چتر بی باران(مریم روحپرور.کمند)
Статистикаکانال رسمی مریم روح پرور(کمند) بیش از ده اثر هنری رمان های(ماهی/حامی/ترنج/رخپاک/زمردسیاه/طعمجنون/عشقخاموش/معجزهدریا/تاو نهان) آنلاین👈🏼 آغوش آتش آنلاین👈🏼 چتر بی باران هر روز پارت به جز دو روز آخر هفته ارتباط با نویسنده👇🏻 @Kamand1235
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 12
- Всего постов
- 31
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Искусство
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 206
- 1/48двое суток
- 236
- 1/72трое суток
- 254
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
قبل از اینکه در آسانسور بسته بشه، این سوسک بالدار رو ول کن تو آسانسور! زن خدمتکار، وحشتزده نگاهی به پلاستیک در دستش که سوسک سیاهی در آن وول میخورد، انداخت و بعد به وفا نگاه کرد: - اما... اما خانوم... نیلی جون باردارن! اگه یه وقت بترسن و بچه چیزیش بشه... وفا زهرخندی زد و سر تکان داد: - دقیقا همینو میخوام! چرا بچهی من باید بره زیر خاک و بچهی این زنیکه جون بگیره؟ همین امروز به یه بهانهای میفرستیش بیرون از خونه و کارت رو انجام میدی! زن که گردنش زیر تیغ وفا بود، به ناچار "چشم"ی گفت... نیلیِ بیگناه، جگرخون شده بود در این خانه! درست از روزی که خونبس شد برای نجات برادرزادهاش و به عقد مردی درآمد که برادرزادهاش را کشته بودند! وفا که مادر مقتول بود و جاریاش، حتی لحظهای دست از آزار دادن دخترک بیگناه برنداشته بود و آتش کینه و انتقامش حالا داشت آن جنین بیگناه را هدف میگرفت! - من میرم تا فروشگاه و برمیگردم مادر... نیلی بود که خطاب به مادرشوهرش اعلام رفتن کرد و ماهمنیر، نگاهی کوتاه و غیرصمیمی به عروسش انداخت: - زود برگرد! بعد از ظهره و هوا گرم... واسه بچه خوب نیست! دلش شکست و تنها "چشم" گفت. تنها بچه برایشان مهم بود و جان خودش ذرهای پیش این آدمها ارزش نداشت... و شاید برای کارون هم همین بود! برای او که داغ برادرزادهاش، به شدت بیرحمش کرده بود و چشم میبست بر روی اذیت شدنهای دخترک! با دل شکسته، دکمهی آسانسور را زد و همانطور که دست روی شکم برآمدهاش میکشید، با پسرکش درددل کرد: - ولی تو مامان رو دوست داری... مگه نه؟ فقط تو منو دوست داری... اشک به چشمانش نیشتر زد و همان لحظه وارد آسانسور شد... اما هنوز در بسته نشده بود که نفهمید چه کسی دست داخل آورد و سوسک بالداری را پیش چشمش رها کرد و در بسته شد! او ماند و یکی از بزرگترین فوبیاهایش و جیغ از ته دلش اتاقک آسانسور را پر کرد. آسانسور داشت از طبقهی ششم به همکف میرفت و دخترک به حدی جیغ کشید و ترسید که ناگهان جان از تنش رفت و با زانو محکم زمین خورد! شکمش را چنگ زد و جیغ کشید: - آخ خدا، بچهم... کارون... کارون! صدا زد مردی را که خون پیش چشمانش میرقصید تمام این مدت! مردی که دوستش نداشت شاید... و همزمان با حس خیسی خون روی شلوارش، جان از تنش رفت و در آسانسور باز شد و او ندید... ندید مردی را که مات خیره مانده بود به نیلیِ نیمهجان و خونی که راه گرفته بود زیر تنش... خونِ دخترک! خونِ بچهاش... آن موجود سیاه زشت، از آسانسور بال زد و بیرون رفت و کارون نفهمید که چطور زانو خم کرد کنار نیلیاش و چطور تن بیجان او را بغل گرفت: - نیلی... نیلی، عزیزم... باز کن چشماتو! باز کن چشماتو... مرگ کارون! نیلی به جانکندنی پلکهایش را از هم فاصله داد و شاید اولین بار بود که کارون بغلش میکرد... اولین بار بود که "عزیزم" میگفت! باورش نمیشد که چشمان این مرد، تَر شده بود برایش! دوستش داشت؟ دوستش داشت و گذاشته بود تا این حد اذیتش کنند؟ - ب... بچهم... لبهایش با درد تکان خوردند و کارون تن سرد او را محکمتر بغل گرفت و فریاد زد: - کی اذیتت کرد؟ کی اینکارو باهات کرد؟ خشمِ مرد، ترسناک بود! خشم این مرد، تاوان میگرفت... و خشمش این بار از سر نگرانی بود برای جان نیلی! گردن دخترک اما پیش چشمش بیجان به عقب خم شد و همزمان با بسته شدن چشمانش، کارون با فکی منقبض از عمق جانش فریاد کشید: - میکشمش... به خدا میکشمش! و حس کرد که تن او سرد شد میان دستانش... حس کرد که ضربانش کند شد... حس کرد که زنش... نیلیاش... نفس نکشید! https://t.me/+l1YxK4vcXCNhOTNk https://t.me/+l1YxK4vcXCNhOTNk https://t.me/+l1YxK4vcXCNhOTNk #پارت_واقعی_رمان نیلی برومند، خانم معلم مهربون و بیآزاری که با به قتل رسیدن پسری جوون توسط برادرزادهش، مجبور میشه خونبس خانوادهی مقتول بشه تا برادرزادهش رو اعدام نکنن! همسر اجباریِ کارون کاویان... مردی مقتدر که جونش به برادرزادهش بند بوده و با به قتل رسیدن اون پسر، نه فقط خودش، که کل طایفهش به خون اون خانواده تشنهن!
