- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 89
- 1/48двое суток
- 101
- 1/72трое суток
- 110
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
ویوالدی، تابستان
без подписи
وقتی از منظری منطقی به این رباعی مشهورِ خیّام نگاه میکنیم: «جامی است که عقل آفرین میزندش صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش این کوزهگر دهر چنین جامِ لطیف میسازد و باز بر زمین میزندش». تنها توضیحی که از حاصلِ کارِ «کوزهگر دهر»، به ذهن میرسد، «جنونِ» اوست. فقط یک «دیوانه» میتواند خودش هم «بسازد» و هم «نابود» کند. موریس بلانشو در مقالهی نقّادانهی خود، «نگاهِ اُرفه»، وقتی به تفسیر اسطورهی یونانی اُرفئوس -آوازهخوان افسانهای اساطیر یونان- میپردازد، میل به دیدارِ «مرگ» را تنها دلیلِ سفر اُرفه به جهان «مردگان» میداند. در این اسطوره، اریدیس زنِ اُرفه که به دلیلِ نیشِ ماری در جنگل در فرار از دستِ عاشقی که او هم شیفتهی زیباییاش شده بود فوت شده، از هادِس خدای عالم مردگان درخواست میکند که به او اجازه دهد تا در جهانِ فرودین فرو رود و اریدیس را که از فقدانِ او توان حیات را از دست داده است، به عالم زندگان و روز بیاورد. هادِس این درخواست را تنها به یک شرط ازو میپذیرد: اُرفه تا آوردنِ اریدیس به دنیای زندگان حق ندارد به پشت سرش نگاه کند تا از وجودِ اُریدیس مطمئن گردد. با این وجود، اُرفه شرطِ هاِدس را میپذیرد و اریدیس را در عالمِ زیرین پیدا میکند و او را با خود به بالا میآورد، امّا در آن تاریکی غلیظ در آخرین لحظه، قانونِ هادِس را میشکند و از سرِ ناشکیبایی سرش را برمیگرداند تا از حضورِ اریدیس خاطرجمع شود. «نگاه کردن» همان و از دست رفتنِ ابدیِ اریدیس نیز همان. پس از آن، اُرفه در عالم زندگان به یاد معشوقهاش همیشه آوازهای غمناک میخواند و دیگر با کسی ازدواج هم نمیکند تا عاقبت به دست دستهای از مئنادها -زنانِ پرستندهی دیونوسوس- کشته میشود. در خوانشی که بلانشو ازین اسطوره به دست میدهد، اُرفه را مؤلفی میداند که برای خلق اثر، چارهای بجز «دیوانگی»، و زیرِ پا گذاشتنِ «قانونِ» عالمِ مردگان، برای به دست آوردنِ «اثر»، -معشوق- ندارد. اُریدیسی که با چشم در چشم شدنِ او، همه چیز از دست میرود! «کوزهی خیام»، جسمیّتِ مرگ است! مرگ را هرگز نمیتوان «فُرم» داد، برای همین، هر «فُرمی» از تاریکی و عدم، محکوم به «مرگ» و «شکسته شدن» است. «کارگهِ کوزهگریِ» خیام، «جهانِ مردگانِ هادِس» است، که شاعر را از فرورفتندر آن گزیری نیست. او در جستجویِ «اُریدسِ حقیقت»، پا در این عالمِ تاریک میگذارد، تا «نیستی» را به «عالم روشناییِ زندگان» بکشانَد. «فُرمِ کوزه»، بیانِ همین حقیقتِ نیستشونده است. شکستنِ کوزهی سالم و ظریف، «دیوانگی» است امّا هیچ هنری نیز، بی دیوانگی نیست و با عقلانیّت به دست نمیآید. این با زیرِ پا گذاشتنِ «قوانینِ عقل» است، که «تخیّلِ شاعرانه» شکل میگیرد. «خیال» در اصیلترین فرمش، پذیرفتنِ «مرگ» است. «شکستنِ کوزه»، عدول از حد، عدول از مرزهای زبانیِ ویتگنشتاینی است و «سرْ برگردان» و «به پشتِ سرْ خیره شدنِ اُرفه» است. دقیقاً در همین فروپاشی عقل و کوزه است، که از نو «کوزه/اثر»، «خلق» میشود! خیام «اشعارِ نیهیلستی» «میسازد» که بر «پیکرهی مرگ» دست بساید، و همین «نگاهِ اُرفهای» است، که «کوزه»ی او را ویران میکند. حقیقت، چیزی بجز ساختن و ویران کردن نیست! معنایِ زندگی همین «دورِ باطل» است. از کوزهگری به شکستنِ آن و از خردهریزهای کوزه دوباره ساختنش. گذر از روزِ زندگی به تاریکی مردگان و باز برگشتن از جهانِ زیرین به عالمِ زندگان. عبور از عقلانیت به سوی دیوانگی و در دیوانگی، عاقل بودن! بقولِ هایدگر، اصالتِ کوزه به آن شکل بیرونی آن نیست، به آن فضای تهی، و خلائی است که اساسِ آن را تشکیل داده است. کوزهگر، نیستی و مرگ را عینیّت میبخشد! در شعرِ خیّام، این حرکت از «زندگی» به «مرگ» و بالعکس، علاوه بر تمثیلِ کوزه، در «می» نیز تعیّن مییابد. او همچنانکه «بی میِ ناب»، «زیستن نتواند»، تا حدودِ «یک جامِ دگر بگیر و من نتوانم» هم پیش میرود: آستانهی ویرانی! خیام، درست «بندهی آن دم» است: مرز زندگی و مرگ! «من بی میِ ناب زیستن نتوانم بی باده کشید بارِ تن نتوانم من بندهی آن دمم که ساقی گوید یک جامِ دیگر بگیر و من نتوانم»!. بوطیقای شعرِ خیام بر بنیادِ همین «نگاهِ اُرفهای» شکل گرفته شده است. در رباعیِ عمیق زیر نیز، «سبزه»، ریشهی خود را از «خاکِ مردگان» سیراب میکند و از آنجا «امیدِ بر دمیدن» دارد! «ای کاش که جای آرمیدن بودی یا این رهِ دور را رسیدن بودی یا از پسِ صد هزار سال از دلِ خاک چون سبزه امیدِ بردمیدن بودی». در پایان این نکته را نیز اضافه میکنیم که «پارادوکس» و «ابهام و ایهام»، که منشأ هر هنر ماندگاری است، چیزی بجز عکسبرگردانِ «دیوانگی» و شکستنِ «قانونِ هادِسی» نیست! «اسد آبشیرینی» @asadabshirini
سکوت از جنس تاریکی است و بالعکس. جایی که خیلی ساکت است انگار تاریک است و چشممان هم نمیبیند، این بحثِ «حسآمیزی» در ادبیّات، تنها یک «آرایهی ادبی» نیست، واقعیّت دارد، نور، ما را کمشنوا میکند! جهانِ امروز جهان نئونها و ازدیادِ روشنایی است. روشنایی از حدی که گذشت، انسان را کَر و کور میکند. به راحتی این نکته را زمانی که برقِ خانه میرود میتوان احساس کرد. جزییاتِ صدای اعضای خانه در تاریکی روشنتر و نوپدیدتر و صمیمیتر خود را نشان میدهد. اصولاً تاریکی انسان را شنوا و حساستر میکند. به همین دلیل است که انسانهای نابینا حس شنواییشان بسیار قویتر از آدمهای معمولی است. یک فردِ نابینا، با گوشش میبیند! عمل بینایی به قوهی شنوایی منتقل میشود و با این استدلال است که میتوان گفت تصویرهای رنگارنگ شعری رودکی، حاصلِ تجربهی «شنیداریِ» او بوده است اگر بپذیریم که او کورِ مادرزاد بوده است. رودکی «حسآمیزی» را زیسته است. اینهمه را گفتم تا بگویم قطعی اینترنت همهاش هم بد نیست، استفاده از مسیج بجای چت در واتساپ همان حالِ قطعی برق و سکوتِ خانه را دارد. در تاریکی و سکوت است که بیشتر میشود حرفِ همدیگر را گوش داد و یکدیگر را فهمید. «منطق گفتگوییِ» باختین نظریهای بود علیه همهمهی «تکصدایی»! تکصدایی با شلوغ کردن و همهمه، سکوت و شنیدن را از بین میبرد. اصولاً اساسِ «دیالوگ»، «گفتن» نیست، «شنیدن» است! کسی که پیوسته «میگوید»، آخر چه چیزی را «بشنود»؟ ازین منظر، «سخنرانی»، علیهِ «شنیدن» است! در «سخنرانی»، هیچگاه «سکوت»، «تاریکی» و «خاموشی» نیست. پس دیگر چه «گفتگویی»!؟ ما ملتی هستیم بیشتر اهلِ «گفتن» و «سخنرانی»، تا «شنیدن» و «گفتگو»! تمام رمانها و آثار برجستهی ادبی جهان، بیشتر از آنکه «بگویند»، «ساکت» و «خاموشند»! و از دلِ همین سکوتهای شعرِ حافظ و نیما و هدایت است که ما به «گفتگو» آورده میشویم. «نقاطِ سفیدِ متن»، همان «سکوتهای متن است». نهایتاً باید گفت که «دیالوگ» که چیزی است «شنیدنی»، از جنسِ «تاریکی» است و «دیدنی»! «اسد آبشیرینی» @asadabshirini
به راستی «خواندن»، همان «زندگی کردن» است و بالعکس. آنکه «نخواند»، «زندگی هم نکرد». آنهایی که به دنبال «زندگی بیرون از متن»، هستند، از «متنِ زندگی هم بیرونند». ادبیات، «متنِ زندگی» است. «اسد آبشیرینی» @asadabshirini
без подписи
ما وقتی در مراسم فاتحهای به صاحب عزا تسلیت میگوییم، بر خلافِ ظاهر، او را به شکیبایی در فوت عزیزش دعوت نمیکنیم. بعکس، مرگ و ناشکیبایی را به یاد او میآوریم. در حقیقت تسلایِ صاحبعزا در همین یادآوری مرگِ میّتِ اوست نه در فراموشیِ آن. چنانچه آشنایی این تسلیت گفتن را بجا نیاورد ما این رفتارِ او را نه میبخشیم نه فراموش میکنیم! در حقیقت فراموشی او را فراموش نخواهیم کرد ازینکه فراموشیِ مرگ، فراموشی زندگان نیز هست! معنای ضمنی تسلیت گفتن تایید زندگی زندگان است و این تنها خاصیّت مرگ است که با تسلیت، حس ارزشمندی زندگی بمان دست میدهد. ما هیچگاه به اندازهی تعزیت، حس زنده بودن بمان دست نمیدهد. چنانچه اگر مخاطبِ تسلیت دیگران قرار نگیریم، بیشتر از مرده خواهیم مُرد و این مرگ مضاعف است! اصولاً فلسفهی «فاتحه خواندن» بر سرِ قبر مرده از همینجا میآید. وقتی حافظ میگوید: «فاتحهای چو آمدی بر سر خستهای بخوان لب بگشا که میدهد لعلِ لبت به مرده جان آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و میرود گو نفسی که روح را میکنم از پی اش روان». نَفْسِ «فاتحهخوانی» برای میّت، همان کارکردِ «تسلیت» را برای زنده دارد. در حقیقت، ما با فاتحه، مرگِ مرده را «به خودش تسلیت میگوییم» و در این، از او «زندهخواهی» میکنیم. زیارتِ اهل قبور، دیدارِ مردگان است در شرایطِ زندگی. انسانْ پس از مرگ نیز نیازمند آن است که مرگ او به یادِ او آورده شود، به این دلیل که مرگ واقعی، فوت نیست، «فراموشی» است! ازین جهت است که بدترین توهین به مرده و زندهی انسان، ناپدیدسازی دفنجای اوست. مفقودالاثری از هر مرگی کُشندهتر است. چند بار حافظ در دیوان از مخاطب خود خواسته است که بعد از فوتش، سری به خاکجای او بزند و حتّی از او «همّت» بخواهد: «بر سر تربت ما چون گذری همّت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد بود». و این از او میآید که بزرگترین، «فاتحهخوانِ غزلِ فارسی» است. ادبیات و هنر، بزرگترین تسلیّت بشر است از آنکه در اینجا زبان به مرگ نزدیک میشود و اتّفاقاً در همین مرگِ زبان است که از نو، زبان به رستخیز بر میخیزد. ما با خواندنِ شعر، خودمان را «تسلّی» میدهیم. فراموشی ادبیّات و هنر، از هر مرگی برای یک فرهنگ مُهلکتر است. «اسد آبشیرینی» @asadabshirini
