امیرحسین کمیجانی
Статистикаpsychoanalytic approach دریافت وقت: https://t.me/AssessmentRameshgroup آموزش: https://t.me/Rameshgroup
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 32
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 30
- 1/48двое суток
- 34
- 1/72трое суток
- 37
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
در ملانکولیا خودکشی، تبدیل به دگرکشی میشود؛ و در سادیسم، دگرکشی تبدیل به خودکشی. #امیرحسین_کمیجانی
علی نریمان یک آنتیسوشال است که در لباس رواندرمانگری با رویکرد TFP در حال تشکیل یک کالت است تا مریدانش را تحقیر کند و تحقیرهایش را هم با افتخار منتشر نماید. اگر جذب امثال این افراِد واضحا خودشیفته و سادیست میشوید (مثال دیگرش نیما قربانی) جای تامل و درنگ بسیار دارد!
سوپرایگو برخلاف تصور به دنبال منع لذت نیست، بلکه به دنبال لذت زجرآلود است. لذا در جلسات برای مکاشفهی سوپرایگوی مراجع، بایستی به دنبال لذاتی باشیم که با زجر، آلوده شدهاند.... #امیرحسین_کمیجانی
انتشار ویدئو با لباس خواب و پتو _که گویا یک تمایل جدی در بسیاری از درمانگران است_ یک رفتار پرورتیک است تا توجه مراجع را به چیزی در مورد خود جلب نماید که مربوط به زندگی کاملا خصوصی اوست. نمایشگریهایی که دلالتهای واضح سکشوال دارند اما به ظاهر قصدشان انتقال صمیمیت و راحتی است! فرقی نمیکند درمانگر تحلیلی باشیم یا غیر تحلیلی؛ ما بایستی زندگی شخصی خود را "شخصی" یا "پرایوت" قرار دهیم! این رفتارها به وصوح تخطی آشکار از خطوط قرمز رواندرمانی است و خودبخود سبب سلب صلاحیت حرفهای از فرد خواهد شد. تمایلات منحرفانهی درمانگرها روز به روز بیشتر و بیشتر در حال اکت شدن در سوشال مدیا، کارگاهها، جلسات سوپرویژن و درمان است. گویی هر چه جلوتر میرویم روانشناسها ضرورت کمتری برای پایبندی به چهارچوبهای این حوزه در خود احساس میکنند. و حتی توجیههای عجیبی برای این اکتها هم ارائه میدهند. یادم هست یکی از درمانگران تحلیلی که عکسهای متعددی از خودشان با ظاهر و لباسهای اغواگرایانه در پروفایلشان قرار داده بودند این توجیه را آوردند که اگر مراجع با دیدن این عکسها دچار احساسات مختلفی مثل حسادت، میل جنسی و خشم و حقارت شد، این نه تنها بد نیست بلکه مدخلی میشود تا احساسات او نسبت به من موضوع جلسات تحلیلی ما شود و حتی در روند ایجاد انتقال تسهیل ایجاد نماید! با این توجیهات هر رفتاری از سوی ما مجاز میشود؛ من میتوانم در جلسات به مراجع بیاحترامی کنم تا احساسات شرم یا خشم او نسبت به بیاحترامی خودم را موضوع جلسات نمایم. من میتوانم از پارتنرم دائما عکس بگذارم و حسادت مراجع را تحریک کنم با بهانهی تسریع در انتقال و نفوذ سریعتر به لایههای پنهان مراجع. اینها حکم همان کلاه شرعیهایی را دارد که مقدسمآبان از راه آن هر رفتار پرورتی را انجام میدهند و ذرهای احساس گناه هم تجربه نمیکنند! واقعیت آن است که بخش عظیمی از درمانگران ایرانی بهمعنای واقعی کلمه پرورت (منحرف) و آنتیسوشالاند. از قیمتهای گزاف دریافت کردن از مراجعین (برای مثال نگاه کنید به قیمت جلسات دکتر نیما قربانی) تا سواستفادههای عاطفی و فیزیکی از مراجعین و شاگردان (امیر منش، علی نریمان، آرش رمضانی، علی صاحبی، پونه مقیمی، نیما قربانی، مهدی رضا سرافراز، علیرضا طهماسب و ...) آنچه سبب ادامهی فعالیت این افراد میشود صرفا عدم آگاهی مخاطبین نیست، بلکه گرایش عمیق و فراگیری در جامعهی ایرانی است برای آزار دیدن و حل شدن در چهرههای قدرت! پیوند بسیار محکمی میان ترس و اشتیاق در جامعهی ما حضور دارد. هر درمانگری که ترسناکتر، تحقیرگرتر، خودشیفتهتر، آنتیسوشالتر گرایش به او هم بیشتر. نمونهی آشکارش علی نریمان (درمانگر TFP)، نگاه کنید چگونه بر خلاف اصل رازداری که مهمترین اصل حرفهی ماست بخشی از محتوای جلسهی سوپرویژناش را با یکی از سوپروایزیهایش دو روز پیش در کانال عمومیاش قرار داده؛ حتی به این حد بسنده نکرده و جزییاتی را در مورد مراجعِ آن سوپروایزی افشا نموده آن هم با تحقیر و قضاوت بسیار شدید آن مراجع؛ و الفاظ رکیک متعددی را در نوشتارش به وضوح استفاده کرده است! و در نهایت هم گفته قصد دارد باز هم از جلسات سوپرویژنش با سوپروایزیها بنویسد! این نهتنها مصداق بارز رد شدن از خط قرمز رواندرمانی است بلکه با اصرادشان بر اینکه این رویه را ادانه خواهند داد نشان از یک رگهی بسیار قویِ پرورت و آنتیسوشال در ایشان دارد! چه میشود که او و امثال ایشان به وضوح، نه پنهان و در خفا، هویت نارسیسیستیک و آنتیسوشال خودشان را فریاد میزنند اما همچنان تعداد زیادی دانشجو جذب همین افراد حقیقتا خطرناک میشوند و رسما تشکیل یک کالت میدهند! بخش بزرگی از جامعهی ایران، همین افراد sociopath را میطلبند؛ افرادی که دائم در جلسات آنها را تحقیر کنند، آزادیشان را بگیرند، نصیحتشان کنند، کتکشان بزنند و تمام وجودشان را پر از شرم کنند!