#پارت_1 چاقو را با مهارت روی گوجه سفت و سالم تنظیم میکنم و هنوز برش اول را ندادهام کیان قدم به آشپزخانه میگذارد و بلند میگوید: -جانان یه دونه املت قارچ، دو تا نیمرو پفکی! سپس سمت ژاله میچرخد: -دو تا اسپرسو، یه دونه پای سیب همراه نسکافه! به همان سرعتی که آمده از در چوبی بیرون میزند. ژاله دستهایش را شسته و به سرعت به پشت میز برمیگردد و من قارچهای گرد و سفید و شسته شده را جایگزین گوجه زیر دستم میکنم و تند خردشان میکنم. صدای تق تق خرد شدن ظریفشان به مانند همیشه روحم را نوازش میدهد. حتی میتوانم چشم ببندم و با مهارت و استفاده از قدرت شنوایی و حسی دستانم تمام قارچها را یک دست خرد کنم، اما معمولا این کار را در خفا انجام میدهم نه زمانی که مشتری منتظر سفارشش است. روغن را به اندازه در سه ماهیتابه مخصوص میریزم و شعلهها را تنظیم میکنم، تخممرغ میشکنم و سفیده و زردهشان را جدا میکنم. روغن تابه املت که داغ میشود قارچهای خرد شده را به آن اضافه میکنم و کمی مهلت میدهم تا از سفتی درآیند و نرمتر شوند. همزمان سمت میز پشت سرم میچرخم و سفیده و زرده تخممرغ را جداگانه با همزنبرقی آنقدر میزنم تا پف کنند و بالا بیایند، سپس با هم مخلوطشان میکنم و نمک و فلفلسیاه و پنیر پارمسان به آن اضافه میکنم، در نهایت در دو تابه داغ شده مایع پفکی را به مساوات تقسیم میکنم تا پخته شوند. هنوز سراغ املت نرفتهام، غزاله از آن سمت آشپزخانه صدایم میزند: -وای جانان گند زدم بیا کمک... بیتوجه به حرف همیشگیاش، گوجه خرد میکنم و به قارچهای نیمه پز شده اضافه میکنم. -چیو خراب کردی باز؟ -بادمجونا سوخت جانان بیا دیگه، خانمسرمدی بیاد پوست از کلهم میکنه، بیا تو رو قرآن... حرف زدن بچهها و برخورد ظرفها به یکدیگر و صدای جز ولز غذاهای در حال پخت طنین انداز فضای بینمان است و من قسمت آخر جملهاش را نمیشنوم. اما حدس این که خودش را توبیخ کرده کار سختی نیست. در تابه املت را میگذارم و با نیم نگاهی به نیمرو پفکی، سریع خودم را به او میرسانم. بادمجان کبابی را در روغن شناور کرده و نیمی از آن را کاملا سوزانده. گاز را خاموش میکنم و کفگیر را از دستش میگیرم و غر میزنم: -صد بار بهت گفتم انقدر تو بادمجونا روغن نریز، به خودش میگیره و وقتی سرد بشه پس میزنه بیرون و قابل خوردن نیست. این همه روغن واسه میرزاقاسمی چه معنی داره؟ دفعه اولته درست میکنی مگه؟ دست به کمر میزند: -هوف لاله پشت گوشی به حرفم گرفت اصلا نفهمیدم چیکار میکنم، خواستم روغنشو هم کم کنم ولی دستم سوخت ببین... دست سوختهاش در این لحظه اهمیتی ندارد و نگاهی به آن نمیاندازم، اما تهدیدکنان میگویم: -خانمسرمدی ببینِ گوشی اوردی آشپزخونه و مشغول حرف زدنی، غذا رو هم سوزوندی، این دفعه پادرمیونی آقایهاشمی هم کارساز نیست، گفته باشم. -میدونم به خدا، ولی تلفن واجبی بود، مامانم مریضِ امروز لاله بردتش دکتر. زنگ زدم از حالش بپرسم که دکتر چی گفته! الان میبرم تو کمدم میذارم گوشیو. تابهِ بادمجانهای سوخته و غرق در روغن را از روی گاز برمیدارم و درون سینک میاندازم و تابهای دیگر جایگزینش میکنم. مقداری روغن در آن میریزم و زیرش را روشن نمیکنم. چند بادمجان کبابی پوست نشده را به دستش میدهم و جدی میگویم: -خدا به مادرت سلامتی بده ولی کاری نکن که دوباره توبیخ بشی! بالا سر غذا میمونی و روغن دیگه بهش اضافه نمیکنی، ادویههاشو طبق دستوری که بهت دادیم میزنی؛ پوست بادمجونهارو هم تمیز و مرتب میگیری. سیاهی نمونه داخلش... قدمهای تندم سمت املت و نیمروی پفکی چرخ میخورد و او دستپاچه شروع به کار میکند: -چشم... چشم این دفعه حواسم هست. زیر گاز را خاموش میکنم و نیمرو آماده شده را در دو ظرف مجزا با جعفری و سبزیجات و گوجه گیلاسی تزئین میکنم و کمی بعد با تست گوجهِ املت که کاملا پخته است، تخممرغ را به آن میافزایم. در نهایت زنگ را به صدا در میآورم و خیره به کسی میشوم که همزمان با زنگ زدنم وارد آشپزخانه میشود و... https://t.me/+ay4awwUeiiM4MzRk https://t.me/+ay4awwUeiiM4MzRk https://t.me/+ay4awwUeiiM4MzRk https://t.me/+ay4awwUeiiM4MzRk کافه رستوران بلوط رمانی سرشار از انرژی مثبت و عشقی بینظیر و زیبا بین سرآشپز و مدیر رستوران🥹
- ببینید پریاخانوم...من میدونم پدرم چی به شما گفته وچی ازتون خواسته!امّا میخوام یک چیزایی مشخص کنم!پدرم گفته ازدواج ولی من میگم محرمیت..!محرمیتی که جایی ثبت نشه،محرمیتی تعهدومسئولیت نداشته باشه.من نمیخوام تعهدی ایجاد بشی وقتی دلی پیوند نخورده! جا خورد. آنقدر که لحظهای فراموش کرد نفس بکشد.درست شنیده بود، این مرد از "صیغه" صحبت میکرد! با تردید پرسید: -من متوجه نمیشم! معین نفس عمیقی کشید.میخواست تا جای ممکن آرام و خونسرد باشد. - من روشنتون میکنم. به خودش و وضعیتش اشاره کرد و ادامه داد: -اگر پدرم این پیشنهاد به شما وپدرتون داده دلیل براینکه من حتی اگه ویلچر نشین باشم هم میتونم از شما محافظت کنم.اما قرار نیست همیشه روی ویلچر باشم.من خودمو برای خوب شدن آماده میکنم اون زمان دیگه نیاز به اینکه نسبتی بینمون باشه نیست.پس نیاز به ثبت و عقد نیست همون محرمیت لفظی و شرعی کفایت میکنه. https://t.me/+XV8H1szpIbszZWQ0 https://t.me/+XV8H1szpIbszZWQ0 پریا درست شب قبل ازخواستگاری کسی که سالهاست دوستش دارد،تصادف میکند و بازداشت میشود وبا ویلچرنشین شدن آن مرد تصمیم میگیرددبرای جبران زنش شود اما...
