، سازمان ویرایش دکتر مرندی، دانشگاه آزاد سابق، و در نهایت مرکز نشر دانشگاهی خدمت کرد. نجفی در این دورۀ طولانی عملا آثار زیادی ویرایش نکرد. علاقه و اعتقاد چندانی هم به این کار نداشت. اما هرجا که بود با حضور و ایده هایش بسیار مؤثر بود. فراموش نکنیم تأثیر کلانی که مقالۀ «گلدان توسط بچه شکسته شد» در حوزۀ ویرایش به جا گذاشت. کاملا مشخص بود که نجفی خودش برنامه هایی در ذهن دارد و میخواهد آنها را اجرا کند. و بعدها هم معلوم شد که دلش پیش ترجمۀ آثار برجسته و تاثیرگذاری از ادبیات فرانسه بوده است. از آنجایی که خودش میدانست چه ایده ها و چه تواناییهایی دارد، به ندرت به کارهای سفارشی تن میداد. تنها کاری که تا حدی بتوان آن را سفارشی دانست غلط ننویسیم بود که آقای دکتر پورجوادی در انتشار آن مؤثر بود. نجفی برای پورجوادی احترام زیادی قائل بود و به گمانم تنها فردی از کارکنان مرکز نشر دانشگاهی بود که پس از برکنار شدن پورجوادی از ریاست مرکز نشر دانشگاهی، در جلسه ای در انجمن آثار و مفاخر، با ابراز تأسف از این اتفاق سخنرانی کرد. متشکرم.
متن سخنرانی استاد علی صلحجو در شب ابوالحسن نجفی (این متن توسط آقای دکتر مجید ملکان در نهصد و پنجاه و هشتمین شب از شبهای بخارا، شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵، در فرهنگسرای نیاوران، تالار خلیج فارس، قرائت شد): با سلام به دوستان و همکاران وبا یاد زنده یاد استاد ابوالحسن نجفی اواسط دهه 40 بود و من در انتشارات فرانکلین مشغول کار بودم. می شنیدیم که آقای نجفی قرار است از دانشگاه اصفهان به انتشارات فرانکلین بیاید. در همین زمان بود که یک روز او را در ساختمان اصلی فرانکلین در کوچه البرز دیدم. حدود سی و هفت هشت ساله می نمود. تا آن موقع آقای نجفی را ندیده بودم. قد بلند بود. کت چرمی قهوه ای رنگی به تن داشت و خیلی چابک می نمود و داشت از پلهها به سرعت بالا میرفت و هنگام حرکت بی توجه به اطراف بود. بعدها هم همین گونه او را دیدم. حرکتش هدف دار بود. هیچگاه او را در حال پرسه زدن ندیدم. تمایل چندانی به آشنایی با افراد جدید نداشت. به گمانم این رفتارش دو علت داشت. اول اینکه نجفی کلا آدم محجوبی بود. دوم و مهمتر اینکه از همان زمان معلوم بود که نجفی به ارزش و توانایی خودش آگاه بود و میدانست که شرکت در گفتگوها و بحثهای جلسه ای او را از انجام دادن کارهایی که در ذهن داشت باز میدارد. گذشت زمان هم همین را نشان داد. پیش از اینکه اقای نجفی به فرانکلین بیاد صحبتش بود که او در شرف آمدن به فرانکلین است. آن موقع من در بخش ویرایش تحت مدیریت کریم امامی با زنده یاد احمد میرعلایی، مترجم برجسته، هم اتاق بودم. یادمه که میرعلایی از نجفی با احترام و تمجید حرف میزد. یادشان به خیر. این هر دو اصفهانی از افتخارات فرانکلین بودند. ورود نجفی به فرانکلین تقریبا همزمان بود با رفتن همایون صنعتی زاده رئیس فرانکلین و آمدن علی اصغر مهاجر. اندکی بعد از آمدن مهاجر زنده یاد کریم امامی به عنوان رئیش بخش ویرایش به جای آقای نجف دریابندری به کار دعوت شد. به این ترتیب بیشتر کارهای نجفی در دوره ریاست زنده یاد امامی انجام شد ازجمله دایر شدن مجله کتاب امروز. پس از انحلال فرانکلین در 1354 و تشکیل سازمان ویرایش به مدیریت زنده یاد دکتر حسن مرندی در سال 1355 بدنه اصلی ویراستاران فرانکلین از جمله آقای نجفی به همین سازمان ویرایش روبروی پارک