فریاد بی همتا(خسوف)
Статистика- Последний пост
- 29 сент. 2025 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
#فریاد_بی_همتا #پارت1226 - حقیقت چی؟ - گذشتهی مادرم! - گذشتهی مادرت میگه که به جای دختر داشتن یه سبد پر از گو*ه پشتت حمل کنی خیلی بهتره. با نفرت در چشمانش خیره شد و با بی رحمی جواب داد: - به جای پسر دختر داشته باشی خیلی بهتر از اینه که لایق داشتن هیچکدوم نباشی. - الان من باید تاوان هرزگی مادرتو بدم؟ - حق نداری در مورد مادرم اینجوری صحبت کنی! اون هیچ اشتباهی نکرده، اتفاقا بهترین کار انتخاب زندگی کردن با مردی بوده که دوستش داشته. نه اینکه خودشو قربانی برادر نفهمی مثل تو کنه! رحیم با نفرت غرید: - بخاطر اون، برادرمون رو اعدام کردن! - واسه چی؟ دلیل اعدامش چی بود؟ - مادرت! - مادرم؟ - اگه ریحانه قبول کرده بود که عروس خون بسشون بشه، مجید الان زنده بود! خودش از همه چیز خبر داشت، ولی دوست داشت همه چیز را از زبان رحیم و از دید او هم بشنود و ببیند: - قرار شد ماجرا رو از همون اول برام تعریف کنین! ایجوری نصبه و نیمه که نمیشه، میشه؟ عصبی از جا بلند شد: - چی میخوای بدونی؟ سرکشی و هرزه بودن مادرت؟ تاکید کرد: - حقیقت!
#فریاد_بی_همتا #پارت1225 پوزخند زد: - به همون دلیلی که این چند سال با دروغ و پنهون کاری گذشت دایی جون! رحیم خندید و سر تکان داد: - نظرت چیه بریم بشینیم تو آلاچیق و صحبت کنیم، هوم؟ این نشان میداد نمیخواهد بهناز و آریا از چیزی که در میان است با خبر شوند، پس در نهایت مشخص میشد که آنها اطلاعی از این موضوع ندارند. به سمت حیاط رفت: - این نشون میده بازی تموم نمیشه، فقط بازیگرا عوض میشن! در آلاچیق وسط حیاط نشست و منتظر ماند. آمدن رحیم کمی طول کشید و در نهایت سینی چای و بیسکوییتی که در دست داشت دیر کردنش را توجیه کرد. همتا اما تلخی کرد: - اومدیم اینجا حرف بزنیم، نه گپ! - اومدیم اینجا صحبت کنیم، نه جنگ! - از قدیم گفتن حلال زاده به داییش میره، ولی من هیچ وقت نمیتونم بازیگری مثل شما بشم... - شاید چون حلالزاده نیستی، هوم؟ رحیم گفت و قهقهه زد. گفت و نترسید از دلی که شکست. همتا اما کم نیاورد: - خب پس اینجور که معلومه این مثل راسته، چون منم مثل شما حرومزاده از آب دراومدم! - این همه نفرت یه شبه از کجا دراومد؟ دیشب فقط شاکی بودی، نه طلبکار! - چیشد؟ بالاخره نمیخواین بگین حقیقت چیه؟
#فریاد_بی_همتا #پارت1224 خواستهی زیادی بود که نه بهناز و نه آریا در خدنه نباشند و او بتواند به راحتی تمام دق و دلیهایش را سر رحیم که مقصر اصلی ماجرا بود خالی کند؟! هرچند که شاید آنها هم از این موضوع با خبر بودند، اما مقصر اصلی ماجرا کسی جز رحیم نبود و او نمیتوانست مادرانههای بهناز و حمایتهای آریا را به هیچ وجه نادیده بگیرد. دم عمیقی گرفت و به سمت عمارت قدم تند کرد. در ورودی را باز کرد و داخل شد. طبق معمول صدای گویندهی خبر به گوشش رسید و از این رو متوجه شد که رحیم مقابل تلویزیون لم داده است. سعی کرد عادی برخورد کند تا از بود و نبود مادر و پسر آگاه شود: - سلام. - سلام. ناهار خوردی؟! در جواب کنایهی او سری تکان داد: - خوردم. رحیم از جا بلند شد و مقابلش ایستاد: - ولی من تا الان منتظر تو بودم. نفس عمیقی کشید تا آرام باشد: - مامان خونه نیست؟ - تو اتاقشه. سمت پلهها چرخید: - میرم یه سر یه آریا بزنم. - در عجبم تو که دیشب میخواستی همه چی رو بدونی، ولی حالا... چرا داری فرار میکنی؟! دوست داشت بگوید شاید چون از همه چیز با خبرم ولی جلوی خودش را گرفت: - میشنوم اگر واقعا میخواین حقیقت رو بگین. لیوان آبی پر کرد و خندید: - چرا باید بهت دروغ بگم؟!
