tgindex
برای چشم‌هایت...

برای چشم‌هایت...

Статистика
@an_cheshmhaКнигиперсидский

«‏نگاه خود را ای دلدار عزیز در نگاه شما افکندم تا اندیشه‌ی خویش‌را در آن بخوانم‌. در چشمان بی‌اندازه لطیف، در چشمان سبزفام ِ شما که نشیمن‌گاه هوس است و از ماه الهام گرفته، غوطه‌ور بودم»

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 703
+5 за 5 дн.
Сутки
+4
+0,15%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 180
21 постов
Вовлечённость
43,7%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 21
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
302
1/48двое суток
346
1/72трое суток
373

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • بله آقای نیچه می‌دانم «با دیگران بودن، آلودگی می‌آورد.» اما گاهی آدمی، دلتنگ روزهایی می‌شود که در دیگری پناه می‌گرفت.

  • حالا می‌دانم که چرا تو حقیقت را برای همیشه از من پنهان کردی. دانستن حقیقت، مرا رها می‌کرد؛ اما تو من را برای ابد، در بند می‌خواستی.

  • سالها بعد تو هم میری مزرعه آفتابگردون، من بهت لبخند می‌زنم. اما تو منو نمی‌شناسی. شاید فقط یه دژاوو اتفاق بیفته. سهم ما از همدیگه همین بود.

  • هرکس یک غم محبوب دارد که دلش نمی‌آید رهایش کند. تو غم محبوب من هستی. همیشه در قلبم نگه‌ات می‌دارم. برای همین است که قلب من این‌گونه اندوهگین است.

  • بله خانم پوران، هر دل می‌بینی یار داره، دلبر و دلدار داره، مونس و غمخوار داره، جز دل نفرین شده ما

  • منوچهر آتشی میگه: خانه زیبا نیست و تو با خواب می‌آمیزی تا از این همه بگریزی رضا دانشور هم میگه: میل وافری به خواب داشتم؛ به آن جنبه‌ی مهربان‌تر با مرگ. چه حیف که این آخرین پناهگاه، از ما می‌گریزد.

  • مهر و اندوه غریب درون چشمانت، چنان شهامتی به من می‌دهد، که از برهنگی روح‌ام نزد تو هراسی ندارم.

  • 3 авг.1 15022

    اگر محرم بودی، این بغض‌ها در آغوش تو شکسته می‌شد؛ نه این‌که در گلویم غم‌باد شوند.

  • 2 авг.1 22139

    انسان در طول زندگی لحظات غم‌انگیز زیادی تجربه می‌کند، اما گمان می‌کنم غم‌انگیز‌ترین لحظه‌ی هرکس آن‌جاست که از خودش می‌پرسد: پس سهم من از خوشبختی کجاست؟ چرا اندوه فقط در حوالی خانه‌ی ما پیدا می‌شود؟

  • 28 июл.1 47236

    اگر از احوالات من می‌پرسی، امروز روبه‌روی آینه ایستاده بودم و به این فکر می‌کردم که شادی چهره‌ام کجاست؟ چرا؟ چرا شادی و نشاط از چهره من رخت بربسته؟ راستی تو به چه می‌اندیشی؟

  • 28 июл.1 42014

    حدود یک قرن پیش، والتر بنیامین در کتاب خیابان یک‌طرفه می‌نویسد: سپیده‌دم؛ آن ساعت مقدس باستانی که در این قرن به جلادان پیشکش شده‌است. حقیقت این است که در هنوز بر همان پاشنه می‌چرخد. ما به دست انسان‌های بدوی و به وحشیانه‌ترین شکل ممکن قتل‌عام می‌شویم و آنان که قدرتی دارند، ترجیح می‌دهند چشم‌هایشان را روی این فجایع ببندند.

  • 27 июл.1 28214

    این عادت آدمی‌ست که ابتدا از تو در ذهنشان بتی خواهند ساخت و بعد با دست‌های خود آن‌را می‌شکنند و در پایان، تورا بابت همه‌ی این‌ها سرزنش خواهند کرد. اگر کسی ابتدا شیفته آن‌‌چه واقعا هستی، نه تصویر خیالی که از تو در ذهنش ساخته شود، آن‌وقت همه‌چیز تو برایش شگفت‌انگیز خواهد بود.

