رادیولوگ
Статистикаکانالها و دسترسی ها https://soo.is/KTzJq6 مدیر و موسس: @PSY00
- Последний пост
- 4 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 27
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 285
- 1/48двое суток
- 326
- 1/72трое суток
- 352
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
PSYBIENT من هنوز زندهام؛ نه برای زیستن، بلکه برای آری گفتن به زندگی با تمام زخمهایش. در سینهام عشقی میتپد که از ترس فرمان نمیبرد و فریادی که آزادی انسان را التماس نمیکند، بلکه خلق میکند. سیاوش @Radio_Log
مسئله اساسی این نیست که منجی وجود دارد یا نه؛ مسئله این است که انتظارِ منجی چگونه میتواند جایگزین کنش جمعی شود. تا زمانی که جامعه تغییر را به آیندهای مبهم واگذار کند در چرخه تعلیق باقی میماند. خروج از این چرخه زمانی ممکن است که انتظار به اراده جمعی ترجمه شود و امید از حالت منفعل به کنش فعال تبدیل گردد. ادامه دارد ... سیاوش
انتظار به مثابه ابزار کنترل ( بخش دوم ) انتظار به عنوان تکنولوژی قدرت 📍انتظار، از افسانه دینی تا ابزار سیاسی: در بسیاری از جوامع مذهبی مفهوم انتظار ریشهای عمیق دارد. انتظار ظهور منجی، وعده پایان ظلم و امید به روزی که «کسی خواهد آمد و جهان را اصلاح خواهد کرد» فقط یک باور الهیاتی نیست، بلکه یک چارچوب روانی و اجتماعی است. این چارچوب چند کارکرد مهم دارد: ۱- رنج حال را قابل تحمل میکند. ۲- خشم را به صبر تبدیل میکند. ۳- اراده تغییر را به امید آینده منتقل میکند. در چنین فضایی، زندگی در «حالِ ناقص» توجیه میشود، زیرا آیندهای کامل وعده داده شده است. این سازوکار بهتدریج به بخشی از ناخودآگاه جمعی تبدیل میشود. جامعه یاد میگیرد که رهایی را نه در عمل، بلکه در انتظار جستوجو کند. نکته مهم اینجاست که این منطق با تغییر لباس تاریخی از بین نمیرود. تنها زبان آن تغییر میکند. اگر زمانی انتظار ظهور مذهبی حامل امید بود در دوران مدرن این انتظار میتواند به شکل وعده اصلاحات، توافق سیاسی یا حتی مداخله خارجی بازتولید شود و ساختار روانی ثابت میماند: تعلیق اکنون در برابر آیندهای مبهم. 📍انتقال عاملیت؛ از مردم به منجی انتظار بیش از هر چیز به معنای انتقال عاملیت است. جامعهای که در انتظار منجی زندگی میکند بهتدریج از این تصور فاصله میگیرد که خود میتواند عامل تغییر باشد. در نتیجه سیاست از میدان کنش به میدان تماشا تبدیل میشود. مردم نه بازیگر بلکه مخاطب رویدادهایی میشوند که قرار است دیگران رقم بزنند. در چنین وضعیتی حتی اپوزیسیون نیز میتواند در همان الگوی ذهنی گرفتار شود. وقتی یک جریان سیاسی امید خود را بر سناریوی نجات بیرونی بنا میکند در واقع همان الگوی انتظار مذهبی را با واژگانی سکولار بازتولید میکند. «منجی آسمانی» جای خود را به «منجی ژئوپلیتیک» میدهد. اما روانشناسی ماجرا تغییر چندانی نمیکند. جامعه همچنان در حالت تعلیق باقی میماند. 