Paleolibertarianism
Статистика"The paleolibertarian proposal is to exit the statist prison via the only possible avenue: that of the virtuous loop between economic freedom and conservative culture."
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 27
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Экономика (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 124
- 1/48двое суток
- 142
- 1/72трое суток
- 153
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
لیبرتارینیسم واقعگرایانه هانس هرمان هوپه بخش دوم ⚜Paleolibertarianism ... درثانی دربارهٔ منابع کمیابی که تنها میتوان بهطور غیرمستقیم بر آنها کنترل داشت، یعنی منابعی که باید با استفاده از بدن خود، که بطور طبیعی در اختیار ماست و هنوز تحت تملک شخص دیگری قرار نگرفته، تصاحب شوند، کنترل انحصاری یا به دیگر عبارت: مالکیت، به شخصی تعلق میگیرد که نخستینبار آن منبع را تصاحب کرده است، یا آنرا از مالک قبلی خود از طریق یک مبادلهٔ داوطلبانه و عاری از تعارض به دست آورده است. زیرا تنها نخستین تصاحبکنندهٔ یک منبع، و تمام مالکان بعدی که از طریق زنجیرهای از مبادلات داوطلبانه به او متصلند، میتوانند آن منبع را بدون تعارض، یعنی بصورت مسالمتآمیز، به تصرف و کنترل خود درآورند. درغیراینصورت، اگر کنترل انحصاری به کسانی واگذار شود که بعداً وارد ماجرا شدهاند، تعارض نهتنها از میان نمیرود، بلکه برخلاف هدف اساسی هنجارها، اجتنابناپذیر و دائمی میشود. بگذارید تأکید کنم که من این نظریه را اساساً ابطالناپذیر و صادق بنحو پیشینی (a priori) میدانم. از نظر من، این نظریه یکی از بزرگترین، اگر نگوییم بزرگترین، دستاوردهای اندیشهٔ اجتماعی است. این نظریه قواعد بنیادین و تغییرناپذیری را برای همهٔ انسانها، در همهجا، که میخواهند در صلح و آرامش با یکدیگر زندگی کنند، صورتبندی و تدوین میکند و بااینحال این نظریه دربارهٔ زندگی واقعی اطلاعات چندانی به ما نمیدهد. البته به ما میگوید که همهٔ جوامع واقعی، تا آنجا که روابطی مسالمتآمیز دارند، خواه آگاهانه و خواه ناخودآگاه، از این قواعد پیروی میکنند و بنابراین از شناختی عقلانی هدایت میشوند. اما به ما نمیگوید که این امر تا چه اندازه تحقق یافته است. همچنین حتی اگر پایبندی به این قواعد کامل باشد، به ما نمیگوید که انسانها در عمل چگونه با یکدیگر زیست دارند. به ما نمیگوید انسانها تا چه اندازه به یکدیگر نزدیک یا از یکدیگر دور زندگی میکنند؛ آیا، چه زمانی، با چه فاصلهای، برای چه مدت و با چه اهدافی با یکدیگر ملاقات و تعامل میکنند و غیره. برای استفاده از یک قیاس، دانستن نظریهٔ لیبرتارینی، یعنی قواعد تعاملات مسالمتآمیز، مانند دانستن قواعد منطق، یعنی قواعد درست اندیشیدن و استدلال کردن، است؛ اما همانطورکه شناخت منطق، با وجود آنکه برای درست اندیشیدن ضروری است، بخودیخود چیزی دربارهٔ اندیشهٔ واقعی انسان، دربارهٔ کلمات، مفاهیم، استدلالها، استنتاجها و نتیجهگیریهایی که انسانها واقعاً بکار میبرند و انجام میدهند، به ما نمیگوید، منطق تعامل مسالمتآمیز یاخودْ لیبرتارینیسم، نیز چیزی دربارهٔ زندگی و کردار واقعی انسانها به ما نمیگوید. بنابراین، همانگونه که هر منطقدانی که خواهان بهره از دانش خود بخوبی باشد، باید توجه خود را به اندیشه و استدلال واقعی معطوف کند، نظریهپرداز لیبرتارین نیز باید توجه خود را به کنشهای انسانهای واقعی معطوف سازد. او نباید صرفاً یک نظریهپرداز باشد؛ بلکه باید به یک جامعهشناس و روانشناس نیز تبدیل شود و واقعیت اجتماعی «تجربی» یعنی جهان را آنگونه که واقعاً هست در نظر بگیرد.
همکاری اجتماعی هیچ ارتباطی با عشق شخصی یا فرمانی کلی مبنی بر «دوست داشتن یکدیگر» ندارد؛ انسانها بدلیل اینکه یکدیگر را دوست دارند یا باید دوست داشته باشند، در چارچوب تقسیم کار با یکدیگر همکاری نمیکنند! آنها همکاری میکنند، زیرا همکاری بیش از هر گزینهٔ دیگری منافع خودشان را تأمین میکند. این نه عشق است، نه خیرخواهی و نه هیچ احساس همدلانهٔ دیگری؛ بلکه «خودخواهی درستفهمیدهشده» است که در آغاز انسان را واداشت خود را با الزامات جامعه وفق دهد، حقوق و آزادیهای همنوعانش را محترم بشمارد و همکاری مسالمتآمیز را جایگزین دشمنی و تعارض کند. Mises, Ludwig von. Human Action: A Treatise on Economics. Auburn: Ludwig von Mises Institute, 1998, p. 168. ⚜Paleolibertarianism: Libertas Ante Omnia
لیبرتارینیسم واقعگرایانه هانس هرمان هوپه بخش اول ⚜Paleolibertarianism لیبرتارینیسم به لحاظ منطقی با تقریباً هر نوع نگرشی نسبت به فرهنگ، جامعه، دین یا اصول اخلاقی سازگار است. از منظر منطق صوری، آموزهٔ سیاسی لیبرتارینی را میتوان از همهٔ ملاحظات دیگر جدا کرد؛ از نظر منطقی میتوان یک لیبرتارین بود، که در واقع، بسیاری از لیبرتارینها در عمل چنین هستند، و در عین حال لذتگرا، عیاش، بیاخلاق، دشمن سرسخت دین بطور کلی و مسیحیت بطور جزئی و خاص بود و همچنان از نظر سیاسی پیرو و مطابق لیبرتارینیسم باقی ماند. حتی از منظر منطق صوری، میتوان از نظر سیاسی مدافع منسجم حقوق مالکیت بود و در عمل فردی مفتخور، کلاهبردار، خلافکار خردهپا یا باجگیر بود؛ چنانکه متأسفانه بسیاری از لیبرتارینهای نیز چنین از آب درآمدهاند. از نظر صرفاً منطقی، میتوان چنین کرد؛ اما از نظر روانشناختی، جامعهشناختی و در عمل، امور به این شکل پیش نمیروند. اجازه دهید بحث را با چند نکته دربارهٔ لیبرتارینیسم بمثابه یک نظریهٔ استنتاجی محض آغاز کنم: اگر در جهان کمیابی وجود نداشت، تعارض میان انسانها نیز ناممکن میشد. تعارضات میان افراد، همیشه و همهجا تعارضاتی بر سر امور کمیابند. من میخواهم با یک چیز معین، کاری را انجام دهم و شما میخواهید با همان چیز، کاری دگر انجام دهید؛ بدلیل وجود چنین تعارضاتی و از آنجاکه ما توانایی ارتباط و استدلال با یکدیگر را داریم، در پی یافتن هنجارهای رفتاری برمیآییم تا از این تعارضات اجتناب کنیم. هدف هنجارها، اجتناب از تعارض است. اگر نمیخواستیم از تعارض اجتناب کنیم، جستوجوی هنجارهای رفتاری بیمعنا بود؛ در آنصورت، بهسادگی با یکدیگر میجنگیدیم و برای غلبه بر یکدیگر مبارزه میکردیم. در غیاب هماهنگی کامل میان همهٔ منافع، تعارض بر سر منابع کمیاب تنها زمانی قابل اجتنابست که تمام منابع کمیاب بهعنوان مالکیت خصوصی و انحصاری به افراد مشخصی واگذار شوند. تنها در این صورت است که من میتوانم مستقل از شما، با چیزهای خودم، عمل کنم و شما نیز با چیزهای خودتان، بدون آنکه من و شما وارد تعارض شویم. اما چه کسی مالک کدام منبع کمیاب است و چه کسی مالک آن نیست؟ نخست آنکه هر شخص مالک بدن فیزیکی خویش است؛ بدنی که فقط خود او، و نه هیچ شخص دیگری، مستقیماً بر آن کنترل دارد. (من فقط میتوانم بهطور غیرمستقیم بدن شما را کنترل کنم؛ یعنی ابتدا مستقیماً بدن خودم را کنترل کنم، و برعکس.) و علیالخصوص، هر شخص در هنگام بحث و استدلال دربارهٔ همین مسئله نیز مستقیماً بدن خود را کنترل میکند. درغیراینصورت، اگر مالکیت بدن به شخصی واگذار شود که تنها بهطور غیرمستقیم بر آن کنترل دارد، تعارض اجتنابناپذیر خواهد شد؛ زیرا شخصیکه مستقیماً بدن خود را کنترل میکند، تا زمانی که زنده است نمیتواند این کنترل مستقیم را واگذار کند. بعلاوه اینکه، در چنین شرایطی اساساً ناممکن خواهد بود که دو نفر، که در هر اختلاف مالکیتی در دو سوی مناقشه قرار گرفتهاند، دربارهٔ این پرسش که ارادهٔ کدامیک باید غالب شود، با یکدیگر بحث و استدلال کنند؛ زیرا بحث و استدلال مستلزم آنست که هم مدعی و هم مخالف، کنترل انحصاری بدن خود را در اختیار داشته باشند و بتوانند بدون جنگ و درگیری، یعنی بشکلی عاری از تعارض، خودشان به داوری صحیح دست یابند.
