tgindex
دهکده احساس

دهکده احساس

Статистика
@dehkadeehsassМузыкаперсидский

شعر چه کردی که....... بهم ریختم ارتباط با ادمین. @Safa6090

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
26
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Музыка (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
589
+1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
154
25 постов
Вовлечённость
26,1%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 26
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
74
1/48двое суток
84
1/72трое суток
91

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • در مصاف من و تقدیر،خدا خوابش برد تا مرا بست به زنجیر،خداخوابش برد سرنوشت من و تو داشت به هم می پیوست در همان لحظه ی تحریر،خدا خوابش برد خواب دیدم که زن آینه هایم شده ای صبح ِ دلتنگی تعبیر،خدا خوابش برد - چشم یلدایی تو، بوسه ی بارانی من - وسط این همه تصویر،خدا خوابش برد رود یک شب به هواخواهی تو لب وا کرد مثل بت های اساطیر خدا خوابش برد ختم لبهای تو را رخوت من رج می زد آخر سوره ی انجیر،خدا خوابش برد شب پرواز تو شاعر شدم و داد زدم : وای بر من! چقدَر دیر خدا خوابش برد #حامد_بهاروند @dehkadeehsass

  • تـا ثانیه ها داد زدند دیـر شدن را ازآینـه فهمیـد دلـم پیـــر شدن را ازکوچـه ی معشوق غریبـانه گذشتم حس کرده ام آنروز که تحقیرشدن را برحال دلم فرق ندارد که شب و روز آمـوخته بـا خاطره درگیر شدن را جای گله از هیچکسی نیست دلـم خواست با عشق پـُر از دلهره زنجیـر شدن را در شهر دلـم هیچ نشانی ز وفا نیست با بیـکسی آموخته تفسیـر شدن را این درد کمی نیست ولی یاد گرفتم با خوردن غمهای خودم سیر شدن را با کودک احساس چه ها کرده ای ای عشق؟ اینگونـه فراموش کند شیـرشدن را «بی سنگ صبور است دل سنگ صبورم ازبغض بپـرسید زمین گیـر شدن را #جواد_الماسی @dehkadeehsass

  • تا بهار آمد ، گلستان را خزان از ما گرفت شاپرک از غصه دق کرد و ره صحرا گرفت رنگ شادی رخت بست و غم میان کوچه ها طبل تو خالی زد و از غنچه ها جان را گرفت از گل خورشید کی روید گلی در بوستان ؟ تا که باغ از باغبان گرگی شبی یک جا گرفت در قفس پرواز مُرد و زندگی بردار شد بال بر خنجر زد و جان از تن دنیا گرفت شور بر دل می زند هر شب صدای انفجار زندگی از جان ما دزدید و غم مأوا گرفت لرزهٔ بم هم ندارد طاقت پس لرزه ها آسمان بارید و خون راهی به دریاها گرفت #فرزانه_بهمنی از همراهان پرمهر کانال #دهکده_احساس @dehkadeehsass

  • видео или голосовое, без подписи

  • 4 авг.172101

    ساده از دست ندادم دلِ پر مشغله را تا تو خندیدی و مجبور شدم مساله را...!  من "برادر" شده بودم و "برادر" باید وقت دیدار، رعایت بکند "فاصله" را دهه ی شصتی دیوانه ی یکبار عاشق خواست تا خرج کند این کوپن باطله را عشق! آن هم وسط نفرت و باروت و تفنگ دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را و تو خندیدی و از خاطره ها جا ماندم با تو برگشتم و مجبور شدم قافله را...! عشق گاهی سبب گم شدن خاطره هاست خواستم باز کنم با تو سر این گِله را #عبدالجبار_کاکایی @dehkadeehsass

  • من را به گناهی که "نگاه تو" درآن بود بردند سر دار و تو انگار نه انگار ! جان می کنم و محو تماشایی و هر روز... این حادثه تکرار و تو انگار نه انگار! دل تنگی و بی هم نفسی حال خرابی ست روی دلم آوار و تو انگار نه انگار! اوج غم این قصه در این شعر همین جاست: من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار! بی مرگ نشد لایق چشمان تو باشم حالا شدم انگار و تو انگار نه انگار! با عشق تو می‌مانم و می‌میرم اگر چه من می‌شوم آزار و تو انگار نه انگار!     #حسین_عابدی @dehkadeehsass

