گنجشکهای همیشه
СтатистикаAli azad هر که خواهد شُبههای از هستیِ ما وا کِشَد نامهٔ بیمطلبِ نَنْوشته عنوانیم ما... #بیدل_جان شعرها و یادداشت ها کتاب ها؛ 《ژاکت پشمی نور 》 و《گنجشک در اتاق ریکاوری 》 شعر های این صفحه شعر ساده نویسی نیست با این منشور عضو کانال ( معبد ) شوید
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 9
- Всего постов
- 95
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 16
- 1/48двое суток
- 18
- 1/72трое суток
- 19
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
مسعود عزیز؛ یادداشت تو با عنوان «حکمتِ هنرِ ذهن» به دستم رسید. باید بگویم از این گذارهای فکری و تأملات عمیقی که در پیش گرفتهای، بسیار بهره بردهام؛ بهویژه بحث «تنشِ زاینده» و واکاویِ چگونگی گریز از تلهٔ دوگانگی ، ذهن و بدن، برایم بسیار تأملبرانگیز بود. اما اجازه بده از زاویهای دیگر به این انگارهها نگاه کنم و شاید تو را به چالش بکشم. تو این دوگانگی را یک «تنش» قلمداد کردهای؛ اما من بر این باورم که این تنش، شاید خودِ «تجلی» باشد. اگر از منظر اشراقیِ سهروردی یا وحدتوجود ابنعربی به مسئله بنگریم، آنچه تو «تنش میان ذهن و جسم» مینامی، میتواند صورتی از تجلیِ نورِ مطلق در کثرتِ ماده باشد. ما در این میان نه صرفاً سوژهایم و نه ابژه؛ بلکه دقیقاً در همان نقطهٔ تلاقی قرار داریم که در آن، «واحد» درصدد تجربه کردنِ خویش در قالب «کثرت» است. بنابراین، این تنش لزوماً یک گره یا مسئله برای حلشدن نیست؛ شاید خودِ «رقص هستی» باشد. آنچه ما بهصورت فاصلهٔ ذهن و بدن تجربه میکنیم، ممکن است نه نشانهٔ شکاف، بلکه نحوهٔ ظهور و تجربهٔ هستی در انسان باشد. از سوی دیگر، اگر بخواهیم از افق هایدگر یا گابریل مارسل به مسئله نزدیک شویم، بحث ذهن و بدن ما را به مفهوم «بودن-در-جهان» نزدیک میکند. البته اینجا باید مراقب باشیم که این استدلالهای ظریف، ما را به سمت نظریهپردازیِ انتزاعی و سرد سوق ندهد. پدیدارشناسی، اساساً با «تجربهٔ زیسته» سر و کار دارد؛ یعنی نباید ذهن را چنان درگیر تحلیلهای ساختاری و فلسفی کرد که از آن حضور بیواسطه در لحظهٔ هستی غافل بمانیم. به گمان من، این نکته حتی با تأکید خودت بر تجربهٔ شخصاول نیز پیوند دارد. اگر ذهن را صرفاً به موضوعی برای تحلیل فلسفی یا علمی تبدیل کنیم، ممکن است همان چیزی را از دست بدهیم که میکوشیم بفهمیم: خودِ تجربهٔ زیستن. ذهن فقط چیزی نیست که دربارهاش نظریهپردازی میکنیم؛ همان چیزی است که با آن میاندیشیم، احساس میکنیم، رنج میبریم، انتخاب میکنیم و جهان را تجربه میکنیم. و اما نکتهای که بهشدت با آن مخالفم: آن ادعای تو مبنی بر اینکه «دوران کتابنویسی به سر آمده است». مسعود جان، به نظر من این یک خطای استراتژیک