tgindex
از کتاب‌ها...

از کتاب‌ها...

Статистика
@aahbatekzaКнигиперсидский
Последний пост
17 июл.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
36
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
509
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
261
36 постов
Вовлечённость
51,3%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 36
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 17 июл.9533из aahbatekza

    همۀ کوه‌ها سنگر و تیرخورده. وجب به وجب خمپاره و انگشت به انگشت ترکش. اگر از ماه کسی آهن‌ربای بزرگی به دست می‌گرفت خوزستان می‌چسبید به ماه. #آزاده_خانم_و_نویسنده‌اش #رضابراهنی

  • ماجرای اعدام دکتر رشوند، به‌دستور صادق خلخالی، تمام مردم را به حیرت و وحشت انداخته است. شهرت دارد که خلخالی مدت‌ها در یکی از بیمارستان‌های روانی بستری و تحت نظر بوده. بی‌شک مجنون است. بین مردم به «صادق گربه‌کش» شهرت دارد. «اون ماجرا دقیقاً چی بود؟ واقعاً برای این کشتش که داشت به یکی از زخمی‌ها می‌رسید؟» علیزاده می‌گوید: «فقط برای همین. این مرتیکه دیوونۀ زنجیریه، این شیخ صادق. بهش گفته: "این مجروح ضدانقلابه، نباید معالجه‌ش کنی!" اونم گفته: "برای طبیب که انقلابی و ضدانقلابی معنا نداره." شیخ شروع کرده به هارت‌وپورت که: "من به تو دستور می‌دم" و از این غلط‌ها، رشوندم اعتنا نکرده برگشته سر مریض. اون آدمکش دیوونه‌ام داده درجا اعدامش کردن. تو یه همچی ملکی دیگه کدوم پزشکی می‌تونه کار کنه؟ اصلاً آدم تأمین جونی نداره. مرتیکه یه تحت‌الحنک بسته می‌خواد به ما درس طبابت بده!» #درحضر

  • 17 июн.267из jelldd

    📚احتمالاً توی کتابخونه‌ی خیلی از ما کتاب‌هایی هست که خوندیمشون، دوستشون داشتیم، ولی حالا فقط توی قفسه‌ها خاک میخورن. از طرفی هم خیلی وقتا یکی پیدا می‌شه که دنبال همون کتابه. اینجا می‌تونید کتاب‌هاتون رو برای امانت معرفی کنید یا دنبال کتابی بگردید که مدت‌هاست پیداش نکردید. این کانال برای همین ساخته شده؛ جایی برای امانت دادن و امانت گرفتن کتاب بین کتاب‌دوست‌ها. اینجا خرید و فروشی در کار نیست؛ فقط کتاب‌ها از یک قفسه به قفسه‌ای دیگه می‌رن تا بیشتر خونده بشن. ♻️به زودی فرایند و شکل امانت دادن و یا گرفتن کتاب‌ها رو اعلام می‌کنیم. 🌱به کتاب‌ها جانی دوباره ببخشیم... ❇️ @jelldd

  • 6 июн.2268из gadaboutmitsl

    «باید اندیشید...» #هوشنگ_گلشیری در احوال این نیمۀ روشن @gadaboutmitsl

  • شورای انقلاب از افرادی بی‌نام تشکیل شده است که در اطاق‌های بی‌نشان می‌نشینند و به راحتی آب خوردن حکم اعدام صادر می‌کنند و به سرعت برق احکام را به اجرا درمی‌آورند. هیچ‌کس نمی‌داند اعضای این شورا چه کسانی هستند. شایع است که این افراد با ماسک در جلسات حاضر می‌شوند، شایع است که سه ضلع «مثلث بیق» جزو جوخۀ اعدام‌اند. شایع است که خمینی شخصاً بر مراسم تیرباران‌ها نظارت دارد. شایع است که اجساد کشته‌شدگان را به خانواده‌ها تحویل نمی‌دهند و اگر بدهند، در مقابل هر گلوله هزار تومان طلب می‌کنند. آنچه دربارۀ شورای انقلاب می‌شنویم ترسناک است و آنچه از نتیجۀ کارشان می‌بینیم وحشتناک. #درحضر

