tgindex
برکنار
@barkenaarКнигиперсидский

در حاشیهٔ سخن

Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
30
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
270
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
558
30 постов
Вовлечённость
206,7%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 30
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
90
1/48двое суток
103
1/72трое суток
111

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • سوگ ایرج دلم نیامد از ایرج (حسین خواجه‌امیری) یادی نکنم. امروز از جهان رخت بربست. شاید نسل جوان او را چندان نشناسد، اما ما، مایی که -به قول هدایت- چند خشتک بیشتر از شما پاره کرده‌ایم، با آواز این مرد گاهی دلمان می‌تپد و فیلمان یاد هندوستان می‌کند. خوبی میان‌سالی این است که می‌دانی آدمی آهی‌ست و دمی، و زندگی ناپایداریِ لجوجانه‌ای بیش نیست، پس رنج فرازوفرودهای پیشین را بر خود هموار نمی‌کنی؛ جهان را چنین است ساز و نهاد... یاد درگذشتگان این سال پر از مرگ گرامی باد. یاد مادرم، یاد پوریا گلواری و نیز یاد هزاران کشتهٔ بی‌فریادرس در خیابان‌ها. #سوگ_ایرج

  • 🔷افغان کیست و افغانستان کجاست؟ (نگاهی به واژه‌های افغان و افغانستان در ادب فارسی) 📄 عباس سلیمی آنگیل 🔻 واژه‌ی «افغان» و واژه‌های پیونددار با آن در شعر شاعران پیش از روزگار غزنویان دیده نمی‌شوند. 🔻واژه‌ی «افغانستان»، در معنای جاینامی در هندوستان (پاکستان امروزی)، دست‌کم در متن‌های سده‌ی هشتم هجری شاهد و نمونه دارد و ممکن است به پیش از سده‌ی هشتم هم برگردد، اما «افغانستان» در معنای امروزی، عمری کوتاه دارد. نه فقط سیستان و هرات و بلخ و بامیان و کابل و پنجشیر و... افغانستان نبودند، که حتی قندهار پشتون‌نشین هم افغانستان نامیده نمی‌شد. جاگیری و پاگیری استعمار بریتانیا در هندوستان بود که این آشفتگی‌ها را پدید آورد. 🔻واژه‌ی «افغان» بیشتر در آفریده‌های شاعران و نویسندگانی پدیدار شده است که «یا در روزگار غزنویان زیسته‌اند یا اگر در دوره‌های پس‌تر زندگی کرده‌اند، بی‌گمان با جغرافیای هندوستان و پیرامونش پیوندی داشته‌اند.» 👈 «افغان کیست و افغانستان کجاست؟» را در «اینجا» بخوانید. پارسی‌انجمن 🔻 @Parsi_anjoman

  • با دوست حقوق‌دانی گفت‌گو می‌کردم دربارهٔ این سهم ۵۰ درصدی ایران در دریای کاسپی که سال ۱۳۹۷ به ۲۰ درصد کاهش یافت. پرسیدم: آیا چاره‌ای نبود که آن ۵۰ درصد حفظ شود؟ پاسخی شنیدنی داد: وقتی بریتانیا در بیخ گوش آرژانتین و اسپانیا جزیره دارد و صدها جای دیگر هم، پس نمی‌شود گفت: «چاره‌ای نبود.» دیگر اینکه به این گفت‌گوی صفراف روسی ارجاع داد. شگفت‌انگیز است! ایران در آن سال به پهنای استان اصفهان زمین از دست داد که سرشار از نفت و گاز است. اکنون هم آقای پزشکیان برای واگذاری امتیازاتی دیگر لایحه‌ای یک‌فوریتی به مجلس داده است؛ یعنی عجله هم دارد! از همان دست عجله‌ای که برای وادادن در قفقاز داشت و پس از عقب‌نشینی از منافع ملی ایران و پذیرفتن گذرگاه سیونیک، با کمال گستاخی گفت: «قوم و خویشمان هستند!» یاد خلخالی به‌خیر‌. دست‌کم فقط به دگرگشت نام خلیج فارس به خلیج اسلامی پافشاری می‌کرد؛ عقلش به فروش سهم ایران به قوم و خویش و بستگانش نمی‌رسید!