📍خرافه سیاسی؛ وقتی امید جای برنامه را میگیرد خرافه فقط باور به امور ماورایی نیست. خرافه میتواند در سیاست نیز حضور داشته باشد. خرافه سیاسی زمانی شکل میگیرد که امید جایگزین تحلیل و آرزو جایگزین برنامه شود. در این حالت، روایتهای نجاتبخش کارکردی شبیه اسطوره پیدا میکنند: ۱- شکستها را موقت جلوه میدهند. ۲- فقدان سازماندهی را پنهان میکنند. ۳- ناکارآمدی را با وعده «لحظه نزدیک» توجیه میکنند. این همان نقطهای است که انتظار از یک حالت روانی فردی به یک سازوکار اجتماعی تبدیل میشود. جامعه نهتنها منتظر است، بلکه انتظار را فضیلت میداند. 📍سیاستِ تعلیق و بازتولید بنبست وقتی انتظار به الگوی غالب تبدیل شود، بنبست سیاسی بازتولید میشود. زیرا: ۱- کنش جمعی به تعویق میافتد. ۲- مسئولیتپذیری رهبران کاهش مییابد. ۳- جامعه به جای ساختن آینده، در حال پیشبینی آن باقی میماند. در چنین شرایطی حتی خشم اجتماعی نیز به انرژی خاموش تبدیل میشود. مردم ناراضیاند اما منتظرند. این انتظار نوعی سوپاپ روانی است که از فوران نارضایتی جلوگیری میکند. 📍انتظار و نوستالژی؛ پیوند گذشته و منجی یکی از عناصر تقویتکننده انتظار سیاسی نوستالژی است. نوستالژی گذشتهای که یا آرمانی شده یا سادهسازی شده میتواند بستر روانی پذیرش منجی را فراهم کند. وقتی جامعهای گذشتهای باشکوه را تصور میکند و حال را بحرانی میبیند طبیعی است که به روایت «بازگشت» یا «نجات ناگهانی» جذب شود. در اینجا، انتظار نهتنها به آینده بلکه به گذشته نیز متصل میشود: ۱- انتظار بازگشت شکوه ۲- انتظار تکرار نظم ازدسترفته ۳- انتظار احیای هویت. اما مشکل اینجاست که چنین انتظاری معمولاً از دل یک فرآیند دموکراتیک و نهادی عبور نمیکند. بیشتر به یک لحظه نمادین و ناگهانی امید دارد. لحظهای که قرار است همهچیز را حل کند. 📍روانشناسی بنبست؛ چرا انتظار جذاب است؟ انتظار همیشه محصول فریب نیست. گاه محصول فرسودگی است. در شرایط طولانی بحران انسانها برای حفظ معنا به روایتهای قطعی پناه میبرند. این روایتها اضطراب را کاهش میدهند و حس کنترل خیالی ایجاد میکنند. انتظار در چنین شرایطی مانند مسکن عمل میکند: درد را از بین نمیبرد اما تحمل آن را ممکن میسازد. به همین دلیل است که جامعه میتواند همزمان ناراضی و منفعل باشد. نارضایتی وجود دارد اما انتظار اجازه تبدیل آن به کنش را نمیدهد. 📍جمعبندی؛ چرخه تاریخی تعلیق در نهایت، آنچه تلاش کردم در این تحلیل برجسته شود، تکرار یک چرخه تاریخی است: چرخهای که در آن وعدههای نجاتبخش، چه مذهبی و چه سیاسی جامعه را در وضعیت تعلیق نگه میدارند. زبان روایت تغییر میکند اما ساختار ثابت میماند بوسيله ی: ۱- تعویق امید ۲- مهار خشم ۳- انتقال عاملیت ۴- انتظار برای لحظهای که همیشه نزدیک اما هرگز حاضر نیست. سیاوش
https://www.instagram.com/p/DIRPBAeoj7H/?igsh=MW5nbWUxcXIzZW5ocQ== اوایل امسال متنی در اینستاگرام رادیولوگ نوشتم اگر متن را در یک قاب مفهومی واحد قرار دهیم، با یک الگوی تاریخی روبهرو میشویم: انتظار بهعنوان تکنولوژی قدرت. تکنولوژیای که نه با سرکوب عریان، بلکه با تعلیق امید، انتقال عاملیت و ساختن افقهای نجاتبخش عمل میکند. مسئله اصلی در اینجا نه یک فرد یا یک جریان خاص، بلکه منطقی است که قرنها در فرهنگهای سیاسی و دینی بازتولید شده: این تصور که رهایی از بیرون میآید، نه از کنش جمعی درون جامعه. در حال نوشتن یک متن تکمیلی برای این پست هستم که بزودی منتشر میکنم.
