احساس و منطق
Статистикаهمواره بزرگترین انتخاب بشر بین دو قطب احساس و منطق بوده است. مطالعه کتاب و برداشت نکات مهم آن برای ثبت در ذهن امری شگرف است. جهت پیشنهاد و انتقاد و تبادل و تبلیغات به ناشناس پیام دهید التماس مطالعه
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 26
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 18
- 1/48двое суток
- 20
- 1/72трое суток
- 22
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
و غم ، نهایت احساس های ما بعد از یک روز کاری. و تلاش و کوشش و غم و اندوه خطاب به رفیقی که امروز هم تلاش کرد ، اما کسی او را در آغوش نگرفت، قدرش را ندانست: غمت بخیر ، شبت نیز گرچه نه غممان بخیر می شود نه شبمان. اما لاقل در لغت این گونه بشود.آرزوهای محال
без подписи
و مثل همیشه ، سکانس آخر ، نبودنت ، یا به جدایی یا به مرگ دو ماه پیش ،24 فروردین که ناگهان برای همیشه با غم فراقش غمگینم کرد. بعد از سه سال بودنش ، رفت.🖤🖤
دلتنگ اونی که نیست... حتی خرگوش قشنگم🖤
در میان هیاهو های پوچ ، من به آینده مینگرم. با نفس کشیدن در بین خرابه های حال خود ، من به آینده می نگرم. راه روشن نیست و من استوار شاید باشم. غم بزرگ است و راه پر از سنگلاخ اما مسیر را باید رفت با کفشی از جنس بمب اتم. تو کجا ، من کجا ، غم کجا ، ماتم کجا اما مسیر پر از سنگ است و ایستادن خیانت است. به خود. من در این وانفس ها که همگان کم می آورند و نفس ها تنگ است ، تلاشی حتی شاید دست و پا زدنی کوچک به قدر وسع خود میکنم تا نشان دهم زنده ام. چون عشق به زندگی از صادقانه ترین عشق هاست و ما عاشقیم ، عاشق زندگی کردن و بی زار از مردن و پژمردگی ، هر چند که سراسر روزمرگی ها و اتفاقات به ما بخواهد بگوید بمیر ، اما هرگز حرف آن ها تعبیر نمی شود. با چشمانی اشک آلود آغشته به خون ، به آینده می نگرم.
و روز شروع میشود در حالی که شب را نخوابیدی ، یا خواب های بریده، بریده. کمی می گذرد ، می گذرد. آتش بر جانت کشیده میشود.با مرور اخبار ، و تو هنوز هم با مرور اخبار می میری.با لحظه لحظه ی زندگی خود. خود را بی فایده می بینی ، و زندگی ات را پوچ. شاید شلیک گلوله ای باید. چه باید کرد ؟ دیشب از امید نوشتم و حالا آن متن خنده دار شده است. بی خود گفتم ؟ نه ؟ ما را چه به این ها ، بگذار بخوابیم ، فردا بیدار شویم و زندگی بی خود ، خود را پی بگیریم. شاید هم شبی خوابیدیم و دیگر صبحی بیدار نشدیم. شاید...
این روز ها در زندگیت چیزی هست به نام امید ؟ کورسوی امیدی هست ؟ اتصال دهنده ای به زندگی ؟ نه ناامید را شماتت باید و نه امیدوار را متوهم باید دانست. زاویه دید ها تفاوت دارد. خطاب به رفقای امیدوار و ناامید و خطاب به همه آنان که امروز هم تلاش کردند : شبت بخیر غمت نیز ، رفیق غمگین من...
خطاب به رفیقی که خیلی وقت است مورد خطاب قرار نگرفته : شبت بخیر باد در این سیاه ترین شب ها و باشد که نور امیدی بتابد بر روان و جانت و از آن نور نهال ها بروید و درخت هایی پدید آورد ، درختانی ریشه دار همچو خودت. شبت بخیر مانند غمت...