#فریاد_بی_همتا #پارت1223 با صدایی گرفته از شدت بغض و چشمانی که در اثر گریه سرخ شده بود از جا بلند شد. دفترچهی کوچکی که سالها دست خط و خاطرات مادرش امانت داری کرده بود را در کیفش جا داد و خیره به سنگ قبر او محکم و جدی زمزمه کرد: - تاوانشو میده... تاوان همه چی رو. در طول همین یک روز بارها نوشتههای مادرش را خوانده بود و هر بار با وجود آگاهی از همه چیز مبهوت و مغموم شده بود. نمیتوانست باور کند رحیمی که تمام این سالها او را زیر پر و بال خود گرفته درواقع یک مار پیر بوده که روی صندوقچهی گنجی چنبره زده. خودش را با یک تاکسی دربستی به عمارت رساند و نگاه پر از نفرتی نثار آن خانه کرد. طی این چند سال در همین خانه، چه محبتهایی که از روی مکر و حیله در حقش نکرده بودند! داراییهایی که مال مادرش بود را برایش خرج میکردند و او مدیون آنها میشد... هنوز هم روزهای اولی که پا به این خانه گذاشته بود را به یاد داشت. از شدت شرمندگی منتی آنها روی سرش گذاشته بودند و حمایتش کرده بودند مدام سر پا بود. درست همانند یک خدمتکار میپخت و میشست و تمیز میکرد. هرچند که آنها هیچ وقت چنین انتظاراتی از او نداشتند، اما در آن شرایط معذب بود و فقط در فکر جبران محبتهای بیپایان این خانواده! از همان ابتدا هم حس میکرد که یک جای کار میلنگد و در این میان او مانند یک احمق کاملا بی منطق رفتار کرده بود. رحیم قطعا تا این ساعت به خانه برگشته بود و ماشین پارک شدهاش در زیر سوله هم برای اثبات این حدس کافی بود. ماشین بهناز هم در کنار اتومبیل رحیم پارک بود، اما امیدوار بود که او خانه نباشد. چرا که مطمئن نبود او تم در این ماجرا مقصر باشد یا نه.