  • چند روز پیش در تظاهرات زنان علیه چادر جایت را اصلاً خالی نکردم، مخصوصاً که هرچه فحش ناموسی هم خوردم هدفش تو بودی! طفلک تو، که از راه دور هم از بابت من هم باید بکشی! نمی‌دانی چه منظره‌ها دیدم و چه یاوه‌ها شنیدم. تازه از روایات پیداست که آنچه من دیده‌ام و شنیده‌ام اصلاً قابل نداشته است. فقط به‌طور خلاصه بگویم، در این دوران زن بودن گناهی است نابخشودنی. #درحضر

  • از صبح که آدم سر از خواب بلند می‌کند، تا شب که کپۀ مرگش را می‌گذارد، جز دروغ چیزی نمی‌شنود. می‌گویند اعدام‌ها را متوقف می‌کنند، کمیته‌ها برچیده می‌شود، آب و برق «مستضعفین» مجانی خواهد بود و همه را دروغ می‌گویند، دروغ، دروغ، دروغ. استاد شرمگین می‌گفت (و می‌دانی که عربی خوب می‌داند) «مستضعف» به لغت عرب فقط به معنای کسی است که بضاعت ذهنی ندارد _ به آنکه استطاعت مالی ندارد می‌گویند «محروم». مطمئنم که خمینی سواد آن را ندارد که این اختلاف معنی را بداند، اما ندانسته لغت را بسیار دقیق انتخاب کرده است! باید این «مستضعفین انقلابی» را ببینی تا مفهوم مخبل و مخبط دستگیرت شود. من اصلاً نمی‌دانم اینها از کدام درک آمده‌اند و به کدام جهنم می‌روند. فقط می‌دانم کمترین شباهتی به من و تو ندارند. #درحضر

  • از اوضاع برایت چه بگویم؟ لاید حدس می‌زنی. ولی حدس را در صد ضرب کن، شاید مختصری به واقعیت نزدیک شوی. روشی که اینها در پیش گرفته‌اند به قول هومان هیچ اسمی جز «فاشیسم» ندارد و چون فاشیسم مذهبی است، عنصر ناسیونالیستی هم از آن حذف شده است. از همه‌چیز صحبت است جز…

  • از اوضاع برایت چه بگویم؟ لاید حدس می‌زنی. ولی حدس را در صد ضرب کن، شاید مختصری به واقعیت نزدیک شوی. روشی که اینها در پیش گرفته‌اند به قول هومان هیچ اسمی جز «فاشیسم» ندارد و چون فاشیسم مذهبی است، عنصر ناسیونالیستی هم از آن حذف شده است. از همه‌چیز صحبت است جز ایران _ راجع به بلاد اسلامی بحث است و پرچم اسلامی و خلیج اسلامی! وای بر ما و تف بر چرخ گردون! اما تف غلیظ‌تر به سبیل پاشنه‌نخواب داریوش فروهر که همۀ اینها را می‌شنود و زیرسبیلی رد می‌کند. کسی که مدعی بود «فلات ایران به زیر یک پرچم» باقی‌ماندۀ فلات و پرچم را به‌علاوۀ خلیج به وزارتی فروخته است. اما از او منفورتر میان مردم بنی‌صدر و یزدی و قطب‌زاده‌اند که به «مثلث بیق» معروف شده‌اند. #درحضر

  • [از نامه به خواهر] قانون و امنیت اصلاً مفهوم ندارد. قانون را پسربچه‌های نابالغ تفنگ‌به‌دست به میل خودشان در کوچه‌وبازار وضع می‌کنند. امنیت را هم همین‌ها از مردم سلب کرده‌اند. آمدوشد، بعد از تاریکی، در شهر غیرممکن است. بااینکه تعداد «راسپوتین‌ها» هر روز رو به ازدیاد است، اما حضور این جوانک‌ها آدم را بیشتر به یاد دوران «ساوانارل» می‌اندازد. خدا کند عاقبت تک‌تکشان هم شبیه یکی از این دو سلف باشد! #درحضر

