tgindex
آرشیو در آن کلاس | In that class Archive

آرشیو در آن کلاس | In that class Archive

Статистика
@adabiatkohan97персидский

سلام! اینجا آرشیو یک دوره از زندگی ماست(۹۷ تا ۱۴۰۴)، از کلاس آقای توتونچی (جان کیتینگِ انجمن شاعران مرده)، تا کتابخونه‌ی شخصی بنده. بمونه به یادگار، با همه خوب و بدش.

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
3
Всего постов
108
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
452
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
476
40 постов
Вовлечённость
105,3%
к подписчикам
Постов в день
0,4
всего 108
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
99
1/48двое суток
113
1/72трое суток
122

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • تا اطلاع ثانوی هرگونه پیام (پیامک) در هر پلتفرمی از جانب بنده دریافت کردید، از بنده نیست.

  • دوستان، امشب گوشی بنده را عده‌ای حرامیانِ گه‌آشیان غفلتاً زدند. اشعار تزریق را ـ که در دست تحقیق و انشاد است ـ در زمانی دیگر پیوست خواهم کرد. حالا به‌سختی به تلگرام وب وصل شده‌ام و ایضاً امکان ارتباط صوتی با شما ندارم. به امید رفع این وضعیت. آدمی برای یک لقمه نان حلال خود را بریان می‌کند و عده‌ای حرامزاده همان را هم بر آدم سد می‌کنند. ای کاش از خانه بیرون نمی‌رفتم. ای کاش که ناموسشان را علی طریق غفلان ببرند و راه بازگرداندن ممتنع باشد. از زیستن (در ایران) به ستوه آمده‌آم.

  • без подписи

  • تزریقیات پیش سی‌سی (الکل و سوزن)؛ در فراز آمدنِ فراز، بر سر بساطِ کتابِ راز، همچون موشکِ داستان، در شارع کریمخان، جنب اساطیر بساط خویش از سمت گوتنبرگ به پرواز آمده سمت نورنبرگ به دنبال بساطِ پر کتابم سوی کوی کریمخان می‌شتابم فراز آنجا به تأخیر و عنایت مرا کارَد، نه یک ساعت، دو ساعت! از آن کارش شوم با برگ و بر من چه سبز و زرد من، چه خشک و تر من فرازا چون فراز آیی بپرهیز ازین تندی ‌موشک‌وار و لبریز مگر چون بتمنی، کاندر ترافیک بگوید آمدم، واللهُ باریک! سی‌سیِ نخست؛ رسیدن موشک به تبادل و دیدن اوصاف تبادلیان و پرسش از نام حکیم فرانسوی از مخنّث چو موشک از بخارا کرد پرواز به بازارِ تبادل ساز شد ساز به سازی کز نهیبِ مرگ‌آهنگ ز شادی بر سرِ آب آمدی سنگ «اَیا موشک! بخارا مأمنی هست؟ درونِ ظاهری‌ها باطنی هست؟» - «به لطف و میمنت، از باب لعنت لبالب پر شده‌ست آنجا ز صنعت» خلاصه شد عیان سورِ تبادل شنید از گیربکسش سوتِ بلبل به دل گفت این همان شهر عجیب است برای آشنا گرچه غریب است در آمد، دید مردم در هیاهو ز هر سو چیزکی در دست و هر سو یکی تمثالِ مهبل با دو زوبین به کف می‌برد تا غرفه‌ْ‌ی فِمینین یکی دالی به کف، با یادِ مدلول بر آن سو،سور‌ریزان، این‌طرف پول یکی بر میزکِ منبرنمایان نشسته شعر می‌فرمود آسان یکی جوهرْسفید آورد و بفروخت بدان هرکس نوشت از سینه افروخت ترازو را نهاده مردِ وَزّان قصیده می‌خرید و شعرِ ارزان یکی شعر سیاه آورده در خُم سپیدش کرده بود از چشمِ مردم گروهی خنده‌زن بر گردِ باختین لطیفه گوش می‌کردند چندین گروهی گرد مارکس افزوده تعداد همه بی‌مایه از گفتار استاد همه سرمایه‌دان، بر لب ترانه ولی بیگانگانِ کارخانه به یک‌سو شعر اخلاقی و تعلیم به یک‌سو محشرِ اشعار ترحیم یکی کشکول در دست و به افغان یکی در کف کتابِ بینوایان یکی مرکز‌شکسته با کمردرد دریدا را به مِدحَت لعن می‌کرد گروهی سر چو ساعت، دست و پا خرس به تیک و تیک در انکار یاسپرس¹ به هر سان هرکسی چیزی به بر داشت برای کسب‌وکارش زود برداشت هیاهو در هیاهو بود و موشک جهانی تازه در چشمش چو کودک به خود می‌گفت: این اعجوبه‌ها را! نه بل ته‌مانده‌ی خلقِ خدا را! تبادل کرده‌اند اندیشه‌ها را به تیشه می‌زنند این ریشه‌ها را» کنارِ در یکی راه‌آشنا دید تهِ میزش نوشته «رهنما» دید برفت و گفت: آقا، ساعتی پیش حکیمی از فرانسه آمده پیش بگو اسمش چه و رسمش چه باشد؟ اگر روح است، پس جسمش چه باشد؟» بگفت: «آقا نی‌ام، نی خانمم من ولی اسمش رولان بارت است ای زن» بگفتا: «زن نی‌ام من هم، پس آن‌گاه چه باشد نامتان ای هدهدِ چاه؟» بگفتا: «هرچه تو باشی، همانم به کانفورم آمده روح و روانم² اگر تو موشکی، من موشکم نیز تو کُندی، من همان، تیزی، منم تیز‌» #سروش پ.ن: ¹. تا اینجا ملغمه‌ای‌ست از اصطلاحات اندیشگانی مکتب‌ها و نظریه‌هایی در علوم انسانی، به ترتیب: مسئله مهبل و فمنیست‌ها، نظام دال و مدلول و سوسور، جوهر سفید و هلن سیکسو، فرم‌های طنز و باختین، سرمایه، اقسام بیگانگی و مارکس، تقابل دوگانه، مرکز-پیرامون و دریدا و اشاراتی دیگر در بیت‌هایی که آمد. رجوع کنید به امّهات کتب نظریه ادبی. ². کانفورم (conform) شاید به هم‌نوا شدن، سازگار شدن قابل ترجمه باشد. کانفورمیست آن است که از اندیشه دیگران پیروی می‌کند و با هر عقیده‌ای سر سازگاری تواند داشت. در آن کلاس @adabiatkohan97

