واقعیتهایی درباره مغز
Статистикаدر این کانال سعی شده که خلاصه ای از عملکردهای مختلف مغز گذاشته شود.این پست ها از منابع موثقی گرفته شده اند. دکتر محمد انتظاری طاهر(نورولوژیست)
- Последний пост
- 6 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 266
- 1/48двое суток
- 304
- 1/72трое суток
- 328
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
https://academic.oup.com/scan/article/8/6/670/1611749?utm_source=chatgpt.com دیگری بخش دوم: خطمبنای گمشده پادشاه شازده کوچولو یک تناقض را آشکار میکند: او پیش از ورود مهمانش، تنها نبود؛ او در جهانی زندگی میکرد که هیچ «دیگری» در آن حضور نداشت.اما شاید این دو جمله یکی نباشند.تنها بودن، یک وضعیت فیزیکی است.بیدیگری بودن، یک وضعیت شناختی است و شاید مغز انسان برای دومی ساخته نشده است. در علوم اعصاب، ما معمولاً مغز را همچون یک سیستم مستقل تصور میکنیم؛ عضوی که اطلاعات جهان را دریافت میکند، تصمیم میگیرد و رفتار تولید میکند.اما Social Baseline Theory که توسط James Coan و David Sbarra مطرح شد، یک فرض بنیادی را به چالش میکشد: شاید «حالت پایه» مغز انسان، استقلال کامل نیست.شاید حالت پایه، وابستگی متقابل است و مغز، جهان را از ابتدا با حضور دیگران مدل میکند. برای درک این ایده، تصور کنید فردی را که در یک جنگل تاریک تنها راه میرود.اکنون همان فرد را تصور کنید که همان مسیر را کنار یک دوست قابل اعتماد طی میکند.جنگل تغییر نکرده است.درختها همان هستند. تاریکی همان است.اما چیزی در محاسبه مغز تغییر کرده است.تهدید کاهش یافته است.هزینه کمتر شده است.مسیر کوتاهتر احساس میشود.نه به این دلیل که دوست او چراغی در دست دارد؛ بلکه چون مغز، حضور او را بهعنوان یک منبع محاسباتی وارد معادله کرده است. این همان چیزی است که SBT پیشنهاد میکند:دیگری برای مغز شبیه یک «منبع خارجی» نیست.بلکه در شرایط خاص، بخشی از سیستم تنظیمی خود ماست.مانند عضلهای که بار را تقسیم میکند.مانند باتری اضافی که انرژی ذخیره میکند.مانند یک پردازنده موازی که بخشی از محاسبات جهان را بر عهده میگیرد. اینجا به یکی از ایدههای مهم در علوم شناختی نزدیک میشویم: Extended Selfآرون و همکاران در نظریه خودگسترشی (Self-Expansion Theory) پیشنهاد کردند که روابط نزدیک باعث میشوند فرد، دیگری را در تعریف خود ادغام کند.در روابط عمیق، «من» دیگر یک مرز بسته نیست.منابع تو تا حدی منابع من میشوند.موفقیت تو تا حدی موفقیت من میشود.تهدید علیه تو تا حدی تهدید علیه من احساس میشود.این فقط استعاره نیست.مطالعات تصویربرداری عصبی نشان دادهاند که مغز در مواجهه با تهدید علیه افراد بسیار نزدیک، الگوهایی مشابه تهدید علیه خود نشان میدهد. اینجا میتوانیم دوباره به دکتر ب. در شطرنجباز برگردیم.گشتاپو یک شکنجه بسیار خاص را انتخاب کرده بود: نه درد.نه گرسنگی.بلکه حذف رابطه.آنها انسان را از چیزی محروم کردند که شاید یکی از نیازهای بنیادی مغز بود:یک ذهن دیگر در مقابل خود.اما مغز، تسلیم نشد.در سکوت سلول، دیگری را بازسازی کرد.صفحه شطرنج تبدیل شد به یک جهان اجتماعی کوچک.دو بازیکن.دو قصد.دو دیدگاه.دو ذهن.شاید دکتر ب. دیوانه نشد؛ شاید مغزش تلاش کرد آخرین ساختار انسانی باقیمانده را حفظ کند. این نگاه، ما را به یک پرسش بزرگتر میرساند:شاید تمدن محصول این نبود که انسانها بر خودخواهی غلبه کردند بلکه محصول این پیش فرض نانوشته بود که «دیگری»، رقیب بقای من نیست؛ یکی از ابزارهای ارتقای بقای من است.به همین دلیل، حذف دیگری همیشه یک پیروزی نیست.گاهی حذف دیگری، حذف بخشی از خود است… ادامه دارد… دکتر موسی عطازاده 🌿
https://pmc.ncbi.nlm.nih.gov/articles/PMC4375548/?utm_source=chatgpt.com دیگری بخش اول: پادشاه تنها در میان سیارههایی که شازده کوچولو در سفر خود از آنها دیدن میکند، نخستین سیاره به پادشاهی تعلق دارد که بر تختی عظیم نشسته است. او خود را فرمانروای همه چیز میداند؛ فرمانروای ستارگان، سیارهها و هر آنچه در عالم وجود دارد. اما تمام قلمرو او، همان سیاره کوچک است و تنها ساکنش نیز خود اوست.با دیدن شازده کوچولو، چهره پادشاه از شوق روشن میشود. گویی سالها انتظار همین لحظه را میکشیده است. او بیدرنگ شازده کوچولو را «رعیت» خود مینامد و از او میخواهد بماند. در نگاه اول، این صحنه طنزآمیز است. پادشاهی که ادعای فرمانروایی بر جهان دارد، از آمدن تنها یک نفر چنین سرشار از شادی میشود. اما شاید اگزوپری، بیآنکه بخواهد درباره سیاست سخن بگوید، یکی از بنیادیترین پرسشهای انسان را پیش روی ما میگذارد.پادشاه همه چیز دارد.قدرت،ثروت، انحصار.اما با ورود یک کودک، ناگهان آشکار میشود که چیزی را نداشته است که همه آنها را معنا میبخشد: " دیگری" فرمانی که شنوندهای نداشته باشد، آیا هنوز فرمان است؟آیا موفقیت، بدون کسی که آن را ببیند، همان موفقیت است؟آیا مالکیت، اگر هیچ انسان دیگری وجود نداشته باشد، هنوز همان معنایی را دارد که امروز برای ما دارد؟ این پرسشها فقط ادبی نیستند.اجازه دهید داستان دیگری را نیز به یاد بیاوریم. در رمان «شطرنجباز» اشتفان تسوایگ، دکترB ماهها در سلول انفرادی گشتاپو زندانی میشود. هیچ انسانی برای گفتگو وجود ندارد؛ نه دوستی، نه دشمنی، نه حتی بازجوییهای پیوسته. تنها سکوت است و تنهایی. او بهطور اتفاقی کتابی درباره شطرنج به دست میآورد و برای آنکه ذهنش از هم نپاشد، بازی را در ذهن خود آغاز میکند.اما خیلی زود اتفاق عجیبی رخ میدهد.برای انجام هر بازی، باید دو نفر وجود داشته باشند.پس ذهن او خود را به دو نیم تقسیم میکند.یک «من» با مهرههای سفید بازی میکند و «من دیگر» با مهرههای سیاه.او برای نجات خویش، «دیگری» را در درون خود خلق میکند.آیا این فقط یک شاهکار ادبی است؟یا نویسندگانی مانند اگزوپری و تسوایگ، بسیار پیش از آنکه علوم اعصاب اجتماعی شکل بگیرد، به حقیقتی درباره مغز انسان نزدیک شده بودند؟ در سه قرن گذشته، اقتصاددانان از منفعت شخصی سخن گفتهاند، زیستشناسان انتخاب طبیعی را نیروی محرک تکامل دانستهاند و روانشناسان اجتماعی درباره انگیزههای همکاری پژوهش کردهاند. اما شاید پرسشی بنیادیتر از همه اینها وجود داشته باشد: آیا انسان اصلاً بدون «دیگری» قابل تصور است؟ این مجموعه، تلاشی است برای دنبال کردن همین پرسش؛ از ادبیات آغاز میکنیم، به سینما میرسیم، از فلسفه عبور میکنیم و در نهایت، آن را در پرتو علوم اعصاب بازخوانی خواهیم کرد.در قسمت بعد، خواهیم دید که آیا این دو روایت ادبی فقط استعارههایی زیبا هستند، یا آنکه علوم اعصاب نیز از «دیگری» بهعنوان یکی از وضعیتهای پایه مغز انسان سخن میگوید. دکتر موسی عطازاده 🌿
🔵 کاشفان فروتن لوتوس (۲) … بزرگترین چالش مغز یک مهاجر، یادگیری زبان جدید نیست.بازسازی هویت است و شاید هنگام مواجهه با یک سالمند مهاجر، مهمترین سؤال یک پزشک فعال در سلامت روان در هرجای دنیا؛ این نباشد که: «اکنون چه کار میکنید؟» بلکه این باشد: «پیش از آنکه مهاجرت، زندگیتان را از نو بنویسد، چه کسی بودید؟» پاسخ این سؤال، گاهی از دهها آزمون شناختی، ما را بیشتر به مغز بیمار نزدیک میکند. اودیسئوس سرانجام به ایتاکا رسید. اما بسیاری از مهاجران، هرگز به ایتاکای خود بازنمیگردند. پس مغز، راه دیگری پیدا میکند.نه بازگشت. بلکه آفرینش هویتی نو. شاید راز بقای انسان، از آغاز تاریخ تا امروز، همین بوده است: اینکه بتواند بیآنکه ریشههایش را انکار کند، شاخههایش را در آسمانی دیگر بگستراند. نکته دیگری که در نامه محمد تکان دهنده است ، زبان انگلیسی او نیست. فروتنی اوست. در علوم اعصاب، معمولاً از حافظه، توجه، زبان و تصمیمگیری سخن میگوییم و کمتر درباره فروتنی ؛ در حالی که شاید فروتنی، یکی از پیچیدهترین دستاوردهای مغز انسان باشد. فروتنی، کوچک شمردن خود نیست. توانایی چشم پوشیدن موقت از تصویری است که سالها از خود ساختهایم، تا امکان ساختن تصویری تازه فراهم شود.برای بسیاری از انسانها، از دست دادن ثروت آسانتر از از دست دادن عنوان است.از دست دادن خانه آسانتر از از دست دادن منزلت.زیرا خانه را میتوان دوباره ساخت؛اما هویت، خانهای است که در مغز بنا شده است. محمد احتمالاً هر روز، پیش از آنکه خودرویش را روشن کند، باید با مرد دیگری در درون خود گفتوگو کند. با کسی که شاید روزی مهندس بوده است یا استاد.یا جراح. و هر روز، آرام به او بگوید: «امروز اجازه بده رانندگی کنم. تو را فراموش نکردهام. اما امروز نوبت تو نیست.» شاید این، همان چیزی باشد که ما آن را تابآوری مینامیم. اما من گمان میکنم این واژه، برای چنین لحظهای کوچک است. تابآوری یعنی شکسته نشدن. محمد، فقط نشکسته است. او هنر دشوارتری را آموخته است: بازنویسی خویشتن، بدون خیانت به خویشتن و شاید ژرفترین معنای نوروپلاستیسیته نیز همین باشد نه اینکه مغز بتواند نورونهای تازه بسازد بلکه اینکه بتواند انسانی تازه بیافریند، بیآنکه انسانِ دیروز را انکار کند. شاید راز بقای گونه ما در این نبوده است که مغزی بزرگتر از دیگران داشتهایم.بلکه در این بوده است که هرگاه زندگی، ما را از ایتاکای خود رانده است، توانستهایم با همان مغز، خانهای تازه بنا کنیم و شاید هیچکس، این راز را به اندازه مهاجری که آگاهانه هر روز اندکی لوتوس میخورد، درک نکند. دکتر موسی عطازاده 🌿