جام جهانی ۹۰ من ۱۳ سالم بود، سال ۶۹. تازه جنگ تمام شده بود و دمدمهای ورودِ آزادهها به میهن و حالوهوای نه غم نه شادی همهی مملکت را فرا گرفته بود. آمحسین (یکی از اقوام) تازه تلوزیون رنگی پاناسونیکی گرفته بود و شبها من و رسول (برادرم) میرفتیم خانهاش وسطِ حیاط، پخش مستقیم از بحرین و کویت و دبی هر جا که صافتر میگرفت، بازیها را تماشا میکردیم. شبِ آخر، فینال آرژانتین و آلمان بود. همه دیدند که مارادونا به ستم به ماتئوس باخت و چه باختی.. اشکهایش را تمامِ جهان به یاد دارند و دلِ من! امروز دیگر آن اشکها بخشی از تاریخ ورزشِ دنیا شده است!.. آخرِ شب که شد، داشتیم خداحافظی میکردیم و میآمدیم خانه، که نمیدانم که چه شد که آمحسین از دهنش درآمد که: «جام امسال هم تمام شد، تا ۴ سال دیگه کی مُرده کی زنده». و راست میگفت! تا جام بعدی سال ۹۴، خیلیها دیگر نبودند.. انگار مرگ هم هر ۴ سال یک بار با فینال جام جهانی زنده میشود و خودی نشان میدهد با بردنِ جام خیلیها را با خودش میبرد! از آن حرفِ آمحسین تا امشب، ۳۶ سال میگذرد و من نیز دیگر پا به سن گذاشتهام و به راستی «تا ۴ سال دیگه، کی مُرده کی زنده». «اسد آبشیرینی» @asadabshirini
من در جنوبِ رابطه هستم تو در شمال، پُل نیست، زیرساخت نیست در انفجارِ راهها، با دندههای سوخته ریلِ قطارِ عشق را تعمیر میکنم. «اسد آبشیرینی» @asadabshirini
فوتبالی که بر محوریّتِ «خلّاقیّتِ فردی» بچرخد، در «محورِ جانشینیِ» زبان قرار میگیرد و حالتی «شاعرانه» دارد. فوتبالِ سنّتی چنین بود! ستارههایی همچون مارادونا، پله، ماتئوس، باجو و.. «استعارههای فوتبال» بودند. فوتبالِ مدرن چنین نیست. در فوتبال امروز «فرد» در خدمتِ «جمع» است نه بالعکس. قدیم، «تیم» برای «یک» نفر بازی میکرد. امّا هر چه جلوتر آمدیم، این بازیِ گروهی، خصلتِ جمعیِ خود را بیشتر نشان داد و به «نثر» و «رمان» نزدیکتر شد با تأکید بر «محورِ همنشینی». فوتبال مدرن، عصرِ «افولِ ستاره»هاست. دیگر کسی برای «خودش» بازی نمیکند. دیدیم که تیمی همچون کیپوِرده در عین خمولالذکری چگونه با قدرت در «محورِ همنشینی» اینگونه «مسی» را اذیت کرد. فوتبالِ آلمان همیشه به دلیلِ پیشنهی فلسفی زبانش، غالباً «فلسفی» بازی میکند و از «خلاقیّت فردی» غالباً به دور. آلمانها، بیش از اندازه علّی-معلولی فکر میکنند و در «محورِ همنیشینی» قوی هستند و برای همین علیرغم نتیجهگرایی، فوتبالی خشک و ماشینی دارند. امروزه به دلیل صنعتِ درآمدزای باشگاهداری و سرمایههای کلان، مهدِ فوتبالِ جهان از آمریکای جنوبی به اروپا منتقل شده است. اروپایِ اسطورهزدایی شده و روشنگر. تیمهایی با پیشینهی «رئالیسمِ جادویی»، گرفتارِ «واقعیّتِ خشکِ سرمایهداری» شدهاند. میدانیم که در ژانرِ رئالیسمِ جادویی، اصل بر «محورِ همنشینی» یعنی اصالتِ دنیای بیرون است که حالاتِ شاعرانه و «محور جانشینی»، ازین «واقعیّتِ بیرونی»، «آشناییزدایی» میکند. در دنیای منطقیِ فوتبالِ اروپا، «ستارهی آمریکای جنوبی»، رفتهرفته از «اصلِ خویش» بدور افتادهاند. یکی از دلایلِ بنیادینی که امروزه برزیل و آرژانتین، آن تیمهای ملّیِ «سابق» را ندارند، این است که «وجهِ غالبِ» بازیکنانش در اروپا توپ میزنند. در این میان تنها تیم اسپانیاست که امروزه به «سبکِ بینابین» بازی میکند. هم استحکام در «محور همنشینی» را از اروپاییها خوب یاد گرفته و با «پاس»های متعدد همچون یک تورِ بزرگِ ماهیگیری، فرانسهی امباپه را نیز گرفتارِ خود میکند. و در عینِ حال، فوتبالِ اسپانیا، چندان خشک و ماشینی و باشگاهمند هم نیست. تکتکِ بازیکنانِ اسپانیا، هنوز حالاتِ «استعارهگونِ» خود را حفظ کردهاند. چیزی بینِ شعر و نثر که خاطرهی همان «رئالیسم جادویی» را به ذهن متبادر میکند. «اسد آبشیرینی» @asadabshirini
با «زبان انگلیسی» نمیشود فوتبال بازی کرد. زنده باد آرژانتین و «رئالیسم جادویی»اش. فوتبال به «خانه»اش برگشت، به زبان اسپانیولی. فینالیستهای جام ۲۰۲۶، اسپانیا-آرژانتین نه تنها در زبان بلکه در سبک بازی نیز (مالکیت توپ و فرم)، به هم نزدیکند. «اسد آبشیرینی» @asadabshirini
ساحل تنهای جنوب، این روزها..
без подписи
حرکتِ توپ در زمینِ فوتبال، حرکتی زبانی است. بازیکنانِ فوتبال، همان کاربرانِ زبانند که در یک «بازیِ گروهی»، توپ را «به کار میبرند». همچنانکه زبان نیز یک پدیدهی «جمعی» است نه «انفرادی». تیمهای معمولی، بازیکنانِ آماتور همچون ما کاربرانِ معمولیِ زبان، از توپْ تنها «استفادهی معمولی» میکنند که فقط بازیشان شکل بگیرد. این تنها تیمهای مطرحِ جهانند (فرانسهی ۲۰۲۶) و بازیکنانِ بزرگی همچون امباپه و مسی که با توپ، «بازیهای خلّاقانهی زبانی» راه میاندازند. ما از کودکی است که «بازی با توپ» را یاد میگیریم. علاقهی وافر کودک به توپ، یا در نگاهی کلیتر «اسباب بازیها» و اصولاً نَفْسِ بازی، از علاقهی انسان به زبان میآید! زبان، بازیِ بازیهاست و توپ و بازی فوتبال، نزدیکترین بازی به آن. هر کسی به اندازهی «مصرفِ روزانهی خود»، ازین بازیِ زبانی سهمی میبرد. هیچ کودکی بیبازی بزرگ نمیشود. اساساً کودکی یعنی «بازی کردن». ما در بازی، زبان را تمرین میکنیم، چنانکه تیمها نیز قبل از مسابقه تمریناتِ طاقتفرسایی انجام میدهند. تجربه و علم نشان داده است که کودکانی که در کودکی، بازیِ جمعی یاد نگرفتهاند یا به هر دلیلی واردِ بازی نشدهاند، آیندهی روشنی هم نخواهند داشت. جایی خواندم که صادق هدایت در کودکی به دلیل ضعف بدنی مفرطی که داشت، در بازی بچهها شرکت نمیکرد و از همان ابتدا گوشهگیر و منزوی بود.. معضلِ اصلی بچّههای امروز، بازی نکردن است. نسلِ جدید به دلیل بازیهای دیجیتالی که فراگیر شده است، زبان را آنگونه که نسلهای قبلتر در خاکوخل، در زمینِ سختِ واقعیّت که نیاز به جنگندگی، روحیه، توانِ بدنی بالا، حمیّتِ گروهی و صدها چیز دیگر داشت یاد میگرفتند، دیگر یاد نمیگیرند. بازی کردن، خودش نوعی وطنپرستی است، از بچهای که از درونِ آپارتمان و گوشیاش درنیامده نمیتوان حتی به اندازهی «ماکیان»، انتظارِ وطندوستی داشت که روزی