  • 🔷 خوره‌ای به نام طالب 🔻گروه طالب در افغانستان در پیِ ریشه‌کن کردن زبان پارسی و تاراندنِ زوریِ پارسی‌زبانان است. شگفت آنکه سرانِ ایران و ماهانه‌بگیرانی که از خوانِ این زبان روزی می‌خورند، در برابر این بیداد خاموش مانده‌اند. نباید گذاشت سرنوشتِ تلخی که بر زبان پارسی در سمرقند و بخارا رفت، در کابل و هرات دوباره شود. 👈 یادداشت «خوره‌ای به نام طالب» نوشته‌ی عباس سلیمی آنگیل را در «اینجا» بخوانید. پارسی‌انجمن 🔻 @Parsi_anjoman

  • زبانی که اندر سرش مغز نیست اگر دُرّ بارد، همان نغز نیست با این بیت شاهنامه هم‌داستانم. هنر زبانی (واژگانی) خطرناک‌ترین گونهٔ هنر است؛ چون می‌تواند نقش چماق و تفنگ و شمشیر و اسید و.... را هم بازی کند و یا اینکه حقیقت را به‌زیبایی، گرم و گیرا، بپوشاند. در این پاسخی که عبدالکریم سروش به موسی غنی‌نژاد داده است، نه استدلال هست و نه خردورزی. آقای سروش، چنان‌که از او می‌سزد، یک مشت ناسزا را زیبا گفته است. این حرف‌ها با دشنام لات‌ولوت‌ها همگن و همسان است. هر دو آهنگ ترساندن و ارعاب دارند، اما نکتهٔ غم‌انگیز ماجرا، آنجایی است که سروش غنی‌نژاد را تهدید می‌کند که راه‌های دیگری هم برای بستن دهانش دارد! شگفتا! چه راه‌هایی؟! سروش استاد عوض کردن زمین بازی است. گویی غنی‌نژاد در دادگاه «تفتیش عقاید» شریعتی را مرتد خوانده و خودش هم رئیس دادگاه بوده! این‌ها سفسطه نام دارد. ملک‌الشعرا بهار به وحید دستگردی گفته بود: چاک بادا حنجرت ای بوم ناخوش‌زمزمه خاک بادا بر سرت، ای شوم کافرماجرا حالا که قرار است پاسخ‌ها فقط شاعرانه باشد و فن سخنوری جای نیروی اندیشه را بگیرد، این بیت هم پیشکش آقای سروش واژه‌باره!

  • شب‌خانه فرهنگستان برای «دارالعجزه» (poorhouse) واژهٔ «نوانخانه» را ساخت. واژهٔ بدی نیست، اما این پرسش پیش می‌آید که مردم این سرزمین در این چند هزاره، آیا چنین جایی نداشته‌اند؟ آیا گرسنگان و درراه‌ماندگان و... را رها می‌کردند؟ اگر پاسخ نه است، چه واژه یا واژه‌هایی برایش به کار می‌بردند؟ یکی از این واژه‌ها برای چنین مکان‌هایی «شب‌خانه» است: بنا کرد و نان داد و لشکر نواخت شب از بهر درویش شب‌خانه ساخت (بوستان) در فرهنگ‌ها هم یکی از معناهای شب‌خانه همین معنی است: دارالفقرا. فرهنگستان می‌توانست این واژه را زنده کند و نکرد. #شب‌خانه #فرهنگستان