без подписи
چند نکته در مورد پاسخ شما به سوال "در خانوادهی شما قدرت در دستان کدام یک از والدین است و چرا؟" ۱_مخاطبین (به جز یک مورد) همگی از یک قدرت کنترلگر و سادیست و نه مقتدرانه در خانواده سخن گفتند و این برای ما میتواند بسیار قابل تامل باشد که تا چه اندازه ما محروم بودهایم از والدینی قدرتمند و در عین حال حامی و مهربان. ۲_نفرت از حکومت، لاجرم به نفرت از ابژههای والدینی متصل است و این دو از یک منظر در یک مسیر قرار میگیرند. جدا سازی این دو از یکدیگر از جهات بسیاری لازم است تا به تطهیر حکومت و تقبیح مردم دچار نشویم. اما این جداسازی ملت از حکومت از جهتی دیگر صرفا انکار این حقیقت است که خانوادههای ما پایه و بنیان این حکومت بودهاند و آن را تغذیه میکنند! ۳_بنده سالها پیش پروهشی را انجام دادم در خصوص ساختار هویت نسل جوان در بسترِ تقابل میان هویت دینی و هویت مدرن. در آن پژوهش یافتهی عجیبی آشکار شد: نسل امروزی (مشخصا دهه ۶۰ و ۷۰) از مولفهی اصلی مدرنیته یعنی خردورزی تا حد زیادی بیبهره بود و از روح مدرنیته بیشتر گرایش به تکنولوژی را اخذ کرده بود. یقین دارم تا زمانی که تفکر و خِرد در ما جان نگیرد، اوضاع نابسامان جامعه و دولت ما هر دو به همین منوال خواهند بود. خردورزی یک گمشده در فرهنگ ماست. تا دورانی به نظر میرسد ما آن را در تمدن خود داشتیم اما از زمانی به بعد با شکلگیری جنبشهای ضد فلسفی و ضد تعقل، دچار یک افول جدی در خِرد ایرانی شدیم. حمایت عدهی کثیری از پهلوی و جنگ صرفا یک نمونه از این افول وحشتناک و غیرقابل باور بود. بایستی این گمشده را دوباره بازیابی نمود. روانکاوی نیز هدفش به یکمعنا همین است: ایجاد فضا و ظرفی در مراجع برای شروع تفکر! ۴_ به باورم لازم است تربیت قاعدهمند کودکان در راس اصلاح تمامی امور این کشور قرار گیرد. بنده ۱۷ سال با والدین مستقیما در ارتباط بودهام (چه در جلسات تحلیلی و چه در کارگاهها و مدارس و مهدها). بگذارید صریح عرض کنم بر اساس آنچه دیدهام تصور میکنم بیش از ۸۰ درصد والدین (حتی والدین جوان) در حال تخریب جدیِ خودِ واقعی فرزندانمان هستیم. لذا در اغلب فرزندان ایرانی نه اشتیاق حضور دارد، نه انضباط و نه آرمان! سه گانهای که از انسان موجودی مفید و همدل برای خود و جامعه میسازد. فرزندانتان را دریابید. بدانید که همهی ما بواسطهی صرفا ۸ سال جنگ ایران و عراق بدون استثنا تروماتایز شدهایم (موارد دیگر را فاکتور میگیرم). همین یک مورد کافی است تا روان والدینمان، ما و تا چند نسل بعد از ما از این ترومای بین نسلی آسیبهای جدی و تصاعدی ببینند. بخش عظیمی از انواع اضطرابهای ما به دلیل اضطرابی است که والدین ما در ۸ سال جنگ تجربه کردند! از این موضوع مهم هیچگاه در دورههای فرزندپروری سخنی ایراد نمیشود! یک عامل اصلی روان آشفتهی همهی ما به دلیل ترومای جنگ ۸ ساله است؛ پدرانی که رفتند و جانشان را تقدیم کردند، مادرانی دور از همسر که هر روز هزار بار مردند و زنده شدند و نوزادان و جنینهایی که از این اضطراب تغذیه نمودند! و من هیچ بعید نمیدانم که بخشی از تمایل و درخواست حمله از سوی امریکا، میلی سادومازوخیستیک و اجباری برای تکرار دوبارهی فضای تروماتیکِ جنگِ تحمیلیِ قبلی نباشد! همانمفهوم اجبار به تکرار فرویدی! بایستی در این میان ما کاری کنیم تا این زنجیرهی تروماتیک قطع شود. لازم است ابتدا تروماهای خودمان را ترمیم کنیم و بفهمیم و همزمان برای نجات فرزندانمان کاری کنیم. این یک ضرورت است که نقشهی راه رشددهنده و اصولیای را برای فرزندانمان از ابتدای تولد در دست داشته باشیم. کودکان قرار است ریشههای بعدی این سرزمین باشند؛ یا این ریشهها سالم خواهند بود یا بیمار و پوسیده. بخش عظیمی از ما والدین ناهشیارانه میخواهد که این ریشهها فاسد باقی بماند و لذا درخت متفاوتی از آن حاصل نشود. در این صورت بایستی منتظر تکرار دوباره و دوبارهی تروما باشیم و هیچ بعید نیست دوباره فرزندانمان از روسای جمهور کشورهای دیگر طلب جنگ نمایند!