🔵 کاشفان فروتن لوتوس(۱) در ادیسه هومر، خطرناکترین دشمن اودیسئوس نه غول یکچشم است، نه آواز سیرنها و نه خشم پوسایدون.یکی از خطرناکترین دشمنان او، میوه " فراموشی" است! میوه " لوتوس". هومر میگوید اگرکسی از آن میخورد، دیگر اشتیاقی به بازگشت به خانه نداشت. نه اینکه راه خانه را فراموش کند.خانه هنوز در حافظهاش بود.اما دیگر در "دلش" نبود. اودیسئوس در راه بازگشت از غربت به دیار (ایتاکا) یارانش را ــ که پس از خوردن لوتوس، دیگر سودایی برای بازگشت نداشتند ــ به زور به کشتی بست و از آن سرزمین دور کرد؛ زیرا میدانست انسان، پیش از آنکه خانه را فراموش کند، ممکن است میلِ بازگشت را از دست دهد. اما هومر، یک چیز را نمیدانست. سه هزار سال بعد، انسانهایی خواهند آمد که دیگر اودیسهای ندارند تا آنان را از سرزمین لوتوس ها بیرون بکشد و ایتاکایی ندارند که دلتنگ آن شوند. نام این انسانها " مهاجر" است. آنان نه به یک جزیره ی افسانهای، بلکه به جهانی تازه قدم میگذارند؛ جهانی که در آن، گاهی برای ادامه زندگی، باید هر روز اندکی "لوتوس" خورد. چند روز پیش، تصویری از نامهای دیدم که پشت صندلی یک خودروی اوبر چسبانده شده بود. محمد، مردی ۶۵ ساله، از مسافرانش فقط یک خواهش کرده بود: «اگر تنها مشکل من زبان انگلیسی است، لطفاً به خاطر آن امتیاز بد ندهید. من هنوز در حال یادگیری هستم و این شغل برای من و خانواده ام معنای زیادی دارد". نامه کوتاه بود. اما هرچه بیشتر آن را خواندم، دیدم که موضوع برجسته این متن کمتر درباره زبان و بیشتر درباره "هویت" است. با خود فکر کردم: محمد احتمالاً هر صبح، پیش از آنکه تاکسی خود را روشن کند، آیینی خاموش را تکرار میکند: او باید اندکی لوتوس بخورد.نه برای آنکه گذشتهاش را فراموش کند.برای آنکه گذشته، امروز را از او نگیرد.شاید روزی جراح بوده است.شاید مهندس.شاید استاد دانشگاه.شاید صاحب کسبوکاری که دیگر وجود ندارد.ما نمیدانیم.اما میدانیم اگر هر صبح تنها با این اندیشه از خواب برخیزد که «من زمانی چه کسی بودم»، شاید دیگر نتواند با آرامش به مسافر بعدی لبخند بزند و بگوید: «خوش آمدید.» اینجاست که اسطوره ادیسه هومر، معنایی تازه پیدا میکند. برای اودیسئوس، لوتوس دشمن بود؛ زیرا ایتاکا هنوز در انتظارش بود. اما برای بسیاری از مهاجران امروز، ایتاکا دیگر وجود ندارد.نه آن شهر.نه آن خانه.نه آن جایگاه اجتماعی.نه حتی آن انسانی که روزی بودند.برای آنان، لوتوس دیگر نفرین نیست.گاهی، تنها راه ادامه سفر است. چندی پیش، مردی از افغانستان به مطبم آمد.نسخه را برایش نوشتم و خواستم داروهایش را بیاورد تا درباره مصرفشان توضیح بدهم. نگاهی به نسخه انداخت. بعد آرام گفت: «من در افغانستان داروساز بودم.» وقتی داشت از اتاق بیرون می رفت، تازه متوجه لباسهای پوشیده از سیمان و خاکش شدم. یحتمل از کارگاه ساختمانی آمده بود. آن جمله، انتقال یک اطلاعات نبود. استغاثه هم نبود. آخرین تلاش برای حفظ روایتی بود که هنوز از "خود" ش باقی مانده بود. اکنون به این می اندیشم که همه مهاجران، لوتوس را یکسان نمیخورند. بعضی، مانند محمد، گذشته را در دل نگه میدارند، اما اجازه نمیدهند فرمان آینده را به دست بگیرد. بعضی دیگر، چنان به گذشته چنگ میزنند که دیگر نیرویی برای ساختن آینده باقی نمیماند. رمز سلامت روان برای یک مهاجر – شاید - نه فراموش کردن گذشته ؛ که تنظیم فاصله آن با اکنون باشد. این همان چیزی است که علوم اعصاب، آرامآرام در حال کشف آن است. مغز، دستگاه بایگانی خاطرهها نیست. مغز، نویسنده زنده و فعال زندگی است. هر روز، روایت «من» را دوباره مینویسد. بعضی فصلها را پررنگتر میکند. بعضی را به حاشیه میراند. نه برای آنکه حقیقت را انکار کند؛ برای آنکه زندگی بتواند ادامه پیدا کند. شاید عمیقترین شکل نوروپلاستیسیته، ساختن نورونهای تازه نباشد. بازنویسی شجاعانه «خود» باشد. ادامه دارد… دکتر موسی عطازاده 🌿
چرا باید با احتیاط برخورد کرد؟ هر یافته علمی جالبی سوالات باز مهمی هم دارد: » آیا واقعا سلولها را میبینیم؟ مدل SANDI یک مدل ریاضی است که سیگنال MRI را تفسیر میکند، مستقیما سلولها را نمیبیند. این مدل فرض میکند بدنه سلولها کروی و شاخهها استوانهای هستند( سادهسازیهایی که در واقعیت دقیق نیستند) همچنین مدل فرض میکند آب بین بخشهای مختلف بافت جابهجا نمیشود درصورتی که این فرض ممکنه تخمینها را تحت تاثیر قرار دهد. » آیا ممکنه تغییر جریان خون باشد و ته تغییر سلولی؟ درواقع فعالیت عصبی شدید باعث افزایش جریان خون مغزی میشود و این تغییر خونرسانی میتواند سیگنال MRI را تغییر دهد بدون اینکه واقعا ساختار سلولی عوض شده باشد. » آیا کس دیگری میتواند این کار را تکرار کند؟ فقط ۴ اسکنر کانکتوم در جهان وجود دارد. تا زمانی که گروههای مستقل دیگر این یافتهها را تکرار نکنند باید آنها را بهعنوان شواهد اولیه بسیار امیدوارکننده در نظر گرفت. » آیا میدانیم کدام سلولها متورم شدهاند؟ SANDI نمیتواند بین تورم نورونها و تورم آستروسیتها تمایز قائل شود. نسبت دادن تورم به آستروسیتها بر اساس شباهت با یافته.های حیوانی است (استنباط منطقی است) » پس چرا این مقاله مهم است؟ چون برای اولین بار نشان داده که میشود مکانیسمهای سلولی یادگیری را در مغز زنده انسان ردیابی کرد. قبل از این شکافی عمیق بین آنچه در حیوانات میدانستیم و آنچه در انسان میتوانستیم اندازه بگیریم وجود داشت. حال این عزیزان محقق این شکاف را ( هرچند هنوز نه کاملا) باریکتر کردهاند. همچنین Nico Lehmann این رویکرد را آینده مطالعه پلاستیسیتی انسانی نامید. -A.RANJBAR Griffa G, Palombo M, Yeffal A, Lee HH, Solano A, et al. (2026) Learning engages transient and sustained cellular mechanisms in the human brain. PLOS Biology 24(6): e3003861. https://doi.org/10.1371/journal.pbio.3003861
وقتی چیز جدیدی یاد میگیرید، مغزتان فیزیکال تغییر میکند اما تا همین اواخر نمیدانستیم دقیقا چطور مخاطب: علاقهمندان به علم اعصاب دهههاست که نوروساینتیستها میدانند مغز در اثر یادگیری تغییر میکند. اگر رانندگان تاکسی لندن را اسکن کنید، هیپوکامپشان بزرگتر از افراد عادی است. اگر نوازندگان حرفهای پیانو را بررسی کنید، نواحی حرکتی مغزشان ضخیمتر است. اما یک سوال بنیادی بیپاسخ مانده بود که وقتی میگوییم مغز تغییر کرده ، در سطح سلولی دقیقا چه اتفاقی افتاده؟ در مدلهای حیوانی میتوانیم مغز را زیر میکروسکوپ ببریم و ببینیم که سلولها شاخههای جدید رشد دادهاند، سیناپسهای تازه ساخته شدهاند یا سلولهای پشتیبان(آستروسیتها) متورم شدهاند. ولی مشکل این است که در انسان زنده چنین کاری ممکن نیست. ابزارهای تصویربرداری مرسوم مثل MRI فقط تصویر کلان میدهند( برای مثال میگویند حجم این ناحیه زیاد شده ) بدون اینکه بگویند آیا سلولها بزرگتر شدهاند، زوائد جدید رشد کردهاند یا فقط مایعات بافتی تغییر کردهاند. تصور کنید از ارتفاع ۱۰ کیلومتری به یک شهر نگاه میکنید و میگویید شهر بزرگتر شده. اما نمیدانید آیا ساختمانهای جدید ساخته شده، خیابانها عریضتر شدهاند یا فقط سیل موقتی باعث شده مساحت آبگرفته بزرگتر به نظر برسد. مطالعهای که میخواهم درموردش توضیح دهم اخیرا برای اولین بار توانسته از این ارتفاع پایین بیاید و خانهها و خیابانها را جداگانه ببیند. مطالعه از ترکیب دو نوآوری استفاده کرده یکی سختافزاری و یکی نرمافزاری >> سختافزار: اسکنر Connectom. MRI بر اساس ردیابی حرکت مولکولهای آب در بافت کار میکند. هرچه مغناطیس اسکنر قویتر باشد حرکت آب را در فضاهای کوچکتری میتوان تشخیص داد. اسکنرهای بیمارستانی معمولی گرادیان مغناطیسی حدود ۴۰-۸۰ میلیتسلا بر متر دارند. اسکنر connectom که در این مطالعه استفاده شده، گرادیان ۳۰۰ میلیتسلا بر متر دارد یعنی حدود ۵ برابر قویتر. این قدرت اضافی اجازه میدهد حرکت آب را در مقیاس میکرومتر ( یعنی اندازه یک سلول) ردیابی کنیم. مورد مهم دیگر این است که فقط ۴ دستگاه از این نوع در کل جهان وجود دارد. >> نرمافزار: مدل SANDI. حتی با قویترین اسکنر، سیگنال خام MRI فقط یک عدد کلی از هر نقطه مغز میدهد. برای تفکیک اینکه آب درون بدنه سلول است، درون شاخههای سلولی (آکسونها و دندریتها) است یا در فضای بین سلولها است به یک مدل ریاضی نیاز است. مدل SANDI که در ۲۰۲۰ معرفی شد همین کار را میکند.