دانشجوی فعلی در خیابان انقلاب منتقل شد. با اینکه این ساختمانِ پنج طبقه اتاقهای بزرگی داشت، آقای نجفی کوچکترین اتاق را در طبقه پنجم که در حد یک آبدارخانه بود انتخاب کرد. البته بعدها که سازمان ویرایش گسترش پیدا کرد همۀ آن اتاقهای بزرگ تک نفره اتاقهای چند نفره شدند. یک بار که نزد ایشان بودم گفتند که آگاهانه این اتاقک را انتخاب کرده بودند چون که میدانستند بعدها کارکان دیگری می آیند و او از چنین خلوتی محروم می ماند. خاطرۀ دیگری که از آقای نجفی دارم این است که یک بار به تشویق دوستان تقاضای پیوستن به هیئت علمی دانشکده ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی کرده بود. فکر میکنم زمانی بود که دکتر علی میرعمادی رئیس دانشکدۀ ادبیات بود. طبق معمول از او خواسته بودند که مدارک ادبی خود را ارائه کند. آقای نجفی هم مدارکش را داده بود. آنها پس از مدتی نسبتا طولانی پاسخ داده بودند که متاسفانه شما حائز شرایط نیستید چون که تعداد ترجمه هاتان بیش از تألیفاتتان است. عجب! درواقع تعداد تالیفات آقای نجفی برای پیوستن به دانشکده ادبیات کافی بود اما ایراد کار ایشان ظاهرا این بوده که مرتکب ترجمه چند کتاب هم شده بودند. البته ظاهرا بعدا به توصیۀ وزارت علوم و دکتر پورجوادی مجبور به پذیرش او شدند و نجفی دو سالی در آنجا تدریس کرد که همواره با خاطره بد از آن یاد میکرد. خاطرۀ دیگر اینکه در دوره ای که من در مقطع فوق لیسانس زبانشناسی همگانی دانشگاه تهران درس میخواندم واحدی به درسهای این دوره اضافه شد که در دوره های قبل نبود. فکر میکنم تابستان 1358 بود و دانشگاه اوضاع آشفتهای داشت. رئیس گروه زبانشناسی دانشگاه تهران زنده یاد هرمز میلانیان بود که با آقای نجفی دوستی دیرینه داشت و از لحاظ تعلقات رشته ای به هم نزدیک بودند چون هردو در فرانسه تحصیل کرده بودند وهردو شاگرد آندره مارتینه زبانشناس شهیر فرانسوی بودند. در این زمان بود که به همت دکتر میلانیان و علی اشرف صادقی درس جدیدی به دورۀ تابستانی درسی ما اضافه شد با عنوان «شعر از دیدگاه زبانشناسی» و از آقای نجفی دعوت شد که آن را تدریس کند، درسی که تا آن زمان در دانشگاه تهران سابقه نداشت. نجفی بسیار با علاقه به این کار وارد شد اما از آنجا که اولین بار بود که این واحد برگزار میشد برای بیشتر دانشجویان ایجاد سؤال میکرد.
قضیهٔ داریوش آشوری، سیاسی یا ناموسی؟! داریوش آشوری در مصاحبهای که با voa انجام داد نه تنها از رضا پهلوی دفاع نکرد، بلکه حتی تصریح کرد که از نظر وی عکس گرفتن با این آدم، اصلاً اتفاق مهم و معنیداری نبوده که سزاوار چنان واکنشهای تندی از جانب برخی روشنفکران ایرانی بوده باشد. جز این هیچ سخن مهم و جدید دیگری در آن مصاحبهٔ طولانی و خستهکننده ردوبدل نشد. اما دو عامل در این میان سبب شد تا فریاد طرفداران پهلوی دربیاید: اولاً همان دفاع نکردن صریح آشوری از رضا پهلوی و بیاهمیت جلوه دادن او، و ثانیاً نَفْسِ مصاحبهٔ وی با voa که میدانیم این روزها خصم قسمخوردهٔ طرفداران پهلوی است- و چقدر این جماعت پهلویپرست باید درگیر توهم یا شارلاتانیسم بوده باشند که متوجه این ظرایف نشوند، و به هنگام نقد مصاحبه، به هر کسی بتازند مگر به خود آشوری که عملاً روی از جناح پهلوی برگردانده است! دو نکته هم میماند که اشاره به آنها خالی از لطف نیست: اول اینکه منتقدان امروز داریوش آشوری غالبا از دوستداران و حتی