tgindex
داستان کوتاه

داستان کوتاه

Статистика
@dastan_kootahКнигиперсидский

سعی میکنیم روزانه داستان های کوتاه و آموزنده حکایات و بریده هایی از کتاب ها و سخنان ناب و ارزشمند را برای شما عزیزان ارسال کنیم .

Последний пост
9 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
54
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
35 025
−35 за 5 дн.
Сутки
−5
−0,01%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
3 114
40 постов
Вовлечённость
8,9%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 54
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1 876
1/48двое суток
2 149
1/72трое суток
2 318

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 9 авг.1 56963

    هنر داستان‌نویسی؛ از رویا تا واقعیت با «مؤسسه فرهنگی و هنری برسام» ✨ آیا می‌خواهید داستان‌های خود را از سطحی ساده به دنیایی عمیق و تأثیرگذار تبدیل کنید؟ ✍️ ما در مؤسسه فرهنگی و هنری برسام، با تکیه بر تجربه‌ی موفق و نتایج ملموس، مسیر نویسندگی را برای شما هموار می‌کنیم. اعتبار ما، رضایت هنرجویان ماست: ✅ ۵ دوره جامع آموزش داستان‌نویسی با نرخ رضایت ۱۰۰٪ ✅ ۷ ورکشاپ تخصصی و تعاملی با تمرکز بر مهارت‌های عملی ✅ آموزش خصوصی برای بیش از ۴۰ هنرجو با تضمین کیفیت و رضایت کامل در این دوره‌ها، شما تنها تکنیک نمی‌آموزید؛ بلکه با ساختار ذهنی یک نویسنده حرفه‌ای آشنا می‌شوید. 🧠📖 📍 برای دریافت مشاوره رایگان و ثبت‌نام، به ما پیام دهید: [آیدی تلگرام یا لینک تماس شما] @shahinbahrami2019 @moOzH4321 09124707233 09125685619

  • 9 авг.1 478129

    💎 آن هایی که در جیب سکه داشتند، از باران لذت بردند؛ آن‌هایی که در جیب اسکناس داشتند، مشغول یافتن سرپناه برای گریز از باران بودند. (نویسنده: ماناسوی باترا [Manasvi Batra]) دوباره با هم غریبه شده‌ایم، اما این بار از هم خاطره داریم. (نویسنده: وراج پاتل [Vraj Patel]) به پسرک معصوم و گرسنه حتی تکه‌ای نان ندادند، اما بابت خرید عکسی که در آن غم همان پسر نمایان بود، مبلغی چند میلیونی پرداخت کردند. (نویسنده: جای میشرا [Jai Mishra]) ازدواج من 6700 دلار برایم آب خورد و طلاقم 16425 دلار؛ هم ازدواج و هم طلاق، هر دو ارزش مبالغ پرداخت شده را داشتند. (نویسنده: اش ویاس [Ash Vyas]) در طول 20 سالی که از عمرش سپری شده بود، دائماً از این بابت ناراحت بود که چرا قدش از سایر پسرهای هم سن و سالش بسیار بلندتر است؛ ظرف 2 ماه، عاشق دختری شد که ویلچرنشین بود. (نویسنده: جای میشرا [Jai Mishra]) خیلی وقت ها برای خودم آرزوی مرگ کرده.ام، ولی بلافاصله یک فکر ترسناک مرا از این آرزو منصرف کرده است: «اگر تو در آن دنیا منتظر من نباشی چه؟» (نویسنده: آنانگشا آلَمیان [Anangsha Alammyan]) «شماره رو اشتباه گرفتید» این را صدایی آشنا از پشت خط گفت. (نویسنده: آبهیناو تیاگی [Abhinav Tyagi]) آنقدر به آن خیره ماند که بالاخره آهسته آهسته انگشتانش را سوزاند؛ ولی قبل از سوزاندن انگشتان، مدت‌ها پیش، ازدواج، آینده و ریه های مرد را سوزانده بود. (نویسنده: نیشانت چاوهان [Nishant Chauhan]) «چرا به من اعتماد نداری؟» دختر جوان این پیام را تایپ کرد و همزمان برای دو پسر فرستاد. (نویسنده: نیشانت چاوهان [Nishant Chauhan]) نکند لحظاتی بعد از مرگ، خدا از ما بپرسد: «خُب، بهشتی که تا الان درونش بودی چگونه بود؟» (نویسنده: ویشال لاهسیو [Vishal Lahsiv]) قهوه ی روی میز در حال سرد شدن بود، ولی دختر کماکان چشم انتظار خبری از جانب پسر بود. منتظر بود پسر به نحوی دلتنگی خود را نسبت به او ابراز کند. اما در همان لحظه، در جایی دیگر، پسر داشت سیگار پشت سیگار روشن می‌کرد تا بتواند دختر را به طور کل فراموش کند. (نویسنده: سوناندا چاودهاری [Sunanda Chaudhary]) #book  #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹

  • 5 авг.2 53561

    آموزش خصوصی داستان‌نویسی با شاهین بهرامی فقط برای ۹ نفر اول: ۳ نفر اول: رایگان ۳ نفر بعدی: ۶۰٪ تخفیف ۳ نفر بعدی: ۳۰٪ تخفیف ملاک تخفیف، زمان پیام دادن و تکمیل ثبت‌نام است. برای اعلام آمادگی لطفا از طریق زیر هر چه سریعتر پیام دهید: @shahinbahrami2019 @moOzH4321 09125685619 09124707233