  • مشتی نمونهٔ خروار نیازی نیست که a یا an انگلیسی را همیشه به فارسی برگرداند. در بیشتر موردها باید نادیده‌اش گرفت. در اینجا، دو تصویر از برگردان سخنان روماریو را می‌بینیم. شاید هر دو رسانه متن را از جایی دیگر گرفته باشند، زیراکه دگرسانی‌شان تنها در یک حرف است، اما این یک حرف خودش یک جهان حرف دارد. در زبان فارسی، جملهٔ «... یک مایهٔ شرمساری بود» جملهٔ پرتی است. رسانه «ورزش سه»، پرببیننده‌ترین رسانهٔ ورزشی ایران، نوشته‌هایش هم مانند مهمانان و برنامه‌گردانانش پر از گیروگور است: شلخته و بی‌معنا. این رسانه همان اندازه که سخنگاه مدیران اختلاسگر و ایران‌ستیز شده است، پیش‌تر هم به این رفتارش اشاره کرده‌ایم (اینجا)، همان اندازه هم در نوشتن، شلنگ‌انداز و هردمبیل پیش می‌رود. در برابر این رسانه، رسانه‌ای چون «ورزش‌مدیا» قرار دارد. چنان‌که در تصویر می‌بینیم، این‌قدر برای خوانندهٔ خود ارزش قائل است که در پایان دستی به سروگوش متن بکشد و به نادرستی‌های آشکار سروسامان ببخشد. بنده به تجربه دریافته‌ام که رسانه‌های شلخته‌نویس و نادرست‌نویس با فساد پیوندی دارند. * تبدیل ژ نروژ به ز در تصویر، خطای هوشواره است، نه متن اصلی.

  • 🔷 دروغ تا کی؟ یاوه تا چند؟ آیا هر واژه‌ی فرهنگستان ۶۴ میلیون تومان آب خورده است؟   🔻عباس سلیمی آنگیل: ویدئویی در رسانه‌های همگانی دست‌به‌دست می‌شود که در آن دو کارشناس (بر من روشن نشد که در چه کاری شناسا هستند) گفت‌وگو می‌کنند و یکی‌شان می‌گوید: «هر واژه‌ی فرهنگستان ۶۴ میلیون تومان آب خورده است!» 🔻از فرهنگستان زبان و ادب فارسی خرده‌ها می‌توان گرفت، اما آنچه این کارشناس‌واره می‌گویند آشکارا نادرست است و جز یاوه نامی ندارد. بودجه‌ی فرهنگستان در سیزده کارگروه این نهاد هزینه می‌شود.   👈 این یادداشت را در تارنمای پارسی‌انجمن از «این جا» بخوانید. پارسی‌انجمن 🔻 @Parsi_anjoman

  • بازیکن تیم ملی فوتبال مصر با نماد فرعون‌ها در جام جهانی رخ می‌نماید و بازیکن تیم نروژ با نماد وایکینگ‌های راهزن و آدم‌کش! حالا اگر یکی از بازیکنان ایران با نمادی از فرهنگ روادارانه و هنر ایران باستان هویدا می‌شد، از محسن نامجو و صادق زیباکلام تا محمدمهدی اردبیلی و بیژن عبدالکریمی و دیگر بازماندگان مرحوم غلامحسین ساعدی و هم‌پالکی‌های کلبی‌مسلکشان با رمز «یا فاشیسم» و «وااسلاما» و «ایرونی‌بازی» خشتکش را درمی‌آوردند. مصری‌های مسلمان با فرعون‌های کافر سالی چند میلیون گردشگر جذب می‌کنند، اینجا هم صدها باستان‌شناس و فرهنگ‌دوست چند ماهی است که از شهرداری مرودشت خواهش می‌کنند تا به آثار. باستانی پیرامون این شهر آسیب ویرانگر نزند (یعنی اگر می‌زند، آسیبی بنیان‌کن نباشد)، اما شهردار محترم این شهر هنوز نپذیرفته و به نظر می‌رسد که دودل است! #ایران