#فریاد_بی_همتا #پارت1222 یک ساعت که قدمت و اصالتش کاملا مشخص بود و یک حلقهی سادهی طلایی رنگ... - مال مادرت بود، ولی الان دیگه مال دخترشه. متعجب سر بلند کرد: - اینا... اینا خیلی با ارزشه. - معلومه که با ارزشه. یادگاریهای مادر خدا بیامرزته. - نه یعنی... خب ما این همه سال... با بدبختی و سختی زندگی کردیم! نمیتونم باور کنم که... بهرام خندید: - فکر میکردی بابات انقدر نامرده؟ انقدر بد بودم برات که حتی نمیتونی چیزی رو که به چشم میبینی باور کنی؟ - پس... پس واسه همین همیشه رو اون بالش حساس بودین؟ - قبل من مال مادرت بود. گاوصندوق که نداشتم، اینه که این متک شد یه تیر و دو نشون. هم بوی مادرت رو میداد، هم خیالم از بابت یادگاریاش راحت بود. - ولی چرا؟! - بخونش، بعد که خوب خوندیش پسش بده. نگاهش دوباده روی دفتر کشیده شد. صفحهی اولش را که باز کرد نگاهی به سعید انداخت که او لبخند زد: - من همه چی رو میدونم، حالا نوبت توعه که بدونی حقیقت چیه. دست خودش نبود که دیگر به هیچکس اعتماد نداشت: - این دفتر واقعا مال مامانمه؟ - مطمئن باش توی اون دفتر هیچ چیزی جز حقیقت ننوشته. به من اعتماد نداری، به مادرت چی؟
فریاد بی همتا(خسوف) pinned Deleted message
https://t.me/TRUST_Companyproducts
#فریاد_بی_همتا #پارت1221 سعید بلافاصله از جا بلند شد و متک را عوض کرد: - اذیتت میکنه؟ - نه. معلوم بود که اذیت نمیکرد! تا جایی که به یاد داشت پدرش همیشه از این متک استفاده میکرد و آنها حتی اجازهی دست زدن به آن را هم نداشتند. حتی رو بالشتیاش را هم خودش میشست و روی این مسئله زیادی حساس بود. بهرام که شروع به شکافتن متک کرد توجه خواهر و برادر جلب شد و اخمهایشان درهم رفت. لحظهای بعد یک کیسه از داخل پرها بیرون کشید و بازش کرد. درون کیسه یک جعبهی مخمل کوچک بود و یک دفترچه! دفترچه را سمت همتا گرفت: - این خاطرات مادرته، بی کم و کاست همه چیتوش نوشته شده و نیازی نیست من برات چیزی رو تعریف کنم که آخرشم دو به شک بمونی. با تعلل دست جلو برد و دفتر را گرفت. رنگ و رو رفته بود و انگار جلدش از چرم بود و جای تلجب نداشت، حالا دیگر میدانست مادرش ار خانواده ثروتمند و اسم و رسم داری بوده. دفتر را باز کرد و خواست شروع به خواندن کند که بهترام صدایش زد: - اینم بگیر. جعبهی مخملی که حدس میزد درونش یک تکه طلا باشد را گرفت، اما از بهرام بعید بود با وجود خفتهایی که میکشید طلا داشته باشد و تا حالا نفروخته باشد! نتوانست بر حس کنجکاویاش غلبه کند و در نهایت قبل از خواندن دفتر در جعبهی سرمهای رنگ را باز کرد. یک زنجیر با همراه پلاک طلای سفید با نگین آبی که وسط آن میدرخشید و مشخص بود که جواهر است!
#فریاد_بی_همتا #پارت1220 - ببخشید بابا... منظوری نداشتم. - نه باباجان... این شماهایین که باید منو ببخشین، از اون گذشته من که چیزی واسه بخشیدن ندارم. از دار دنیا فقط زن و بچم بودن که اونارم یکی یکی از دست دادم. همتا سه استکان تا به تا در سینی کوچک فلزی گذاشت و با چای درون فلاسک سبز رنگ پلاستیکی پرشان کرد: - ببخشید ولی جفتتون دارید اشتباه میکنین. رو به سعید ادامه داد: - تویی که رفتی پشت تریبون و داری واسه من سخنرانی میکنی، مگه چندبار خواستگاری رفتی و دختر بهت ندادن؟ یا شما بابا، کی گفته شما ما رو از دست دادی؟ من تو اون مدت دوریمونم فکر و ذکرم پیش شما بود، حتی چندباری اومدم دنبالتون ولی نتونستم پیداتون کنم. سعیدم که همیشه پا به پاتون بوده و هست. در جعبهی شکلاتی که خریده بود را باز کرد و چندتایی از آن را درون پیالهای کوچک ریخت و کنار استکانهای چای گذاشت: - مهم الانه، بیاین از امروز عاقلانه تصمیم بگیریم و راه درست رو انتخاب کنیم. ما که غیر از همدیگه کسی رو نداریم. نگاه ملتمسش را به آنها دوخت و ادامه داد: - بیاین باهم صادق باشیم... بهرام از همان لحظهی ورود هم میدانست دخترش چه میخواهد. البته که تماس و تهدید رحیم هم در این مورد بی تاثیر نبود. دل به دریا زد: - چی میخوای بدونی دخترم؟ - همه چی رو... هر چیزی که تو گذشتهی مامان بوده و به امروز و آیندهی من مربوط میشه! او این بار تصمیمش را گرفته بود و قرار نبود جز حقیقت چیزی به زبان بیاورد. تکیهاش را از متک پشت سرش برداشت: - سعید پاشو یه بالش دیگه بذار پشتم.