دهخدا دربارهاش سرود: «وطنداری آموز از ماکیان». شاعران، نویسندگان، هنرمندان و فیلسوفانِ یک فرهنگ، بزرگترین طرّاحانِ «بازیِهای زبانی»اند بقولِ ویتگنشتاین. عجیب نیست در سرزمین دلوز، گتاری، لاکان و مالارمه و لیوتار و.. تیم ملّی فرانسه امروز مدعی درجه یک قهرمانی فوتبالِ جهان باشد. این رنگینپوستان اگر که در ولایت خودشان، همان آفریقا بودند هرگز به این جاها نمیرسیدند. همین اکنون نیز آنهمه استعدادِ فردی در بسیاری از کشورهای فراموششدهی دنیا هستند که خاک میشوند. این «نظامِ زبانی» فرانسه و در نگاهی شاملتر اروپاست که عثمان دمبله را دمبله کرد! تماشاگرِ فرانسوی امروز در استادیومهای مجلل آمریکا برای یک تیمِ رنگینپوستِ آفریقاییتبار کف نمیزند، افتخارش نصیب «زبان و فرهنگ» فرانسه است. اروپایی که توانست کانت و هگل و گوته و کافکا و دکارت و.. تحویل دنیا بدهد، چرا نتواند بهترین نسخهی فوتبالِ جهان را ارائه کند. امپابه با نژادِ آفریقایی امّا با زبان و فرهنگِ اروپایی در مستطیلِ سبز با مردمِ جهان حرف میزند. «اسد آبشیرینی» @asadabshirini
без подписи
«فوتبالِ زنده» دیدن آن هم در حد جامِ جهانی، «شرکت در و نوشتنِ متن» است! در ساختارِ یک متنِ ادبی، ایدههای نویسنده چندان نقش تعیینکنندهای ندارد، هرچند مربیِ فوتبال پلنهای یک و دو و.. را قبل از بازی برای تیمش چیده است اما در نهایت سرنوشتِ متن فقط به دست «زبانِ بازی» است! بسیاری از طرحهای از پیش اندیشیدهشدهی مربیانِ فوتبال در حینِ «شرایطِ متن»، نقش بر آب میشود. در «متنِ بازی» گرچه هزاران نفر در استادیوم «حضور» دارند و تیمِ موردِ علاقهشان را تشویق میکنند، امّا عواملِ «بیرونِ متن» در «شکل و فرمِ» بازی چندان نقش پررنگی ندارند. چنانچه بازی تحت تأثیر «جهانِ بیرونِ متن» قرار بگیرد، آن بازی هرگز بازی نمیشود همچنانکه متنی که ارجاعش نه به درونِمتن، بلکه به جهانِ پیش از بازی باشد، «متنیّتش» را از دست خواهد داد. بسیاری از تیمها علیرغم شرایط میزبانی و وفورِ تماشاگر میبازند و بالعکس. میبینیم که «فوتبالِ زنده» هرگز چیزی کم از «متنِ ادبی» ندارد. ما به عنوان بینندگانِ تلوزیونی یا تماشیاچیانِ حاضر در ورزشگاه، صِرفِ بینندهی منفعل نیستیم، ما در بازی «شرکت میکنیم»! فوتبالِ بدونِ تماشاچی هیچگاه فوتبال نمیشود چنانکه متنِ بدونِ مخاطب نیز متن نیست، کاغذپاره است. ما بینندگانِ زندهی فوتبال هستیم که همپایِ بازیکنانْ دفاع میکنیم، حمله میکنیم، گل میزنیم، گل میخوریم، میبریم، میبازیم، شادی میکنیم، اشک میریزیم، قهرمان میشویم و گاه هم کارت قرمز میگیریم و از زمین اخراج میشویم. آنچه فوتبال را از متن جدا میکند، همین وضعیّتِ «زنده» و «مُرده» بودنِ بازی است! این تنها «تماشایِ زندهی فوتبال» است که چنین حسِ مشارکت در متنی را ایجاد میکند. بازی مُرده دیدن هیچ لذتی ندارد و امکانِ شرکت در «متنیّتِ متن» را از انسان میگیرد، حال آنکه متن ادبی را بارها و بارها میشود پس از تألیف و «مرگِ مؤلف»ش نیز، همچنان خواند و هرگاه گویی «بازیِ زنده» است! متون ادبی اتّفاقاً هر چه کُهنهتر و کلاسیکتر، هر چه