تأملات علمیتخیلی و فانتزی
Статистикаوبلاگ تلگرامی حسین شهرابی hosseinshahrabi@gmail.com
- Последний пост
- 11 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Блоги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بعدی فرزین جان سوری مقالهای نوشته به اسمِ «در جستوجوی موج بعدی علمیتخیلی: به نظر شما سابژانرِ بعدی چیست؟». نوشتهاش من را یادِ مطلبی انداخت که خیلی وقت بود میخواستم بنویسم و بدم نمیآید الان اشارهای گذرا به آن بکنم. اما قبلش چیزکی در مورد مقالهی فرزین بنویسم. موضوعِ مقاله از اسمش معلوم است. حدسهایی که خودِ فرزین زده یا از دیگران نقل کرده جالبند. ترسناکترینش این است که به لطفِ هوشِ مصنوعی زیرژانرِ زبالهپانک (AI-slop / Slop Punk) شکل بگیرد و بازار و اینترنت پر از نوشتههایی بشود که فراوردههای هوشواره هستند. صد البته که چنین اوضاعی از مدتی پیش شروع شده و حتی از پارسال پیرارسال جوایزِ ادبی (خصوصاً ژانری) تمهیداتی را در نظر گرفتهاند برای مقابله با چنان داستانهایی. بقیهی حدسها را حتماً بروید و بخوانید. اما اگر فرض را بر این بگذاریم که اتفاقی مثل جهادِ باتلری برضد هوشواره رخ ندهد یا بازار و گسترشِ هوشواره سقوط نکند، من دو تا حدسِ دیگر هم دارم که یکی خوشبینانه است و یکی ناشی از بیچارگی و ناامیدی. اول: خوشبینانه حدس میزنم خوانندهها و نویسندهها در واکنش به زبالهپانک (اگر واقعاً چنین ژانری شکل بگیرد) رویکردی افراطی در پیش بگیرند. مثلاً داستانهایی باب بشود که بازیهای فرمیِ محض باشند؛ از آن نوع بازیهای کلامی و ساختاری که عقلِ جن هم به آن نمیرسد، چه برسد به هوشواره. طبعاً میدانم که هوشواره این یکی را هم شاید بتواند تقلید کند. اما احتمال دارد حداقل تا مدتی بعضی فرمها و روالها تقلیدناپذیر بمانند. دوم: دستکم تا مدتی بازارِ کلاسیکها داغ بشود. این را نمیشود زیرژانرِ نوظهور دانست. اما احتمال دارد ما انسانها از سرِ بیپناهی و بیچارگی در برابرِ حرکتِ بولدوزروارِ هوشواره، بهسراغ داستانهایی برویم که مطمئنیم مالِ دورانِ پیش از هوشِ مصنوعی هستند. به این شکل، آن داستانها دوباره محبوبیت پیدا میکنند و ما هم دستکم تا یکی دو دهه همهشان را از نو میخوانیم و از نو کشف میکنیم و حتی میرویم سراغِ پرتترین و ناشناختهترین نویسندههای ژانر. چون مطمئنیم محصولِ ذهنِ انسان هستند. برگردم اولِ نوشتهام. مقالهی فرزین من را یادِ چه انداخت؟ چند سالِ پیش میخواستم داستانِ کوتاهی بنویسم با این مضمون که «مَحمِل یا رسانهی بعدیِ هنر چه خواهد بود؟» محملِ انتقالِ هنر در تصورِ من رسانهای بود که هنرِ انسان بر آن یا به توسط آن رخ میدهد؛ هنرِ انسانِ اولیه بر دیوارِ غارها متجلّی شد و بعد مثلاً روی کوزه و لباس و جینگولجاتِ تزئینی، بعد رفتیم سروقتِ مجسمه و بومِ نقاشی و گچ و کاغذ و غیره؛ حتی در هنرِ مفهومی همهی وسایلِ ممکنی که در دسترسِ بنیآدم بود به محملِ بیانِ هنر مبدل شدند، سرآخر هم نمایشگرِ کامپیوترها محملِ اصلیِ بیانِ هنر شد. پرسشِ من این بود که محملِ بعدی چه خواهد بود؟ حدسی که زدم (ولی احتمالاً راهِ زیادی مانده تا به آن برسیم) «عکسِ ذهنی» بود: دستگاهی به مغزِ انسان وصل میشود و «هنرمند» به یک پدیده یا مسئلهی خاص فکر میکند و دستگاه یک عکسِ کوتاه از کلیتِ تصویری که در آن لحظه در ذهن پدید آمده میگیرد. این عکس قابلیتِ «تماشا» یا «سیاحت» دارد. «بیننده» دستگاه را به مغزش وصل میکند تا در آن عکسِ ذهنی سیاحت کند و گوشههایی از آن را کشف کند که حتی خودِ هنرمند هم از آن بیخبر است. چون آن عکس شامل بر ضمیرِ ناخودآگاه هم هست. حالا که فکرش را میکنم این هنر (اگر زمانی پدید بیاید) نمیتواند با هوش مصنوعی آمیخته شود. تصویر باید مستقیماً از مغزِ آدمیزاد برداشته شود. تمامِ آن حسهای بیاننشده و توصیفناپذیر و برزباننیامدنی، تمامِ آن چیزهایی که حتی خودمان هم دربارهی فلان مسئلهی خاص نمیدانیم یا سرکوب میکنیم تا ندانیم، همه در محملِ این هنر تجلی پیدا میکنند. شاید بشود ماهها در یک تصویرِ ذهنی گردش کرد و باز هم کنجها و گوشههای نامکشوفی در آن پیدا کرد. داستانی که میخواستم بنویسم داستانِ یک قتل در این عکسِ ذهنی بود. داستانم را ننوشتم، ولی حداقل به بهانهی نوشتهی فرزین از آن حرف زدم. شاید کسی که طبعِ شوخش از اذیت و آزارِ دیگران سیراب میشود*، موضوعش را به هوش مصنوعی بدهد و از او بخواهد داستان برایش بنویسد. [*پانوشت: این نوع تجربهی حسی را که این روزها شادِنفروُید (schadenfreude) میگوییم در فارسیِ کلاسیک با کلمهی «شماتت» بیان میکردهاند. چه شد که معنای «شماتت» اینقدر در فارسیِ معاصر عوض شد، گمان کنم خیلی معلوم نیست؛ هرچند میشود حدسهایی زد یا شاید زده باشند و من بیخبر باشم.] @PersianSFF
آداش: خیالپردازیِ فانتزی روی یک کلمه تاریخِ سرّی (secret history) زیرژانری از علمیتخیلی و فانتزی است شبیه به تاریخ بدیل (alternate history) و معمولاً آمیخته به آن. محیطِ رمانهای تاریخِ سری کمابیش همین تاریخِ خودمان است، اما «نقطهی جدایی» (point of divergence) ندارد؛ یعنی هیچ اتفاقِ بزرگِ تاریخی به شکلِ دیگری رخ نداده تا خطِ زمانی از آنجا به بعد متفاوت بشود. تاریخ به همان شکل است که بوده، اما پشتِ رویدادهای بزرگش دلیلی پنهانی وجود دارد، مثل جادو یا قدرتهای ماورایی یا انجمنهای اخوّتِ پنهانی یا حتی توجیهاتی اینجهانی و معمولی که در تاریخِ رسمی ثبت نشده. زیرژانرِ تاریخِ سرّی معمولاً مؤلفههای فانتزی دارد. نمونههای مشهورش یکی مجموعهای به همین اسم است نوشتهی سایمون آر گرین یا جاناتان استرنج و آقای نورل نوشتهی سوزانا کلارک. پرکارترین و بهترین نویسندهی این زیرژانر هم احتمالاً تیم پاورز (Tim Powers) است که تا جایی که خبر دارم هیچ چیزی از او به فارسی ترجمه نشده (شاید به دلیل نثرِ جداً سختش). [یادم بیندازید تکهای از کتابِ دروازهی آنوبیس را که چند سالِ پیش ترجمه کرده بودم بگذارم اینجا.] تا اینجای کار را داشته باشید؛ بگذارید ناگهان بحث را عوض کنم. این حرفی که میخواهم بزنم شاید اما و اگرِ زیادی داشته باشد، اما به نظرم پربیراه هم نیست: در لهجهها و گویشهای روستایی وامواژهها و واژههای بیگانه کمتر به کار میروند، چون اساساً کمتر به این نیاز میشود که مفاهیمِ پیچیده را از زبانهای دیگر قرض کنند. ماهیتِ زندگی قدری سادهتر است. یعنی مثلاً در فلان لهجهی فارسیِ فلان روستا ممکن است چون ظرفهای پختوپزشان را از دستفروشهای دورهگرد و چَرچیها میخرند «بشقاب» و «ملاقه» را کمکم بهجای واژههای بومیِ خودشان استفاده کنند، اما بعید است بهجای «پرده» و «پنجره» از برابرهای عربی یا ترکیشان استفاده کنند. در نتیجه، پشتِ هر واژهی وارداتی در چنین لهجهها و گویشهایی احتمالاً یک ماجرایی (مثلاً اقتصادی) هست. اگر در دهها و صدها روستا در نقطههای دور از هم کلمهای بیگانه رایج بشود، شاید بشود گفت آن دلیل دلیلی کلان است و میشود تحلیلش کرد (مثلاً ساختارِ گردشِ کالا از تولیدکنندگانِ شهری به مصرفکنندگانِ روستایی در جامعهی پیشامدرن). برای نمونه، کلمهی بسیار نادر و تخصصیِ «ابناللَبون» بهمعنای «شترِ دوساله» واردِ بسیاری از گویشها و زبانهای ایرانی شده (با تلفظی مثل «بَلَبون»). چرا؟ چون خرید و فروشِ شتر، خصوصاً در مسیرهای کاروانرو، اهمیتِ زیادی داشته و نحوهی ثبتِ مشخصاتِ شترها معیارهایی حکومتی داشته (قاعدتاً به زبانِ پرتکلّفِ دیوانی). سوای اینها شتر اهمیتِ مذهبی هم دارد (مثل تعیینِ میزانِ دیه). حالا فرض کنید کلمهای بیگانه داریم که هم در زبانِ فارسیِ معیار جایی برای خودش باز کرده بوده (به استنادِ لغتنامهها) و هم در گویشهای روستاییِ نقاطِ مختلفِ ایرانزمینِ تاریخی وجود دارد. اما ظاهراً این کلمه هیچ اهمیتی ندارد و هیچ دلیلی به عقلِ آدمیزاد و جن نمیرسد که چرا باید چنین کلمهی بیگانهای اینقدر گسترده شود: «آداش» یا «آتاش»، یعنی دو نفر که اسمهایشان یکسان است. واقعاً چه اهمیتی دارد که دو نفر اسمشان یکی است؟ اگر دارد، آیا اهمیتش آنقدر زیاد است که واردِ این همه گویش و لهجهی جورواجور و حتی گویشِ معیار بشود؟ اینجاست که به خیالاتم پر و بال میدهم. دوست دارم برای حضورِ این کلمهی جداً عجیب دلیل بتراشم. اولش دلیلهای ساده: آیا دو همنام قدرتهایی جادویی نسبت به همدیگر داشتند؟ پای نیروهای نیک در میان بوده یا پلید؟ مثلاً آیا باید لقبی یا اسمِ دومی برای خودشان میساختند تا از شرّ همنامشان در امان باشند؟ یا بر عکس؟ باید بر این همنامی تأکید میکردند تا سپری از جنسِ جادوهای نیک محافظشان بشود؟ آیا زندگی و سرنوشتِ این همنامها در هم گره خورده بوده؟ اگر «همنامِ» یک آدمِ فانی شبحِ شخصیتی بزرگ و قدرتمند از اساطیر بوده چه؟ (در نامِ هر کسی تکهای از سرنوشتش نهفته است؟) گاهی دلایلِ داستانیتری میتراشم و میروم سراغِ زیرژانرِ تاریخ سرّی. آیا وقتی تاتارها و مغولها به ایران حمله کردند آداشها در آن لشکرکشیها نقشی داشتند؟ مثلاً در کنارِ هر سربازِ خونریزِ مهاجم دیوی یا هیولایی بوده آداشِ او. یا نیروهای مدافع هم آداشهایی ماورایی داشتند که به آنها خیانت کردند؟ حیف که داستاننویس نیستم (هنوز). وگرنه از قصهی پشتِ این کلمه به این راحتیها نمیگذشتم. @PersianSFF
ادامه از بالا ⬆️ تا جایی که یادم میآید در رمانهای The Man in the Maze و Across a Billion Years و Hawksbill Station و Star of Gypsies مباحثِ جنسی کمی کمرنگتر هستند، اما ناموجود و قابلحذف نیستند. [سومی رمانشدۀ یک داستانکوتاهِ خودِ سیلوربرگ است و ارزشِ ادبیِ خاصی ندارد. همان داستانکوتاهش خیلی بهتر بود.] چهارمی هم حداقل چهلپنجاه صفحۀ اینچنین دارد. مجموعۀ فانتزیِ علمیِ «ماجیپور» (Majipoor) یا «لرد ولنتاین» (Lord Valentine) هم حداقل در دو جلدی که من خواندم از این نظر کمی خلوتتر است. هرچند در همۀ اینها آخرسر میشود یک زن و مرد پیدا کرد که در نگاهِ اول مصمم میشوند با هم بخوابند و معمولاً هم طبقِ سنتِ تکراریِ خیلی از علمیتخیلیهای آن عصر توصیفِ دقیقی از سینههای درشت و رانهای گوشتالو و کمرِ زنبوری و غیرۀ زن به خواننده داده میشود. از رمانهای دیگرش که خواندهام جزئیاتِ زیادی یادم نمانده، اما مطمئنم هیچکدام را نمیشود در ایران منتشر کرد مگر با شرحهشرحه کردنِ داستان. میمانَد آخرین رمانش به اسمِ رومِ جاویدان (Roma Eterna) که اوایل قرنِ بیستویکم منتشر کرد و رمانِ تاریخِ بدیل است: نقطۀ جداییِ این تاریخِ بدیل این است که بنیاسرائیل نمیتواند از مصر خارج شود و همین اتفاقِ ظاهراً کوچک باعث میشود که مسیحیت و ادیانِ تکخدایی پا نگیرند و امپراتوریِ روم هم باقی بماند. کمکم هم این امپراتوری به قدرتِ بلامنازعِ جهان تبدیل میشود و تاریخِ جهان بر این اساس پیش میرود. اکثرِ اتفاقات یا شخصیتهای دنیای ما در آن دنیا هم حضور دارند؛ اما با همان تفاوت که روم باقی مانده و از دینهای توحیدی خبری نیست، مگر همان یهودیت بهشکل جمعیتهایی بسیار پراکندهتر و کمشمارتر از امروز در مصر و کمی هم در روم. ممکن است بپرسید اگر اکثرِ اتفاقاتِ دنیای ما همانطور باقی مانده، پس اسلام چه میشود؟ اتفاقاتِ اسلام مربوط به داستان یا فصلِ دومِ این کتاب است. طبق قاعدۀ فقهیِ «ناقل الکُفر لَیس بکافر» (یا: «نقلِ کفر کفر نیست») میتوانم اتفاقاتِ آن فصل را تعریف کنم، ولی ترجیح میدهم در بابِ میزانِ رحمتِ مؤمنان خطر نکنم و از خودتان بخواهم که اگر کنجکاوید بروید و بخوانید. وقتی بخوانید، میبینید همین که تا حالا چنین فتوایی صادر نشده نشان میدهد گویا هیچ مسلمانِ دوآتشهای هنوز کتاب را نخوانده. سوای این بحثِ مذهبی، رومِ جاویدان یکی دو فصلِ دیگر هم دارد که باید از دمِ تیغ گذراند یا یک شیرِ بی یال و دم و اِشکَم از آن منتشر کرد. راستش سیلوربرگ رمانِ دیگری ندارد که به خوبیِ اسمهای بالا باشد. طبعاً هم عاقلانه این است که تا وقتی کارهای اصلیاش منتشر نشده، هیچ مترجمی رغبت نکند سراغِ کتابهای درجهدوِ او برود. البته میشود سراغِ رمانهای نوجوانانش رفت، ولی (...میدانم حرفم اغراقآمیز است...) ولی معمولاً علمیتخیلیِ نوجوانان خیلی زود کهنه میشوند و بعید است به زحمتِ ترجمهشان بیرزند؛ آن هم وقتی هنوز کلی کتابِ بهتر از نویسندههای دیگر مانده که ترجمه نشدهاند. شاید اگر وضعِ اقتصاد بهتر میبود و مترجمهای علمیتخیلیِ ما درآمدِ معقولتری از کتابهای چاپشدهشان میداشتند، میتوانستند در اوقاتِ فراغت گاهی یکی از همین رمانهای کوتاهِ سیلوربرگ یا نویسندههای مشابهش را ترجمه کنند، بعد بهرایگان در اینترنت بگذارند. یا خوانندهها گُلریزان کنند و وقتی کمکِ مالیِ خوانندهها به حدِ خاصی رسید، مترجم متنش را منتشر کند. اما گمان کنم فعلاً مترجمها این کار را نتوانند بکنند. خوانندهها هم استطاعتِ کمتری برای گلریزان دارند. در آخر، مبادا یادم برود: مرگ بر سانسور و سانسورچی و طرفدارِ سانسور و آمرِ سانسور. @PersianSFF