  • هزاران هزار زن در محوطۀ کاخ دادگستری جمع شده‌اند. چندین و چند اتوبوس زنان شهرستانی را به پایتخت آورده است. اعتراض‌ها و شعارها متوجه دستورات خمینی است دربارۀ نحوۀ پوشش، لغو قوانین حافظ حقوق و سلب آزادی از بانوان. همبستگی و اتحادی که امروز بین زن‌هاست برای من تازگی مطلق دارد. پختگی و متانتی را که در رفتارشان می‌بینم هرگز در گذشته ندیده‌ام. امروز رقابت، حسادت، چشم‌وهم‌چشمی محلی ندارد. امروز همه نگران همدیگرند. همه به یک زبان حرف می‌زنند، یک هدف دارند، به یک راه می‌روند. مردی به حمایت از ما برنخاسته است. دست‌کم تا شعاعی که چشم من می‌بیند مردی میان جمع نیست. مردها دورتر از جمع زنان در حاشیه ایستاده‌اند. بیشتر ریشو و تفنگ به دوش‌اند. بیشتر یا به کینه به ما نگاه می‌کنند یا تمسخر. قطعنامه‌ای از طرف زنان حقوق‌دان تهیه شده است توسط یکی از وکلای زن قرائت می‌شود و جمعیت به‌سوی کاخ نخست‌وزیری به راه می‌افتد. در میان راه مردی کوتاه‌قد، با چشم‌هایی خون‌گرفته، به‌سمت صف زن‌ها یورش می‌آورد. قلوه‌سنگی به یک دست و بطری شکسته‌ای به دست دیگر دارد. تفنگ‌به‌دوش‌ها برایش راه باز می‌کنند. مرد چون گاو مستی به‌سرعت جلو می‌آید. ما همه مجسمه‌وار به زمین دوخته شده‌ایم. به چندقدمی زن‌ها که می‌رسد، یک نفر سد راهش می‌شود _ مردی ریزنقش و لاغراندام _ که از پشت کمر مهاجم را می‌چسبد. وقتی خانم زابلی و من و شیرین از کنارشان می‌گذریم، صورت مرد ریزنقش چون انار پاره‌شده‌ای خونین است و دهان مدر کوتاه‌قد چون سگ هاری پر از کف. پس بین ما جوانمردانی هم هستند، نادر و پراکنده، که اگر از حق ما دفاعی صریح نمی‌کنند، لااقل ظلم بیش از این را هم به ما روا ندارند. در جلوی کاخ نخست‌وزیری بازرگان را یک نظر می‌بینیم، ولی او کسی را نمی‌بیند. برای آنکه چشمش به نامحرم نیفتد، دستش را سپر صورتش می‌کند و با قدم‌هایی تند از مقابل ما می‌گذرد. زن‌ها هو می‌کنند و به ریشش می‌خندند. اما زهد و پارسایی آقای نخست‌وزیر، شکر، بکر و باکر می‌ماند. ناموس بیدی نیست که با این بادها بلرزد. در راه بازگشت فحش سبیل است _ دشنام‌های رکیک چاله‌میدانی. «یا روسری یا توسری» مهربان‌ترین توهینی است که می‌شنویم. شیرین تا پشت گردنش سرخ شده و زابلی تند و پیاپی می‌گوید: «به حرفاشون گوش نکنین! نشنیده بگیرین! هیچ اعتنا نکنین!» شیرین با بغض می‌گوید: «خجالت نمی‌کشن پدرسوخته‌ها.» من نگرانم که شیرین گریه‌ای را که در مؤسسه نکرده وسط خیابان بکند، و تا سوار ژیان زابلی نشده‌ایم نگرانی‌ام ادامه دارد. گزارش تلویزیونی از اجتماع زنان در جلوی کاخ دادگستری و محل نخست‌وزیری، از حملۀ مرد هاری که بطری شکسته به دست داشت و ناسزاهای لشوش اسلامی، موهن‌تر و ترسناک‌تر است. مفسران تلویزیونی معتقدند زنانی که امروز دست به تظاهرات زده‌اند یا بدکاره و معلوم‌الحال‌اند و یا مزدور کارخانجات لوازم آرایش آمریکا! و این حرف را با چه تبختری می‌زنند و با چه اطمینانی عرضه می‌کنند. فرضیه و سندومدرک هم ارائه می‌‌دهند. از روی عکس‌ها و فیلم‌هایی که از این تجمع برداشته‌اند، درشت‌نمای صورت چند زن را محض عبرت همگان و برای محکوم‌کردن تظاهرکنندگان بر پرده می‌آورند: زنانی مثل دیگر زنان، مثل شیرین، مثل زابلی، مثل من _ نه مهر فاحشگی بر پیشانی دارند و نه نشان مزدوری آمریکا بر سینه. ولی لحن قاطع تحلیلگران تلویزیونی جا برای تردید نمی‌گذارد. همۀ ما عامل اجنبی و روسپی رسمی هستیم. تصاویر را نشان می‌دهند، تهدید می‌کنند، خط‌ونشان می‌کشند و می‌گویند آفتاب آمد دلیل آفتاب! چه استدلالی محکم‌تر از بالا بردن مشت؟ چه مدرکی بی‌چون‌وچراتر از نشان دادن دندان؟ چنین مدارکی را چگونه می‌توان رد کرد؟ با چنین استدلالی چطور می‌شود درافتاد؟ #درحضر

