دربهدر
Статистикаدربهدرتر از باد زیستم در سرزمینی که گیاهی در آن نمیروید ای تیزخرامان! لنگی پای من از ناهمواری راه شما بود «شاملو»
- Последний пост
- 25 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 529
- 1/48двое суток
- 606
- 1/72трое суток
- 653
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
همسرایان: دیونیزوس، اینهمه را میبینی؟ ... نزد ما بیا. بیا، چوبدست زرینت را بهسوی المپ بجنبان و پناه ما باش از این باران خواری و پریشانی که این آدمکش بر سرمان فرومیبارد. زنان باخوسپرست اوریپید ترجمۀ غلامرضا شهبازی
همۀ کوهها سنگر و تیرخورده. وجب به وجب خمپاره و انگشت به انگشت ترکش. اگر از ماه کسی آهنربای بزرگی به دست میگرفت خوزستان میچسبید به ماه. #آزاده_خانم_و_نویسندهاش #رضابراهنی
#سعید_زینالی #فرشته_علیزاده #١٨تیر٧٨
#صادق_صبا #میزبان #شهرنوش_پارسی_پور #رادیوفردا@gadaboutmitsl
آیا نیندیشیدی... در میان همۀ این زنانی که شوی و برادر و پدر از دست دادهاند، یکی خاهد بود که هر هفت از چهره بزداید و گیسوان آشفته سازد و به آن لایزال مظلوم نواز، سوگند یاد کند که خون را به خون پاداش دهد؟ ص. ص. م از مرگ تا مرگ #عباس_نعلبندیان
«باید اندیشید...» #هوشنگ_گلشیری در احوال این نیمۀ روشن @gadaboutmitsl
نزدیکترین خاطرهام خاطرهی قرنهاست. بارها به خونِمان کشیدند به یاد آر، و تنها دستآوردِ کشتار نانپارهی بیقاتقِ سفرهی بیبرکتِ ما بود. #احمد_شاملو
به سخن درآی! «نه»ی چندین هزار سال خفته بر لبهای مجسمهها را بگو! #احمدرضااحمدی وقت خوب مصائب
ژان بودریار میپرسد در دورهزمانۀ ما چه بر سر شر آمده و خود جواب میدهد که مقیم همهجا شده. ... و از آنجا که همهجا هست توانایی حرف زدن دربارۀ آن را از دست دادهایم. ...ما در جهانی زندگی میکنیم که حماقت پیروز همۀ میدانهاست و چنین حماقتی ریشۀ تمامی بدیهاست. منتها بودریار از این هم فراتر میرود و میگوید همهجا بودن شر بدین علت ممکن شده است که نمیدانیم چطور دربارهاش حرف بزنیم. #فلسفۀ_شر #لارس_اسوندسن ترجمۀ احسان سنایی اردکانی
چاقوی میلونگا* در پِواخو** به من رسید از دستانی بخشنده؛ نکند معنیش این باشد که برگشتهایم به دور و دوران روساس***! قبضهاش، بی نشانی از صلیب، از چرم و چوب است. خواب ببر میبیند این تکه فلز، خواب تاریک ببری. چاقو به خواب میبیند دستی را که از سایۀ فراموشی بیرونش میکشد. اما همهچیز بسته است به تصمیم و دست مَرد. دشنۀ پواخو حتی یک قتل هم به گردنش نیست، چراکه دستِ صانعِ سرنوشت مهیب است که چنینش ساخت. نگاهش که میکنم نمیبینم مگر آیندهای پر از خنجر پر از شمشیر و قداره، و دیگر هیئات کشتن _ که در لحظۀ مرگ، جهان دست میبرد و یکیشان را بیرون میکشد؛ چنان بسیارند که مرگ میماند کدام این ادوات را برگزیند. به خواب نازت فرو رو آسودهخاطر و آرام بیتابی مکن ای تیغ! بازمیگردد روساس به ملک خویش. _ *Milonga نوعی رقص آرژانتینی که بیشتر مختص گاچوهاست. تا پیش از آنکه تانگو در اوایل قرن بیستم مرسوم شود میلونگا معمول بود. **Pehuajo شهری در استان بوئنوسآیرس *** منظور خوان مانوئل د روساس (١٨٧٧-١٧٩٣) دیکتاتور آرژانتینی است. #خورخه_لوئیس_بورخس ترجمۀ #احمداخوت از: اطلس