  • گزارش ملخصی از آنچه گذشت، بر سبیل تزریق خانه که به کلاغه‌اش نرسید، چنین گزارش کند که موشک که معلوم نبود از قوم یهود است یا ثمود، در پی مرالو، از زمین بر هوا نزدیک شد و در منزل نخست، انجمنیان را پرسش گرفت که مرالو کجاست و هر یک قصه‌ای شکافت. از مدرسه‌ خارج شده، کنار مزبله آمد و گربه‌ی مهری، او را با موش درست گرفت و موشک گفت که آری، من موشکم. نزد دهباشی رفت و بخارا را زمین کربلا کرد و گفت که ?where are they که علی‌آقا گفت الانا رفتند مرکز تبادل. دم در، جوکرالزمان را دید و از او بنزین طلبید. همان وقت شاپور ساسانی را با سلام و صلوات و بوکسل به میدان الثوره می‌بردند که در مقابل فیلیپ عرب زانوزنان، فرّه و تأیید ایزدی را به دبیر الفردیسی می‌داد. این تمثال را اهورامزدا به سفارش دبیر ساخته و جوانان کرج کردند تندیس. ظاهرالدین دم در کنار کبوتران و جغدان جان دادند و در میدان الثوره، موشک دید که حکیمی از اقصای تهران گزارش فوری آورده است. در آن گزارش درباره این مسئله که مرالو کجاست و شرح عمارت تمثال شاپور به تفضیل آمده بود. و این نیز قید شده بود که ساعت سه از فرانسه حکیمی به مرکز تبادل نمی‌رسد که شرح جا و نام مرالو را نمی‌داند. پس موشک به تبادل نشتابیدند. در آن کلاس @adabiatkohan97

  • تزریقیات

  • بعدالتحریر: در بافت داستانی که می‌پردازم از سر نوآوری، ابیات معنادار ممکن است یافت شود، اما ساختار میل به جهت بی‌معنا کردن کلیت رفتارهای داستانی دارد.