  • 5 авг.2 1151410

    " زورگیری با قمه " 💎 زن جوان که فرحناز نام داشت در حالی که پشت فرمان ماشین مدل بالایش مشغول گاز زدن چیزبرگش بود از پنجره بیرون را تماشا می‌کرد او عینک آفتابیش را کمی بالا داد و با لذت مشغول خوردن و تماشای خیابان شد بعضی از رهگذران آهسته و بی‌خیال و برخی دیگر با سرعت مشغول راه رفتن بودند، اتوموبیل‌ها هم در جهت‌های مختلف به همین ترتیب حرکت می‌کردند. زن داشت به این فکر می‌کرد که هر کدام از این آدمها چه داستان‌هایی می‌توانند داشته باشند که جز خودشان هیچ کس دیگری از آنها خبر ندارد. فرحناز از صبح با نامزدش به خرید و تفریح رفته بودند و حالا  نامزدش برای خرید دارو به داروخانه رفته بود و او انتظار برگشتش را می‌کشید. در همین حین درب جلوی اتوموبیل باز شد و فرحناز با شنیدن صدای درب به سمت راست چرخید و گفت: اومدی عزی...؟ که ناگهان از شدت ترس جیغی کشید و ته ساندویچش از دستش رها شد و به زیر پایش افتاد. فرحناز چیزی را که در مقابلش می‌دید باور نمی‌کرد، چشمهایش از ترس و وحشت گرد شده بود و می‌خواست از حدقه بیرون بپرد نم اشکی چشمانش را پُر کرد و در همان حال در تصویری مات قمه‌ی تیز و بلندی را دید که نوکش زیر گردنش بود و امتداد آن در دست مرد قوی هیکلی ‌بود که صورتش را با یک شال مشکی کاملا پوشانده بود و فقط یک جفت چشم ترسناک دیده می‌شد که به او خیره شده - یالا بدون حرف اضافه ماشینو روشن کنه راه بیفت زودباش فرحناز که دچار شوک بزرگی شده بود لحظه‌ای احساس کرد که تمام بدنش قفل کرده و قادر به هیچ حرکتی نیست. او حتی نمی توانست آب دهانش را قورت بدهد. -پس چرا معطلی؟ اگه به جونت علاقمندی و میخوای زنده بمونی زودباش راه بیفت احمق! فرحناز فشار بیشتر قمه را که زیر گلویش احساس کرد انگار بدنش از قفل بودن خارج شد و هر طور بود بر خودش مسلط گشت و ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. -اولین خروجی برو بیرون، یالا زودباش فرحناز دست‌پاچه مشغول رانندگی بود و حالا تیزی قمه را نه زیر گلویش که در پهلویش احساس می‌کرد. فرحناز نگران دزیده شدن اتوموبیلش نبود و با خود می‌گفت به جهنم، بلایی سر خودم نیاد، او از این می‌ترسید که دزد بی‌رحم به دزدیدن اتوموبیلش اکتفا نکند و در جای پرت و دور افتاده‌ای او را مورد آزار و اذیت و تجاوز قرار دهد و حتی او را بکشد! فرحناز از شدت ترس نمی‌توانست درست نفس بکشد و احساس می‌کرد ریتم ضربان قلبش به هم ریخته و در تنفس هم سینه‌اش می‌سوخت و خس‌خس می‌کرد. کمتر از دو ماه دیگر موعد جشن عروس‌اش با نامزدش شهروز بود و حالا همه‌ چی در دقایقی کوتاهی داشت به فنا می‌رفت و برای همیشه نابود می‌شد. چقدر به خودش لعنت فرستاد که چرا درب‌های ماشین را قفل نکرده در همین لحظات فوق حساس و قبل از این که از شهر خارج شوند ناگهان فرحناز به یاد کلیپی در اینستاگرام افتاد که به مردم یاد می‌داد زمانی که در اتوموبیل‌شان دچار خفت‌گیری شدند در اولین فرصت به اتوموبیل در حال حرکتی بکوبند تا هر دو متوقف شوند و در آن شرایط حتما راننده اتوموبیل صدمه دیده و سرنشینان از آن پیاده و به سمت آنان خواهند آمد و به این شکل شانس بزرگی برای نجات وجود دارد‌. فرحناز دو رو برش را با دقت نگاه کرد و متوجه شد زورگیر به جلو نگاه می‌کند و حواسش به او نیست پنجاه متر جلوتر هم یک اتوموبیل پژو دویست و هفت سفید در حال حرکت بود‌. فرحناز نفس عمیقی به آهستگی کشید و ناگهان سرعتش را بیشتر کرد و از پشت به اتوموبیلی که نشان کرده بود کوبید. خودش و زورگیر ناگهان به جلو پرتاپ شدند ولی هر دو به هر شکلی بود تعادل خود را حفظ کردند. زورگیر اما با صدای بلندی فریاد زد: -چکار می‌کنی احمقِ بی‌پدر...  به حسابت می‌رسم، زنده‌ات نمیذارم مادر ... حالا فرحناز چشم به اتوموبیلی که با آن تصادف کرده بود دوخته و منتظر رسیدن کمک بود. اما در اتوموبیل پژو دویست هفت که دو سرنشین داشت آن مردی که در صندلی جلو نشسته بود و با ماسک و کلاه چهره‌ی خود را پوشانده بود سر راننده داد زد که : - هیس، هیچی نشده، صدات درنیاد عوضی و اصلا پیاده نشو، وگرنه این قمه رو می‌کنم تو قلبت، راه بیفت زودتر... پایان #شاهين_بهرامی #book  #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹

  • 4 авг.2 093113

    " آیا می‌خواهید دنیا را مثل یک داستان‌نویس ببینید؟ " به این صحنه دقت کنید: 💎 صف طولانی سینما به کندی پیش می‌رفت. مردی با بارانی بلند و کلاه تیره‌رنگ، در میانه‌ی صف ایستاده بود و با دقت اطرافش را رصد می‌کرد. کمی جلوتر، عشاق در حال شماره رد و بدل کردن بودند؛ کمی عقب‌تر، درگیری و دعوا بالا گرفته بود؛ یکی هذیان می‌گفت، یکی جیبِ دیگری را می‌زد و در انتهای صف، صدای آواز بلند بود. در میانه‌ی این همه آشفتگی، کسی غش کرد… سرانجام، مرد به باجه رسید. کلاهش را کمی بالاتر داد، بلیت خرید، همان‌جا آن را پاره کرد و مستقیم در پیاده‌رو به راه خود ادامه داد…» چرا بلیت را پاره کرد؟ چون او، یک فیلم را در میانه‌ی صف تماشا کرده بود! و دیگر نیازی به سینما رفتن نداشت! ✍️ نوشته‌ی: شاهین بهرامی این داستانِ یک مردِ معمولی نیست؛ این داستانِ یک «نویسنده» است. یک نویسنده، نیازی به تماشای پرده‌ی نقره‌ای ندارد؛ او سینما را در نگاهِ آدم‌ها می‌بیند، در تضادِ یک دعوا و یک لبخند، و در هیاهویِ زندگیِ روزمره پیدا می‌کند. او می‌داند که داستان، در جایی نهفته است که دیگران فقط «عبور» می‌کنند. آیا شما هم می‌خواهید یاد بگیرید که چطور از دلِ اتفاقاتِ عادی، داستان‌های خارق‌العاده بیرون بکشید؟ چطور نگاهتان را از یک «بیننده» به یک «روایتگر» تغییر دهید؟ ✨ دوره خصوصی و آنلاین داستان‌نویسی (هنرِ مشاهده و روایت) ✨ مدرس: شاهین بهرامی ما در این دوره، فقط تکنیک نمی‌آموزیم؛ ما «چشمِ نویسنده» را در شما بیدار می‌کنیم. آنچه در این مسیر با هم طی می‌کنیم: 👁️ هنرِ مشاهده (The Art of Observation): چطور جزئیاتِ پنهانِ جهان را شکار کنیم. 🎞️ تبدیلِ واقعیت به روایت: چطور اتفاقاتِ روزمره را به صحنه‌هایی دراماتیک تبدیل کنیم. ✍️ ساختِ اتمسفر و معنا: چطور پشتِ هر اتفاق، معنایی عمیق و تأمل‌برانگیز قرار دهیم. 🚀 تسلط بر تکنیک‌های مدرن نوشتار: از ساختار پی‌رنگ تا خلق شخصیت‌های زنده. اگر می‌خواهید یاد بگیرید که چطور از زندگی، داستان بسازید، جای شما در این کلاس است. 📥 همین حالا و از طرق زیر پیام بده و یاد بگیر چطور دنیا را دوباره ببینیم: @shahinbahrami2019 @moOzH4321 09124707233 09125685619

  • 4 авг.1 64586

    ــ آقای دکتر! آقای دکتر کاش قلبی در سینه‌تان می‌تپید، کاش می‌خواستید درک کنید … هرگز راضی نمی‌شدید بخاطر پول … اینقدر رنج و عذابم بدهید … خیال می‌کنید درد و غصه‌ی خودم کم است؟ … در این لحظه دست برد و شقیقه‌های خود را فشرد ؛ خرمن گیسوانش در یک چشم به هم زدن ــ گفتی فنری را فشرده بود، نه شقیقه هایش را ــ بر شانه هایش فرو ریخت … ــ از دست شوهر نادانم عذاب می‌کشم … این بیغوله‌ی گند و نفرت انگیز را تحمل می‌کنم … و حالا یک مرد تحصیل کرده به خودش اجازه می‌دهد ملامتم کند ، سرکوفتم بزند. خدای من! تا کی باید عذاب بکشم؟ ــ ولی خانم محترم، قبول کنید که موقعیت خاص صنف ما … اما دکتر ناچار شد خطابه‌ای را که آغاز کرده بود قطع کند. نادژدا پترونا تلوتلو خورد و به بازوان دکتر که به طرف او دراز شده بود، در آویخت و از هوش رفت … سر او به سمت شانه‌ی دکتر خم شد و روی آن آرمید. دقیقه ای بعد، زمزمه کنان گفت: ــ بیایید از این طرف … جلو شومینه دکتر … جلوتر … همه چیز را برایتان تعریف می‌کنم … همه چیز … ساعتی بعد دکتر ، آپارتمان نادژدا پترونا را ترک گفت هم دلخور بود ؛ هم شرمنده ؛ هم سرخوش … در حالی که سوار سورتمه‌ی خود می‌شد ، زیر لب گفت: « انسان وقتی صبح‌ها از خانه‌اش بیرون می‌رود ، نباید پول زیاد با خودش بردارد! یک وقت ناچار می‌شود پولش را بسلفد! » پایان نویسنده: #آنتوان_چخوف #book  #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹

  • 4 авг.1 746132

    " انتقام زن " 💎 هوم … حق این بود که نزد دندانپزشکش می‌رفت و مزاحم من نمی‌شد … این را گفت و اخم کرد. حدود یک دقیقه در سکوت گذشت. ــ آقای دکتر از زحمتی که به شما دادیم و شما را تا اینجا کشاندیم عذر می‌خواهم … باور کنید اگر شوهرم می‌دانست که تشریف می‌آورید ، ممکن نبود پیش دندانساز برود … ببخشید … دقیقه‌ای دیگر در سکوت گذشت. نادژدا پترونا پشت گردن خود را خاراند. دکتر زیر لب غرولندکنان گفت: ــ خانم محترم ، لطفاً مرخصم کنید! جایز نیست بیش از این معطل شوم. وقت ماها آنقدر ارزش دارد که … ــ یعنی … من که … من که معطلتان نکرده‌ام … ــ ولی خانم محترم ، بنده که نمی‌توانم بدون دریافت حق‌القدم از خدمتتان مرخص شوم! نادژدا پترونا تا بناگوش سرخ شد و تته پته کنان گفت: ــ حق القدم ؟ آه ، بله ، حق با شماست … باید حق القدم داد ، درست می‌فرمایید … شما زحمت کشیده‌اید ، تشریف آورده‌اید اینجا … ولی آقای دکتر … باور بفرمایید شرمنده‌ام … موقعی که شوهرم از منزل بیرون می‌رفت ، کیف پولمان را هم با خودش برد … متأسفانه یک پاپاسی در خانه ندارم … ــ هوم! … عجیب است! … پس می‌فرمایید تکلیف بنده چیست؟ من که نمی‌توانم همین جا بنشینم و منتظر شوهرتان باشم. اتاقهایتان را بگردید شاید پولی پیدا کنید … حق القدم من، در واقع مبلغ قابلی نیست … ــ آقای دکتر باور بفرمایید شوهرم تمام پولمان را با خودش برده … من واقعاً شرمنده‌ام … اگر پولی همراهم بود ممکن نبود بخاطر یک روبل ناقابل ، این وضع … وضع احمقانه را تحمل کنم … ــ مردم تلقی عجیبی از حق القدم پزشک‌ها دارند … به خدا قسم که تلقی‌شان مایه‌ی حیرت است! طوری رفتار می‌کنند که انگار ما آدم نیستیم. کار و زحمت ما را ، کار به حساب نمی‌آورند … فکر کنید اینهمه راه را آمده‌ام و زحمت کشیده‌ام … وقتم را تلف کرده‌ام … ــ مشکل شما را می‌فهمم آقای دکتر، ولی قبول بفرمایید گاهی اوقات ممکن است در خانه‌ی آدم حتی یک صناری پیدا نشود! ــ آه … من چه کار به این « گاهی اوقات‌ها » دارم؟ خانم محترم شما واقعاً که … ساده و غیر منطقی تشریف دارید. خودداری از پرداخت حق القدم یک پزشک … عملی است ــ حتی نمی‌توانم بگویم ــ خلاف وجدان … از اینکه نمی‌توانم از دست شما به پاسبان سر کوچه شکایت کنم، آشکارا سوءاستفاده می‌کنید … واقعاً که عجیب است! آنگاه اندکی این پا و آن پا کرد … بجای تمام بشریت،  احساس شرمندگی می‌کرد … صورت نادژدا پترونا به قدری سرخ شد که گفتی لپهایش مشتعل شده بودند ؛ عضلات چهره‌اش از شدت نفرت و انزجار ، تاب برداشته بودند ؛ بعد از سکوتی کوتاه ، با لحن تندی گفت: ــ بسیار خوب! یک دقیقه به من مهلت بدهید! … الان کسی را به دکان سر کوچه‌مان می‌فرستم ، شاید بتوانم از او قرض بگیرم … حق القدمتان را می‌پردازم ، نگران نباشید. سپس به اتاق مجاور رفت و یادداشتی برای کاسب سر گذر نوشت. دکتر پالتو پوست خود را در آورد ، به اتاق پذیرایی رفت و روی مبلی یله داد. هر دو خاموش و منتظر بودند. حدود پنج دقیقه بعد ، جواب آمد. نادژدا پترونا سر پاکت را باز کرد، از لای یادداشت جوابیه‌ی کاسب، یک اسکناس یک روبلی در آورد و آن را به طرف دکتر دراز کرد. چشمهای پزشک از شدت خشم درخشیدند. اسکناس را روی میز گذاشت و گفت: ــ خانم محترم از قرار معلوم، بنده را دست انداخته‌اید … شاید نوکرم یک روبل بگیرد ولی … بنده هرگز! ببخشید … ــ پس چقدر می‌خواهید ؟! ــ معمولاً ده روبل می‌گیرم … البته اگر مایل باشید می‌توانم از شما پنج روبل قبول کنم. ــ پنج روبلم کجا بود ؟ … من همان اول کار به شما گفتم: پول ندارم! - یادداشت دیگری برای کاسب سر گذر بفرستید. آدمی که بتواند به شما یک روبل قرض بدهد، چرا پنج روبل ندهد؟ مگر برایش فرق می‌کند؟ خانم محترم، لطفاً بیش از این معطلم نکنید. من آدم بیکاری نیستم ، وقت ندارم … ــ گوش کنید آقای دکتر، اگر اسمتان را « گستاخ » ندانم، دستکم باید بگویم که .. کم لطف و نامهربان تشریف دارید! نه! خشن و بیرحم! حالیتان شد؟ شما … نفرت انگیز هستید! نادژدا پترونا به طرف پنجره چرخید و لب به دندان گرفت ؛ قطره‌های درشت اشک از چشمهایش فرو غلتیدند. با خود فکر کرد: « مردکه‌ی پست فطرت! بی شرف! حیوان صفت! به خودش اجازه می‌دهد … جرأت میکند … آخر چرا نباید وضع وحشتناک و اسفناک مرا درک کند؟ … لعنتی! صبر کن تا حالیت کنم! » در این لحظه به سمت دکتر چرخید ؛ آثار رنج و التماس بر چهره اش نقش خورده بود. با صدایی آرام و لحنی ملتمسانه گفت:

  • 1 авг.2 3934

    ✨ دوره آموزش آنلاین و خصوصی داستان‌نویسی ✨ مدرس: شاهین بهرامی در این کلاس‌ها، ما از سطحِ «توصیف ساده» عبور می‌کنیم و وارد دنیای «روایتگری حرفه‌ای» می‌شویم. آنچه در این آموزش خصوصی در انتظار شماست: 🔹 تسلط بر تکنیک Show, Don’t Tell (نمایش دادن به جای بیان کردن) 🔹 یادگیری ساختار اصولی پی‌رنگ (Plot) و مدیریت گره‌های داستانی 🔹 خلق شخصیت‌های زنده و چندبعدی که در ذهن خواننده می‌مانند 🔹 تحلیلِ شخصی نوشته‌های شما و رفع اشکال مستقیم (تک‌به‌تک) 🚀 فرصت را از دست ندهید. داستان‌های شما منتظرِ تولد شدن هستند. 📩 برای دریافت جزئیات دوره و رزرو وقت مشاوره، همین حالا اقدام نمایید: @shahinbahrami2019 @moOzH4321 09125685619 09124707233

  • 1 авг.2 566237

    در میان تاریکی 💎 مرد نابینا روز خوشی را در خانه دوستش گذراند. شب هنگام که می‌خواست به خانه برگردد از دوستش تقاضای فانوس کرد. دوستش با تعجب پرسید: «فانوس؟ فانوس که در دیدن تو تأثیری ندارد؟» مرد نابینا جواب داد: «فانوس را برای خودم نمی‌خواهم، برای مردم می‌خواهم که مرا ببینند و به من بر‌خورد نکنند.» مرد فانوس را از دوستش گرفت و به راه افتاد. هنوز مسافت زیادی را نرفته بود که مردی باشدت با او برخورد کرد. مرد نابینا فریاد زد: «نمی توانی حواست را جمع کنی؟ مگر فانوس مرا نمی‌بینی؟» مرد بسیار مؤدبانه جواب داد: «متاسفانه خیرآقا، من نابینا هستم.» نویسنده: #استفان_لاکنر ترجمه: #اسدالله_امرایی #book  #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹

  • 25 июл.3 481206

    هنگام شب دوباره باران سختی شروع به باریدن گرفت و باد شدیدی وزید که‌ صدای آن را می‌شد از پشت پنجره شنید.جانسی آن روز خواهش‌کنان گفت: «کرکره را بالا بکش!»آن برگ هنوز بر سر جایش بود.مریض آن را با دقتی‌ تمام نگاه کرد و آن‌گاه گفت:«سو!چیزی این برگ را به دیوار نگه داشته است‌ تا به من ثابت کند که من چه نیت سویی داشته‌ام.این خود گناه است که آدم‌ مرگ خودش را بخواهد.لطفا برای من کمی سوپ و یک استکان شیر بیاور! نه اول یک آیینه‌ی دستی برایم بیاور و بعد چند تا بالش به پشت من بگذار تا بتوانم بنشینم و تو را هنگام آشپزی تماشا کنم». مریض درحالی‌که با اشتهای تمام همه‌ی آن‌چه را دوستش آورده‌ بود قورت می‌داد،متکی به نفس گفت:«من حتما روزی خواهم توانست‌ خلیج ناپل را نقاشی کنم».بعد از ظهر آن روز که دکتر برای معاینه آمده بود، گفت:«حالا دیگر شانس سلامتی شما زیاد است،با یک پرستاری خوب شما موفق خواهید شد.من باید اکنون مریض دیگری در این ساختمان ویزیت‌ کنم.آقای برمن را،شما حتما ایشان را می‌شناسید.مریضی ایشان خیلی‌ جدی‌ست،از این جهت من ایشان را به بیمارستان حواله دادم». روز بعد دیگر خطری جانسی را تهدید نمی‌کرد و آن برگ هنوز بر سر جایش قرار داشت.برمن پیر در بیمارستان جان سپرد.او هنگامی که در پرتو یک چراغ دستی،روی نردبان ایستاده بود و با قلم مو و تخته رنگ، شاهکارش را تکمیل می‌کرد،به سینه‌پهلوی سختی گرفتار شده بود. وقتی که آخرین برگ افتاده بود،او یک برگ مو روی دیوار نقاشی کرد. نویسنده: #اُ_ هِنری(o.Henry) #book  #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹

  • 25 июл.3 319164

    💎 آخرین برگ ترجمه‌ی دکتر جهانبخش گیاهی-آلمان گرینویچ،یکی از بخش‌های شهر نیویورک،جایی که انبوه نقاشان آن را ناحیه‌ی هنری قرار داده بودند،یک قسمت بسیار غم‌انگیز شهر بوده است. در زیر سقف یک خانه‌ی سه طبقه،اتاقی با پنجره‌یی به سوی شمال که‌ هیچ سایه‌یی را به داخل آن راه نبود،به خاطر مناسب‌بودن اجاره‌ی آن،کارگاه‌ نقاشی سو sue ،که مخفف سوزان است و جانسی که نام اصلی‌اش یوهانا بوده است،تشکیل شده است. سو و جانسی یک‌دیگر را در ماه نوامبر به‌طور تصادفی در یک رستوران‌ دیده بودند و در نگاه اول نسبت به یک‌دیگر علاقه‌مند شده و با هم شروع‌ به یک زندگی مشترک کردند. هنگامی که در ماه نوامبر بادهای بسیار سرد شمالی شروع به وزیدن‌ کردند،جانسی دچار سینه پهلو شد که دیری نپایید او را بستری کرد.موطن‌ اصلی او که کالیفرنیای معتدل باشد،در بدنش ایجاد مقاومت زیادی نکرده بود. دکتر در راهرو به سو گفت:«امید به سلامتی ایشان تقریبا یک در ده‌ است،این شانس باید ایشان را امید به زندگی کند با این که ایشان خیلی‌ جوانند،به سرشان زده است،دیگر امیدی به زندگی ندارند،آیا چیزی وجود دارد که ایشان را تحت تاثیر قرار بدهد؟» «ایشان می‌خواستند یک‌بار خلیج ناپل را نقاشی کنند...» «نقاشی؟چه به معنی!آیا کسی در زندگی‌شان وجود دارد تا ایشان به او متکی باشد؟به‌طور مثال یک مرد». «آیا یک مرد ارزشی دارد؟نه،آقای دکتر!» دکتر سرانجام گفت:«بسیار خوب،من وظیفه‌ی طبی خودم را انجام‌ خواهم داد،اما وقتی که ایشان شروع به شمارش تشیع‌کنندگان جنازشان کردند، آن وقت است که دیگر داروهای طبی اثر علاج‌کننده‌شان را از دست می‌دهند». اشک‌های سو یک دستمال کاغذی ژاپونی را به صورت خمیر درآورده بود. آن‌گاه قامت خود را راست کرد و دفتر نقاشی‌اش را زیر بغل گرفت و با اوقاتی‌ به ظاهر خوش شروع کرد آهنگی را در اتاق جانسی با سوت نواختن،ناگهان از سوت زدن خودداری کرد،زیرا متوجه شد که دوستش خوابیده است.سو تازه‌ شروع کرده بود برای داستان یک مجله‌ی مصور،قلم به دست بگیرد که‌ دوستش حرکتی کرد.«دوازده...یازده...ده...»بیمار شروع به شمارش کرد. سو نظری به دیوار بی‌رمق خانه‌ی روبه‌رو انداخت که یک درخت رز مثل‌ یک اسکلت درهم پیچیده به طرف بالا می‌خزید.بادهای پاییزی،تقریبا تمام‌ برگ‌های آن را ریخته بودند،سو غمگنانه پرسید:«عزیزم،چه‌ات است؟» مریض نجواکنان گفت:«شش،پریروز تقریبا صد تا بودند،حالا می‌شود آن‌ها را به سادگی شمرد.باز هم یکی افتاد.دیگر فقط پنج تا مانده است». «عزیزم از چه حرف می‌زنی؟» «از برگ‌های آن موی وحشی،وقتی که آخرین برگ آن بیفتد،من هم‌ خواهم رفت،آیا دکتر دراین‌باره با تو حرفی نزد؟» سو با خشم داد زد:«چنین اراجیفی را من هرگز نشنیده‌ام،سعی کن کمی‌ سوپ بخوری تا جان بگیری و من دوباره بتوانم به نقاشی‌ام ادامه بدهم». جانسی سرش را به معنی امتناع تکان داد و کنجکاوانه از پنجره به بیرون‌ نظر افکند.آن‌گاه بدون این‌که حرکتی بکند،گفت:«دوباره یکی افتاد،حالا فقظ چهارتا مانده است». وقتی که مریض خوابش برد،سو رفت تا همسایه‌اش،آقای برمن‌ Bermann را بیاورد که برای او به عنوان کوهنورد منزوی مدل می‌ایستاد. آقای برمن که خودش یک نقاش ناموفق بود،ریشی داشت موسی‌وار که‌ میکل آنژلو آن را ترسیم کرده بود.با وجودی که شصت سال از عمر این‌ نقاش گدشته بود،هنوز نتوانسته بود شاهکاری به وجود بیاورد،تا نام ایشان‌ را جاویدان کند. آقای برمن با نهایت بی‌علاقگی به گفته‌های سو درباره‌ی هزیان‌ جانسی گوش می‌داد.سرانجام فریاد کشید:«چه‌گونه می‌توان این قدر بی‌شعور بود و مرگ را آرزو کرد،آن هم به این دلیل که برگ‌های یک درخت‌ موی لعنتی خزان می‌کنند؟» هر دوی آن‌ها از پشت پنجره به درخت مو که دیگر سه برگ بیش‌تر نداشت،نظر افکندند.برمن گفت:«من امروز حالش را ندارم برای کوه‌نورد احمقتان مدل بایستم»و رفت.در بیرون برف باران سردی می‌بارید.فردای‌ آن روز وقتی که سو بیدار شد،جانسی را دید با دیدگانی ناامید و بی‌فروغ به‌ کرکره‌ی سبز پنجره چشم دوخته است. جانسی زیر لب گفت:«لطفا آن را بالا بکش!می‌خواهم بیرون را تماشا کنم.نگاه کن با وجود باران سنگین و باد شدید،هنوز یک برگ مو خودش را در شیار دیوار حفظ کرده است.دمش سبز و دندانه‌هایش زرد است.سه چهار متر از زمین فاصله دارد و شجاعانه خودش را روی یک شاخه نگه داشته است». جانسی ادمه داد:«این آخرینش است،امروز این آخرین برگ هم‌ می‌افتد و من هم با او».سو به تشویش افتاد،اما نزدیکی‌های غروب آن‌ها دیدند که آن برگ منزوی هنوز خودش را به دیوار خانه‌ی روبرو نگه داشته است.