[ سیگنال MRI را به سه بخش تفکیک میکند. سوما (بدنه سلول)، نوریت (شاخهها)، و فضای خارجسلولی] ترکیب این دو ابزار برای اولین بار امکان داد که در مغز یک انسان زنده بگوییم: در این ناحیه، بدنه سلولها بزرگتر شدهاند یا در آن ناحیه شاخههای سلولی بیشتر شدهاند. قبلا این فقط با میکروسکوپ روی بافت حیوانی ممکن بود. شرکتکنندگان سالم یک مهارت حرکتی جدید یاد گرفتند و مغزشان در چندین نقطه زمانی اسکن شد و نه فقط قبل و بعد بلکه در طول فرآیند یادگیری. این طراحی طولی اجازه داد که پویایی زمانی تغییرات ردیابی شود. حال این یافته بدست آمد که مغز دو واکنش متمایز نشان میدهد. به عبارت دیگر دو مکانیسم کاملا متفاوت کشف کردند که همزمان نیستند: واکنش اول >> سریع و فراگیر اما موقت. بلافاصله بعد از یادگیری، در نواحی وسیعی از مغز، بدنه سلولها متورم شدند. اما این تورم گذرا بود و بعد از مدتی به حالت عادی برگشت. حالا چرا؟ احتمالا به خاطر آستروسیتها (سلولهای ستارهای شکلی که نقش پشتیبانی نورونها را دارند). وقتی نورونها شدیدا فعال میشوند، مواد شیمیایی زیادی مثل گلوتامات و پتاسیم به فضای بین سلولی ریخته میشود. آستروسیتها این مواد را جذب میکنند تا محیط را پاکسازی کنند و در این فرآیند ، آب هم به درونشان کشیده میشود و متورم میشوند. البته این یک تغییر ساختاری دائمی نیست و یک پاسخ اضطراری هومئوستاتیک است. واکنش دوم >> آهستهتر و هدفمند و ماندگار. با تاخیر بیشتر، فقط در نواحی حرکتی کلیدی (نه همه نواحی درگیر) تراکم شاخههای سلولی (نوریتها) بهطور پایدار افزایش یافت. این با آنچه نوروساینتیستها "پلاستیسیتی ساختاری" مینامند سازگار است>> رشد دندریتهای جدید، تشکیل خارهای دندریتی (محل سیناپسها) و تقویت اتصالات بین نورونها. » به عبارت دیگر این ردپای فیزیکی حافظه است. یک مورد مهم دیگر: واکنش اول همه جا دیده شد مثل یک آژیر عمومی. منتها واکنش دوم فقط در مدارهایی رخ داد که واقعا درگیر یادگیری بودند. این الگو از نظر بیولوژیکی کاملا منطقی است که ابتدا یک پاسخ پشتیبانی فراگیر>> سپس یک بازسازی هدفمند و دائمی. ادامه -A.RANJBAR
без подписи
دایو لین، استاد علوم اعصاب و روانپزشکی در دانشگاه نیویورک، که شکست اجتماعی را در مدار دیگری مطالعه میکند و در این پژوهش نقشی نداشت، میگوید: «پدیده تعمیمی که آنها توصیف میکنند، منسجم و نیرومند است.» اما به گفته او، توضیح احتمالی دیگری نیز برای اجتناب اختصاصی موشها از مهاجم وجود دارد: آنها همچنین یاد میگیرند که موش غیرمهاجم بیخطر است. او میگوید: «آنها میدانند این حیوان امن است. بنابراین ممکن است همین موش غیرمهاجم باشد که برای وقوع اجتناب اختصاصی اهمیت دارد.» مایکل پلات، استاد علوم اعصاب و روانشناسی در دانشگاه پنسیلوانیا، که در این پژوهش نقشی نداشت، میگوید این مطالعه همچنین یک الگوی رفتاری قابلمدیریت در اختیار این حوزه قرار میدهد تا بتوان با آن انعطافپذیری حافظه اجتماعی را مطالعه کرد. او میگوید: «شگفتانگیز است که آنها توانستند شخصیت یک موش را تغییر دهند و ثبت کنند که موش دیگری چگونه بازنمایی خود از آن فرد را بهروزرسانی میکند.» او یادآور میشود که چنین دستکاریهایی در مطالعات مربوط به نخستیها و انسانها امکانپذیر نیست. با این حال، مالنکا میگوید این بررسیها هنوز فقط «نوک کوه یخِ درک ما» از مدارهای رفتار اجتماعی هستند. او اضافه میکند که شناخت مسیرهای خروجیِ پاییندستیِ مدار هیپوکامپ ـ آمیگدال بازولترال نیز بسیار مهم است. به گفته او: «تغییر در بار هیجانیِ خاطره برای حیوان فایدهای ندارد، مگر آنکه به رفتار منجر شود. در گام بعدی باید بفهمیم کدام مدار عصبی به موش اجازه میدهد خاطره را به کار بگیرد و به سمت موش دوستداشتنی برود». برگرفته از مجله Science July 10th 2026
از دوست تا دشمن: مغز چگونه احساسات خود را نسبت به دیگران تغییر میدهد روابط اجتماعی، رفتارها را در گونههای مختلف، از جمله موشها و انسانها، شکل میدهند. این پیوندها بسیار پویا هستند و به وضعیت رابطه در هر لحظه وابستهاند. اگر یک دوست قدیمی ناگهان به دشمن تبدیل شود، مانند بروتوس برای سزار یا یاگو برای اتللو، مغز باید احساسات فرد را نسبت به خیانتکننده بهروزرسانی کند، بدون آنکه خاطرات مربوط به هویت آن همراه را تغییر دهد. هیپوکامپ ممکن است گاهی هر دو نوع اطلاعات را ذخیره کند، اما طبق یک مطالعه روی موشها که در ۹ ژوئیه ۲۰۲۶ در مجله Science منتشر شده است، وقتی موضوع بهروزرسانی احساسات مطرح میشود، هیپوکامپ هویت و بار هیجانی را جدا از هم نگه میدارد. تروهیرو اوکویاما، پژوهشگر این مطالعه و استاد مؤسسه علوم زیستی کمّی در دانشگاه توکیو، میگوید: «ما مکانیسمهای عصبیِ زیربنای احساسات نسبت به دیگران را پیدا کردیم.» این مطالعه نشان میدهد نورونهای ذخیرهکننده حافظه در هیپوکامپ نسبتاً پایدار باقی میمانند، اما شدت ارتباطات آنها با نورونهای آمیگدال ( هسته بادامی شکل در لوب گیجگاهی ) بازولترال تغییر میکند. اوکویاما و همکارانش با استفاده از کموژنتیک Chmogenetic، در موشهایی که پیشتر آرام و بیآزار بودند پرخاشگری ایجاد کردند، و سپس با استفاده از اپتوژنتیک Optogenetic فعالیت مدارهای هیپوکامپ را در حیوانات همقفس موش مورد پژوهش بررسی کردند که چگونه تغییر میکنند. آنها دریافتند که میتوانند با هدف قرار دادن جمعیتهای خاصی از نورونها، «خاطرات اجتماعی را هم بنویسند و هم پاک کنند». رابرت مالنکا، استاد روانپزشکی و علوم رفتاری در دانشگاه استنفورد که در این پژوهش نقشی نداشت، میگوید: «واقعاً باورنکردنی است که آنها در این مقاله چه کار دقیق و بسیار زیبایی انجام دادهاند. آنها سه ناحیه مغزی را بررسی کرده و ارتباطات و اتصالهای اختصاصیِ نوع سلولی را که مسئول پدیده مورد پژوهششان هستند، تعریف کردند.» پژوهشهای پیشین نشان دادهاند که نورونهای هیپوکامپ خاطرات اجتماعی را ذخیره میکنند و خاطرات مثبت و منفی را از هم جدا میسازند. اما بیشتر پژوهشهای گذشته فقط نشان دادهاند که برخوردهای منفی با حیوانات ناآشنا چگونه بر رفتار اثر میگذارد. اوکویاما میگوید موشی که از سوی یک موش ناآشنا مورد حمله قرار میگیرد، معمولاً در تمام تعاملات اجتماعی آینده مضطربتر و محتاطتر میشود؛ حالتی که تا حدی شبیه وضعیتهای افسردگی یا اضطراب است. اما وقتی موش توسط یک موش آشنا مورد حمله قرار میگیرد، بهطور اختصاصی فقط از همان موش اجتناب میکند و همچنان با دیگران تعامل دارد. در یکی از آزمایشهای این پژوهش جدید، موشی وارد قفسی شد که در آن با موشی آشنا و پیشتر دوستداشتنی روبهرو شد؛ موشی که بعداً با روش کموژنتیک وادار شده بود به بازدیدکننده حمله کند. یافتههای مطالعه نشان داد که موش بازدیدکننده یاد گرفت بهطور اختصاصی از آن موش تازهپرخاشگر دوری کند، اما همچنان با موشهای کنترل که آشنا و دوستانه بودند بهطور طبیعی تعامل داشت. این فرایند یادگیری زمانی مختل شد که گروه پژوهشی با اپتوژنتیک، مسیرهای عصبیِ موش بازدیدکننده را از هیپوکامپ به آمیگدال بازولترال، و از آمیگدال به هسته آکومبنس مهار کرد. اما خاموش کردن مسیر مستقیم هیپوکامپ به آکومبنس، که با تشخیص آشنا بودن یک موش ارتباط دارد، این یادگیری اجتنابی را دستنخورده باقی گذاشت. پس از شناسایی گروه خاصی از نورونهای هیپوکامپ که خاطره موش مهاجم را ذخیره کرده بودند، پژوهشگران با تضعیف ارتباطات سیناپسی آن نورونها با آمیگدال، آن خاطره را پاک کردند. این نتیجه نشان میدهد که افزایش اتصال سیناپسی بین این دو ناحیه مغزی برای آن لازم است که موشها بتوانند احساس خود را نسبت به موشهای دیگر بهروزرسانی کنند. در مقابل، وقتی شوک اکتریکی به پا با فعالسازی اپتوژنتیک نورونهای ذخیرهکننده حافظه در یک موش جدید همراه شد، آن موش از همدم خود دوری کرد، حتی اگر آن حیوان قبلاً رفتار پرخاشگرانهای نشان نداده بود. ثبت فعالیت جمعیتی نورونها نشان داد که نمایش عصبیِ موش مهاجم در هر مرحله از آزمایش تغییر میکند. نورونهای آمیگدال که به تهدید پاسخ میدهند، در برابر موش تازهپرخاشگر با شدت بیشتری فعال شدند، اما تعداد سلولهای درگیر همانند قبل باقی ماند. در مقابل، در هسته آکومبنس، تعداد بیشتری از نورونهای بیانکننده گیرنده D2 وارد فعالیت شدند و با شدت بیشتری شلیک کردند. همچنین این نورونها با هماهنگی و همزمانی بیشتری با یکدیگر فعال شدند؛ امری که نشاندهنده نوعی کدگذاری گستردهتر و جمعیتیترِ بار هیجانی است.
🔵 نبرد دن کیشوت با غول بزرگ «ناگهان، در دل شب، دن کیشوت از بستر جَست؛ با چشمانی بسته، اما شمشیری برهنه در دست. چنان با نیرو و شتاب به اطراف خود تیغ میزد که گویی در گیرودار نبردی سهمگین با غولی هراسانگیز گرفتار آمده است. هر ضربهای که فرود میآورد، به گمان خود پیکر دشمن را میشکافت؛ اما آنچه در جهان بیداری از هم میدرید، تنها مشکهای شرابی بود که از سقف مسافرخانه آویخته بودند. شراب سرخ بر زمین جاری شد و او، همچنان اسیر رؤیا، آن را خون غولی میپنداشت که سرانجام از پای درآمده است.» ⚡️ این، یکی از مشهورترین صحنههای شاهکار سروانتس است؛ صحنهای که قرنها خوانندگان آن را صرفاً جلوهای از جنون و خیالپردازی دن کیشوت میدانستند.اما امروز، چهارصد سال پس از نگارش این رمان، بسیاری از متخصصان نورولوژی و پزشکی خواب هنگام خواندن همین چند صفحه، چیز دیگری میبینند؛ نه فقط یک صحنه ادبی، بلکه روایتی که به شکلی شگفتآور، یادآور بیماران مبتلا به «اختلال رفتاری خواب REM» (REM Sleep Behavior Disorder یا RBD) است؛ گویی این بیمار، شب گذشته در یک کلینیک خواب بستری بوده است. ⚡️ شگفتآورتر آنکه میگل دِ سروانتس، در آغاز سده هفدهم، بیآنکه کوچکترین آگاهی از فیزیولوژی خواب، مرحله REM یا مدارهای عصبی ساقه مغز داشته باشد، رفتاری را توصیف کرده که شباهتی چشمگیر با توصیف امروزی این اختلال دارد. ⚡️ در خواب طبیعی، رؤیاهای زنده و داستانگونه عمدتاً در مرحله REM رخ میدهند. طبیعت برای آنکه انسان اسیر نمایشهای ذهن خود نشود، همزمان تقریباً تمام عضلات اسکلتی را به حالت فلج موقت درمیآورد؛ پدیدهای که نوروفیزیولوژیستها آن را «آتونی خواب REM» مینامند. این فلج محافظ، مرز میان جهان خیال و جهان واقعیت است. ⚡️ اما در مبتلایان به اختلال رفتاری خواب REM، این مرز فرو میریزد. بدن، فرمان سکون را نادیده میگیرد و رؤیا به حرکت تبدیل میشود. بیمار فریاد میزند، مشت میزند، لگد میزند، از تخت پایین میافتد یا حتی به همسر خود آسیب میرساند؛ زیرا در ذهن او نبرد، فرار یا دفاع همچنان ادامه دارد. صبح روز بعد نیز اغلب همان رؤیای خشونتآمیز را با جزئیات به خاطر میآورد. ✨ اکنون اگر دوباره به صحنه سروانتس بازگردیم، شباهتها خیرهکنندهاند. دن کیشوت در خواب، حرکاتی هدفمند انجام میدهد، نه حرکاتی تصادفی. محتوای رؤیای او با رفتارهایش کاملاً همسو است. او به محرکهای واقعی محیط پاسخ نمیدهد و فریادهای صاحب نگونبخت مسافرخانه را نمیشنود، زیرا هنوز در جهان رؤیا به سر میبرد. و سرانجام همان اتفاقی رخ میدهد که امروزه مهمترین نگرانی پزشکان در بیماران مبتلا به RBD است: رؤیا از مرز خواب عبور میکند و به دنیای واقعی آسیب میزند. ⚡️ شاید سروانتس هرگز تصور نمیکرد که چهار قرن بعد، پزشکان این چند صفحه از رمان او را در کلاسهای نورولوژی و پزشکی خواب نقل کنند. اما واقعیت این است که او، با قدرت خارقالعاده مشاهده انسان، پدیدهای را روایت کرد که علم، چند قرن بعد توانست آن را نامگذاری، ثبت و از نظر زیستشناختی تبیین کند. ✨احتمالا این دقت در مشاهده، کاملاً هم اتفاقی نیست. همانگونه که قبلا در کانال کاگنیتیو ، در پستی جداگانه به خواب سروانتس اشاره کردیم، شواهد تاریخی نشان میدهد که خود او نیز از اختلالات خواب رنج میبرده است. البته نمیتوان با اطمینان گفت که تجربههای شخصی او الهامبخش این صحنه بودهاند، اما بعید نیست نویسندهای که شبهای ناآرام را از نزدیک میشناخت، رفتارهای غیرمعمول خواب را نیز با حساسیتی بیشتر از دیگران دیده و در حافظه خود ثبت کرده باشد. ⚡️ امروزه اختلال رفتاری خواب REM تنها یک پاراسومنیا محسوب نمیشود، بلکه یکی از ارزشمندترین پنجرهها به آینده مغز است. مطالعات طولی نشان دادهاند که در افراد مبتلا به RBD بدون علت مشخص، این اختلال اغلب سالها پیش از بروز علائم بالینی بیماریهای نورودژنراتیو ظاهر میشود. در پیگیریهای طولانیمدت، بخش بزرگی از این بیماران در نهایت به یکی از سینوکلئینوپاتیها، از جمله بیماری پارکینسون، دمانس با اجسام لویی یا آتروفی سیستم چندگانه مبتلا میشوند. از همین رو، RBD نهتنها یک اختلال خواب، بلکه یکی از مهمترین نشانگرهای پیشبالینی بیماریهای تحلیلبرنده مغز به شمار میرود. ⚡️ شاید این، یکی از زیباترین لحظات تلاقی ادبیات و نورولوژی باشد. سروانتس بیماری را تشخیص نداد؛ انسان را دید. او پدیدهای را با چنان دقتی روایت کرد که قرنها بعد، علم توانست برای آن نامی بیابد و سازوکارش را توضیح دهد. دکتر موسی عطازاده 🌿
تصمیمگیری عقلانی بدون احساسات؟ آیا می توان بدون احساسات تصمیمات منطقی گرفت؟ شاید بعد از خواندن بعضی کتابهای روانشناسی اینطور به نظر برسد که احساسات فقط مزاحم تصمیمگیری هستند و هرچه آنها را کنار بگذاریم تصمیمها عقلانیتر میشوند. منتها اویدنس نوروساینس چنین تصویری را تایید نمیکند. مقاله های زیادی طی سه دهه گذشته، بهویژه روی بیمارانی که vmPFC یا ونترومدیال پریفرونتال کورتکس یا آمیگدال آنها آسیب دیده، نشان دادهاند که این افراد حافظه، IQ و استدلال منطقی نسبتا طبیعی دارند؛ ولی در تصمیمهای واقعی زندگی، از مسائل مالی گرفته تا روابط اجتماعی، بارها انتخابهای نامناسب انجام میدهند. در Iowa Gambling Task هم معمولا سراغ گزینه هایی میروند که سود کوتاه مدت و زیان بلندمدت دارند. نکته جالب این است که پاسخهای خودکار بدن مثل تغییر هدایت الکتریکی پوست هم قبل از انتخابهای پرخطر در آنها دیده نمیشود. بر همین اساس داماسیو فرضیه سوماتیک مارکر (Somatic Marker Hypothesis) را مطرح کرد. ایده اصلی این است که مغز فقط با محاسبه منطقی تصمیم نمیگیرد. سیگنالهای هیجانی که از بدن و سیستمهای هیجانی میآیند، بعضی گزینهها را از همان ابتدا به سمت خوب یا بد بایاس میکنند و تصمیم گیری را مخصوصا وقتی آینده نامطمئن است، هدایت میکنند. افراد مبتلا به Alexithymia هم که در شناسایی احساسات خود مشکل دارند، دقیقا در همین نوع تصمیمها دچار افت عملکرد میشوند؛ ولی وقتی احتمالها و پیامدها از قبل مشخص است، عملکردشان خیلی کمتر آسیب میبیند. منتها داستان به همین سادگی هم نیست. خود همین فرضیه سوماتیک مارکر طی سالهای بعد با نقدهای جدی روبهرو شده است. مثلا مایا و مککللند نشان دادند شرکتکنندگان آیوا گمبلینگ تسک خیلی زودتر از آن چیزی که ابتدا تصور میشد، به صورت آگاهانه درباره خوب یا بد بودن دستههای کارت اطلاعات پیدا میکنند. یعنی الزاما اینطور نیست که همه چیز فقط با سیگنالهای ناهشیار بدن پیش برود. مطالعه دیگری در سال ۲۰۲۲ هم نشان داد افرادی که vmPFC آنها آسیب دیده، هنوز انتخابهای ترانزیتیو Transitive و از نظر منطقی سازگار انجام میدهند؛ فقط ترجیحاتشان نوسان بیشتری دارد. به عبارت دیگر، شاید این ناحیه بیشتر برای پایدار نگه داشتن ترجیحات لازم باشد و نه برای خود عقلانیت. یک نکته دیگر هم این است که ایوا گمبلینگ تسک احتمالا فقط هیجان را اندازه نمیگیرد. ریورسال لرنینگ ( Reversal Learning) ، آپدیت شدن حافظه کاری، حساسیت به پیامدهای آینده و چند فرایند دیگر هم همزمان در این تکلیف نقش دارند. حتی درباره هدایت الکتریکی پوست هم هنوز روشن نشده که این پاسخها علت تصمیمهای بهتر هستند یا فقط همراه آنها دیده میشوند. بنابراین اگر بخواهیم با احتیاط جمعبندی کنیم، اویدنس یا شواهد امروز بیشتر از این ایده حمایت میکند که هیجان برای همه تصمیمها به یک اندازه لازم نیست. هرچه تصمیم مبهمتر باشد، پیامدها از قبل معلوم نباشند، یادگیری از تجربه لازم باشد یا با موقعیت های اجتماعی پیچیده سروکار داشته باشیم، نقش هیجان پررنگتر میشود. ولی در تصمیمهایی که قواعد، احتمالها و پیامدها از قبل مشخص هستند، سیستمهای اجرایی مغز میتوانند تا حد زیادی مستقلتر عمل کنند. بنابراین تعبیر کلاسیک که هیجان را فقط مزاحم عقل میداند با اویدنس امروز سازگار نیست؛ همانطور که این ادعا هم که همه تصمیمهای عقلانی الزاما به سوماتیک مارکرها وابسته اند، هنوز حمایت تجربی کافی ندارد. -A.RANJBAR References
هشدار روششناختی درباره علم هشیاری (Consciousness) شاید این روزها زیاد شنیده باشید که حیوانات هشیارند یا هوش مصنوعی ممکن است احساس داشته باشد. حتی اعلامیه ای در نیویورک درباره هشیاری حیوانات، امضای صدها دانشمند را پای خود دیده. منتها یک مقاله تازه در ژورنال نورون که از معتبرترین ژورنال های نوروساینس است زنگ خطر را به صدا درآورده>> علم هشیاری قبل از آنکه به پاسخ برسد، هنوز در یک بن بست متدولوژیک گرفتار است. حال استدلال میکنند که ما به شکلی سیستماتیک اینفورمیشن پروسسینگ ( پردازش اطلاعات) را با کانشس اکسپیرینس (تجربه ذهنی هشیارانه) اشتباه میگیریم. سه مثال معروف را مرور میکنند: (۱) رقابت دوچشمی (Binocular Rivalry): وقتی دو تصویر متفاوت به دو چشم ارائه میشود، هشیاری ما میان آنها نوسان میکند. مشکل این است که این نوسان فقط محتوای هشیارانه را تغییر نمیدهد؛ همزمان قدرت پردازش ادراکی را نیز دستخوش تغییر میکند. در نتیجه تفکیک دیدن از ندیدن در این آزمایش، لزوما معادل تفکیک هشیارانه از ناهشیارانه نیست. (۲) مسکینگ دیداری (Visual Masking): با یک محرک پوشاننده، محرک اصلی را از دسترس هشیاری خارج میکنیم. منتها همین کار، پردازش آن محرک را نیز مختل میکند. باز هم نمیتوانیم ادعا کنیم که فقط هشیاری حذف شده و پردازش دستنخورده باقی مانده است. (۳) تشخیص در آستانه (Threshold Detection): تغییر بین دیتکشن موفق و عدم دیتکشن اغلب به تغییر در معیار پاسخ فرد برمیگردد و نه به حضور یا غیاب تجربه هشیارانه. این یعنی ممکن است آزمودنی همان محرک را دیده باشد ولی معیارش برای گزارش دادن تغییر کرده باشد. نتیجهای که گرفتند تلخ است: بسیاری از فریم ورکهای معروف کانشسنس از جمله GWT ، IIT و پریدیکتیو پروسسینگ( predictive processing ) بر پایه همین داده های دوپهلو ساخته شده اند. به تعبیر خود نویسندگان ، حمایت تجربی از این فریم ورک ها تا حد زیادی توهمی است. حتی یک گام جلوتر میروند و یک تناقض اخلاقی را رو میکنند >> اگر همان معیارهایی که برای هشیاری حیوانات به کار میبریم را برای ماشینها، ارگانوئیدها و جنینهای بکار ببریم ناچاریم بپذیریم که آنها هم به احتمال قوی هشیارند. با این حال بسیاری از محققان از این نتیجه گیری طفره میروند. این یعنی معیارها علمی نیستند؛ انتخابی هستند و بر پایه دیفالت های اخلاقی بنا شده اند. مقاله از نظر انتقاد درخشان است و نقطه کور اصلی علم کانشسنس را به درستی نشان میدهد منتها از نظر راهحل ضعیف عمل کرده. میگویند باید به دنبال مکانیسم های شناختی اختصاصی بگردیم اما نمونهای از این مکانیسم ها ارائه نمیدهند. برای تایید اینکه کارکردهای پیچیده الزاما به هشیاری نیاز ندارند ، به مثالهای حاشیه ای مثل حشرات بیسر و گیاهان متوسل شده اند که برای نتیجه گیری درباره پستانداران و پرندگان چندان قانعکننده نیست. علاوه براینها مقاله خودش از نوع کانسپچوال ریویو ( مرور مفهومی) است و متدولوژی شفافی برای گزینش منابع ندارد[ دقیقا یکی از همان آسیبهایی که به آن تاخته است.] مقاله را بهتر است جدی گرفت. به ما یادآوری میکند که قبل از امضای بیانیههای پرشور درباره کانشسنس حیوانات یا ماشین ها صبرکنیم و بپرسیم شواهد ما واقعا درباره تجربه ذهنی است یا فقط درباره پروسسینگ یا پردازش؟ -A.RANJBAR https://doi.org/10.1016/j.neuron.2026.04.007
برنامهریزی در مغز: آن چیزی نیست که شما فکر میکنید عنوان خود مقاله همین است و پیام اصلی مقاله را هم به خوبی منتقل میکند. مقاله ای که Mattar و Daw امسال منتشر کرده اند، چند نکته علمی بسیار مهم دارد که هم بر اویدنس تجربی تکیه دارد و هم بر مدلهای کامپیوتیشنال. منتها اهمیت اصلی مقاله فقط در ارائه چند دیتای جدید نیست و تلاش میکنند فریم ورک رایج برنامهریزی در مغز را تا حدی بازنگری کنند. فریمورک کلاسیک معمولا برنامه ریزی را اینگونه توصیف میکند که مغز هنگام تصمیمگیری ، مسیرهای آینده را بهصورت آنلاین و قدم به قدم شبیهسازی میکند تا بهترین انتخاب را پیدا کند. بخش عمده استدلالشان متوجه همین تصویر کلاسیک است و معتقدند این تصویر فقط بخشی از واقعیت را توضیح میدهد. یک مورد این است که بخش قابل توجهی از آنچه ما برنامه ریزی لحظه ای تصور میکنیم، در عمل مدت ها قبل از تصمیم گیری انجام شده است. چیزی که از آن با عنوان Precomputation یاد میکنند. یعنی مغز با استفاده از هیپوکمپ و بازپخش تجربه ها در خواب و استراحت ، سناریوهای فرضی مختلف را مرور میکند و از آنها یاد میگیرد. شبیه راننده ای که بخش عمده مهارتش را با شبیهساز به دست اورده و هنگام رانندگی واقعی بسیاری از محاسبات را دیگر لازم نیست از ابتدا انجام دهد. اگر این فریم ورک را بپذیریم مرز میان یادگیری و برنامهریزی تا حدی جابه جا میشود چون بخشی از برنامه ریزی عملا پیشاپیش انجام شده است. مورد دیگر این است که برنامه ریزی همیشه مستلزم مرور قدم به قدم همه مسیرهای آینده نیست. به نقش سلولهای شبکه ای یا Grid Cells در انتوراینال کورتکس اشاره میکنند که نوعی کاگنتیو مپ یا تقشه شناختی انتزاعی از محیط ایجاد میکنند. این نقشه اجازه میدهد ارزش بسیاری از انتخاب ها بدون جستجوی کامل همه مسیرها برآورد شود. در نتیجه مغز در بسیاری از موقعیت ها مستقیما به پاسخ نزدیک میشود و لزوما هر بار همه محاسبات را از ابتدا تکرار نمیکند. بحث مهم دیگر Meta-learning است. استدلالشان این است که مغز فقط یاد نمیگیرد کدام تصمیم بهتر است؛ یاد میگیرد در هر مسئله از چه استراتژیای برای برنامهریزی استفاده کند. به همین علت، دینامیک فعالیت پریفرونتال کورتکس با تغییر نوع مسئله تغییر میکند. یعنی پریفرونتال بیشتر شبیه سیستمی است که روش حل مسئله را با تجربه بازسازماندهی میکند[ و نه یک موتور جستجوی ثابت که همیشه با یک الگوریتم یکسان کار کند]. مهمترین سکشن مقاله دیسکاشن آن است. نویسندگان خودشان هم تاکید میکنند که Precomputation یک شمشیر دولبه است. تا زمانی که اهداف و شرایط محیط ثابت باشند، استفاده از اطلاعات از پیش محاسبهشده بسیار سریع و کارآمد خواهد بود. اما کافی است محیط تغییر کند ، هدف عوض شود یا Contingency ها تغییر کنند ؛ آنوقت بخش مهمی از این اطلاعات اعتبار خود را از دست میدهند و مغز دوباره باید به محاسبه آنلاین برگردد. از دیدشان، برقراری تعادل میان اتکا به اطلاعات از پیش آماده و محاسبه مجدد در لحظه، یکی از مهمترین پرسشهای بازی است که هنوز پاسخ کاملی برای آن وجود ندارد. -A.RANJBAR Marcelo G. Mattar, Nathaniel D. Daw. 2026. Planning in the Brain: It's Not What You Think It Is. Annual Review Neuroscience. 49:In press. https://doi.org/10.1146/annurev-neuro-102124-015847
رویاها و رویت های پایان زندگی *End-of-Life Dreams and Visions ببینید رویاها و تصورات پایان عمر که به آنها به اختصار ELDV میگوییم تجربه هایی زنده و منسجم و پرمعنای هیجانی هستند که معمولا عزیزان درگذشته را نشان می دهند و توسط بیمارانی که از نظر شناختی سالم هستند ، طی روزها تا ساعات منتهی به مرگ گزارش می شوند. توجه داشته باشیم که اینها با دلیریوم فرق دارند و از مستندترین پدیده ها در ادبیات پالیاتیو کر (مراقبت تسکینی ) محسوب میشوند. از نظر شیوع یک متاآنالیز تخمین زده که حدود ۷۷ درصد بیمارانی که در مسیر یک مرگ مورد انتظار قرار دارند (با فاصله اطمینان ۹۵ درصد بین ۶۹ تا ۸۴ درصد ) ممکن است در صورت پرسش مستقیم یک ELDV را گزارش کنند. در یک مطالعه پرسپکتیو طولی در بیماران هاسپیس ، بیشتر شرکت کنندگان حداقل یک رویا یا تصور را گزارش کردند که تقریبا نیمی از آنها هنگام خواب و بقیه بصورت رویت های بیداری رخ داده بود. نکته جالب توجه این است که هرچه بیماران به مرگ نزدیکتر میشدند ، رویاها و تصورات آرامش بخشی که در آنها افراد درگذشته حضور داشتند نیز شیوع بیشتری پیدا میکرد. در مورد فنومنولوژی یا همان آنچه بیماران گزارش می کنند ویژگی های شاخص ELDV ها به شکل قابل توجهی در فرهنگ ها و مطالعات مختلف مشابه است. از نظر محتوا بیشتر شامل بستگان و دوستان یا حیوانات خانگی درگذشته هستند. با فراوانی کمتری نیز عزیزان زنده و تصاویر سفر و گذار یا خاطرات معنادار گذشته گزارش میشوند. روایت هایی با درون مایه انتقال و عزیمت و عبور از یک مرحله به مرحله ای دیگر نیز فراوان اند. از نظر کیفیت تجربه، بیماران این رویدادها را به شدت واقعی توصیف میکنند به شکلی که تقریبا همه آنها گفته اند احساس میکردند این تجربه واقعا در حال رخ دادن است و فقط یک رویای معمولی نبوده است. از نظر والنس هیجانی این تجربه ها عمدتا آرامش بخش و مثبت اند. رویاها و تصوراتی که شامل افراد درگذشته بودند به شکل معناداری آرامش بخش تر از مواردی بودند که افراد زنده یا محتوای ترکیبی داشتند. بسیاری از بیماران بعد از این تجربه ها از افزایش حس معنا، پذیرش و آمادگی و کاهش اضطراب مرگ سخن گفته اند. نکته ای که از نظر کلینیکال اهمیت ویژه دارد این است که بیماران اغلب خودبه خود این تجربه ها را مطرح میکنند هرچند برخی به دلیل نگرانی از جدی گرفته نشدن یا دریافت داروهای بیشتر ، در بیان آنها تردید دارند. نکته مهم این است که بیش از ۸۶ درصد پرستاران باتجربه معتقدند ELDV ها با هالوسینیشن های ناشی از دارو یا تب تفاوت دارند. اگر اشتباها یک ELDV به جای دلیریوم تشخیص داده شود ممکن است به تجویز غیرضروری آنتیسایکوتیک ها یا سداتیوها منجر شود ؛ مداخله ای که میتواند توانایی بیمار برای برقراری ارتباط معنادار در آخرین ساعات زندگی را کاهش دهد و از منظر کلینیکال و اتیکال اهمیت قابل توجهی دارد. همچنین ELDV ها به چند دلیل مهم اند. (۱) برای بیماران آرامش ایجاد میکنند. (۲) پذیرش مرگ را تسهیل میکنند (۳) و به حل مسائل عاطفی ناتمام کمک می کنند. (۴) برای خانواده ها شنیدن یا مشاهده چنین تجربه هایی غالبا تسلی بخش است و میتواند بر فرایند سوگواری اثر مثبتی بگذارد. (۵) برای کلینیسین ها شناخت ELDV ها بعنوان بخشی طبیعی از فرایند مرگ اهمیت دارد. گایدلاین های اولیه پیشنهاد میکنند این تجربه ها با پرسش های باز بررسی شوند و اعتباربخشی مناسبی دریافت کنند و بعنوان بخشی از مراقبت جامع پایان زندگی مستندسازی شوند. در مورد مکانیسم های نوروبیولوژیک، همچنان ابهام های قابل توجهی وجود دارد. فریم ورکهای پیشنهادی شامل مدل های روانشناختی مانند life review و attachment activation ، مدلهای نوروشیمیایی مبتنی بر تغییرات نوروترنسمیتری در مراحل پایانی زندگی و همچنین تفسیرهای اگزیستانسیال و اسپیریچوال هستند. یک اسکوپینگ ریویو در ۲۰۲۵ اشاره کرده که ELDV ها نشان دهنده تداوم فعالیت های روانشناختی و معنایی با وجود افول فیزیکی پیش رونده هستند و این پرسش را مطرح کرده که آیا این تجربه ها ممکن است بازتاب نوعی mind-brain dissociation در فرایند مرگ باشند یا خیر. البته در وضعیت فعلی ، چنین تفسیری همچنان فرضیه ای محسوب میشود و در انتظار اویدنس نوروامیجینگ مستقیم باقی مانده است. پینوشت: از نظر اویدنس های موجود، آنچه امروز با اطمینان بیشتری می دانیم این است که ELDV یک پدیده شایع و تکرارپذیر و از نظر بالینی معنادار در مراقبت پایان زندگی است منتها مکانیسم نوروبیولوژیک آن همچنان تا حد زیادی ناشناخته باقی مانده و هرگونه تفسیر متافیزیکی یا مایند-برین دیسوسییشن فراتر از دیتا های فعلی محسوب می شود. -A.RANJBAR References
زمان چگونه در مغز حیوانات جریان مییابد؟ نگاهی به جدیدترین فریم ورک یا چارچوب علمی آیا تا به حال فکر کرده اید که یک مگس خانگی جهان را چگونه می بیند؟ یا یک حلزون چه حسی از گذر زمان دارد؟ آیا زنبور عسل واقعا همه چیز را در «حرکت آهسته» تجربه می کند؟ این سوال ها مدت هاست ذهن دانشمندان را به خود مشغول کرده و پاسخ های رایج معمولا به یک عدد ساده خلاصه میشوند: آستانه آمیختگی فلکر یا به اختصار CFFT >> بیشینه نرخ چشمک زدن نوری که یک حیوان میتواند تشخیص دهد. در انسان حدود ۶۰ هرتز است ، در مگس ها تا ۲۰۰ هرتز و در سوسک های اعماق دریا فقط ۴ هرتز. از این تفاوت ها ، برخی نتیجه گرفته اند که مگس ها جهان را کندتر و سوسک ها آن را تندتر از ما تجربه میکنند. منتها یک مقاله تازه در مجله معتبر نوروساینس شناختی به شدت با این تفسیر مخالفت کرده است. نویسندگان مقاله استدلال میکنند که این نتیجه گیری یک مغالطه است ، چیزی شبیه به این که بگوییم چون نقاش معروف «ال گرکو» چهره های کشیده میکشید ، پس جهان را به شکل کشیده میدیده است. مقاله استدلال میکند که این تفسیر گرفتار چیزی است که نویسندگان آن را مغالطه ال گرکو می نامند. جایگزین چیست؟ Timescape یا منظر زمانی آنیل ست و دوبزرگوار دیگر در این مقاله به جای یک عدد، پنج پنجره زمانی متفاوت را پیشنهاد میدهند که هر یک جنبه ای از ساختار تجربه را شکل می دهند. [تصویر] این پنجره ها شامل موارد زیر هستند: ۱) پنجره همگام سازی (Synchronisation): مدت زمانی که مغز برای چسباندن رویدادهای حسی به هم نیاز دارد تا یک ادراک واحد بسازد (مثلا ۱۰ تا ۱۰۰ میلی ثانیه در انسان). تفاوت در این پنجره را میتوان در توهماتی مثل اپرنت موشن یا توهم حرکت محیطی و یا فلش-لگ ایلوژن دید. ۲) پنجره بازنگری (Revision): زمانی که ادراک ما میتواند بر اساس اطلاعات بعدی ، تصحیح شود. مثلا توهم حرکت ظاهری که در آن دو نقطه پشت سر هم دیده میشوند ، بصورت حرکت پیوسته درک میشوند. این پنجره در انسان حدود ۸۰ تا ۱۵۰ میلی ثانیه است ، در حالی که در موش ها به ۲۳۰ تا ۴۵۰ میلی ثانیه می رسد. ۳)پنجره تداوم (Persistence): مدت زمانی که یک محرک پس از ناپدید شدن، همچنان در ادراک ما باقی می ماند. در سنجاب های زمینی این زمان بسیار کوتاه ( ۲۵ میلیثانیه ) و در انسان تا چند ثانیه است. ۴) پنجره توجه (Attention): زمان لازم برای تغییر کانون توجه از یک شی به شی دیگر. در آزمایش «پلک زدن توجهی» این زمان در ماکاک ها طولانی تر از انسان است (۳۰۰ تا ۷۰۰ میلی ثانیه در مقابل ۲۰۰ تا ۵۰۰ میلیثانیه). ۵) پنجره پایداری (Stability): مدت زمانی که یک تفسیر ادراکی (مثلا در تصاویر دوپهلو) بر دیگری غلبه میکند. در مگس ها این زمان بسیار طولانی تر از انسان است (۲ تا ۲۰ ثانیه در مقابل ۳ تا ۵ ثانیه). چیزی که این مقاله میگوید و جدید است این هست که (۱) CFFT به تنهایی کافی نیست. این معیار فقط حساسیت شبکیه را میسنجد و نه کل تجربه زمان وار را. (۲) تجربه زمانی یک بعد واحد ندارد. نشان میدهد که هر گونه، ترکیبی منحصربه فرد از این پنج پنجره را دارد که تایم اسکیپ آن گونه را میسازد. (۳)اجتناب از مغالطه ال گرکو. تفاوت در یکی از پنجره ها، لزوما به معنای کندتر یا تندتر بودن کل تجربه نیست. مثلا ماکاک ها CFFT بالاتری از انسان دارند منتها پنجره توجه انها طولانی تر است. (۴)شواهد از گونه های مختلف. داده هایی از بیش از ۲۰ گونه از حشرات و ماهی ها تا پرندگان و پستانداران را کنار هم میگذارد. طبیعتا محدودیت هایی برای این مقاله وجود دارد: ۱) مقاله از نوع کانسپچوال ریویو یا مرور مفهومی است و پروتکل جستجوی شفافی ندارد. لذا احتمال سوگیری تایید را در گزینش منابع افزایش می دهد، هرچند با ماهیت مرورهای این مجله همخوانی دارد. ۲) فریم ورک پنج پنجره ای، روابط بین پنجره ها را پیش بینی نمیکند. خود مقاله نیز برای بلوغ این چارچوب به مدل های کمی نیاز دارد، که در حال حاضر ارائه نشده است. ۳) مقاله گاهی از تفاوت های رفتاری (مثلا طولانی تر بودن پنجره بازنگری در موش) به تفاوت های کیفی در تجربه ذهنی نتیجه گیری میکند ، بدون آنکه نظریه ای علی برای این پلزدن ارائه دهد. ۴) اعداد ارائه شده برای هر گونه، میانگین یا بازه ای از مطالعات محدود هستند و تفاوت های فردی درون هر گونه (که ممکن است حتی از تفاوت های بینگونه ای قابل توجه تر باشد) نادیده گرفته شده است. لذا مقاله یک نقطه عطف مفهومی است فعلا و نیاز به آزمایش های تجربی سیستماتیک و مدل های کمی قابل آزمون داریم. تا آن زمان ، بهتر است با احتیاط از اصطلاحاتی مثل زمان کندتر یا زمان تندتر درباره حیوانات استفاده کنیم و به یاد داشته باشیم که تجربه زمان، بسیار پیچیده تر از یک عدد است. [لینک مقاله] -A.RANJBAR
«بیشتر گروههای پژوهشی در نحوه پردازش سیگنالهای خود تصمیمهای متفاوتی میگیرند که گاهی حتی گزارش هم نمیشوند.» او میافزاید: «برای بدتر شدن اوضاع، پاسخهای برانگیختهشده توسط ضربان قلب بهشدت در معرض آلودگی ناشی از انواع مختلف آرتیفکتها هستند؛ مانند حرکات بدن و سیگنالهای عضلانی که از نظر زمانی با سیگنال قلبی همپوشانی دارند و باید کنترل شوند.» این گروه پژوهشی فهرستی از موارد ضروری برای گزارش روشهای تحقیق و همچنین پایگاهی از بهترین شیوههای موجود در این حوزه منتشر کرده است. راهکارهای عملی عمدتاً ساده هستند: در مطالعات ادراک، زمان ارائه محرکها باید بهصورت تصادفی در نقاط مختلف چرخه قلبی توزیع شود؛ فعالیت قلب و تنفس باید بهطور معمول در هنگام اسکنهای مغزی ثبت شوند؛ و پژوهشگران باید دقیقاً توضیح دهند که چگونه سیگنالهای مرتبط با ضربان قلب را در تحلیلهای خود مدیریت کردهاند. چندین گروه پژوهشی اعلام کردهاند که این الزامات را از هماکنون در طرحهای مطالعاتی خود لحاظ میکنند. حتی دانشمندانی که درباره اثرات مرتبط با ضربان قلب هشدار میدهند، تأکید دارند که اثرات مشاهدهشده تاکنون واقعی اما نسبتاً کوچک بودهاند و بعید است مطالعات قدرتمند با تعداد زیاد آزمونها صرفاً به دلیل زمانبندی قلبی زیر سؤال بروند. با این حال، توجه بیشتر به ریتمهای درونی بدن ممکن است به کشف بینشهای تازهای نیز منجر شود. سارا گارفینکل، عصبشناس شناختی در کالج دانشگاهی لندن که سالها این اثرات را مطالعه کرده است، میگوید: «تأثیرات قلب بر احساسات و شناخت، اهمیت گستردهای برای علوم اعصاب بالینی دارند.» او به اختلالاتی مانند اضطراب، افسردگی و اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) اشاره میکند؛ شرایطی که در آنها به نظر میرسد تنظیم متقابل مغز و بدن دچار اختلال شده است. به گفته او، آموزش افراد برای درک بهتر و تفسیر دقیقتر سیگنالهای قلبی خود میتواند بهتنهایی یک روش درمانی باشد. برای حوزهای که سالها ضربان قلب را صرفاً بهعنوان نویز پسزمینه در نظر میگرفت، این احتمال نشاندهنده تغییری بنیادین در دیدگاه علمی است. دهد. برگرفته از مجله Science June 19, 2026