  • تزریقیات

  • 24 июн.1 0318

    سلام اینجا کتابفروشیِ منه و به‌زودی منبعی از کتاب‌ها رو به‌تدریج به اینجا سرازیر می‌کنم. حالا چرا کتابِ درد؟ نمی‌دونم، چون شاید دیگه این کارو ادامه ندم و این کتاب‌ها که خواهید دید آخرین بارِ من باشه، و این مسئله با وجود سابقه‌ی چندساله‌ی من تو این کاروبار…

  • 24 июн.96142из painbooklib

    سلام اینجا کتابفروشیِ منه و به‌زودی منبعی از کتاب‌ها رو به‌تدریج به اینجا سرازیر می‌کنم. حالا چرا کتابِ درد؟ نمی‌دونم، چون شاید دیگه این کارو ادامه ندم و این کتاب‌ها که خواهید دید آخرین بارِ من باشه، و این مسئله با وجود سابقه‌ی چندساله‌ی من تو این کاروبار دردناکه. کتابا رو زود به دستتون می‌رسونم و هر کتابی که ظرف یک ماه فروخته نشه عازم خیریه و جاهای دیگه می‌شه. پس بشتابید و ازین فرصت استفاده کنید! https://t.me/painbooklib @painbooklib

  • مناظره دبیر و داناشی در ردّ جاودانگی آدمیزاد و توصیه بر قطع نسل آدمیان* مردِ ابله، جناب داناشی آنکه اسمش نبود داداشی گفت روزی دبیر را با غم: «کز جهان یک زن جوان خواهم یک زنِ خوش‌صدا و خوش‌سینه سینه صافی ولیک بی‌کینه تا بیارد برای من فرزند هشت فرزندِ بانمک چون قند شود از هشت، عمر من هشتاد همچو فرعون، صاحبِ اوتاد.» یک نگاه تراز کرد دبیر اسب گفتار را کشید به زیر: «به نظر می‌رسد که داناشی، در خودت لنگ گوهری باشی تو چه هستی که مثل تو هشتی آید اندر جهان، بگو مشتی! کر و کور و کچل چون سیبِ زمین نه به دنیا موفقی نه به دین.» گفت: «خواهم که جاودانه شوم بلکه با نسل خود نشانه شوم.» گفت: «نه، خواجه کرده‌ای تو غلط غلطی دسته‌دار چون مفرَط بس درازا که دسته‌اش دارد شانه‌ی جبرئیل می‌خارَد تو چه هستی که جاودانه شوی؟ بی‌نشانی، چه را نشانه شوی؟ چه پخی؟ جز دماغی و شکمی؟ قوزکی پشت قوز، بلکه خَمی چه ضمانت به خویشتن که تو را این زمین‌ برنداشت تا فردا در به رویت اگر شود بسته در شود از تحملّت خسته روی از روی تو بگیرد و باز می‌شود مثل روز اول باز بلکه از پاشنه درآید در کند از شوقِ دیدن تو سفر تو درختِ چنارِ خشکیده یوسفی، لیک سخت گُرگیده هشت تا بچه‌ات اگر خندند هشت باب بهشت را بندند خودت اما چو تخته‌ی نانوا قد و بالا طویل و بی‌معنا گر تو را از جهان برون کردند رفتگان این سفر نگون کردند چونکه عقبی تو را مسلَّم شد هرکه دیدت از آن جهان کم شد همه رفتند سوی دارِ سوم نکشد کاشکی به بارِ سوم چون تو را در جهانِ پیش و پسین هیچ طالب نشد، بگیر و بشین! هشت تا طفل، صورتاً چون تو تو بدین خوش که عورتاً چون تو لیک هرکس که دختری دارد هشت‌تایت به پشم نشمارد خویشتن هم از انتظار بایست ازدواج از تو انتظاری نیست بهتر آنکه ز درد بی‌هنری آلت اتصال را ببُری خود کسی در جهان به شدّتِ درد نیست چون بی‌هنر، نجوی و نگرد آدمی کیست؟ طُرفه رنجوری غالباً غرق شهوت و دوری از پس دردِ زادن و نافش شود از هر جهت دهن صافش رنج تعلیم و تربیت یک از آن یکِ دیگر مریضی و درمان باز دردِ بلوغ و عشق و فراق می‌کند جسم و روح را اوراق باز درد سیاهِ بی‌پولی درد از عرض می‌رود طولی تا زمانی که آدمی زنده‌ست درد با او عجین و پاینده‌ست تا که ناقوس مرگ بنوازد، درد بر جان آدمی تازَد مرگ هم درد بی‌دوای دگر بلکه شاغولِ مرحله آخر چونکه با درد بگذرد دنیا تو خودت هم به روزگار نیا چه رسد بر زنی و فرزندی این همین بس که در جهان بندی آدمی چون که جاودان باشد در جهان، آخر‌‌الزمان باشد بخورد کاشکی شپش نسلت یا بخشکند تا به شش نسلت آرزو می‌کنم که داناشی! خاتم نسل آدمی باشی نسل تو با چنین سر و اوضاع بازگردد به منشأ انواع آدم از فرط خشم، حیران است خَلَفِ حق نه، خلفِ حیوان است می‌دهد در جهان صلایِ خراب شده جغد خراب و بی‌اعصاب این میان یک گروهِ زور و زرند مابقی نزد آن گروه، خرند دائماً رنجِ یوغ بر گُرده کاهِ عدل و دموکراسی خورده همه پندارشان که آزادند همچو تو فکر خوردن و زادند بی‌خبر پاک و لوطی و زانی در جهان پر کنند زندانی این طرف در تکثّر زندان آن طرف ازدیادِ زندان‌بان بهتر آنکه بماند این گیتی بی‌کلان‌شهر و اشتات و سی‌تی کاش آدم سریع پر بکشد یک نفس هم زمین مگر بکشد.» #سروش ۲۹ خرداد ۱۴۰۵ * این کار براساس یک مناظره واقعی، مربوط به چند سال پیش صورت ایجاد بسته است. در آن کلاس @adabiatkohan97