✍️ نبرد سمیرم، قسمت هفتم سیلی سخت بنیانهای سنتی ایران بر صورت دولت مداخلهجوی با استقرار ستون نظامی در سمیرم، آنچه در تهران یک عملیات برای اعادهٔ اقتدار دولت تصور میشد، به تدریج به رویارویی گستردهای تبدیل شد. نیروهای قشقایی و بویراحمدی در اطراف منطقه تجمع کرده و راههای ارتباطی ستون را تحت فشار قرار دادند. موقعیت کوهستانی سمیرم و آشنایی کامل نیروهای بومی با مواصلات و ارتفاعات، امکان استفادهٔ کامل ارتش از برتری تسلیحاتی خود را در مضیقه گذاشت. سرهنگ حسنعلی شقاقی، فرمانده ستون، از فرماندهی لشکر درخواست نیروی کمکی و تجهیزات کرد؛ اما گستردگی ناآرامیها در فارس و محدودیت توان نظامی دولت، رساندن پشتیبانی کافی را با مشکل مواجه ساخت. در اینحال، حمله به خطوط تدارکاتی و جلوگیری از رسیدن آذوقه و مهمات، وضعیت نیروهای مستقر در سمیرم را دشوارتر میکرد. در اولین روزهای تیرماه، درگیریها از تیراندازیهای پراکنده فراتر رفت. نیروهای قشقایی و بویراحمدی از ارتفاعات پیرامون مواضع ارتش را زیر آتش گرفتند و کوشیدند ارتباط آنرا با بیرون قطع کنند. نیروهای دولتی نیز با توپخانه و سلاحهای سنگین پاسخ میدادند؛ اما حمله به مواضعی که نیروهای محلی در آنها مستقر میشدند آسان نبود. آنان میتوانستند پس از هر درگیری در کوهستان پراکنده شوند و در نقطهای دیگر دوباره ظاهر شوند. در هشتم تیرماه، نبرد اصلی سرانجام آغاز شد. حملات شدت گرفت و نیروهای دولتی برای حفظ مواضع خود وارد جنگی تمامعیار شدند. برتری تجهیزات ارتش نتوانست مشکل اصلی آن را حل کند: ستون در نقطهای دور از مراکز پشتیبانی قرار داشت و هرچه نبرد طولانیتر میشد، امکان ادامهٔ مقاومت دشوارتر میگردید. در روزهای بعد فشار بر مواضع ارتش افزایش یافت. نیروهای محلی با استفاده از ارتفاعات و راههای پیرامون، امکان جابجایی و تجدید سازمان داشتند؛ درحالیکه سربازان دولتی ناگزیر بودند در مواضع خود باقی بمانند. بدین ترتیب، نبرد از یک عملیات تهاجمی به جنگی برای بقا تبدیل شد. در جریان نبرد، سرهنگ شقاقی نیز هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد. با از دست رفتن فرمانده ستون و شدت گرفتن حملات، سازمان دفاعی نیروهای دولتی بیش از پیش از هم گسیخت. سرانجام در یازدهم تیرماه، مواضع ارتش بکل سقوط کرد و سمیرم بدست نیروهای قشقایی و بویراحمدی افتاد. اسلحه و مهمات ستون نیز بدست فاتحان افتاد و نیروهای دولتی متحمل تلفات سنگینی شدند. نبرد سمیرم از این جهت اهمیت داشت که نشان داد بازسازی ارتش و تمرکز قدرت در تهران، الزاماً به معنای پایان قدرتهای محلی نبود. ساختارهایی که رضا شاه پهلوی کوشیده بود با خلع سلاح، اسکان اجباری، تبعید و مصادرهٔ املاک از میان بردارد، هنوز در قالب شبکههای خویشاوندی، مالکیت، رهبری ایلی و شناخت محلی از سرزمین، توان بسیج داشتند. دولت اکنون با واقعیتی روبرو شده بود که نمیتوانست آن را نادیده انگارد: اعادهٔ اقتدار مرکزی در جنوب، تنها با صدور فرمان و اعزام یک ستون نظامی ممکن نبود. شکست سمیرم برای افکار سانترالیست تهران پایان مسئله نبود؛ بلکه آغاز مرحلهای تازه بود که در آن دولت میبایست میان ادامهٔ جنگ و پذیرش مذاکره با قشقاییها یکی را انتخاب کند. ⚜Paleolibertarianism
آنچه که بیم دولت است. ترجمهٔ بخشی از «آناتومی دولت» نوشتهٔ مورای روتبارد ⚜Paleolibertarianism آنچه بیش از هر چیز بیم دولت بدان میرود، البته، هرگونه تهدید اساسی علیه قدرت و موجودیت خودست. زوال یک دولت میتواند به دو شیوهٔ عمده رخ دهد: (الف) از طریق فتح شدن به دست دولتی دیگر، یا (ب) از طریق سرنگونی انقلابی به دست اتباع خود؛ بطورخلاصه: از طریق جنگ یا انقلاب. جنگ و انقلاب، بعنوان دو تهدید اساسی، همواره حاکمان دولت را به بیشترین کوشش و گستردهترین تبلیغات در میان مردم وامیدارد. همانگونه که پیشتر گفته شد، دولت همواره باید به هر وسیلهای مردم را بسیج کند تا در دفاع از دولت وارد عمل شوند، با این باور که در واقع از خودشان دفاع میکنند. مغالطهٔ این تصور زمانی آشکارتر میشود که دولت علیه کسانیکه از «دفاع» از خود امتناع میکنند، سربازگیری اجباری را بکار میگیرد و آنان را ناگزیر میکند به نیروی نظامی دولت بپیوندند؛ و البته هیچگونه «دفاعی» در برابر این اقدام «دولت خودشان» برای آنان مجاز نیست. در جنگ، قدرت دولت به نهایت خود میرسد و دولت میتواند تحت شعارهای «دفاع» و «وضعیت اضطراری»، استبدادی را بر مردم تحمیل کند که در زمان صلح ممکن بود آشکارا با آن مقابله شود. از اینرو، جنگ مزایای بسیاری برای دولت بهمراه دارد و درواقع، هر جنگ مدرن میراثی پایدار از افزایش بار دولت بر دوش جامعه برای مردمان درگیر جنگ برجای گذاشته است. علاوه بر این، جنگ فرصتهای وسوسهانگیزی برای دولت فراهم میسازد تا سرزمینهایی را تصرف کند که میتواند انحصار اعمال قدرت خود را بر آنها گسترش دهد. بلاشک راندولف بورن چون مینوشت «جنگ مایهٔ استحکام دولت است» درست میگفت؛ هرچند برای هر دولت مشخصی، یک جنگ ممکنست یا بمعنای مایهٔ قدرت آن باشد یا به بهای آسیب و صدمهای جدی اتمام یابد. میتوان این فرضیه که «دولت بیش از علاقمندی به حفاظت از اتباع خود، در پی حفاظت از خویشتن است» را با طرح این آزمون به محک کشید: دولت کدام دسته از جرائم را با شدت و جدیت بیشتری تعقیب و مجازات میکند؟ جرائم علیه شهروندان خصوصی یا جرائم علیه خود دولت؟ سنگینترین جرایم در قاموس دولت تقریباً همیشه تجاوز به شخص یا اموال افراد نیست، بلکه تهدیدهایی علیه آسودگی و امنیت خود دولت است؛ برای مثال، خیانت، فرار یک سرباز بسوی دشمن، ثبتنام نکردن برای خدمت سربازی، براندازی و توطئه براندازانه، ترور حاکمان و همچنین جرائم اقتصادی علیه دولت، مانند جعل پول آن یا فرار از پرداخت مالیات بر درآمد. همچنین میتوان میزان جدیتی را که دولت برای تعقیب فردی که به یک مأمور پلیس حمله کرده است، با توجهی که به حمله به یک شهروند عادی نشان میدهد، مقایسه کرد. با این حال، بطرزی شگفتآور، اولویت آشکار دولت برای دفاع از خود در برابر مردم، برای افراد اندکی با این فرض که هدف و فلسفه وجودی دولت حفاظت از مردم است، ناسازگار به نظر میرسد. این مطلب ترجمهایست از: Rothbard, Murray N. Anatomy of the State, Ludwig von Mises Institute, Auburn, Alabama: 2009. pp. 44-46.