شاگردان سابق او بودهاند؛ مثلاً خود بنده مقالهام را در بارهٔ جلال آل احمد پیش از انتشار برای او فرستادم و او چنان ویرایش کرد و توضیحات داد که آن مقاله را به خود وی تقدیم کردم، یا منتقد دیگری که مصاحبههای مفصل با آشوری ترتیب داده بود و او را استاد خود میدانست، و یا آن سردبیری صاحبنامی که چهل سال مقالات آشوری را منتشر کرد و جز به احترام از وی یاد نکرد... و جالب است که غالب طرفداران سینهچاک امروز آشوری، تا پیش از این جریانها نه مطلبی دربارهٔ او منتشر کرده بودند و نه حتی شاید برگی از آثار او را خوانده بودند! این همه از آن روست که قضیهٔ آشوری برای آنها سیاسی بوده است، و برای ما ناموسی! دوم اینکه دهباشی ویژهنامهٔ آشوری را منتشر نکرد چون کافی بود آن ویژهنامه، در میانهٔ جنگ ۳۹روزه و بعد از انتشار عکس آشوری با رضا پهلوی، منتشر بشود تا هم مجله خمیر شود، هم خودش و هم تمام نویسندگانش! نمیدانم چرا افرادی که در خارج نشستهاند و به نویسندگان و سردبیران داخل ایراد میگیرند، تا بدین حد گرایش به تجاهل دارند! باری سرنوشت این جنگ هرچه باشد بنده در چند نکته تردید ندارم: اول اینکه آثار داریوش آشوری همچنان در زبان فارسی باقی خواهد ماند و به اعتلای این زبان و فرهنگ ایرانی یاری خواهد رساند، دوم اینکه رضا پهلوی هرگز به ایران بازنخواهد گشت و ماهیت سرابگونهٔ نوستالژی پهلوی (به قول آشوری) بهتدریج آشکار و آشکارتر میشود، و سوم اینکه آن ویژهنامه، وقتی همهٔ آبها از آسیاب افتاد، بالاخره منتشر خواهد شد!
#minab168 #میناب_۱۶۸ #دبستان_شجره_طبیه #میناب بهار آمد گل و نسرین نیاورد نسیمی بوی فروردین نیاورد بهار آمد شکوفه زد شکرخند تگرگش آمد و از شاخه برکند گل پرپر کجا گیرم سراغت صدای گریه میآید ز باغت صدای گریه میآید شب و روز ببین بلبل چه میسوزد ز داغت عزیزونم همه رفتند در خواب ببین پرپرشده گلهای میناب @aryatabibzadeh
@aryatabibzadeh
مجله زبانشناسی از نشریات علمی تخصصی مرکز نشر دانشگاهی است که انتشار آن از سال ۱۳۶۳ آغاز شده است. این مجله با هدف گسترش پژوهشهای علمی در حوزه زبانشناسی و معرفی دستاوردهای نوین این دانش، به انتشار مقالات پژوهشی در شاخههای مختلف زبانشناسی پرداخته است. حوزه فعالیت مجله شامل زمینههایی چون زبانشناسی نظری، آوا و واجشناسی، صرف،نحو، معناشناسی، زبانشناسی تاریخی، جامعهشناسی زبان، زبانشناسی کاربردی و مطالعات مرتبط با زبان فارسی و زبانهای ایرانی بوده است. مجله زبانشناسی طی دهههای فعالیت خود یکی از مهمترین بسترهای انتشار پژوهشهای تخصصی زبانشناسی در ایران به شمار میآید. این نشریه در دوره جدید انتشار خود، به سردبیری جناب آقای دکتر مهرداد نغزگوی کهن، استاد تمام دانشگاه بوعلی سینای همدان، با هدف ارائه جدیدترین دستاوردهای پژوهشی در زمینههای مختلف زبانشناسی، آماده دریافت و بررسی مقالات پژوهشگران گرامی، اعضای هیئت علمی و دانشجویان تحصیلات تکمیلی است و از مشارکت علمی جامعه زبانشناسی کشور استقبال میکند. ج تا ارسال مقاله لطفا به پیوند زیر مراجعه فرمایید. https://ijl.iup.ac.ir
در این سخنرانی کوتاه و البته قدری شتابزده، از تاثیر آرای فلسفی و روششناختی آندره مارتینه بر کار استاد ابوالحسن نجفی در تدوین نظریهٔ وزن شعر فارسی وی سخن گفتهام. این سخنرانی در «شب ابوالحسن نجفی»، از سلسله شبهای بخارا (شنبه، سوم مرداد ۱۴۰۵، فرهنگسرای نیاوران) ایراد شد.
