"زنی کهگم کردم "
Статистикаبرای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 577
- 1/48двое суток
- 661
- 1/72трое суток
- 713
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
جمعه خودِ سکوت است . هر صدای دیگری در جمعه اضافه ست وقتی تمامهفته در سروصدا دویده ای باید جمعه را در سکوت به تماشای غروب بنشینی... @adelehz #عادله_زمانی
🎧@adelehz
دایی احمد تو هرگز خبردار نمیشوی که من امشب مجموعه آرشیو عکسهای یک عکاس را از میدان فردوسی در سال ۸۱ ،زیر و رو کردم تا شاید تورا گوشه ای از عکسهایش بیابم. و نیافتم... چون تو همان روزی که در میدان فردوسی ،زیر باران دنبالم آمدی تا چتر را به دستم برسانی .. گم شدی .. همین ،عزیز گمشده ی ناپیدای من #عادله_زمانی @adelehz
نامم را بخاطر بسپار! زنی که با گل ها و گنجشک ها همخانه بود و خیابان های بن بست را دوست نداشت ... فریده یوسفی @adelehz
@adelehz
@adelehz – Arman Garshasbi - Shab (آرمان گرشاسبی - شب)
@adelehz
شب رفیق خیلی خوبیه...
کنار درِ ساختمان قدیمی دبیرستانی که در آن درس میخواندم، یک ساعتفروشی قدیمیتر بود؛ سالهاست همانجاست و دکور و ظاهرش هیچ تغییری نکرده است. یادم میآید وقتی از امتحانات نهایی برمیگشتم، یا بعد از آخرین امتحانها، پیش از کنکور، کنار ویترین خاکگرفتهاش میایستادم و به تنها ساعت زنانهی برند کاسیو، با بند چرمی قهوهای، زل میزدم. اصلاً سلیقهی من نبود، اما دوست داشتم به آن ساعت کوچک نگاه کنم. سالها بعد، چند روز پیش، از آن خیابان گذشتم. ساختمان مدرسه تخلیه شده بود. شکل خیابان عوض شده بود؛ خیلی چیزها دیگر شبیه گذشته نبودند. اما ساعتفروشی هنوز سر جایش بود. و عجیبتر از همه اینکه همان کاسیوی بندچرمی، هنوز با وقار در دل ویترین نشسته بود. سالها گذشته است. خیلی چیزها عوض شدهاند؛ اما بعضی چیزها انگار قرار نیست حتی تا آخر عمر تغییر کنند. با این حال، دردناکترین قسمت ماجرا این است که آنچه تغییر میکند، گاهی ماندگارتر از آن چیزیست که تغییر نمیکند. سرِ ساعت دوازده ظهر، روبهروی دبیرستانم، فهمیدم سالها پیش بخشی از خودم را در همان کوچه جا گذاشتهام؛ درست کنار همان ساعتفروشی و همان کاسیوی بندچرمی. #عادله_زمانی @adelehz
@adelehz
کسی می گفت عشق مرز ندارد . نه عزیز من عشق مرزهای زیادی دارد آنچه مرز ندارد درد است . درد در همه جای جهان یک رنگ است یک جای وجودت را میسوزاند. درد مسافری بی مرز است از تنی به تن دیگر #عادله_زمانی @adelehz
@adelehz
درد و بلات بخوره تو سر هرچی آدم بی معرفته ... حقا که بهشت حقته...
без подписи
وقتی کوچکتر بودیم یکسری لذتهای کوچک و ارزان داشتیم که هرزگاهی به آنها می رسیدیم و غرق خوشی می شدیم . کلا نسل قانعی بودیم .قناعت به ما کمک میکرد تا بسادگی خوشحال شویم و این موهبت بزرگی ست که بتوانی به راحتی لبخند بزنی. از جمله آن لذتهای کوچک ،نشستن پای بساط قندشکنی مادر و یواشکی تکه های نرم قند ها را توی دهان گذاشتن بود . آخ که آن شیرینی چقدر تکرار نشدنی بود انگار بعد آن هرگز قندی به آن طعم نخوردیم ... سختی زیاد کشیدیم اما خوشبخت بودیم که شادی هایمان گرو اما و اگر نبود همینکه اراده میکردیم بهانه ای برای خوشی می یافتیم . راستش آن روزها طعم خوبی داشت طعم قند مکرر... #عادله_زمانی @adelehz
اگر آن سالها بیشتر میفهمیدم در راه برگشت از مدرسه، آنقدر تند راه نمیرفتم. زیر باران سرد پاییزی خودم را در کوچهها پنهان نمیکردم. میگذاشتم برگها بروی کیف کودکانهام فرو افتند و خلوتی کوچههای سرد مرا نترساند. اگر آن سالها میفهمیدم در راه مدرسه، بجای غصهی مشقهای نانوشته را خوردن، پاییز را نفس میکشیدم . اگر آن سالها اگر آن سالها میفهمیدم... 👤عادله زمانی @TweetyChannel | MAhsa
ما را نه زری است، نه نثار سیمی جز تحفه عجز بندگی، تقدیمی چون شاخ گلی که خم شود پیش نسیم از دوست سلامی و ز ما تسلیمی! ~ بیدل دهلوی @adelehz
ما را نه زری است، نه نثار سیمی جز تحفه عجز بندگی، تقدیمی چون شاخ گلی که خم شود پیش نسیم از دوست سلامی و ز ما تسلیمی! ~ بیدل دهلوی @adelehz
@adelehz
آخرین بوسهمان را به یاد ندارم. نمیدانم کنار درخت انجیر بود یا در غروبی که رنگ آسمان بنفش شده بود. حتی یادم نمیآید که بادی سرد میوزید و ما فقط گرمای وجودِ همدیگر را داشتیم. یادم نمیآید وقتی خداحافظی کردیم، برگشتیم و دوباره پشت سرمان را نگاه کردیم یا نه. من هیچ چیز نمیدانم؛ من هیچ چیز را به یاد نمیآورم. و اینکه من... دروغگوی خوبی نیستم... هرگز دروغگوی خوبی نبودم. حتی آن روزی که گفتم دیگر دلم برایت تنگ نمیشود، و حتی وقتی گفتم فراموشت کردهام. من هیچوقت بلد نبودم دروغ بگویم. حالا دوباره بخوان... من هرگز آخرین بار بوسیدنت را، زیر درخت انجیر، در مسیر باد سردِ پاییزیِ آخر آذر، وقتی آسمان بنفش بود، فراموش نکردم. #عادله_زمانی @adelehz