- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 12 авг.
- Постов за неделю
- 10
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 208
- 1/48двое суток
- 238
- 1/72трое суток
- 257
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
آویزان، معلق و بیتعلقام. بیترکیب و بیشکل. به حواشیِ وجود دست میاندازم، بلکه قلابِ معنایم به گوشهای گیر کند و دمی بیاسایم؛ اما خب، هیچ.
این پیامو فور کنید چنلتون، و با کلمهی آبی یه جمله بنویسید تا فور بزنم ازتون.
+ پس زخمهایمان چه؟ _ میخواستی حواست را جمع کنی.
زیباییهای عریان سیرابم نمیکنند. اینکه تو تحسینش کنی و همزمان هزار ستایشگر دیگر نیز. زیباییِ پنهانی میخواهم که تنها کشف خودم باشد. که دیگران نبینند و تنها من ببینم و ستایشگرش باشم.
من تنها از آن رو زندهام که مُردن، هر زمان که اراده کنم، در قبضهی اختیار من است. بی حضورِ اندیشهی خودکشی، دیری بود که خویشتن را از میان برداشته بودم. قیاسهای تلخکامی، اثر امیل چوران.
دلم میخواست یکبار، فقط یکبار چیزی در این جهان، پیش از آنکه از دستم برود، دست از رفتن بردارد.
راستش، آنقدر کثیف شد که دیگر جرأت پاک کردنش را ندارم.
هنوز هم جلوی نور ماه، به یاد تو میرقصم و میگذارم اشکهای نقرهایام از اضلاع تنم بچکند و بیفتند روی زمین. چرا که بعد از تو، من شدم فاحشهی شبانهی ماه و ستارگان اطرافش. بعد از تو، عفت از دور گردنم مکیده شد و کبودی دور گلویم شد مهر بردگیام. بعد از تو، شدم هرزنامهای انسانی میان کلی پیام حشری. بعد از تو، با ممنوعههایم آشتی کردم. هم برایشان خوردم. هم برایم خوردند. هم من حالم ازشان به هم خورد هم آنها متنفر شدند از من. جندهی محافل ادبی شدم و با قرائت قطعاتی ادبی-جنسی، روی تکتک پیرمردان حاضر در مجلس را سرخ کردم. بعد از تو، دود به سینه رفت و تهماندهی جنون از دهان زد بیرون. بعد از تو، به شب گراییدم و به جرم شبگرایی، در طلوعهایی متمادی با صدای اذان خداوند اعدام شدم. نگاهت میکردم از دور. میدیدم که کدری صورتت، کم و کمتر میشود. یادم افتاد بعد از تو، تمام درخششم را انداختم توی سطل آشغال. چه فرقی داشت شاداب باشم یا پژمرده. من دیگر جزو اموال تو نبودم، پس مابقیاش مفت نمیارزید. بعد از تو، رفتم پشت دیوارهای مقدس و متکی به اولین دیدارهایمان و شاشیدم رویشان. بعد از تو، کاریکاتوری شدم. کاریکاتوری گریهدار، در طرحی خندهدار. بعد از تو شدم گوگوش و مثل مردابی در آرزوی دریا شدنم، با این تفاوت که همه را درون باتلاق وجودم خفه میکنم. بعد از تو، گناهکاری حرفهای شدم. تو، تک گناه من در عالم بودی و بعد از ترکت، ناچار شدم مرتکب گناههای زیادی شوم، آن هم صرفا برای پر کردن جای خالی گناه تو. گناهی که جای خالیاش، با یکی دو گناه سبک پر نمیشد. و آخ که چقدر هم گناه داشتی تو. باری. بعد از تو، هر خری وسوسهبرانگیز بنظر آمد و دروغ چرا، حتا تلاش هم کردم برای همتخت شدن با آنها. بعد از تو، با تنهایی