مُردهتر «زندهتر»! مثلِ شرابِ کهنه. حتی متون معاصر نیز، معاصریّتشان را به آرکاییسمشان دارد. اثر ادبی ناب، همیشه کهنه است هرچند شعر نو نیما وفروغ باشد یا بوف کور هدایت. این خاصیّت زبان و هنر است که «تاریخ» میسازد و باید گفت که ادبیات در هر شکلش چه مدرن و چه کلاسیک برای یک فرهنگ، «اصالتِ تاریخی» میآورد! نزدیکترین پدیده در جهانِ هستی به هنر «بازی» است و نزدیکترین «بازی» در میانِ بازیها به ادبیّات و هنر، «فوتبال». تنها این اقبالْ نصیبِ بازیِ هنرها و در این میان «بازیِ زبان»، در «متنِ ادبی» است که پس از پایانِ «خوانش»، تازه «اندیشه» آغاز میگردد. سهم اندیشه و تفکر در غالبِ بازیها، مقطعی، گذرا و بیشتر احساسی است. برای همین است که پس از هر جامِ جهانی، همه منتظرِ جامِ بعدی میمانند، ولی «جامِ جهانبینِ» حافظ، همچنان «بیننده» دارد: «گفتم این جامِ جهانبین به تو کی داد حکیم گفت آن روز که این گنبدِ مینا میکرد». «اسد آبشیرینی» @asadabshirini
همچنانکه یک نویسنده و شاعر از ابتدا هنرمند نبودهاند و به مرور، در طول زمانْ شاعر و نویسنده «میشوند»، مخاطب نیز به مرورِ زمان مخاطب «میشود»، ما هیچگاه در روزِ نخست «مخاطبِ» هیچ شاعر و نویسندهای نبودهایم، اکنون نیز بعد از سالها مخاطب بودنِ ما «متوقف» نشده است! مخاطب یک پدیدهی «در راه» است از آنکه اثر ادبی نیز هرگز به ایستگاهِ آخر نمیرسد و همیشه «در مسیر» است. آثاری که به «مقصد» رسیدهاند و کارِ خود را تمامیافته دانستهاند، با مخاطبانشان تمام شدهاند و امروز جز برای مرورِ «تاریخِ ادبیات»، مصرفی ندارند. از روی نسخهبدلهای اوّلیّهی شعر حافظ میتوان «تاریخِ تکاملِ هنریِ» او را نشان داد، کاری که شفیعیکدکنی در «موسیقی شعر» بدان پرداخته است. در بابِ معاصرین کار ازین هم سادهتر است، مقایسه کنید دفترهای اول شاملو و فروغ را با نمونههای شاخص و کمالیافتهترِ هنر آنان. هدایت «بوف کور» را بعدها از روی «سه قطره خون» نوشت. «مرگِ مخاطب»، موجباتِ مرگِ ژانرها و آثار ادبی نیز میشود. اگر چنانچه ژانری در طول تاریخ افول کرد یا اثر ادبیای از صحنه به در رفت، مخاطبش را از دست نداده است، مخاطبِ او افول کرده است. ازین منظرْ تولیدِ مخاطب، به اندازهی خودِ تولیدِ اثر به شدت یک «امرِ خلاّقانه» است. برای اینکه ما بتوانیم همیشه مخاطبِ بهروز و خلّاقِ آثارِ ادبی بمانیم، نیازمندِ هم مطالعاتِ جدید هستیم هم قوّهی درّاکه و خلاّقهی بالا. وگرنه خواهیم مُرد و یک شعر را باز همانطور «میخوانیم» که آباء و اجدادمان میخواندند. برای از بین بردن سترگترین آثار ادبیِ بزرگترین شاعران و نویسندگان نیاز نیست که دواوین آنها را «بسوزانیم»، فقط کافی است از آنها «خوانشی اتوماتیک»، «غیر فعّال» و «تکراری» به دست دهیم. در حقیقت همان «بد بخوانیم». اثر به مرگِ خاموش و طبیعی خواهد مُرد. بسیاری از فرهنگها ممکن است آثار شاخصی همچون فرهنگ ما هم نداشته باشند، امّا منتقدان و نظریهپردازان بزرگی دارند که همان چند اثر نحیفشان را چنان «میخوانند» که از دلش آثارِ بزرگتری زاییده میشوند. بله نقد و خوانشِ خوب، تولیدِ اثر میکند