است. تو معتقدی فضای مجازی جایگزین کتاب شده است؛ اما من معتقدم فضای مجازی بیش از آنکه جایگزین کتاب باشد، مظهر «پراکندگی» است، در حالی که کتاب تجسم «تراکم» و غلظت اندیشه است. فضای مجازی برای انتشار سریع، گفتوگو، واکنش و پراکندگی ایدهها فوقالعاده است؛ اما کتاب امکان دیگری به ما میدهد: امکان اینکه اندیشه از حالت تکهتکه و پراکنده بیرون بیاید و به یک «جهان» تبدیل شود. اگر معرفت و دانش تنها در بستر فضای مجازی باقی بماند، خطر آن وجود دارد که دچار نوعی پراکندگی بیشکل شویم؛ گویی قطرههای باران در اقیانوس گم شدهاند. اما کتاب، فقط یک شیء چاپی نیست؛ نوعی «سند وجودی» است که به افکار، هویت، انسجام و وزن تاریخی میبخشد. فضای مجازی میتواند اندیشه را به هزاران نفر برساند؛ اما کتاب میتواند آن اندیشه را در یک پیکر واحد گرد آورد. تفاوت این دو فقط در رسانه نیست؛ در نحوهٔ بودنِ اندیشه است. به همین دلیل، من هنوز به کتاب باور دارم. نه از سر نوستالژیِ کاغذ و ورق، بلکه از این جهت که کتاب به نویسنده و خواننده فرصت «مکث» میدهد؛ فرصتی برای بازگشت، تأمل، ارتباط دادن فصلها و دیدن یک اندیشه بهمثابه یک کل. هیچ رسانهای الزاماً جای دیگری را حذف نمیکند؛ همانطور که سینما کتاب را از میان نبرد و رادیو ادبیات را نابود نکرد، فضای مجازی نیز ضرورت کتاب را از میان نمیبرد. اتفاقاً شاید در روزگار پراکندگی، نیاز ما به کتاب بیشتر باشد؛ زیرا هرچه اطلاعات بیشتر پراکنده میشوند، نیاز به «تراکمِ معنا» بیشتر احساس میشود. پس از تو میخواهم که از مسیر کتابنویسی دست نکشی. یادداشتهای پراکندهات را کنار هم بگذار، دوباره بخوان، حذف کن، اضافه کن، پیوند بده و از میان این پراکندگی، یک جهان فکری بساز. فضای مجازی برای «پراکنده کردن» افکار کارآمد است؛ اما برای «ثبت یک جهان»، هنوز هم به صلابت کتاب نیاز داریم. شاید اتفاقاً خودِ «یادداشتهای پراکنده» تو، وقتی از این فضای پراکنده بیرون بیاید و در قامت یک کتاب بنشیند، معنای تازهای پیدا کند. مسعود عزیز؛ این چند خط را نه بهعنوان پاسخی نهایی، بلکه ادامهٔ همان گفتوگویی میدانم که خودت آغاز کردهای؛ گفتوگویی دربارهٔ ذهن، بدن، آگاهی، تجربه و در نهایت، دربارهٔ انسان. و شاید مهمتر از همه، دربارهٔ اینکه چگونه میتوان از میان این همه پراکندگی، چیزی را حفظ کرد که شایستهٔ ماندن است. ✍#علی_آزاد #از_نامه_ای_به_مسعود_اصغرنژاد_بلوچی https://t.me/masoudasgharnezhadbalochi @Sparrowintherecoveryroom
♦️ درسِ مواجهه با شعر آیینی ـ عرفانی فراسپید؛ از مرگِ مؤلف تا بازیِ نشانهها صفحه یک ✍️ #علی_آزاد ۲۳ مرداد ماه ۱۴۰۵ 🔰 وقتی میخواهم با شعری از جنسِ شعرِ فراسپید مواجه شوم، نخستین پرسشی که باید کنار گذاشت این است: «شاعر چه میخواسته بگوید؟» منِ شاعر، پس…