زشت در خُفتگاهم گلاویز شدم و حین لمس دخول، چشم بستم و تا لحظهی فورانم، به تو فکر کردم. بعد از تو، انحراف از جایجای صورتم بیرون زد و هر مادری که از کنارم رد میشد، دست پسربچهاش را سفت میگرفت که مبادا طی یک جهش، بدزدمش. بعد از تو، عوض که نه، عوضی شدم. یک کلیشهی مختص به فیلمهای روشنفکری ایرانی شدم. شعاری. زشت. قابل ترحم. و درخور لیسیدن خایههای طلاییِ اسکار. من از کلیشه شدن بیزار بودم و تو مرا بدل به یک کلیشهی بزرگ کردی. من میخواستم خاص باقی بمانم. وقتی در مدح عشقت مینوشتم، هیچکس نمیگفت وای دختر! حرفهای دل منو زدی. ایول. نه! نه! عشق من به تو، فقط برای من و تو قابل درک بود و تا آخر هم همینطور باقی ماند. اما از وقتی شروع کردم به نوشتن از نبود تو و تبعاتش، گلهگله آدم یقهام را میچسبند و سرم داد میزنند که چطور حرفهای دلشان را بدان وضوح جار زدهام. میبینی؟ بعد از تو، عامهپسندی عادی شدم. درخور چارچوب ادراک هر ننهقمری. بعد از تو، همهچیز زشت شد و من این زشتی را به تو مدیونم زیبا. من غریبه شدن چشمانم با آینه را به تو مدیونم آشنای دورم. من حذف ترمهای پیاپیام را به تو مدیونم استاد سختگیرم. من اینهمه آدم و این حجم تنهایی را به تو مدیونم تکمخاطبم. من بیاعتمادیام به آغوشها را به تو مدیونم بیوفای من. من آوارگیام را به تو مدیونم خانهی ناامنم. من کلی پلیدی را به تو مدیونم خدای من. و درنهایت من هنوز هم خواستار یک تقابل دو نفره میان لبهایمان هستم تا ببینم کداممان زودتر تسلیم میشود. من هنوز هم دلم میخواهد یکبار دیگر نزدیکت شوم، آنقدر نزدیک که ندانم دارم تو را میبوسم یا انتقام تمام این سالها را از دهانت میگیرم.
بقدر شکستن قلبم جسور بودی. بقدر شکستن سکوت بین ما حاکم اما، نه. ایکاش با قلب من اشتباه بگیری این سکوت را. ایکاش، بشکنیش.
به عنوان کسی که تو بچگیش لباس سفید برفی و آنای Frozen رو داشت زیادی داره در حقم ظلم میشه.
تلاش برای انتقال حقیقت یک تجربهی عمیق وجودی به انسانی دیگر، دقیقاً مانند این است که بخواهید نقشهی جهان آزاد را روی دیوار سلولِ کسی بکشید که هرگز در طول حیاتش نور آفتاب را ندیده است. شما ساعتها حرف میزنید، استدلال میکنید و نقشه را رسم میکنید. در نهایت، نقشه منتقل میشود؛ او خطوط را حفظ میکند، اگر خوش شانس باشد نام شهرها را یاد میگیرد و شاید مختصات را تکرار کند اگر باهوش باشد احتمالا تفاوت لهجههای میان دو شهر را هم بفهمد، اما «آزادی» هرگز منتقل نمیشود. حس وزش باد روی پوست در یک دشت باز، در خطوط روی دیوار سیمانی جای نمیگیرد. مخاطب شما، تنها فرمهایی هندسی روی یک دیوار سرد میبیند و شاید حتی از دقت ترسیم آن شگفتزده شود، در حالی که شما در حال خونریزی و فروپاشیِ درونی برای وسعت از دسترفتهی آن جهان هستید. برقِ تولید شده در رآکتور جهنمیِ جاسپر، دارای ولتاژ و فرکانسی است که فقط و فقط برای همان سامانهی تاریک و سرور مخفیِ خودش قابل استفاده است. اگر این جریانِ برق را