پینوشت: حملهی کورکورانه و تکانشی به ج.ا بیشباهت به حملات پرخاشگرایانهی برخی فمنیستها به مردان نیست؛ فمنیستها با هر حملهی عاری از بینش خود به مردان، اهمیت بیتردید و تسلطیافتهی فالوس مردانه در ناهشیار خود را عیان میسازند. در واقع تمامی حملات آنها برای انکارِ اهمیت فالوس است اما با این انکار به شکل معکوسی ناتوانی خودشان را از گذر کردن از فالوس به رخ میکشند. به همین نسبت آنانی که با چشمانی بسته به نابودی ج.ا به هر قیمتی میاندیشند، بخش کاملا سوپرایگویی و کور از ج.ا را تکرار مینمایند؛ اینکه چگونه با غیرهمدلانهترین و تکانشیترین حالت ممکن و با هر میزان از نابودی و تخریب کشور و مردم، بایستی سر ج.ا بریده شود! فرقی است عظیم میان دغدغهمندی و ویرانگری؛ اولی عشق را یدک میکشد و دومی ارضای سادیسم را. #امیرحسین_کمیجانی
صرف نفرت از جمهوری اسلامی هیچ گونه نسبتی با دغدغهمندی و تعهد اجتماعی برای ساختن وطنی قدرتمند و رشدیافته ندارد! حمایت کورکورانه از ترامپ از سر نفرت به ج.ا و نتیجتاً ویرانی ایران، وضوح دردناک این حقیقت را برای همهی ما آشکار ساخت. آنچه وطن ما به آن تشنه است، یک روح جمعیِ همدل و خردمند است؛ جامعهای از انسانهای فعال، مسئولیتپذیر، پایبند به اخلاق، حساس به تبعیض و دروغ، حقیقتطلب و به دور از خودشیفتگی. واقعیت آن است که ج.ا رگ و ریشهاش در خود ما آرمیده و به میزانی که خود را از آن جدا شده فرض کنیم، او نیز هر جه بیشتر ما را از خود جدا ساخته و همچون شیء (ابژهوار) با ما رفتار خواهد کرد. عیناً شبیه به مراجعی که تمام امیال تاریک و غیر قابل پذیرشش را بر درمانگرش فرافکنی میکند، ما نیز ج.ا را تبدیل به ابژهای کردهایم برای پرتاب تمام بخشهای سیاه و آسیبزنندهی خودمان بر او. گویا ج.ا حقیقتا چیزی شبیه به خدا است که قابلیت آن را دارد تا هر چیزی را به آن نسبت (پروجکت) داد؛ از تمایلات آنتیسوشال و پرورت خودمان و میلمان به کنترلگری و دیکتاتور بودن تا ضعف و حقارت و شرم و اهمالکاری! ما در برابر ج.ا همچون کودکانی شدهایم که بدون آنکه بخواهیم برای اصلاح او _که به یک معنا اصلاح جامعه است_ کاری انجام دهیم، صرفا از او میخواهیم بالغ شود و ما را سیر و آرام سازد! هر چه از انقلاب ۵۷ گذشت نسبت دو سویه و دو طرفهی ما با ج.ا به سوی یکطرفهتر شدنِ بیشتر سوق پیدا کرد: ج.ا را همچون وصلهای ناجور از خود راندیم و او شد ظالم، خسیس و دیکتاتورِ ماجرا و ما هم مظلوم و قربانی او! چگونه این نسبت یک طرفه شد؟! آیا ج.ا راه اصلاح خود را بست؟ اگر بله اولا کارگزاران آن از چه کسانی بودند و ثانیا چرا ما صرفا با نابودی او به دنبال راه حل میگردیم؟! مگر او از خود ما نیست؟ مگر نسل گذشتهی ما نبودند که با ذوق و شوق این انقلاب را بنا نهادند و از دل همان انقلابیها، سران نظامش تعیین شدند؟! آیا ما میخواهیم خودمان را قتل عام کنیم تا دوباره و دوباره انقلابی دیگر و قتل عامی دیگر رخ بدهد؟! اگر این نسبتِ انکار شدهی میان همهی ما و ج.ا در تک تک خصلتها، مَنِش و رفتارهای فردی و اجتماعیمان بازشناسی نشود، احتمالا هر چه جلوتر برویم با جمهوری اسلامیِ خشنتر و ترسیدهتری روبرو خواهیم شد و در مقابل جانهای بیشتری که دوباره از میان ما خواهند رفت. آیا قرار است جانهایمان را این گونه بدون تفکر و خیالبافانه و فرافکنانه تلف کنیم؟ این گونه صرفاً به خودمان حمله نمیکنیم؟ آیا این فدا کردنها شباهتی به یک کنش سازنده دارد؟! فکر میکنم از کشتههای دیماه این درس مهم را بایستی بگیریم: اگر دهها برابر دیگر مردم ایران کشته شوند، ج.ا ویران نخواهد شد! بلکه هر چه بیشتر وارد فاز P_S شده و خود را مجهزتر میکند برای در نطفه خفه کردن هر حرکت اگرسیو دیگری علیه خودش! حتی اگر ج.ا ویران شود (که با حضور میلیونها حامی جان بر کف و سیستم سیاسی بسیار پیچیدهی آن، ایدهی ویران شدنش از اساس قابل بحث است که دقیقا ویرانی به چه معنا) پس از آن چه کسانی میخواهند جامعهای همدل خلق نمایند؟! آنانکه تفکر استعماری سلول سلولشان را دچار استحاله و از خودبیگانگی ساخته و چشم بر حقیقت فاسد اسرائیل و امریکا بستهاند و ذرهای نمیخواهند جنایات آنان را در فلسطین و عراق و افغانستان و ... به رسمیت بشناسند؟! یا محدود فعالان سیاسی و روشنفکران و جنبش زن زندگی آزادی؟ آنها که قریب به اتفاق از همین ابتدا مخالف براندازی دفعی هستند و راه را در اصلاح تدریجی میبینند! آیا حامیان ج.ا در برابر براندازها ناگهان با تمام تسلیحات و قدرت و نفوذشان تسلیم خواهند شد یا مجدداً قتلعامهای طولانیتری رخ خواهد داد؟! و آیا تمام اینها همان تحقق پروژهی نسلکشی از طریق ایجاد آشوب در کشور توسط اتاق فکر اسرائیل و امریکا نیست؟ همان کاری که در دی ماه نیز بسیار دقیق رقمش زدند! آیا جامعهی ما آمادهی چنین دگردیسی اساسیای شده؟ آیا آبرفت عمیق باورهای دینی و همچنین ساختار روانی فردی و اجتماعی مردم در ایران در مقابل چنین انقلابی انعطافپذیر و پذیرا خواهد بود؟! آیا اصلا پیششرطهای یک انقلاب دگرگونساز در مردم کشور ما مهیا است؟! آیا قطب قاطبهی مردم با آگاهی عمیقی در پی انقلابند؟! انقلابی که نه رهبر صاحب صلاحیتی دارد و نه ساختار یکپارچه و دارای برنامهای! #امیرحسین_کمیجانی