  • نهاد ناآرام دریای مازندران همراه با مِهی انبوه و فشرده از پنجره به درون آمد. در آغاز، چهره و کالبدی نداشت، مِه‌آسا بود و گریزپا. آهسته‌آهسته سروشکل گرفت. چیزی میان جاندار و بی‌جان بود. دندان‌هایش نخستین اندامی بود که جان گرفت. آنگاه بینی و لب‌ها و چشم‌هایی که کیستی‌ای به او بخشیدند. «جانم؟ با کی کار داری؟» خشمش گرفت و چهره‌اش هویداتر شد. بی‌شباهت به محسن نامجو، خواننده و نوازنده، نبود. فریاد زد: «تو خیر سرت مثلاً آخرین انسانی هستی که روی زمین مانده و من ناگهان در می‌زنم. پس تو باید بترسی، نفهم!»* باورم نشد چنین پرت‌پلایی بشنوم. البته که هوای مه‌آلود مازندران کمی وهم‌آور است و بنده هم کم خیال‌پرداز نیستم، اما آنچه می‌دیدم خودِ حقیقت بود؛ نمی‌شد به حساب توهم و خیال‌پردازی گذاشتش. گفتم: «کوتاه بیا آقای نامجو! این‌همه آدم توی این شهر است، این‌همه شالیکار سرگرم نشا و کودپاشی هستند. من چه‌جوری، با چه منطقی، فکر کنم که آخرین آدم روی زمینم و تو داری در می‌زنی؟» تکه‌کاغذی از جیب بغل بیرون کشید و با همان لحن نامجوانه گفت: «من نامجو نیستم. نهاد ناآرام همین دریای مازندرانم، فرزند بخارم، برای دیو سپید گریسته‌ام، ماهیان را نوازش کرده‌ام و گوش‌ماهی‌ها فرزندان من‌اند!» «شگفتا! به هر روی، بنده نمی‌توانم خودم را جای آخرین نفری بگذارم که زنده مانده و تو داری در می‌زنی! مثل مور و ملخ آدم این دوروبر ریخته.» کمی چشم و چالش را مالید و انگار که تازه از خواب برخاسته باشد، گفت: «حق با شماست. به نظرم، هم زمان را اشتباه آمده‌ام و هم مکان را. باید به دریا برگردم و ده‌هزار سال دیگر از خواب برخیزم و در بزنم. آن‌هم نه اینجا، کمی آن‌ورتر، نزدیک رامسر.» دلم طاقت نیاورد، پرسیدم: «چرا این‌قدر شبیه نامجو هستی، ای نهاد آب‌های خروشان!» برای نخستین بار لبخندی زد: «چون او هم زمان و مکانش را گم کرده. بر پایهٔ نوامیس الهی، هرکس زمان و مکانش را گم کند، چنین شخصیتی می‌یابد. در اصل، این وظیفهٔ نامجو بود که به خانهٔ آخرین بازمانده برود و در بزند، اما نپذیرفت و به این بهانه که آخرزمان خیلی دیر است، این روزها به هر دری می‌زند!» این را گفت و می‌رفت که در هوا پراکنده شود. فرصت را غنیمت شمرده و پرسیدم: «آیا کس دیگری هم می‌شناسی که زمان و مکانش را گم کرده باشد؟»  چشمکی زد و فرمود: «خودت اینجا چه غلطی می‌کنی؟ آن‌هم در این زمان؟» هنوز جمله‌اش به پایان نرسیده بود که چون دود، رقصان در هوا رفت و پخش شد. پنجره را بستم. حالا مانده‌ام که این چه تجربه‌ای بود. به قول حوزویان، رؤیای صادق بود یا کاذب؟ * داستانک «آخرین انسان روی زمین تنها در اتاقش نشسته بود که در زدند» به چندین نویسنده نسبت داده شده. چالوس، نخستین تابستانِ پس از دی‌ماه.

  • دربارهٔ کربلایی علی‌اکبر صالحی و بنیاد ایران‌شناسی روزی که علی‌اکبر صالحی با آن نگاه ایدئولوژیکش به ایران بر صندلی ریاست بنیاد ایران‌شناسی نشست، بسیاری اعتراض کردند، چراکه می‌دانستند این بنیاد دچار آسیبی ویرانگر خواهد شد. اکنون خبر رسیده که ایشان می‌خواهد رشتهٔ ایران‌شناسی را منحل کند. البته که پیش‌بینی‌پذیر بود این رفتار. در اوایل دههٔ هفتاد خورشیدی، علی‌اکبر صالحی رئیس دانشگاه شریف بود. مجلهٔ دانشمند در این سال گفت‌وگویی با او کرد و ایشان سخنانی از جنس سخنان پورپیرار دربارهٔ ایران بر زبان راند. در آن روزگار که انتقاد از یاوه‌های ایران‌ستیزانه پرهزینه بود، زنده‌یاد مرتضی ثاقب‌فر در همان مجله پاسخی تیزبینانه به او داد. این پاسخ در اینجا ببینید. سودمند است. #علی‌اکبر_صالحی #بنیاد_ایران‌شناسی

  • در این سال‌ها، افزون بر فرهنگستان و برخی اندیشمندان بنام، گروه‌های دیگر هم به واژه‌سازی روی آورده‌اند. https://parsianjoman.org/10839/