رابرت سیلوربرگِ بیچاره مدتی پیش، دوستی پرسید چرا کسی رابرت سیلوربرگ ترجمه نمیکند. وقتی به این بهانه اینترنت را گشتم، دیدم آقای مجیدی در وبلاگِ یک پزشک هم از این بابت گِله کرده بوده. خودم عاشقِ سیلوربرگ هستم و زمانی یکی از سه نویسندۀ محبوبم بود. (الان خیلی وقت است به این فکر نکردهام که نویسندههای محبوبم چه کسانی هستند. ولی هنوز برایم بینهایت عزیز است.) جوابِ خلاصهاش این است: چون نمیشود. تقریباً تمامِ رمانهای خوبِ سیلوربرگ پر از صحنههای سکس است، آن هم با توصیفاتِ دقیق و مشروح و تنیده در روایت. سیلوربرگ بهترین آثارش را در سالهای ۶۰ تا ۸۰ و همراه با موجِ نوِ علمیتخیلی نوشت. خصوصاً در ابتدای کارش هم بحثِ خردهفرهنگهای «متفاوت» و آزادیِ جنسی داغ بود. او هم تا جایی که توانست از این فضا در داستانهایش استفاده کرد. متأسفانه بخشی از توصیفاتش از سکس هم قدری «قدیمی» است و بعضی از توصیفاتش در بعضی کتابها با معیارهای امروزِ خیلی از خوانندهها لوس یا چندش یا راستش حتی گاهی بهندرت سکسیستی به حساب میآید. (رمانهای نوجوانانش را نخواندهام. انگار اینطور نیستند. یکی از کتابهایش که به اسمِ سفر به سیاراتِ ناشناخته و در یک چاپِ دیگرش با اسمِ فرزندانِ ناتنیِ زمین قبل از ۵۷ چاپ شده بود از همین رمانهای نوجوانانش بود. سال ۱۴۰۱، مترجمی به اسمِ دکتر فرهاد صابرشهرکی دو کتاب از سیلوربرگ را در زاهدان ثبتِ فیپا کرده، ولی انگار منتشر نشدهاند. به نظرم آنها هم رمانهای نوجوان باشند. داستانهای کوتاهِ کمی هم از او خواندهام. نمیدانم چه وضعی دارند. میمانَد سه رمانِ کودکِ زمان و مردِ پوزیترونی و شبانگاه که حتماً میدانید در اصل داستانکوتاههای آسیموف بودهاند و سیلوربرگ رمانشان کرده. نمیدانم ترجمۀ فارسیشان احیاناً سانسور دارد یا نه. شهریار وقفیپور هم چند سال پیش به من گفت که دوست دارد Dying Inside را ترجمه کند که به نظرِ خیلیها بهترین رمانِ سیلوربرگ است. اما گویا صرف نظر کرده؛ شاید به همین دلیل که نمیخواسته سانسور کند.) بگذارید تا جایی که حافظۀ خرابم یاری میدهد، نگاهی بیندازیم به موضوعِ کتابهای مهم یا معروفش. رمانِ The World Inside راجع به دنیایی در آینده است که بر اثرِ تقدسِ افراطیِ حیات جمعیتِ زمین به ۷۵ میلیارد نفر رسیده و همه در آسمانخراشهای چندکیلومتری زندگی میکنند. در این دنیا، برای اجتناب از فشارِ روانی بر چنین جوامعِ بستهای، فرهنگِ مردم به این سمت رفته که مردها شبها راه بیفتند و واردِ هر خانهای که دلشان میخواهد بشوند و با هر زنی که میخواهند سکس کنند. (زنها هم اگر بخواهند چنین امکانی دارند، ولی رسمِ رایجی نیست.) ردّ درخواستِ سکس، مگر با اما و اگرهایی خاص، حرمتشکنی و بسیار بیادبانه تلقی میشود. در رمانِ Up the Line شخصیتهای اصلی راهنماهای سفرهای گردشگری در گذشته هستند. یکی از این راهنماها تمامِ هَمّ و غمِ خودش را صرفِ این کرده است که مدام به عقب برود و با نیاکانِ مؤنثش بخوابد. شخصیتِ اصلیِ کتاب هم هرچند در ابتدا با این کارِ او مخالف است کمکم ناخواسته گرفتارِ ماجرایی مشابه میشود. البته میدانم این دو نمونه از داستانهایش مثالهای افراطی هستند؛ اینجا تار و پودِ داستان با فرهنگِ جنسیِ آن دنیا در هم تنیده. اما بههرحال چنین اوضاعی با مایههای کمی رقیقتر در خیلی از داستانهایش هست. در Dying Inside راوی که تلهپات است و فکرها را میخوانَد در چند جا از عشقش به خواهرش (درست یادم نیست؛ شاید هم خواهرخواندهاش) حرف میزند. زندگیِ جنسیِ راویِ تلهپات در مجموع اهمیتِ زیادی در داستان دارد؛ چون راوی دارد قدرتِ ذهنخوانیاش را از دست میدهد و این مسئله آشکارا نمادی از اختگی است. در Downward to the Earth هم چندین صحنۀ اینچنینی دارد، از جمله مغازلۀ طولانیِ شخصیتِ اصلی با زنی متأهل. در A Time of Changes با دنیایی طرف هستیم که استفاده از ضمیرِ اولشخصِ مفرد در آن ممنوعیتِ مذهبی دارد؛ بههرحال، زندگیِ جنسیِ مردمِ این سیاره هم در داستان پررنگ است، از جمله در همان ابتدایش که راوی شرحِ مفصلی از ماجراجوییهای اینچنینیاش میدهد و حتی با ریزبینیِ تمام از اندازۀ آلتِ خودش حرف میزند. (شاید مهم باشد بدانید: متوسطِ رو به کوچک.) در The Stochastic Man تبادلِ همسر بخشی کوچک اما مهم از فرهنگِ آینده و شخصیتپردازیِ راوی است. در The Book of Skulls هم سوای ماجراهای جنسیِ متعدد در طولِ داستان، احساساتِ همجنسگرایانه (یا بایسکشوالِ) یکی از شخصیتها بخشی مهم در داستان است که حذفش همه چیز را ناقص میگذارد. ادامه در پایین ⬇️
✨ من رؤیایی دارم همیشه دلم میخواست نشر خودم را داشته باشم و کتابهایی را منتشر کنم که دوستشان دارم؛ با همان کیفیتی که فکر میکنم لایق خوانندهها و کتابهاست. سالها با این رؤیا زندگی کردم تا شاید روزی شرایط فراهم شود، اما مگر در این جغرافیای همیشهمتلاطم روز خوب از راه میرسد؟ این شد که در دل سیاهترین روزها که هزار بلا و مصیبت بر سرمان ریخته بود و در ناامیدی دستوپا میزدم دیدم دیگر جای صبر نیست. با خودم گفتم: «مگر عمر ما چهقدر است که دستبهکار نشوم؟» نشر اسب اینگونه زاده شد؛ برای انتشار داستانهایی گُلچینشده که دقیق و باحوصله ترجمه و ویرایش میشوند تا به زیباترین شکل ممکن به دست شما برسند و از خواندنشان لذت ببرید. این تازه آغاز راه است؛ فعلاً داستانها بهصورت آنلاین منتشر میشوند. به خودم و خوانندگانی که نشر اسب را انتخاب میکنند قول میدهم بهترین داستانها را با بالاترین کیفیتی که در توانم است منتشر کنم. بسیار خوشحال میشوم در این مسیر همراهم باشید؛ داستانهایمان را بخوانید و اگر دوستشان داشتید، به دوستانتان معرفی کنید. به نشر اسب بپیوندید: 🔊 کانال: t.me/asb_pub 👥 گروه: t.me/asb_pub_group 💬 پیامگیر: t.me/asb_pub_contact 🌐 وبگاه: asbpub.ir ✉️ ایمیل: asbpub.official@gmail.com امیرمحمد شیرازیان، ۱۱ تیرماه ۱۴۰۵