تپش قلب شما به آرامی بر روی فرآیندهای مغز شما تاثیر میگذارد روی صفحه یک مانیتور دو مربع رنگی در کنار هم بهسرعت چشمک میزنند. در یک پژوهش از شرکت کنندگان خواسته میشود هر زمان که یکی از مربعها برای لحظهای تغییر رنگ میدهد، دکمهای را فشار دهند. آنچه شرکت کننده نمیداند این است که یکی از مربعها معمولاً دقیقاً در لحظهای تغییر رنگ میدهد که قلبش منقبض میشود، در حالی که مربع دیگر بین دو ضربان قلب تغییر میکند. شرکت کنندگان به هیچوجه متوجه زمان تغییر رنگها نشدند. با این حال، به نظر میرسد مغز آنها این زمانبندی را ثبت میکند: در طول صدها بار تکرار آزمایش، مغز به این دو مربع واکنشهای متفاوتی نشان میدهد. در این پژوهش از وسیلهای به نام visual evoked potential استفاده شده که امواج مغزی را در هنگام تحریکات بینایی ثبت میکند. پژوهشگران دریافتند که کمترین توجه attention در هنگام انقباض قلب (سیستول) و بیشترین توجه در هنگام انبساط قلب (دیاستول) دیده میشود. نویسندگان مطالعه نتیجه گرفتند که ضربان قلب ظاهراً برای جلب توجه مغز با اطلاعات بینایی ورودی رقابت میکند. این نتیجه که از یک مطالعه در سال ۲۰۲۴ در مجله NeuroImage به دست آمده، یکی از مجموعه یافتههای روبهرشد است که نشان میدهند ضربان قلب بهطور نامحسوس بر نحوه پردازش اطلاعات توسط مغز تأثیر میگذارد. این یافتهها همچنین این احتمال ناخوشایند را مطرح میکنند که ریتمهای درونی بدن، که اغلب در علوم اعصاب بهعنوان «نویز پسزمینه» در نظر گرفته میشوند، ممکن است به شکلی ظریف نتایج آزمایشهای علوم اعصاب را منحرف کنند. اکنون برخی پژوهشگران درباره این موضوع هشدار میدهند و مقالهای که در ماه آوریل ۲۰۲۶ منتشر شده، دستورالعملهایی را برای استانداردسازی نحوه ثبت و در نظر گرفتن این ریتمهای درونی در مطالعات علمی ارائه کرده است. کاترین تالون-بودری، عصبشناس شناختی در مدرسه عالی نرمال پاریس که سالها به بررسی چگونگی تأثیر ضربان قلب بر فعالیت خودبهخودی مغز پرداخته است، میگوید: «ما فراموش کردهایم که تعاملات مغز با دنیای درونی بدن احتمالاً به همان اندازه تعاملات آن با دنیای بیرونی اهمیت دارند.» دانشمندان سالهاست میدانند که مغز سیگنالهای درون بدن را ردیابی میکند؛ پدیدهای که «درونحسی» (Interoception) نامیده میشود. برای مثال، هر ضربان قلب موجی از فشار را در رگهای خونی ایجاد میکند و مسیرهای حسی را فعال میسازد که اطلاعات را به مغز بازمیگردانند. آنچه جدیدتر است، شواهدی است که نشان میدهد این سیگنالها میتوانند بر آزمایشهایی تأثیر بگذارند که اساساً درباره درونحسی نیستند. لیزا فلدمن بارت، عصبشناس دانشگاه نورثایسترن که پژوهشهایش احساسات، پیشبینی و تنظیم بدن را به یکدیگر مرتبط میکند، میگوید: «عملکرد قلب هیچگاه برای هیچ عملکردی بیاهمیت نیست.» مشکلات دیگری هم در پژوهشهای تصویربرداری مغزی نیز مشاهده شدهاند. مدتهاست مشخص شده که ضربان قلب و تنفس موجب حرکات و نوساناتی میشوند که میتوانند دادههای تصویربرداری تشدید مغناطیسی کارکردی (fMRI) را مخدوش کنند. همچنین روشهای استاندارد اصلاح این نوسانات، بهطور کامل سیگنالهایی را که در سراسر مغز بر جای میگذارند، در نظر نمیگیرند. از آنجا که الگوهای این سیگنالها سازمانیافته و گستردهاند و تصادفی نیستند، میتوانند با شبکههای حالت استراحت مغز (Resting-State Networks) همپوشانی پیدا کنند؛ شبکههایی که هنگام بیداری فرد، حتی زمانی که درگیر فعالیت خاصی نیست، فعال باقی میمانند. در نتیجه، این سیگنالها ممکن است تفاوتهای واقعی در اتصالپذیری مغز را تقلید کنند یا برعکس، آنها را پنهان سازند؛ مگر آنکه پژوهشگران آنها را با دقت بیشتری مدلسازی کنند. این یافتهها هشداری هستند مبنی بر اینکه عصبشناسان باید اثرات مرتبط با ضربان قلب را در دادههای خود جدی بگیرند. همچنین پژوهشگرانی که این اثرات را کنترل میکنند، به روشهای استانداردتری برای انجام این کار نیاز دارند؛ موضوعی که مقاله آوریل منتشرشده در مجله Psychophysiology بر آن تأکید میکند. این مطالعه با بررسی ۱۳۲ پژوهش انسانی درباره اثرات ضربان قلب در مطالعات EEG و مگنتوانسفالوگرافی (MEG) نشان داد که روشها آنقدر متنوع و گزارش آنها آنقدر ناقص بوده است که مقایسه یا بازتولید نتایج بهطور قابل اعتماد امکانپذیر نبوده است. افزون بر این، بیشتر مطالعات از نظر حجم نمونه آنقدر کوچک بودند که نمیتوانستند با اطمینان اثراتی را که ادعا میکردند اندازهگیری کردهاند، تشخیص دهند. پاول اشتاینفات، عصبشناس مؤسسه ماکس پلانک برای علوم شناختی و مغزی انسان و یکی از نویسندگان این مقاله، میگوید:
🔵 فوتبال ساب تنتوریال در فینال جام جهانی! 🔆 تصور کنید داور فینال جام حهانی فوتبال هستید و در دقیقه ۱۹ بازی یکی از بازیکنان به شما نزدیک شود و بپرسد: «عذر میخوام جناب داور. آیا این بازی فینال است؟» شاید کارت قرمز ندهید، اما خیلی هم از این سوال احساس خوبی نخواهید داشت... 🔆 این ماجرایی است که واقعا اتفاق افتاد!در فینال جام جهانی ۲۰۱۴ : آلمان در برابر آرژانتین! 🔆 «کریستوف کرامر»، هافبک ۲۲ ساله تیم المان، لحظاتی پیشتر در یک برخورد هوایی محکم از ناحیه شقیقه به زمین کوبیده شده بود. گیج و منگ از جایش بلند شده بود و در برابر اصرار پزشکان مبنی بر خروج از زمین، مقاومت کرده و به بازی ادامه داده بود! 🔆 وقتی به دنبال تروما به شقیقه، کرامر آن سوال مضحک را پرسید؛ داور مسابقه، نیکولا ریتزولی، ابتدا فکر کرد دارد با او شوخی میکند. اما نگاه خیره و سرگردان بازیکن آلمانی حکایت از چیزی دیگر داشت: او واقعاً نمیدانست در مهمترین بازی زندگیاش قرار دارد! 🔆 از دقیقه ۱۹ ؛ کرامر ۱۲ دقیقه تمام در حالت اتوپایلوت به بازی ادامه داد، اما ذهنش جایی میان «حافظه از دست رفته» و «آگاهی تار» سرگردان بود. در دقیقه ۳۱، بیآنکه برخوردی شده باشد، ناگهان نقش بر زمین شد. این بار دیگر توان ادامه نداشت. تعویض شد و رفت. کرامر بعدها در مصاحبهای اعتراف کرد: «هیچ چیز از نیمه اول فینال یادم نیست. حتی لحظه پرسیدن آن سوال از داور را هم به خاطر ندارم. بازی را بعداً از تلویزیون دیدم تا بفهمم چه اتفاقی افتاد!» ✨ اما در مغز کرامر چه گذشت؟ این اتفاق از نظر علوم اعصاب شناختی، یک کلاس درس تمامعیار است. بیایید دقیق شویم: ۱. فراموشی اپیزودیک و نقص در تثبیت حافظه (Consolidation Failure) اطلاعات حسی ابتدا وارد حافظه کوتاهمدت میشوند و بعد برای ذخیرهسازی بلندمدت باید از فیلتری به نام هیپوکامپ عبور کنند. ضربه شدید به سر کرامر، عملکرد هیپوکامپ و مدیال تمپورال را موقتاً مختل کرد. انگار دکمه «Save» مغز از کار افتاده باشد. ۱۲ دقیقه کامل از زندگیاش، هرگز ثبت نشد. یک فایل خالی در هارد درایو مغز. ۲. سرگردانی ذهنی و از بین رفتن Orientation پرسیدن «این بازی فینال است؟» یعنی کرامر جهتیابی زمانی، مکانی و زمینهای را کاملاً از دست داده بود. در بیماریهای شناختی مثل آلزایمر، این گمگشتگی نسبت به زمان و مکان یکی از علائم اولیه است. در آن لحظه، قشر پیشپیشانی (Prefrontal Cortex) کرامر که مثل مدیرعامل مغز عمل میکند، عملاً تعطیل شده بود. ۳. اتوپایلت عصبی: بدن میداند، اما مغز خبر ندارد! نکته شگفتانگیز اینجاست: با وجود فراموشی کامل، کرامر ۱۲ دقیقه دوید، پاس داد و حتی تکل زد! این جدایی شگفتانگیز میان «حافظه حرکتی رویهای یا procedural » که در مخچه و عقدههای قاعدهای ذخیره میشودو «حافظه آگاهانه» را نشان میدهد. مغز نمیدانست کجاست، اما بدن بلد بود فوتبال بازی کند. درست مثل رانندگی در مسیر همیشگی بدون اینکه سفری که کردهاید را به خاطر بیاورید. یک فوتبال از سطح مخچه ( ساب تنتوریال)! ⚽️⚽️⚽️⚽️⚽️⚽️⚽️⚽️⚽️⚽️⚽️ - کرامر بعدها با شوخطبعی گفت: «تنها خاطرهای که از فینال دارم اینه که یهو جام رو گرفتم دستم!» - تصورش را بکنید: یک بازیکن وسط فینال جام جهانی بپرسد «ببخشید اقای داور، این فیناله؟» و بعد از تعویض شدن، از روی سکوها جام را نگاه کند و بگوید «آها، پس ما بردیم!» این نهایت «ضربه مغزی خفیف با حفظ شوخطبعی» است. ✨ نتیجهگیری شناختی: مغز ما علیرغم تمام پیچیدگیاش، گاهی با یک ضربه ساده ریستارت میشود و ما را در مهمترین لحظات زندگی تنها میگذارد. فراموشی ۱۲ دقیقهای کرامر، نمونه کوچک و دراماتیکی است از مکانیسمهای فراموشی، جدایی مسیرهای عصبی حافظه، و شکنندگی آگاهی – مفاهیمی که در بیماریهای تحلیلبرنده عصبی به شکلی تدریجی و دردناک رخ میدهند. دکتر موسی عطازاده 🌿