انسانها همیشه کسلکننده هستند بجز زمانیکه سوگواری میکنند. CROW
طنز سیاه الان یعنی من تجزیه طلب یا اصلاح طلب یا مجاهد هستم ؟ جدی جدی این مردک رو نفهمی و خریت من حساب باز کرده؟ هر کی با ما نیست دژمنه؟ در اینکه خودش عمله اسرائیل هست به کنار از طرفداراش در عجبم!
عصیان من علیه جمهوری اسلامیست، و علیه هر ساختاری که کرامت انسان را به ایدئولوژی، به قدرت، به ترس میفروشد. علیه تمام ظلمهایی که بر من، بر نسل من، بر زنان، بر خیابانها، بر زبانها، بر رؤیاهای این کشور رفت. من فراموش نمیکنم، نه برای انتقام، بلکه برای دادخواهی. نه برای تکرار خشونت، بلکه برای پایان دادن به چرخهی آن. خونِ خواهران و برادرانم در حافظهی من است، نه برای شمشیر کشیدن، بلکه برای ساختن روزی که هیچ قدرتی نتواند مرگ را سیاستگذاری کند. من ماندهام، نه با امید سادهلوحانه، بلکه با آگاهیِ سخت، و با ایمانی زمینی: اینکه هیچ ظلمی ابدی نیست، اگر به فراموشی سپرده نشود. سیاوش
از هجدهم دی جهان برای من معنای اخلاقیِ خود را از دست داد. نه به این معنا که شر تازهای رخ داد، بلکه از آن رو که پرده کنار رفت و آنچه همیشه آنجا بود عریان شد. از آن شب به بعد دیگر شبها به پایان نمیرسند. فقط لایهلایه روی هم انباشته میشوند. مثل خاطراتی که هرگز اجازهی فراموشی نمیگیرند. گریه دیگر واکنشی احساسی نیست. شکل دیگری از اندیشیدن است. من گریه میکنم چون فکر میکنم و فکر میکنم چون نمیتوانم نگریم. اندوه، نه حادثهای گذرا که وضعیت وجودی من شده است. حالتی پایدار از بودن در جهانی که مرگ را نه بهعنوان فاجعه بلکه بهعنوان سازوکار ادارهی خود پذیرفته است. در روشنترین ساعتهای روز وقتی همهچیز وانمود میکند که عادی است چیزی در درونم فرو میپاشد. نامی، تصویری یا حتی سکوتی کوتاه کافی است تا بفهمم گذشته هنوز نگذشته است. آنها که به دست حکومت جمهوری اسلامی کشته شدند فقط مرده نیستند. آنها در من ادامه یافتهاند بهصورت زخمی که نه خونریزی میکند و نه التیام مییابد. آزادی اگر روزی بیاید برای من دیگر نویدبخش نخواهد بود. آزادیِ دیرهنگام شکلی از بیعدالتی است. چگونه میتوان رقصید وقتی بدن هنوز وزن اجسادی را به دوش میکشد که فرصت زندگی نیافتند؟ شادی پس از این همه مرگ بیشتر شبیه فراموشی است تا رهایی و من از فراموشی میترسم. من داغدارِ انسانها نیستم. داغدارِ امکانهایم. داغدارِ عشقهایی که میتوانستند جهان را کمی قابلتحملتر کنند و نکردند. چون صاحبانشان حذف شدند. هر آنچه میتوانست باشد و نشد، اکنون در من بهصورت سوگی فلسفی حضور دارد. سوگی برای آیندهای که پیش از تولد دفن شد. زمان دیگر خطی نیست. گذشته مدام به حال هجوم میآورد و آینده چیزی جز تکرار همان فقدانها نیست. به همین دلیل فصلها تغییر نمیکنند. تغییر، نیازمند امید است و امید نیازمند این باور که زندگی ارزشی ذاتی دارد. باوری که از هجدهم دی برای من فرو ریخته است. از این پس، جهان در یک فصل منجمد شده است. نه زمستان است و نه بهار. چیزی میان زوال و تعلیق. اما اگر نامی بخواهم بر آن بگذارم، پاییز دقیقترین واژه است: فصلی که در آن همهچیز پیش از آنکه بمیرد، میفهمد که خواهد مرد. و من در این فهم دائمی، زندگی میکنم. سیاوش
без подписи