  • 13 июл.4 240126

    داستان زندگی‌ات را بنویس، قبل از اینکه فراموش شود! 🖋️ 📌نویسندگی بیش از آنکه استعداد باشد، مهارتی آموختنی است. آیا تا به حال حس کردید که ایده‌هایی در ذهن دارید که ارزش شنیدن دارند؟ اما نمی‌دانید چطور آن‌ها را روی کاغذ بیاورید؟ دنیای داستان‌نویسی، دنیای ساختن جهان‌های جدید است. من «شاهین بهرامی» اینجام تا نقشه راه این سفر رو بهت بدم. ✅ چرا کلاس‌های من؟ آموزش تکنیک‌های مدرن قصه‌گویی پرورش خلاقیت و پیدا کردن لحن شخصی نقد و بررسی تخصصی آثار شما 🎁 پیشنهاد ویژه: هنوز مردد هستید؟ جلسه اول را به صورت رایگان مهمان من باشید تا با متد آموزشی آشنا شوید و اولین قدم را محکم بردارید. همین الان دایرکت بده پیام بده یا تماس بگیر، تا ظرفیت جلسه رایگان تموم نشده! @shahinbahrami2019 @moOzH4321 09125685619 09124707233

  • 13 июл.3 5602811

    عمو ابراهیم اما انگار ته دلش آشوبی به پا شده باشد، چشمش نم اشکی زد و در حالی که دستهای ارسلان را در دستهایش می‌گرفت گفت: - میدونی عمو، نمی‌خوام خدای نکرده ناراحتت کنم، ولی، ولی، ولی نمی‌دونم چرا حس می‌کنم این دفعه آخری که می‌بینمت، حلالم کن. ارسلان در حالی که خم می‌شد تا او را در آغوش بگیرد نجوا کنان در گوشش زمزمه کرد: - این چه حرفیه، فدات بشم من، تورو‌خدا گریه نکن، خدا نکنه، ایشالله هزار دفعه دیگه همو می‌بینیم، الانم یه چایی تازه دم برات آماده می‌کنم که بخوری و حالشو ببری و دیگه از این حرفا نزنی...                 □         □         □        □       دختر جوان با آرایش غلیظ و مدل موی پیکسی کو‌تاه جلوی مغازه‌ی عمو ابراهیم ایستاده بود و به کرکره‌ی پایین کشیده شده و قفل‌های بزرگ وصل به آن نگاه می‌کرد، چند لحظه بعد سری چرخاند و نادر را در مغازه‌ی روبه‌رو دید - سلام آقا، ببخشید می‌دونید صاحب این مغازه کجاست؟ نادر سری به سمت صدا چرخاند و با صدای محزونی گفت: - بهشت زهرا                               □          □         □         □ سایه‌ی مردی نشسته پایینِ مزارِ بدون سنگ قبر، روی مزار افتاده بود و بارانِ چشمهایش خاکِ تازه ریخته شده را نمناک می‌کرد - آخه چرا؟ اصلا باورم نمیشه؟ چرا باید اینطوری بشه؟ لعنت به حسِ من که درست، ولی برعکس از کار دراومده و تو رفتی و من موندم، آخه این عدالت نیست که پیرمردی مثلِ من که دو پاش لبِ گوره بمونه و جوون رعنایی مثل تو از کوه پرت بشه... پایان نویسنده: شاهین_بهرامی #book  #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹

  • 13 июл.4 1322613

    عمو ابراهیم 💎 عمو ابراهیم به سختی از پله‌های پاساژ بالا می‌آمد که نادر صاحب مغازه‌ی روبه‌روی‌اش را دید - چاکر عمو ابرامم هستیم دربست و بعد در حالی که دست او را می‌گرفت تا در بالا آمدن از پله‌ها کمکش کند، اضافه کرد: ولی خودمونیم، حسابی پیر شدیا، تلنگت دیگه حسابی درفته... سپس بلند و کشدار خندید عمو ابراهیم و هم در حالی که سعی می‌کرد نفسی تازه کند گفت: دیگه کار من از پیری هم گذشته نادر خان، باید یه کلمه بالاتر و بعد پیری بسازن واسه من سپس و این بار هر دو با هم خنديدند. عمو به در مغازه که رسید، دید قبل از او ارسلان جلوی در مغازه به انتظار او ایستاده -سلام بر بهترین استاد درجه یکِ چرم دوز و چرم‌ ساز شهر عمو به زحمت کمری راست کرد و گفت: -سلام به تو جوون خوش قد و بالا و رعنای دوست داشتنی، دیگه خجالتم نده، ببخشید معطل شدی، صبر کن الان در رو باز می‌کنم بریم تو لحظاتی بعد عمو آتشی به سماور گازیِ کنجِ مغاره‌اش انداخت و سپس مشغول تعمیر کیف شانه‌ای ارسلان شد و در همون حالت رو به ارسلان گفت: - خب تعریف کن دیگه چه خبر، مگه کیفت خراب بشه یه سری به ما بزنی، وگرنه عمو که دیدن نداره. ارسلان در حالی که سرش را به پایین می‌انداخت پاسخ داد: - دیگه خجالتم نده، خودت خوب میدونی که اندازه‌ی عموی واقعیم دوسِت دارم، ولی کار و گرفتاری مگه میذاره آدم‌ بتونه به کسی سر بزنه عمو در حالی که پشت چرخِ چرم دوزی می‌نشست گفت: - خب البته حق داری، منم تو رو اندازه‌ی برادرزاده واقعیم دوست دارم، بلکم بیشتر، فکر کنم از همون اوائلی که تو این پاساژ مغازه رو راه انداختم مشتریم هستی و سوا از اونم که‌ فکر کنم ده سالی میشه همسایه‌‌ایم، راستی بابا و مامان رو چند وقتیه تو محل ندیدم، خوبن انشالله؟ +آره خوبن خداروشکر مامان زانو درد داره کمتر میاد بیرون، بابام ترجیح میده بیشتر خونه باشه و کتاب بخونه و تلویزیون تماشا کنه. راستی تو ویترین کیف حاضری نداری؟ مگه دیگه نمیدوزی؟ عمو روی صندلی چرخِ چرم‌دوزی نیم چرخی زد و پاکت سیگارش را برداشت و در حالی که در جیبش دنبال فندک می‌گشت چند سرفه‌‌ی خشکی کرد و جواب داد: - والا نه دیگه، حقیقت حس و حالش نیست، خودت میدونی ناخوشم و واقعا نمیرسم کیف حاضری بدوزم، مگه که مشتری سفارش... ارسلان حرف او را قطع کرد و با کمی عصبانیت و هیجان گفت: - خب پس لااقل نَکش این بی‌صاحبو، چرا داری به خودت ظلم می‌کنی؟ چند بار بهت گفتم جمعه‌ها با اکیپ ما بیا بریم کوه کلی واست خوبه و حال هوات عوض میشه، ولی یه بارم نیومدی. عمو در حالی که با فندک سیگارش را روشن می‌کرد نگاه متعجبی به ارسلان کرد و زد زیر خنده زد و گفت: - خدا خیرت بده، تو کجایی و ما کجا؟ من الان دو تا پله رو میام بالا قلبم می‌گیره بعد تو میگی بیام کوه؟!! راستی سماورم جوش اومده زحمت دم کردن چایی با خودت ارسلان در حالی که به سمت او می‌رفت و دستش را روی شانه‌‌اش می‌گذاشت با حالت و لحنی دلجویانه‌ای گفت: - قربونت برم، تو یه ساله مریض احوالی من پنج ساله دارم بهت میگم بیا. حالا بگذریم ولی یه قولی باید بهم بدی جوونِ ارسلان مواظب خودت باش، می‌خوام چراغ این مغازه صد ساله دیگه هم روشن باشه و هر موقع میام اینجا از دیدنت ذوق کنم و از حرف زدن باهات حظ. عمو در حالی که سیگارش را در نعلبکی روی میز خاموش می‌کرد، با صدایی گرفته و آرام پاسخ داد: چَشم رو چِشَم. ولی توی هم قول بده بیشتر به من سر بزنی، میدونی آدم پیر و تنها که میشه، پشت هر دری که نشسته، حالا فرقی نمی‌کنه خونه یا مغاره‌، فقط چشم به درِ که یکی بیاد داخلو آدمو از تنهایی دربیاره. دو کلوم اختلاط با محبت کاره ده تا والیوم ده رو می‌کنه. ارسلان لبخند شیرین و با محبتی زد و به چشمان او چشم دوخته و گفت: - بقول خودت، چَشم، رو چِشَم