آیا حسرت بسیار ژَرفتر از سَرنیزه نمیشکافد پهلویت را؟ -شارل بودلر
گفته بودم: "فراموشی زمان میخواهد" اشتباه میکردم. زمان نه، فراموشی دل میخواست که آنهم پیش تو ماند... ییلماز گونی - شاعر ترکیهای برگردان: فرید فرخزاد
گفت بی نهایت غنی تر است.(عیب جویان می گویند مبهم تر است، اما ابهام نوعی غناست.) کتابخانه بابل ، خورخه لوئیس بورخس
در ابتدا دون کیشوت کتابی لذت بخش بود ، اکنون بهانه ای شده برای افتخارات میهن پرستانه ، خودستایی در کاربرد زبان و چاپهای لوکس زشت. افتخار نوعی نفهمی ست و شاید بدترین نوع آن. کتابخانه بابل ، خورخه لوئیس بورخس
اندیشیدن ، تحلیل و ابداع، اعمال غیرعادی نیستند.تنفس عادی عقل اند.بالیدن به تحقق این کارکرد و اندوختن اندیشه های کهن متعلق به دیگری و نگریستن با حیرت اعتراف به ناتوانی یا توحش ماست. هر انسانی باید مستعد همه اندیشه ها باشد ، و من تصور می کنم که در اینده هم چنین خواهد بود. کتابخانه بابل ، خورخه لوئیس بورخس
گفتم که او را در مزرعه زندانی کردند ، نه اینکه محاکمه کردند.در این شهر محاکمه اش کردند، در خانه ای معمولی ، مثل همین یکی.خانه ها فرقی با هم ندارند.آنچه اهمیت دارد اینست که بدانیم در جهنم ساخته شده است یا در بهشت. کتابخانه بابل ، خورخه لوییس بورخس
این است قانون گرم انسانها از رَز باده مىسازند از زغال آتش و از بوسهها انسانها. این است قانون سخت انسانها دست ناخورده ماندن به رغم شوربختى و جنگ به رغم خطرهاى مرگ. این است قانون دلپذیر انسانها آب را به نور بدل كردن رؤیا را به واقعیت و دشمنان را به برادران. قانونى كهنه و نو كه طریق ِ كمالش از ژرفاى جان ِ كودک تا حُجّتِ مطلق مىگذرد. #پل_الوار برگردان: #احمد_شاملو
امروز بطرز اتفاقی قسمت هایی از یک مستند رو در بی بی سی دیدم که مربوط به کیارستمی بود.کیارستمی و خانمی که فکر می کنم بازیگرش بود یک مسیری رو در ماشین می رفتند.جاده کمی بارانی بود و بعدازظهر اونروز داشت به شب مایل میشد.انگار که بوی باران و ذرات آب که می چکید رو حس کنی. کیارستمی دوربین در دست از جاده نمناک عکس می گرفت.گاهی شیشه رو پاک نکرده بود و عکس می گرفت. مدتی بعد در جایی دیگر داشت عکس ها رو با اون خانم نگاه می کرد و چنان با ذوق از باران و اون عصر و حتی شیشه ای که برف پاککن روش نکشیده بود و رد چراغ قرمز می گفت که انسان گویی عاشق زندگی میشد. این نگاه به روزمرگی و به زندگی رو دیدم و بسیار دوست داشتم و برایم لذیذ بود. عاشقانه زندگی رو دوست داشتن از دلنشین ترین حس هاست.
این اصل اساسی را شروع کنید که شما نیازی به تایید کسی ندارید. درست است؟ بله، اگر کسی شما را دوست ندارد، زندگی شما نابود نمیشود. شما میتوانید شادمانه قدم بزنید، کتاب بخوانید، رمان بنویسید، ورزش کنید، روی چمنها دراز بکشید، غروب را تماشا کنید، میتوانید با شخص خودتان شاد باشید. زمانی که به این درک برسید، از نگرانی اینکه دیگران در مورد شما چه فکر می کنند رها میشوید. زمانی که احساسهای بد به سراغتان میآیند (خارج از کنترل ما)، درک کنید که اینها بوی خواستن تایید دیگران را میدهند و به یاد بیاورید که شما نیازی به تایید دیگران ندارید. بدون آن هم انسان خوبی هستید. در شوق تایید دیگران، زندگی ما رنج آور میشود و ما نیازی به این رنج نداریم. «کتاب کوچک رضایت» لئو بابوتا
و آنگاه، ترسویانی که ما بودیم، عاشقِ نجورای شامگاه، خانهها، جادههای حاشیهی رود، روشنیهای سرخ و لکهلکهی جاهایی که هست، اندوهِ فرو نشسته و ناگفتهی ما. دستهایمان را میپیچیدیم و از یک زندگی رها میکردیم و خاموش بودیم اما خون در قلبهایمان میجهید، نه دیگر شیرینیای بود نه دیگر چشم پوشیدن از جادهی حاشیهی رود - نه دیگر مبتلا بودیم، و آموختیم که تنها باشیم و زندگی کنیم. چزاره پاوزه برگردان: محمد مختاری کتاب: زاده اضطراب جهان
زمان نه میگذرد و نه صدایی دارد، آنکه میگذرد ما هستیم و آنچه صدا میدهد ساعتمان است. زمان راهِ خود را در تاریخ با همان سکوت و خستگیناپذیری فرو میبَلعد که خورشید از مشرق، طلوع و در مغرب غروب میکند. تمدنهای بزرگ را واژگون میکند، یادمانهای باستانی را میفرساید و نسلها را یکی پس از دیگری حریصانه میبَلعد. برای همین از تاراجِ زمان حرف میزنیم، زمان میجَوَد و خُرد میکند و ما همان کسانی هستیم که میانِ آروارههایش قرار داریم... از کتاب "راز فال ورق" نوشتهی "یوستین_گوردر"
خطاب به رفیقی که اخر شب هایش مث من است: غمگین ، طولانی و ناامیدکننده. غمت عظیم ، شبت بی مهابا خشمگین و خودت آیا به اندازه این شب خشم داری؟ سکوت غرق در شب شد. صدایی نیامد.جز خش خش کاغذ. غمت بخیر که جز تو کسی نیست. شبت نیز ...