  • چون بازرگانِ ماخولیاییِ حکایت سعدی، باز چند چیز هست که به خاطرم می‌رسد اینجا باید به آرشیو بنشیند، دو تاش از گذشته رنگ دارند و یکی نوتر، یادگار گونه‌ای دیگر از فنونِ جنون من است؛ للجنون فنون. جنونی که البته امیدوار است ادامه‌دار نباشد و نقطه‌ای باشد بر پایانِ این دست کارهای جدی نکردن، و کارهای ضعیف. اما کارها به ترتیب انتشار مناظره‌ای منظوم، بخش بعدی تزریق‌نامه‌، و ویراست جدیدی از داستان حماسی منظوم مربوط به سال ۹۹ خواهند بود.

  • 30 мая857102

    سلام! اینجا آرشیو یک دوره از زندگی ماست(۹۷ تا ۱۴۰۴)، از کلاس آقای توتونچی (جان کیتینگِ انجمن شاعران مرده)، تا کتابخونه‌ی شخصی بنده. بمونه به یادگار، با همه خوب و بدش. فعلاً کانال شخصی ندارم که اگر روزی بدین خبط نایل شدم، آدرسش رو اینجا می‌ذارم. باری هرگونه ایده‌ای، نقدی، نظری باشه، گوش ما شنواست آقای مایل: @reza_la_113 □□□ در آن کلاس @adabiatkohan97

  • Channel photo updated

  • Channel name was changed to «آرشیو در آن کلاس | In that class Archive»