✍️ نبرد سمیرم، قسمت هفتم سیلی سخت بنیانهای سنتی ایران بر صورت دولت مداخلهجوی در اردیبهشت ۱۳۲۲، درگیریهای مسلحانه میان نیروهای دولتی و نیروهای ایلی شدت گرفت و دامنهٔ آن به تدریج از فارس به مناطق مجاور کشیده شد. دولت تلاش کرد با استفاده از نیروهای نظامی و همچنین اتکا به رقبای محلی قشقاییها موازنه را به سود خود تغییر دهد. در مقابل، ناصرخان و خسروخان نیز میکوشیدند از پراکندگی نیروهای خود بکاهند و امکان مقابله با ستونهای نظامی را افزایش دهند. آنچه در این مرحله اهمیت داشت، تغییر ماهیت مسئله بود. منازعهای که پس از شهریور ۱۳۲۰ با شکایت دربارهٔ املاک، مذاکره با استاندار، مکاتبه با دولت و تلاش برای بازگشت خوانین به ساختار رسمی کشور آغاز شده بود، اکنون به رویارویی مسلحانه نزدیک میشد. در این میان بود که ناحیهٔ سمیرم اهمیتی چندان یافت؛ سمیرم تنها یک نقطهٔ جغرافیایی نبود. این منطقه در ییلاق قشقایی واقع بود و از نظر جغرافیایی نیز در محل تلاقی حوزههای فارس، اصفهان، بختیاری و کهگیلویه و بویراحمد واقع بود. بنابراین حرکت نیروهای دولتی به سوی آن، صرفاً یک عملیات برای تصرف یک شهر نبود؛ بلکه به معنای ورود مستقیم ارتش به یکی از حوزههایی بود که شبکهٔ قدرت ایلی در آن هنوز زنده بود. در اوایل تیرماه ۱۳۲۲، ستونی از نیروهای نظامی به فرماندهی سرهنگ حسنعلیخان شقاقی به سوی سمیرم حرکت کرد. منابع موجود دربارهٔ جزئیات عملیات و تعداد دقیق نیروها تفاوتهایی دارند، اما در کلیت ماجراء تردیدی نیست که ستون نظامی در منطقه با مقاومت نیروهای قشقایی و بویراحمدی روبهرو شد و در نهایت در روزهای هشتم تا یازدهم تیرماه درگیری به نبردی تمامعیار تبدیل شد. نکتهٔ مهم اینجاست که حتی در میان فرماندهان نظامی نیز دربارهٔ ورود به چنین درگیریای اتفاق نظر وجود نداشت. سرهنگ شقاقی، که قبلتر نیز در ساختار نظامی فارس حضور داشت و از او به عنوان افسری آشنا با منطقه یاد شده است، در شرایطی وارد عملیاتی شد که مسئلهٔ اصلی دیگر صرفاً تأمین نظم نبود؛ بلکه دولت درصدد تحمیل اقتدار خود بر منطقهای بود که طی دو سال گذشته بارها نشان داده بود بدون حضور مستقیم دولت نیز قادر به سازماندهی بخشی از امور خود است. بدینترتیب، آنچه در تیرماه ۱۳۲۲ در سمیرم رخ داد، ناگهان پدید نیامد. در پساپردهٔ آن، دو سال فرسایش اعتماد، اختلاف بر سر مالکیت، بازسازی قدرت خوانین، ضعف تشکیلات دولتی، رقابتهای ایلی، مداخلات قدرتهای خارجی و مهمتر از همه، تلاش دولت مرکزی برای بازگرداندن انحصار اقتدار به خود قرار داشت. ستون نظامی به سمیرم رسیده بود؛ اما هنوز معلوم نبود که اینبار، برخلاف بسیاری از عملیاتهای پیشین، قدرت نهایی در اختیار چه کسی خواهد بود. چند روز بعد، پاسخ این پرسش در یکی از سنگینترین شکستهای نظامی دولت ایران پهلوی آشکار شد. ⚜Paleolibertarianism
محفل جان رندولف وردی در فراخوانی سنن آمریکای آزاد ⚜Paleolibertarianism در اواخر دههٔ ۱۹۸۰، در میان بخشی از جریان راست آمریکایی، جریانی در حال شکلگیری بود که از محافظهکاری مسلط فاصله میگرفت؛ جریانی که هم با دولت فدرال بزرگ مخالف بود، هم با مداخلهٔ خارجی و هم با محافظهکاری جدیدی که بیش از پیش با سیاست خارجی مداخلهجویانه و گسترش نقش آمریکا در جهان پیوند خورده بود. در چنین فضایی، مورای روتبارد و توماس فلمینگ در سال ۱۹۸۹ در ایجاد محفلی سهیم شدند که بعدها با نام «کلوب جان رندولف» شناخته شد. نام باشگاه، از جان رندولف روانوک گرفته شد؛ سیاستمدار ویرجینیایی و نمایندهٔ پرآوازهٔ کنگرهٔ آمریکا، کسیکه با دولت بزرگ سر سازگاری نداشت. او در واشنگتن علیه بانک ملی، تعرفههای حمایتی، مخارج فدرال و تمرکز قدرت میجنگید و معتقد بود دولتی که بیش از اندازه بزرگ شود، دیر یا زود آزادی شهروندان را خواهد بلعید. زبان تند و شخصیت عجیبش، گاه در کنگره او را به تنهایی در تاختن به اکثریت میکشاند؛ آنچه که برای پالئولیبرتارینیستها، یک تداعی تاریخی از مفکورهٔ ضدتمرکز و هواخواه حکومت محدود بود. «کلوب جان رندولف» یک محفل محدود فکری و سیاسی بود، نه حزبی سیاسی بود، نه اندیشکدهای به معنای متعارف و نه سازمانی تودهای. در این محفل افرادی از دو جریان متفاوت میآمدند که در برابر برخی تحولات بزرگ سیاست آمریکا، مواضعی مشترک داشتند. در یک سوی این محفل، پالئولیبرتاریان هایی قرار داشتند که پیرامون مورای روتبارد، موسسهٔ میزس و مرکز مطالعات لیبرتاریانیسم گرد آمده بودند. در سوی دیگر، پالئوکنسروتیستها قرار داشتند که با موسسهٔ راکفورد و مجلهٔ Chronicles ارتباط داشتند و توماس فلمینگ از سیماهای اصلی آنان بود؛ همچنین در میان کسانیکه با این محفل ارتباط داشتند، نام ساموئل فرانسیس، پل گاتفرید، هانس هرمان هوپه، جوزف سوبران، ران هاموی، لولین راکول و شماری دیگر از نویسندگان و متفکران راست آمریکایی نیز دیده میشد. وجه اهمیت باشگاه در همین ترکیب بود. این افراد یکسان فکر نمیکردند. پالئولیبرتاریانها از نقطهٔ عزیمت آزادی فردی، مالکیت خصوصی، بازار آزاد و محدودیت دولت به مسائل نگاه میکردند؛ پالئوکنسروتیسمها اما بیشتر بر سنت، مذهب، خانواده، فرهنگ، جامعهٔ محلی و تداوم تاریخی اندیشههای ملی تاکید داشتند. اما در برابر چند مسئله اساسی، فاصله میان آنان کمتر می شد: دولت فدرال بزرگ، تمرکز قدرت در واشنگتن، دولت رفاه، مالیات و مخارج عمومی، مداخلهگری خارجی، جنگهای بی پایان و دگرگونیهای اجتماعی تحمیلی از بالا. بهمین دلیل، جلسات کلوب تنها به بحثهای نظری دربارهٔ لیبرتاریانیسم یا محافظهکاری محدود نمیشد. مهاجرت، سیاست خارجه، حقوق مدنی، فرهنگ، خانواده، آموزش، اقتصاد، تجارت، دولت رفاه و سیاست پولی از جمله موضوعاتی بودند که در این محفل مورد بحث قرار میگرفتند. نخستین نشست رسمی باشگاه در ۳۰ نوامبر و اول دسامبر ۱۹۹۰ در دالاس تگزاس برگزار شد. این نشست در هتل ماریوت مندلای در لاس کولیناس برگزار شد؛ از همان نشست نخست میتوان فهمید که باشگاه قرار نبود یک انجمن دانشگاهی خشک باشد. سخنرانی، مناظره، شام و گفتوگوهای غیررسمی در کنار یکدیگر قرار داشتند. همین فضای نزدیک و دوستانه یکی از خصوصیات مهم آن بود. اعضاء نه فقط برای شنیدن سخنرانی، بلکه برای دیدار با یکدیگر و ساختن شبکهای فکری گردهم آمدند. باشگاه در آغاز نیز محفل کوچکی بود. قرار نبود هزاران نفر عضو آن باشند. اهمیت آن از تعداد اعضا نمیآمد؛ از ترکیب اعضاء و نوع گفتوگوهایی که در آن شکل می گرفت ناشی میشد. در یک اتاق، لیبرتاریانیسم رادیکال مورای روتبارد میتوانست در کنار محافظهکاری فرهنگی توماس فلمینگ قرار گیرد و هر دو درباره این پرسش مشترک بحث کنند که دولت مدرن تا کجا حق دارد در اقتصاد، فرهنگ و زندگی اجتماعی دخالت کند؟ هرچند این اتحاد هرگز بمعنای از میان رفتن اختلافات در موضوعاتی مانند تجارت آزاد، مهاجرت، حقوق مدنی، مذهب و برخی مسائل اجتماعی نبود، اما نشان داد که میتوان بدون انکار این اختلافات، بر مجموعهای از اصول مشترک گرد آمد. کلوب بهمین معنا، بیش از یک باشگاه بود. نام جان رندولف نیز برای چنین محفل مشترکی که یکی از نخستین تلاشهای جدی برای ایجاد گفتوگو شد انتخابی دقیق بود؛ زیرا رندولف خود نماد همان سنتی بود که این افراد میخواستند دوباره به یاد آورند: آمریکایی که در آن قدرت سیاسی باید محدود بود و مالکیت محترم، در آن حکومت مرکزی تمام امور جامعه را در دست نمیگرفت و جنگ و مداخلهگرای به عادت سیاست خارجی تبدیل نمیشد.