هارولد سیرلز یک دنیای جدید در روانکاوی است حقیقتا. و خواندن آثارش بسیار لذتبخش است و البته راهگشا. قلمش عجیب صادقانه است و پر شور؛ و گاهی نوشتههایش در عین نظمی که دارد به نظر میرسد که کیفیتی تداعیآزاد گونه دارد. برای مثال در مثالها با یک مراجع شروع میکند و یک مساله او را یاد کیس دیگری میاندازد و به همین ترتیب کیسهای دیگری را یک به یک مطرح میکند؛ لذا خواندن آثارش خودش به اثری مبتنی بر جریان سیال ذهن میماند. گاهی هم ناگهان دست به خودافشاییها و اعترافاتی میزند که سبب میشود هر چه بیشتر متنهایش صمیمانه و رمانوار شود. برای مثال جایی در شرح فاز اتیستیک بیان میکند که تو با مراجعی که در این فاز است راهی جز اینکه خودت نیز به فضای اتیستیکِ دنیای روانیات رگرس کنی نداری؛ و ناگهان بدون هیچ ربط آشکاری، به فوبیای درماننشدهی خودش از پل اشاره میکند که چگونه پلها برای او دو وجه دارند؛ وجهی بلعنده و هولناک و وجهی حمایتگر و دربرگیرنده و دوباره از این مثال شخصی به مراجع دیگری اشاره میکند که دائما از احساسات متناقضش به یک کوه سنگی بسیار بزرگ در جلسات سخن میگفت. و باز به چندین مثال دیگر تداعیآزادوار اشاره میکند تا در نهایت بگوید چگونه با مراجع اتیستیک تو نیز اگر بتوانی رگرس کنی، ابژهها را نه انسانی بلکه در قالب پل و کوه و طوفان و دریا و ... تجربه خواهی کرد. یعنی ارتباطی پیشاانسانی با جهان و با ابژهها! و در نهایت به این میپردازد که چگونه این دسترسی به جهانِ پیشاانسانی در خودمان میتواند کمک کند تا انتقالهای بسیار بدوی و اولیه در فاز اتیستیک به درمانگر فعال شود و از این طریق انرژیهای سرکوبشدهی حاصل از آن در تحلیل آزاد گردد. در سوپرویژن یک پایهی ثابت من برای فهم ارتباط میان مراجع و درمانگر همیشه سیرلز بوده؛ و متعاقباً بخش مهمی از پیشنهاداتم نیز به درمانگرها در خصوص مداخلات دقیقتر و تغییر نوع نشستن با مراجعینشان باز هم منطبق با شیوهی مداخلات سیرلز است... نقطه قوت نظری او این است که به جای تقسیمبندیهای قدیمیتر در روانکاوی همچون فاز P_S و D یا نوروتیک_بردرلاین_سایکاتیک تقسیمبندی دیگری ارائه میدهد که بیشتر کیفیت تحولی_رشدی یا developmental دارد؛ و درمانگر با این طرح تحولی، میتواند دقیقتر نوع ترنسفرنس و کانترترنسفرنس میان خود و مراجع را از منظر رشدی ادراک نماید. برای مثال در فاز اتیستیک درمانگر ممکن است حس کند قدرت لایزالی هم برای شفا دادن مراجع و هم نابود ساختن او دارد؛ و حتی حس کند با نگاه کردن به مراجع میتواند مغز او را بسوزاند! این نوع نگاه سیرلز به مراجع و رابطهی درمانی، بینش عمیقی را به ما میبخشاید تا خیلی جزئیتر و دقیقتر بدانیم با مراجع کجا ایستادهایم و قرار است او را به کدام مرحله هدایت کنیم! دوره اصول و فنون ۳: تکنیکهای تحلیلی در موقعیتهای دشوار بالینی مبتنی بر نظریات هارولد سیرلز، گام یازدهم آموزشهای جامع رواندرمانی تحلیلی در رامش است. آموزشهایی که از ۵ سال پیش آغاز شده و به شکل بیپایان (never ending) ادامه خواهند داشت. دانشجویان و درمانگرانی که قصد یادگیری روان درمانگری تحلیلی را دارند میتوانند دورههای قبلی را بهصورت آفلاین تهیه نمایند و در دورههای پیش رو نیز به صورت آنلاین یا آفلاین با ما همراه شوند. برای دریافت راهنمایی از طریق اکانت تلگرام زیر با ما در ارتباط باشید https://t.me/Rameshgroup
без подписи
اینجا بزرگ_تری وجود ندارد. حتی نیاز نیست نگاهش کنی و حرف بزنی: رویت را از من میتوانی برگردانی و به درون دنیای خودت وارد شوی! هارولد سرلز جایی میگوید گاهی درمانگر لازم است مراجع را از فاز انتقالی خارج ساخته و او را از قضا به فاز اتیستیک سوق دهد! فضای اتیستیکی که در آن "دیگری" از اهمیت ساقط میشود و تو میتوانی در آن خودت را واکاوی کنی. یکی از مهمترین نقدهای من بر تیافپی همین است: اصرار بر اهمیت انتقال و بنا ساختن کل درمان بر آن! همان پدیدهای که آیاستیدیپی نیز بر آن استوار است. اینکه منِ درمانگر مهم هستم و تو لازم است ببینی با من کجا نشستی؛ و خودت را با من (ابژه) تعریف کنی و با من بازشناسایی کنی! منِ مراجع اگر نخواهم در جلسات تو را به رسمیت بشناسم آیا تو میتوانی این میلم را به رسمیت بشناسی؟! اگر بخواهم در جلسه بخوابم، یا ده دقیقهی آخر جلسه در جلسه حاضر شوم، چیزی در جلسه تناول کنم، آنوقت جلسه و تو را چه میشود؟! آیا تو میتوانی تاب بیاوری؟ این فضا در این دو رویکرد هیچ جایی ندارد. لذا اگر مراجع تاخیر زیادی داشته باشد برای او چهارچوب وضع میکنند یا حتی اگر آدامس بجود بایستی از دهانش خارج سازد تا آنگاه درمانگر او را به رسمیت بشناسد! آیا با چنین چهارپوبهایی، زنانگی در تیافپی فرصت ابراز را خواهد داشت؟! یا در نهایت صرفا "بعد سرکوبگر دال پدر" را برای او هر چه بیشتر پررنگتر مینماییم و نه بعد حامی و رهاییبخش او را! مگر نه اینکه پدر نقشاش پیش از قانونگذاشتن درآوردن کودک از آغوش خفهکنندهی مادر و رها ساختن او است؟! مراجع زنی که قبلتر پنجسال روانکاوی دریافت کرده بود از وینیکات درخواست وقت کرده بود آن هم با تایم نامحدود. وینیکات هم یک تایم سه ساعته را در هفته به او اختصاص داد. در جلسات، مراجع گاهی روی زمین دراز میکشید، لب پنجره میرفت، شیر در لیوان میریخت و مینوشید و غیره. آخر جلسه مراجع برای اولین بار میگوید: احساس بودن میکنم! وینیکات در برخورد با این کیس نشان میدهد چطور صرفا با فراهم کردن این فضای آزادانه و طولانی مدت، برای اولین بار مراجع حس "بودن" میکند؛ یعنی حتی بدون کار کردن روی انتقال! آیا چنین فضای آزاد و زندگیبخشی در تیافپی و آیاستیدیپی جایی دارد؟! یا خود این سوال یک دفاع دیده میشود؟! روانکاوی دقیقا به دلیل فراهم کردن چنین فضای رهابخشی میتواند به زنان فرصت دهد تا در درون خود اکتشاف نمایند آن هم بدون فشار درمانگر برای رشد هر چه سریعتر! میدانیم که ناامیدی و وحشت زنان ایرانی از ایستادن و به رسمیت شناختن بودگی و هویت زنانهی خود، تا حد زیادی محصول فضای مردسالارانهای است که آنها را "اخته" خطاب کرده است. لاجرم از همان کودکی نوعی از احساس ناامیدی و انفعال در آنها هویدا میشود که در پسران لزوما نمیبینیم (نگاه کنید به تفاوت دو کیس کودکِ کلاین به نامهای ریتا و ریچارد). اما روح روانکاوی بر پایهی بازیافتن و بازتعریفِ هویت مراجع به دستان خود اوست بدون هر گونه تحمیلی از سوی بیرون. این نکته در تمامی تکنیکهای روانکاوی از تداعی آزاد و دراز کشیدن بر کوچ گرفته تا شروط تفسیر دادن و کانتین و رِوِری قابل مشاهده است. برای مثال وینیکات صراحتا جایی میگوید روانکاو نباید تفسیر را از مراجع بدزدد! این جمله به این معناست که صرفا این مراجع است که لازم است خودش را تفسیر و تعبیر کند و نه ما! ما صرفا فضا را برای این دروننگری باز و بازتر میکنیم! تکنیک اصلی تیافپی که دائما مراجع را وارد یک ساختار سه تاییِ سوژه_ابژه_افکت میکند دقیقا خلاف این نگاه روانکاوانه به مراجع است. تحمیل دائمی یک قالب بیرونی بر تجربیات درونی او! روانکاوی میتواند اگر بر محور قدرت و ارضای نارسیسیزمِ درمانگر نچرخد به مراجع در درجهی اول حس بودن و پس از آن تمایز و خلاقیت ببخشاید. لذا آنچه در میان رویکردهای درمانی بیش از هر رویکردی میتواند فضایی برای یافتن هویت زنانه چه به زنان و چه مردان ایرانی که بدهد از نگاه من رویکرد روانکاوی (کلاسیک و روابط ابژه) است از آن حیث که اصولا ساختارشکن است و خودانگیختگی در جلسات را چه برای مراجع و چه برای درمانگر در اولویت قرار میدهد؛ و نه تحمیل قالبها و تعاریف خشک و بی روح بیرونی بر مراجع بدون در نظر گرفتن سوژگی او! از اساس رویکرد تیافپی، همچون سیبیتی، طرحواره درمانی و آیاستیدیپی بر پایهی یک فشار بیرونی، دخول، به زور در یک قالب گنجاندن مراجع و تثبیت صدای درمانگر به عنوان چهره قدرت سوار است؛ و این جز تقویت ضعف، بیهویتی، از خودبیگانگی و بردگی بیشتر مراجع نتیجهای را در برنخواهد داشت! #امیرحسین_کمیجانی
گویی ازدواج مردها را از این طریق "کامل" میکند: زنی که فالوس آنها را میپرستد! فالوسپرستی در قالب ازدواج! اما مساله اینجاست که اینجا این به رسمیت شناخته شدنِ فالوس، کیفیتی پارهابژهوار دارد! اینجا صرفاً فالوس مرد به رسمیت شناخته میشود و نه وجود و بودگی او! لذا هر قدر هم این ستایش پررنگ رخ دهد، رابطه از اساس یک رابطهی مسخ شده و پوچ است! مسخ شده توسط دال فالوس! بازیای که زنها ممکن است اینجا به آن دچار شوند تلاش برای اعتبار بخشیدن به فالوس است حتی با بیارزش کردنش (برای مثال سکس نکردن با مرد یا اغوای آنها و بعد اخته کردنشان)؛ اما آنچه گاهی میتواند راه رهایی زنان و بازیابی خودشان باشد خارج شدن از کل این بازی است؛ کل بازیای که بر محور اهمیت فالوس مردانه شکل گرفته است. و این شاید یک راه دارد: آنها لازم است بخش سایکاتیک خودشان را در برابر این گفتمان مردانه فعال نمایند و نه بخش هیستریکشان را! چرا که بخش هیستریک اساسا حتی به شکل منفی در مسیر به رسمیت شناختن فالوس مردانه حرکت میکند و به کلی از خودبیگانه است! قطعا معنای دیوانگی، پریشان کردن ظاهریِ خود یا رفتارهای مانیک نیست؛ بلکه یک کیفیت درونی است که در آن دالهای مردانهای که