-کَره بدن میخواستم آقا .رایحهی هلو دارید؟ اویس که تا آن لحظه با اخم مشغول بالا پایین کردن صفحهی تلفنش بود با شنیدن جملهی وفا سرش را بالا آورد. پسر جوان یک قوطی صورتی رنگ روی ویترین گذاشت و نگاهی به سرتاپای وفا انداخن: -رایحهی هلو تموم کردیم متاسفانه. اما این محصول یه رایحهی متفاوت داره که بدنتون ساعتها خوشبو میمونه! ابروهای اویس به هم رسید و گوشی را توی جیب انداخت. پسرک جوری وفا را نگاه میکرد که انگار کَرهی بدن لباس بود که میخواست آن را روی تنش ببیند. -بِرَندش مرغوبه؟من ماموریتم و اونجا آب و هواش به پوستم سازگار نیست. یه چیزی باشه که خشکی پوست رو کامل برطرف کنه! اویس سر کنار گوش وفا خم کرد داشت صبرش تمام میشد: -کَره بدن چه کوفتیه؟برش دار ببریم دیگه! وفا به غرّش اویس توجهی نکرد و فروشنده با دیدن گردن کبود اویس ، با احتیاط تر جواب داد: -خیالتون راحت. حتما بعد از دوش گرفتن استفاده کنید. قول میدم ساعتها هم پوستتون مثل پوست بچه ها بشه، هم بغلتون بوی نینی بده! اویس دیگر صبر نکرد او یکی بگوید ، وفا دو تا . با چشمان میرغضبش مقابل دید مرتیکه را به وفا گرفت و کارت بانکیاش را روی ویترین انداخت: -پولت رو بکش ، حرّافی نکن! فروشنده فورا کارت را چنگ زد و اویس بود که همزمان هم کیسهی حاوی آن کره بدن کوفتی را چنگ میزد و هم بازوی وفا. -ولم کن بازوم رو کَندی وحشی! اویس به سمت ماشین هلش داد و قوطی لعنتی را هم روی صندلی عقب پرت کرد. وقتی پشت فرمان مینشست وفا با حیرت به قیافهی برزخیاش مینگریست: -هیچ معلومه چتونه مهندس نواب؟ حالا باز هم شده بود مهندس نواب. همان مهندسی که با او و جفت کانکس او زندگی میکرد و چند صباحی بود برای تنها نبودن بین آن همه مرد ، به او محرم شده بود که کسی نگاه چپ به سمتش نیندازد! -من چمه یا تو؟ بغلتون بوی نینی میده یعنی چی؟ بزنم خواهر و مادر اون بیپدر رو بیارم جلو چشماش ! وفا هم از او عصبانی بود به خاطر رفتارهای اخیرش که انگار در کانکسش جن میدید که از وفا دوری میکرد ، هم از رگ غیرتش خوشش میآمد. تحصیلکرده بود باهوش نخبه و مردی به روز اما مردهای عرب ، هیچگاه غیرتشان را فراموش نمیکنند -لطفا زودتر راه بیفتید تا تو دردسر جدید نیفتادیم . ساعت سه تو لوکیشن پروژه جلسه داریم و هنوز نرسیدیم! اویس لعنتی به کرهی بدن کذایی که روی صندلی عقب بود فرستاد و ماشین را روشن کرد با این دختر و لباسهای بی در و پیکرش نمیشد در یک اتاق تنها ماند حالا نوبت کرهی بدن و بوی بغل نینی هم رسیده بود؟ این یک معضل جدید برای هورمونهای مردانهی اویس به شمار میرفت. از این به بعد خوابیدن زیر یک سقف با این دختر ، ممنوع بود! ❌❌❌❌ https://t.me/+7LLmVZtVnU9iNTQ8 https://t.me/+7LLmVZtVnU9iNTQ8 زیر دوش چشمانش را بسته و با فکرهای خانه خرابکُنش درمورد مهندس وفافرهنگ ، مشتش را به دیوارک فلزی حمام چسباند. نمیشد! آن دختر روح و روان لعنتیاش را به بازی میگرفت! علیالخصوص وقتی ماهها با هیچ زنی نبود و کسی را به زندگی اش راه نداد. -لعنت بهت دختر بهمنخان! زیر لب لعنتش میداد که کسی محکم روی درب حمام کوبید: -مهندس نواااب؟ چشمان اویس از حدقه جدا شد و دخترک این بار محکم تر در زد: -اویس؟ اویس سوختمممم درو باز کن! مرد گویی از یاد برده بود آنجا حمام است و اصلا لباسی به تن ندارد با اضطراب و شوک در حمام را باز کرد و با دیدن سرشانههای تاول زدهی وفا که از زیر بندهای تاپش مشخص بود ، با بهت لب زد: -اینا چیه رو بدنتتت؟ وفا فقط خودش را زیر دوش انداخت و به جان پوستش افتاد: -به کَره بدن...حساسیت داشتم...خدا لعنتشون کنه...تقلبی بود! با گریه خودش را میسابید و منقطع لب میزد. آب شر شر روی تن و بدنش میریخت و رایحهای خوش از بدنش برمیخاست اُویس آب دهانش را قورت داد وفا به سمت صابون خم میشد که بالاخره تن تماما برهنهی اویس را دید! -اویسسسسسس!برو بیروووون!برو بیر.... صدای جیغ وفا بود که پردهی گوش اویس را پاره کرد آن بیرون چهل و سه مرد گردنکلفت حضور داشت. چهل و سه مرد ، بدون برطرف کردن نیازهای مردانهشان که حتی به شنیدن صدای یک زن هم حساس بودند! اُویس چاره ای نداشت جز خفه کردن لبهایش... مجبور بود ببوسد! چه کسی میتوانست خلاف این اجبار را ثابت کند؟ ❌❌❌ https://t.me/+7LLmVZtVnU9iNTQ8 https://t.me/+7LLmVZtVnU9iNTQ8 بریم ببینیم تو کانکس این دو تا مهندسِ نخبه که مجبور شدن تو یه اتاق زندگی کنن چه اتفاقاتی در راهه...😂😔🔥🔥🔥
без подписи
_محمد کاچی واسه چیته؟ _ای بابا عمه یه سوال کردما... آدمو به غلط کردن میندازی ... بهم می گی این کاچی رو چطوری می پزن یا نه؟ نگاه محمد روی دخترک چرخید و لب زد: _عمه من یه کاری کردم! _وای خاک به سرم نکنه هول کردی مادر. د پسر دو هفته دیگه عروسیته ..... محمد بلند خندید: _عمه دو دقیقه دندون به جیگر بگیر... _خب دیشب که خونه نیومدی و پیش نامزدت موندی ... نگو که... محمد باز خنده اش گرفت: _عمه رزا دلش درد می کنه گفتم شاید کاچی براش خوب باشه... _برو پسر ما رو رنگ نکن... کاچی فقط واسه یه چیز خوبه و بس... _یا خدا ... عمه تا کجاها رفتی؟ _ببین می تونی کاری کنی لباس عروس تنش نره . اینبار مستانه خندید: _به خدا خبری نیست عمه... اصلا خر ما از کرگی دم نداشت. بی خیال. _بده رزا گوشی رو! _بابا به رزا چی کار داری عمه؟ یه دستور کاچی می خوای بدیا... عمه مصرانه گفت: _خب اگه راست می گی بده ببینم این دختره چشه ؟ محمد نگاهی به چهره ی رنگ پریده ی رزا دوخت و گفت: _عمه ازش زیاد سوال نپرسی ... حالش خوب نیست... و گوشی را به سمت رزا گرفت: _بیا قربونت برم ببین عمه چی می گه... رزا گوشی را گرفت. محمد نفهمید عمه چه پرسید اما رزا گفت: _همش تقصیر محمده ... دیشب... داستانی که شروعش با خودته تموم کردنش با خدااا😂❌ پارت گذاری منظم بدون هیچگونه تعطیلی...