  • از رفراندومی حرف می‌زنیم که در پیش است و از پیله‌ای که مدتی است به زن‌ها کرده‌اند. از شایعاتی که دربارۀ رأی ندادن موجود است و از یاوه‌هایی که بنی‌صدر دربارۀ اشعۀ موی خانم‌ها گفته. امیر می‌گوید: «بابا اون که شوخی ساله.» «با پررویی می‌گه از نظر علمی ثابت شده!» حسینقلی می‌پرسد: «زنش و دختراش تو پاریس حجاب اسلامی دارن؟ یا پخش اشعه در دیار کفار مباحه؟» هرسه می‌خندیم. امیر می‌گوید: «راستی من یکی از دخترای بازرگانو دیدم _ اون که آخرین مد خودشو می‌سازه.» «من به اینا کار ندارم _ من می‌ترسم ماها رو مجبور کنن چادر سر کنیم. شعارا رو دیدین؟ امیر دیدی؟ درودیوارا پره! آدم سرسام می‌گیره.!» امیر می‌گوید: «من از کی شنیدم که تو بعضی مغازه‌ها به زنای سر باز چیز نمی‌فروشن؟» حسینقلی می‌گوید: «من به چشم خودم دیدم. طرفای ناصرخسرو پشت چندتا مغازه اعلان زده بودن "از معامله با زنان بی‌حجاب معذوریم."...» می‌گویم: «خب بفرمایین! شروع کردن دیگه. نگاه‌ها! نگاه‌ها از همه‌ش بدتره _ چنان با دشمنی، انگار پدرکشتگی دارن! من از حرص اینا می‌خوام برم موهامو رنگ کنم.» امیر می‌گوید: «نکن بابا، بیخود اذیتت می‌کنن.» با خلق تنگی می‌گویم: «برای شما مردا آسونه بگین برای اینکه دردسر درست نشه حالا چادرم سر کنین، مهم نیست! منو با چادر چاقچور دارن اذیت می‌کنن _ اگه نمی‌خوای اذیت بشم نذار منو مجبور به کاری بکنن که نمی‌خوام _ نه اینکه...» حسینقلی به دفاع از من می‌گوید: «راست می‌گه. جلوی اینا باید وایساد. به کسی چه که آدم چی می‌پوشه یا چه شکلی خودشو درست می‌سازه؟ اگه آدم از این حقوق ابتداییش بگذره از همه‌چیش گذشته.» امیر می‌گوید: «من که موافقم _ منتها براش می‌ترسم. کله‌شقه، دهنشم گشاد _ می‌ترسم کار دست خودش بده.» «خب من این‌طوری‌ام دیگه _ چی‌کار کنم.» و حتی نمی‌خندم، چون من هم می‌ترسم. #درحضر