شب ابوالحسن نجفی نهصد و پنجاه و هشتمین شب از شبهای بخارا به یادبود ابوالحسن نجفی اختصاص یافته است. این نشست در ساعت پنج بعدازظهر شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ با سخنرانی نصرالله پورجوادی، حسین معصومی همدانی، علی صلحجو، مجید ملکان، امید طبیبزاده، علیرضا انوشیروانی و علی دهباشی در فرهنگسرای نیاوران، تالار خلیج فارس برگزار میشود. ابوالحسن نجفی (۱۳۰۶-۱۳۹۴)، زبانشناس، فرهنگنویس، مترجم، ویراستار، عروضدان و عضو پیوستهٔ فرهنگستان زبان و ادب فارسی، در سال ۱۳۰۶ در نجف اشرف چشم به دنیا گشود و در سال ۱۳۹۴ در تهران از دنیا رفت. او شاگرد استادانی چون پرویز ناتل خانلری و فاطمه سیاح و آندره مارتینه در دانشگاههای تهران و سوربن فرانسه بود، و چند نیمسال مدرس ادبیات و وزن شعر در دانشگاههای اصفهان و تهران بود. او در کنار نویسندگان و شاعرانی چون محمد حقوقی و بهرام صادقی و هوشنگ گلشیری در حلقهٔ ادبی جنگ اصفهان، باعث پدید آمدن تحولات بسیاری در ادبیات معاصر و مخصوصاً رمان فارسی شد. او که سابقهٔ سالها کار کردن در مؤسسهٔ فرانکلین و دانشگاه آزاد ایران را داشت، همراه با استادانی چون احمد سمیعی و اسماعیل سعادت، تجارب ارزشمند خود را در کار ویرایش و آمادهسازی کتاب به مرکز نشر دانشگاهی منتقل، و شاگردان بسیاری را در این حوزه تربیت کردند. نجفی تحقیقات استاد خود، پرویز ناتل خانلری را در حوزهٔ وزن شعر بهشایستگی تمام ادامه داد و نهایتا توانست بنای عروض جدید فارسی را پیریزی کند. او که سالها سردبیری دو مجلهٔ لقمان (به زبان فرانسوی در مرکز نشر دانشگاهی) و ادبیات تطبیقی (به زبان فارسی در فرهنگستان زبان و ادب فارسی) را بر عهده داشت، آثار ادبی برجستهای را از زبان فرانسه به زبان فارسی ترجمه کرد، و آثار متعددی را نیز در زمینهٔ نقد ادبی و ادبیات تطبیقی ترجمه و تألیف کرد. به مناسبت دهمین سالگرد درگذشت این چهرهٔ ماندگار فرهنگ و ادب ایران، جمعی از همکاران و شاگردان او به بازخوانی میراث علمی و فرهنگی وی و تأثیر ماندگار اندیشههایش در حوزهٔ فرهنگنگاری و زبانشناسی، ادبیات، ترجمه و ادبیات تطبیقی و وزن شعر خواهند پرداخت. خیابان پاسداران، روبروی بوستان نیاوران، فرهنگسرای نیاوران، تالار خلیج فارس
без подписи
قصابِ زمان گرفته تیغی در مشت خونریز کلاسِ کودکی ها را کشت ققنوس ز خاکستر خود برخیزد تا برکشَدَش دمار از پیش و ز پشت م. جعفری دهقی
فقط جهت یادآوری! فضای مجازی پر شده از کارزار «نه به جنگ» که البته خیلی هم خوب است، به شرط آنکه از جانب کسانی باشد که از قبل از جنگ دوازده روزه مخالف صریح جنگ بودند! اما متاسفانه این قبیل کارزارها عمدتا از جانب کسانی طراحی شده که وقتی اسراییل و آمریکا پیش از جنگ دوازدهروزه ایران را تهدید به جنگ میکردند، نه تنها جیکشان در نمیآمد بلکه قند هم توی دلشان آب میشد! تجربه نشان داده است که جنگ مثل آتش در جنگل است. نباید گذاشت جنگل آتش بگیرد اما وقتی آتش گرفت دیگر هیچ کارزار و هیچ استدلالی فایده ندارد! پاییز سال ۱۳۵۹ وقتی عازم خدمت سربازی بودم پدرم به من گفت تا دورهٔ آموزشیات تمام بشود جنگ هم تمام میشود. خودم هم همینطور فکر میکردم، تمام سربازهای همخدمتی و تمام درجهدارها و افسرهای پادگانمان هم همین را میگفتند، اما جنگ هشت سال ادامه پیدا کرد! آتش به حرف هیچکس گوش نمیکند، و به نظرم بهتر است دوستانی که پیش از جنگ سکوت کرده بودند، یا طرفدار جنگ بودند، الان هم سکوت بکنند، چون کارزار «نه به جنگ» آنها ممکن است به معنای کارزار «آری به تسلیم» تلقی شود! سهراب چه درست گفته بود که ایران مادرهای خوب دارد، غذاهای خوشمزه، روشنفکران بد، و دشتهای دلپذیر.