  • این خون نخسبد... بسی خون کرده‌اند اهل ملامت ولی این خون نخسبد تا قیامت هر آن خونی که بر روی زمانه‌ست برفت از چشم و این خون جاودانه‌ست این بیت‌ها به عطار نیشابوری نسبت داده شده، اما بی‌گمان از او نیست. هرچه هست، آن کشتگان بی‌فریادرس، آن تیرخلاص‌خوردگان دی‌ماهی را می‌برازد. اکنون که سایهٔ جنگ، هرچند شاید گذرا، از سر ایران دور شده، بایسته است بر کشتارهای این یک دههٔ واپسین، پرتو بیشتری بیفکنیم: ببینیمشان و زمینه‌های شکل‌گیری‌شان را بکاویم و بکوشیم دوباره دچارشان نشویم؛ همان‌گونه که روس‌ها دربارهٔ گولاگ (اردوگاه‌های کار اجباری در نظام کمونیستی شوروی) نوشتند و بسیار نوشتند. چه شد که حکومت اسلامی از دی‌ماه ۱۳۹۶ تا دی‌ماه ۱۴۰۴، فقط در هشت سال، چهار بار معترضان را با کشتار فله‌ای آرام کرد؟ (اصطلاح کشتار فله‌ای را مصطفی تاج‌زاده برای دی‌ماه ۱۴۰۴ به کار برد.) چه انگیزه‌ای آتش‌به‌اختیاران را واداشت که در بیمارستان‌ها به جوانان زخمی این سرزمین تیر خلاص بزنند؟ (حتی در جنگ میان کشورها هم کشتار اسیران و زخمی‌ها جنایت جنگی به شمار می‌رود و کمتر رخ می‌دهد.) این‌ها باید پرسش‌های هرروزهٔ ما باشد، مسئلهٔ روشنفکران ما باشد و البته نیست. خلسه در هزارتوی پساساختارگرایی و پسامدرنیسم جای اندیشیدن را گرفته است. ما ناچاریم به رنج‌هایمان بیندیشیم و برایشان چاره‌ای بجوییم. #دی_۱۳۹۶ #دی_۱۴۰۴ #کشتار_فله‌ای

  • مرگ پوریا در قطعی اینترنت پس از چند ماه توانستم اینترنت ناچیزی، با ده‌ها برابر بهای واقعی آن، دست‌وپا کنم. این هم گونه‌ای از زندگی‌ست دیگر! دست‌کم، نامش را زندگی گذاشته‌اند. میان این‌همه رنجی که بر ما باریده، مرگ ناگهانی پوریا گلواری حادثه‌ای دیگر است! پوریا سال‌ها زحمت کشید، در بهترین مدرسه‌ها و دانشگاه‌های ایران، با کوشش و توان خود، دانش آموخت و در آمریکا دکترایش را گرفت، اما خیلی زود، زودتر از زود، چشم از جهان فروبست. جهانی که هر روزش بیشتر از دیروز درخور رجاله‌ها می‌شود. داغ پوریا با این واژه‌ها تسکین نمی‌یابد. شرح این هجران و این خون جگر/ این زمان بگذار تا وقت دگر! دیگر آنکه شاید شما هم آن حکایت پرآوازه را شنیده‌اید که دو زن ادعای مادری کودکی را کردند و قاضی فرمان داد تا کودک را دونیم کنند و هر مادر نیمی را بردارد و آن‌که مادر واقعی بود، از حق خود صرف‌نظر کرد تا کودک زنده بماند و... حالا حکایت ایران و مدعیانش است. ایران مال شما، ای نامادری‌ها. دیگر عرضی نیست. #پوریا_گلواری #ایران