به شبکهی شهری متصل کنید، نه تنها هیچ چراغی را روشن نمیکند، بلکه تمام مدارها را میسوزاند یا در مقاومت سیمهای انتقال، هدر میرود. بعضی حقیقتها و لایههای غلیظ آگاهی نیز تنها و تنها در دستگاه عصبی و ذهن کسی معنای حقیقی و کارکرد خود را حفظ میکنند که بهای گزاف شکلگیریشان را با انزوا، گوشت و روان خود پرداخته باشد. حقیقتهای بنیادین، کالاهای صادراتی نیستند. آنها در کانتینرهای حقیر و واژگان روزمره جا نمیگیرند و اگر به زور در آنها چپانده شوند، دچار اعوجاج شده و به چیزی بیارزش، شعارگونه، و در بهترین حالت، به یک ژست روشنفکرانهی مضحک دگردیسی مییابند. ناتوانی در انتقال تجربه، یک ضعف بیولوژیک یا مرثیهای احساساتی برای تنهایی انسان نیست؛ یک قانونِ سخت، بیرحم و غیرقابلانعطاف در فیزیک روان است. همهی حقیقتها قابلِ انتقال نیستند. نه که ارزشِ شنیده شدن نداشته باشند و نه به این دلیل که مخاطب ذاتاً کجفهم است، بلکه به این دلیلِ ساده که زبان، به عنوان یک ابزار تکاملیِ طراحیشده برای بقای بیولوژیک، ظرفیت حمل چگالی سیاهچالهوار این تجربیات را ندارد. در برابر وزن خردکنندهی برخی آگاهیها، کلمات مانند محفظهای شیشهای زیرِ فشار اعماقِ تاریک اقیانوس، متلاشی میشوند. در چنین نقطهای از مرز آگاهی، جایی که کالبد زبان فرو میریزد، سکوت دقیقترین، برندهترین و خالصترین شکل صداقت است. سکوتی سنگین که از سر پذیرشِ مطلق این فکت سرد که هیچ رنج اصیل و هیچ آگاهی بنیادینی، هرگز با دیگری به اشتراک گذاشته نخواهد شد. ما در نهایت، تنها ساکنان و قربانیان رآکتورهای خویشیم.
زبان، برخلاف آنچه فلاسفهی خوشبین و زبانشناسان تئوریک در آکادمیهای استرلیزهشان میپندارند، پل ارتباطی میان دو جهان ذهنی نیست. زبان تنها یک نوار نقالهی فرسوده برای انتقالِ دادههای خام و نشانههای قراردادی است، نه ظرفی برای حمل تجربهی زیسته. کلمات را همچون سکههایی بیارزش به سوی یکدیگر پرتاب میکنیم، با این توهم رقتانگیز که در حال اشتراکگذاری آگاهی هستیم. هیچ واژهای، هیچ ترکیب نحوی پیچیده و هیچ استعارهی بکری نمیتواند معماری سنگین یک ذهن، سالها شکست رسوبکرده در استخوان، رنجهای فلجکننده، وسواسهای فرساینده و زیست منزوی یک انسان را به دیگری منتقل کند. مخاطب من و احتمالا شما. تنها یک جملهی پردازششده را میشنود؛ یک خروجی نهایی، مرتب و پاستوریزه. او هرگز آن دستگاه غولپیکر، پر سر و صدا و خونآلودی را که جمله در آن چکش خورده، در کوره ذوب شده و به این شکل درآمده است، دریافت نمیکند. هر تلاشی برای توضیح دادن حفرههای تاریک هستی و مکانیک بیرحم واقعیت به کسی که لبهی آن پرتگاه نایستاده، به ناچار آن حقیقت را به یک کاریکاتور مضحک تقلیل میدهد. واژگان، به محض خروج از مغز حقیقت را اخته میکنند. از یک نقطهی مشخص به بعد در مسیر فرسایش روان، سکوت تنها واکنشی برخاسته از شناخت محدودیتهای حقیرانهی زبان است. این دستگاه درونی تولید فکر، برای هر ذهنی که از سطح ابتذال روزمره