#فریاد_بی_همتا #پارت1219 رک و واضح گفت: - میشه بعد از ناهار در موردش حرف بزنیم؟ اونم یه صحبت مفصل... و البته با صداقت کامل! بهرام لبخند تلخی زد: - فکر میکنم میدونم چی میخوای. - هر چی که میخوام بدونم بمونه برای بعد غذامون. بهرام و سعید که انگار تا حدودی فهمیده بودند منظور او چیست با غذایشان بازی میکردند اما با اصرارهای همتا مجبور شدند ته بشقابشان را دربیاورند! سفره را جمع کرد و چای درست کرد. تا دم شدن چای مشغول شستن و مرتب کردن ظرفها شد: - غدا زیاد بود، بقیشم گذاشتم تو یخچال که شب گرم کنین واسه شامتون. - دستت درد نکنه دخترم. بیا بشین، خسته شدی. - آره بیا بشین من خودم بقیشو حل میکنم. - خونهداریت همچیم تعریفی هم نیست آخه داداش! - خب همین از دستم برمیاد، میگی چیکار کنم؟ شانه بالا انداخت و با شیطنت لبخند زد: - خب زن بگیر! سعید پوزخند زد: - دلت خوشهها خواهر من... کی به منه آس و پاس زن میده؟ حالا خونه و ماشین به درک، یه کار درست و درمونم ندارم. وضعیت بابارم که خودت میبینی، هرکسی قبولش نمیکنه. سکوت سنگینی فضا را فرا گرفت و سعید از گفتههایش پشیمان شد، اما آب ریخته را که نمیشد جمع کرد. - من واسه هیچ کدومتون پدر خوبی نبودم، اصلا یعنی پدر نبودم!
#فریاد_بی_همتا #پارت1218 بیتوجه به دردهای گاه و بیگاهی که به سراغش میآمد و اصرارهای پدرش، خودش را مشغول درست کردن غذا کرد. موقع پهن کردن سفره موبایلش زنگ خورد. دیگر از فریاد ناامید شده بود و ندیده هم میتوانست تشخیص دهد که رحیم پشت خط است. چرا که برای امروز با او قرار ناهار داشت تا مثلا حقیقت را برایش تعریف کند. اما ترجیح داد که این بار، برخلاف همیشه او برای بقیه تعیین تکلیف کند! تماس را رد کرد که گوشی دوباره زنگ خورد. این بار هم رد تماس کرد و با لبخند سر سفره کنار پدرش و سعید نشست. رو به بهرام گفت: - یادمه قیمه خیلی دوست داشتی، واسه همین درست کردم واست. سعید گلایه کرد: - من آدم نبودم این وسط؟ - جای تشکرته پسر؟ همتا اما خندید: - قرمه سبزی بمونه واسه دفعه بعد. - یعنی دقیقا کی؟ - خیلی زود... - از نامزدت چه خبر؟ نگاه دزدید: - هیچی، خبر خاصی نیست. - خوبین باهم؟ مشکلی که ندارین؟ - مشکل که همه دارن. ولی مشکل آنچنانی که نشه حلش کرد نه، نداریم. - آخه حس میکنم یه چیزی شده، گفتم شاید...