  • 27 июл.1 28826

    وقتی دیگران از فقدان و جای خالی‌‌ت حرف می‌زنند، من سردرگم می‌شوم. آن‌ها از چه حرف می‌زنند؟ تو که هرگز نرفته‌ای. تو همیشه در حافظه‌ام هستی. وقتی دلتنگت می‌شوم، در ترانه‌هایی که با هم خواندیم، پیدایت می‌کنم. هنوز در بوی باران و عطر نارنگی‌ها هستی. تو هرگز جایی نرفتی.

  • 24 июл.1 4298

    در پرده چهارم، صحنه سوم نمایشنامه مکبث، مکداف ناامیدانه در سوگ اسکاتلند خطاب به مالکوم می‌گوید: افسوس، میهن تیره‌روز، از بازشناختن خود بیم دارد. آنجا را دیگر نمی‌توان مادر ما خواند، بلکه گور ماست؛ آن‌جا دیگر هیچ‌کس، جز آن‌که هیچ نمی‌داند، خنده بر لب ندارد و آه‌ها و ناله‌ها و فریادهایی که دل آسمان را می‌شکافد ناشنوده می‌گذرد. آن‌جا جانکاه‌ترین رنج‌ها، اندوهی ناچیز بیش نیست. آن‌جا ناقوس می‌زند، بی‌آن‌که بپرسند در عزای کیست؟ و آن‌جا مردان دلیر، پیش از آن‌که گل‌های کلاه‌شان بپژمرد و بی‌آن‌که بیمار شوند، جان می‌سپارند. این روزها که آه و افسوس مادران داغدار سرزمینم را می‌بینم، بیش از هر زمان دیگری این سخنان شکسپیر را درک می‌کنم. باشد که این سرزمین از زیر یوغ شما ناکسان نجات یابد.

  • 22 июл.1 62832

    کاش می‌دانستی که غیاب تو، از حضور دیگران برایم پررنگ‌تر است.

  • 21 июл.1 47912

    بوسه‌ات کجاست؟

  • 21 июл.1 61114

    ارمیا بعد از غل و زنجیر شدن و تحقیر، در اوج تنهایی و استیصال چنین برای خدای خود مرثیه می‌خواند: ملعون باد آن روزی که در آن زاده شدم. روزی که مادرم مرا زاد، مبارک مباد. چرا در شکم مادرم نمردم، تا تن مادرم گور من شود، و تا همیشه به من آبستن بماند؟ ایوب هم زمانی که فرزندان، سلامتی و دارایی خود را از دست می‌دهد چنین می‌گوید: آن روز که در آن زاده شدم نابود باد. و آن شبی که گفتند: پسری آبستن شد. چرا در رحم نمردم؟ چرا هنگامی که از شکم بیرون آمدم، جان نسپردم؟

  • 18 июл.1 72110

    می‌دانید آقای مونک همه‌ی ما روزی خواهیم مرد. اما واقعیت تلخ این است که قرار نیست هیچ گلی از بدن درحال تجزیه‌ی ما به‌روید. درنهایت غذای کرم‌ها خواهیم شد. هرچند من هم دوست دارم مثلا از بدن درحال تجزیه‌ام آفتاب‌گردانی به‌روید.

  • 18 июл.1 47218

    از پیکر در حال تجزیه‌ی من گل‌هایی خواهند رویید و من در آن گل‌ها خواهم بود و این جاودانگی‌ست. شاید زندگی همین‌قدر ساده است که آقای ادوارد مونک در یادداشت‌های شخصی‌اش نوشته و ما آن‌را زیادی جدی می‌گیریم.

  • 17 июл.1 51925

    ابن سینا در کتاب القانون فی الطب می‌گوید: عشق بیماری است، وصال درمان آن. پس اگر چنین باشد، ما تا ابد بیمار عشق باقی خواهیم ماند. ما که دیگر وصالی نخواهیم داشت.