همچنانکه «ناخوانشی» همان چیزی را هم که داریم، بر باد میدهد. امروزه ما با فقر شاعر و نویسندهی بزرگ مواجه نیستیم، «خواننده» نداریم، آنکه بتواند «مخاطب» باشد. فردوسی «مخاطبِ» واقعی و مدرنِ «دقیقی» بود که توانست شاهنامه را «خلق» کند، حافظ «مخاطبِ» راستینِ غزل پیش و همعصرانِ خودش، همچنانکه هیچ خوانندهای مثل شجریان، آواز ایرانی پیش از خودش را نفهمید و نقد نکرد. اوّلین مخاطبِ اصیل آواز ایرانی ما نبودیم خودِ شجریان بود! این نکته در مورد مشکاتیان، علیزاده و لطفی هم صِدق میکند. مهرجویی ابتدا خوب سینمای گلستان را فهمید که از او فاصله گرفت. کیمیایی، تقوایی، کیارستمی، امیر نادری و اصغر فرهادی، هر یک مخاطبان درجه یک سینمای عصر خودشان بودهاند. میبینیم که «مخاطب بودن» هم، هرگز کار سادهای نیست! اینجاست که «مؤلف» و «مخاطب» یکی میشوند، هر دو خلّاق و صاحبِ سبک. «اسد آبشیرینی» @asadabshirini پانوشت: در شعر حافظ و مولانا اصطلاحِ «محرم» به معنای «مخاطبِ خاص» آمده است: «هر که شد محرمِ دل در حرمِ یار بماند وانکه این کار ندانست در انکار بماند». و «نامحرم» به معنای «نامخاطب»: «تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی گوشِ نامحرم نباشد جای پیغامِ سروش». و مولانا که شخصِ «عارف» را «مخاطبِ اصیل (بیهوش)»، میداند: «محرمِ این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست».
یادم هست روزی چند سال پیش، یکی از این «آزاده»های جنگ تحمیلی جوان هم بود، بر اثر عملیات شیمیایی سنگین زود شهید شد. من هم چون روز «آزادگیش» نوجوان بودم و شرکت داشتم، مراسم کفن و دفنش هم شرکت کردم. تمام که شد، داشتم برمیگشتم گفتم سری هم به مزار مرحوم مادرم بزنم. هر چه گشتم و در خاطرهام بود، قبرها را نمیشناختم. آخر یکی مرا گفت: دکتر!! در پی قبرِ کیستی؟! گفتم: مادرم! گفت: یعنی قبرِ مادرت هم بلد نیستی؟!. گفتم: نه والله، دروغ چرا؟ سالهاست سر قبرش فاتحهای نخواندهام! من اعتقادی به سرِ قبر رفتن ندارم، مادرم آنکه بود در قلب من است.. گفت: پس اسم مادرت چه بود؟ گفتم: فاطمه! فاطمه آبشیرینی با پدرم پسر عمو بودهاند. خداگواه، دستم را گرفت و من اشک میریختم و شرمسار که خاکجای مادرم را هنوز نمیدانم.. از این قبر به آن قبر.. سرِ هر قبری زنی، دختری، مادری، پسری، مردی نشسته بود و آن قبر مادرم نبود. دستم گرفت. بُرد تا جایی که سرِ قبری دیدم قیافهای آشناست و چون مرا دید خندید دیدم دختر خالهامنشسته بود. تا مرا دید خوشحالی کرد و.. گفت: علی! اینجا چه میخواهی؟! گفتم طلب قبر مادرم میگردم! گفت: بیا دردت به جانم! دو خواهر کنارِ هم خوابیدهاند..
غروب شد، مردگان به تهنیتِ من آمدهاند! عصرِ پنجشنبه است.: «گورِ من در ولایت نیست!». مُردهی بیفاتحه را، فراموش باید کرد.. «اسد آبشیرینی» @asadabshirini
میتوان به استنادِ این بیتِ حافظ حکم کرد که منظورِ خواجه لااقل اینجا از «می»، همین شراب مادی یعنی مادهی مُسکِر بوده است: «جامِ می گیرم و از اهلِ ریا دور شوم یعنی از «اهلِ جهان» پاکدلی بگزینم». که «اهلِ جهان» هم به معنای «ابنای روزگار» (همعصران) است که…