و خوشبینیِ احمقانه فراتر میرود، مکانیسمی بینهایت بیرحم دارد. معماری این رنج، یک استعارهی شاعرانه نیست، بلکه یک ماشینِ فیزیکی در ساحت روان است. آن آزمایشگاه خیالی در بوستون را تصور کنید که در تاریکترین نقطهی ذهن مردی به نام جاسپر بنا شده است. این فضا، یک پناهگاه آرامبخش برای فرار از هیاهوی جهان نیست و یک شکنجهگاهِ سادیستی که برای ارضای مازوخیسم سطحی هم نیست. بلکه یک رآکتور هستهای روانی است، با تمام خطرات، نشتها و ویرانگریهای اتمیاش. من هر شب در این تاریکخانهی ایزوله، اورانیوم سنگین، بیثبات و مرگبار واقعیت تلخ را با میلههای کنترل رویاهای موازی درگیر میکنم. واکنش زنجیرهای را با دستان خود آغاز میکنم. گرمای جهنمی و تشعشعات دردناک این رآکتور، سلول به سلول روانم را از درون میسوزاند، بافتهای نرم توهم را خاکستر میکند و من را پیش از موعد، به پیرمردی فرسوده در کالبدی جوان بدل میسازد. این ویرانی سیستماتیک و خودخواسته، بهایی است غیرقابلمذاکره که برای یک خروجی مشخص پرداخته میشود. این رآکتور، برق لازم برای روشن نگه داشتن آن سرور مخفی و نوشتن این کلمات سرد و بیرحمانه را تأمین میکند. شکنجه شدن توسط این تصویر و سوختن در این واکنشِ هستهای را با آگاهیِ کامل انتخاب کرده ام به کسی پیشنهادش میکنم؟ ابدا. به آن افتخار میکنم؟ هرگز. این درد مداوم و سوزان، تنها سند معتبری است که ثابت میکند من هنوز زنده ام؛ سندی خونین که نشان میدهد هنوز تسلیم ماشین بیتفاوتِ طبیعت نشده ام و در برابر چرخدندههای آن مقاومت میکنم. آیا این مقاومت را تجویز میکنم؟ (جواب مشخض است). چگونه میتوان حرارت این تشعشع رادیواکتیو را با چند هجای صوتی برای کسی توضیح داد که هرگز پوستش نسوخته است؟ توضیح دادن این تجربهی متلاشیکننده به دیگری، تلاشی عبث است که تنها به خلق یک سوءتفاهم بزرگتر میانجامد و هر سوءتفاهم را سوءتفاهمی بزرگتر بدل میسازد. شاید از دور شبیه به پارادوکس رنج در یک سلولِ انفرادی باشد. یک زندانی کور مادرزاد، از تاریکی مطلقِ سلولش بسیار کمتر زجر میکشد تا آن زندانیِ بینایی که با وسواسی دیوانهوار و با خونِ انگشتانش، نقشهی کامل جهان آزاد را با تمام جزئیات، کوهها، رودها و دشتهایش، روی دیوار سیمانیِ سلولش کشیده است. زندانی دوم، هر روز به آن نقشه خیره میشود و وسعت آن چیزی را که از دست داده، با تمام سلولهای بدنش میبلعد و در آن غرق میشود.
امیدوارم که روزی این به در و دیوار زدنهای بیهدف، بال زدن از آب دربیاید.
پرسید آدمهایی که ترکمان میکنند، کجا میروند؟ خندیدم. سرگردانِ جادههایند عزیزم. اگر غیر ازین بود، اگر جایی داشتند، مطمئن باش نمیرفتند.
پرسید آدمهایی که ترکمان میکنند، کجا میروند؟ خندیدم. سرگردانِ جادههایند عزیزم. اگر غیر ازین بود، اگر جایی داشتند، مطمئن باش نمیرفتند.
پرسید آدمهایی که ترکمان میکنند، کجا میروند؟ خندیدم. سرگردانِ جادههایند عزیزم. اگر غیر ازین بود، اگر جایی داشتند، مطمئن باش نمیرفتند.