لیبرتارینیسم از نظر تا عمل چالشهای لیبرتارینیسم در جهان امروز ⚜Paleolibertarianism لیبرتارینیسم در سطح نظری، تصویری روشن از جامعهای ارائه میکند که در آن مالکیت خصوصی، قراردادهای داوطلبانه، آزادی فردی و محدودیت قدرت سیاسی اصول بنیادین نظم اجتماعی هستند. اما ارزش هر فلسفه سیاسی فقط در توانایی آن برای بیان اصول نیست؛ بلکه باید بتواند در برابر مسائل واقعی جهان نیز از اصول خود دفاع کند. چالش یکم، گسترش دولت رفاه است. دولت مدرن تنها وظایف سنتی امنیت و دادگستری را بر عهده ندارد؛ بلکه در بسیاری از کشورها در آموزش، درمان، مسکن، بازنشستگی، بازار کار و توزیع درآمد نیز مداخله میکند. لیبرتارینها مسئله را صرفاً اندازه دولت نمیدانند. پرسش بنیادی این است که آیا میتوان برای دستیابی به یک هدف اجتماعی، افراد را مجبور کرد منابع خود را در اختیار دیگران قرار دهند؟ از منظر حقوق مالکیت، پاسخ منفی است؛ حتی اگر هدف سیاستگذار مطلوب باشد. چالش دوم، تورم و گسترش قدرت پولی دولت است. دولت مدرن برای تأمین هزینههای خود تنها به مالیات متکی نیست؛ نظام پولی و بانک مرکزی نیز میتواند به ابزاری برای تأمین مالی مخارج عمومی و انتقال منابع تبدیل شود. از دیدگاه مکتب اطریش، افزایش مصنوعی اعتبار و عرضهٔ پول میتواند ساختار قیمتها و تصمیمات سرمایهگذاری را مختل کند و در نهایت هزینه آن را بر دوش دارندگان پول و پساندازکنندگان بگذارد. چالش سوم، جنگ و سیاست خارجه است. قدرت دولت در داخل و خارج از مرزها به یکدیگر مرتبطند. دولتهایی که منابع عظیم مالی و نظامی در اختیار دارند، میتوانند هزینهٔ جنگ را از طریق مالیات، بدهی عمومی یا تورم بر جامعه تحمیل کنند. از منظر لیبرتارینی، اصل عدم تجاوز تنها در روابط میان افراد کاربرد ندارد؛ بلکه باید در روابط میان دولتها نیز جدی گرفته شود. چالش دیگر، تمرکز فزاینده قدرت اداری و بوروکراتیک است. حتی در نظامهایی که انتخابات منظم برگزار میشود، بخش قابل توجهی از تصمیمات اقتصادی و اجتماعی توسط نهادهایی اتخاذ میشوند که مستقیماً تحت کنترل شهروندان نیستند. مسئله از نگاه لیبرتارینی صرفاً «چه کسی حکومت میکند؟» نیست؛ بلکه این است که چه مقدار قدرت در اختیار حکومت قرار گرفته است؟ اما شاید مهمترین چالش لیبرتارینیسم، خود جامعهٔ آزاد باشد. آزادی به معنای حذف مسئولیت نیست. بازار آزاد، مالکیت خصوصی و دولت محدود بدون انسانهایی مسئول، قانونمدار و قادر به همکاری نمیتوانند بهتنهایی نظم اجتماعی پایدار ایجاد کنند. جامعهٔ آزاد به اعتماد، خانواده، عرف، اخلاق، مسئولیت فردی و نهادهای مدنی مستقل نیاز دارد. از این منظر، مسئلهٔ لیبرتارینیسم صرفاً کوچک کردن دولت نیست. مسئله اصلی، کاهش وابستگی جامعه به قدرت سیاسی است. هر فعالیتی که بتواند بدون اجبار دولتی و از طریق مالکیت خصوصی، قرارداد و همکاری داوطلبانه سازمان یابد، بخشی از قدرت را از دولت به جامعه بازمیگرداند. در نهایت، چالش لیبرتارینیسم در قرن حاضر این نیست که چگونه دولت را بهتر اداره کنیم؛ بلکه اینست که کدام بخش از زندگی انسان اساساً نیازی به اداره شدن توسط دولت ندارد. پاسخ به این پرسش، نقطهٔ آغاز بحثی است که از لیبرتارینیسم کلاسیک به پالئولیبرتارینیسم میرسد. 📚 در نوشتن این مطلب از منابع زیر استفاده شده است: Rothbard, Murray N. For a New Liberty: The Libertarian Manifesto. Collier Books, New York: 1978. Rothbard, Murray N. Anatomy of the State. Ludwig von Mises Institute, Auburn: 2009. Hoppe, Hans-Hermann. Democracy: The God That Failed. Transaction Publishers, New Brunswick: 2001. Mises, Ludwig von. Liberalism: The Classical Tradition. Foundation for Economic Education, Irvington-on-Hudson: 1985. Hayek, Friedrich A. The Road to Serfdom. University of Chicago Press, Chicago: 1944.
✍️نبرد سمیرم/قسمت پنجم سیلی سخت بنیانهای سنتی ایران بر صورت دولت مداخلهجوی در یک چنین وضعیتی که آشوب و اغتشاش در ناحیه دشتی و دشتستان هنوز ادامه داشت و تنشهای عشایری در کهگیلویهوبویراحمد نه فقط فروکش نکرده که بیم آن میرفت به خوزستان نیز سرایت کند. البته…
پول خوب و سدود مقابل آن یکی از منتقدین بسیار هوشمند دفتر اول من گفته بود: «سیصد سال پیش، هیچکس باور نمیکرد که دولت روزی کنترل خود بر دین را کنار بگذارد؛ بنابراین شاید در سیصد سال آینده ببینیم که دولت آماده شود از کنترل خود بر پول نیز دست شوید». اما ما چنین زمان زیادی در اختیار نداریم. ما اکنون با احتمال وقوع ناخوشایندترین تحولات سیاسی مواجهیم؛ تحولاتی که تا حد زیادی نتیجهٔ یک سیاست اقتصادی است که ما در اجرای آن تاکنون بسیار پیش رفتهایم. فکر میکنم باید نسبتاً بزودی آغاز کنیم، و باید امیدوار باشیم که برخی از جسورترین و هوشمندترین افراد در حوزهٔ مالی، بزودی آزمایش با چنین چیزی را آغاز کنند. مانع بزرگ اینست که اینکار مستلزم تغییراتی بسیار وسیع در تمام ساختار مالی است؛ و این را بر اساس تجربهٔ گفتگوهای فراوان میگویم که هیچ بانکدار ارشدی که فقط «نظام بانکی کنونی» را میشناسد، واقعاً نمیتواند تصور کند که چنین نظام جدیدی چگونه کار خواهد کرد؛ و او نیز حاضر نخواهد بود ریسک کند و آن را مورد آزمایش قرار دهد. به گمان من، باید به چند ذهن جوانتر و انعطافپذیرتر امید ببندیم تا آغازگر این مسیر باشند و نشان دهند که چنین چیزی ممکن است. پیشنهاد من، آنگونه که خود نیز مایلم، صرفاً نوعی طرح ذخیره و آمادهباش نیست که بتوانم دربارهٔ آن بگویم: «باید از نظر فکری آن را آماده کنیم تا زمانی که نظام کنونی کاملاً فروبپاشد، در اختیار داشته باشیم». این فقط یک برنامهٔ اضطراری نیست. من معتقدم بسیار ضروری است که هرچه سریعتر این حقیقت درک شود که هیچ توجیه تاریخی برای موقعیت کنونی انحصار دولت در انتشار پول وجود ندارد. این انحصار هرگز بر این اساس پیشنهاد نشده است که دولت پولی بهتر از هر کس دیگری در اختیار ما خواهد گذاشت. از زمانیکه حق انتشار پول برای اولین بار، بطور رسمی، بعنوان یک امتیاز سلطنتی مطرح شد، همواره از آن دفاع شده است، زیرا قدرت انتشار پول برای تأمین مالی دولت ضروری بوده است؛ نه برای اینکه پول خوبی در اختیار ما قرار دهد، بلکه به این دلیل که به دولت امکان دسترسی به منبعی را بدهد که بتواند پول مورد نیاز خود را تولید و با ایجاد آن قادر به برداشت باشد. خانمها و آقایان، این روشی نیست که بتوانیم از طریق آن هرگز به پول خوب دست یابیم. سپردن این قدرت به نهادی که از رقابت مصون است، نهادی که میتواند ما را مجبور به پذیرش پول خود کند و دائماً تحت تضییقات سیاسی قرار دارد، دیگر هرگز نمیتواند پول خوبی برای ما فراهم آورد. ⚜Paleolibertarianism این مطلب ترجمهایست از: Hayek, Friedrich A. A Free-Market Monetary System. Auburn, Alabama: Ludwig von Mises Institute, pp. 22-26.
چرا اروپا؟ اندر پایههای تاریخی و فکری اروپا در مسلم شدن مالکیت خصوصی ⚜Paleolibertarianism ... بهیچوجه David Landes یک لیبرال کلاسیک دوآتشه نیست؛ اما مورخ خوبی است. او در کتاب خود، The Unbound Prometheus مینویسد: دو عامل وجود داشت که اروپا را از سایر نقاط جهان متمایز میکرد: دامنه و کارآمدی بنگاه خصوصی و ارزش والایی که برای بهکارگیری عقلانی محیط انسانی و مادی قائل بودند. نقش بنگاه خصوصی در غرب شاید بیهمتا باشد؛ عاملی که بیش از هر عامل دیگری در شکلگیری جهان مدرن نقش داشت. بااینحال، هنوز یک پرسش باقی میماند: چرا اصلاً چنین دامنه و فضای آزادی [در اروپا] برای فعالیت بنگاه خصوصی وجود داشت؟ لندز در اینجا به تمرکززدایی رادیکال اروپا اشاره میکند؛ همان چیزی که Jean Baechler آنرا «آنارشی سیاسی» نامیده بود: بدلیل این نقش حیاتی در بستری متشکل از حکومتهای متعدد و رقیب، که در تقابل با امپراطوریهای شرق و جهان باستان قرار داشت، بنگاه خصوصی در غرب از سرزندگی سیاسی و اجتماعی برخوردار شد که پیش از آن سابقه نداشت و مشابهی نیز برای آن وجود نداشت. البته، این روند بصورت خطی و مستقیم به سوی نوعی مدینهٔ مطلوب لیبرتارین پیش نرفت. اما بحث ما دربارهٔ مقایسهٔ نسبی است؛ یعنی مقایسهٔ اروپا با دیگر تمدنها؛ بایستی این نکته را در نظر داشت. در اروپا، تمرکززدایی رادیکالی وجود داشت که بر بستری از حکومتهای متعدد و رقیب شکل گرفته بود... پس از سقوط روم، هیچ سیستم امپراطوری در اروپا نتوانست بوجود آید و بر سراسر قاره، سلطه و هژمونی برقرار سازد. هیچ امپراطوری جهانشمولی شکل نگرفت؛ هرچند در دوران مختلف تلاشهایی برای ایجاد چنین امپراطوری صورت گرفت اما آنچه به وقوع پیوست، آن بود که اروپا به مجموعهای موزائیکی از سلطنتهای پادشاهی و شاهزادهنشین، دولتشهرها، قلمروهای کلیسایی و دیگر واحدهای سیاسی تبدیل شد. این مطلب ترجمهایست از: Raico, Ralph. The Struggle for Liberty: A Libertarian History of Political Thought, Mises Institute, Auburn, Alabama: 2004, p. 22.
فرهنگ، سنت و آزادی سنت و آزادی در تقابل و تکامل یکدیگر ⚜Paleolibertarianism در نخستین نگاه، «آزادی» و «سنت» ممکنست دو مفهوم متضاد بنظر رسند. آزادی با انتخاب فردی، تغییر و قطع شدن از محدودیتهای گذشته، پیوند خورده است؛ در حالی که سنت با استمرار، میراث و حفظ الگوهای باقی از نسلهای گذشته شناخته میشود؛ اما در سنت و فلسفهٔ پالئولیبرتارینیسم، این تقابل بیش از آنکه واقعی باشد، حاصل یک تعریف سادهانگارانه از آزادی است؛ لیبرتارینیسم کلاسیک از این اصل آغاز میکند که «فرد نباید مورد تجاوز قرار گیرد و مالک زندگی و اموال خویش است». پالئولیبرتارینیسم این اصل را کنار نمیگذارد؛ بلکه یک موضوعی دیگر به آن اضافه میکند: آزادی در چه نوع جامعهای میتواند پایدار بماند؟ جامعه مجموعهای از افراد منفرد نیست که هر صبح از نقطه صفر شروع کنند. انسانها درون زبان، خانواده، عرف، مذهب، اخلاق، تاریخ و شبکهای از روابط اجتماعی مخصوص بخود و جامعهٔ خود متولد میشوند. بسیاری از قواعدی که رفتار انسانها را هماهنگ میکنند، هرگز توسط قانونگذار طراحی نشدهاند. آنها طی نسلها شکل گرفتهاند و مورد امتحان بودهاند، تااینکه نهایتاً در قالب سنت، عرف و اخلاق منتقل شدهاند. این مسئله با مفهوم «نظم خودجوش» در اندیشهٔ فریدریش هایک ارتباط مستقیم دارد؛ هایک نشان میدهد که بخش بزرگی از نظم اجتماعی حاصل طراحی آگاهانهٔ یک ذهن مرکزی نیست؛ بلکه نتیجهٔ انباشت تجربه و تعامل میلیونها انسان طی ازمنهٔ مختلف است. زبان مظهری روشن از این واقعیت است. چنانچه هیچ مقام مرکزی آن را از ابتدا طراحی نکرده، بلکه طی نسلهای متوالی شکل یافته است. سنت را میتوان از همین منظر فهمید؛ سنت الزاماً به معنای درست یا مقدس بودن هرآنچه از گذشته به ارث رسیده نیست. یک سنت ممکن است غیرمفید و حتی ظالمانه باشد و جامعهٔ آزاد امکان نقد و ترک آنرا برای خود محفوظ میدارد؛ اما صرفاً قدیمی بودن یک نهاد نیز دلیل کافی برای کنار گذاشتن آن نیست. اینجاست که پالئولیبرتارینیسم از Constructivist Rationalism و یا بعبارتی عقلگرایی طراحیکننده فاصله میگیرد؛ یعنی این تصور که میتوان جامعه را همچون یک پروژهٔ مهندسی طراحی کرد و تمام اساسهای موجود را با طرحی عقلانی جایگزین ساخت. مسئله این نیست که عقل بیارزش است، بلکه این است که علم انسانی محدود و پراکنده است. ممکن است یک سیاستگذار بتواند نقصی را در یک سنت مشاهده کند، اما لزوماً نمیتواند تمام کارکردهای پنهان آن سنت را که طی نسلها شکل گرفتهاند، محاسبه کند؛ از همین منظرست که خانواده، عرف اجتماعی، اصول مذهبی، انجمنهای محلی و شبکههای معتمد، بخشی از زیرساخت جامعهٔ آزاد محسوب میشوند. این نهادها میتوانند بدون فرماندهی مرکزی، رفتار افراد را هماهنگ کنند و مسئولیت اجتماعی را میان خود مردم توزیع کنند. توجه به این نکته نیز ضروریست که نبایست دفاع از سنت بمعنای تحمیل سنت از طریق دولت باشد، چرا که دراینصورت تناقضی اساسی بوجود میآید. اگر حیات یک سنت، تنها با قانون کیفری و اجبار سیاسی بتواند تداوم یابد، دیگر نمیتوان آنرا نمونهای از نظم اجتماعی داوطلبانه و یا حتی یک سنت دانست. دفاع از سنت، قبل از هر چه، دفاع از حق جامعه برای حفظ و انتقال میراث خود بدون دخالت مهندسیگرانه دولت است. آزادی و سنت الزاماً دشمن یکدیگر نیستند. آزادی به فرد اجازه میدهد سنت را بپذیرد، نقد کند یا ترک کند؛ و سنت به جامعه امکان میدهد «دانش اندوختهٔ نسلها» را بدون نیاز به تجربه و تولید مجدد و مداوم از نقطه صفر، منتقل سازد. جامعهٔ آزاد نه جامعهای بدون سنت است و نه جامعهای اسیر سنت؛ جامعهای است که در آن، سنن میتوانند آزادانه زندگی کنند، تغییر کنند، رقابت کنند و در برابر انتخاب نسلها قرار گیرند. منابع: Hayek, Friedrich A. The Constitution of Liberty. University of Chicago Press, Chicago: 1960. Hayek, Friedrich A. Law, Legislation and Liberty, Volume 1: Rules and Order. University of Chicago Press, Chicago: 1973. Burke, Edmund. Reflections on the Revolution in France. Oxford University Press, Oxford: 1999. Rothbard, Murray N. The Ethics of Liberty. New York University Press, New York: 1982. Hoppe, Hans-Hermann. Democracy: The God That Failed. Transaction Publishers, New Brunswick: 2001.
درآمدی بر ماهیت تجارت در تاریخ اندیشهٔ اقتصادی/۲ ⚜Paleolibertarianism در سنت اقتصاد کلاسیک، علیالخصوص در مکتب اطریش، تجارت نتیجهٔ نظم خودانگیخته جامعه تلقی میشود. هیچ مرجع مرکزی، میلیونها مبادلهٔ روزانه را طراحی یا هدایت نمیکند؛ بلکه هر فرد، با تکیه بر دانش محدود خویش و در پی تأمین منافع خود، در فرآیند مبادله مشارکت میکند و در حاصل این کنشهای پراکنده، نظم بازار بوجود میآید. بر همین مبنا، لیبرتاریانیسم تجارت را صرفاً ابزاری برای افزایش ثروت نمیداند، بلکه آن را یکی از جلوههای اعمال حق مالکیت و آزادی قرارداد تلقی میکند. هرگاه دو انسان درباره دارایی مشروع خویش، بدون توسل به زور یا فریب، به توافق برسند، یکی از بنیادیترین اشکال آزادی انسانی تحقق یافته است. ازاینرو، دفاع از تجارت آزاد، پیش از آنکه استدلالی دربارهٔ کارایی اقتصادی باشد، دفاع از حق افراد برای تصمیمگیری دربارهٔ اموال مشروع خویش است. بدینترتیب، تجارت نه تنها نهادیست در مرز میان اقتصاد، حقوق، اخلاق و تمدن بلکه؛ از مهمترین اساس شکلگیری جامعهٔ متمدن است. مفهوم تجارت از کهنترین مباحث اندیشه اقتصادی است. از تأملات ارسطو درباره مبادله و «کرماتیستیکه|Chrematistike»، تا تحلیلات متفکران مدرسهای، سپس آثار ریچارد کانتیلون، دیوید هیوم، آدام اسمیت، کارل منگر، لودویگ فون میزس و مورای روتبارد، تجارت همواره یکی از موضوعات بنیادین اقتصاد بوده است. تحول اصلی در این سنت فکری، گذار از نگرشی بود که تجارت را صرفاً وسیلهای برای انباشت ثروت میدانست، به نگرشی که آن را سازوکاری برای همکاری داوطلبانه، تقسیم کار و افزایش رفاه عمومی تلقی میکند. 📚 در نوشتن این مطلب از منابع زیر استفاده شده است: Aristotle. Politics. Harvard University Press, Cambridge, MA: 1932. Aristotle. Nicomachean Ethics. Harvard University Press, Cambridge, MA: 1934. Smith, Adam. An Inquiry into the Nature and Causes of the Wealth of Nations. W. Strahan & T. Cadell, London: 1776. Menger, Carl. Principles of Economics. Ludwig von Mises Institute, Auburn: 2007. Mises, Ludwig von. Human Action: A Treatise on Economics. Yale University Press, New Haven: 1949. Hayek, Friedrich A. Individualism and Economic Order. University of Chicago Press, Chicago: 1948. Rothbard, Murray N. Man, Economy, and State with Power and Market. Ludwig von Mises Institute, Auburn: 2009. Boaz, David. The Libertarian Mind. Simon & Schuster, New York: 2015.
درآمدی بر ماهیت تجارت در تاریخ اندیشهٔ اقتصادی/۱ ⚜Paleolibertarianism تجارت از بنیادیترین نهادهای تمدن انسانی است؛ نهادی که از رهگذر آن، انسانها مازاد تولید، مهارت، سرمایه و دانش خویش را از طریق مبادله در اختیار یکدیگر قرار میدهند. اگرچه در زبان روزمره، تجارت غالباً به خرید و فروش کالا تعبیر میشود، اما در علم اقتصاد، این مفهوم دامنهای بسیار وسیع دارد و هرگونه انتقال داوطلبانه حقوق مالکیت بر کالاها، خدمات، داراییها یا حقوق مالی را دربرمیگیرد. لذا، تجارت را نباید صرفاً یک فعالیت اقتصادی، بلکه شکلی از همکاری اجتماعی دانست که بر مبنای رضایت متقابل، مالکیت مشروع و قرارداد استوار است. از منظر نظری، تجارت هنگامی ممکن میشود که دو یا چند طرف، ارزش کالا یا خدمتی را که دریافت میکنند، بیش از آنچه واگذار میکنند ارزیابی نمایند. این اصل، که در اقتصاد به Subjective Value شهرت دارد، یکی از مهمترین مبانی تحلیل مبادله در اقتصاد جدید است. ارزش، ویژگی ذاتی اشیاء نیست؛ بلکه داوری ذهنی افراد دربارهٔ مطلوبیت آنهاست. اختلاف در نیازها، ترجیحات، اطلاعات و انتظارات افراد، زمینهٔ انجام مبادله را فراهم میسازد و اگر چنین اختلافی وجود نداشت، انگیزهای برای تجارت نیز پدید نمیآمد. بر همین اساس، تجارت را نمیتوان فرآیندی دانست که در آن، سود یک طرف، مستلزم زیان طرف دیگر باشد. در مبادلات داوطلبانه، هر یک از طرفین معامله، با این انتظار وارد قرارداد میشود که وضعیت او پس از مبادله بهتر از قبل خواهد شد. از این حیث، تجارت نمونهای از همکاری مبتنی بر منفعت متقابل است؛ همکاریای که بدون توسل به اجبار، منافع طرفین را با یکدیگر جمع میکند. همین ویژگی، تجارت را از اشکال قهرآمیز انتقال ثروت، مانند غارت، مصادره یا اخاذی، متمایز میسازد. تجارت، علاوه بر آنکه نهادیست اقتصادی، نهادی حقوقی نیز بهشمار میآید. هر مبادله مستلزم آن است که انتقال مالکیت با رضایت صاحب حق صورت گیرد و تعهدات ناشی از قرارداد، برای طرفین الزامآور باشد. در غیاب حقوق مالکیت، امنیت قراردادها و امکان مراجعه به قواعد حقوقی، تجارت پایدار شکل نخواهد گرفت؛ بهمین دلیلست که تاریخ تجارت را باید همزمان تاریخ تحول نهادهای حقوقی، نظامهای داوری، اسناد اعتباری و قواعد حاکم بر مبادلات نیز دانست. از دیدگاه اقتصاد، تجارت تنها موجب جابجایی کالاها نمیشود، بلکه فرآیندی برای تخصیص کارآمد منابع نیز هست. هنگامی که افراد در تولید کالاها یا خدماتی تخصص مییابند که در آن مزیت بیشتری دارند و نیازهای دیگر خود را از طریق مبادله تأمین میکنند، تقسیم کار گسترش یافته و بهرهوری افزایش مییابد. بهمین دلیل، تجارت و تقسیم کار را باید دو روی یک سکه دانست؛ هیچیک بدون دیگری به مرحلهٔ تکامل نمیرسد. قیمتها نیز در این فرآیند نقشی اساسی ایفا میکنند. قیمت، صرفاً مبلغی نیست که در برابر کالا پرداخت میشود، بلکه بیان فشرده اطلاعاتی است که درباره کمیابی منابع، ترجیحات مصرفکنندگان، هزینهٔ فرصت و شرایط عرضه و تقاضا در جامعه وجود دارد. هر مبادلهای که در بازار صورت میگیرد، بخشی از این اطلاعات را آشکار میسازد و بهماهنگی تصمیمهای میلیونها تولیدکننده و مصرفکننده یاری میرساند. ازین منظر، تجارت یکی از مهمترین سازوکارهای انتقال اطلاعات در اقتصاد است. کارکرد تجارت به حوزه اقتصاد محدود نمیشود. در طول تاریخ، شبکههای تجاری مهمترین مسیر انتقال فناوری، اندیشه، زبان، نظامهای حسابداری، ابزارهای مالی و حتی نهادهای حقوقی بودهاند. بسیاری از تحولات بزرگ تمدنی، نه در نتیجه فتوحات نظامی، بلکه در پرتو گسترش ارتباطات تجاری میان جوامع مختلف تحقق یافته است که مطالعهٔ تاریخ تجارت را در واقع به مطالعه بخشی از تاریخ تمدن انسانی نیز مربوط میسازد.
دیوید هیوم (۱۷۱۱ - ۱۷۷۶)، فیلسوف، مورخ و اقتصاددان اسکاتلندی، از مهمترین چهرههای عصر روشنگری اسکاتلند بود. اندیشههای او دربارهٔ تجربهگرایی، نظم اجتماعی، اخلاق و تجارت، تأثیر عمیقی بر شکلگیری لیبرالیسم کلاسیک گذاشت. اثر او بنام Political Discourses (1752)، بویژه مقالهٔ «Of the Jealousy of Trade»، یکی از متون مهم در تاریخ اندیشهٔ اقتصادی است که در آن هیوم با دیدگاه مرکانتیلیستی درخصوص رقابت خصمانه میان ملل مخالفت کرده و از تجارت بعنوان عاملی برای افزایش ثروت، همکاری و تمدن میان جوامع دفاع میکند. قسمتهایی از این اثر برای مطالعه، مستقیماً ترجمه شده است: ⚜Paleolibertarianism این یک تصور رایج و اشتباه است که گمان کنیم افزایش ثروت و تجارت یک ملت، باید به کاهش ثروت و تجارت ملتهای دیگر بینجامد. در حقیقت، رشد صنعت و تجارت یک کشور میتواند به سود دیگر کشورها نیز باشد، زیرا بازارهای تازه و فرصتهای جدید برای مبادله ایجاد میکند. تجارت نه تنها ثروت را افزایش میدهد، بلکه روح صنعت، ابتکار و کوشش را در میان مردم پرورش میدهد. ارتباط میان ملتها موجب انتقال دانش، هنرها، مهارتها و روشهای بهتر زندگی میشود. من به سختی میتوانم تصور کنم که چگونه دو ملت میتوانند با یکدیگر تجارت کنند، بدون آنکه هر دو از آن بهرهمند شوند؛ زیرا مبادله زمانی صورت میگیرد که هر طرف چیزی را دریافت کند که برای او ارزشمندتر از چیزی باشد که واگذار میکند. ثروت و شکوفایی همسایگان ما نباید موجب حسادت ما باشد؛ زیرا ملتی که ثروتمند و فعال باشد، بهترین مشتری برای کالاهای ما و بهترین شریک برای روابط تجاری ما خواهد بود. تجارت میان ملتها، هنگامی که آزادانه جریان یابد، پیوندهایی از منافع مشترک ایجاد میکند که دشمنی و نزاع را کاهش داده و ملتها را به یکدیگر وابستهتر میسازد. نهایتاً امل خود را بیان میسازد. رقم این سطور مربوط به زمانیست که بریتانیا از جنگ با اسپانیا رها شده و در سالهای آینده بمدت ۷ سال وارد جنگ با فرانسه خواهد شد. بااینحال، هیوم در این اثر نهتنها از شکوفایی تجارت بریتانیا، بلکه از رونق اقتصادی آنان نیز استقبال میکند: نه فقط به عنوان یک انسان، بلکه به عنوان یک تبعهٔ بریتانیا، برای شکوفایی تجارت آلمان، اسپانیا، ایتالیا و حتی خود فرانسه دعا میکنم. منبع: Hume, David. Political Discourses. Edinburgh, 1752. Essay XI: “Of the Jealousy of Trade”.