ادامه از بالا ⬆️ حتماً میتوانید حدس بزنید که راویِ داستان در طیِ سفرش به هوشمندان و تمدنها و سیارههای گوناگونی برمیخورَد و اتفاقاتِ مختلفی را از سر میگذرانَد. تنوعِ وقایع در این رمان حیرتانگیز است. شاید حرفم گزافه به نظر بیاید، اما انگار تاریخِ آیندۀ علمیتخیلی در این کتاب پیشبینی شده. چکیدۀ تمامِ رمانهای مجموعۀ «تلماسه» سه چهار بند از داستان است، مغزِ رمانِ سلاخخانۀ شمارۀ پنج یکی دو سطر از آن است، تقریباً هیچ مضمون و استعارۀ علمیتخیلی نیست که اولین پیشنِمونهایش در این کتاب نیامده باشد یا اگر از قبل وجود داشته در این کتاب به باشکوهترین جلوۀ خودش نرسیده باشد. اما تقریباً تمامِ آن ماجراها را نویسنده/راوی «تعریف میکند»، نشان نمیدهد. به همین دلیل است که نوشتم با تمامِ رمانهای معاصرِ خودش و معاصرِ ما فرق دارد. به احتمالِ زیاد اگر امروزهروز کسی چنین داستانی بنویسد، هیچ ناشری رغبت نمیکند که آن را چاپ کند و هیچ خوانندهای هم با آن کنار نمیآید. ستارهساز پدیدهای منحصربهفرد بود که در زمانِ خودش اثرش را گذاشت و اگر هم امروز نویسندهای به سراغش برود تا با دیدی تاریخی آن را بخواند کماکان اثرگذار خواهد بود. فهرستِ نویسندگانی که شیفتۀ ستارهساز بودند (چه ژانری و چه غیرژانری) فهرستِ درازی است؛ از خورخه لوئیس بورخس و ویرجینیا ولف گرفته تا اچ جی ولز و برایان آلدیس و آرتور سی کلارک. تازگیها هر بار که این کتاب تجدید چاپ میشود مقدمۀ مفصل و ستایشآمیزی به قلمِ یک نویسنده یا منتقدِ مهم دارد. بحثِ ما در اینجا دلایلِ محبوبیتِ ستارهساز نیست، در نتیجه بهتر است به بحثِ خودمان برگردیم. آرتور سی کلارک از نویسندگانی است که علاقهاش به استیپلدن مشهور است و از او الهام گرفته. کلارک تقریباً از همان اولین رمانهایش شیوۀ قصهگوییِ استیپلدن را به همان امضای نثرِ خودش تبدیل کرد و آن فصلهای میانپردهمانند را ساخت. حدسِ من این است که رمانِ ستارهساز با شیوۀ یگانۀ قصهگوییاش و سپس تقلیدِ کلارک از او (که به نوعی بهبودِ نثرِ استیپلدن بود) آرامآرام این نوع روایت را به سنتِ خاصِ علمیتخیلیِ بریتانیایی تبدیل کرد. علمیتخیلینویسهای بریتانیاییِ زیادی (و گاهی هم آمریکایی) این نوع فصلها را در نوشتههای خود میآورند. بهترین مثالی که الان به خاطر دارم و نزدیک به زمانۀ ماست پیتر هَمیلتون (Peter F. Hamilton) است، بهویژه در دو کتابِ ستارۀ پاندورا (Pandora’s Star) و یهودای ازبندرَسته (Judas Unchained)، فصلهای مربوط به شخصیتِ «کوهنوربامدادی» (MorningLightMountain). [این فصلِ درخشان را یک روزی ترجمه میکنم و همین جا میگذارم.] بااینهمه، آن شگردی که پیتر همیلتون در آن دو کتابِ بههمپیوستهاش به سراغش رفته و سپس آدریان چایکوفسکی در همین کتابِ فرزندانِ زمان به کار گرفته، دنبالۀ مستقیمِ همان کاری است که ابتدا استیپلدن و بعد کلارک انجام داده بودند. استیپلدن تمامِ رمانش بر همان سبک و سیاق بود و هر فصل و گاهی هر صفحه یا حتی هر بند قصهای مجزا بود. کلارک چند فصلِ میانپردهاش پیوندی گاهی مشخص و گاهی محو به یکدیگر داشتند و در نهایت یک قصۀ واحد (اما معمولاً فاقدِ ویژگیهای معمولِ داستاننویسیِ مدرن) را تعریف میکردند. اما آنچه همیلتون و چایکوفسکی را متفاوت میکند، این است که هرچند میانپردههایشان را با آن نوع قصهگویی شروع کردهاند، ذرهذره به آن بال و پر دادهاند و هویتی مجزا به آن فصلها بخشیدهاند. قصۀ روایتگونهشان هرچه جلوتر آمده بیشتر و بیشتر ساختاری داستانی گرفته و به خطِ روایتِ مستقل مبدل شده. چایکوفسکی یک قدم فراتر هم گذاشته و در اواخرِ داستان پیچشی ظریف به میانپردههایش میدهد که در عین سادگی حیرتآور است. (مگر نه اینکه نبوغ در سادگی است؟) میانپردههای فرزندان زمان با فعلِ مضارع نوشته شدهاند، چراکه جهانبینیِ شخصیتهایش (که البته خواهید دید به معنای کلاسیک و عادیاش «شخصیت» نیستند) فاقدِ آن نوع نگرش به گذشته و آینده است که ما انسانها داریم. زمانِ حال آبگیری آرام است که جهان و کارِ جهان در آن شناور است؛ اما در اواخرِ داستان موجهای ظریفی از فعلهای گذشته و آینده این آرامش را به ظرافتِ هرچه تمامتر به تلاطم میاندازد. نمیخواهم چیزی از فرزندانِ زمان را لو بدهم و مزۀ داستانخوانی را برای خواننده کم کنم. در نتیجه، نمیتوانم بیشتر از این به این ساختارِ روایی در کتابِ چایکوفسکی بپردازم. اما برایم مهم بود که خواننده هم حواسش به ظهورِ این سنّتِ رواییِ بریتانیایی در فرزندانِ زمان و نحوۀ اعتلای آن باشد. @PersianSFF
مقدمۀ منتشرنشدۀ فرزندان زمان وقتی کتاب فرزندان زمان قرار بود منتشر بشود، مقدمهای برایش نوشتم که به دلم ننشست. به نظرم آمد ساختارش ساختارِ وبلاگی است، نه مقدمۀ بهدردبخور برای کتاب. به همین دلیل منتشرش نکردم. اما در این مدتی که از چاپِ آن کتاب گذشته، چند نفر از دوستان به گلایه گفتند چرا با این کتاب مثلِ پیله برخورد نکردهام؛ چون به نظرشان (طبعاً نظرِ پربیراهی هم نیست) فرزندانِ زمان اگر یک سر و گردن بهتر از پیله نباشد کمتر از آن هم نیست. به جبرانِ کمکاریام، دستی به سر و گوشِ آن مقدمۀ منتشرنشده کشیدم و حالا هم خلاصۀ بخشِ اصلیاش را میگذارم اینجا. امیدوارم برای خوانندهها و هنوزنخوانندههای آن کتاب جالب باشد. *** در داستاننویسی (چه ژانری و چه غیرژانری)، یکی از بدیهیترین نشانههای تسلطِ نویسنده بر این هنر وفاداریاش به اصلی است معروف به اصلِ «نشان بده، تعریف نکن» (Show, Not Tell). نویسنده وظیفه دارد بهجای آنکه در مقامِ دانای کلِ مطلق اطلاعات را بر سرِ خواننده بریزد و خودش دنیاسازی یا ویژگیهای شخصیتها را تعریف کند، اینها را غیرمستقیم به خواننده نشان بدهد. طبعاً یکی از روشهای هنرنماییِ نویسندهها هم این است که چطور با این شگردها بازی میکنند و از آن فاصله میگیرند. اصلِ «نشان بده، تعریف نکن» در داستانهای قدیمیِ علمیتخیلی چندان رعایت نمیشد؛ اما نه لزوماً به دلیلِ هنرنماییهای عامدانۀ نویسنده و تلاش برای خلقِ بازیهای فرمالیستی، بلکه گویا علمیتخیلینویسان هنوز به روشِ خاصی برای به تصویر کشیدنِ «امرِ نو» (Novum) نرسیده بودند و نمیدانستند چطور اِعجابِ این امرِ نو را در خلال داستان به خواننده نشان بدهند. علمیتخیلی بهمثابۀ ژانر هنوز قوام نیافته بود. به همین دلیل، بسیاری از نویسندهها به سراغِ دمدستترین کار، یعنی «اطلاعاتپاشی» (info dump)، میرفتند و آنچه از دنیاهای نوِ شگفتانگیزشان باید نشان میدادند برای خواننده تعریف میکردند. این «اشتباه» حتی در داستانهای مشهور هم دیده میشد. مثالی بزنم: داستانِ «گروهِ نجات» (Rescue Party) نوشتۀ آرتور سی کلارک از محبوبترین داستانهای تاریخِ ع.