  • بعد از آن سرمای سرسخت نفسگیر آمدی از شب اندوهگین و سرد تقدیر آمدی رفتنت هرچند طعم شوکران و مرگ داشت با لبی شیرین‌تر از لبخند انجیر آمدی گاه با ناز و نیاز و گاه با خشم و عتاب واژهٔ «عشقی» که با صدگونه تعبیر آمدی مثل معشوق بلند آوازهٔ شعر دری از جهان رازآلود اساطیر آمدی از جوانی هیچ یادم نیست جز آن عشق تلخ عشق تلخ بی‌سرانجامم‌! چرا پیر آمدی؟ من به «تنهایی» به این همخانه عادت کرده‌ام «آمدی جانم به قربانت...» ولی دیر آمدی! #پاییز_رحیمی @dehkadeehsass

  • می‌شود یک دو سه خط شعر شوی بر لب من باشی آن ماه دمیده به هوای شب من بغلی دانه بیاور بشوم باغچهِ تو می‌شود بوسه بکاری به میان لب من من و تو آتش و آبیم و دو تا ناجی هم می‌شود آب شوی روی دمای تب من طالع عشق بلندست و ندارم دستی کاش در سایه‌ی آن طالع رَود کوکب من باید از گُرده‌ی عقلم دل و پائین آورد تا شود بار دگر عشق فقط مرکب من خبرت هست که از زخمی که روحم دیده کاسه‌ی خون شده غیر از جگرم غبغب من می‌رساند به تو من را به سلامت پس از این رفتن یُورتمه یا تاختنِ مرکب من؟! #آرام_لک @dehkadeehsass

  • مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت مرا باران صلا دِه تا ببارم بر عطش‌هایت مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت مرا رودی بدان و یاری‌ام کن تا درآویزم به شوق جذبه‌وارت تا فروریزم به دریایت کمک کن یک شبح باشم مه‌آلود و گم‌اندرگم کنار سایه‌ی قندیل‌ها در غار رؤیایت خیالی، وعده‌ای، وهمی، امیدی، مژده‌ای، یادی به هر نامی که خوش داری تو بارم ده به دنیایت اگر باید زنی همچون زنان قصه‌ها باشی نه عذرا دوستت دارم، نه شیرین و نه لیلایت که من با پاکبازی‌های ویس و شور رودابه خوشت می‌دارم و دیوانگی‌های زلیخایت! #حسین_منزوی @dehkadeehsass

  • لامروّت! شانه‌هایت درد بی‌پایان کیست؟ چشمهای لوطی‌ات در خلوت دکّان کیست؟ ﭘُﺮﺳﺸﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ می‌دانی ﻭ ﭘﻨﻬﺎﻥ می‌کنی ﺑﺮ ﺗﻨﺖ ﻋﻄﺮِ ﺩﻭﺳﯿﺐ ﺍﺯ ﻣَﺤﻔﻞِ ﻗﻠﯿﺎﻥ ﮐﯿﺴﺖ؟ ‌ ﺑﻮﺳﻪٔ ﺁﻏﺸﺘﻪﺍﺕ ﺩﺳﺖِ ﮐﻪ ﺭﺍ ﻟَﮏ ﻣﯽﮐﻨﺪ؟ ﺭَﺩِ ﭘﺎﯼِ کوچکت ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﺮ ﺍﯾﻮﺍﻥِ ﮐﯿﺴﺖ؟ ﭼﺎﯾﯽِ ﭘُﺮ ﺭﻧﮓِ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻇﻬﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﯾﺎﺩﺕ اﺳﺖ؟ ﺣﺎﻝ ﻟﯿﻮﺍﻥِ ﺷﺮﺍﺑﺖ، ﺟُﻔﺖ ﺑﺎ ﻟﯿﻮﺍﻥِ ﮐﯿﺴﺖ؟ . ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ، ﻫَﺬﯾﺎﻥِ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﺍﺳﻢِ ﺗﻮﺳﺖ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺑﻬﺎﯼ ﺑﯽﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻥِ ﮐﯿﺴﺖ؟ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﯾﮏ ﺷﺮﻭﻉِ ﺗﺎﺯﻩ می‌خواهی، ﻭﻟﯽ ﺧﻮﺏ می‌دانی ﺷﺮﻭﻉِ ﺗﺎﺯﻩاﺕ پایان کیست؟ #مهدی_شیردل @dehkadeehsass

  • کاش از رفتن تو شهر خبردار شود یک نفر محض خدا مانع این کار شود کاش می امد و از خشت دلم بر می داشت   بر سر راه تو می چید ، که دیوار شود کاش می گفت که این دلهره ی رفتن تو همگی خواب و خیال است ، که انکار شود  کاش کنعانی من بار دگر بر می گشت  همه را  پس  زده  و رونق بازار  شود اه ای مرغ مهاجر همه در خواب خوشند هیچ کس نیست در این شهر  که بیدار شود #وحید_قهرمانی @dehkadeehsass