  • سررشتۀ امور از دست بازرگان به در رفته است، اما رشتۀ تسبیح را زمین نمی‌گذارد. کار قضاوت تعطیل است، ولی نماز بازرگان قضا نمی‌شود. اصول مملکت‌داری را نمی‌داند، در عوض به فروع دین می‌پردازد. فقط وقتی از گرداندن تسبیح و گزاردن نماز و خواندن دعا فارغ می‌شود، گاه غری به شورای انقلاب می‌زند، گاه نقی به «امام» و محض تفریح هموطنان گاه تهدید به استعفا می‌کند و گاه تعریفی از ملانصرالدین. خود بازرگان می‌گوید: «من اطلاعی از اعدام‌ها ندارم. کارها از بالای سر من انجام می‌شود.» ولی بی‌اطلاعی نخست‌وزیر فقط به اتفاقاتی که از بالای سرش می‌افتد، ختم نمی‌شود _ از حوادث پشت‌سر، زیر دماغ، جلو دست، پیش چشمش هم بی‌خبر است. بازرگان نمی‌داند که تهران در هرج‌ومرج کامل فرو رفته است. مطلع نیست که لشوش و آدمکشان شهر را قرق کرده‌اند. آگاهی ندارد که در هیچ‌کجا کمترین امنیتی موجود نیست. هر روز خانۀ عده‌ای را اشغال می‌کنند، اموال جمعی را به غارت می‌برند، افرادی را به سیاهچال می‌اندازند و رئیس دولت موقت نمی‌داند. #درحضر

  • «کلمه بر اثر تکرار تبدیل به صوت می‌شود و دیگر معنایی به ذهن متبادر نمی‌کند.» زبان‌شناسان بر این عقیده‌اند _ من فرمولش را از ابوالحسن یاد گرفته‌ام و در این روزها تجربه‌اش کرده‌ام. «ملت جان‌برکف»، «مزدور صهیونیزم»، «شهدای گلگون‌کفن»، «شاه خائن»، «صبر انقلابی»، «محارب با خدا»، «وحدت کلمه»، «غرب‌زده»... دیگر مفهومی ندارد _ فقط صداهایی است که در هم می‌پیچد و مثل توپی لاستیکی به پردۀ گوش می‌خورد و باز به فضا برمی‌گردد. معنی فقط گم نشده است، این کلمات حتی شکل ثابتی هم ندارند. هرکدام مثل پتک بر سرم می‌کوبد، در ذهنم تصویری پت‌وپهن می‌نشاند _ «شهدایگلگونکفن»، «ملتجانبرکف»... _ که بلافاصله برمی‌خیزد و جای خالی‌اش را دوار سر پر می‌کند. «کلمه بر اثر تکرار» دوار می‌آورد _ این را اگر زبان‌شناسان پیش‌بینی کرده‌اند، ابوالحسن هشدارش را به من نداده. همه یکصدا اسم این دوران را «بهار آزادی» گذاشته‌اند. بروبار «بهار آزادی» تا امروز لغو قانون حمایت خانواده بوده است، تصفیه‌های اداری، اعدام سرباز وظیفه و پاسبان و سروان. اما شکوفه‌های رنگ‌به‌رنگ حرف‌های روشنفکران در «بهار آزادی» از همه دیدنی‌تر است. #درحضر