شاگرد دارالفنون: ما فلکزدهها در ماتحت دنیا واقعیم. لذت دنیا و امنیت را نبردهایم. نه در دورۀ افتخار بودهایم، نه در عصر مدنیت و تربیت و عدالت. در دورۀ هرجومرج واقع شدهایم. دلیران میمیرند و حاصل به ترسوها میرسد که زندهاند. این ملت غیور به غرش دویست توپ از صدا و حرکت افتادند و دیگر نفس نمیکشند. #ندبه #بهرام_بیضایی
دلم میخواست آن سکوت بشکند، سکوتی که جز مرگها و زندانیشدنها و ناپدیدشدنها، روی همۀ نمودهای ناچیز و پیشپاافتادۀ بیرحمی و تحقیرِ روزمره سرپوش میگذاشت، همانها که از وقتی یادم میآمد در همهچیز و همهکس اثری ازشان میدیدم: در معماری، آسفالت خیابان، تکهای نان، صدای خوانندهها و شاعرها، مخصوصاً شاعرها. هیچوقت نفهمیدم چطور باید از شر این سکوت خلاص شد ... رفقای من هشام مطر احسان کرمویسی
آبراهام لوین دربارۀ ناکارآمدی زبان در انتقال وحشتی که او در گتوی ورشو شاهد بوده است مینویسد: شاید بهدلیل عظمت مصیبت است که بیان احساساتمان در قالب کلمات هیچ فایدهای ندارد. اگر میشد با نیروی عذاب وجودمان کوههای عظیمی مثل کوه اورست را از جا برکنیم و با تمام نفرت و توانمان بر سر قاتلان آلمانی که پیر و جوانمان را کشتند خراب کنیم، آنوقت آن کار واکنش متناسبی از سوی ما میبود. اکنون کلمات فرای ما هستند. قلبهایمان خالی است و از سنگ ساخته شدهاند. پسافاجعه سوزان جی. برایسون ترجمۀ امیر صائمی
... ما مردهایم و بلد نیستیم حرف بزنیم #شهرام_شیدایی
فعلاً چیزی برای گفتن نیست. هرچه هست را داریم زندگی میکنیم. خبری از امید و گل و بلبل و سنبل هم نداریم. عجالتا مراقب خودتان باشید تا بعد...
«همۀ راهها به یک جا ختم میشوند، گلادیس عزیز من.» «به کجا؟» «به سرخوردگی.» #تصویر_دوریان_گری
Channel photo updated
بعضی وقتها آدم نمیداند با دستهایش چه بکند. وقتی که برای تسلیت به دیدن دکتر علیپور رفتم، دیدم او هم نمیداند؛ چیزی نمیشد گفت. من فقط شانههایش را بغل کردم و صورتش را بوسیدم و نشستم. با نگاهی خالی به جلو چشم دوخته بود. خاموش و بیحرکت. فقط دستها و پنجههایش میجنبید... یکمرتبه دیدم دستهایش پیر شدهاند؛ دستها حداقل ده سالی پیرتر از سر و صورتش بودند. ناخنها کوتاه، پخ و پهن؛ پشت دست، پوستِ چنارِ کهن. چون خاکِ تشنهٔ خشکیده؛ پر از چین و ترک. مثل اینکه سکوت بیشتر آزارش میداد، یا فکر میکرد سکوت دیگران را آزار میدهد؛ چون بالاخره گفت: «هرکس برای عقیدهاش مبارزه میکند محترم است.» کسی جوابی نداد. دستها وا داده و بیچاره به نظر میآمدند، چنان ریز و یکبند میلرزیدند که انگار باد تندی برگهای خشک را جارو میکند...دکتر علیپور، بیچاره، آدم خیلی محتاط و ملاحظهکاری است. تمام عمرش مواظب بوده؛ موشموشک آسهبرو آسهبیا که گربه شاخت نزند. همیشه میگفت: «جریده رو که گذرگاهِ عافیت تنگ است.» ولی چه فایده؟ پسرش را گرفتند و کشتند؛ به یک آب خوردن، سنگ به در بسته خورد. تازه با چه مکافاتی جنازه را تحویل گرفت؛ نمیدادند و او میترسید؛ از کفرآباد و از بیرحمیِ مردم وحشت داشت. میگفت: «این پسر میوهٔ عمر من است.» نمیخواست به میوهٔ عمرش بشاشند. میدانست مردهشورها از نفرت یا ترس، مرده را نمیشویند؛ میاندازندش در مسیر شاش. علیپور پسرش را گرفت، با دستهای خودش شست و کفن کرد و به خاک سپرد؛ توی باغچهٔ حیاط، پای درخت و زیر بارانِ آسمان. علیپور مازندرانی است و در یکی از شهرهای شمال زندگی میکند. پسرش را همانجا کشتند؛ خودش هم دیگر همانجا مردنی است. علیپور هنوز هم آدم مومنی است؛ بر پسرش نماز خواند و او را آمرزید. علیپور فرزند دیگری نداشت. زنش سالها پیش مرد. حالا خودش مانده، دستها که از فرط سنگینی او را فرو میکشند به توی حیاط، وسط باغچه، پای درخت. «مسافرنامه» شاهرخ مسکوب
دستهایش را از پشت بستند... [کاوه] کنار شوکت ایستاد، زیر گوش او زمزمه کرد: «دلم میخواهد زنها روی قبرم برقصند. (شوکت لگدی به ساق مرد زد. کاوه ادامه داد.) ما نخواهیم بود، اما آفتاب میدرخشد و بر زمین گل و سبزه میروید، در دل انسان عشق جوانه میزند. #خانۀ_ادریسیها #غزاله_علیزاده
تا حالا پیش آمده چهرهتان ناگهان ناپدید شود؟ آیا شده چهرهای که هر روز بارها در آینهها و ویترین مغازهها، در سطوح براق و صفحۀ گوشیتان دیدهاید و تمام انحناها و چینوچروکهایش را خوب میشناسید، از زندگیتان پاک شود؟ بعید میدانم روزی را بدون نگاه به صورتتان به شب رسانده باشید. صورتتان را آنقدر دیدهاید که یادتان رفته تماشای آن و ارتباط چشمی با خودتان یکپا معجزه است. ... در سلولهایمان را باز کردند. در انتهای راهرویی که سلولها در آن واقع شده بود، دری آهنی وجود داشت. وقتی بازش میکردی دو سینک پیش رویت ظاهر میشد. هیچ آینهای بالایشان به چشم نمیخورد و فقط دیوار بود. من هم مثل دیگران عادت داشتم صبح که از خواب بیدار میشوم نگاهی به تصویرم در آینه بیندازم. حالا هم مستقیم روبهرویم را نگاه کردم و انتظار داشتم چهرهام را ببینم. ناپدید شده بود. در آن لحظه حس کردم انگار با سر به دیوار خوردهام. من هم مثل دیگران نگاهی به اطراف انداختم و دنبال خودم گشتم. هیچجا نبودم. انگار از زندگی پاکم کرده و دورم انداخته بودند. تماشای آن دیوار خالی به من فهماند که دیدن تصویر خودم چه معنایی دارد. اگرچه هزاران بار آینه را در حکم استعارهای ادبی به کار بردهاند، اما واقعیت از هر استعارهای معنادارتر است. آینه تو را به خودت مینمایاند و بر هویتت مهر تأیید میزند. فاصلۀ میان تو و آینه محیطی را پدید میآورد که فقط متعلق به خودت است، محیطی که محاصرهات کرده و از آنِ توست و کسی نمیتواند به آن تعدی کند. بدون آینه این محیط هم ناپدید میشود. انگار همهچیز و همهکس خودشان را به تو چسبانده و اطرافت ازدحام کردهاند. میتوانی دستها، بازوها، رانها و پاهایت را ببینی، اما صورتت را نه. ... چهرهات که ناپدید میشود، دیگر حتی نمیتوانی خاطرجمع باشی که آن دستها و پاها مال خودتاند یا نه. #دیگر_رنگ_دنیا_را_نخواهم_دید #احمدآلتان