  • امان از  چشم زیبایت که از خود بی‌خودم کرده که دل از کنترل خارج شده، احساس رم کرده کجا این وقت دلتنگی؟ به این زودی نرو لطفاً دلم با ذوق بسیاری برایت چای دم کرده به دست آوردنت سخت است...اما ارزشش دارد به دنبالت دلم هم مثل پاهایم ورم کرده پس از صد بار تندی کردنت، یک بار خندیدی تشکر!...چون دلت در حق این عاشق کَرَم کرده از آزارت نمی‌رنجم که تا بوده همین بوده همیشه خان به رعیت‌های خود، ظلم و ستم کرده فقط چشم تو آرامم کند ای کاش برگردی که احساسم هوای گریه در صحن حرم کرده هزاران رنج و سختی دیده‌ام اما نیفتادم فقط این دوریت پشت مرا اینگونه خم کرده نه...تأثیری ندارد فاصله، بر شدت عشقم خودم را می‌شناسم...فاصله...عاشق‌ترم کرده #رضا_جمشیدی @dehkadeehsass

  • برای چشم من نوری برای سینه ام آهی عمیقی مثل دلتنگی شبیه عشق کوتاهی خودم با بی‌قراری‌های هر شب می‌شوم همراه حواسم طبق عادت با خیالت می‌شود راهی زمین خوردم، شکستم، جمع کردم تکه‌هایم را برای لحظه‌ای که تکیه‌گاهی امن می‌خواهی کسی که عمقِ دریا را بداند، غرق خواهد شد چه چیزی داشت این دنیا به غیر از رنجِ آگاهی برای زندگی بعدی اما شعر خواهم شد شنیدم از رفیقان شعر می خوانی هر از گاهی نشد نامِ تو را در سینه‌ام پنهان کنم، ای عشق که با هر بازدم از سینه بیرون می زند آهی #علی_صفری @dehkadeehsass

  • دل چه خورده‌ست عجب دوش که من مخمورم یا نمکدان کی دیده‌ست که من در شورم هر چه امروز بریزم شکنم تاوان نیست هر چه امروز بگویم بکنم معذورم بوی جان هر نفسی از لب من می‌آید تا شکایت نکند جان که ز جانان دورم گر نهی تو لب خود بر لب من مست شوی آزمون کن که نه کمتر ز می انگورم ساقیا آب درانداز مرا تا گردن زانک اندیشه چو زنبور بود من عورم شب گه خواب از این خرقه برون می‌آیم صبح بیدار شوم باز در او محشورم هین که دجال بیامد بگشا راه مسیح هین که شد روز قیامت بزن آن ناقورم گر به هوش است خرد رو جگرش را خون کن ور نه پاره‌ست دلم پاره کن از ساطورم باده آمد که مرا بیهده بر باد دهد ساقی آمد به خرابی تن معمورم روز و شب حامل می‌گشته که گویی قدحم بی‌کمر چست میان بسته که گویی مورم سوی خم آمده ساغر که بکن تیمارم خم سر خویش گرفته‌ست که من رنجورم ما همه پرده دریده طلب می‌رفته می نشسته به بن خم که چه من مستورم تو که مست عنبی دور شو از مجلس ما که دلت را ز جهان سرد کند کافورم چون تنم را بخورد خاک لحد چون جرعه بر سر چرخ جهد جان که نه جسمم نورم نیم آن شاه که از تخت به تابوت روم خالدین ابدا شد رقم منشورم اگر آمیخته‌ام هم ز فرح ممزوجم وگر آویخته‌ام هم رسن منصورم جام فرعون نگیرم که دهان گنده کند جان موسی است روان در تن همچون طورم هله خاموش که سرمست خموش اولیتر من فغان را چه کنم نی ز لبش مهجورم شمس تبریز که مشهورتر از خورشید است من که همسایه شمسم چو قمر مشهورم #مولوی @dehkadeehsass

  • ‍ چشم تو تا بنشیند به کمینم کافیست خویش را صید نگاه تو ببینم کافیست عکسی از چشم تو در کنج اتاقم قاب است اینکه با چشم سیاه تو قرینم کافیست باغی از غنچه وگل روی لبانت داری من از این باغ اگر بوسه بچینم کافیست من از این عالم بی مهر نخواهم چیزی دردلت خانه امنی بگزینم کافیست در دل ظلمت شبهای پراز تنهایی روی زیبای تو ای ماهترینم کافیست تو فقط قول بده پیش دلم می آیی تا ابد منتظرت هم بنشینم کافیست سجده کردم به تو و چشم تو ای زیبایم بشود چشم تو هم قبله و دینم کافیست کاش در گرمی آغوش تو خوابم ببرد بکشی دست به چشمان غمینم کافیست #شیدا_التیام @dehkadeehsass