  • «من این روزا قدم آهسته از جایی رد نمی‌شم که اینا منو به حساب "راهپیما" نذارن. آخه اینا از پای مردم رأی می‌گیرن! پاها رو می‌شمرن!» #درحضر

  • این روزها به‌محض اینکه وقت خالی پیدا می‌کنم با روزنامه‌ها ورمی‌روم و همیشه هم به مطالب عجیب‌وغریب برمی‌خورم _ امشب هم استثنا نیست: آخوندی به اسم منتظری با یک نشریۀ فرانسوی مصاحبه کرده است و گفته: «قوانینی که در حال اجراست مخالف با اسلام می‌باشد... مثلاً مجازات دزدی و زنا و میخوارگی زندانی کردن نیست، بلکه باید حد اسلامی بر دزد و زناکار و میگسار جاری کرد.» مردم را شلاق بزنند؟ دست و گوش ببرند؟ این مردک هر که هست دیوانه است و حرف‌هایش خنده‌دار _ من بی‌جهت عصبانی می‌شوم. بیشتر از مهملات این منتظری، که معلوم نیست کیست، از دست روزنامه‌نگارانی حرص می‌خورم که این چرندیات را با آب‌وتاب منعکس می‌کنند. گویی همه کلمات قصار است! اگر آن مصاحبه‌کنندۀ فرانسوی معنای «حد اسلامی» را نمی‌فهمد، اینها که باید بدانند. همه طوری حرف می‌زنند که انگار تمام دردشان این بوده است که چند مدتی سنگسار و تازیانه به بوتۀ فراموشی و تعطیل افتاده است! #درحضر

  • شاه رفت. ... همۀ آنهایی که در کوچه مانده‌اند با شتاب حرکت می‌کنند، هرکدام به سمتی می‌روند، بعضی به‌طرف خیابان‌ها که ببینند و دیده شوند، بعضی به داخل خانه‌ها که در امان باشند و زیر پا نمانند. جمعی سی‌نفره شعار می‌دهند و به‌دو از جلوی ما می‌گذرند: شورت فرح چه رنگه؟ کارتر می‌گه دو رنگه! ممد دماغ، ممد دماغ، ممد دماغ، ممد دماغ رفت! و باز شعار اول را از سر می‌گیرند... ... چند کوچه پایین‌تر، به گردن سگی ولگرد لوحه‌ای انداخته‌اند که رویش نوشته شده: «محمدرضا پهلوی». عده‌ای نوجوان و جوان حیوان را دوره کرده‌اند و هرکدام با سیخی، چوبی یا لگدی سگ را به طرفی پرت می‌کنند و سگ شل‌زنان و زوزه‌کشان با گوش‌های خوابیده و چشم‌های نگران از میان دست‌ها و پاها به دنبال مفری می‌گردد. #درحضر

  • هوا سرد است به اطاق برمی‌گردم که اخبار را گوش کنم. تیمسار ازهاری به مناسبت بیماری قلبی از نخست‌وزیری استعفا داده است و اعلیحضرت از دکتر شاپور بختیار دعوت کرده است که کابینه‌ای تشکیل دهد. می‌دانم که شاپور بختیار در دولت مصدق معاون وزارت کار بوده است. می‌دانم که پدرش را در دورۀ رضاشاه کشته‌اند. می‌دانم بعد از 28 مرداد چند بار زندانی شده. این اواخر هم اسمش برده شد _ به‌خاطر نامه‌ای که همراه سنجابی و فروهر به شاه نوشت و در ماجرای کاروانسرای سنگی که دستش شکست. همه می‌گویند ملی است و نشان داده است که شجاع است. اولین احساسی که بعد از شنیدن خبر دارم آرامش است و بعد شادی. پس درست درآمد، آرزوی من و امثال من برآروده شد. از فردا می‌شود زندگی کرد، در پرتو دولتی ملی که کارها را به دست می‌گیرد، اصلاحات را شروع می‌کند، نظم را برمی‌گرداند. #درحضر

