- Последний пост
- 5 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 166
- 1/48двое суток
- 190
- 1/72трое суток
- 205
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
― Sylvia Plath, The Unabridged Journals
@myblueraincoat
без подписи
آشپزینامه- شمارهی دو به تاریخ ۰۵/۰۴/۳۱ غذای امروز: از نظر من کته گوجه، از نظر شما دمی گوجه آب جوش میریزم روی گوجهها که پوستشان راحت جدا شود و بوی کولر مرا میبرد به مرداد شش سال پیش. تابستان است. دوستام هفتهای دو سه بار مهمانام است. هر دو قلبمان شکسته، از عشق، از جدایی از عشق. آنقدر سیگار میکشیم که روزها بویش از تخت و کتابهایم جدا نمیشود. گاهی اتاق را بخار میگیرد. قلبمان شکسته و نمیدانیم چکار کنیم، به کجا چنگ بیندازیم. کته گوجه میپزم و او سالاد شیرازی درست میکند. سه پیمانه برنج و یک دیگ گوجه. کافی برای چهار نفر که ما دوتا بودیم. پوست گوجهها را جدا میکنم. قبلش یک پیاز کوچک خرد میکنم توی قابلمه(دوستم هربار میگفت: «انگار خط کش گذاشتی اینارو خرد کردی.») از خرد کردن پیاز یا هر سبزیجات دیگری خوشم میآید. مقدار زیادی رب گوجه به پیازهای سرخ شده اضافه میکنم، کمی زردچوبه، آویشن، پودر سیر و نمک. یک لیوان چای برای خودم میریزم. آشپزی بدون نوشیدن چای در آن بین معنایی ندارد. یک تکه لیمو انداختهم توی قوری که تازه بماند. آن روزها اتاقم دوده گرفته بود و آهنگهای اسف اویدان گوش میدادیم و مسابقه میدادیم کی قلبش بیشتر شکسته. تنها تابستانی که سیگار پاکتی میخریدم و بیشتر از تمام عمرم کته گوجه خوردم. گوجههای خرد شده را به قابلمه اضافه میکنم و آب میریزم رویش. میگذارم حسابی بپزد. گاهی با ته چنگال لهشان میکنم که شبیه یک سس شود. میتوانید گوجه را رنده کنید اما اگر کمی بافتش بماند، خوشمزهتر است. تابستان دو سال بعدش، قلبمان دیگر درد نمیکرد. حداقل نه آنطور. هردو توی یک ساختمان کارگاه داشتیم، من پایین و او بالا. گاهی کته گوجه پارتی میگرفتیم. توی آشپزخانهای که فقط یک نفر جا میشد، نوبتی میرفتیم و میآمدیم. سه پیمانه برنج و یک دیگ گوجه، کافی برای چهار نفر که ما دیگر واقعا چهار نفر بودیم. بعدش حتما سیگار میکشیدیم اما نه شبیه دو سال قبل. تک نخی که خریده بودیم و احتمالا تا سه روز بعد هم دوباره نمیخریدیم. چند بار دیگر با چنگال یا یک کف گیر، گوجهها را له میکنم و وقتی هنوز آب دارد، برنج را اضافه میکنم. شعلهاش باید متوسط باشد تا نرم شود. من طوری دوست دارم که آبدار بماند. شبیه کیک خیس. همانطور که میپزد سالاد شیرازی درست میکنم که خیلی هم شیرازی نیست. هر اندازهای که دوست دارید خرد کنید. هرچه ریزتر بهتر. غرقاب در آبغوره. دلم برای آن روزها تنگ نمیشود؛ نه تابستان شش سال پیش و نه تابستان دو سال قبلاش. من آدم نوستالژیکی نیستم. دوست دارم خاطرات و زخمهایش را بریزم توی یک کیسه و شب ساعت ده بگذارم دم در. اما خب چه میشود کرد آدم بدون خاطره و یک مشت زخم چه دارد؟ خیال میکنم برخلاف تصورم، من هم هنوز به دیروز چسبیدهام. خیال میکنم یک تکه لیمو انداختهام توی گذشتهام، نمیدانم چرا کهنه نمیشود، چرا دور ریختنی نمیشود...