🫴😊 حتما حتما شلوار اضافه با خودت ببر...👖😂 _میشه منم بیام عروسیت عمو ساواش ؟ آخه مامانم یه لباس خوشگل برام خریده. ساواش که شک نداشت سمانه جایی همان جاهاست از همان پایین پله ها نیم نگاهی به سمت بالا انداخت و بلند گفت: _چه اشکالی داره ... تو که لباستم آماده ست... بیا. عاطفه کف دستانش را محکم بر هم کوبید: _چه خوب ... خب میشه مامانمم بیاد؟ می دونی که من تنهایی نمی تونم بیام. ساواش لبخند زد و شرورانه جواب داد: _اون که حتما ... خودش یه جور مهمون اختصاصیه... اونم میاد . خدا می دانست چه قدر برای عروسی با مادر دخترک لحظه شماری کرده بود. عاشق بی چون و چرای سمانه شده بود و هر چه او منع می کرد او بیشتر کشش پیدا می کرد. چشمان دخترک گرد شد: _جدا ؟! تو خیلی مهربونی ! و با اشاره به بشقاب خالی توی دستش گفت: _می خوای به مامانم بگم برای تو هم سیب زمینی سرخ کنه ؟ دوست داری دیگه؟ ساواش قهقهه وار خندید: _دوست که دارم اما بعید می دونم مامانت کوفتم بده من بخورم. _آخه چرا؟ اتفاقا مامانم خیلی مهربونه. ببین برای اعظم خانمم آوردم. _می دونم... خیلیییی مهربونه اما من که با این چیزا کارم حل نمیشه. سمانه که توی راه پله های بالا ایستاده بود بی اختیار دست روی قلبش گذاشت. ساواش خیلی پیشتر از این ها در قلبش جا خوش کرده بود اما وجود اعظم خانم صاحب خانهاش آن هم با اولتیماتوم هایی که داده بود اجازه نمی داد بیشتر از این به پسر او فکر کند. سمانه یک مادر بود و بچه داشت اما ساواش چه؟ لب گزید و زیر لب نالید: _هر چی می گم نره می گه بدوش. خب پسر خوب نمی بینی مادرت واسهات هزارتا آرزو داره. صدای ساواش که بی شک مخاطبش عاطفه بود به گوش رسید: _ بازم مرسی که به فکر من بودی. خودتو واسه عروسی آماده کن . راستی به مامانتم بگو آماده باشه. باشه گفتن عاطفه یعنی پله ها را بالا دویدن . سمانه هول زده عقب کشید اما نتوانست خود را کنترل کند و با دری که نفهمیده بود کی پشت سرش بسته شده برخورد کرد. تندی دست روی دهان گذاشت و با وجود دردی که حس کرده بود صدایش را در گلو خفه کرد. اما صدای ساواش وحشتزدهاش کرد: _عاطفه تو همین جا وایستا بذار ببینم صدای چی بود ؟😱😂 یه #همخونهایطنززززوعاشقانه https://t.me/+fFNseS_JcPkwYzQ0 قصهی #میخواهمحوایتباشم قصهی رزا و محمد ... قصهی ساواش و سمانهست. عاشقانه ای طنز و دلبر و پر از هیجان بیش از ۷۸۰ پارت داخل کانال گذاشته شده . داخلvip تقریبا رو به اتمامه قصهی ما 😁😂 یه محمد داره که خیلی نجیبه و آقاست و یه ساواش داره که خیلی شیطون و شروره ...❌حالا بذار بهت بگم که قراره با این قصه تا می تونی بخندی و بعضی جاهاشم بغض کنی و دلت گریه بخواد. یه قصه ترش و شیرین با یه طعم ملس که با خوندنش شخصیت ها رو هیچ وقت فراموش نمی کنی🏃♀🏃 https://t.me/+fFNseS_JcPkwYzQ0 https://t.me/+fFNseS_JcPkwYzQ0 https://t.me/+fFNseS_JcPkwYzQ0 https://t.me/+fFNseS_JcPkwYzQ0
🔥پارت واقعی رمان🔥 #پارت۴۱ برای خاموش کردن چراغ وارد تراس شد که با دیدن مردی غریبه آن هم نشسته پشت میز داخل تراس، قلبش در سینه فرو ریخت و جیغ بلندی کشید. تن مرد با شیندن صدای جیغش تکان محکمی خورد و آرام پا به فرار گذاشت... مرد دنبالش آمد، آرام جیغ کشان یکی یکی کوسنهای روی مبل را سمت مرد انداخت. -آی همسایهها کمک! دزد اومده اینجا! یکی به دادم برسه! مرد درحالی که سعی میکرد جلوی ضربات را بگیرد داد زد: -اشتباه میکنی! بابا من دزد نیستم! به خدا پسر عموی رفیقت حامیام! یه نگاهی به وضعیت من بکن، آخه کدوم دزدی حولهپیچ و با ماتحت لخت میشینه تویتراس پاستا سق میزنه؟ https://t.me/+alEUZHvxfv8wZjM0 همانطور که دستانش را تسلیموار در هوا گرفته و سعی میکرد دخترک را قانع کند، آهسته جلو رفت که ناگهان آرام در یک حرکت غیرمنتظره، پای راستش را بالا برد و ضربهای محکم و دردآور زیر شکمش کوبید! حوله دور کمرش باز شد و آرام با جیغ بلندی چشم بست بردیا به خاطر درد عجیب پیچیده در تنش فریاد بلندی کشید و حوله به دست روی زمین آوار شد. آرام بلافاصله مجسمه ای از قفسه برداشت و تهدیدآمیز مقابل بردیا تکان داد: -کی هستی تو عوضی؟ اینجا چیکار داری؟ مرد با چهرهای در هم از شدت درد گفت: -بردیا... آرام کلافه غرید: -بردیا دیگه خرِ کیه؟! -اول من اینجا بودم بعد تو اومدی. بگو ببینم خودت کی هستی دزدگیر سیار؟! https://t.me/+alEUZHvxfv8wZjM0 اولین دیدار رمانتیک این زوج رو از دست ندین😅 دخترمون که یه تیکه ماهه 😍 پسرمون هم که بهش میگه دزدگیر سیار🤣 #برگ_چهل_و_یکم رو سرچ کن تا پارت رو بخونی😁
بهار فکر میکرد بدترین اتفاق زندگیاش، از دست دادن کیان، نامزدش بوده! حالا تصمیم می گیرد برای التیام زخم هایش، بعد از سالها به خانهی مادربزرگش برگردد. به خانهای پر از آدمهای آشنا، خاطرههای قدیمی و چیزهایی که خیال میکرد تمام شدهاند. اما بعضی اتفاقها قرار نیست گذشته بمانند! آدمها دوباره سر راهت قرار میگیرند، زخمها دوباره باز میشوند و گاهی، درست وقتی فکر میکنی دیگر چیزی برای از دست دادن نداری،زندگی تو را غافلگیر میکند! روزبه، مردی که همانند او زخمی روزگار بود و دور تا دورش را دیوار آهنی کشیده بود تا کسی وارد حریمش نشود. اما از بخت خوبش همسایه دیوار به دیوار خانه مادربزرگ بهار بود و با بهار روبهرو شد. مردی که قرار نبود عاشقش شود. مردی که کمکم داشت تمام دیوارهایی را که بهار دور خودش کشیده بود، خراب میکرد. اما درست وقتی بهار داشت برای اولینبار بعد از سالها به آینده فکر میکرد،گذشته برگشت. این بار نه برای اینکه او را پس بگیرد…برای اینکه همهچیز را خراب کند. و حالا بهار مانده بین گذشتهای که هنوز دست از سرش برنداشته و قلبی که دوباره به تپش افتاده https://t.me/+flcId1qIdeBlYmE0 محشره👌