بوی مرگ میدهند در ناخوداگاه زن از جایگاهشان یکی یکی سقوط میکنند و میشکنند. صرفا در فضای سایکاتیک میتوان فالوس را که اساس اعتبارش بر نام پدر بنا شده، از جایگاهش ساقط نمود؛ جایی که دیگر پدر از معنای سرکوبگر و اربابگونهاش تهی میشود. فالوس و اعتبارِ آن بخش مهمی از ماجرای تسلط مردانه را توجیه میکند؛ قوانین اجتماعی نیز در بسیاری از موارد بر پایهی اعتباربخشی به همین فالوس بنا شدهاند. روانکاوی اگر برای زنان موثر است اصولا به همین دلیل است که سعی در ایجاد فضایی دارد برای رسیدن به اختگی و بیاعتبار نمودن فالوس و تجربهی یک سوگواری یا ملانکولیای خودساخته. سوگواری برای فالوس خیالی، برای تصویر ایدهآلِ مبتنی بر این فالوس و رد شدن از این تصویر! خودِ دراز کشیدن روی کوچ یک دلالت مهم را برای مراجع به همراه میآورد: (اگر میخواهی) در جلسات بخواب و حرف بزن! خوابیدن و حرف زدن یعنی دلیلی برای تلاش کردن، ثابت کردن، تفهیم کردن، رسیدن، اثبات کردن، زور زدن وجود ندارد. با دراز کشیدن روی کوچ حتی دلیلی ندارد به درمانگرت آنگونه که عرف احترام را تعریف میکند احترام بگذاری (پایت را در مقابل بزرگترت دراز نکن!) اینجا بزرگ_تری وجود ندارد. حتی نیاز نیست نگاهش کنی و حرف بزنی: رویت را از من میتوانی برگردانی و به درون دنیای خودت وارد شوی! هارولد سرلز جایی میگوید گاهی درمانگر لازم است مراجع را از فاز انتقالی خارج ساخته و او را از قضا به فاز اتیستیک سوق دهد! فضای اتیستیکی که در آن "دیگری" از اهمیت ساقط میشود و تو میتوانی در آن خودت را واکاوی کنی. یکی از مهمترین نقدهای من بر تیافپی همین است: اصرار بر اهمیت انتقال و بنا ساختن کل درمان بر آن! همان پدیدهای که آیاستیدیپی نیز بر آن استوار است. اینکه منِ درمانگر مهم هستم و تو لازم است ببینی با من کجا نشستی؛ و خودت را با من (ابژه) تعریف کنی و با من بازشناسایی کنی! منِ مراجع اگر نخواهم در جلسات تو را به رسمیت بشناسم آیا تو میتوانی این میلم را به رسمیت بشناسی؟! اگر بخواهم در جلسه بخوابم، یا ده دقیقهی آخر جلسه در جلسه حاضر شوم، چیزی در جلسه تناول کنم، آنوقت جلسه و تو را چه میشود؟! آیا تو میتوانی تاب بیاوری؟ این فضا در این دو رویکرد هیچ جایی ندارد. لذا اگر مراجع تاخیر زیادی داشته باشد برای او چهارچوب وضع میکنند یا حتی اگر آدامس بجود بایستی از دهانش خارج سازد تا آنگاه درمانگر او را به رسمیت بشناسد! آیا با چنین چهارپوبهایی، زنانگی در تیافپی فرصت ابراز را خواهد داشت؟! یا در نهایت صرفا "بعد سرکوبگر دال پدر" را برای او هر چه بیشتر پررنگتر مینماییم و نه بعد حامی و رهاییبخش او را! مگر نه اینکه پدر نقشاش پیش از قانونگذاشتن درآوردن کودک از آغوش خفهکنندهی مادر و رها ساختن او است؟! مراجع زنی که قبلتر پنجسال روانکاوی دریافت کرده بود از وینیکات درخواست وقت کرده بود آن هم با تایم نامحدود. وینیکات هم یک تایم سه ساعته را در هفته به او اختصاص داد. در جلسات، مراجع گاهی روی زمین دراز میکشید، لب پنجره میرفت، شیر در لیوان میریخت و مینوشید و غیره. آخر جلسه مراجع برای اولین بار میگوید: احساس بودن میکنم! وینیکات در برخورد با این کیس نشان میدهد چطور صرفا با فراهم کردن این فضای آزادانه و طولانی مدت، برای اولین بار مراجع حس "بودن" میکند؛ یعنی حتی بدون کار کردن روی انتقال! آیا چنین فضای آزاد و زندگیبخشی در تیافپی و آیاستیدیپی جایی دارد؟! یا خود این سوال یک دفاع دیده میشود؟! 👇
نقدی بر رویکرد TFP: پس از دوران پر تب و تاب گرایش درمانگران به ISTDP و ناامیدی از وعدههای اغواکنندهاش، حال TFP برای دانشجویان تبدیل به ابژهی ایدهآلی شده به امید دستیابی به رویکردی روانکاوانهتر و عمیقتر! گویا بسیاری از درمانگران دیگر متوجه شدهاند که ISTDP نه تنها رویکردی هارش، سادیستیک و کنترلگرایانه است بلکه در آن تلاش میشود تمامی پاتولوژی روان به شکل تقلیل یافتهای به صرفا چند مفهوم (مثلث تعارض و شخص) خلاصه شود. لذا سیل عظیمی از درمانگرهایی را در طی سالهای اخیر شاهد بودیم که ناامید و دلزده از این رویکردِ توخالی، حال به دنبال چیزی بودند که عمیقتر و انسانیتر باشد. در این فضا درمانگران دو مسیر متفاوت را پیش گرفتند: برخی جسارت کردند و به سمت رویکردهای کلاسیکتر قدم برداشتند (روانکاوی کلاسیک و روابط ابژه)؛ و برخی نیز راه مصالحه را پیش گرفته و لذا به TFP گرویدند. رویکردی که به ظاهر هم تحلیلی است و هم در عین حال کاملا ساختارمند؛ و لذا ابهام، تعلیق و گنگ شدن آنگونه که در روانکاوی کلاسیک حضور دارد، معنایی ندارد. اما مشکل این رویکرد دقیقا در همین ساختارمند بودن بیش از حد آن است! روح روانکاوی با استراکچرِ بیش از حد در تعارض است؛ نمیتوان هم روانکاو بود و هم در جلسه دقیقا با یک الگوی مشخص پیش رفت! و متاسفانه از