#فریاد_بی_همتا #پارت1217 با دیدن نگرانی دخترک زود گفت: - هیچی نشده بخدا، فقط از خونه گذاشته رفته و جواب تلفنامونم نمیده. خواستم ببینم تو خبری ازش داری؟ سکوت کرد که باعث شد فرحناز ادامه دهد: - تو رو خدا اگه خبری ازش داری بگو... حال مامان اصلا خوش نیست. با اینکه خودش هم از حال فریاد بیخبر بود و نگرانی امانش را بریده بود چیزی بروز نداد و به جایش پوزخند زد: - همش که نباید من بسوزم! حالام نوبت مامان جونتونه که داغ دوتا پسراش به دلش بمونه و حسرت دیدنشون رو بکشه. بیتوجه به جیغ و دادهای آن ور خط گوشی را قطع و سپس خاموش کرد. صدای گریهی بلندش باعث شد راننده کنجکاوی کند: - خانوم حالتون خوبه؟ - خوبم آقا، خوبم. شما رانندگیتو بکن. با ایستادن ماشین سرش را بلند کرد: - آقا گفتم شما کارتو بکن، چرا وایسادی؟ - خانوم حالت خوش نیستا، یه نگاه به اطرافت بندازی میبینی رسیدیم. حق با راننده بود، به مقصد رسیده بودند. البته که باقی راه را باید پیاده طی میکرد، چون کوچهها به قدری تنگ بودند که ماشین نمیتوانست در آن رفت و آمد کند. خودش را به خانهای که پدر و برادرش در آن ساکن بودند رساند. پدرش حتی از چند وقت پیش که او را دیده بود شکستهتر شده بود. وضعیت زندگیشان واقعا اسفناک بود و با تمام بدیهایی که در حقش کرده بودند، طاقت دیدن آنها را در این شرایط نداشت. سعی کرد برای چند ساعت درد و غمش را کنار بگذارد و در کنار پدر و برادر خونیاش خوشحال باشد.
#فریاد_بی_همتا #پارت1216 فرحناز با گریه پرسید: - خوبی عزیزم؟ با طعنه به عزیزم گفتنش جواب داد: - نظر خودت چیه... عزیزم؟! - همتا گوش کن... باور کن همه چیز فقط یه اتفاق بود! مامانم از هیچی خبر نداشت. - این یعنی شهر هرته دیگه؟ از هرکی خوشت نیومد باید بزنی بکشیش؟ صدایش را که در اثر بغض میلرزید بالا برد: - تو این مدت میدونی من چی کشیدم؟ میدونی چه بلاهایی سرم اومد؟ - بمیرم برات... - نمیخواد ادا دربیاری واسه من. هق زد و ادامه داد: - میدونی بچههام دیگه نیستن؟ شد تو این مدت یه بار یه زنگ بهم بزنین؟ اصلا از کارتون پشیمون نیستین؟ براتون مهم نیست که جون سه نفرو گرفتین؟ فکر میکنی الان من چون نفس میکشم زندهام؟! - حق داری خواهر، حق داری. هرچی بگی و هر کاری بکنی حق داری ولی تو رو به خدا آروم باش، ما به خاطر خودت دور موندیم که مبادا با دیدنمون اذیت نشی. نخواستیم با اومدنمون داغت رو تازه کنیم و نمک رو زخمت بپاشیم. - اگه اینطوره پس الان چی میخوای؟ واسه چی زنگ زدی؟ - داداشم... ضربان قلبش با شنیدن نام او کند شد و دلشوره گرفت: - فریاد؟ فریاد چی؟ چیشده فرحناز؟ چه بلایی سرش اومده؟