без подписи
без подписи
In fourteen months I've only smiled once and I didn't do it consciously @IReallyHopeSoTwo
باب دیلن گاهی داستان کوتاه مینویسه جای ترانه:) پیت سیگر میگه یهبار خوانندههای جوون فولک رو جمع کرده بودیم تازهکارارو یعنی و اینا قرار بود اجرا کنن. گفتم آقا هر کدوم سه تا آهنگ سهچهار دیقهای بخونین. یکی اون عقبا دستشو بلند کرد گفت من چهکار کنم که فقط یکی از آهنگام یازده دیقهست! دیلن بود:)) حالا این آهنگی رو هم که میذارم براتون همینطوریه. البته یک نسخهی دیگهش معروفه اما من این اجراشو دوس دارم. تقریبا هر خطشو میشه برای یک روزی از زندگیتون انتخاب کنین و بگین عه این چقدر شبیه منه! پاراگراف اولشو مثلا الان همه میتونیم باش همذاتپنداری کنیم. یا اصلا با کلش! چه میدونم:
آشپزینامه- شمارهی یک به تاریخ ۰۵/۰۴/۳۰ غذای امروز: کباب تابهای گاهی مجبورم آشپزی کنم و گاهی دوست دارم که آشپزی کنم. امروز ترکیبی از هردو بود. معمولا تا کمی دور خودم تاب نخورم، الکی چندین بار در یخچال را باز و بسته نکنم، به تهماندهی غذای دیروز نگاه نکنم، نمیتوانم تصمیم بگیرم این بار غذا چه داریم. یک بسته گوشت چرخ شده میگذارم توی یک سینی تا یخش باز شود. هنوز هم نمیدانم ناهار چه داریم. اما چه اهمیتی دارد؟ برمیگردم به کارهایم تا زمان روی یخ اثر بگذارد. مثل تاثیرش روی هرچیز دیگری؛ یک قلب شکسته، یک زخم کوچک روی دست و رنگ موها. به یک ایمیل خوب جواب میدهم، یک ایمیل بد بیآنکه منتظرش باشم میآید. میخوانم، یک چیزی توی دلم تکان میخورد، میلرزد، میافتد، میشکند. دست میکنم توی حفرهی دلم و همه را برمیگردانم سرجایش؛ به همان سرعت. صفحهی ایمیل را میبندم و سعی میکنم فراموشاش کنم. کمی دیگر کارها را پیش میبرم؛ از کارها منظور بیشتر پایان نامهی ارشد است و کار کوچک خودم. چند سوال درمورد هردو از چتجیپیتی میپرسم، مثل همیشه کمی بیراه جواب میدهد و کمی نه. کباب تابهای! این را یک صدا توی سرم میگوید. برمیگردم توی آشپزخانه سراغ گوشتی که احتمالا بیشتر یخاش باز شده است. لپتاپ را هم میبرم تا حین آشپزی کمی فیلم ببینم. یک فیلم آسیایی که باید امروز میدیدم. گوشت را میریزم توی یک کاسه و با چنگال فشارش میدهم تا کامل از هم باز شوند ابزار مورد علاقهم در آشپزخانه چنگال است؛ با آن میشود همه کار کرد، غذا خورد، چیزی را له کرد، با دندانههایش یا با سطح پهناش، بسته به اینکه بخواهی یک موز له کنی یا گوشتها را از هم جدا کنی. کمی آرد، زردچوبه، ادویهی گوشت، پودرسیر، پاپریکا، فلفل و نمک به گوشت میزنم راستش همه چیز چشمی است و نمیدانم از هرکدام چقدر، قرار هم نیست بگویم چون این یک آموزش آشپزی نیست. یک پیاز هم رنده میکنم و بعد با دست همهچیز را باهم مخلوط میکنم. فیلم نمیدانم چینی است یا ژاپنی یا چه، هرچه هست اگر یک لحظه هم زیرنویساش را نخوانم از دستش دادهم. چندبار از دست میدهمش، چشم میچرخانم روی کاسه و به دستهایم نگاه میکنم که ورز میدهد، از دست میدهم، سر میگردانم سمت فیلم و با دست تمیزم چند ثانیه عقب میزنم. زیر ماهیتابه را روشن میکنم، از دست میدهم، عقب میزنم. گوشتها را شبیه کتلت میچینم آن تو، از دست میدهم، عقب میزنم. مرد برای زن آبجو ریخته، یک جورهایی معذباند و انگار نمیدانند چه بگویند به هم. خوشم میآید. از جلز ولز گوشت توی روغن هم خوشم میآید. برق رفته. پای گاز داغ میکنم، هر ازگاهی در یخچال را باز میکنم و دست یا سر یا کمرم را کمی داخل میبرم. افاقه نمیکند. از دست میدهم؛ کمی از فیلم، کمی از جلز ولز. به اندازهی امروز از قبل برنج مانده. همان را میگذارم گرم شود. بعد مینشینم روی تک صندلی آشپزخانه تا گوشتها بپزند، برنج گرم شود و برق بیاید. کمی بیشتر از فیلم میبینم. مرد در همان معذبی به زن میگوید بعد از این کارش بروند سفر. زن میگوید لازم نیست. ناراحت نیست اما زیادی عاشق یا مشتاق هم نیست. وقتی آبجو میخورند به مرد نگاه نمیکند. بلند میشوم تا گوشتهای توی ماهیتابه را برگردانم. برمیگردانم. از دست میدهم. میزنم عقب. مرد اسم چند شهر را میگوید و زن میگوید چقدر بیربط به هم! فیلم را پاز میکنم گوشتها را برمیدارم، گوجهها را که پای فیلم خرد کردهام میریزم توی ماهیتابه. جلز ولز. توی غذا از گوجهی بدون پوست خوشم میآید، الا این یکی غذا! نمیدانم چرا، با آنکه حین خوردن حتما جدایش میکنم! عجیب است نه؟ شاید هم نیست نمیدانم. زیادی گرم است، کلافهام؛ پای شعلههای خیلی داغتر از همیشهی گاز، در یک روز خیلی داغتر از همیشهی تابستانهای شیراز، شرشر عرق میریزم و اشتهایم را از دست میدهم. غذا حاضر است. با لپتاپ از آشپزخانه بیرون میآیم و ادامهی فیلم را میبینم تا برق بیاید. غذا میخورم. حالا که این را مینویسم یادم میآید لیمو را فراموش کردم. اشکالی ندارد. آدم مدام چیزی را از دست میدهد؛ یک معشوقه، یک لیموی سبز تازهی قاچ شده، یک لحظه از یک فیلم... اما خب چه میشود کرد؟ زن توی فیلم اگر برای سفر برود اوکیناوا، هوکایدو را از دست میدهد و برعکس. در هر صورت ملالی نیست، نه برای من و نه برای او. هرچه باداباد.
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
I will hold my hand up high La la la la la la la Leave its print upon the skies 🌝
без подписи
عاشق کتابهایی که هستم که از همون اول من رو جادو میکنن. خیلی کم پیش میاد در ادامه ناامید بشم. ولی خب اگه بشم هم مهم نیست؛ اون جادو از یادم نمیره. ✨
без подписи
без подписи