آنجایی که انسانها اصولا از فضای بدون چهارچوب و دستورالعملهای روشن به وحشت میافتند لذا ترجیحشان اغلب اجتناب از چنین فضایی است؛ و طبعاً ego منفعتاندیش، به آن توصیه نمیکند و ما را سوق میدهد به انتخاب رویکردهایی که نیازی به سرمایهگذاری زیاد روانی و مادی برای آنها وجود ندارد. اما این مصالحه لااقل در روانکاوی جواب نمیدهد؛ یعنی نمیتوان هم روانکاوانه با مراجع نشست، هم دائما او را هدایت کرد. و لذا نتیجهی کار با TFP تقریبا مشابه با همان چیزی خواهد شد که در ISTD تجربه میشود: درمانگران به وضوح بیان میکنند که حس آنها این است که بسیاری از مسائل مراجع داخل این چهارچوبهای خشک و سختگیرانهی TFP نمیگنجد؛ و یا با مدل تقلیلگرایانهی "سلف_ابژه_افکت" نمیتوان مراجع را فهمید و درونش را به او فهماند! مساله باز این است که مراجع در این رویکرد "راحت" نیست؛ نمیتواند به یک معنا لم داده و خیالورزانه در جلسات بدون دائما فرموله شدن حرفهایش در قالبهای تقلیلگرایانهای همچون "الان تو شدی یه بچهی ترسیده، من شدم یه مادر طردکننده" تداعی کند. چهارچوبهای سختگیرانهی دیگری هم همچون حضور به موقع و نخوردن چیزی در جلسات، مواجهی سریع مراجع با مسئولیت رفتارهای خودآسیبرسانش و اِعمال یکسری عواقب عملی برای رفتارهای چهارچوبگریزِ او هم نه تنها به مراجع شرم نابهنگامِ شدیدی را منتقل مینماید بلکه سبب تقویت پروجکشنهای او نیز میشود. به یک معنا این رویکرد میخواهد مراجع هر چه سریعتر بالغ شود. دراز کشیدن روی کوچ هم در رویکرد تیافپی ممنوع است از آن جهت که اولا بر انتقال در اینجا و اکنون تاکید میورزند و لذا دراز کشیدن یا به خواب رفتن را مانعی در برابر فعال شدن انتقال میبینند؛ و ثانیا در این رویکرد رگرشن که در موقعیتِ درازکش میتواند بیشتر به وقوع بپیوندد توصیه نمیشود. بر همین اساس برای جامعهی ایرانی _و از نگاه من هر مراجع دیگری از هر اقلیمی_ این رویکرد نمیتواند چندان رشددهنده تجربه شود. جامعهای که در بسیاری از سطوح آن ابژهها اجازهی هر دخولی را به خودشان میدهند؛ بالاخص در رویارویی با زنان! مثال بارزش ماجرای تکراری همهی ما درمانگرها است که اصولا بعد از مدتی از شروع درمان شوهران بسیاری از مراجعینِ زن، شروع به سنگاندازی و منیپولیشنهای بسیار شدیدی میکنند تا جلسات مراجع با ما را قطع نمایند. ماجرایی که از نارسیسیزم مردسالارانه در جامعهی ایرانی حکایت دارد و لذا زنان در جلسات همچون بسیاری از حوزههای دیگر محکوم به اخته شدن، ناامید شدن و دست کشیدناند. در چنین فضایی رویکردهایی همچون آیاستیدیپی و تیافپی که اصولا سادیستیک و کنترلگرایانهاند خودشان بازتکرار تجربهی بیمرزیای است که مراجع سالها با آن زیست کرده و لذا مانع از تحقق خود واقعی در او خواهد شد. چه بسیار زنهایی که در جلسات بیان میکنند ما بعد از ازدواج "تباه" شدهایم، دیگر خودمان نیستیم و خودمان را کامل گم کردهایم. و قطعا یکی از دلایل اصلی این احساس همگانی، مردهایی هستند که مسالهی اصلیشان حفظ حس فالیک بودن است و نه دادن فالوس به زن و لذا او را فالیک نمودن! ازدواج در ایران برای بسیاری از مردان صرفاً راهی است خودشیفتهوار و سادیستیک برای تحقق بیشتر این هدف شوم: یعنی اثبات بینظیر و تکین بودن فالوس مردانه! 👇
امیرحسین کمیجانی pinned «🔮دوره اصول و فنون رواندرمانی تحلیلی 💢دوره سوم: "تکنیکهای تحلیلی در موقعیتهای دشوار بالینی" 👤مبتنی بر نظریات هارولد سیرلز کار تحلیلی پر است از لحظاتی که ناگهان فشار گیجکننده و عذابآوری را احساس میکنیم مبنی بر اینکه بایستی چگونه مراجعم را فهم کنم و…»
🔮دوره اصول و فنون رواندرمانی تحلیلی 💢دوره سوم: "تکنیکهای تحلیلی در موقعیتهای دشوار بالینی" 👤مبتنی بر نظریات هارولد سیرلز کار تحلیلی پر است از لحظاتی که ناگهان فشار گیجکننده و عذابآوری را احساس میکنیم مبنی بر اینکه بایستی چگونه مراجعم را فهم کنم و منطبق با آن رفتار متناسبی را اتخاذ نمایم؟ این لحظات بالاخص با مراجعین پریمیتیو (مرزی و سایکاتیک) به دفعات بیشتری رخ میدهد. وقتی مراجع واضح و آشکارا به تحقیر ما دست میزند یا اجازهی هر گونه ورود را بر ما میبندد. یا در مورد رویاهایش هیچ تداعیای ندارد و از ما میخواهد که رویاهایش را تفسیر کنیم؛ هیچ وقعی به سخنان ما نمیگذارد؛ تمامی چهارچوبهایمان را به چالش میکشد، ما را مسئول تمامی مشکلات زندگیاش میداند؛ جایی دیگر ما را بیرحم و بیاحساس خطاب کرده و از هر گونه پذیرش مسئولیتی شانه خالی میکند؛ یا در رابطه با او حس میکنیم ما عملا هویتمان را با او تعریف میکنیم و رشد یا شکستهای او کاملا بر حال ما اثر مستقیم میگذارد و در واقع او ما را شدیداً درگیر خودش ساخته است. یا ممکن است خودمان را دائم با او مقایسه کنیم؛ لذا حسادتمان را شدیدا فعال مینماید و لذا فضای نوترالِ نشستن