  • تلگراف‌های آخرین ولیعهد قاجار به پدرش بخشی از تاریخ معاصر ما پنهان است. آگاهانه هم پنهان شده. از آنجا که راویان تاریخ معاصر ایران بیشترشان گرایش کمونیستی داشته‌اند، آن بخش از اسنادی را که روایت کلی‌شان را مخدوش می‌کرده است نادیده گرفته‌اند. یکی از این اسناد تلگراف‌های آخرین ولیعهد قاجار در سال ۱۳۰۳ به پدرش احمدشاه است. جان‌مایهٔ شماری از این تلگراف‌ها این است که چگونه سردارسپه یا به گفتهٔ او رضاخان را از سر راه بردارند. در این میان، دفاع از شیخ خزعل (خطرناک‌ترین تجزیه‌طلب تاریخ معاصر ایران)، پول گرفتن آقای مدرس و اطرافیانشان از احمدشاه و دسیسه کردن با دولت‌های بیگانه برای برانداختن رئیس‌الوزرا (سردار سپه)، ولو به قیمت تجزیهٔ کشور، دیده می‌شود. تنها جایی که این اسناد را دیده‌ام در سفرنامهٔ خوزستان رضاشاه است (با پیش‌گفتار داریوش همایون). البته شاید دیگرانی هم گوشه‌کنار به این تلگراف‌ها اشاره کرده باشند و من بی‌خبر باشم. هرچه هست، از آن دست اسناد و اخباری نیست که همگان ازش آگاه باشند و در چشم باشد. تاریخ است دیگر! از آیت‌الله مدرس در آشوب شیخ خزعل جز خطا، اگر نگوییم خیانت، دیده نشد و اگر او و دوستانش (دربار قاجار و اقلیت مجلس پنجم) کامیاب می‌شدند، خوزستان برای همیشه از دست رفته بود. (عصر تجزیهٔ کشورها بود و عثمانی هزارتکه شده بود.) با وجود این، مدرس قهرمان است و تندیسش در میدان بهارستان تهران، روبه‌روی مجلس، استوار ایستاده و رضاشاهی که خوزستان را از چنگال بریتانیا و شیخ خزعل بیرون کشید و شر هزاران خان و راهزن و گردنه‌بگیر و رعیت‌کُش را برای همیشه از سر مردم ایران کم کرد شد مزدور انگلیس! تاریخ است دیگر! #رضا_شاه #مدرس #شیخ_خزعل

  • 19 февр.3 17849

    نعمت جنگ پرسش: ارتش تا بن دندان مسلح آمریکا در پشت مرزهای ایران چه می‌کند؟ پاسخ عوام‌فریبانه این است که گروهی از معترضان از ترامپ خواستند حمله کند و ترامپ هم گفت: «باشد! آمدم!!» بی‌گمان، اگر جنگی دربگیرد، مسئولیتش با آنانی است که دهه‌هاست برای جنگ له‌له می‌زنند و جنگ را نعمت دانسته‌اند. مسئولیت دور کردن جنگ از سر مردم هم با دولتمردان کنونی ایران است که در همان آغاز کار خود، سیاستی به‌وارونهٔ بایایی‌ها و ضرورت‌های جغرافیای سیاسی ایران در پیش گرفتند. مردم ایران بارها فریاد زدند که نمی‌خواهند درگیر جنگ اعراب و اسرائیل شوند و خیلی چیزهای دیگر را هم نمی‌خواهند، اما گوش شنوایی نبود. آری، در جهانی که هرکس خرده‌نیرویی داشته باشد مخالفان خود را قتل‌عام می‌کند، دولتمردان ج.ا نمی‌بایست ایران را به نماد آمریکاستیزی در جهان تبدیل می‌کردند و این‌گونه بی‌محابا مردم ایران را در معرض خطر حملهٔ نیرومندترین ارتش تاریخ بشریت قرار دهند. اگر جنگی دربگیرد، شما مردم ایران قربانی هستید نه مقصر. بر دیو دروغ و خشک‌سالی‌ نفرین باد. ما باید پیوسته از هرکه مسئولیتی داشته است بپرسیم: «با ایران ما چه کردید؟» #ایران