_ چقدر لاغر شدی دختر، نامزدیت به هم خورد افسرده شدی؟ نازنین با نگاهی که برق پیروزی داشت بهم زل زد کم نیاوردم و با نگاهی به هیکل گوشتی و پُرش جواب دادم _ نه من فقط تناسب اندامم برام مهم بود خنده روی لبش کمرنگ شد اما با پررویی جواب داد _ به هرحال شکست بدی رو پشت سر گذاشتی عمران شب بله برونت نیومد و گفت نمیخوادت از شدت حرص دستم رو مشت کردم نباید خودم رو میباختم باورم نمیشد این دختر روزی صمیمی ترین دوستم بود اما با مردی که نامزد من بود روی هم ریخت و حالا هم با پررویی میخواست تحقیرم کنه پوزخندی زدم و خیره در چشمهای شرورش گفتم _ میدونی نازنین جون من اتفاقا من یه تشکر بهت بدهکارم با تعجب نگاهم کرد که گفتم _ تو باعث شدی چشم و گوشم باز بشه بفهمم هرکسی لیاقت دوستی و دوست داشتن رو نداره گفتم و به عقب چرخیدم سمت سرویس بهداشتی رفتم نباید گریه میکردم و آتو دست نازنین میدادم اصلا نمیدونستم اون تو مهمونی شرکت چی میخواد از سرويس بهداشتی بیرون اومدم و همونطور که موهام رو مرتب میکردم سمت گوشه بار رفتم که مرد درشت قامتی بیحواس تنهای بهم زد با اخم و عصبانیت توپیدم _ هی آقا حواست کجاست؟ مرد با تعجب سمتم برگشت اونقدر قدبلند بود که باید سرم رو بالا میگرفتم تا ببینمش ابرویی بالا انداخت و گفت _ ببخشید ندیدمت کوچولو واقعا فکر نمیکردم کسی اینجا جا بشه کفرم در اومد و دهن باز کردم تا بخاطر اینکه اینجوری جثه ریزم رو به روم آورده بود چیزی بگم که صدای نازنین دهنم رو بست با اشاره به مرد کنار دستم گفت _ معرفی نمیکنی مدیا؟ نازنین و عمران کنار هم ایستاده بودن دست تو دست عمران با اخم نگاهم میکرد و نازنین با حسادت انگار نه انگار کسایی که به من خیانت کردن اونا هستن نه من! حسادت نگاه نازنین ناگهان عقلم رو زایل کرد مرد تکونی خورد اما قبل از اینکه فاصله بگیره فورا بازوش رو چسبیدم و خودم رو بهش نزدیک کردم با تعجب نگاهم کرد لبخندی زدن و خیره به چهره جذاب و مردونه اش گفتم _ ایشون دوست پسرم هستن نازنین جان نازنین چشمهاش گرد شد عمران با بهت نگاهش رو به مردی که بازوش رو چسبیده بودم انداخت انگار باورش نمیشد اون مرد رو کنار من به عنوان دوست پسرم دیده باشه مرد با ابرویی بالا انداخته نگاهم کرد نازنین با لبخندی تصنعی گفت _ یادت رفت اسم دوست پسرتو بگی عزیزم یخ زده بودم من حتی اسم این مرد رو نمیدونستم حرفی زده بودم که خودمم توش مونده بودم میترسیدم هر آن جلوی نازنین و عمران ضایع بشم اما ناگهانی دستش رو دور کمرم حلقه کرد و محکم تر به خودش فشارم داد رایحه عطر گرون قیمت و مردونهاش توی بینیم و صدای مردونهاش توی گوشم پیچید _ آرمین راسخ هستم لرز به تن من و بهت و شوک به چهره نازنین نشست آرمین راسخ؟ این مرد مدیرعامل شرکت ایران پایا بود؟ یعنی این مرد میزبان این مهمونی بود! پس عمران میشناختش که اونجور با تعجب و حرص نگاهم میکرد نازنین دستش رو جلو آورد و با خودشیرینی گفت _ خوشبختم آقای راسخ ببخشید من ندیده بودمتون نشناختم آرمین بی اهمیت به دست دراز شده نازنین گفت _ شما بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید نگاه با محبتی به من که رنگ به چهره نداشتم انداخت و گفت _ خسته شدی عزیزم؟ بریم استراحت کن جلوی نگاه مبهوت عمران و نازنین بوسهای روی موهام نشوند نازنین و عمران با چهرهای برافروخته نگاهم میکردن درحالیکه من خبر نداشتم قراره با پخش کردن این خبر توی فامیل و شرکت چه دردسری برای من و آرمین درست کنن .... https://t.me/+qsbLqgef6Ss5MTBk https://t.me/+qsbLqgef6Ss5MTBk
без подписи
_محمد کاچی واسه چیته؟ _ای بابا عمه یه سوال کردما... آدمو به غلط کردن میندازی ... بهم می گی این کاچی رو چطوری می پزن یا نه؟ نگاه محمد روی دخترک چرخید و لب زد: _عمه من یه کاری کردم! _وای خاک به سرم نکنه هول کردی مادر. د پسر دو هفته دیگه عروسیته ..... محمد بلند خندید: _عمه دو دقیقه دندون به جیگر بگیر... _خب دیشب که خونه نیومدی و پیش نامزدت موندی ... نگو که... محمد باز خنده اش گرفت: _عمه رزا دلش درد می کنه گفتم شاید کاچی براش خوب باشه... _برو پسر ما رو رنگ نکن... کاچی فقط واسه یه چیز خوبه و بس... _یا خدا ... عمه تا کجاها رفتی؟ _ببین می تونی کاری کنی لباس عروس تنش نره . اینبار مستانه خندید: _به خدا خبری نیست عمه... اصلا خر ما از کرگی دم نداشت. بی خیال. _بده رزا گوشی رو! _بابا به رزا چی کار داری عمه؟ یه دستور کاچی می خوای بدیا... عمه مصرانه گفت: _خب اگه راست می گی بده ببینم این دختره چشه ؟ محمد نگاهی به چهره ی رنگ پریده ی رزا دوخت و گفت: _عمه ازش زیاد سوال نپرسی ... حالش خوب نیست... و گوشی را به سمت رزا گرفت: _بیا قربونت برم ببین عمه چی می گه... رزا گوشی را گرفت. محمد نفهمید عمه چه پرسید اما رزا گفت: _همش تقصیر محمده ... دیشب... داستانی که شروعش با خودته تموم کردنش با خدااا😂❌ پارت گذاری منظم بدون هیچگونه تعطیلی...🫴😊 حتما حتما شلوار اضافه با خودت ببر...👖😂 _میشه منم بیام عروسیت عمو ساواش ؟ آخه مامانم یه لباس خوشگل برام خریده. ساواش که شک نداشت سمانه جایی همان جاهاست از همان پایین پله ها نیم نگاهی به سمت بالا انداخت و بلند گفت: _چه اشکالی داره ... تو که لباستم آماده ست... بیا. عاطفه کف دستانش را محکم بر هم کوبید: _چه خوب ... خب میشه مامانمم بیاد؟ می دونی که من تنهایی نمی تونم بیام. ساواش لبخند زد و شرورانه جواب داد: _اون که حتما ... خودش یه جور مهمون اختصاصیه... اونم میاد . خدا می دانست چه قدر برای عروسی با مادر دخترک لحظه شماری کرده بود. عاشق بی چون و چرای سمانه شده بود و هر چه او منع می کرد او بیشتر کشش پیدا می کرد. چشمان دخترک گرد شد: _جدا ؟! تو خیلی مهربونی ! و با اشاره به بشقاب خالی توی دستش گفت: _می خوای به مامانم بگم برای تو هم سیب زمینی سرخ کنه ؟ دوست داری دیگه؟ ساواش قهقهه وار خندید: _دوست که دارم اما بعید می دونم مامانت کوفتم بده من بخورم. _آخه چرا؟ اتفاقا مامانم خیلی مهربونه. ببین برای اعظم خانمم آوردم. _می دونم... خیلیییی مهربونه اما من که با این چیزا کارم حل نمیشه. سمانه که توی راه پله های بالا ایستاده بود بی اختیار دست روی قلبش گذاشت. ساواش خیلی پیشتر از این ها در قلبش جا خوش کرده بود اما وجود اعظم خانم صاحب خانهاش آن هم با اولتیماتوم هایی که داده بود اجازه نمی داد بیشتر از این به پسر او فکر کند. سمانه یک مادر بود و بچه داشت اما ساواش چه؟ لب گزید و زیر لب نالید: _هر چی می گم نره می گه بدوش. خب پسر خوب نمی بینی مادرت واسهات هزارتا آرزو داره. صدای ساواش که بی شک مخاطبش عاطفه بود به گوش رسید: _ بازم مرسی که به فکر من بودی. خودتو واسه عروسی آماده کن . راستی به مامانتم بگو آماده باشه. باشه گفتن عاطفه یعنی پله ها را بالا دویدن . سمانه هول زده عقب کشید اما نتوانست خود را کنترل کند و با دری که نفهمیده بود کی پشت سرش بسته شده برخورد کرد. تندی دست روی دهان گذاشت و با وجود دردی که حس کرده بود صدایش را در گلو خفه کرد. اما صدای ساواش وحشتزدهاش کرد: _عاطفه تو همین جا وایستا بذار ببینم صدای چی بود ؟😱😂 یه #همخونهایطنززززوعاشقانه https://t.me/+fFNseS_JcPkwYzQ0 قصهی #میخواهمحوایتباشم قصهی رزا و محمد ... قصهی ساواش و سمانهست. عاشقانه ای طنز و دلبر و پر از هیجان بیش از ۷۸۰ پارت داخل کانال گذاشته شده . داخلvip تقریبا رو به اتمامه قصهی ما 😁😂 یه محمد داره که خیلی نجیبه و آقاست و یه ساواش داره که خیلی شیطون و شروره ...❌حالا بذار بهت بگم که قراره با این قصه تا می تونی بخندی و بعضی جاهاشم بغض کنی و دلت گریه بخواد. یه قصه ترش و شیرین با یه طعم ملس که با خوندنش شخصیت ها رو هیچ وقت فراموش نمی کنی🏃♀🏃 https://t.me/+fFNseS_JcPkwYzQ0 https://t.me/+fFNseS_JcPkwYzQ0 https://t.me/+fFNseS_JcPkwYzQ0 https://t.me/+fFNseS_JcPkwYzQ0
-هر وقت زنی بغلتو پس بزنه خودت میزنی ناکار میکنی و تو دود و مستی غرق میشی گونههایم گل می اندازد وقتی میگویم و خم میشوم و دست مردانه خونیش را میگیرم. پوزخند میزند و با لحن خاصی میگوید: -نه هر زنی... دلم گرم میشود. مکث میکند و باز با حرفش حرصم را در می آورد: -خانم پرستار تو میدونی همه زنا برای اینجا له له میزنن؟ به بغلش تشاره میکند و من نمیفهمم کی حسادت وجودم را میگیرد. اخم کرده میگویم: -کجاست وسایل پانسمانت ؟ صدای خندهاش را میشنوم و پشت بندش میگوید: -تو آشپزخانه کابینت بالایی به سمت آشپزخانه قدم برمی دارم. آشپزخانهاش هم نامرتب است و پر از شیشه خردههای شکسته. صدایش بالا میرود: -یه وقت شیشه نره تو پات خانم پرستار اون وقت من پرستار خطرناکی میشم زیر لب لعنتی میفرستم و چهارپایه را پیدا میکنم. صدایش را باز می شنوم: -من با پانسمان دستم خوب نمیشم... دستم به کابینت میرسد اما نمیتوانستم وسایل پاسنمان و بتادین را پیدا کنم. غر میزنم: -چقدر حرف میزنی! باز پرشیطنتتر میخندد و صدایش را میشنوم: -نمیخوای بدونی چجوری خوب میشم ؟ قلبم تند میزند و میترسم. قرار نبود تا اینجا با این مرد پیش بروم. -من با بغل تو خوب میشم... با نفس نفس زدنات زیر گوشم سرخ میشوم و صدای قدمهایش را میشنوم. کاش اینجا نمیآمدم. این مرد آبرو سرش نمیشد. نمیفهمید من عادت نداشتم به این بیپرواییها... آخرین تلاشم را میکنم ولی باز دستم نمیرسد صدایش را از نزدیک میشنوم. -بیا پایین خانم پرستار قدت نمیرسه کلافه و ناامید پایین میآیم و خودش وسایل و بتادین را جلوی رویم میگذارد و دستش را جلو میآورد. از درد اخم میکند. نمیدانم چرا حس خوبی ندارم. برای او اینها درد نبود. -چته ؟ من که هنوز بتادین هم نزدم سرش را پایین میاندازد و لب گزه میکند : -خب بزن زودتر میخوام دراز بکشم تند بتادین میزنم و پانسمان را دور دستش میپیچم و نگاهم این بار روی رد خون روی پهلوش خشک میشود و مات میمانم: -اینجا هم زخمی شده بردیا؟ همین که دست به سمت دکمههای پیراهنش میبرم با خنده خستهای میگوید: -اوه خانم پرستار خطرناک شدی که! دکمههایش را باز میکنم و با دیدن زخم چاقو در پهلویش بغض میکنم. دستم ناخواسته برهنگی تنش را لمس میکند که او دستم را میگیرد و تبدار میگوید: -من مریضم ولی بیشتر از همه مریض تو... مریض لمس دستای تو تنم... زمزمهاش بغضم را بزرگتر میکند و حال خودش را خرابتر: -نکن آرام من لامصب با همین حال مریضمم میتونم کار ناتموم اون شبمو تموم کنم... https://t.me/+Nv4R9lr6IzFmMTc0 https://t.me/+Nv4R9lr6IzFmMTc0 https://t.me/+Nv4R9lr6IzFmMTc0 عاشقانهای بینظیر از تلاقی مرد جذاب و جواهرسازی که دنبال قاتل مادرش میگرده با پرستار ناز مهربونش که پارتهاش بدجور غوغا کرده 😍❌
بعضى آدم ها بي هياهو وارد زندگيت مى شوند. آرام مي آيند و بیصدا. در میان روزهای معمولی، میان نگرانیها، میان زخمهایی که هنوز خوب نشدهاند و میان خاطراتی که هنوز دست از سرت برنمیدارند. بهار فکر میکرد سهمش از زندگی فقط جنگیدن است؛ جنگیدن برای پدری که خاطراتش را در بزنگاه زندگى بهار گم کرده، برای خانوادهای که هر کدام باری از گذشته را به دوش میکشند، و برای قلبی که مدتها یاد گرفته بود به هیچ احساسی اعتماد نکند. اما اتفاقها بیاجازه از راه میرسند مثل نگاه مردی که قرار نبود اینقدر مهم شود. مردی که صبورانه ایستاد، بیآنکه چیزی بخواهد، بیآنکه عجله کند، و درست زمانی که بهار از همه چیز خسته بود،دستش را گرفت. حالا میان رازهای قدیمی، حرفهای ناگفته، عشقهای ناتمام بهار باید تصمیم بگیرد: گاهی ترسیدن آسانتر است… یا دل سپردن به کسی که از همان ابتدا، شانسش را برای «وقتِ بهتر» نگه داشته بود؟ گذشتن روایتی از عشق، خانواده، دلتنگی، بخشیدن، و امیدی که حتی در تاریکترین روزها راه خودش را به قلب آدم پیدا میکند… https://t.me/+RTC2xIYJZ142YTQ0 https://t.me/+RTC2xIYJZ142YTQ0