  • 21 февр.1 017112

    [۳] باباجون برایم از «دوستی» بگو. یکی از چند نفر می‌گوید که اگر تو می‌خواستی دوست کسی باشی، چگونه می‌بودی؟ سؤالی که هیچ‌وقت از خودم نپرسیده‌ام. به ما بگو دوستی را چگونه رعایت کنیم. از تو چه پنهان، از دوستی ناتوانم باباجون. چون سؤالِ انجام وظیفه رنجم می‌دهد. جوابی ندارم حتی وقتی مدخل «دوستی» دانشنامهٔ فلسفهٔ استنفورد هم توانم نمی‌دهد تا دوست خوبی باشم. در شش ماه گذشته این را بهتر فهمیده‌ام. و چشمِ انتظار از دوستان بریده. بیچاره دوستانم که مرا تحمل می‌کنند و بیچاره من که از کسی چشم داشته باشم. یکی می‌گوید «البته از این به بعد». برایم بنویس که چگونه دوستی برایت بودم. و چگونه خواهم بود؟ تو بهتر می‌دانی. من گمان می‌کنم که تو دوست خوبی بوده‌ای. آن موقع که چند وقتی می‌شد که دیگر زنگ خانه را نمی‌زدی، کسی از کوچه رد شد، عکست را که دید، گریست. مادرم می‌گفت که آن پیرمرد گفت تو آدم خیلی خوبی بوده‌ای. و مگر ما خودمان دوست خوبمان را ندیدیم که وقتی در کوچه راه می‌رفت، کلاه شهریاروارش به احترام می‌خمید و من همهٔ تبریز را در آن خلاصه می‌کردم؟ شرمسارم که از عشق نمی‌نویسم عزیز، نامه‌ام را آکنده از خاکستر که نمی‌خواهی؟ حالا چه سود از احتیاط که سال‌هایم خاکستر شدند و رفتند. باباجون بگو چگونه با روزگار سر کنیم؟ وقتی سرها را جای آرامشِ نوازش با گلوله پر می‌کنند و توی گودال‌ها جای گل‌های قرمز، گل‌های قرمز می‌کارند؟ من دیگر خسته شده‌ام و اگرچه خستگی بهانه است، تاب دیدن آینده را ندارم. اعتقادم به نبودن بیشتر از بودن‌هاست و فقط تو بگو چه کنم؟ دیگر نه عید بوی عید می‌دهد و نه رمضان سبک‌بال است. همه‌چیز سخت سنگین فرو می‌رود توی غم و امروز باباجون، افسوس که می‌خواهیم غم‌فروشان نجاتمان بدهند. برایمان دعا کن که آزاد بشویم و آزاده بمیریم. و کاش دومی قسمتمان شود، اگر خدای‌ناکرده اولی نشد. اینجا دیگر چیزی در سیاست برایم معنی ندارد، اما شاید «خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل» آنجا برایت معنی‌ داشته باشد. بی‌شک نه‌تنها سیاست، که همه‌چیز زیر باران خون معنی‌اش را از دست می‌دهد. تو خودت بهتر می‌دانی. برایم معنی بخواه از خدا و دیدارمان را. می‌بخشید که زیاد حرف زدم. این برای این است که چند سال است خفه‌خون گرفته‌ام. منتظر پاسخت هستم، اگرچه نشانی پستی‌ام را گم کرده‌ام که بنویسم. تو برای «من» بنویس تا برسد. یکی از چند نفر می‌گوید. رضا لشکری تهران ـ دوم اسفندماه ۱۴۰۴ در آن کلاس @adabiatkohan97

  • [۲] یکی می‌گوید اگر از هنرم می‌پرسی، زنده ماندن است و بس. باباجون قلمم شش‌ ماه است میان نوشتن و ننوشتن رژه می‌رود، دور می‌شود قلمم. با رژه رفتن دور می‌شود و صدای تِلِک‌تِلِک نوک خودکارِ تازه توی گوشم، رنجم می‌دهد. تو خودت می‌دانی که نوشتن همراهم بود و امروز مرا جایی میان این واژه‌ها گم کرده. «پدربزرگ» واژه‌ای‌ست که بویی از من نوید می‌دهد. مگر به این بو میان این کاغذهای سررسیدهای باطله خودم را پیدا کنم. پس رخصتم بده باباجون، تا به اندازهٔ ریختن اشکی پدربزرگ را املا کنم. کاش مشق شب‌های تارم بودی. پدربزرگ ــ پدربزرگ ــ پدربزرگ از خانه اگر می‌پرسی، هستیم و نیستیم. مادرم بعضی شب‌ها خوابت را می‌بیند. عزیزجان، این رسمش نبود. یک بار هم بیا ببین که من هنوز در چارچوب در ایستاده‌ام،‌ تا درِ پاگردِ حیاط را باز کنی و نگاهت چلیپاوار پلکان را میان‌بر بزند و مرا آن پایین نوازش کند. دریغم می‌آید که آنجا که ایستاده‌ام در رؤیاست، ولی بیا. باباجون برایم از مرگ بنویس. دریغم می‌آید که آنجا که ایستاده‌ام، مقتل توست. و همه بارها از آنجا گذشته‌ایم و چقدر به آنجا بی‌تفاوت بوده‌ایم و نفهمیدیم که معنای مرگ چقدر ساده است. اما سخت بود که پدرم دوان آمد، از همان‌جا که ما نفهمیدیمش گذشت ــ البته آن زمان ساعتی بود که گذشته شده بودی ــ و در آستانهٔ اتاق ایستاد و مادربزرگ می‌گفت که بر زانویش زد و گفت: «کیشی دور، نه یاتمیسن؟»* و به درد گریست. یادت خانهٔ ماست. خانهٔ من. و اگر این ناخلف حرمت نگاه نمی‌دارد، ببخش. باری خانه‌زاد همین یاد است. می‌دانم ما را هنوز دوست داری، آنچنان که بودیم، نه چنین که هستیم. ____ * مرد بلند شو، چه خوابیدی؟