«دربارهٔ دستور خط فارسی شکسته»، امید طبیبزاده، نامهٔ فرهنگستان (تحقیقات ادبی)، دورهٔ ۲۴، شمارهٔ ۴، مهر و آبان ۱۴۰۴، ص ۷-۲۲.
نشر نی برگزار میکند: کارگاه ویرایش محتوایی متون تألیفی مدرس: مجید ملکان زمان: روزهای شنبه و سهشنبه (ساعت ۱۶ تا ۱۹) مهلت ثبتنام: تا ۲۷ تیرماه شروع کارگاه: ۳۰ تیرماه مدت: پنج هفته داوطلبان برای ثبتنام رزومهی خود را به آیدی تلگرام @nashreney_pr ارسال کنند. در این کارگاه ویرایش متون تألیفی به منظور تولید متنِ منسجم و منطقی آموزش داده میشود. اگر بهدنبال ویرایش زبانی و صوری/ فنی (درست و نادرست در زبان فارسی، اعمالِ رسمالخط و فاصلهگذاری، مباحثِ «غلط ننویسیم» و ...) هستید، این کارگاه حتماً فایدهای برای شما نخواهد داشت.
تقی پورنامداریان، حنجرهٔ زخمی جویبار؛ تاملی در شعر سهراب سپهری، تهران، انتشارات سخن، ۱۴۰۳. تقی پورنامداریان، کاشف معانی نامکشوف نیما شعری دارد به نام «گل مهتاب» (۱۳۱۸، در مجله موسیقی) که نه زیباست، نه مشهور و نه حتی مفهوم! تنها فضیلتش این است که متعلق به نیماست و بس! روزگاری که سروکارم به این دسته از اشعار نیما افتاده بود بارها و بارها آن را میخواندم و هیچ از مضمونش نمیفهمیدم! با توجه به سال انتشار شعر، معلوم بود که سخن را پیچانده تا از ممیزی رضاشاهی جان سالم به در ببرد، اما نمیفهمیدم چه میخواهد بگوید. وقتی نقد استاد تقی پورنامداریان را بر این شعر خواندم (در کتاب خانهام ابری است، ۱۳۷۷، ۱۷۳-۱۹۳) تازه فهمیدم ماجرا از چه قرار است، و حال دیگر نهتنها سطربهسطر شعر را میفهمیدم بلکه به صرافت طبع معانی دیگری را هم خودم از لابلای سطرهایش استنباط و استخراج میکردم. در جای دیگر هم درباره «گل مهتاب» نیما تصریح کردهام که «اگر پورنامداریان رمزهای آن را با دقت و مهارتی باورنکردنی نمیگشود، شاید هیچگاه از پردهٔ ابهام در نمیآمد و نامکشوف باقی میماند» (در آسمان معرفت [یادنامه سید عبدالله انوار، ۱۴۹۳، ص ۱۳۲۲]). هرگز بر من آشکار نشد استاد پورنامداریان چگونه این معانی را دریافته و از دل «گل مهتاب» بیرون کشیده است، اما همواره آرزو میکردم ای کاش چنین شرح و تفسیری هم بر برخی از اشعار سهراب سپهری مینوشت، و خدا را شکر که آرزو و دعای دیگری نکردم! چند روز پیش که جهت احوال پرسی خدمت ایشان رفته بودم، تا مرا دید فرمود فلانی کتابهای جدید مرا در قفسهٔ بالای سرت نگاه ببین کدام را نداری بردار! و عجبا که قبل از همه چشمم به حنجرهٔ زخمی جویبار افتاد. به خانه که رسیدم کتاب را گشودم و خواندم و خواندم تا رسیدم به شرح شعر «آوار آفتاب»، یعنی یکی از همان اشعاری که به نظرم نه زیباست، نه مشهور و نه مفهوم، و هیچ فضیلتی ندارد جز این که حاصل طبع سهراب است و بس! آن شرح را خواندم و دشواری معمای آن نیز بر من آسان شد. بخشی از نظر استاد را درباره این شعر نقل میکنم که بهخوبی مبین دیدگاه وی دربارهٔ این دسته از اشعار سهراب است: «باری آن اضطراب