مغز چگونه فکر میکند(قسمت آخر) مدلهای هوش مصنوعی ظهور مدلهای زبانی بزرگ و سامانههای یادگیری عمیق، آینهای غیرمنتظره برای فهم شناخت انسان فراهم کرده است. سیستمهایی مانند ChatGPT میتوانند متونی بسیار شبیه به نوشتههای انسانی تولید کنند، مسائل پیچیده را حل نمایند و در گفتگوهای پیشرفته شرکت کنند. اما آنها از طریق تطبیق آماری الگوها در حجم عظیمی از دادهها عمل میکنند؛ بدون بدن، بدون تجربه حسی و بدون درک تجسمیافته از جهان. این موضوع پرسشی عمیق ایجاد میکند: اگر تفکر اساساً تجسمیافته است، چگونه سامانههای فاقد بدن میتوانند تا این حد هوشمند به نظر برسند؟ پاسخ، هم قدرت و هم محدودیتهای هوش مصنوعی کنونی را آشکار میکند. این سامانهها در دستکاری الگوهای سطحی زبان بسیار موفقاند، زیرا ارتباطات انسانی ـ هرچند ریشه در تجربه جسمانی دارند ـ ردپایی آماری در متنها بر جای میگذارند. وقتی میلیونها انسان درباره مفاهیم مختلف مینویسند، استعارههای تجسمیافته آنان الگوهای قابل تشخیصی در زبان ایجاد میکنند. هوش مصنوعی این الگوها را یاد میگیرد و بازتولید میکند، اما منشأ تجسمیافته آنها را درک نمیکند. مشکل دقیقاً در جاهایی آشکار میشود که فهم تجسمیافته اهمیت پیدا میکند. هوش مصنوعی امروز در مواردی مانند: خلاقیت اصیل استدلال عمیق وابسته به زمینه حل مسئله انعطافپذیر در محیطهای واقعی هنوز محدودیتهای مهمی دارد. یک مدل زبانی میتواند درباره دوچرخهسواری مقاله بنویسد، اما نمیتواند تعادل خود را روی دوچرخه حفظ کند. میتواند احساس شن زیر پا را توصیف کند، اما هرگز بافت شن را تجربه نکرده است. این سامانهها نمادها را دستکاری میکنند، اما فاقد شبیهسازیهای تجسمیافتهای هستند که به آن نمادها معنا میبخشند. به همین دلیل بسیاری از پژوهشگران معتقدند مسیر رسیدن به هوش مصنوعی واقعاً هوشمند ممکن است از تجربه جسمانی عبور کند. رباتهایی که در محیطهای واقعی حرکت میکنند، اشیا را دستکاری میکنند و با جهان تعامل دارند، نوع متفاوتی از فهم را توسعه میدهند. امیدبخشترین حوزههای پژوهش هوش مصنوعی امروزی به سمت «عاملهای تجسمیافته» (Embodied Agents) حرکت میکنند؛ سامانههایی که از طریق تعامل مستقیم با جهان یاد میگیرند. برای انسانها، این مرحله از توسعه هوش مصنوعی فرصتی ارزشمند برای شناخت بهتر خودمان فراهم کرده است. مقایسه میان تطبیق آماری الگوها و فهم تجسمیافته، آنچه را که هوش انسانی را منحصربهفرد میکند آشکار میسازد. معنای زندگی انسانی صرفاً از پردازش اطلاعات ناشی نمیشود؛ بلکه از زیستن در بدنی پدید میآید که حرکت میکند، احساس میکند و در جهان عمل میکند. هرچه هوش مصنوعی پیشرفتهتر میشود، بیشتر به آینهای تبدیل میشود که ارزش بیبدیل تجربه انسانی تجسمیافته را به ما نشان میدهد. شاید آینده هوش نه در ساختن ذهنهایی شبیه رایانهها، بلکه در فهم این حقیقت باشد که چگونه بدنها ذهنهایی میآفرینند که هیچ سامانه دیجیتالی نمیتواند کاملاً بازآفرینی کند. خلاصه کشفیات انقلابی علوم اعصاب و علوم شناختی، این باور دیرینه را که ذهن و بدن دو قلمرو جداگانهاند، فرو ریختهاند. انتزاعیترین افکار ما ـ از عدالت و اخلاق گرفته تا ریاضیات و سیاست ـ از همان مدارهای عصبیای سرچشمه میگیرند که برای حرکت، لمس و تعامل با محیط استفاده میکنیم. مغز همچون یک موتور شبیهسازی عمل میکند؛ پیوسته سناریوهای تجسمیافتهای را اجرا میکند که هم تفکر خصوصی و هم ارتباطات انسانی را شکل میدهند. و در حالی که سامانههای هوش مصنوعی میتوانند الگوهای زبانی را دستکاری کنند، فاقد بنیانهای تجسمیافتهای هستند که به اندیشه انسانی معنا، انعطافپذیری و خلاقیت میبخشند. درک این حقیقت که تفکر ماهیتی اساساً جسمانی و تجسمیافته دارد، میتواند آموزش، ارتباطات، فرهنگ و حتی نگاه ما به هوش مصنوعی را دگرگون کند. پایان برگرفته از کتاب The Neural Mind How the brains think George Lakoff and Sirini Narayanan 2025
مغز چگونه فکر میکند(قسمت چهارم) مغز به عنوان یک سامانه شبیهسازی در هر ثانیه از زمانی که بیدار هستید، مغز شما در حال اجرای شبیهسازیهای پیچیدهای است که معمولاً هرگز متوجه آنها نمیشوید. برای مثال، وقتی در یک سوپرمارکت شلوغ حرکت میکنید، شبکههای عصبی مغزتان دائماً آیندههای احتمالی را مدلسازی میکنند. مغز شما حرکت به سمت چپ برای اجتناب از برخورد به یک سبد خرید را شبیهسازی میکند. هنگام عبور از کنار گروهی از افراد که راهرو را مسدود کردهاند، بهطور همزمان سرعت، موانع و نیروی لازم برای چرخاندن سبد خرید را محاسبه میکند. اینها محاسبات انتزاعی نیستند؛ بلکه شبیهسازیهای تجسمیافتهای هستند که همان مدارهای حرکتی مورد استفاده در حرکت واقعی را فعال میکنند. اما این سامانه بسیار فراتر از مسیریابی عمل میکند. وقتی تصمیم میگیرید از رئیس خود درخواست افزایش حقوق کنید، مغزتان سناریوهای جسمانی را شبیهسازی میکند: وارد شدن به دفتر او، تنش بدنی یک گفتوگوی دشوار، احساس اعتمادبهنفس یا اضطراب. وقتی برای آخر هفته برنامهریزی میکنید، مغزتان تجربه پیادهروی در یک مسیر کوهستانی یا پختن یک غذای جدید را پیشاپیش شبیهسازی میکند. هر تصمیمی که میگیرید از دل این شبیهسازیهای عصبی بیرون میآید؛ شبیهسازیهایی که پیش از عمل کردن، بخشهایی از تجربه فیزیکی را بازسازی میکنند. این دیدگاه یکی از باورهای رایج فلسفی را به چالش میکشد و نشان میدهد که زبان خالق اندیشه نیست؛ بلکه اندیشه خالق زبان است. توانایی شما برای برقراری ارتباط از همان ماشین عصبی تجسمیافتهای سرچشمه میگیرد که فهم خصوصی شما را ایجاد میکند: شبیهسازی. وقتی صحبت میکنید، صرفاً نمادها و واژهها را طبق قواعد دستوری جابهجا نمیکنید. شما در حال هماهنگ کردن شبیهسازیهای تجسمیافته میان ذهنها هستید. فرض کنید میخواهید صبح دشوار خود را برای دوستی تعریف کنید. مغز شما جملات از پیش ذخیرهشده را بازیابی نمیکند. در عوض، بخشهایی از تجربه جسمانی خود را بازآفرینی میکند: گیر کردن در ترافیک فشار زمانی ناشی از دیر رسیدن تنش و ناامیدی ناشی از شرایط شنونده نیز صرفاً واژهها را رمزگشایی نمیکند؛ بلکه در شبکههای عصبی خود شبیهسازیهای مشابهی را اجرا میکند. ارتباط موفق زمانی رخ میدهد که هر دو ذهن الگوهای نسبتاً مشابهی از تجربه تجسمیافته را فعال کنند. پیامدهای این موضوع درک ما از زبان را دگرگون میکند. دستور زبان نیز یک سامانه کاملاً انتزاعی نیست. ساختارهای دستوری از همان طرحوارههای تصویری و استعارههایی سرچشمه میگیرند که همه تفکر انسانی را سازمان میدهند. برای مثال: الگوی «فاعل ـ فعل ـ مفعول» بازتاب طرحواره جسمانیِ «عامل انجامدهنده یک عمل بر روی یک شیء» است. حروف اضافهای مانند «در»، «روی» و «از میان» مستقیماً از روابط فضایی تجربهشده در زندگی روزمره سرچشمه میگیرند. زمانهای فعل از درک جسمانی ما از زمان بهعنوان نوعی حرکت در فضا ناشی میشوند. همین بنیان تجسمیافته زبان توضیح میدهد که چرا در دهههای اخیر رویکردهای تجربی و مشارکتی در آموزش، کسبوکار و درمان اهمیت فزایندهای پیدا کردهاند. از آموزش عملی در مدارس گرفته تا تفکر طراحی در شرکتها، از درمانهای مبتنی بر بدن تا جنبشهای ساختوخلق (Maker Movement)، انسانها در حال بازکشف چیزی هستند که علوم اعصاب اکنون آن را تأیید میکند: فهم واقعی از تعامل تجسمیافته با جهان پدید میآید، نه از تحلیل صرفاً انتزاعی