  • [۱] نامه به پدربزرگ سلام باباجون. خوبی؟ می‌دانم که هستی. دست‌کم از امروز من بهتری. از امروز ما. حتی اگر بگویم «جایت خالی‌ست» احتمالاً آرزوی خوبی برایت نکرده‌ام. اما با همه حال «جایت خالی؛ در روزگار ما،‌ در روزگار من». می‌خواستم زودتر برایت بنویسم، مرا ببخش، خودم را گم کرده بودم. حالا من چند نفرم که به تو می‌نویسم. چند نفر که تکلیفشان با من روشن نیست. گرفتار این چند نفر شده‌ام. اما هنوز هم چند نفری هستم که «من» نیستند؛ کسانی‌اند که سخت با آنان درگیرم. و «من» نیستم. تو خودت بهتر می‌دانی که این قلم‌گردان که برایت نامه می‌نویسد، آن نوه‌‌ات نیست که به شوق نشان دادن نقاشی‌اش به تو، در چارچوب در می‌ایستاد و منتظرت می‌ماند تا برسی،‌ بلیت عبور را در دستانش بگذاری،‌ در آغوشش بگیری و آن شکلات‌های خمیردندانی را که با تیزیِ درش، بازش می‌کردی به او بدهی. اینجا کسی دیگرست که یادی از آن نوهٔ سفیدبخت دارد و به یاد او و پدربزرگش می‌نویسد و می‌گرید. یکی از چند نفر می‌گوید اگر از حال من می‌پرسی، کمی چاق شده‌ام و بدقواره. موهایم ریخته و اگرچه هنوز در آینهٔ دق چیزهایی روی سرم هست، شعلهٔ چیزهای توی سرم به زودی ریشه‌شان را می‌سوزاند. یادت هست که گفتی «آغیللی باش توک ساخلاماز*»؟ حکایت این سر است. منتهی آن عقل کجا و این کجا. بعضی وقت‌ها زود خسته می‌شوم. «بعضی وقت‌ها»یم زیاد شده باباجون. و «استثناها» و «منتهی‌‌ها»یم. و «اگر» و «کاش» از دهنم نمی‌افتد. زود خسته می‌شوم و البته خستگی بهانه است. عقلم به جایی قد نمی‌دهد. باید مغازه باز کنم و کاسه بفروشم. کاسهٔ «چه کنم چه کنم». دوست داشتم که راه‌ورسمِ کسب‌وکار را ازت یاد بگیرم. کسب‌وکارِ درست. هنوز سنگینی کتاب‌هایی که از طبقهٔ دوم گوتنبرگ پایین می‌آوردم روی دوشم هست. در آن‌ها درست معنا نداشت، هرچند کارتن‌های سیگار پر از کتاب‌های درست بودند. امروز هنوز آن سنگینی روی دوشم هست. و فردا و فرداهای دیگر. ____________ * سری که عقل دارد، مو ندارد.

  • این همه گفتیم و سخن کم نبود | از آنجا که تبریکات مرسوم نوروز را امسال به خون شسته‌اند، سلسلهٔ تبریکاتی که در پنج سال گذشته به دوستان و آشنایان می‌فرستادم، امسال گسسته می‌گردد. تنها امیدوارم که بمانید که ایّام شمایید. فکر می‌کنم دست‌کم تا آخر امسال چیزی برای اینجا نداشته باشم، جز نامه‌ای که برای پدربزرگم نوشته‌ام، و گمان می‌کنم بخشی از حرف‌های ناگفته یا کمترگفته‌‌شدهٔ ۱۴۰۱ به بعدم را در برگیرد. آن را به‌عنوان پست آخر با شما به اشتراک می‌گذارم. در آن کلاس @adabiatkohan97

  • Mohammad Reza Shajarian – این دهان بستی | استاد محمدرضا شجریان