جاگذاشتنام حاشیهی فولاد اگر اتفاق خودم باشد، به کجایش فکر کنید؛ در چشمی، باز تنام از پنجره بالا می رفت، آن ساعت علت ضامن ، آهوی او بودم #علی_آزاد #شعر_فارسی #شعر_پسا_نوگرا #شعر_فراسپید #شعر_ایران 📷 حضور من در صحن اسمالطلا و کنار پنجرهی فولاد، حرم…
جاگذاشتنام حاشیهی فولاد اگر اتفاق خودم باشد، به کجایش فکر کنید؛ در چشمی، باز تنام از پنجره بالا می رفت، آن ساعت علت ضامن ، آهوی او بودم #علی_آزاد #شعر_فارسی #شعر_پسا_نوگرا #شعر_فراسپید #شعر_ایران 📷 حضور من در صحن اسمالطلا و کنار پنجرهی فولاد، حرم مطهر امام رضا (ع). @Sparrowintherecoveryroom
♦️ دیدار در مستوفی — صفحهٔ دوم بعد، کلام رفت سمت سینما. گفتم: «مجتبی، بگذار یک گریز هم به جین ایر بزنیم.» — جین ایر؟ گفتم: «برای من، جین ایر، فیلم ۲۰۱۱ به کارگردانی کری فوکوناگا، نمونهای از عشق نجیب است؛ عشقی که فقط کشش و غریزه نیست. عشقی است که انسان را با انتخاب و با رنج روبهرو میکند. در روایت جین و روچستر، عشق با رنج و دشواری از هم جدا نیست؛ و همین، آن را از یک میل ساده فراتر میبرد.» اما بگذار از جین ایر برگردیم به همان بحث خودمان؛ به عشق و رنج آن. عشق وقتی وارد زندگی میشود، رنج خودش را هم با خود میآورد. اینجا بود که کلام، از سینما گذشت و راهش را به دلِ «آن» و «تو» باز کرد. گفتم: «مواجهه با همسر یعنی گذشتن از «آن» به «تو».» وقتی به همسر میگویی «آن»، او را به یک ابزار یا یک شیء تبدیل کردهای؛ کسی که میتوانی از کنارش رد شوی و دیگر به او فکر نکنی. اما وقتی او را «تو» خطاب میکنی، یعنی پذیرفتهای که او یک قصه است؛ صاحب رازی، صاحب مادری، صاحب پدری و صاحب رنجی است. اینجاست که قصهٔ عشق، قصهٔ رنج هم میشود. وقتی همسرت برایت «تو» شد، رنج او دیگر بیرون از جهان تو نیست. رنج او را میبینی و نمیتوانی از کنار آن بیتفاوت بگذری؛ چون دیگر با یک «آن» روبهرو نیستی، با «تو» روبهرو هستی. مولانا میگوید: «هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن» شاید همینجاست که زبان از توضیح عشق کم میآورد. پس عشق فقط رسیدن نیست؛ وحدت است. عبور از «من» برای رسیدن به «تو»، تا بتوانیم «ما» را خلق کنیم؛ همان جهان مشترک، همان قصهای که دیگر فقط قصهٔ من نیست و فقط قصهٔ تو هم نیست. حالا دوباره برگردیم به همان جایی که قصه از آن شروع شد؛ مستوفی. من و مجتبی هنوز میان همان دیوارها ایستادهایم. دیوارهایی که سالها را دیدهاند و آدمهایی را که آمدهاند و رفتهاند. ما آنجا فقط دربارهٔ عشق حرف نمیزدیم؛ دربارهٔ تفاوت میان «بقا» و «زیستن» حرف میزدیم. حیوان میزید تا نسل ادامه پیدا کند. اما انسان میتواند چیزی فراتر از نسل خلق کند: یک جهان، یک معنا، یک قصه. یک خانواده. یک قصه. یک «ما». و شاید در نهایت، وقتی به چشمهای انسانی که دوستش داریم نگاه میکنیم و هنوز در آن چشمها حیرت میبینیم، امر قدسی هم از همانجا خودش را نشان میدهد؛ نه در آسمانهای دور، بلکه در همین زمین، در همین خانه، در همین خانواده، در همین رابطهٔ انسانی. اینجا یاد مارتین بوبر میافتم؛ همان تمایزی که در من و تو میان رابطهٔ «من ـ آن» و «من ـ تو» میگذارد. در رابطهٔ «من ـ تو»، دیگری دیگر یک شیء نیست؛ انسانی است که با تمامیت وجودش با او وارد رابطه میشوی. و برای بوبر، همین رابطهٔ زنده با دیگری میتواند راهی برای تجربهٔ حضور خدا در جهان باشد. شاید حرف من با مجتبی در مستوفی، به زبان خودم، همین باشد: آدم گاهی خدا را نه در دوردستها، که در همین رابطهٔ انسانی، در چشمهای کسی که دوستش دارد و در ساختن یک «ما» میبیند. ما فقط نیامدهایم زنده بمانیم. آمدهایم با هم زندگی بسازیم. آمدهایم عاشق شویم. آمدهایم رنج همسرمان را بفهمیم. ببینید ؛ آمدهایم از «من» و «تو»، به «ما» برسیم. #علی_آزاد #مجتبی_انوریان_یزدی #گفت_و_گو #عشق_و_رنج_آن #نقالی_مدرن #مشهد_عزیز ۱۷ فروردین ۱۴۰۴ | دبیرستان تاریخی مستوفی، @Sparrowintherecoveryroom
♦️ دیدار در مستوفی — صفحهٔ اول من و مجتبی انوریان یزدی در فضای تاریخی دبیرستان مستوفی ایستاده بودیم؛ میان دیوارهایی که خود شاهد گذشت زمان بودند. آدم وقتی در چنین جایی میایستد، ناخودآگاه به دنبال معنای واقعی «بودن» میگردد. مجتبی از مبانی عشق پرسید. گفتم: «ببین مجتبی، من همیشه فکر میکنم حیات دو لایه دارد. بگذار از یک جای عجیب شروع کنم؛ از پنگوئنها.» — پنگوئنها؟ گفتم: «آره، پنگوئنها. در مستند راهپیمایی پنگوئنها، ساختهٔ لوک ژاکه، میبینیم پنگوئنهای امپراتور در آن سرمای طاقتفرسا، تخمها را نگه میدارند، نسل را حفظ میکنند و چرخهٔ حیات را ادامه میدهند. این حیات، حیات حیوانی است؛ حیات بقا و تکرار غریزه برای بقای گونه.» بعد به او گفتم: «حالا اگر انسان هم فقط تولیدمثل کند، نسلش را ادامه بدهد و برای بقای گونه بجنگد، چه تفاوتی با آن حیات دارد؟» اینجا پرسش آغاز میشود. حیات انسانی از جایی شروع میشود که از سطح «بقا» فراتر برویم و به سطح «خلق کردن» برسیم. انسان فقط برای تولیدمثل و ادامهٔ نسل نیامده است. اگر قرار بود همهٔ معنای زندگی در همین باشد، تفاوت انسان با آن حیات غریزی چه بود؟ — پس این خلق کردن کجا اتفاق میافتد؟ گفتم: «به نظرم در ساختن یک جهان مشترک میان دو انسان.» اینجاست که عشق وارد قصه میشود. عشق برای من غریزه نیست. عشق فقط پیوندی برای ادامه دادن نسل نیست. عشق، وحدت است؛ وحدت دو انسان برای ساختن یک جهان مشترک، برای ساختن یک قصه. ازدواج انسانی، اگر قرار باشد چیزی فراتر از غریزه باشد، یعنی دو نفر تصمیم بگیرند جهانی مشترک بنا کنند؛ جهانی که در آن بتوانند با هم زندگی کنند، معنا بسازند و قصهای مشترک داشته باشند. اینجا دیگر انسان فقط زنده نمیماند؛ خلق میکند. اما این جهان مشترک کجاست؟ در چشمهای همان انسانی که با او زندگی میکنی. گفتم: «اگر میخواهی معنای عشق را بفهمی، لازم نیست خیلی دور بروی؛ به چشمهای همسرت نگاه کن. همان آدمی که یک روز برایت «دیگری» بود و حالا با او یک زندگی، یک خانه و یک قصه ساختهای.» اگر بعد از سالها هنوز بتوانی در چشمهای او حیرت کنی، یعنی هنوز او را تمامشده نمیبینی؛ هنوز برایت راز است. همسر تو، با همهٔ نزدیکیاش، هیچوقت تماماً در اختیار شناخت تو نیست. در چهره و چشمهای او همیشه چیزی هست که نمیتوانی بهتمامی توضیحش بدهی؛ چیزی از زندگی، خاطره، رنج، شادی و ناگفتههایی که او را همچنان برایت زنده و ناشناخته نگه میدارد. شاید همینجا پای امر قدسی به میان میآید؛ نه بهعنوان چیزی دور از زندگی، بلکه در همین مواجهه با انسانی که دوستش داری. وقتی در چشمهای او هنوز حیرت میکنی، وقتی میبینی با وجود سالها زندگی مشترک، هنوز همهچیز دربارهٔ او برایت تمام نشده است، امر قدسی دیگر مفهومی جدا از زندگی نیست؛ در همین خانه، در همین خانواده و در همین رابطهٔ انسانی خودش را نشان میدهد. اما اینجا قصهٔ دیگری هم شروع میشود؛ قصهٔ عشق و تفکر. ماندن در چشمهای کسی که دوستش داری، ماندن در حیرتِ او و تمامشده ندیدنش، آدم را وادار میکند دوباره دربارهٔ او، دربارهٔ خودت و دربارهٔ زندگی فکر کند. عاشق بودن، فقط احساس داشتن نیست؛ میتواند آغاز اندیشیدن باشد. اصلاً شاید برای اینکه انسان باشیم، اول باید دوست باشیم؛ و برای دوست بودن، باید بتوانیم عاشق بمانیم. @Sparrowintherecoveryroom
۱۷ فروردین ۱۴۰۴ و دیدار با مجتبا انوریان یزدی در بنای تاریخی دبیرستان مستوفی،-مشهد عزیز- (که به موزه تبدیل شده است)؛ در پرسشگریاش، ساعتی دربارهٔ عشق، ازدواج و خانواده و نسبت عشق و رنج آن گفتم. این گپ را با شما به اشتراک میگذارم. #علی_آزاد #مجتبی_انوریان_یزدی #گفت_و_گو #عشق_و_رنج_آن #نقالی_مدرن #مشهد_عزیز 🧷📽 پلان کوچک از پایان گفتوگویمان @Sparrowintherecoveryroom
من در حروفِ نارسِ یک مژه گوجه سبز؛ میگذرم؛ تو در انکار #علی_آزاد #یک_خط_سرایی #شعر_فراسپید @Sparrowintherecoveryroom
من در حروفِ نارسِ یک مژه گوجه سبز؛ میگذرم؛ تو در انکار #علی_آزاد #یک_خط_سرایی #شعر_فراسپید @Sparrowintherecoveryroom
صفحهٔ ۳ اما در تعبیر «شیطنت» با تو اختلاف بنیادی دارم. نه از آن جهت که این واژه را حتماً منفی بدانم؛ حتی اگر آن را مثبت، صمیمی و از سرِ مهر بگیریم، باز هم برای توصیف شریعتی واژهای بدقواره است. مسئله بارِ اخلاقیِ کلمه نیست؛ مسئله، اندازهٔ آن در برابرِ موضوعی…