  • 15 февр.1 07638

    اندر شناخت آتشفشان دی‌ماه آخرین سنگر کاهنان، مفتیان، شیخان، کشیشان و باقی سرپرستان و متولّیان امور دینی، عرصهٔ مرگ و مسائل پیونددار با جهان مردگان است. حتی در اروپا و آمریکا هم هنوز کلیسا با کفن‌ودفن و امور اموات در پیوند است. جایی که آدمی با نیستی و فنا رویارو می‌شود، جایی که با پرسش‌های بنیادین روبه‌رو می‌گردد، در چنین زمان و مکانی، زمینه برای میدان‌داری مردان دینی فراهم می‌شود تا تودهٔ مردم را با آیین‌ها و خواندن متن‌های مذهبی آرام کنند و معناآفرین باشند. جنبش دی‌ماه زمین‌لرزه‌ای در فرهنگ ایرانی است. این جنبش را فقط سیاسی نبینید. چرخشگاهی‌ست تا همیشه. بیشتر مردم ایران چنان دگرگون شده‌اند که نه تنها مردان دینی را به آیین‌های سوگشان راه نمی‌دهند، که در برخی از خاک‌سپاری‌های اخیر هیچ نشانه‌ای از دین و مذهب رسمی هم دیده نشده و شاهنامه‌خوانی و رقص عزا و... جای کنش‌های دینی را گرفته است. وقتی روحانیت جهان مردگان را هم از دست بدهد، یعنی دگرگونی‌ها بنیادی‌تر از آن است که به نظر می‌رسد. امیدوارم این نوزایی فرهنگی به آسایش و آرامش بینجامد و ایران به دو صفتِ آباد و آزاد بلندآوازه گردد. ایدون باد. #دی_۱۴۰۴

  • آن‌که زیر شکنجه به جرم نکرده اعتراف می‌کند، بهتر از هر فیلسوفی وجود شرّ تنیده در هستی را درمی‌یابد؛ فهمی کامل تا مرز استخوان! و گفت: «خداوند همه‌جا هست، جز جایی که باید باشد!» نیز مولانا در کونیا (همان «قونیه» است در لهجهٔ ایرانی‌های مقیم ترکیه) فرمود: بنمای رخ که خار مغیلانم آرزوست بگشای لب که فحش فراوانم آرزوست عمری به هرزه رفت و نخوردیم مال وقف آن جایگاه پیر جمارانم آرزوست ای نرگدای زشت، برون آ دمی ز خویش  چنگال و شاخ و پنجه و دندانم آرزوست دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر شیخی چنین به گرد بیابانم آرزوست زین همرهان جامع و مانع دلم گرفت رقص جمیله، عشوهٔ مرجانم آرزوست یک دست جام باده و یک دست زلف یار دستی دگر به سینه و پستانم آرزوست ای شَرزه‌مارهای لَزِج، زنده‌خوارها   از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست تا بِفسُرَد به سینهٔ من آتشینه‌کین بر باغتان هجوم زمستانم آرزوست ای قاتلانِ جاهلِ آتش‌به‌اختیار از چنگتان رهایی ایرانم آرزوست

  • چرا چپ غربی کشتار مردم ایران را نادیده می‌گیرد؟ پاسخ: جلوگیری از فروپاشی روایتشان. به این معنی: چپ‌ها جهان را در دو گروه می‌بینند (مانند باقی دین‌داران): یک‌سو آمریکا و اسرائیل و پیرامونیانشان و دیگرسو فلسطین و حامیانش. در این میان، هرکاری که گروه نخست بکند نادرست و کاری که گروه دوم بکند درست است. از نظر چپ غربی، چون جمهوری اسلامی در برابر آمریکا ایستاده است، دیگر مهم نیست چگونه حکومت می‌کند. نظر شهروندان جهان‌سومی برای چپ دانشگاهی غربی چه اهمیتی دارد؟ اینان پیش‌تر هم قتل‌عام‌های استالین و قذافی و صدام و خاندان اسد و... را لاپوشانی کرده بودند. در اینجا، این خانم این‌قدر تفکر انتقادی ندارد تا از خودش بپرسد: مجاهدین خلق و تجزیه‌طلبان کُرد چرا به تجمعات دولتی حمله نمی‌کنند؟ چرا مخالفان ج.ا را می‌کشند؟ اری، اگر «واقعیت» با آموزه‌های دینی همخوانی نداشته باشد، مشکل از واقعیت است، نه ذهن‌های جادو شدهٔ مؤمنان. فرقی هم ندارد چه دینی باشد. هر دینی داستانش به همین‌جا می‌رسد. کلیسا سال‌ها با دانشمندان درافتاد و واقیعت را ندید. ایمان کور به هر دینی همین پیامد را دارد: آنکه باید خودش را تغییر دهد واقعیت است.

