tgindex
از شاعرانه ماندن

از شاعرانه ماندن

Статистика
@azshaeraneперсидский

مزخرف بودن شعر نوشتن را به مزخرف بودن شعر ننوشتن ترجیح می‌دهم #ويسلاوا_شيمبورسکا

Последний пост
29 июл.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
28
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
705
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
902
28 постов
Вовлечённость
127,9%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 28
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
135
1/48двое суток
154
1/72трое суток
166

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 29 июл.1531из azshaerane

    اگر از تو رو برگردانم باز به من خواهی تابید ای خورشید برادر تاریکی از هیچ‌کس پوشیده نیست وقتی غمگینم باوقارترم #حسین_صفا آه به خط بریل

  • نمی‌توانم تاریخی را دوست بدارم که تنها بوی پیکر و گیسوی سوخته‌ی زن از آن بیاید.    نمی‌توانم آینه‌ای را دوست بدارم که در برابرش بایستم و تنها کلکسیون خون و خشم را در آن نظاره کنم.    نمی‌توانم آن پدری را دوست بدارم که روزگارش در گذشته‌هایش سپری می‌شود در گذشته‌هایش زندگی می‌کند وُ در گذشته‌هایش می‌میرد نه هرگز نمی‌توانم در توانم نیست    من موطن خویش را بازیافته‌ام اکنون، وطنم دختری‌ست    وطن من نه از آن وطنِ کهنه و خشمناک شماست.    می‌گویید آب؟ که گواراترین آب در دیدگان او جاری‌ست.    از بیشه‌زاران سبز و کوه‌های چشم‌نواز می‌گویید؟ که در قامت و در شانه‌هایش که در گردن وسینه‌هایش هستند این همه.    نه هرگز هرگز نمی‌توانم در وطن پیردل شما روزگار به سر برم.    من به رنگین‌کمان پر تلالو وطنم به قامت رعنای آن دخترک باز می‌گردم، به آن سحرگاهی که بتوانم در آن سر به بالین بگذارم رویاهایم را در خواب ببینم در آنجا آسوده بتوانم بنویسم و بخوانم و در کرانه‌های پر از آرامشش گام بردارم.    می‌خواهم در وطنم در آغوش آن دخترک آسوده دراز بکشم و به تماشای بارش برف بنشینم وُ رقص پروانه.    می‌خواهم دوست داشتن را تجربه کنم لمسش کنم ببویمش.    می‌خواهم به درون پیله‌ی محبت بازگردم همان‌جا زندگی کنم وُ همان‌جا بمیرم.    دیگر چشم دیدن آن همه آن خنجرهای کشیده بر گلو را ندارم چشم دیدن آن گرداب خشم را ندارم. چشم دیدن آن قصه‌های دروغینی که تمام عمرچشم‌هایم را بسته بودند را ندارم. همان‌ها که احساس را پوچ کرده بودند و قلب را تهی‌.    مگر چه می‌خواهم از وطن؟ جز لقمه‌ای نان و خیالی آسوده.    چه می‌خواهم؟ جز تکه‌ای آفتاب وُ بارانی که آهسته ببارد. جز پنجره‌ای که رو به عشق و آزادی گشوده شود.    مگر چه خواستم از وطن که از من دریغش کرد؟    همین بود که شبیخون زدم دیوارهای پولادی‌اش را شکستم و از آن به در شدم.    آه ای میهن مغموم وطنِ افتاده از پا بدورد.    وطنم، وطنِ تازه‌ی من چو آفتاب سر می‌زند. و من او با هم چونان دو پرسش نر و ماده گشنه و تشنه بالاتر از هر حرف و حدیث،    چونان باد وُ چونان بوران بی‌خیال از جغرافیای حرام وُ تاریخ ترس، دوشادوش هم با شانه‌ای افراشته و صورت‌های بالاگرفته به باغ ارزوها می‌رویم. به باغی که نه خزان دارد نه تباهی   | شیرکو بی‌کس | ترجمه‌ بابک زمانی @azshaerane

  • صد بار وجود را فرو بیخته‌اند تا مثل تو صورتی بر انگیخته‌اند سبحان اللَّه! ز فرق سر تا پایت در قالب آرزوی من ریخته‌اند #اثیر_اخسیکتی @azshaerane

  • مهر تو برون آستان اندازم خاک از ستمت بر آسمان اندازم بشکافم سینه و برون آرم دل تا مهر تو در پیش سگان اندازم #خاقانی @azshaerane