#فریاد_بی_همتا #پارت1215 صفحهی مخاطبینش را باز کرد، انگشتانش بیاختیار به حرکت درآمدند اما قبل از اینکه نام فریاد را لمس و تماس را وصل کند جلوی خودش را گرفت. دیگر باید یاد میگرفت روی پای خودش بایستد. فریاد همانطور که مردانگیاش را ثابت کرده بود، نشان داده بود که همیشه هم تکیهگاه خوبی نیست! پس نفس عمیقی کشید و به جای فریاد به برادرش سعید زنگ زد. این ماجرا دو طرف داشت. باید موضوع را از هر دو نفر میشنید و جوانب را میسنجید تا شاید بتواند راست و دروغ حرفهایشان را از هم تشخیص دهد. چون مسلما هر کدام به نفع خودشان حرف میزدند و او در وسط گرداب سردرگمی غرق میشد. حق او بود که حقیقت را بداند. حقیقتی که او را از پدر و برادرش جدا کرده و به گذشتهاش وصل کرده بود. با به یاد آوردن شرایط پدرش از کافیشاپ بیرون زد و نگاهی به اطراف انداخت. به کمک موبایلش نزدیکترین فروشگاه را پیدا کرد و سمت آن راه افتاد. کمی خرید کرد و یک تاکسی دربستی گرفت. دست خودش نبود که زنگ موبایلش امیدوارش کرد. اما با دیدن نام فرحناز خشم و نفرت وجودش را فرا گرفت. واقعا چطور میتوانستند با وجود اتفاقاتی که افتاده بود باز هم با او تماس بگیرند؟ بی اختیار انگشتش را روی نوار سبز رنگ کشید. آماده بود که حرفهایش را در دهانش بکوبد تا شاید دلش خنک شود. اول کار سکوت کرد و منتظر ماند تا اول او به حرف بیاید که البته خیلی هم طول نکشید و فرحناز خوشحال زمزمه کرد: - جواب داد... جواب داد. الو؟ پوزخند زد: - آره جواب دادم، جواب دادم که ببینم با چه رویی به من زنگ زدین؟!
#فریاد_بی_همتا #پارت1214 گریه کردن حتی رمق نفس کشیدن را هم از او گرفته بود. نفهمید که کی خوابش برده بود یا بهتر بود بگوید کی از شدت گریه بیحال شده بود؟! چشمانش را که مشخص بود ورم کرده به سختی باز کرد و نفس عمیقی کشید. قبل از همه چیز موبایلش را که از شب گذشته در دستش مانده بود چک کرد تا شاید خبری از فریاد باشد اما نبود. ناامید و بیهدف از جا بلند شد و دست و صورتش را شست. نگاهی به ساعت انداخت و با دم عمیقی پشت میز آرایشش نشست. حالا که او برای فریاد اهمیتی نداشت، اوهم باید عینا مثل خودش رفتار میکرد. نباید بود و نبود او برایش مهم باشد! موهایش را شانه زد و طبق معمول آرایش بینقصی روی صورتش نشاند. حتی در بدترین حالش هم آرایش کردن برایش لذتبخش بود. رژ لب سرخ و آتشینش که همیشهی خدا حساسیت فریاد را به همراه داش را روی لبهایش کشید و راضی از نتیجهی روبرویش لبخند زد: - قوی باش همتا... تو باید قوی باشی، بسه وابسته بودن! حالا که تو برای کسی اهمیتی نداری، نباید کسی هم برای تو مهم باشه. به فکر خودت باش، فقط خودت! لباسهایش را عوض کرد و از خانه بیرون زد. قدم اول درمان بود، باید قبل از هرچیز فکری به حال روح و روان پریشانش میکرد. سمت مطب روانشناسش رفت و با کلی اصرار و تمنا برای یک هفتهی دیگر وقت گرفت. سرراهش با پیچیدن بوی قهوه در مشامش سمت کافیشاپی که در آن نزدیکی بود راه کج کرد. نگاهی به ساعت انداخت. دیگر چیزی نمانده بود که پی به رازهای خانوادهی مادرش ببرد، البته به شرطی که رحیم با صداقت همه چیز را برایش تعریف میکرد.
