tgindex
واهمه‌!

واهمه‌!

Статистика
@heyran_sКнигиперсидский

« شاید نوشتن تنها سلاح آرام شدنِ ما باشد » -جمع گریزِ خلوت گزین؛ ناگریزِ ناگزیر. لطفا نه تحلیلم کن، نه راجع بهم نظر بده. فوروارد کن مومن خدا:)

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
10
Всего постов
30
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 202
+14 за 4 дн.
Сутки
+8
+0,36%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
887
30 постов
Вовлечённость
40,3%
к подписчикам
Постов в день
1,4
всего 30
Упоминаний
7
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
279
1/48двое суток
319
1/72трое суток
344

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • بعد به ستاره‌ها اشاره می‌کنه و می‌گه: «بنظرت اینا چندسال پیش مردن؟»

  • دخترِ تولدی.

  • امشب بدفازم. پسر مسر ببینم کشتمش.

  • اگه پسرا پیام منو می‌بینن، بیان بگن جدا چرا؟

  • اگه پسرا پیام منو می‌بینن، بیان بگن جدا چرا؟

  • به‌عنوان کسی که بکگراندش پروانه‌ی صورتیه، یکم زیادی درمورد مردها نامهربونم. مهم نیست‌ ولی. یه‌عمر اونا درمورد همه‌ی زن‌ها نامهربون بودن.

  • بعضی شبا واقعا نه خواب راحتی دارم نه مایلم به بیداری.

  • بعضی شبا واقعا نه خواب راحتی دارم نه مایلم به بیداری.

  • امام‌رضا نقطه‌عطف زندگیه.

  • بیاید به‌عنوان شبِ روزِ تولد، بهم یه پند بدید توی کامنت.

  • 12 авг.удалён 13 авг.

    الان نمی‌خوام باور کنم امروز واقعا تولدم بود.

  • 12 авг.удалён 13 авг.

    بچها فعلا بهم تبریک نگید. وایسید عکس تولد بگیرم بعد.

  • 12 авг.удалён 13 авг.

    به‌عنوان روز تولد، بهش یک از ده میدم! یک هم فقط برای اینکه خب زنده بودم.

  • 12 авг.удалён 13 авг.

    هزارکیلو سبزی پاک کردم، ششصدعدد ظرف شستم. اصلا ایده‌آل به‌نظر نمیاد.

  • 12 авг.удалён 13 авг.

    روز تولدم حتا یکدانه گل هم نداشتم.

  • 9 авг.удалён 13 авг.

    مامان می‌گوید: سیل آمد. منظورش از سیل، اشک‌های من است...

  • 9 авг.1 27223

    تنها به‌خاطر شوخیِ بابا نبود که آن‌طور گریستم. اول همه فکر کردند گریه نیست. اما گریه بود. بعد همه ترسیدند، که چرا این‌طور ناگهانی دارم هق هق می‌کنم. بابا گرخید، و از شوخی‌اش پشیمان شد. من می‌گریستم بدون اینکه چیزی تحت کنترلم باشد. بابا می‌گوید دیگر هیچ‌وقت شوخی نمی‌کنم. بیشتر گریه می‌کنم، چون بی‌خودی به او عذاب‌وجدان داده‌ام. هیچ‌کس نمی‌داند که تنها به‌خاطر یک شوخی، آدم این‌طور فرو نمی‌ریزد. در هق‌هق گریه می‌گویم تقصیرِ بابا نیست، تقصیر بابا نیست. خواهرم می‌گوید من فهمیدم چِش شده، باید برود توی اتاق. منظورش این است که چون هورمون‌هایم دو ماه دلقکم کرده‌اند، وضعیتم این‌طور است. شاید. احتمالش زیاد است که تاثیر هورمون باشد. مامان می‌گوید شاید هم افسردگیِ قبل تولد گرفته است. بابا دست از غذا می‌کشد. من ته‌دیگ سیب‌زمینی را رها می‌کنم، چون برای پاک کردن اشک‌ها، به هردو دستم نیاز دارم. مامان می‌گوید سیل آمد. منظورش از سیل، اشک‌های من است... من، بی‌آنکه ذره‌ای کنترل داشته باشم، عقب می‌نشینم و به گریه ادامه می‌دهم. شبیه سونامی خودم را می‌بلعم. چیز کوچکی در دلم تکان خورده، که هنوز جایش را پیدا نمی‌کند. همیشه به آدم‌ها می‌گفتم بگذار جای‌گیر شویم، باقی چیزها حل می‌شود. آن دردِ کوچک، هنوز در دلم جای‌گیر نشده است. شبیه سوزنی که روی ساتن کشیده شود، آن‌قدر همه‌جای دلم نخ‌کش شده، تا که گریه‌ام بند بیاید. سوزن جای خودش را پیدا می‌کند، مثل تمام سوزن‌های دیگر. مثل کمان‌هایی که تو می‌کشیدی، درحالی که می‌دانستی سپرم، سینه‌ام بود... حالا مدام به خودم می‌گویم: "عیبی‌ ندارد، گاهی فقط یک شوخی با سرریز شدن فاصله داری." بعد دوباره می‌گویم پس بابای طفلکم که خیال کرد مقصر گریه‌های من است چی؟.. دارم توی حرف‌های سرم گم می‌شوم. از سر شب، می‌خواهم به تو پیام بدهم. چیزی مانعم می‌شود. چیزی که هنوز نمی‌شناسمش... گفته بودی چرا تمامش نمی‌کنی؟ بفرما، خیالت تخت، دیگر تمامش کردم. آن‌همه رویا را بستم و گذاشتم کنار. عیبی ندارد که زورم نمی‌رسد تا از پس همه‌چیز بربیایم. عیبی ندارد اگر گاهی، همه‌ی انگشت‌ها به سمت من است، عیبی ندارد اگر سر سفره گریه‌ام می‌گیرد و خیال می‌کنم دنیا به آخر رسیده است... هیچ‌چیز عیب ندارد. راستش فقط کمی می‌ترسم. می‌ترسم چراکه احساس می‌کنم دیگر هیچ‌کس را دوست ندارم، بدون مستثنی. هیچ‌کس را دوست ندارم، حتا خودم را. خودم که هیچ‌چیز نیستم، ترسناک‌ترش این است که حتا تورا... حتا دیگر تورا هم دوست ندارم. اسمش را بگذار مرگِ قلب. و مرثیه‌ای بخوان برای دلم، که آخرین داشته‌اش را هم باخت. آخرین داشته‌اش، که دوست داشتنِ بی‌نهایتِ تو بود... #شرح‌وقایع | #منی‌که‌منم

  • غروب./

  • 8 авг.1 33823

    خودتان را تا سطح حیوانات درنده پایین نکشید! این آخرین هشدار جهان است به شما. پیش از آنکه نه به اعدام‌هایتان را از توی کشو دربیاورید، نقاب را از چشم‌هاتان بردارید؛ شاید خدا خواست و دیدید. شاید خدا خواست و فهمیدید. شاید پس از سال‌ها، ساکنِ اتاقت تاریک ذهن بودنتان، تمام شد و از دریچه‌ای به شما نور تابید. نورِ حقیقت. پیش از آنکه دلسوزِ ندانسته و دل‌ریشِ ندیده باشید، یک‌بار خودتان را بگذارید وسط‌. یک‌بار از اتاق تاریکتان بیرون بیایید. نور چشم‌هایتان را می‌زند؟ بزند. موش‌کور فکر می‌کند خورشید دشمن است... چشم‌هایتان که باز شود، نور را که ببینید، حق را پیدا می‌کنید. خیالتان راحت. تنها کافی‌ست خودتان را تا سطح حیوانات درنده پایین نکشید...

  • 8 авг.1 16728

    گفت: بهرحال آدم درس می‌گیرد دیگر... گفتم: (اما ای کاش آدمی که تا بن‌ِ جان دوستش داشتی، هرگز عبرتت نمی‌شد.)