  • پست جدیدم، داستان وامق و عذرا

  • https://www.instagram.com/reel/DPOmTj0jY9v/?utm_source=ig_web_copy_link

  • از شاعرانه ماندن

  • آخرین دیدار سایه با شهریار تبریز، ۱۶ خرداد ۱۳۶۶ سایه در وصف این لحظات گفته است: شفیعی رفت پیشِ شهریار نشست و عکس گرفت و یه مرتبه گفت: «سایه بیا» و بعد میان خودش و شهریار به اندازۀ خودش جا باز کرد. خب من که تو اون سولاخی تنگ جا نمی‌گرفتم!... رفتم و با چه زحمتی هی «ستون کرد چپ را و خم کرد راست» یه پامو خوابوندم و یه زانوم رو بلند نگه داشتم تا نشستم اونجا وسط... خلاصه با یه پا نشستم. تا نشستم در این تنگنای شب اول قبر دیدم شهریار سرشو گذاشت رو شونۀ من... عکسش هست... شهریار با یه حالت بغض‌کرده (اصلاً از وقتی که سرش رو روی شونه‌ام گذاشته بود حالش منقلب شده بود) گفت: «سایه‌جان! چطوری؟» گفتم: «دو تنهارو، دو سرگردان، دو بی‌کس» [به گریه می‌افتد]. خب هر دو زدیم به گریه. بعد شهریار گفت: «اگه حافظ رو نداشتیم چه خاکی به سرمون می‌کردیم؟» (پیر پرنیان‌اندیش، ص ۱۵۱-۱۵۲) در فیلم جز سایه و شهریار، استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی و زنده‌یادان جواد آذر، نصراللّه ناصح‌پور و اصغر فردی حضور دارند.

  • 2 сент. 2025 г.9616из bidel_khani

    هوس به‌فتنهٔ صد انجمن نگاه شکست ز عافیت قدحی داشتیم، آه شکست... قدم، شمرده گذارید در دل مأیوس هزار شیشه در این دشتِ عمرکاه شکست به گرد عرصه‌ی تسلیم خفته‌ای بیدل تو خواه فتح تصور نما و خواه شکست بیدل

  • از شاعرانه ماندن

  • گر بندم این بصر را ور بسکلم نظر را از دل نه‌ای گسسته از تو کجا گریزم #مولانا .. چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم ناگهان دل داد زد: دیوانه من می‌بینمش شاعر:؟ @azshaerane

  • ترانه حیدر بابا با صدای داریوش اقبالی و داوودی بهبودی احتمالا تاکنون نشنیده بودید. @azshaerane

  • بگشای نقاب و در فروبند ماییم و تویی و خانه خالی #مولانا #در_اهمیت_خانه_خالی @azshaerane

  • زنی که صاعقه‌وار آنک، ردای شعله به تن دارد فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد کی‌ام، کی‌ام که نسوزم من؟ تو کیستی که نسوزانی؟ بِهِل که تا بشود ای دوست! هر آنچه قصد شدن دارد دوباره بیرق مجنون را دلم به شوق می‌افرازد دوباره عشق در این صحرا هوای خیمه زدن دارد زنی چنین که تویی بی‌شک، شکوه و روح دگر بخشد به آن تصوّر دیرینه، که دل ز معنی زن دارد مگر به صافی گیسویت، هوای خویش بپالایم در این قفس که نفس در وی، همیشه طعم لجن دارد #حسین_منزوی @azshaerane

  • کارم چو زلف یار پریشان و دَرهم‌ ست پشتم به سان ابروی دل‌دار پرخَم‌ ست غم شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفت: این شادی کسی که در این دور خُرم‌ است حضرت سعدی

  • آنقدر در برابر باد ایستاده‌ام کز نسج‌هایم بوی زهم گسستن خاک و گیاه                                   می‌آید روحم مغاک صاعقه‌های نهفته است، و اژدهائی            از آتش فشرده در خویش خفته دارد کز یک نفس صد استوا به دور زمان                           می‌تواند                                     گسترد آه آدمی چگونه در این مرکز همیشگی انفجار می‌زید و ساده و خاموش                      می‌ماند؟ #محمد_مختاری @azshaerane

  • . ◼️Vitaly Makarov ( b.1971) .

  • تموم شد و رفت

  • Sayim Cemal Süreya Sezen Aksu شمارش شعر:جمال ثریا صدا: سزن آکسو

  • без подписи