#فریاد_بی_همتا #پارت1213 با زنگ خوردن دوبادهی تلفنش نتوانست بیتفاوت باشد. از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت. موبایل را برداشت و تماس را با یک پیام رد کرد: " جواب نمیدم چون ممکنه ناراحتت کنم" قفل موبایلش را باز کرد و بی توجه به سیل پیامهایی که از سمت همتا بود دوباره نوشت تا شاید قلبش آرام بگیرد: " بدون دلخورم، ولی دوست دارم" دخترک با دیدن پیامکها بیقرار برایش نوشت: " کجایی؟" فرستاد و دوباره نوشت: " دارم میمیرم از نگرانی فریاد" انگار از رفتنش میترسید که تند و کوتاه مینوشت و میفرستاد: " تو رو خدا با من این کارو نکن فریاد، من میخواستم بگم بهت ولی نشد" با هقهق آیکون تماس را لمس کرد و با شنیدن صدای منحوس ضبط شده صدای گریههای بالاتر رفت: - تو حق نداری با من اینکارو بکنی فریاد... حق نداری با منی که بخاطر تو همهی زندگیم نابود شده اینکارو بکنی! من بخاطر عشقم به تو از همه چیزم مایه گذاشتم ولی تو همش نامردی میکنی... سرش را در بالشتش فرو کرد تا صدای گریههایش به بیرون درز نکند. انقدر گریه گرده بود که دیگر رمقی برایش نمانده بود. این همه فشار برایش زیادی غیرقابل تحمل شده بود، باید فردا پیش مشاور پیشنهادی پزشک قبلیاش میرفت. زخمهای عمیق قلب و روحش نیاز به مرهم داشت و او چقدر دلش میخواست که فریاد نوازشش کند تا اینکه به حرفهای یک غریبه گوش دهد و آرام شود. هق زد و نالید: - چرا هر وقت بهت نیاز دارم نیستی فریاد؟ چرا همیشه باعث درد کشیدنم میشی نه درمون شدنم؟ گ
#فریاد_بی_همتا #پارت1212 وحید در را باز کرد و با خنده بیرون زد: - باشه بابا قهر نکن. کلیدم گذاشتم رو کابینت آشپزخونه اگه یه وقت خواستی بری بیرون. تلفن یه رستوران و فست فودم میفرستم واست. - خداحافظ؟! - خدافظ بابا، خدافظ. در را پشت سر او بست و وسایلش را دوباره روی زمین گذاشت. کلافه دستی به صورتش کشید و پیراهنش را از تن درآورد. تا چند دقیقهی قبل نیاز داشت کمی در آرامش بخوابد اما حالا حس میکرد برای آرام شدن باید دوش بگیرد. با یادآوری چیزی موبایلش را برداشت و به وحید زنگ زد. - چه زود دلت تنگ شد! بیتوجه پرسید: - کثافت کاری که نکردی اینجا؟! میخوام برم دوش بگیرم. وحید با خنده جواب داد: - فعلا که نه قسمت نشده، ولی خب در آینده اگه خدا بخواد چرا که نه! سری از روی تاسف تکان داد و گوشی را قطع کرد. دوش کوتاهی گرفت و حولهی کوچکی که همراهش آورده بود را دور کمرش پیچید. نگاهی به اتاق که وحید اصرار به نشان دادنش داشت انداخت و با دیدن تخت سمت آن راه افتاد. با همان موهای خیس و نمدار روی آن دراز کشید و چشمهایش را روی هم گذاشت. اما زنگ موبایلش که مختص همتا بود به صدا درآمد و باعث شد پلکهایش را از هم فاصله دهد. هیچ حرکتی جز گوش کردن به زنگ خوردن موبایل انجام نداد و منتظر قطع شدنش ماند. انگار این بارهم دیواری کوتاهتر از او پیدا نکرده بود، اما دست خودش نبود که میخواست تنها باشد.
#فریاد_بی_همتا #پارت1211 - نه... ولی خب لااقل برو تو اتاق راحت بخواب. - خوبه همینجا. - باشه پس هر طور راحتی. من برم یکم خرید کنم برات، یخچال خالیه. - نمیخواد، شماره یه رستوران بدی کافیه. - فقط خورد و خوراکت نیست که داداش، یه چای و قهوه نمیخوای بخوری؟ - نه! - حموم چی؟ شامپو و صابونم نداره اینجا. - نه! - مایع دستشویی و دستمال توالتم ندارهها، دیگه دست به آب که میخوای بری؟! - نه! - نگمه! کلافه از جا بلند شد و کارتون وسایلش را زیربغلش زد که وحید به شانهاش زد: - کجا؟ - هرجایی جز اینجا. - خوبی به تو نیومده، نه؟ - الان تنها توبیای که میتونی در حق من بکنی اینه که تنهام بذاری، نه اینکه دم گوشم هی غر بزنی و بری واسم دستمال توالت و چایی بخری! - یه بارکیبگو برو بیرون دیگه. - خب برو بیرون! - از خونهی خودم داری بیرونم میکنی؟! عصبی کنارش زد: - جمع کن بابا، بخوره تو سرت خونت.