_ چقدر لاغر شدی دختر، نامزدیت به هم خورد افسرده شدی؟ نازنین با نگاهی که برق پیروزی داشت بهم زل زد کم نیاوردم و با نگاهی به هیکل گوشتی و پُرش جواب دادم _ نه من فقط تناسب اندامم برام مهم بود خنده روی لبش کمرنگ شد اما با پررویی جواب داد _ به هرحال شکست بدی رو پشت سر گذاشتی عمران شب بله برونت نیومد و گفت نمیخوادت از شدت حرص دستم رو مشت کردم نباید خودم رو میباختم باورم نمیشد این دختر روزی صمیمی ترین دوستم بود اما با مردی که نامزد من بود روی هم ریخت و حالا هم با پررویی میخواست تحقیرم کنه پوزخندی زدم و خیره در چشمهای شرورش گفتم _ میدونی نازنین جون من اتفاقا من یه تشکر بهت بدهکارم با تعجب نگاهم کرد که گفتم _ تو باعث شدی چشم و گوشم باز بشه بفهمم هرکسی لیاقت دوستی و دوست داشتن رو نداره گفتم و به عقب چرخیدم سمت سرویس بهداشتی رفتم نباید گریه میکردم و آتو دست نازنین میدادم اصلا نمیدونستم اون تو مهمونی شرکت چی میخواد از سرويس بهداشتی بیرون اومدم و همونطور که موهام رو مرتب میکردم سمت گوشه بار رفتم که مرد درشت قامتی بیحواس تنهای بهم زد با اخم و عصبانیت توپیدم _ هی آقا حواست کجاست؟ مرد با تعجب سمتم برگشت اونقدر قدبلند بود که باید سرم رو بالا میگرفتم تا ببینمش ابرویی بالا انداخت و گفت _ ببخشید ندیدمت کوچولو واقعا فکر نمیکردم کسی اینجا جا بشه کفرم در اومد و دهن باز کردم تا بخاطر اینکه اینجوری جثه ریزم رو به روم آورده بود چیزی بگم که صدای نازنین دهنم رو بست با اشاره به مرد کنار دستم گفت _ معرفی نمیکنی مدیا؟ نازنین و عمران کنار هم ایستاده بودن دست تو دست عمران با اخم نگاهم میکرد و نازنین با حسادت انگار نه انگار کسایی که به من خیانت کردن اونا هستن نه من! حسادت نگاه نازنین ناگهان عقلم رو زایل کرد مرد تکونی خورد اما قبل از اینکه فاصله بگیره فورا بازوش رو چسبیدم و خودم رو بهش نزدیک کردم با تعجب نگاهم کرد لبخندی زدن و خیره به چهره جذاب و مردونه اش گفتم _ ایشون دوست پسرم هستن نازنین جان نازنین چشمهاش گرد شد عمران با بهت نگاهش رو به مردی که بازوش رو چسبیده بودم انداخت انگار باورش نمیشد اون مرد رو کنار من به عنوان دوست پسرم دیده باشه مرد با ابرویی بالا انداخته نگاهم کرد نازنین با لبخندی تصنعی گفت _ یادت رفت اسم دوست پسرتو بگی عزیزم یخ زده بودم من حتی اسم این مرد رو نمیدونستم حرفی زده بودم که خودمم توش مونده بودم میترسیدم هر آن جلوی نازنین و عمران ضایع بشم اما ناگهانی دستش رو دور کمرم حلقه کرد و محکم تر به خودش فشارم داد رایحه عطر گرون قیمت و مردونهاش توی بینیم و صدای مردونهاش توی گوشم پیچید _ آرمین راسخ هستم لرز به تن من و بهت و شوک به چهره نازنین نشست آرمین راسخ؟ این مرد مدیرعامل شرکت ایران پایا بود؟ یعنی این مرد میزبان این مهمونی بود! پس عمران میشناختش که اونجور با تعجب و حرص نگاهم میکرد نازنین دستش رو جلو آورد و با خودشیرینی گفت _ خوشبختم آقای راسخ ببخشید من ندیده بودمتون نشناختم آرمین بی اهمیت به دست دراز شده نازنین گفت _ شما بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید نگاه با محبتی به من که رنگ به چهره نداشتم انداخت و گفت _ خسته شدی عزیزم؟ بریم استراحت کن جلوی نگاه مبهوت عمران و نازنین بوسهای روی موهام نشوند نازنین و عمران با چهرهای برافروخته نگاهم میکردن درحالیکه من خبر نداشتم قراره با پخش کردن این خبر توی فامیل و شرکت چه دردسری برای من و آرمین درست کنن .... https://t.me/+qsbLqgef6Ss5MTBk https://t.me/+qsbLqgef6Ss5MTBk
без подписи
- اینم صدای قلب جنینه... ببین گفتم نترس سالمه... صدای گرومپ گرومپ فضای اتاق را پر می کند و نگاه من ناخواسته به حامدی دوخته می شود که پایین تخت ایستاده و سر پاییند دارد. خانم دکتر بی خبر از همه جا با لحن کودک در بطنم می گوید: _بابایی نگام کن... ببین سالمم...این دستامه... تندی می گویم: - خانم دکتر میشه برادرشوهرم برن بیرون؟ نگاه متحیرش درشت می شود: -برادرشوهرت؟ پس شوهرت کجاست دختر؟ بی نفس پچ می زنم: -یه ماهه که فوت کرده. پردرد می نالد: -پس این بچه؟ کی می خواد... حامد همانطور که نگاه نمی کند و سر پایین دارد جدی و محکم جواب می دهد: - من هستم... اینجام تا آخرش... https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 پناه شوهرش هادی را درست دو روز مانده به ازدواج برادرشوهرش حامد از دست میده و حالا این حامده که باید تاوان زندهماندنش به جای برادر رو بده. اونم وقتی که می فهمه پناه بارداره... https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 - یعنی چی که سد مقاومتش رو بشکنم؟ ریز می خندد و پر از شیطنت نگاهم می کند. - پناه... حامد از اون مرداییه که زیادی مقیده... خب چطور بگم تو قبلا زن برادرش بودی... اما ...حالا ... خب براش سخته... باید کاری کنی اعتراف کنه! اخم می کنم: -من الان زنشم... - واسه همین می گم باید کاری کنی که مقاومتش بشکنه... اون هنوزم می ترسه از بیان احساسش... بغض کرده پچ می زنم: -از سرکار که میاد خونه حتی نگاهم نمی کنه و می ره توی اتاقش... شرور می خندد: -خب فکر می کنی واسه چی؟ دختر اون می ترسه نگاهت کنه... مبادا بخوادت... اون از کششی که بهت داره می ترسه لب زیر دندان می کشم و او می افزاید: -تو برو سراغش... اون شوهرته پناه... بالاخره یه جایی از زندگیتون این تابو باید بشکنه... این ترس از اعتراف باید رهاتون کنه... https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