صفحهٔ ۲ سوسن عزیز، تو در یادداشتت با دقت شمردهای که شاندل چند بار در آثار پدرت ظاهر شده است؛ تاریخ دادهای، میان آثار کویری و غیرکویری تفکیک گذاشتهای و مسیر ورود این نام به نوشتهها را دنبال کردهای. این دقت آماری، برای یک پژوهش تاریخی قابل احترام است؛…
صفحهٔ یک سوسن عزیز، یادداشتت دربارهٔ شریعتی و شاندل را با دقت خواندم. چند بار به بعضی جملههایش برگشتم؛ نه برای اینکه در روایت تو دنبال درست و غلط بگردم، بلکه برای اینکه ببینم شاندل، در این روایت، از چه جایگاهی دیده میشود و چه نسبتی با علی شریعتی پیدا میکند.…
♦️ شریعتی و «شیطنت»هایش! ✍#سوسن_شریعتی «علی ـ شریعتی ـ مزینانی»، تمامی عمر کوتاهش میان این سه حرف: «ش. م. ع.» در حرکت بود و جالب توجه می شد. «علی مزینانی» نام شناسنامهایاش و شریعتی شهرت خانوادگی او. در جوانی از دهه سی با همین سه حرف یک دیگری را هم ساخت…
♦️ شریعتی و «شیطنت»هایش! ✍#سوسن_شریعتی «علی ـ شریعتی ـ مزینانی»، تمامی عمر کوتاهش میان این سه حرف: «ش. م. ع.» در حرکت بود و جالب توجه می شد. «علی مزینانی» نام شناسنامهایاش و شریعتی شهرت خانوادگی او. در جوانی از دهه سی با همین سه حرف یک دیگری را هم ساخت و نامش را گذاشت «شمع »؛ نامی که با آن در روزنامههای «خراسان» و «آفتاب شرق» مشهد شعر میگفت. با همین نام نیز در سالهای دانشجویی در پاریس (۱۳۳۷ ـ ۱۳۴۲) در دو ارگان اپوزسیون ایرانی مقالات سیاسی مینوشت. (ایران آزاد ـ نامه پارسی). در بازگشت به ایران و در نیمه دوم دهه چهل، از حدود سال های ۴۶ ـ ۴۷ سر و کله «شاندل» در آثار مکتوب و کویریاتی شریعتی پیدا می شود (۱۲۲ بار). فرانسوی شدهی همان «شمع» و کمکم در برخی کلاسهای درس دانشکده مشهد (ویژگیهای تمدن امروز، شناخت محمد و...) در برخی مکتوبات همان سالها (کویر، هبوط) در سخنرانیهای دانشکدهها (انسان و تاریخ، درباره کتاب و...) و نیز سخنرانیهای حسینیه ارشاد (امت و امامت، ما و اقبال و...) جملاتی از او را نقل می کند. مجموعا ۵۳ نقل قول در آثار غیر کویریاتی و ۱۱ نقل قول در کتاب کویر و هبوط از ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۱. *شاندل در گفتگوهای تنهایی (که برای اولین بار در سال ۱۳۶۲ به چاپ رسید) چگونه معرفی می شود؟ «ترکیبی از سه نژاد زرد و سامی و اروپایی»، هم «یهودی سرشناس»، است و هم «مسیحی متعصب» و البته «پروتستان». تخصصش «شرق شناسی» است و «اسلام شناسی». «جغرافی دان»، «نویسنده» است و «شاعر»؛ «فرانسوی - تونسی » است و از طرف مادر ریشههای مغولی دارد. (گقتگوهای تنهایی) ادامهی مطلب #بنیاد_فرهنگی_دکتر_علی_شریعتی #شاندل 🆔@Shariati_SCF
🎙فایل صوتی سخنرانی دکتر مصطفی مهر آئین 🔸 «دکتر علی شریعتی متفکر عدم قطعیت در میدان اندیشه است.» #مصطفی_مهر_آئین #سخنرانی @Sparrowintherecoveryroom