ما با خودش را به شدت به چالش میکشد. تمامی این فضاها همان وضعیتهایی است که سیرلز در موردشان نظریات بدیعی را بیان نموده؛ نظریاتی که به ما چشمانداز روشنی را میبخشد تا بدانیم با مراجع کجا نشستهایم و قرار است چگونه با او "تا کنیم" تا در نهایت با او به فاز بعدیِ تحلیل وارد شویم. نکتهی جالب نظریهی سیرلز دقیقا همین است: او روانکاوی را از یک منظر به ۴ فاز تقسیم مینماید که البته برای برخی (نوروتیکها) گاهی به دو مرحله نیز کاهش مییابد: پاتولوژیکال سیمبیوسس، اتیسم، هلثی سیمبیوسس و ایندیویجویشن. فازهایی که ویژگیهای متعددی را برایشان برمیشمارد تا هم در بخش تشخیص بتوانیم فازی که مراجع در آن قرار گرفته را درک نماییم و هم در مرحلهی بعد مداخلاتمان را بر اساس آن phase پیش ببریم. برای مثال در فاز اول (پاتولوژیکال سیمبیوسس) لازم است درمانگر مراجع را به تدریج سوق دهد تا وارد فاز اتیستیک شود؛ و باور دارد تا این فاز موقتیِ اتیستیک رخ ندهد مراجع آمادهی کار تحلیلی نخواهد شد. این نگاهِ مرحله به مرحله دقیقا چیزی بود که به من کمک بسیاری کرد تا بدانم با مراجع کجا هستم و لازم است چگونه با او بنشینم. نه با رویکرد فرویدی و نه با رویکردهای آبجکتریلشنال کلاسیک و نه با نگاه وینیکاتی نمیتوان چنین نگاه مرحلهای به روانکاوی را یافت کرد. لذاست که مراجعینِ ما برای مثال میگویند ما از روانکاوی و تحلیل شدن خسته شدیم یا تحلیلهای شما برای من کار نمیکند یا چهارچوبهایمان به جای حس امنیت و تقویت individuation، آنها را دلزده، پارانوئید یا همچون فردی رها و وِل شده مینماید. این موارد گاهی دقیقا به همین نکته باز میگردد که ما نمیدانیم در کدام مرحله یا فاز روانی با مراجع نشستهایم! در دورهی اصول و فنون سه با خوانش دقیق مقالات هارولد سیرلز، روانکاوی که با طیف مراجعین سایکاتیک و نوروتیک گستردهای کار تحلیلی انجام داده، تلاش خواهیم کرد این سیر چهار مرحلهای را از نگاه او فهم کنیم و در این حین کیسهای بالینی او را مورد گفتگو قرار دهیم. روال دوره جهت فهم آراء سیرلز همچون همیشه استفاده از تفکر و پیوندهای (link) ذهنیِ اعضای دوره است. این روندی است که خود میتواند به صورت عملی ذهن کل گروه را رشد دهد. روش آموزش کلاسیک (دانشگاهی) لااقل در روانکاوی هیچ نفعی ندارند؛ بایستی ذهنمان را پروار کنیم از طریق روری، ری_دریم کردن و تداعی؛ چه در تنهایی، چه در روانکاوی فردی، چه در سوپرویژن و چه در دورههای تحلیلی؛ و این یگانه راه بلوغ روانی و رسیدن به سوژگی است؛ یعنی برقراری پیوند ذهنیِ درونفردی و بینافردی! 🔹مدرس: امیرحسین کمیجانی، رواندرمانگر تحلیلی، دانشآموخته روانشناسی بالینی از دانشگاه تهران و بهشتی 🔹شروع دوره: شنبه، ۱۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۰ الی ۲۲ به وقت ایران 🔹طول دوره: شنبهها، ۶ جلسه 🔹مدت زمان هر جلسه: دو ساعت و نیم 🔹برگزاری: آنلاین و آفلاین 🔹با ارائه گواهی شرکت در دوره 🖋ثبتنام: https://t.me/Rameshgroup
ثبتنام: https://t.me/Rameshgroup
چگونه میشود که چنین فردِ از هر نظر ناجذابی، میتواند برای جماعتی ایدهآل شود؟! کسی که هیچ یک از آیتمهای ایدهآلشدن _نه به لحاظ روانی و نه به لحاظ ظاهری_ را ندارد! و چگونه این میزان از پارانویا میتواند در حامیان او شکل بگیرد که به دنبال بالاترین سطح حفاظت از مهرهای فاقد هر گونه ارزش حقیقی باشند که صرفا پول آنها را مصرف میکند؟!
#لیندزی_گراهام
نکته اول: عمو خطاب کردن لیندزیگراهام از سوی پهلویچیها و دیاسپورای رقتانگیز، یک حقیقت تاریک را آشکار میکند: بحران هویت و زوال روح تا جایی میتواند ارزشها را وارونه سازد که بیشرافتترین و جنایتکارترین انسانها را همچون اعضای خانوادهی خویش تبدیل به "ابژهی عشق" سازی! در خیالمان هم نمیگنجید _حتی در قالب یک فانتزی آزازدهنده، که روزی بخشی از مردم سرزمین ایران، pervertترین انسانها را برای بمباران کشورشان حمایت کنند! هیچگاه ایران این چنین تحقیر نشد که این جماعت نادان کردند! نکتهی دوم: فکر میکنم احساس تعلق عجیب این افراد به بد_ابژههای بیرونی (عمو ترامپ و بیبی و ...)، یک شاهد مثال دقیق، آشکار و قایل رویت است از اینکه چگونه بشر به ابژههای بد در روان خود تعهد میورزد. در ساحت نادیدنیتر روان یعنی ناهشیار، ما بسیار محکمتر و لجوجانهتر خود را به بدابژهها متعهد میدانیم و بردهی آنها هستیم. نکته سوم: روان آدمیزاد به همین سادگی و احمقانه میتواند به تخریب و شرارت روی بیاورد؛ همانگونه که اغلب میان حال خوب و ادامهی فعالیت سمپتومهای خودآزارانهاش اصولا دومی را برمیگزیند. ما اغلب ویران ساختن خود را با قدرت بیشتری طلب میکنیم تا ساختنش را! باید باور و یقین کنیم که مرز میان عروج و سقوط، این چنین باریک و شکننده است. #امیرحسین_کمیجانی #لیندزی_گراهام