ت است و از اولین داستانهایی که کلارک نوشته. در این داستان، که هیچ انسانی حضور ندارد و راویِ سومشخص از ذهنِ بیگانگانی ناآشنا با زمین داستان را تعریف میکند، کلارک چنین جملهای دارد: «سپس یکی از زائدههایش را با چنان سرعتی حرکت داد ... که چشمِ هیچ انسانی نمیتوانست دنبال کند.» بعد از این جمله هم از زبانِ همان شخصیت تمامِ پیشزمینه و بافتِ داستان را بهشکلی آماتوری تعریف میکند. در اکثرِ مواقع، این نوع زاویهدیدِ دانای کل دچارِ خطایی است که میشود اسمش را گذاشت «خطای هممکانی و همزمانیِ راوی و خواننده.» راویِ داستانِ کلارک در آیندهای دور است و در مکانی است که انسان حضور ندارد؛ اما وقتی کلارک در داستانش آن جمله را مینویسد انسانِ خواننده را بهزور به آن موقعیت میبَرَد. وضعیتی مصنوعی شکل میگیرد که به منِ خواننده یادآوری میکند «داستان برایم تعریف میشود». نویسنده امرِ نو را بهجای آنکه به من نشان بدهد، برایم تعریف میکند. طبعاً وقتی نویسندگانِ علمیتخیلی پختهتر شدند چنین ناشیگریهایی کمتر و کمتر رخ دادند. اما دلیلِ مشخصی دارد که به کلارک اشاره کردم. کلارک بعدها این نوع اشتباهِ خود را کنار گذاشت، اما به این شکل که آن را اعتلا داد. کسانی که رمانهای زیادی از کلارک خواندهاند حتماً متوجه شدهاند او فصلهای خاصی در رمانهایش دارد که یک خطِ رواییِ موازی با داستانِ اصلی میسازد (تا حدی شبیه به میانپردههایی لابهلای داستانِ مرکزی). معمولاً راویِ این فصلها دانای کلِ مطلق است؛ فضای روایت قدری معماگون شروع میشود و اندکاندک این راوی (که گاهی با خواننده ناهمزمان و ناهممکان به نظر میرسد) قصۀ دیگری را برای خواننده «تعریف میکند». کلارک در این زمینه چنان هنرمندانه و معمولاً شاعرانه عمل میکند که این فصلها به یکی از امضاهای خاصِ نویسندگیاش تبدیل شده و یکی از بهترین شیرینکاریهای ادبیاش در نثر است. بااینهمه، کلارک در این مسئله احتمالاً تحت تأثیرِ نویسندهای دیگر است که علمیتخیلینویسهای زیادی (خصوصاً در شاخۀ بریتانیا) از او تأثیر گرفتهاند و ستایشش میکنند: اوُلاف استِیپلدن (Olaf Stapledon). مهمترین رمانِ استیپلدن رمانی است به نامِ ستارهساز (Star Maker) (سال ۱۹۳۷م / ۱۳۱۶خ). ستارهساز از نظر ساختارِ روایت و نحوۀ قصهگویی با تمامِ رمانهای علمیتخیلیِ معاصرِ ما و حتی معاصرِ خودش فرق دارد؛ بیشتر شبیه به معراجنامههای مذهبی و پندآموز در اروپا است. راویِ قصه مردی انگلیسی است که روح از بدنش خارج میشود و کمکم سفری را در فضای لایتناهیِ میانستارهای و میانکهکشانی آغاز میکند که میلیاردها سال طول میکشد. ادامه در پایین ⬇️
داستانکِ «صدای در زدن» لابد شنیدهاید که مشهورترین داستانکِ علمیتخیلی و وحشتِ تاریخ چیست: «آخرین انسانِ زمین در اتاقی نشسته بود. صدای در زدن آمد.» “The last man on Earth sat in a room. There was a knock on the door.” این داستانک را فردریک براون (Fredric Brown) در دسامبر ۱۹۴۸ / ~ آذر ۱۳۲۷ در نشریۀ Thrilling Wonder Stories منتشر کرد که بلافاصله در جایگاهِ یکی از تأثیرگذارترین داستانهای تاریخِ ژانرِ عزیزمان نشست. حتی بعضیها ادعا میکنند مضمونِ «صدای در» بهعنوان تصویری هراسانگیز در ژانرِ وحشت از زیر شنلِ این داستانک بیرون آمده. در این حدودِ هشتاد سالی که از انتشارِ داستانک گذشته خیلی از علمیتخیلیبازها (به اصطلاحِ ادیبانِ ایرانی) به استقبالِ این داستانک رفتهاند. مثلاً یا یک داستانکِ دوجملهایِ دیگر در همان حالوهوا نوشتهاند یا این داستانکِ دوجملهای را ادامه دادهاند و به داستانکوتاه تبدیل کردهاند (خودِ براون هم در همان شماره از نشریه همین کار را کرده بود). مثلاً من سالها پیش این داستانک را نوشته بودم: «آخرین انسانِ زمین پشتِ دری رسید. در زد.» اما از بین این استقبالها، داستانکِ محبوبِ من فقط یک «حرف» را در متنِ انگلیسیِ فردریک براون تغییر داده: «آخرین انسانِ زمین در اتاقی نشسته بود. درْ قفل داشت.» “The last man on Earth sat in a room. There was a lock on the door.” این یکی را شخصی به نامِ ران اسمیت (Ron Smith) نوشته و در شمارۀ ژوئیۀ سال ۱۹۵۷ از نشریۀ Magazine of Fantasy and Science Fiction چاپ کرده. کشفِ نامِ نویسندۀ داستانک را مدیونِ روحِ شرلوک هولمز هستیم که در یکی از خوانندگانِ عزیز حلول کرد و در کامنتهای وبلاگ برایمان نوشت. اگر حوصله داشتید، شما هم به استقبال از این داستانک چیزی بنویسید. @PersianSFF
سفرِ عبداللهخان ناهید سقزی به فضا سوار بر طیارهی آن آقایانِ مریخی سالها پیش، وقتی فیسبوک برای خودش کیا و بیایی داشت، با کسی آشنا شدم به نام آقای مهر که زندگیاش را وقفِ مطالعهی فضانوردانِ باستانی و بشقابپرندهها و اینقبیل مسائل کرده بود. دوستیِ اینترنتیِ من و ایشان، افتان و خیزان تا به امروز ادامه داشته، هرچند به نظرم همدیگر را رودررو ندیدهایم (البته در این مسائل به حافظهی من اعتمادی نیست). الان هم کانالی در تلگرام دارند به این نشانی که فعال است و برای دوستدارانِ آن مسائل مرجعِ بسیار پرطرفداری محسوب میشود. چند سالِ پیش، بعد از احیای رفاقتمان در ایکس/توییتر، اسکنِ کتابی را برایم فرستادند به اسمِ چگونه به مریخ رفتم نوشتهی عبدالله ناهید که از اولین رمانهای علمیتخیلیِ ایرانی است (۱۳۲۰ خورشیدی). کتاب را سالها قبلتر هم دستِ یکی از دوستان دیده بودم ولی فرصتی دست نداده بود که برای خواندن قرض بگیرم یا بدزدم. از خودِ آقای مهر نپرسیدم، اما حدس میزنم آنچه توجهِ ایشان را به این کتاب جلب کرده توصیفِ راویِ رمان است از رویاروییاش با اخترناوِ بیگانهها. (یا اگر بخواهم از تعبیرهای خودِ نویسنده استفاده کنم: طیّارهی آن آقایان.) توصیفِ عبدالله ناهید از فرودِ این اخترناوها پیش از آغازِ عصرِ موشکها و اساساً رواجِ تصویرهای کلیشهای در ادبیاتِ علمیتخیلی جداً اعجابآور است؛ حتی منِ شکاک هم به وسوسه افتادم و با خودم گفتم نکند عبدالله ناهید واقعاً با بیگانهها دیدار کرده و آن دیدار محرّکِ او شده تا چنان رمانی بنویسد. اگر یادتان باشد یکی دو بار اشاره کرده بودم که دوست دارم ذرهذره تاریخِ علمیتخیلیِ ایران را بنویسم. کار را با علی میردریکوندی و کتابش برای دیستوپین شروع کردم: «سرگذشتِ عجیبِ موفقترین علمیتخیلینویسِ ایرانی». در این فاصله، چند مطلبِ نصفهنیمهی دیگر هم از اینجا و آنجای ژانرِ عزیزمان نوشتم که هنوز نیمهکارهاند و منتشر نکردهام. منظورم این است که فعلاً آنچه مینویسم نظم و ترتیبِ زمانی ندارد. اما این وسط یکی از مطالبی که تمام شد دربارهی همین جناب عبداللهخان ناهید سقزی (افتخارالسلطنه) و کتابش چگونه به مریخ رفتم بود که از سایتِ ۳فید سر درآورد. مطلب را از اینجا میتوانید بخوانید. امیدوارم بخوانید و خوشتان بیاید. احتمالاً یک تکملهای هم بهزودی بر آن بنویسم و همانجا به مطلب اضافه کنم (دربارهی احتمالِ الهامگیری یا انتحالِ یک نویسندهی کُردِ عراقی از داستانِ آن کتاب). فایلِ رمان و خودزندگینامهی نویسنده هم که به لطفِ آقای مهر در اختیارِ من قرار گرفت در اینجا آپلود شده تا اگر خواستید، دانلود کنید و بخوانید. حتماً هم نظرتان را برایم بنویسید، چون دلم برای همهتان تنگ است و دوست دارم «بخوانمتان». @PersianSFF