تأثیر و عقدهٔ ادیپی که شاعران جوان نسبت به پیشکسوتان مشهور دارند و هارولد بلوم از آن سخن میگوید، در سپهری نیز هست و سادهترین و قابل فهمترین معانی را در زبانی عرضه میدهد که همگان درنیابند و بنا به ذوق عصر بیشتر شاعرانه بنماید...» (ص ۱۰۹)! باری سهراب تا به «صدای پای آب» و «مسافر» و بسیاری از اشعار زیبای دیگرش برسد، از سنگلاخهای نامطبوع فراوانی گذر کرده است که درک آنها نیز برای لذت بردن هرچه بیشتر از آثار وی ضروری است؛ این کتاب میتواند ما را در عبور از آن سنگلاخها و لذت بردن هرچه بیشتر از شاهکارهای سهراب یاری برساند،و من خواندن آن را به تمام علاقمندان سهراب و شعر نو توصیه میکنم!
без подписи
امید طبیبزاده، «سلسله مباحث نظری در باب تاریخ ادبیات، بر اساس آرای رنه ولک (۵)؛ نقد بخش «در آستانۀ شعر نو» از کتاب از صبا تا نیما، اثر یحیی آرینپور (جلد دوم، ص 480-433)»، در: آینهٔ پژوهش، سال ۳۷، شماره ۲، مسلسل ۲۱۸، خرداد و تیر، ۱۴۰۶، ص ۲۰۷-۲۵۰.
امید طبیبزاده، «سلسله مباحث نظری در باب تاریخ ادبیات، بر اساس آرای رنه ولک (۵)؛ نقد بخش «در آستانۀ شعر نو» از کتاب از صبا تا نیما، اثر یحیی آرینپور (جلد دوم، ص 480-433)»، در: آینهٔ پژوهش، سال ۳۷، شماره ۲، مسلسل ۲۱۸، خرداد و تیر، ۱۴۰۶، ص ۲۰۷-۲۵۰. نظریههای علوم انسانی غربی اساساً برای نهادهای فرهنگی غرب تدوین میشوند، و ما در ایران معمولاً این نظریهها را بدون هیچ تعدیلی، مستقیماً بر نهادهای فرهنگی متفاوت خودمان اعمال میکنیم. به همین دلیل این نظریهها غالباً نه تنها هیچ کمکی به درک شرایط موجود و حل مسائل و مشکلات ما در ایران نمیکنند، بلکه حتی باعث بدفهمی مسائل و درنتیجه بیراهه رفتنهای متعدد میشوند. ما غالباً در معرفی نظریهها موفق عمل میکنیم اما به محض اینکه پای تحلیل عملی مسائل مربوط به ایران یا زبان فارسی به میان میآید، کمیتمان لنگ میشود! همین است که بسیاری از جامعهشناسان و زبانشناسان ما وقتی به ایران یا زبان فارسی میرسند چنان سخن میگویند که گویی قصه میپردازند. توصیف ویژگیهای فرهنگی غیر غربی براساس نظریههای غربی، عملی مکانیکی و سرراست نیست که به سادگی و با چند فرمول از پیش تعیین شده کارش تمام شود. پرداختن به این مهم، علاوه بر درک نظریه، مستلزم درک واقعیات موضوع مورد بحث، و از همه مهمتر نیازمند خلاقیت و شجاعت لازم برای جرح و تعدیل نظریه است؛ و در این میان مهلکترین اشتباهی که غالباً هم رخ میدهد، عبارت است از قلب واقعیت به نفع نظریه! این اتفاق چنان در تمام دنیا رایج بوده است که از آن تحت عنوان استعارهٔ «تخت پروکروستس» یاد میشود. پروکروستس (به معنای کشدهنده) در اساطیر یونانی، نام راهزنی بود که مسافران رهگمکرده را به خانهٔ خود میبرد و تنها به این شرط از آنها پذیرایی میکرد که در درون تخت آهنینش جا بشوند. حال اگر مسافر نگونبختی از تختخواب بلندتر بود پاهایش را میبرید تا در آن جا بگیرد، و اگر کوتاهتر بود