♦️ درس مواجه با شعر عاشقانه: از امر قدسی تا تیتراژِ آخر؛ وقتی عشق در زبانِ «فراسپید» رخ میدهد صفحه یک ✍ #علی_آزاد ۱۵ مرداد ماه ۱۴۰۵ 🔰در تاریخِ تجربهٔ شعری، گاهی یک دگرگونی در زبان، تنها با سرودن شناخته نمیشود؛ زیرا هر تجربهای که شیوهٔ تازهای از خواندن…
♦️ درس مواجه با شعر عاشقانه: از امر قدسی تا تیتراژِ آخر؛ وقتی عشق در زبانِ «فراسپید» رخ میدهد صفحه یک ✍ #علی_آزاد ۱۵ مرداد ماه ۱۴۰۵ 🔰در تاریخِ تجربهٔ شعری، گاهی یک دگرگونی در زبان، تنها با سرودن شناخته نمیشود؛ زیرا هر تجربهای که شیوهٔ تازهای از خواندن را طلب میکند، نیازمندِ آشکار کردنِ منطقِ درونیِ خود است. شاعر، در چنین موقعیتی، فقط تولیدکنندهٔ متن نیست؛ بلکه باید از تجربهای که در زبان ایجاد کرده، دفاع کند و امکانهای تازهٔ خواندن را آشکار سازد. این تبیین، امری بیرون از شعر نیست، بلکه بخشی از فرآیندِ شکلگیری یک جریان ادبی است. من معتقدم در «شعرِ فراسپید»، شاعر نباید معنایی نهایی را بر متن تحمیل کند، بلکه باید اجازه دهد زبان، خود به میدانِ رخداد تبدیل شود. در این نگاه، مواجهه با شعر، نه با پرسشِ «چه اتفاقی افتاده است؟»، بلکه با پرسشِ «چگونه این تجربه در زبان رخ میدهد؟» آغاز میشود. از همینرو، خواننده در برابرِ شعر فراسپید، بیش از آنکه در جستوجوی کشفِ یک معنای نهایی باشد، واردِ تجربهای میشود که معنا را در مسیرِ حرکتِ زبان، تصاویر و تداعیها میآفریند. این دقیقاً همان مسیری است که در این شعرِ فراسپید رخ میدهد. منن شعر؛ «بانو؛ هیس! گرفتهام، مستحبی که در چشات «رمضان» میشود، پرسپکتیوِ نمازم ریز که میشود. از نسبتام ابتداییِ برفی به توتهای زودرس باز میکند، تیتراژِ آخر؛ گازی پپسی، مدهوشِ طعمِ فیلمِ «جین ایر» معرکه گرفته است.» نخستین نکتهای که در مواجهه با این متن جلب توجه میکند، کیفیتِ آغازِ آن است. «هیس!» صرفاً یک فرمانِ سکوت نیست، بلکه تعلیقی آگاهانه است که خواننده را پیش از شکلگیریِ هرگونه روایت، واردِ میدانِ ادراک میکند. شعر، پیش از آنکه چیزی را توضیح دهد، کیفیتی از حضور را میآفریند؛ حضوری که در آن، زبان به جای انتقالِ معنا، خود به محلِ وقوعِ معنا تبدیل میشود. از همین منظر، «گرفتهام» نیز نباید تنها یک فعل یا گزارشی از یک وضعیتِ عاطفی تلقی شود. این ترکیب، لحظهای را بازنمایی میکند که زبان، با فاصله گرفتن از بیانِ متعارف، وضعیتِ سوژه را در آستانهٔ اعتراف، کشف و دگرگونی آشکار میسازد. در جایگاهی آمده که ذهنِ خواننده انتظارِ یک حالت یا صفت را دارد. همین فاصله میانِ انتظار و انتخابِ شاعر، یک تنشِ زبانی ایجاد میکند. فعل، از گزارشِ یک عمل فراتر میرود و کیفیتِ درونیِ سوژه را حمل میکند؛ در شبکهٔ تصاویرِ شعر، به یک وضعیتِ وجودی نزدیک میشود. «گرفتهام» دیگر فقط خبر از یک عمل نمیدهد، بلکه حاملِ حالتی است که در آن، عاشق درگیر و مدهوشِ تجربه شده است. این همان جایی است که شعر از روایتِ خطی فاصله میگیرد و به سمتِ «رخدادِ زبانی» حرکت میکند؛ جایی که کلمات دیگر برای اشاره به اشیا نیستند، بلکه برای ایجادِ تداخلهای معنایی و گشودنِ افقهای تازهٔ ادراک به کار میروند. یکی از مهمترین ویژگیهای این تجربه، نحوهٔ برخورد با «امرِ قدسی» است. وقتی از «رمضان» و «نماز» سخن میگویم، این مفاهیم از بیرون و به عنوانِ قالبهای مذهبی واردِ متن نمیشوند، بلکه از درونِ نگاهِ معشوق تولید میشوند. «رمضان شدنِ چشمها» یا «ریز شدنِ پرسپکتیوِ نماز»، نشان میدهد که امرِ قدسی در اینجا، بازتولیدِ یک تجربهٔ شخصی و عاطفی است. جهانبینیِ مذهبی یا سنتی، در برابرِ حضورِ معشوق، دچارِ تغییرِ مقیاس میشود و از همین رهگذر، کیفیتی تازه از ادراک را تجربه میکند. همین منطق را میتوان در ترکیبِ «پرسپکتیوِ نمازم ریز که میشود» نیز مشاهده کرد. نماز، در اینجا صرفاً یک کنشِ آیینی نیست، بلکه به شیوهای برای دیدنِ جهان تبدیل میشود. بنابراین، ریز شدنِ پرسپکتیوِ نماز، بیش از آنکه یک تصویرِ شاعرانه باشد، بیانگرِ دگرگونیِ نسبتِ سوژه با امرِ قدسی است. شعر، نه عشق را در برابرِ امرِ قدسی قرار میدهد و نه امرِ قدسی را نفی میکند؛ بلکه هر دو را در تجربهای واحد ادغام میسازد؛ تجربهای که در آن، نگاهِ عاشقانه، خود به امکانی برای بازآفرینیِ جهانِ قدسی تبدیل میشود. اما قدرتِ اصلیِ این شعر، در فعلهای تصویری و منطقِ سینماییِ آن نهفته است. در اینجا فعلها دیگر روایتگر نیستند؛ مانندِ دوربینِ سینمای کلمه ، تنها ثبت میکنند و امکانِ رخدادِ تصویر را فراهم میآورند. «میشود»، «باز میکند» و دیگر حرکتهای فعل، بیش از آنکه زنجیرهای روایی بسازند، کیفیتِ حرکتِ ذهن را آشکار میکنند. عبارتِ «از نسبت ام ابتداییِ برفی به توتهای زودرس باز میکند»، نمونهای روشن از همین شیوه است؛ جایی که زبان، به جای توضیح، تصویر را میگشاید و خواننده را واردِ تجربهای میکند که بیش از آنکه منطقی باشد، ادراکی و شهودی است. @Sparrowintherecoveryroom
بانو؛ هیس! گرفتهام، مستحبی که در چشات «رمضان» میشود، پرسپکتیوِ نمازم ریز که میشود. از نسبتام ابتداییِ برفی به توتهای زودرس باز میکند، تیتراژِ آخر؛ گازی پپسی، مدهوشِ طعمِ فیلم «جین ایر» معرکه گرفته است. #علی_آزاد #شعر_فارسی #شعر_پسا_نوگرا #شعر_فراسپید #شعر_ایران 🎨خواب نیمروز؛ اثری از وینسنت #ونگوگ در موزه اورسی در پاریس @Sparrowintherecoveryroom
نریمان پناهی – نماهنگ خداحافظ ای جوانی زینب
🔹خداحافظ ای جوانی زینب اجرای نریمان پناهی از شعری که دوست داشتم. @Sparrowintherecoveryroom