سانسورهای کتاب راز رازها نوشتهی #دن_براون از ته دل از تمامِ خوانندهها عذرخواهی میکنم. متأسفانه، گویا به علت رقابت فرصتی برای مذاکره و نجاتِ ۵ جمله از کتاب وجود نداشته. امیدوارم عذرخواهیام را بپذیرید. در این فایل، آن ۵ جمله را نوشتهام که اگر کسی از خوانندههای دن براون در اینجا هست، بتواند به کتابش اضافه کند. وقتی این جملهها را به متن اضافه میکنید (خصوصاً دو جملهی آخر را)، مراقب باشید که داستان لو نرود. پیشنهاد میکنم به هر صفحهای که رسیدید، جمله را به متن اضافه کنید. #راز_رازها @PersianSFF
دوست قدیمی و عزیز، علی نوروزی از مؤسسانِ سایتِ آردا، بی مزد و منّت زحمت کشیده و مطابق با حکمِ «شراکت رفاقت است» تمامِ علمیتخیلیهایی را که در این فهرست آورده بودم جدا کرده تا بقیهمان کمتر به زحمت بیفتیم. بازوی کهکشان پشت و پناهش. @PersianSFF
ادامه از بالا 👆 این هم سیاههی داستانکوتاههای منتشرشده در تماشا بدون هیچ آداب و ترتیبی. شمارهی فایلهای کانالِ مجلهی تماشا همان شمارهی مجله است. یکی دو تا از نویسندهها اصلاً مشهور نیستند یا دستکم به علمیتخیلینویسی مشهور نیستند. مثلاً فلدمن بیشتر کارگزارِ ادبی بوده و سرلینگ فیلمنامهنویس؛ یا گوربوفسکیِ روس احتمالاً به لطفِ ترجمهی یک داستانِ کوتاهش به انگلیسی یا فرانسوی داستانش به ایران رسیده. *** از آیزاک آسیموف: شمارهی 2، «چگونه خلوص و صداقت خود را از دست دادم و شروع به نویسندگی برای تلویزیون کردم»؛ ش 97، «شادیهای آن روزگار»؛ ش 105، «احساس قدرت». از آرتور سی کلارک: ش 39، «اف علامت فرانکنشتین»؛ ش 50، «بابل را به یاد میآورم»؛ ش 115، «بمب مستیآور»؛ ش 121 «ثعلب وحشی»؛ ش 116، «جنگ سرد»؛ ش 118، «زیبای خفته»؛ ش 113، «ساکنان آیندهی زمین»؛ ش 110، «شکار بزرگ»؛ ش 108، «صداخفهکن»؛ ش 111 «ملودی ایدهآل». از ری برادبری: ش 165، «آنان سیهچرده و چشمطلایی بودند»؛ ش 250، «باران به ملایمت خواهد بارید»؛ ش 107، «پسر نامرئی»؛ ش 74، «پیکنیک سال یکمیلیون»؛ ش 45، «تعطیلات»؛ ش 216، «در فصل خوش دریا»؛ ش 28، «رهگذر»؛ ش 166، «رهگذر» [ترجمهی مجدد]؛ ش 68، «ساعت صفر»؛ ش 159، «فریادزن»؛ ش 215، «فضانورد قرون»؛ ش 69، «لبخند»؛ ش 75، «ماشین پرنده»؛ ش 102، «موشک». از رابرت سیلوربرگ: ش 148، «شریک». از رابرت شکلی: ش 104، «آخرین سلاح»؛ ش 98، «بازگشت از آستانهی تاریک»؛ ش 307، «پاداش خطر»؛ ش 252، «خدمت مجانی»؛ ش 46، «شرکت سهامی عشق». از ادوارد ولن (Edward Wellen): ش 381، «انساننماها نمیگریند». از آندرهیی گوربوفسکی (Andrey Gorbovsky): ش 99، «کوشش بیهوده». از راد سرلینگ (Rod Serling): ش 204، «تنها»؛ ش 182، «دیگران کجا هستند؟»؛ ش 196، «مسافتی که قدمزنان میتوان پیمود»، ش 242، «هیولای خیابان میپل». از آرتور فلدمن (Arthur Feldman): ش 100، «ریاضیدانها». از جک شارکی (Jack Sharkey): ش 44، «گفتگو با یک حشره». از آرتور مایرر (؟): ش 103، «آزمایش». این مایررِ کذایی احتمالاً “Артур Маурер / Artur Maurer”، نویسندهی لیتوانیاییِ فعال در شوروی باشد که چندان شناختهشده نیست. بعداً باید بگردم و مطمئن بشوم. از ریچارد مَتِسون (Richard Matheson): ش 331، «خونآشام». از رابرت یانگ (Robert F Young): ش 59، «پر مرغ». (دربارهی یانگ اینجا کمی نوشته بودم.) از نورمن اسپینراد (Norman Spinrad): ش 324، «بر بستر مرگش». از اچ بی هیکی (H.B. Hickey): ش 55، «چون پرنده، چون ماهی». هیکی از نویسندههای فراموششدهی قدیمی است. صفحهی گودریدزش. از کن ویلیام پردی (Ken William Purdy): ش 355، «فناناپذیران»؛ ش 43، «همهمه». از هنری اسلزار (Henry Slesar): ش 253، «بیماری عجیب»؛ ش 231، «تکنوازی»؛ ش 41، «روز امتحان». از ویلیام فرانسیس نولان (William Francis Nolan): ش 247، «ستارهی مصنوعی»؛ ش 38، «سیارهی بابا»؛ ش 253، «و فرسنگها راه که قبل از خفتن باید بپیمایم». از پل فرمن (Paul W. Fairman): ش 60، «برادران ماوراء فضا». از مارتین گاردنر (Martin Gardner): ش 263، «استاد ناپدید شد». از ری راسل (Ray Russel): ش 323، «حوا قبل از آدم». @PersianSFF
قدیمیترین ترجمههای احتمالی از داستانهای کلارک و آسیموف و چند غولِ دیگر به فارسی [آموزشِ نوشتنِ تیترهای کوتاه و شاعرانه، فقط در این وبلاگ] مدتی است به سرم افتاده که کمکم یواشیواش خردخرد تاریخِ علمیتخیلی و فانتزیِ ایران را جمع کنم. میدانم سرگذشتِ نحیفی است اما احتمالاً پرهیجان. بههرحال شیفتهی این جور مسئلههای بیاهمیت هستم و مطمئنم بین خوانندههای اینجا سه چهار نفر همسلیقه پیدا میکنم. کشفِ علمیتخیلیبازهای فراموششدهی ایرانی هم که احیاناً چیزی نوشته یا ترجمه کرده باشند از زمرهی همین مسئلهها است. چند روزِ پیش، وسطِ گشتوگذارهای پراکندهام به هفتهنامهی تماشا برخوردم که ارگانِ مطبوعاتیِ سازمانِ رادیو و تلویزیونِ ملیِ ایران بود و از اسفند 1349 تا دی 1357 منتشر میشد. اگر بدانید در این نشریه چه گنجی وجود داشته و ما خبر نداشتیم... تا قبل از این خیال میکردم، بعد از ترجمهی عالیجناب پرویز دوایی از 2001: ادیسهی فضایی، البته با اسمِ رازِ کیهان دیگر چیزی از کلارک ترجمه نشد تا رمانِ پایانِ طفولیت در اوایلِ دههی شصت. در مورد آسیموف هم حدس میزدم جستجوهای سعید سیمرغ در این مورد درست باشد و اوایلِ دههی شصت اولین باری بوده که داستانهای آسیموف منتشر شدند (اینجا). سوای اینها، خیال میکردم مجلاتِ دانشمند و اطلاعات علمی قدیمیترین نشریههایی بودند که کمابیش منظماً داستانکوتاهِ علمیتخیلی چاپ میکردهاند. گویا اشتباه میکردم و فعلاً هفتهنامهی تماشا را باید محلِ نفوذِ اولین علمیتخیلیبازها به یک مجله حساب کرد. [میدانم که در نشریهی فضا (1345-1357) هم علمیتخیلیهایی منتشر میشده؛ اما چون مطلقاً به بایگانیاش دسترسی ندارم، فعلاً فرض را بر این میگذارم که نشریهی فضا اصلاً وجودِ خارجی ندارد.] در هفتهنامهی تماشا، جناب منوچهر محجوبی (1315، کرمانشاه-1368، لندن) احتمالاً علمیتخیلیبازِ نفوذیِ ما بوده. مدخلِ محجوبی در ویکیپدیای فارسی کوتاه است (اینجا) و اطلاعاتِ زیادی از او نمیدهد ولی اگر در فضای تلگرام و اینترنت جستجو کنید اطلاعاتِ بیشتری از او پیدا میکنید که همهاش بر فعالیتهای او در ادبیاتِ طنز و برنامههای تلویزیونی و مقداری فعالیتهای سیاسی متمرکز است. اما گویا محجوبی گاهی ناخنکی هم به علمیتخیلیِ عزیزِ ما میزده. شاید آشناییاش با داستانهای طنزِ کلارک باعثِ علاقهاش به این ژانر شده. هرچه هست، او و همکارانش از یک شمارهای به بعد داستانهای ع.