  • اَستَرانِگی یکی بود، یکی نبود. چند سر حیوان دست‌آموز، دور از جان شما، در راهی خوش و خرم پیش می‌رفتند، این گلهٔ ناهمگون شامل قاطری زیرک، خری بردبار، گاوی بی‌خیال و شتری قانع بود. در سکوت پیش می‌رفتند که به یک دوراهی رسیدند: یکی از راه‌ها کم‌وبیش هموار و پهن بود و تا دوردست‌ها هویدا. چاله‌چوله‌هایی هم داشت. اما راه دیگر کوره‌راه بود و از همان آغاز پرپیچ‌وخم. خر چنان‌که اقتضای طبیعت بی‌شیله‌پیلهٔ اوست، راه هموار را در پیش گرفت و گاو هم به عادت همیشگی دنبال خر به راه افتاد. شتر گردن افراشته بود و دوردست را می‌نگریست. او هم به همان نتیجهٔ خردمندانه‌ای رسید که خر و گاو رسیده بودند، اما قاطر نتوانست آن وضع را بربتابد. رو به شتر کرد و گفت: «به انتخاب خر و گاو نمی‌شود اعتماد کرد. اگر پیچ‌وخمی در راه باشد چه؟» شتر قدری تأمل کرد و آنگاه گفت: «قاطر خان! تا جایی که عقل من قد می‌دهد، راه درست همین است که خر و گاو دارند می‌روند. هم هموار است و هم تا فرسنگ‌ها معلوم است. نه گردنه‌ای، نه پشته‌ای، نه پیچ تندی!» قاطر گفت: «راه باز و جاده دراز! شتر دست‌کمی از گاو و خر ندارد. اما من استرم و یابو دایی من است!* من که نمی‌توانم عقلم را دست خر و گاو و شتر بدهم. این راه الان هموار است، اگر فرسنگ‌ها بعد ناهموار شد چه؟ تاریخ چه قضاوتی دربارهٔ ما خواهد کرد؟» شتر با گفتن «صلاح مملکت خویش خسروان دانند» راه افتاد که برود، اما به حرمت نان و نمکی که با قاطر خورده بود ایستاد و آخرین سعی‌اش را به کار بست: «جناب استر، حق با شماست. ممکن است در ادامهٔ این راه گیروگرفتی هم پیش بیاید، اما مشکل راهی که شما می‌خواهید بروید این است که از هم‌اکنون پیچ‌وخم‌های بسیارش را می‌شود دید. خرد حکم می‌کند از راهی که خر و گاو رفتند ما هم برویم. ما چه‌کار به خر و گاو داریم! راه خودمان را می‌رویم و نان خودمان را می‌خوریم.» و آنگاه با عشوه‌ای شتری و لبخندی چارپایانه ادامه داد: «حالا بماند که همگی حیوانیم و شما هم قاطری بیش نیستی، قاطرخان!» قاطر که رگ مخالف‌خوانی‌اش گل کرده بود گفت: «من از راه خررو نخواهم رفت، حتی اگر راه درست باشد! رفتن از این راه یعنی پذیرش ابتذال! یعنی پذیرش راهی که افزون بر خر و گاو، انتخاب بز و گوسفند و غاز و بوقلمون هم هست. می‌فهمی؟!» قاطر این را گفت و سُم در راه ناهموار گذاشت. راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین‌گفتار چنین نقل می‌کنند که اکنون سال‌ها از آن روز گذشته و جناب استر هنوز به مقصد نرسیده است! شاعر می‌فرماید: گاوان و خران به راه هموار قاطر نشوند و اُشترآزار دو نکته: ۱. استر یا قاطر نزد چارواداران نوری و الواردزدان کجوری (قاچاقچیان چوب و الوار) حیوان باهوشی به حساب می‌آمد! استر گونه‌ای نازاست. هیچ قاطری بچه‌دار نمی‌شود. این موجود حاصل جفت‌گیری مادیان با خر نر است. ضرب‌المثل «یابو دایی من است» از اینجا می‌آید. ۲. نشانگان یا سندروم اَستَرانِگی کم‌وبیش در وجود همه هست؛ برخی بیشتر و برخی کمتر. #استر