#فریاد_بی_همتا #پارت1210 وحید در را باز کرد و خندید: - آهان پس هار شدی، میترسی پاچهی کسی رو بگیری و بعدش خدایی نکرده پشیمون بشی. - حالا دیدی بعدش همچین پشیمونم نشدم، پس میخوای زبون به دهن بگیر! وحید پلهها را بالا رفت: - نمیخوای بگی چه مرگته بالاخره؟ - گیر نده وحید، میبینی حالم خوش نیست سه پیچ شدی. - باشه بابا، بیا بالا. - طبقه چنده مگه خونه دوستت؟ وحید همان طبقهی اول جلوی یکی از سه در ایستاد: - همین جاست. بعدشم با اجازتون خونهی دوستم نیست و خونهی خودمه! فریاد با پوزخند وارد شد: - باریکلا! کی خونهدار شدی تو؟ - حالا خونه هم که نه، یه سوییت کوچیکه. واقعا هم کوچک بود و وسیلهی چندانی هم نداشت، اما کفاف او را برای چند روز میداد. او فقط یک جای دنج و آرام میخواست که برای چند روز در آن تنها باشد و بس، در نتیجه اینجا برای او بهترین جای ممکن بود. لوازمش را روی سرامیکها گذاشت و خودش را روی کاناپهی وسط خانه انداخت: - دستت درد نکنه. وحید متعجب ابرو بالا انداخت: - نمیخوای بقیهی جاهای خونه رو ببینی؟ همانطور که دستش روی ساعدش بود جواب داد: - مگه میخوام بخرمش؟ نکنه چشم روشنی میخوای واسه خونت؟
#فریاد_بی_همتا #پارت1209 در حال حاضر از همهی اطرافیانش زخم خورده بود و حوصلهی هیچکس را نداشت، حتی همتا! بی هدف در خیابانها میچرخید و در این فکر بود که این مدت را باید پیش چه کسی بماند؟ با وجود اتفاقات پیش آمده میشد گفت هیچکس برایش باقی نمانده بود و به زبان سادهتر دیگر به هیچکس اعتماد نداشت. به ناچار بعد از مدتی بیخبری، با وحید تماس گرفت. حتی اگر خودش هم جایی برایش نداشت، میتوانست از طریق دوست و آشناهایش یک اتاق کوچک برایش دست و پا کند. مطابق تصورش وحید ناامیدش نکرد و آدرسی برایش فرستاد. فاصلهی زیادی با محل مورد نظر نداشت، برای همین خیلی زود رسید. مقابل ساختمان پنج طبقهای که در سبز رنگ بزرگی داشت ایستاد و منتظر رسیدن وحید ماند. بعد از گذشت یک ربع کلافه شد و دوباره با وحید تماس گرفت: - کجایی دو ساعته منو کاشتی اینجا؟ - بیا و خوبی کن! - خیلی خب حالا، از الان میخوای منت بذاری جمع کنم برم؟! - نکنه میخوای التماستم بکنم که نری؟ با صدای ترمز کردن یک ماشین درست کنار ماشینش سر چرخاند و با نیش باز وحید روبرو شد: - چطوری حاجی؟ با اوقات تلخی از ماشین پیاده شد: - زهرمار! وحید ماشین را پارک کرد و پیاده شد؛ - چه خبره حاجی؟ با یه من عسلم نمیشه خوردت! - خبر مرگم واسه همینه میخوام یه مدت تنها باشم!