  • کدام یک از سه نفری که نامشان این روزها می‌رود کابینۀ بعدی را تشکیل خواهد داد؟ سنجابی؟ بازرگان؟ یا صدیقی؟ هر سه اسم آشناست. هر سه مرد از نزدیکان مصدق بوده‌اند. هر سه نفر قبل از وارد شدن به صحنۀ سیاست در دانشگاه تدریس کرده‌اند. ... از گفته‌ها و شنیده‌ها در ذهنم مانده است که در دوران محاکمات محمد مصدق، غلامحسین صدیقی از دیگر وزرایش محکم‌تر و متشخص‌تر ایستاد. برخلاف بعضی همکاران دیگر که با کوبیدن مصدق درصدد تبرئۀ خود برآمدند، صدیقی با سرفرازی از این همکاری حرف زد. گفت: «من چند صباحی افتخار شرکت در دولت دکتر محمد مصدق را داشته‌ام و بقیۀ عمرم را هم یا درس خوانده‌ام یا درس داده‌ام.» ... نام رهبر جبهۀ ملی، دکتر کریم سنجابی، را بیشتر شنیده‌ام. سنجابی این اواخر هم مطرح بوده است _ لااقل دو بار. بار اول یک سال و اندی پیش، در زمانی که همراه شاپور بختیار و داریوش فروهر نامه‌ای سرگشاده به شاه نوشت. بار دوم چند ماه قبل، وقتی که برای دیدار خمینی به نوفل‌لوشاتو رفت. نامۀ سرگشاده سه امضا دارد و لحنی سربلند و سرکش، اما اعلامیه‌ای را که حاصل سفر اوست به فرانسه فقط خودش امضا کرده و متن آن «قبل از صدور، مورد موافقت آیت‌الله العظمی خمینی قرار گرفته است». در این جمله‌ای که در آغاز اعلامیه آمده است تواضعی نزدیک به زبونی دیدم. ... مهندس مهدی بازرگان را هم مثل آن دو نفر دیگر ندیده‌ام و نمی‌شناسم. کتاب ترمودینامیک او را دیده‌‌ام و نخوانده‌ام. از دیگران شنیده‌ام که فقه اسلامی را از ترمودینامیک بهتر می‌شناسد. اگر مثل صدیقی با ادب سروکار داشت یا مثل سنجابی با حقوقريال کشش بازرگان به دانستن شرعیات برایم سؤال‌برانگیز نبود، ولی تلفیق قانون «نیوتن» و تئوری «اهم» با آداب وضو و مبطلات روزه به نظرم خنده‌دار می‌آید. ... #درحضر

  • بوی الرحمن کابینۀ ازهاری بلند است. همه شاهد جان دادن روزبه‌روز دولت‌اند. نطق شاه حکم تیر خلاص را دارد: «صدای انقلاب شما را شنیدم...» از روز عاشورا شعار علیه شاه و دربار سکۀ رایج است، اما بعد از شنیدن این سخنان خشم و تحقیر مردم حدومرز ندارد: «عجب رویی داره! بیست و پنج سال بابا درآورده، حالا می‌گه پاک کنیم از از سر! سنگ پای قزوین به گردش!» «کورش بیدار شو که کار ما سخت خرابه!» «بچه گول می‌زنه؟ خیال می‌کنه مردمو می‌تونه با این حرفا خر کنه! یه عمر تحقیرمون کرده بسش نیست... حالا می‌خواد تحمیقمونم کنه!» «دیگه نمی‌گه "ما" می‌گه "من"... صبر کن تا نیم منم بشه!» اینها محتاطانه‌ترین و مؤدبانه‌ترین لغزهایی است که از همه می‌شنویم. سخنرانی شاه، سوای جسورتر کردن مردم، لقب «انقلاب» را هم برای حوادث اخیر خریده است. شاه اول کسی است که اتفاقات این چند هفته را انقلاب می‌خواند. کلمه از این پس رسمی است. دیگر کارها «قهرمانی» نیست «انقلابی» است. #درحضر