ت را با عنوانِ «افسانهی علمی» با فواصلی کمابیش منظم منتشر میکردهاند. («افسانهی علمی» احتمالاً اولین برابرِ Science Fiction در فارسی بوده و تا چند سالِ پیش هنوز میشد گاهی اینور و آنور در نوشتههای قدیمیترها آن را دید. هنوز تحقیق نکردهام و نمیدانم چهکسی و چهزمانی آن را ساخته. راستش خوشحالم که این برابر رایج نشد و کسانِ دیگری «علمیتخیلی» را ساختند. دفاعیهام باشد برای یک وقتِ دیگر.) خوشبختانه، مجلهی تماشا را کسانی اسکن کردهاند و مجانی در تلگرام گذاشتهاند (اینجا). بازوی کهکشان پشت و پناهشان و دمشان گرم. فهرستِ علمیتخیلیهایی را که تا الان در این مجله دیدهام در ادامه مینویسم. امیدوارم کسانی که حوصلهشان از من بیشتر است نرمافزارِ کاملاً رایگانِ PDF 24 Creator را نصب کنند و فایلِ این داستانها را کمکم سوا کنند. اگر بشود یک بایگانیِ کوچک از آن داستانها درست کنیم معرکه میشود. هم مقادیری داستانکوتاه با ترجمههای نسبتاً خوب گیرِ خوانندهها میآید و هم بخشی گمشده از تاریخِ علمیتخیلیِ ایران احیا میشود. فهرست را روزآمد میکنم. اگر فایلها را جدا کردید، بدهید همینجا منتشر کنیم یا برسانید به دستِ دوستانِ دیگر (مثل وبلاگ یک پزشک یا فضای استعاره) که منتشر کنند. مطمئنم آقای سیمرغ آسیموفهایش را توی وبلاگ آسیموفیا میگذارد. محجوب برای ترجمهی داستانهای علمیتخیلی در تماشا کسانِ دیگری را هم به آن مجله آورد، مثل همایون نوراحمر، هوشآذر آذرنوش، پرویز شهریاری، همایون عَبقَری، منصور فراسیون. این چند نفر هر کدام چند داستان ترجمه کردهاند. از این جمع، علاقهی پرویز شهریاری (ریاضیدان) به علمیتخیلی مشهور بود و در جاهای دیگری هم چیزهایی منتشر کرد. هوشآذر آذرنوش (که گویا برادرِ آذرتاش آذرنوش، همان ادیب و عربیدانِ بزرگ، باشد) هم چند تایی داستانکوتاهِ دیگر منتشر کرده و احتمالاً دورادور علمیتخیلیباز بوده. بههرحال، بد نیست دربارهی این جمعِ علمیتخیلیبازهای قدیمی تحقیقِ جداگانهای انجام بگیرد. ادامه در پایین 👇
دوستان عزیزم، گویا کتاب راز رازها هنوز وارد بازار نشده و به همین دلیل ممکن است احیاناً در آخرین لحظهها تغییراتِ دیگری کند یا مشکلاتِ دیگری برایش پیش بیاید. نوشتهی قبلی را پاک کردم تا به محض توزیعِ آن دوباره بگذارم اینجا. از همهی دوستانی که نوشته را دیدند یا به اشتراک گذاشتند یا نظری برایش نوشتند عذرخواهی میکنم.
ادامه از بالا 👆 150 میلیارد سال بعد، همهی کهکشانها، بر اثرِ انبساطِ کیهان، از افقِ مشاهدهپذیرمان خارج میشوند. یک تریلیون سالِ بعد، انبساطِ جهان چنان بلایی به سرِ ریزموجِ زمینهی کیهانی میآورد که اگر موجودِ هوشمندی در آن برهه به تمدن برسد نمیتواند اثبات کند کیهان در حالِ انبساط است. همان حدودها، چگالیِ میانگینِ کیهان به یک اتم در افقِ کیهانشناسی میرسد. همینطور ادامه میدهید تا میرسید به یک نونیلیون سال بعد (10 به توان 30): تمامِ اجرامِ باقیمانده در کهکشان به سیاهچالهی مرکزی سقوط میکند. دیگر چیزی در کیهان نیست مگر همین سیاهچاله و اجرامی که در طولِ این سالها از کهکشانها گریختهاند. اما باز هم این عددها کوچکند. کمکم میرسیم به واپاشیِ ذرهها. 314 کوئیندِسِلیون سال بعد (3/14 ضربدر ده به توان پنجاه) کوچکترین سیاهچالههای فرضی با جرمِ زمین از بین میروند. یازده اونویجینتیلیون سال بعد (ده به توان 67) سیاهچالهای به جرمِ خورشید ناپدید میشود. بین 15 تا 141 نوُوِمویجینتیلیون سال بعد (ده به توان 91 و 92) سیاهچالههای اَبَرپرجرم باید کمکم نابود شوند. ده به توان صد و شش تا ده به توان صد و نه سالِ بعد حتی سنگینترین سیاهچالههای ابرپرجرم وجود نخواهند داشت. نهایتاً ده به توانِ هزار و پانصد سالِ دیگر، تمامِ مادهی باریونی در بقایای ستارهای و سیارهها و غیره از طریق فلان و بهمان پدیدههای کوانتومی به آهن-56 تبدیل میشوند و روزگارِ آهناخترها آغاز میشود. عددهای بندِ قبلی خیلی بزرگ بودند؛ چنان بزرگ بودند که بعید میدانم امثالِ من ذرهای بتوانند به درکشان نزدیک بشوند. اما از اینجا به بعد در مقاله اتفاقِ عجیبی میافتد: عددها را باید اینطور ذکر کرد که مثلاً «ده به توانِ "ده به توانِ پنجاه"». اولین بار که به اینجای مقاله رسیدم برق از سرم پرید، چون این «عدد» یک پانوشت داشت که ترجمهی کمابیش آزادش این است: «برای حفظِ یکدستی، عددها با واحدِ سال ثبت شدهاند؛ بااینهمه، این عددها چنان بزرگند که رقمهای سازندهشان، فارغ از آنکه از کدام واحدهای شمارشِ رایج استفاده کنیم، تغییری نخواهند کرد؛ یعنی تفاوتی نخواهد داشت که واحدِ شمارشمان نانوثانیه باشد یا سال یا میانگینِ عمرِ ستارگان.» پیشنهاد میکنم این پانوشت را چند بار بخوانید. معنای صریحترش این است: این عددها چنان بزرگند که «معدود»شان بیمعناست. فلانقدر عددِ بیمعنای بزرگ از زمان که بگذرد (مثلاً ده به توانِ "ده به توانِ هفتاد و شش" سال یا قرن یا ثانیهی بعد) تمامِ آهناخترها از هم میپاشند و به سیاهچاله مبدل میشوند و تبخیر میشوند و چیزی از کائنات باقی نمیمانَد مگر خلأ محض. سپس در «ده به توانِ "ده به توانِ "ده به توانِ 56"" سال یا قرن یا ثانیه»ی بعد بر اثر فلان و بهمان رویدادِ کوانتومیِ کاتورهای مهبانگِ تازهای شاید رخ بدهد و کیهانِ تازهای خلق شود. آنوقت اگر همهی این اتفاقات «ده به توانِ "ده به توانِ 115"» بارِ دیگر رخ بدهد احتمال دارد که جهانی عیناً مشابهِ کیهانِ فعلیِ ما پدید بیاید. (توضیحاتِ اینها را در همان مدخل باید ببینید.) لطفاً به توضیحاتِ تکهپاره و نصفهنیمهی من بسنده نکنید. حتماً این مدخلِ ویکی را که ترجمهی فارسی هم دارد بخوانید. ترجمهی فارسیاش به همان اندازهی متنِ انگلیسی بیمعنا و زیباست. ممکن است خیال کنید خواندنش تا مدتی حسی شبیه پوچی و ناچیزی به وجودتان تلقین کند. حدسِ پرتی نیست. اما عظمتِ مفاهیمی که پیش میکشد آنقدر دلچسب است که آن پوچی را به باد میدهد. مگر نه اینکه بهترین مطالبِ علمی نادانستههایمان را به رخمان میکشند؟ اما این مقاله بهجز القای حسِ حیرت و کوچکی در برابر کیهان، کارِ دیگری هم شاید بکند. هر وقت مینشینم و سرِ صبر این مدخل را میخوانم تا مدتی نمیتوانم علمیتخیلیهایی را بخوانم که دنیاسازیهایشان و مقیاسهای زمانیشان کوچک است. بلافاصله میروم سراغِ داستانهایی که ادعا میکنند با عظمتهای بیاندازه کلنجار میروند. دوست دارم سر و کارم با موجوداتی بیفتد که اربابانِ کیهاناند، دوست دارم داستانهایی بخوانم که میلیونها و میلیاردها سالِ بعد رخ بدهند، دوست دارم چیزی بخوانم که بتواند ذرهای از تصورناپذیریِ مطالبِ آن مدخل را در خودش داشته باشد. اما تا جایی که یادم میآید هیچوقت هیچ داستانی نتوانسته چنین تأثیری بر من بگذارد. در نهایت، داستانها مجبورند پای شخصیتهای منفرد را به میان بکشند و در تکهای کوچک از کیهان رخ بدهند. اینجاست که یادِ آن حرفِ کلارک میافتم: «حقیقت، همواره، بسیار غریبتر از داستان و تخیل خواهد بود.» یا به عبارتی دیگر: «متنِ پشتِ جلدِ رمانها، همواره، باشکوهتر از داستان خواهد بود.» @PersianSFF