افسانهٔ برابری و واقعیت آزادی ⚜Paleolibertarianism فاتحان و ستمگران هزاران سال به مردم میگفتند که انسانها برابر آفریده نشدهاند؛ اینکه برخی برای فرمانروایی مقدر شدهاند و برخی دیگر برای فرمانبرداری. تا قرن هجدهم، مردم چنین خرافهٔ کهنی را کنار زده بودند و جفرسون با فصاحت همیشگی خود آن را چنین محکوم کرد: «تودهٔ بشر با زین بر پشت خود زاده نشدهاند، و نه گروه اندکی از برگزیدگان با چکمه و مهمیز آماده شدهاند تا به حکم مشروع و به لطف خدا بر آنان سوار شوند.» در قرن بیستویکم، اندیشهٔ برابری تقریباً در سراسر جهان پذیرفته شده است. البته مردم از نظر قد، زیبایی، هوش، مهربانی، ظرافت یا موفقیت با یکدیگر برابر نیستند. اما آنان از حقوق برابر برخوردارند، و ازاینرو باید از آزادی برابر نیز بهرهمند باشند. چنانکه سیسرون، حقوقدان رواقی، نوشت: «هرچند برابر کردن ثروت مطلوب نیست و همه نمیتوانند از استعدادهای یکسان برخوردار باشند، دستکم حقوق قانونی باید میان شهروندان یک دولت مشترک برابر باشد.» در روزگار ما دربارهٔ این موضوع سردرگمی فراوانی دیدهایم. مردم از سیاستهای عمومی گوناگون، از ملایم تا سرکوبگرانه، برای تحقق برابری در نتایج دفاع کردهاند. هواداران برابری مادی ظاهراً نیازی نمیبینند که از آن بهعنوان یک اصل دفاع کنند؛ بهگونهای طنزآمیز، گویی آن را بدیهی میپندارند. آنان هنگام دفاع از برابری معمولاً سه مفهوم را با یکدیگر خلط میکنند: — حق برابری در برابر قانون؛ همان نوع برابری که جفرسون در نظر داشت. — حق برابری در نتایج یا پیامدها؛ یعنی اینکه همه از مقدار یکسانی از چه چیزی برخوردار باشند؟ معمولاً برابریطلبان منظورشان مقدار یکسان پول است، اما چرا پول تنها معیار باشد؟ چرا نه برابری در زیبایی، یا در مو، یا در کار؟ واقعیت این است که برابری در نتایج مستلزم تصمیمی سیاسی دربارهٔ سنجش و تخصیص است؛ تصمیمی که هیچ جامعهای نمیتواند بدون آنکه گروهی دیدگاه خود را بر دیگران تحمیل کند اتخاذ نماید. برابری کامل در نتایج در جهانی متنوع از نظر منطقی ناممکن است، و تلاش برای تحقق آن به نتایجی کابوسوار میانجامد. ایجاد نتایج برابر مستلزم رفتار نابرابر با انسانهاست. — حق برابری فرصتها؛ یعنی شانس برابر برای موفقیت در زندگی. کسانی که واژهٔ «برابری» را به این معنا بهکار میبرند معمولاً منظورشان حقوق برابر است، اما تلاش برای ایجاد برابری واقعی در فرصتها میتواند به همان اندازهٔ برابری در نتایج استبدادی باشد. کودکانی که در خانوادههای متفاوت پرورش مییابند هرگز بهطور یکسان برای جهان بزرگسالی آماده نخواهند شد، و هر جایگزینی برای آزادی خانواده به معنای دولتی قیممآب از بدترین نوع آن خواهد بود. برابری کامل فرصتها شاید واقعاً به همان راهحلی بینجامد که کورت ونهگات در داستان کوتاه «هریسون برگرون» تصویر کرده است؛ جایی که زیبارویان زخمی میشوند، افراد ظریف و چابک به زنجیر کشیده میشوند، و الگوهای مغزی افراد باهوش پیوسته مختل میگردد. Boaz, David. The Libertarian Mind: A Manifesto for Freedom. New York: Simon & Schuster:2015, Chapter 3, pp. 84-85
"اگر ایده تشکیل یک دولت واحد جهانی را رد میکنیم، دلیل روشنی وجود ندارد که چرا باید مرزهای ملی کنونی را آخرین حد بدانیم و اجازه تمرکززدایی بیشتر را ندهیم." "در شرایط تمرکززدایی، واحدهای سیاسی ناچارند برای جذب ساکنان و سرمایه با یکدیگر رقابت کنند و همین امر انگیزهای برای افزایش آزادی پدید میآورد؛ زیرا استبداد محلی نه محبوب است و نه مولد. اگر با این حال حاکمان مستبد بر استبداد خود اصرار ورزند، مردم و سرمایه راهی برای ترک آن قلمرو خواهند یافت." "جدایی و تمرکززدایی رادیکال، تعداد حوزههای سیاسیِ رقیب را افزایش میدهند، قدرت انحصاری را کاهش میدهند و فرصت افراد برای انتخاب میان نظامهای سیاسی مختلف را گسترش میبخشند... البته که انتهای این تمرکززدایی و جدایی تا سر حد فرد باید پیش برود." رایان مکمیکن؛ پژوهشگر ارشد سابق مؤسسه میزس، اقتصاددان مکتب اتریش و نویسنده لیبرتارین ⚜@Paleolibertarianizm
پول خوب و ویژگیهای آن ⚜Paleolibertarianism پول، برخلاف تصور رایج، صرفاً ابزاری برای خرید و فروش نیست؛ بلکه یکی از بنیادیترین نهادهای تمدن بشری است. هر جامعهای که به سطحی از تقسیم کار و مبادله دست یافته، ناگزیر به انتخاب کالایی شده است که نقش واسطه مبادله را ایفا کند. اما این پرسش مطرح میشود که چه چیزی یک کالا را به پول خوب تبدیل میکند؟ آیا هر شیئی میتواند پول باشد، یا پول نیز مانند هر ابزار دیگری باید ویژگیهای خاصی داشته باشد؟ چنانچه قسمتی از آن را دیدیم، اقتصاددان اطریشی، کارل منگر، نشان داد که پول حاصل فرمان دولت یا قرارداد اجتماعی نیست، بلکه در فرآیندی تدریجی از دل بازار پدید آمده است. مردم به مرور زمان کالاهایی را برگزیدند که قابلیت فروش و پذیرش بیشتری داشتند و همین انتخابهای فردی، بدون نیاز به برنامهریزی مرکزی، به ظهور پول انجامید. از این رو، ارزش یک پول در درجهٔ نخست به توانایی آن در انجام کارکردهای اقتصادیاش وابسته است. نخستین ویژگی یک پول مطلوب، کمیابی است. اگر تولید یک پول به آسانی امکانپذیر باشد، ارزش آن به سرعت کاهش مییابد. آب، هرچند برای زندگی ضروری است، به دلیل فراوانی نمیتواند پول مناسبی باشد. در مقابل، طلا به سبب کمیابی طبیعی خود توانسته است طی هزاران سال ارزشش را حفظ کند. هرچه عرضه یک پول آسانتر افزایش یابد، قدرت خرید آن بیشتر در معرض کاهش قرار میگیرد. ویژگی دوم پول خوب، دوام است. پول باید بتواند در طول زمان بدون فساد، پوسیدگی یا نابودی باقی بماند. کالاهایی مانند میوه، گوشت یا غلات، هرچند ارزش مصرفی دارند، به علت فسادپذیری برای ایفای نقش پول مناسب نیستند. طلا و نقره از این جهت برتری دارند که قرنها بدون تغییر باقی میمانند. سومین ویژگی که پول خوب باید داشته باشد، قابلیت حمل است. پول باید انتقال آسانی داشته باشد تا مبادله را تسهیل کند. حمل مقدار زیادی آهن یا سنگ، حتی اگر ارزشمند باشد، دشوار است؛ اما مقدار اندکی طلا میتواند ارزش فراوانی را در خود جای دهد. هرچه نسبت ارزش به وزن بیشتر باشد، پول کارآمدتر خواهد بود. چهارمین ویژگی پول خوب، تقسیمپذیری است. پول باید بدون از بین رفتن ارزش نسبی، به واحدهای کوچکتر تقسیم شود. نمیتوان یک اسب را به چند قسمت تقسیم کرد و همچنان همان ارزش اقتصادی را حفظ نمود، اما یک قطعه طلا را میتوان به واحدهای کوچکتر تبدیل کرد و همچنان ارزش آن متناسب با وزنش باقی میماند. ویژگی پنجم پول خوب، همگنی یا یکنواختی است. هر واحد پول باید با واحد دیگر از همان نوع قابل جایگزینی باشد. اگر هر سکه یا اسکناس ویژگی متفاوتی داشته باشد، مبادله پیچیده و پرهزینه خواهد شد. یک گرم طلای خالص با یک گرم طلای خالص دیگر تفاوتی ندارد و همین ویژگی، معاملات را ساده میکند. ششمین ویژگی