  • 27 июн.4 901125

    ●داستان‌نویسی فقط نوشتن نیست؛ ساختن جهانی‌ست که خواننده را رها نمی‌کند. ●اگر می‌خواهی ایده‌هات را به داستان‌های حرفه‌ای، تاثیرگذار و خواندنی تبدیل کنی، ●کلاس خصوصی داستان‌نویسی دقیقاً برای توست. ●از ایده‌پردازی تا شخصیت‌سازی، از شروع داستان تا پایان‌بندی قدرتمند، ●کنارت هستیم تا قلمت جان بگیرد. ●آموزش خصوصی، کاملاً متناسب با سطح و هدف شما. راههای تماس : @shahinbahrami2019 ۰۹۱۲۵۶۸۵۶۱۹

  • 27 июн.4 6943810

    حدودا پنجاه ساله بنظر میرسید . سبیلش از دوطرف نازک شده بود و تاب خورده بود‌. کلاه لبه داری به سرش بود. با دیدن من لبه کلاهش را به علامت احترام تکانی داد. فورا سلام کردم . پرسید" سرکار میروید" گفتم" بله " گفت" با خودتان چتر بردارید. هوا ابریست. حتما باران میبارد." لبخندی زدم و گفتم" بله ، متوجه شدم هوا ابریست است. به داخل خانه برگشتم و چترم را برداشتم. از در که بیرون آمدم ،لبخند به لبم ماسید چون جلوی در کسی نبود و همان قفل به در خورده بود. قلبم داشت از کار می ایستاد‌ بی اختیار دست و پاهایم شروع به لرزش کرد. با خودم زمزمه کردم خدایا اینجا چه خبر است. تا عقلم رو از دست ندادم بهتر است از این خانه بروم. بعد از کمی جستجو جائی را پیدا کردم.‌ رورهای پائیزی بود و هوا زود تاریک میشد. غروب بود وانتی برای بردن اسبابم آمد به سرعت وسایلم را بار وانت کردم و برگشتم تا کوله و ساکم را بردارم . دیدم قفل به در خانه پیرمرد و زنش نیست. معطل نکردم  از پله ها که پایین می آمدم صدای خنده هائی که در یک فضای بسته مثل حمام است را میشندیم . نتوانستم تشخیص بدهم صدا از زیرزمین بود یا طبقه اول . به سرعت از در خانه بیرون زدم . تا مغازه بنگاهی دویدم و نفس زنان کلید آپارتمان را روی میز بنگاه دار گذاشتم.  مرد بنگاهی نگاهی عمیق به من کرد و همینطور که سرش را به چپ و راست تکان میداد گفت" باید به صاحب این خانه بگویم که کسی اینجا نمیماند." و دوباره نگاه معناداری به من کرد و ادامه داد آخر میدانی مرد جوان اینجا زمانی قبرستان بوده. و کلی از آدمهای این محله در زیر این ساختمان به خاک سپرده شده اند" انگار گوشهایم  با سرب پر شده بودند و حرفهای مرد بنگاهی را نمیشنیدم. به زور پاهایم را کشیدم و از در بنگاه بیرون زدم.‌و چند تا نفس عمیق کشیدم. سوار وانت شدم و سرم را به صندلی چسباندم. راستش از راننده وانت هم واهمه داشتم. و با خودم زمزمه کردم " خدایا یعنی این چند ماه را من در میان مردگان زندگی کرده بودم. با یاد آوری چهره همسایه ها ، صداهای مرموز زیرزمین ، تپش قلبم بالا می‌رفت و تمام تنم داغ میشد. در این اوضاع و احوال فکری دستی به پایم خورد. چنان جیغ بنفشی کشیدم که بیچاره راننده  پایش را روی ترمز گذاشت و  نیم دوری زد و با صدای وحشتناکی محکم به جدول کوبید و وانت ایستاد. راننده بیچاره زبانش به لکنت افتاده بود  با فریاد گفت" مردک دیوانه  . من فقط به پایت زدم ، میخواستم آدرس را دقیق تر بپرسم. تو مثل صاعقه زده ها از جایت پریدی. ببین چه بلائی به سرم آوردی." من فریاد زدم و گفتم " توام روح هستی. تو زنده نیستی. من میخوام بین زنده ها زندگی کنم." بیچاره راننده وانت با چشمان گشاد و دهانی نیمه باز طوری نگاهم میکرد که انگار با یک دیوانه طرف هست. دوهفته ای میشود از آن خانه وحشت به  آپارتمان جدیدم نقل مکان کرده ام  . روز تعطیلی است .‌پشت پنجره اتاقم برف را به تماشا نشسته ام . درخت نارون پیر حیاط، شاخه هایش مامن کلاغها است و حالا پرده ای از برف رویش را پوشانده بود.  در فکر و خیال این همه زیبائی بودم که تلفنم زنگ خورد. یکی از دوستانم بود که در تهیه اخبار حوادث روزنامه ، شاغل است به من گفت" یک خبر دست اول .  مطمئنم این خبر رو نشنیدی" می پرسم "چه خبری" میگه "ساختمانی واقع در خیابان...... که تو ساکن بودی ...... حرفش رو قطع میکنم و میگویم" با یادآوری این ساختمان حالم بد میشه " میگه " گوش کنه . آنها که رعب و وحشت ایجاد کرده بودند یک مشت شیاد بودند به خیال اینکه گنجی زیر آن ساختمان قدیمی پنهان شده مدتی بوده که برای عاصی کردن صاحبخانه دست به صحنه سازی زده بودند و مستاجرین و مالکین را از آنجا فراری می‌دادند. و ......" پنجره را باز میکنم. سرم را بیرون از پنجره میبرم. برف به سروصورتم میزند . نفسی به راحتی میکشم . و به صدای بلند میگویم من خیالاتی نشده بودم. پایان نویسنده: #اکرم_مولایی #book  #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹

  • 27 июн.2 994208

    تراس کوچکی به اندازه یک صندلی جلوی اتاق خواب است. نشسته بودم و یک فنجان قهوه را مزه مزه میکردم و نگاهم به آسمان صاف بود. شهریور ماه در حال پایان بود . و شبها خنک تر شده بود. صدای زنگ در را شنیدم. دم در رفتم و در را که باز کردم . مردی با موهای سپید و هیکل ورزشکاری به یادگار مانده از دوران جوانی که حدودا بالای هفتاد سال بود ،‌جلوی در دیدم. با باز بودن در روبرو فهمیدم ساکن آپارتمان روبروی من است. فورا سلام کردم و دستم را که به سمتش دراز کرده بودم به گرمی فشرد. تعارفش کردم گفت" جوون من با شما کار دارم" گفتم" بفرمائید. در خدمتم" گفت" میل پرده پذیرائی از جایش دررفته من و زنم پیر هستیم و نمیتونیم دوباره سرجاش بگذاریم. زحمتش با شما" گفتم" چشم ، و دنبالش راه افتادم" آپارتمان آنها بنظر بزرگتر می آمد. خانه بسیار مرتب و روی همه مبلها ملافه سفید کشیده شده بود .و همه اشیاء مثل خودشان عمری داشتند" میل پرده را جا زدم و پرده را آویزان کردم. کلی زن و شوهر از من تشکر کردند و پذیرائی شدم. کمی که با مرد و زن پیر گرم گرفتم از احوال همسایه هنرمندم سوال کردم و گفتم" در این مدت کوتاه که آمدم چندین بار صدای موسیقی را از آنجا شنیده ام و کلی لذت برده ام." زن که داشت چایش را میخورد . انگار چای پرید توی گلویش و فنجان را روی میز گذاشت و سرفه‌ای کرد و پرسید" واقعا، صدای موسیقی شنیدی؟ گفتم" بله، چرا تعجب کردید" گفت " آخر دوسالی می‌شود که این دختر در یک سانحه رانندگی جانش را از دست داد. و ادامه داد بله ،‌این دختر جوان پیانو و ویولن خوب می‌نواخت. " به سختی بزاق دهانم را قورت دادم و با چشمانی که از ترس و نگرانی گشاد شده بود ، نگاهی به مرد و زن که روبرویم نشسته بودند کردم و گفتم" اما من خودم خانمی مسن و دختر جوان را دیدم.و با خانم مسن حرف زدم" زن با چشمانی پرسشگر به همسرش نگاهی کرد و گفت" نکند دوباره مادرِ دختر برگشته. تو اونو دیدی" مرد مسن" سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت " که نمیداند" ترجیح دادم بحث را ادامه ندهم چون بیشتر خودم وحشت زده میشدم. خداحافظی کردم . چندروزی بود که حرف همسایه مثل خوره به جانم افتاده بود. من خودم صدای موسیقی را شنیده بودم و مادر و دختر را دیده بودم. قصد داشتم دوباره با زن و مرد پیر صحبت کنم که دیدم درشان قفل خورده .‌ با خودم گفتم" حتما به خانه اقوام شان رفته اند .وقتی برگشتند در اولین فرصت از انها میپرسم." طبقه اول سه تا آپارتمان قفل خورده بود. و تنها من بودم که در خانه ام باز و بسته میشد. آن شب حالم خوش نبود و تب داشتم زودتر از شب‌های قبل خوابم برد. ناگهان به صدای چیزی شبیه کلنگ که آرام و مداوم به دیوار میخورد با نگرانی از خواب پریدم. گوشهایم را به سمت صدا تیز کردم. صدا از زیرزمین خانه بود. مثل این بود که کسی مشغول کندن بود. من فقط یکبار با بنگاهی زیرزمین رفتم تا انبار مربوط به من را  نشان دهد.‌ زیرزمین تاریک بود و لامپ هم نداشت. به سرعت بالا آمدم. و از آنها روز اصلا سمت  زیرزمین نرفتم. در دوسه شب اخیر ، علاوه بر صدای ضربه بر دیوار،  نیمه های شب صداهای مبهمی میشنیدم .اگر اشتباه نکنم صدای جیغ های ریز و کوتاهی میان صداها بود. ترس و وحشت به جانم افتاده بود. و تصورات عجیب و غریبی آزارم میداد. عزمم را جزم کردم که از آن خانه سراسر رعب و وحشت فرار کنم. از اضطراربی که گرفته بودم شبها خواب درست و درمانی نداشتم . هر روز با تنی خسته از خواب بیدار میشدم. صبح آن روز که از در بیرون آمدم و داشتم در را قفل میکردم،‌به صدائی که سلام کرد به عقب برگشتم. دیدم که در روبرو بغل دست زن و مرد پیر، باز است.  از روزی که به آن آپارتمان اسباب برده بودم،‌ قفل خورده بود و تا به امروز هم از آن آپارتمان ندیده بودم کسی آمد و شد کند. الان در باز بود و آقائی با کت و شلوار اتو خورده و یک جلیقه ساتن براق به رنگ طوسی به تن داشت ، بیرون در ایستاده بود.

  • 27 июн.3 4701810

    آوای موسیقی 💎 از در شرکت می‌زنم بیرون، خسته از یک روز طولانی کاری می‌خواهم به سمت چپ بروم که پیرزنی صدایم می‌کند: - آقا یه پولی بهم کمک میکنی؟ نمی‌دانم چکار کنم، بلاخره لبخندی می‌زنم و به راه ميفتم، تازه یادم می‌افتد که چندروزی می‌شود که به خانه‌ی جدیدی که اجاره کرده‌ام رفته‌ام همین است که برمی‌گردم و در جهت مخالف حرکت می‌کنم. تنهایی همه‌ی کارهای اسباب کشی را انجام دادم و تنها هم باید مثل همیشه ادامه دهم. خانه جمع و جوری است. با قیمت خیلی مناسب اجاره اش کردم. و  حسن بزرگ آن،  نزدیکی به محل کارم هست. مشغول جابجائی وسایلم بودم که با صدای دلنواز موسیقی دست از کار کشیدم. آنقدر آرام و با علاقه نواخته میشد که چند دقیقه ای طول کشید و من با اشتیاق گوش کردم. بنظرم رسید صدا از آپارتمان بغلی من بود. دو دوسه روز بعد دوباره صدای گوش نواز موسیقی بلند شد و همان چند دقیقه را لذت بردم. خیلی دلم میخواست نوازنده را ببینم. نمیدانم چرا فکر کردم این هنر یک دختر جوان ، با اندامی باریک و چهره ای ملیح و مهربان باید باشد. در ماه اولیه ورودم به آن ساختمان ، با دورواطرافم بیشتر آشنا شدم. در طبقه ای که من بودم چهار تا آپارتمان بود. یکی بغل دست من که صدای موسیقی از آنجا بود و دوتا روبروی من. در ورودی چند تا پله میخورد و به زیرزمین میرسید و تقریبا شش تا پله به بالا میخورد و طبقه اول که من ساکن بودم، میرسید. و من تقریبا هفته ای دو الی سه بار گوشهایم با صدای آوای روح نواز همسایه نوازش میشد. به دنبال بهانه ای بودم تا صاحبخانه را ببینم. پس از دوماه از ورودم به آن آپارتمان ، هنوز موفق به دیدار نشده بودم. یک روز غروب خانه رسیدم . برق نداشتم اما برق همسایه ها روشن بود. به سرعت به سمت آپارتمان بغلی رفتم و زنگ زدم. پس چند دقیقه ای در باز شد و خانمی تقریبا بالای شصت سال جلوی من ظاهر شد. موهای سفید و خاکستری داشت که مرتب جمع کرده بود. قدش نسبتا بلند و باریک بود. صورت کشیده و حالتش بی تفاوت بود. تعجب کردم اصلا فکرش را هم نمیکردم صدای زیبا از هنر انگشتان خانمی در این سن باشد. وقتی سکوت من طول کشید . خانم خیلی آرام گفت "بله، آقای محترم کاری داشتید" با کمی دست پاچگی گفتم" سلام، ببخشید مزاحم شدم.چرا من برق ندارم. " زن سرش را برگرداند و اطراف را نگاهی کرد گفت" حتما پول برق پرداخت نشده. و یا اینکه مشکل فقط به آپارتمان شما مربوط میشه" تبسمی کردم و گفتم" بله . درست میگید. چرا به فکر من نرسید". خانم همسایه لبخندی زد و در را بست. اول صبحی آماده رفتن سرکار بودم به بسته شدن صدای در به سرعت برگشتم. دختری شبیه دختری  که در ذهن من بود را دیدم.  قدی متوسط ، شلوار جین آبی و یک سویشرت کلاه دار به رنگ بنفش و یک چتر صورتی در دستش. با چهره‌ای شبیه به خانم مسن اما جوان تر. تا در را قفل کنم . دخترک به سرعت پله ها را پایین رفت. و تا من به خودم بجنبم صدای بسته شدن در کوچه را شنیدم. از در بیرون رفتم در آن صبح و با رفت و آمد اندک ، هر قدر چپ و راستم را نگاه کردم اثری از دختر ندیدم. راستش کمی دمغ شدم . دلم می‌خواست با او حرف بزنم و بابت صدای دلنشینی که هر از گاهی از سازش بیرون می آمد از او تشکر کنم. شاید هم بدم نمی آمد با آن دختر ارتباط عاطفی برقرار کنم. من ناخودآگاه از طریق صدای سازش با او ارتباط عاطفی برقرار کرده بودم. غروب یک روزی که از سرکار برگشتم با تاسف دیدم قفل بزرگی به در خانه  همسایه هنرمندم خورده. با تاسف زیاد به قفل در نگاه کردم و با خودم گفتم شاید جائی رفته و یا مسافرت. در هر حال حتما برمی‌گردد. از اینکه صدای گوشنواز را تا بازگشت صاحب صدا ، نمیتوانستم بشنوم. حالم کاملا گرفته شد و تا چند روزی بی حوصله بودم.