-دیروز از امروز خیلی حالم بهتر بود خانم پرستار... قلب آرام با صدای مردونهاش فرو ریخت: -چطور؟ دردت کمتر بود؟ به خاطر مسکنهاست... صدای خنده مرد تک تک عصبهای شنوایی دخترک رو نوازش میکرد انگار: -ای بابا تو که باهوش بودی دختر خانم! دخترک آب دهانش رو سخت قورت داد و اون صدای مردونه باعث شد قلبش محکمتر بتپه: -دیروز تو رو دیدم عین یه مسکن رو دردام بودی... چشمهای درشت آرام بیاراده برق افتاد و مرد جوان بیمهابا ادامه داد: -امروز رد دستات رو دستام خالیه... https://t.me/+MQW6M0GU5eAyMGE0 https://t.me/+MQW6M0GU5eAyMGE0 https://t.me/+MQW6M0GU5eAyMGE0 من آرامم، دختری که پدرش تو ده سالگی ترکش کرد و تصمیم گرفت هیچوقت مثل مادرش دل به هیچ مردی نبازه و از عشق فراری و مستقل بار اومدم... اتفاقی با مرد جواهرسازی آشنا شدم که دنبال قاتل مادرش میگشت. وقتی تو این مسیر همراهش شدم، رسیدم به باعث و بانی از هم پاشیدن خانوادهام و رو به رو شدم با پدری که ما رو ترک کرده و دیگه نمیتونستم پا پس بکشم. چون قلب سرکشم کار دست خودش داده و عاشق شده بود... عاشق بردیا... عاشق همون مرد جواهرسازی که باهام مثل یه تیکه الماس رفتار میکرد...🥺❤️🔥
من بهارم… دختری که مرگ مادر، جوانیام را ربود، و پدری که زودتر از آنچه باید، به زنی دیگر دل بست…! عشقی که روزی همه دنیایم بود، با وسوسهی پول فروخته شد... و خاطرهای تلخ از روزهایی که بیش از حد به او اعتماد کردم، هنوز بر قلبم سایه افکنده است… بازگشتهام به خانهی مادربزرگم... جایی که رازهای این سالها منتظر روشن شدناند…! تا بفهمم چرا شراکت پدر و داییام به هم خورد، و چرا پدرم اینقدر سریع از یاد مادر گذشت… و اینجا، در کارگاه سرامیک همسایه، روزبه را میبینم… روزبه مردیست که خودش طعم خیانت را چشیده، اما مهربانی و صداقت من، قلبش را به لرزه انداخت، و نگاه صبورش، زخمهای مرا آرام آرام مرهم کرد… گذشته هرگز آسان رها نمیکند… عشقی که به پول فروخته شد، هنوز سایهاش بر زندگیام هست… و من ماندهام میان درد دیروز و عشقی تازه که آرام آرام دل روزبه را میلرزاند… این منم، بهار مجد! دختری میان «گذشتن» و «ماندن»، میان زخمهای کهنه و عشقی نو…!❤️🔥 https://t.me/+JMz6E8SJWCUwYzg0 https://t.me/+JMz6E8SJWCUwYzg0 https://t.me/+JMz6E8SJWCUwYzg0
_ چقدر لاغر شدی دختر، نامزدیت به هم خورد افسرده شدی؟ نازنین با نگاهی که برق پیروزی داشت بهم زل زد کم نیاوردم و با نگاهی به هیکل گوشتی و پُرش جواب دادم _ نه من فقط تناسب اندامم برام مهم بود خنده روی لبش کمرنگ شد اما با پررویی جواب داد _ به هرحال شکست بدی رو پشت سر گذاشتی عمران شب بله برونت نیومد و گفت نمیخوادت از شدت حرص دستم رو مشت کردم نباید خودم رو میباختم باورم نمیشد این دختر روزی صمیمی ترین دوستم بود اما با مردی که نامزد من بود روی هم ریخت و حالا هم با پررویی میخواست تحقیرم کنه پوزخندی زدم و خیره در چشمهای شرورش گفتم _ میدونی نازنین جون من اتفاقا من یه تشکر بهت بدهکارم با تعجب نگاهم کرد که گفتم _ تو باعث شدی چشم و گوشم باز بشه بفهمم هرکسی لیاقت دوستی و دوست داشتن رو نداره گفتم و به عقب چرخیدم سمت سرویس بهداشتی رفتم نباید گریه میکردم و آتو دست نازنین میدادم اصلا نمیدونستم اون تو مهمونی شرکت چی میخواد از سرويس بهداشتی بیرون اومدم و همونطور که موهام رو مرتب میکردم سمت گوشه بار رفتم که مرد درشت قامتی بیحواس تنهای بهم زد با اخم و عصبانیت توپیدم _ هی آقا حواست کجاست؟ مرد با تعجب سمتم برگشت اونقدر قدبلند بود که باید سرم رو بالا میگرفتم تا ببینمش ابرویی بالا انداخت و گفت _ ببخشید ندیدمت کوچولو واقعا فکر نمیکردم کسی اینجا جا بشه کفرم در اومد و دهن باز کردم تا بخاطر اینکه اینجوری جثه ریزم رو به روم آورده بود چیزی بگم که صدای نازنین دهنم رو بست با اشاره به مرد کنار دستم گفت _ معرفی نمیکنی مدیا؟ نازنین و عمران کنار هم ایستاده بودن دست تو دست عمران با اخم نگاهم میکرد و نازنین با حسادت انگار نه انگار کسایی که به من خیانت کردن اونا هستن نه من! حسادت نگاه نازنین ناگهان عقلم رو زایل کرد مرد تکونی خورد اما قبل از اینکه فاصله بگیره فورا بازوش رو چسبیدم و خودم رو بهش نزدیک کردم با تعجب نگاهم کرد لبخندی زدن و خیره به چهره جذاب و مردونه اش گفتم _ ایشون دوست پسرم هستن نازنین جان نازنین چشمهاش گرد شد عمران با بهت نگاهش رو به مردی که بازوش رو چسبیده بودم انداخت انگار باورش نمیشد اون مرد رو کنار من به عنوان دوست پسرم دیده باشه مرد با ابرویی بالا انداخته نگاهم کرد نازنین با لبخندی تصنعی گفت _ یادت رفت اسم دوست پسرتو بگی عزیزم یخ زده بودم من حتی اسم این مرد رو نمیدونستم حرفی زده بودم که خودمم توش مونده بودم میترسیدم هر آن جلوی نازنین و عمران ضایع بشم اما ناگهانی دستش رو دور کمرم حلقه کرد و محکم تر به خودش فشارم داد رایحه عطر گرون قیمت و مردونهاش توی بینیم و صدای مردونهاش توی گوشم پیچید _ آرمین راسخ هستم لرز به تن من و بهت و شوک به چهره نازنین نشست آرمین راسخ؟ این مرد مدیرعامل شرکت ایران پایا بود؟ یعنی این مرد میزبان این مهمونی بود! پس عمران میشناختش که اونجور با تعجب و حرص نگاهم میکرد نازنین دستش رو جلو آورد و با خودشیرینی گفت _ خوشبختم آقای راسخ ببخشید من ندیده بودمتون نشناختم آرمین بی اهمیت به دست دراز شده نازنین گفت _ شما بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید نگاه با محبتی به من که رنگ به چهره نداشتم انداخت و گفت _ خسته شدی عزیزم؟ بریم استراحت کن جلوی نگاه مبهوت عمران و نازنین بوسهای روی موهام نشوند نازنین و عمران با چهرهای برافروخته نگاهم میکردن درحالیکه من خبر نداشتم قراره با پخش کردن این خبر توی فامیل و شرکت چه دردسری برای من و آرمین درست کنن .... https://t.me/+qsbLqgef6Ss5MTBk https://t.me/+qsbLqgef6Ss5MTBk