کانال کتاب و کتابخوانی
описание
📖✏ این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Лучшие посты
за три месяцаنهصد مدرسه ای که به دو تارِ او بند بود 🌱 بهروز شعیبی به یاد زنده یاد عثمان محمدپرست نوشت: «شبی خدمت استاد عثمانمحمدپرست رفتیم. شبی بهیاد ماندنی پر از حرفهای خوب،حرفهایی که برایم درس بود… . گفتند تمام عمر علیرغم نامبزرگی که در موسیقی داشتند، حرفه و درآمدشان از زمین کشاورزی بود. گفتند من عثمان محمددوست هستم و محمدص خودش خداپرست بود. بزرگترین خوشحالی و خوشنودی برایشان ساختن مدارس برای کودکان این سرزمین بود.» 🔸 جمله آخر برایم خیلی جالب بود. 🌱 دیدم که امیر شهلا هم در همین خصوص نوشته: «عثمانِسُنّی، ازسال۱۳۶۲، در کنار مجتبی کاشانیِ شیعه و نیکول فریدنیِ مسیحی، سنگبنایِ جامعهیاوری را نهادند. خیریّهای که برای بچّههای مناطقِ محرومِ جنوب خراسان، مدرسه میساخت. عثمان، روستاهای بیآبوعلفی که خیلیهایشان حتّی، تویِ نقشهی جغرافیا نبودند را پیدا میکرد، نیکول با دوربیناش، اوجِ نابهسامانی و عمقِ فاجعهی آنجاها را عکس میانداخت و کاشانی، دستِ خیّرین تهرانی را میگرفت و به آن بیغولهها میآورد. اینجا که میرسیدند، عثمان با دوتاری که برای گرهگشایی از کار مردم کوک بود و کاشانی با شعرهایی که بیتبیتشان، بندبندِ احساس آدمها را میلرزاند، آنچنان شولا و غوغایی بهپا میکردند که در هر بار رفتن و برگشتنشان، چند مدرسه و خوابگاه و حمام تعهّد میشد. عثمان که در همهی عمر، حتّی یکریال از دوتارش کاسبی نکرده، در این بازدیدها، برای خواندن و نواختناش شرط میگذاشت. او برای درآوردن صدای سازش، صِله میخواست و صِلهای کمتر از یکمدرسه یا کلاسدرس نمیپذیرفت. ماحصل آن قمارهایِعاشقانه، ۹۰۰ بنایآموزشی است. مجتبی و نیکول، سالهای۱۳۸۳و۱۳۸۶ سر بر بسترِ خاک گذاشتند و عثمان، تنها بازمانده از مثلثِیاوری شد. او حالا اگرچه ویلچرنشین شدهبود، امّا همچنان با دوتارش، ناممکنها را ممکن مینمود.» #عثمان_محمدپرست #یادبود #خیر_ماندگار
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
#پدرانه جوانی می گوید: با پدرم بحث کردم و صداها بالا رفت. از هم جداشدیم. شب به تخت خوابم رفتم به خدا قسم اندوه قلب و عقلم را فرا گرفته بود... مثل همیشه سرم را روی بالش گذاشتم. چون هر وقت غم ها زیاد می شوند با خواب از آنها می گریزم... روز بعد از دانشگاه بیرون آمدم و موبایلم را جلو در دانشگاه در آوردم و پیامی برای پدرم نوشتم تا به این وسیله از او دلجویی کنم. در آن نوشتم: شنیدم که کف پای انسان از پشت آن نرمتر و لطیف تر است. آیا پای شما به من اجازه می دهد که با لبم از درستی این ادعا مطمئن شوم؟ به خانه رسیدم و در را باز کردم. دیدم پدرم در سالن منتظر من هست و چشمانش اشکبار هست... پدرم گفت: اجازه نمی دهم که پایم را ببوسی ‼️ ولی این ادعا درست است و من شخصا بارها آن را انجام دادهام. وقتی کوچک بودی کف و پشت پای تو را می بوسیدم. اشک از چشمانم سرازیر شد... یک روز پدرتان از این دنیا می رود ... قبل از این که او را از دست دهید به او نزدیک شوید... اگر هم از دنیا رفته است یادش را گرامی دارید و بر او رحمت و درود بفرستید.❤️
без подписи
زندگی دفتری از تصویرهاست حتی ورقی با تصویری شاد و زیبا شوق ورق زدن این دفتر را به دستها شوق دیدنش را بر چشمها شوق خندیدنش را بر لب ها و عشق زندگی را بر قلب ها هدیه خواهد داد زیبا زندگی کن تا ورق ها در دفترت دیدنی تر خواندنی تر عاشقانه تر و به یاد ماندنی تر باشد !! از ما چیزی نمی ماند بر دنیا جز دفتری از خاطره ها !! #ع_دباغ
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
سطح سوم عشق دعا است. سومین انرژی عشق جهان عبادت است. وقتی عبادت می ڪنید بگذارید عبادت تان امری درونی وخود به خودی باشد. چیزهایی را بگویید ڪه دوست دارید. با خدا مانند دوستی خردمند صحبت ڪنید اجازه دهید خداوند به درونتان بیاید.!! تو آماده پذیرش می شوی و می گویی:"بیا" می گویی"منتظرت بودم و اڪنون خوشحالم ڪه بالاخره آمدی" همیشه خدا را با شادی بسیار پذیرا باش. "اوشو"
اگر از دیگران ثروتمند تر هستید میزتان را دراز تر بچینید، نه حصار و حفاظ منزلتان را!! متن نوشته شده در : «تابلویی در مرکز یادبود صلح کانادا»
без подписи
без подписи