  • 16 июн.5 32242

    🎭                                                 🎭 سرای فرهنگ و هنر مینوتا در شهر کرج برگزار می‌کند دور جدید ( ترم تابستانه ) کلاس آموزش بازیگری به صورت تخصصی برای نونهالان و نوجوانان ( دختر و پسر ) شامل: ●صدا و فن بیان ●تربیت حس ●تخیل و تمرکز ●آموزش و اجرای نمایشنامه‌‌ خوانی ●اِتود‌های جذاب و متنوع ●اجرای موسیقی‌های شاد ●بازی‌های شاد و پرهیجان ●آموزش و تمرین برای انواع تست بازیگری ●اجرای تئاتر با حضور تمام هنرجویان در پایان ترم مدرس: شاهین بهرامی مکان: سرای فرهنگ و هنر مینوتا کرج جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبت نام می‌توانید با شماره‌های زیر تماس بگیرید: ۰۹۱۲۴۷۰۷۲۳۳ ۰۹۱۲۵۶۸۵۶۱۹ #کلاس_بازیگری #استان_البرز #شهر_کرج #ویژه_نوجوانان #سرای_فرهنگ_و_هنر_مینوتا

  • 16 июн.4 0343818

    "وحشت در تاکسی " 💎 سوگلُ دختر‌ی بسیار زیبا و جوان درِ جلوی تاکسی را باز کرد و آرام روی صندلی نشست. سه مسافر دیگر که سوار شدند تاکسی راه افتاد - آقای راننده کرایه چنده؟ این را مسافری که در عقب وسط نشسته بود پرسید. - بیست پنج تومن مسافرِ پشتِ صندلی راننده با لحنی اعتراض آمیز گفت: - کرایه مگه بیست تومن نیست؟ راننده نگاهی غصب‌آلوده از آینه‌ی کوچک وسط شیشه‌ی تاکسی به او کرد و با صدایی کلفت‌تر از قبل جواب داد؛ - کرایه از ده شب به بعد افزایش پیدا میکنه الانم کرایه بیست و پنج‌ تومنه سکوتی محض در اتاقک اتوموبیل برقرار شد. سوگُل نگاهی به ساعت موبایلش انداخت، ساعت درست یازده و سی و هفت دقیقه شب بود. کمی جلوتر اولین مسافر پیاده شد و با فواصل خیلی کم، دو مسافر بعدی هم به مقصدشان رسیدند و پیاده شدند. حالا سوگُل با راننده در تاکسی تنها بود،‌ تاریکی شب و خلوتی خیابان و سکوتی که خیلی ترسناک به نظر می‌آمد. هنوز راهی طولانی تا مقصدش مانده بود. راننده ضبط ماشین را روشن کرد و نگاهی به سوگُل انداخت و دنده را عوض کرد. سوگُل ناگهان احساس کرد که دست راننده به پایش برخوردی کرده، همین‌بود که خودش را عقب کشید و تقریبا گوشه‌ی صندلی کز کرد و به در چسبید. دهان سوگُل  خشک شده بود و قلبش به تپش افتاده بود. به زحمت آب دهانش را قورت داد. 🎵من پسندیدمت از دور و دلم رفته از اون شب شدم از همه غافل شدم رو تو حواس جمع...🎵 صدای موزیک مثل ضربات دارکوب به فرق سر سوگُل برخورد می‌کرد. سوگُل شیشه را کمی پایین داد و سعی کرد تا نفس عمیقی بکشد. در همان حین به وسط صندلی برگشت و از شیشه‌ی جلو به امتداد جاده که با نور چراغ تاکسی، روشن شده بود، خیره شد. سیاهی بود و سیاهی... -کجا پیاده میشی دختر خانم؟ سوگُل بدون آن که به سمت راننده برگردد گفت: - آخرش راننده به سمت سوگُل چرخشی کرد و پرسید: -صدای ضبط که اذیت‌تون نمی‌کنه؟ سوگُل این بار نیم نگاهی آن هم با سرِ ثابت، اما با چرخش چشمانش به راننده کرد و شتابزده پاسخ داد: - نه نه، مشکلی نیست راننده لبخند دُرشتی زد و گفت: -خب خداروشکر، این آهنگام سلیقه‌ی منه دیگه، اگه خوشتون نمیاد معذرت. این بار سوگُل کاملا سکوت کرد و از شیشه‌ی کنارش به تابلوهای مغازه‌هایی که اکثرا تعطیل و تاریک بودند و با سرعت تاکسی مثل یک نوار متصلِ ناهمگون از جلوی چشمانش عبور می‌کردند خیره شد تا این که باز صدای راننده او را به خودش آورد. - راستی ببخشید سوال می‌کنم، یه وقت فضولی نباشه، می‌خواستم بدونم ماسک واسه چی زدید؟ برای آلودگی هوائه یا باز ویروس میروسی اومده ما بی‌خبریم؟ و باز عوض شدنِ دنده با حس ناخوشایند برای سوگُل - من سرما خوردم ، ماسک واسه همینه در همین لحظه اتوموبیل از روی سرعت گیری بدون ترمز پرید و راننده به سمت سوگُل منحرف شد و شانه‌اش به او برخورد کرد. سوگُل سریعا خودش را به کناری کشید و این بار مستقیم به مردِ راننده نگاه کرد. حدودا پنجاه ساله و با موهایی کم پشت و تقریبا لاغر و نحیف، با قدی کوتاه. سوگُل شالش را جلو کشید و ماسکش را بالاتر آورد و سرش را پایین انداخت. 🎵من به فکر خستگی‌های پَر پرنده‌هام تو بزن، تبر بزن من به فکر غربت مسافرام آخرين ضربه رو محکمتر بزن...🎵 -همین‌جا پیاده می‌شم. تاکسی که به کنار خیابان آمد و ایستاد، ناگهان و در حرکتی برق‌آسا سوگُل یک چاقوی بزرگ را از ساک دستی‌اش بیرون کشید و نوک آن را زیر گلوی مردِ راننده گذاشت و فریاد زد: - زودباش موبایل و ساعت و هر چی پول داری بده. مردِ راننده که بدجوری غافلگیر شده بود و نوک چاقو حسابی گلویش را آزار می‌داد و درد و سوزش زیادی را احساس می‌کرد به زحمت گفت: - چیکار می‌کنی وحشی، گلوم سوراخ شد سوگُل در حالی که فشار چاقو را بیشتر می‌کرد با عصبانیت گفت: - زر زر زیادی نکن سوگُل دست برد و سوئيچ را چرخاند و اتوموبیل را خاموش کرد و سوئيچ را در جیبش گذاشت و بعد با همان دست آزادش پول‌های روی داشبرد را چنگ زد و در ساکش گذاشت و با فشار بیشترِ چاقو روی گلوی مردِ راننده، او را مجبور کرد که موبایلش را بدهد و در یک لحظه با چاقو ضربه‌ی محکمی روی پای او زد که فریاد جگرسوز راننده به کهکشان رفت! سپس در را با شدت باز کرد و با سرعت تمام در جهت مخالف و در سرازیری خیابان شروع به دویدن کرد. مرد راننده از شدت درد و خونریزی نمی‌توانست از اتوموبیلش پیاده شود و یکسره از ناراحتی فریاد می‌کشید و ناسزا می‌گفت و کمک می‌طلبید. سوگُل اما در چند خیابان پایین‌تر به یک فرعی پیچید و دیوار کوتاه و بدون حصار یک خانه با چراغ‌‌های خاموش نظرش را جلب کرد. پایان نویسنده:#شاهین_بهرامی #book  #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