آنقدر از دوسو میکِشیدش تا باز در آن تختخواب بگنجد! باری بنده طی چهار مقالهٔ نسبتاً بلند که در چهار شمارهٔ مجلهٔ آینه پژوهش منتشر شده، کوشیدهام تا مبانی و اصول نظریهٔ رنه ولک را در باب تاریخ ادبیات معرفی کنم و شرح دهم، و حال در این بخش پایانی از آن سلسلهمباحث، کوشیدهام تا از طریق نقد عملی بخشی از کتاب تاریخ ادبیات «از صبا تا نیما»، نشان دهم این کتاب در چهارچوب نظریهٔ تاریخ ادبیات رنه ولک چه وضعیتی دارد. امیدوارم پرت و پلا نبافته باشم و قصه نگفته باشم و آن بخش از تاریخ ادبیات از صبا تا نیما را به روش پروکروستس شرحهشرحه نکرده باشم! 👇
استاد حسین بنیآدم (۱۳۱۸-۱۴۰۵) استاد بنی آدم همسایه ما در کرج و دوست بسیار صمیمی و نزدیک پدرم بود. به همین دلیل بنده این اقبال را داشتم که بارها و بارها در منزل خودشان یا منزل خودمان در کرج، در خدمتش باشم و از دانش و تجربهٔ عظیمش در حوزههای کتابداری و کتابشناسی و فهرستنگاری استفاده کنم. او از نزدیکان و دوستان ایرج افشار بود و با هم مقاله بسیار مهم «عنوان موضوعی برای آثار فارسی» (۱۳۵۳) را در مجله معتبر تحقیقات کتابداری و اطلاعرسانی دانشگاهی منتشر کردند. نام او برای اهل فن در کنار نامهای شریفی قرار دارد چون ایرج افشار و برادران منزوی، کامران فانی و پوری سلطانی و محمد رسول دریاگشت و بسیاری دیگر که بیشترین خدمات را به نهادینه کردن کار فهرست نویسی و کتابداری در ایران کردند، و از کمترین عنایتها برخوردار شدند. حدود سی سال پیش یک بار محبت کرد و مجموعه فیشهای ارزشمندش را به من نشان داد. قصد داشت آن فیشها را تکمیل و مرتب کند و با عنوان ناسخ الفهارس منتشر سازد- یعنی فهرستی که بقیهٔ فهرستها را باطل میسازد! فیشهایی یک اندازه و مرتب که با سلیقهٔ تمام در فیشدانهای چوبی کنار هم چیده شده بودن و او با خط بسیار زیبایش مطالبی را روی آنها نوشته بود تا به موقع منتشر کند. چند سال پیش در جمعی که مرحوم استاد منوچهر ستوده هم حضور داشتند، بنده حین گفتگو با دوستی، به مناسبتی به ناسخ الفهارس استاد بنیآدم اشاره کردم. استاد ستوده که ظاهراً هیچ به سخنان ما توجه نداشت- به حدی که من تصور میکردم شاید گوششان نمیشنود- ناگهان به بنده نگریستند و بهتندی گفتند تو بنیآدم را از کجا میشناسی؟ عرض کردم ایشان استاد و همسایه ما در کرج هستند. استاد ستوده پرسیدند تو فهرست او را به چشم خودت دیدهای، که عرض کردم بله یک بار فیشها و یادداشتهای بسیار مفصل ایشان را دیدهام. استاد ستوده گفت شماره تلفن او را به من بده! نمیدانم آیا استاد ستوده هیچ با ایشان تماسی گرفتند و کار آن فیشها به کجا رسید. در هرحال امیدوارم که آن فیشها و یادداشتهای ارزشمند درجایی محفوظ مانده باشد و روزگاری به دست اهل فن برسد. درگذشت این انسان شریف و این خادم بزرگ کتابشناسی ایران را به دوستان و شاگردان و مخصوصاً به خانواده محترم ایشان تسلیت عرض میکنم.
استاد حسین بنیآدم (۱۳۱۸-۱۴۰۵)