سرنوشتِ غاییِ کیهان و وحشتِ عرفانی ویکیپدیا مدخلهای عجیبغریب (به هر معنایی از این کلمه) کم ندارد. مثلاً بعضی از نمونههایش اینجاست. اما بعضی از مدخلهایش اسبابِ حیرانیِ آدمیزاد میشود و احساسِ گمگشتی به او میدهد. سالها پیش مقالهای علمی را توی ویکیپدیا دیدم و بلافاصله کلِ روزم صرفِ خواندن و بازخوانیاش و چندبارهخوانیاش شد. مدخلِ سختفهم و عجیبی است. حالا دیگر سالی یکی دو بار میروم و هی میخوانمش. برایم حُکمِ شعائر و مناسکِ آیینی دارد. رویدادی چندوجهی است و از چند جهت تکانم میدهد. مثلاً خودِ خواندن و تقلا برای فهمیدنش حالتی خلسهمانند دارد و بُنیهی ذهنیام را میخشکاند: بخشهای ابتداییاش را خیلی راحت درک میکنم و پیش میروم. چشماندازِ خوشایندی در اطرافم خلق میکند. گاهی مدارهای علمیتخیلیِ مغزم طوری برانگیخته میشوند که انگار دارم داستان میخوانم. اما هرچه جلوتر میروم دستاندازهای راه و تکههای سنگلاخیِ مسیر بیشتر و بیشتر میشود؛ هرچند خوشبختانه لینکها و ارجاعات به مدخلهای دیگر کمک میکند بهتر بفهممش. میروم و برمیگردم و در مسیرِ اصلی به راهم ادامه میدهم. جلوتر باز هم دشوارتر میشود. آنوقت باید دو سه پیچهی دیگر در این هزارتوی ارجاعها فروبروم و انشعابهای آن مدخلها را ذرهذره بخوانم؛ گم بشوم و احساس کنم توی ظلماتزار، بیابان، راهِ بینهایت، گُمخانه افتادهام. بههرحال آنقدر توی تاریکی «دستها میسایم تا دری بگشایم» که بالاخره برمیگردم به اصلِ مقاله. اما سرآخر حرفهای مقاله چنان صعب میشود که کلماتش برای ذهنِ من دیگر معنای مشخصی ندارد. کیفیتی لاوکرافتی پیدا میکند. انگار هیولایی از جایی دور آمده و رنگِ ناشناختهای توی کُنجهای اکتشافنشدهی مغزم میپاشد یا نُتی هراسانگیز از ناکجا پخش میشود که همهی صداهای دیگر را خفه میکند. این جملهها را به این دلیل نمینویسم که با تصویرسازیهای بیمعنا به حرفی ساده عمق بدهم. دارم با کلمهها بازی میکنم تا بلکه بتوانم احساسِ واقعیام را بیان کنم؛ دنبال طرز و طریقِ تازهای هستم که احساسم برای خودم ملموستر بشود. خلاصه آنکه هرچه هست، صادقانه است؛ حتی اگر لوس باشد. این مقاله را میگویم: Timeline of the Far Future. ولی الان نخوانیدش. صبر کنید تا خلوتی گیرتان بیاید و با آرامش ذرهذره پیش بروید و مزمزهاش کنید. مقالهی «گاهشمارِ آیندهی دور» در مورد سرنوشتِ غاییِ جهان است. اولِ مقاله، با زمانهای تقریباً نزدیک به روزگارِ ما شروع میشود: هزار سالِ دیگر «سالِ» زمین چند ثانیه درازتر میشود و ستارهی قطبیِ زمین تغییر میکند، دههزار سالِ دیگر ابطالجوزا و قلبالعقرب ابرنواختر میشوند، صدهزار سالِ دیگر دو تا از قمرهای اورانوس به هم برخورد میکنند... 180 میلیون سال بعد روزِ زمین یک ساعت طولانیتر میشود، 250 میلیون سال بعد قارههای زمین دوباره به هم وصل میشوند و اَبَرقارهی جدید شکل میگیرد، پنج میلیارد سالِ دیگر ادغامِ راه شیری و آندرومدا/امرأةالمسلسله آغاز میشود و اتمامِ سوختِ هیدروژنیِ خورشید هم همان حدودها. گمان کنم ذهنِ همهی علمیتخیلیبازها با چنین تصویرهایی بهتزده بشود. وقتی 250 میلیون سال بعد ابرقارهی جدید شکل بگیرد، انسان کجاست؟ تکامل چه بلایی بر سرِ انسان آورده؟ کجاهای کیهان خواهیم بود؟ حتی فرهنگِ فعلیِ بشر با بیست و پنج سالِ پیش هم زمین تا آسمان فرق کرده، چه برسد به ده میلیون برابرش. اما حتی این بخش از آن مقاله هم آنقدرها حیرانم نمیکند که ادامهاش: وقتی پای میلیاردها میلیارد سالِ آینده وسط میآید. ادامه در پایین 👇
видео или голосовое, без подписи
طرح جلدِ رمانِ #پیله نوشتهی رابرت چارلز ویلسون #علمی_تخیلی
پیشگفتارِ #پیله نوشتهی رابرت چارلز ویلسون #علمی_تخیلی
پیله نوشتهی رابرت چارلز ویلسون #کتابام بالاخره پیله منتشر شد. این کتاب بدجور برایم عزیز است. تازه بعد از این کتاب بود که فهمیدم چطور باید کتاب انتخاب کنم و چطور ترجمه کنم. حتی حاضرم بگویم هر چیزی که تا الان ترجمه و منتشر کردهام بگذارید کنار؛ تازه کارِ ترجمه را شروع کردهام. رمانِ یگانهای هم هست؛ از همانهایی که همه چیز دارد: شخصیتپردازیِ پیچیده، هستهی سختِ علمی، نثرِ زلال، دنیاسازیِ منحصربهفرد. اولین بار که پیله را میخواندم دچارِ همهجور احساسی میشدم: وحشت به جانم میافتاد که اگر گرفتارِ چنان دنیایی بشوم چه کار باید بکنم، از فرط استیصال دلم میخواست گاهی شخصیتها را کتک بزنم، گاهی چنان دلم میسوخت که بغض میکردم. (یک بار بغضم شکست و برای یکیشان گریه کردم مثل ابرِ بهار. این جمله بهزودی حذف و نوشتنِ آن تکذیب میشود.) آخ که چه تنوعِ مضامینی دارد. انگار داری ده تا رمان را با هم میخوانی: زیستفناوری، نانوفناوری، برخوردِ اول، مهاجرتِ درونمنظومهای، مرگِ زمین، سفر در زمان، حیاتِ مصنوعی، جنگ با موجوداتِ بیگانه دارد بهعلاوه آنکه داستانِ عاشقانه و مذهبی و بلوغ و اختلافاتِ خانوادگی و غیره و غیره هم هست. اما اما اما «تقریباً هیچ مضمونی در این داستان همانی نیست که در رمانهای علمیتخیلیِ دیگر میبینیم. نه بیگانگان و برخوردِ اولش مثل بیگانهها و برخوردهای اولِ دیگر است، نه تأسیسِ مهاجرنشینهای درونمنظومهای و برونمنظومهایش، نه بازیاش با زمان، نه نوعِ مرگِ زمین. تقریباً هرآنچه در این رمان میآید نغز و تازه است.» هیچ بقالی نمیگوید ماستش ترش است؛ ولی صادقانه و با تمامِ وجود خواهش میکنم که باور کنید که این ماست ترش نیست. ترجمهی هر دوستِ دیگری هم بود راه میافتادم و یقهی تکتکتان را میگرفتم و میگفتم که بخوانیدش. از آن رمانهایی است که ذرهذرهاش یادِ خواننده میمانَد. فقط یک خواهشی دارم: اگر کتاب را خواندید سعی کنید چیزی از داستان را به کسی لو ندهید. بگذارید هر خوانندهای که آن را برمیدارد ناگهان توی داستانی بیفتد که سرتاسر سرشار از ناشناختههاست و همراه با شخصیتها قدمبهقدم همه چیز برایش رازگشایی بشود. داستان چنان زیباست که اگر کسی اتفاقاتِ اصلی را هم بداند لذت خواهد برد، ولی حیف است تجربهی حیرت و سرگشتگیِ نابِ علمیتخیلی را تجربه نکرد. مقدمهای را هم که برای کتاب نوشتم اینجا میگذارم. از این نظر که چیزی از محتوای داستان در آن مقدمه لو نمیرود، مثل همین مطلب است. اما قدری اضافات دارد. امیدوارم، از ته دل امیدوارم، که اگر پیله را بخوانید همانقدر لذت ببرید که من بردم و مثل من احساس کنید که زندگیتان به دو روزگارِ پیشاپیله و پساپیله تقسیم شده. @PersianSFF