پول خوب، پذیرش عمومی است. پول تنها زمانی کارآمد است که افراد اطمینان داشته باشند دیگران نیز آن را خواهند پذیرفت. این پذیرش نه الزاماً نتیجهٔ قانون، بلکه حاصل اعتماد و تجربهٔ مداوم بازار است. بسیاری از کالاها ممکن است ارزشمند باشند، اما تا زمانی که بطور وسیع مورد پذیرش قرار نگیرند، نقش پول را ایفا نخواهند کرد. این ویژگیها نه با فرمان دولت، بلکه از طریق رقابت آزاد میان انواع پول آشکار میشوند. اگر افراد در انتخاب وسیلهٔ مبادله آزاد باشند، آن نوع پولی باقی خواهد ماند که بهتر از سایر گزینهها نیازهای آنان را برآورده سازد. تاریخ نیز نشان میدهد که طلا و نقره نه به دلیل اجبار حکومتها، بلکه به سبب برتری در همین ویژگیها، قرنها نقش پول را ایفا کردند. ممکن است گفته شود که در عصر بانکداری الکترونیک و ارزهای دیجیتال، این معیارها اهمیت گذشته را ندارند. اما در واقع، فناوری تنها شکل انتقال پول را تغییر داده است، نه معیارهای بنیادین آن را. حتی پولهای دیجیتال نیز اگر بخواهند در بلندمدت موفق باشند، باید از نظر کمیابی، امنیت، قابلیت انتقال، تقسیمپذیری و اعتماد عمومی، توان رقابت با سایر گزینهها را داشته باشند. پول خوب، پولی نیست که دولت آن را «قانونی» اعلام کند؛ بلکه پولی است که مردم آزادانه آن را برمیگزینند، زیرا بهتر از هر گزینهٔ دیگر میتواند ارزش را حفظ کند، مبادله را آسان سازد و هزینههای تعامل اقتصادی را کاهش دهد. از این منظر، کیفیت پول نه محصول قدرت سیاسی، بلکه نتیجهٔ انتخاب آزاد میلیونها انسان در بازار است.
تعریف آشکار سلطنت به نظر میرسد چنین باشد: دولتی که در آن یک شخص واحد، با هر نام و عنوانی که شناخته شود، مسئولیت اجرای قوانین، ادارهٔ درآمدها و فرماندهی ارتش را بر عهده دارد. اما اگر آزادی عمومی بهوسیله نگهبانانی دلیر و هوشیار محافظت نشود، اقتدار چنین مقام نیرومندی بسرعت به استبداد بدل خواهد گشت. نفوذ روحانیون در عصری که مردم گرفتار خرافاتند، ممکن است بطور مفید برای دفاع از حقوق نوع بشر به کار گرفته شود؛ اما پیوند میان تخت سلطنت و محراب چنان نزدیک بوده است که پرچم کلیسا به ندرت در کنار مردم دیده شده است. یک اشرافیت نظامی و عوام سرسخت، که دارای سلاح باشند، بر مالکیت خود پافشاری کنند و در مجامع قانونگذاری مبتنی بر قانون اساسی گرد آیند، تنها توازنی را تشکیل میدهند که قادر است یک نظام آزاد را در برابر جاهطلبیهای یک حاکم تشنهٔ قدرت حفظ کند. — Gibbon, Edward. The History of the Decline and Fall of the Roman Empire, Volume I. London: W. Strahan and T. Cadell, 1776. ⚜Paleolibertarianizm
حق حمل سلاح رویکرد لیبرتاریانیسمی در دفاع مشروع ⚜Paleolibertarianism حق حمل سلاح از جمله موضوعات مناقشات فلسفهٔ سیاسی معاصر است. موافقان آن را ضامن آزادی و امنیت فردی میدانند و مخالفان، آن را منشأ خشونت و ناامنی تلقی میکنند. لیبرتارینیسم اما این مسئله را نه از منظر مصلحتگرایی و آمار جرم، بلکه از منظر حقوق طبیعی تحلیل میکند. در فلسفهٔ لیبرتاریانیسم، حق دفاع مشروع از اصل خودمالکیتی (Self-Ownership) و اصل عدم تجاوز (Non-Aggression Principle) ناشی میشود. اگر هر انسان مالک جان و بدن خود باشد، به همان نسبت نیز حق دارد در برابر تجاوز از خود دفاع کند. اما دفاع از خود بدون برخورداری از ابزار مناسب، در بسیاری از موارد به حقی صرفاً نظری تبدیل میشود. از اینرو، حق حمل سلاح نه یک حق مستقل، بلکه ضرورت منطقی حق دفاع از خود است. موری روتبارد در The Ethics of Liberty استدلال میکند که «تجاوز، آغاز استفاده از زور علیه شخص یا مالکیت دیگری است و تنها پاسخ مشروع به چنین تجاوزی، استفاده متناسب از زور برای دفع آن است.» لهذا، مشروعیت استفاده از سلاح نه از خود سلاح، بلکه از مشروعیت دفاع ناشی میشود. همانگونه که داشتن یک چاقو یا خودرو فيالنفسه تجاوز نیست، مالکیت سلاح نیز تازمانیکه برای نقض حقوق دیگران به کار نرود، نمیتواند غیراخلاقی تلقی شود. ممکنست اهل نظر با دیدهٔ تردید بدین استدلالها بنگرند و آن را زمینهساز هرجومرج، افزایش خشونت یا ناامنی اجتماعی تفسیر کنند. این نگرانی، دستکم در ظاهر، قابل فهم است. زیرا؛ هرچه ابزارهای اعمال زور در جامعه بیشتر باشد، این تصور نیز تقویت میشود که احتمال وقوع خشونت افزایش خواهد یافت. بااینحال، مجموعهای از مطالعات نشان دادند که در برخی حوزههای قضایی، قوانین تسهیلکنندهٔ حمل قانونی سلاح برای شهروندان قانونمدار در کاهش برخی جرایم خشونتآمیز، از جمله قتل، سرقت مسلحانه و تجاوز، موفق بوده است. استدلال مشترک این پژوهشها آن است که افزایش احتمال مسلح بودن قربانیان، هزینه و ریسک ارتکاب جرم را برای مجرمان افزایش داده و میتواند اثری بازدارنده ایجاد کند. همچنین مطالعات مربوط به «استفادهٔ دفاعی از سلاح» نشان دادهاند که در خیلی از موارد، صرف نمایش سلاح موجب انصراف یا فرار مهاجم شده و بدون شلیک گلوله از وقوع جرم جلوگیری شده است. هرچند این بمعنای پایان بحث نیست؛ محققین و بسیاری از منتقدین نیز تأکید داشتهاند که نتایج این تحقیقات به روش تحلیل، کیفیت دادهها و مدلهای آماری وابسته است و همچنان دربارهٔ میزان و گسترهٔ آن اختلافنظر وجود دارد. بااینهمه، از منظر لیبرتارینیسم، اصل حق دفاع از خود همچنان پابرجاست، حتی اگر دربارهٔ آثار آماری حمل سلاح اختلاف وجود داشته باشد، چنانچه حقوق طبیعی انسان در دفاع از جان، آزادی و مالکیت خویش تابع هیچ آمار و آرایی نیست. 📚 در نوشتن این مطلب از منابع زیر استفاده شده است: - Rothbard, Murray. The Ethics of Liberty. New York University Press, New York: 1982. - Rothbard, Murray. For a New Liberty: The Libertarian Manifesto. Ludwig von Mises Institute, Auburn: 2006. - Locke, John. Second Treatise of Government. Hackett Publishing Company, Indianapolis: 1980. - Nozick, Robert. Anarchy, State, and Utopia. Basic Books, New York: 1974. - Lott, John R., Jr.; Mustard, David B. Crime, Deterrence, and Right-to-Carry Concealed Handguns. Journal of Legal Studies: 1997. - Lott, John R., Jr. More Guns, Less Crime: Understanding Crime and Gun Control Laws. University of Chicago Press, Chicago: 2010. - Moody, Carlisle E.; Marvel, Thomas B. The Debate on Shall-Issue Laws. Econ Journal Watch: 2008. - Moody, Carlisle E.; Marvell, Thomas B. The Debate on Shall-Issue Laws: Statistical Issues and New Evidence. Econ Journal Watch: 2010. - Kleck, Gary. Targeting Guns: Firearms and Their Control. Aldine de Gruyter, New York: 1997. - Kleck, Gary; Gertz, Marc. Armed Resistance to Crime: The Prevalence and Nature of Self-Defense with a Gun. Journal of Criminal Law and Criminology: 1995.