برای وطن که در خون ایستاده نه زانو زده نه فراموششده برای گلهایی که نامشان را باد برد اما ریشهشان در خاک ماند برای پرپرشدن نه بهعنوان مرگ که بهعنوان گواه که زیبایی همیشه بیهزینه نبوده وطن از خون گلها ساخته شد و هنوز بوی بهار میدهد سیاوش
آنها نمردند. آنها نرفتند. آنها از تقویم حذف نشدند. بلکه تکثیر شدند. در نامهایی که پچپچ نمیشوند در خونهایی که سندند در حافظهای که گلوله نمیشناسد. آنها زندگانِ تاریخاند نه در گذشته بلکه در رگهای ما. و تا وقتی حقیقت نفس میکشد آنها در جسم و جان ما زندهاند. سیاوش
بهای فراخوان؛ جانهایی که بازنگشتند 📍وقتی سیاست خون دیگران را خرج میکند بگذارید از یک اصل ساده شروع کنیم؛ اصلی که در همهی مکاتب مدرن علوم سیاسی تکرار شده: قدرت فقط حق نیست، مسئولیت است. ما سالها دربارهی خشونت جمهوری اسلامی حرف زدهایم و حق هم داشتهایم. اما یک لحظه مکث کنیم و این سؤال را بپرسیم: مسئولیت کسی که مردم را به میدانِ مرگ میخواند چیست؟ ماکس وبر جامعهشناس کلاسیک، سیاست را میدان انتخاب میان اخلاق نیت و اخلاق مسئولیت میداند. اخلاق نیت میگوید: هدف مقدس است، پس هر هزینهای توجیهپذیر است. اما اخلاق مسئولیت میپرسد: این تصمیم چه پیامدی برای جان انسانها دارد؟ و مهمتر: چه کسی هزینه را میدهد؟ در نظریهی کنش جمعی چارلز تیلی یک قاعدهی روشن وجود دارد: هر فراخوان سیاسی، بدون سازمان، حفاظت، توازن قوا و راهبرد خروج بهجای مقاومت به قربانیسازی تبدیل میشود. وقتی حکومتی: 📍بهشدت مسلح است 📍سابقهی شلیک مستقیم دارد 📍و هیچ هزینهی بینالمللی نمیپردازد فراخوانِ نمادینِ «همزمان، همهجا» نه شجاعت است نه نافرمانی مدنی به معنای گاندیایی آن بلکه قمار با بدنهای بیدفاع است. هانا آرنت در تحلیل خشونت میگوید: قدرت واقعی از سازمان و مشروعیت میآید نه از انبوه قربانیان. تاریخ هم همین را نشان میدهد: کشتهشدنِ بیشتر لزوماً رژیمها را سرنگون نکرده بارها فقط سرکوب را مشروعتر کرده است. حالا برسیم به خطرناکترین جملهای که در سیاست شنیده میشود: برای انقلاب، باید خون داد. این جمله اگر از دهان کسی بیرون بیاید که: 📍خود و خانوادهاش در امنیتاند. 📍هزینهی تصمیم را نمیپردازند. 📍و ابزار واقعی تغییر در اختیار ندارند. دیگر تحلیل سیاسی نیست؛ استعارهسازی از مرگ دیگران است. وبر دقیقاً همینجا هشدار میدهد: سیاستمداری که فقط از خون، قهرمانی و فداکاری حرف میزند، اما مسئول پیامد تصمیمهایش نیست، نه رهبر است نه انقلابی بلکه فاقد اخلاق سیاسی است. این نقد تبرئهی سرکوبگر نیست. این مطالبهی حداقلی از هر مدعی رهبری است. اگر کسی مردم را به خیابان میخواند باید حداقل یکی از اینها را داشته باشد: 📍سازمان واقعی 📍شبکهی حفاظت 📍توازن قوا 📍یا آمادگی پرداخت هزینهی شخصی در غیر این صورت آنچه رخ میدهد گذار نیست؛ بازتولید تراژدی است. ایران یکبار این مسیر را رفته. سال ۵۷ هم گفته شد: اول خون، بعد آزادی. اما آزادیای که با تعلیق عقلانیت شروع شود، با نهاد شروع نمیشود بلکه با استبداد تمام میشود. ایران نه به شعارِ خون لازم است نیاز دارد، نه به رهبرِ امن در تبعید به سیاستِ مسئول، سازمانیافته و متعهد به جان انسانها نیاز دارد.
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи