آوازِ_نَی🍁
Статистика- •﷽• آوازِ نی🕊️ بشنو از نی چون حکایت میکند از جدایی ها شکایت میکند.…! -
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 25
- Всего постов
- 89
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 54
- 1/48двое суток
- 61
- 1/72трое суток
- 66
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بیاییم کمتر نقش بازی کنیم و بیشتر خودمان باشیم؛ همین، بزرگترین گفتنیِ این روزگار است.
اگه استرس و فکر و خیال و از مه بگیرن فقط لباسا مه میمونه😊🖤
میخواهم چیزی بنویسم ولی دستانم یاری نمیکند از حالم بنویسم پنج سال است که تقویم روی 24اسد میایه یک زود رنجی، بغض و عصبانیت بدی دامنگیرم میشود 💔
@Avaz_e_neybot
@Avaz_e_neybot
این خاطره/داستان واقعی، تقدیم به احساس مشترکمان. روزی که به اندازهی یک قرن گذشت… و با این حال، نگذشت. #آذر
با چه تفسیری گمان کردی جدایی ساده بود؟ عُمرِ من در ردِ پای دل کندنِ ز تو برباد رفت…❤️🩹
بعد از آخرین گلی که برایم گرفتی همدیگر را ندیدیم، شاید دستِ پر کینه یی آنرا چیده بود…
هیچکس به اختیار خود اشک نمیریزد، اشک تنها زمانی جاری میشود، که درد سنگین تر از آن شود که دل توان تحملش را داشته باشد...
#داستانک با لباسِ سفیدِ مروارید کار شدهٔ عروسش در اتاقِ عروس، منتظرِ آقا داماداش بود؛ دستانش از شدتِ هیجان و استرس میلرزید. ضربانِ قلبش به اوجِ خود رسیده بود، و طوری نفس نفس میزد، گویی مسافهٔ درازی را دویده باشد. بعد از انتظاری کوتاه، صدای قدم های محبوبش به گوشش رسید؛ از برای خجلِ دخترانهاش سرش را بلند نکرد، در حالیکه دلش برای دیدنِ دامادش بیقرار بود. بویِ عطرِ مردانه به مشاماش میرسید. از طرفی، پسرک محوِ زیباییِ خانمِ کوچکش شده بود؛ با تورِ عروس بر سر، جامهی سپید بر قامتِ سروِ سیمیناش، و آرایشِ ملایم بر رخسارِ ماهگوناش عجب دلآویزِ دامادَش شده بود. آخرِ سر طاقتش طاق شد و با صدای متین و مردانهاش گفت: به من بنگر بانو! عروس با نگاهی آمیخته با خجل به سوی محبوبِ دلش نگریست؛ وای! قامتِ مردانه و آراسته در لباسِ دامادی، بهویژه با آن دیدگانِ کُحلآلودش برای هزارمین بار دل از کفِ بانویش ربود. _ با این چشمانِ سرمهسایت قصدِ کشتنم را کردی خاتون؟ + خدا نکند عزیزم _ خیلی زیبا شدی فرشته کوچولوی من + تو هم خیلی دلربا شدی آقای من، درضمن من دیگر کوچولو نیستم ببین بزرگ شدم و حالا عروسات شدم _ ههههههه نه اشتباه میکنی کوچولو! تو هر چقدر هم بزرگ شوی باز هم همان خانوم کوچولوی من میمانی با اینکه اندکی عصبانی شد ولی تهِ دلش خیلی ذوق کرد + حتی اگر پیر شوم؟ _ حتی اگر پیر شوی کوچولو نفسِ عمیقی کشید و گفت: + وای باورم نمیشود بلاخره انتظارِ مان به سر رسید محبوباش با آرامشِ تمام دستانِ همسراش را آرام در دست گرفت _ حالا دیگر باید باور کنی؛ ببین من اینجا هستم و تو نیز به عنوانِ عروسام کنارمی، و این بَزمِ عروسی هم برای ماست. به خاطر داری من برایت گفته بودم روزی به هم میرسیم؟ و امروز همان روزَست خاتون + البته که به خاطر دارم، ولی خب من خیلی هیجانزده هستم، برای همین باورش برایم سخت است کُحلالعیونِ من _ ببین حالا باورت خواهد شد لبانش را آرام و ملایم بر پیشانیِ عروساش نهاد؛ گونه های دختر از شرم به سرخی گرایید، چشمانش را بست و به آغوشِ معشوقاش پناه برد؛ لحظهیی احساس کرد شانههایش خالی از بارِ تمامِ خستگیها، دلتنگیها و غم و اندوهاش شد. انگار جهان در وجودِ محبوباش خلاصه میشد. پلکِ چشمانش را آهسته از هم گشود و با سقفِ همیشگیِ اتاقاش مواجه شد. نه خبری از عروس و داماد بود، و نه آن سور و ساتِ عروسی؛ نه! نباید یک رویا میبود؛ یعنی باز هم رویا؟ باز هم آن آرامشِ کنارِ محبوباش بودن رویا بود؟ کاش هرگز چشم نگشایم، از آن خوابی که تو را در بَر دارد! نورِ ماه از پنجرهٔ اتاقش عبور کرده بر رخسارِ ماهگونِ دخترک میتابید. پس از دقایقی طاقتفرسا دوباره سر بر بالین گذاشت؛ اشکهایش چو دانههای مروارید از دیدگانِ سرمهسایش سرازیر شده، بر بالشِ ساتنپوش، یکایک میخشکیدند؛ و در اندیشهٔ آن رویا و غمِ معشوقش، بارِ دیگر چشم برهم نهاد. + آری عزیزم، من خوشبختم! خوشبختی برای من یعنی کنارِ تو بودن؛ دست در دست با تو همقدم بودن، با تو سخن گفتن، برایت شعر خواندن، غرقِ چشمانت شدن، و خلاصهٔ کلام، با تو زیستن؛ میدانی محبوبِ قلبِ کوچکم؟ من در خیالات و رویاهایم، در کنارِ تو، خیلی خوشبختم، خیلی..! #یاس_یوسفی
без подписи
دختری که میان هشت میلیارد آدم فقط دل به تو داده را، نرنجان! نرنجان که قلبش را هیچگونه مداوا نخواهی توانست! #حرم
زنی که دوستت دارد را هرگز رها مکن بعدها او را در هزار زن میجویی و نمییابی _نزار قبانی
و اما عزیزِ من آنقدر امیدها به قلبم خیانت کرده اند، که هرگاه به شادی کوچکی میرسم، چشم به راهِ اندوهِ پس از آن میمانم
اِنَالِلهِ وَ اِنَا اِلیهِ رَاجِعُون، تسلیت بر قلبم که همه باعث شد بمیرد…🖤
مادر میدانی؟ موها و چشمانش همرنگِ سرنوشتِ من هستند،خیلی خیلی سیاه! اما فرقِ شان در اینجا است که من عاشقِ این هر دو هستم دقیقاً بر عکسِ سرنوشت… #لام_فور_ناشناس #بت_پرست
دوستِ جدید…🌝
من خدا را در قمقمه آب یافتهام در عطر یک گل در خلوص برخی کتابها و حتی نزد بیدینان. اما تقریباً هیچگاه وی را نزد آنانی که کارشان مدام سخن گفتن از اوست نیافتهام!
без подписи
او محبوبِ من است، همان کسی که خمِ ابرویش، آرامشِ قلبم را میگیرد و نگاهش، قاتلِ دلِ بیقرارِ من است… #آواز_نی