  • دامی‌ست که باید بکشاند به گناهم سيبی که تو انداخته باشی سرِ راهم ما از تو به‌غیر از تو نداریم تمنا من لال شوم از تو به‌غیر از تو بخواهم با عقل چه خوبی که نکردم! سرِ یک عشق از چاله درآوردم و انداخت به چاهم یک عمر تو رفتی و من از راه رسیدم خورشید سفر کرد و نفهمید که ماهم ای ابر نکن! برکه‌ی دل‌مُرده‌یی آن زیر دل بسته به پیدا شدن گاه‌به‌گاهم #مهدی_فرجی @dehkadeehsass

  • زنی با چشم های قهوه ای جامانده در جانم خیالش با من است اما حواسش را نمی دانم زنی که چشم او از شعر سعدی سردرآورده و من هر شب برای دیدن او شعر می خوانم چه بی رحمانه مویش را به روی شانه می ریزد و من در حسرتش مانند موهایش پریشانم به بی خوابی این دیوانه قانع نیست چشمانش سرم را داده در دستم به دنبال بیابانم مداوم می شمارم، چندمین دیوانه اش هستم که امشب باخیالش می سپارم لب به قلیانم نمی دانم برایش چندمین مردم که می میرم از این زیبایی افراطی اش گاهی هراسانم نمی خواهم کنار دیگری پیدا کنم او را توافق کرده ام با این زن جامانده در جانم #علی_صفری

  • تماشایی است چشمانت به وقت نازکردن ها چه آشوبی به پا کرده است این اعجازکردن ها تو از گل بهتری صد بار، پیش گل نمی گویم دلم می سوزد از این شیوه ی ممتاز کردن ها به دستم شاکلیدی داده چشمانت که آسان شد برایم قفل رویای غزل را، باز کردن ها ببر با خود مرا خاتون! ببر هرجا که می خواهی که زیبا می شود در سایه ات پرواز کردن ها میان چشم هایت قهوه داری، نوش چشمانم که می نوشاندم وقت غزل آغاز کردن ها به پلکی، آن چنان از هر نگاهت، عشق می بارد که من می میرم ازاین گونه، عشق ابراز کردن ها "بیا" خاتون ! بیا بنشین، خیال درد دل دارم غزل می خواهم از چشمت دراین همراز کردن ها #سید_جلیل_سیدهاشمی @dehkadeehsass

  • قند و عسل من! «غزل» من! گل نازم! کوته‌شده‌ٔ رشته‌ٔ امّید درازم! خرّم شده اکنون چمن دیگری از تو ای ابر نباریده به صحرای نیازم! با شوق تو عالم همه سجاده‌ٔ عشق است آه ای دهن کوچک تو مُهر نمازم! شاید برسم با تو بدان عشق حقیقی ابرویت اگر پل زند از عشق مَجازم شاید که از این پس به هوای تو ببندد از هر هوسی چشم، دل وسوسه‌بازم یادت دل پُرعاطفه‌ای چون تو ندارد هرچند که دیری‌ست شده محرم رازم من گم شده بودم که مرا یافت برایت عشق و سپس افکند به آغوش تو بازم چندی‌ست نغلتیده و با خویش نبرده‌ست جز زیر و بم غم به فرود و به فرازم بزدای غبار از رخم و پنجه‌ٔ مهری بر من بکش، آن‌گاه بساز و بنوازم بنواز که صد زمزمه‌ٔ عشق نهفته‌ست خاموش و فراموش به هر پرده‌ٔ سازم اینک تو و آن زخمه و اینک من و این زخم خواهی بنوازم تو و خواهی بگدازم هرچند رقیب است ولی تنگ‌نظر نیست دریادلیِ ساحلیِ دوست بنازم! #حسین_منزوی @dehkadeehsass

  • ساکت و آرام می‌آیی ولی با دلبری از تمام دختران شهر ما زیباتری عشوه‌هایت کرده رسوایم، مرا پنهان نما گوشه‌ی چشمت که سقفش هست خطّی خنجری هیچ همتایی نخواهی داشت حتی در بهشت تو کجاییّ و کجا زیباییِ حور و پری؟ عود و عنبر پیش عطر تو پشیزی نیستند عطرها مسحور بویت چون گلاب قمصری بی‌تفاوت بودنت جان مرا خواهد گرفت از من ِ دلداده و این عشق، نگذر سرسری گورِ بابای فِمینیسم و تمامِ «ایسم»ها من که می‌خواهم تو را با روسری، بی‌روسری! شاه‌بانوی غزلهایم! ببین آماده‌ام... ساک خود را بسته‌ام با خود مرا کِی می‌بری...؟! #احمد_فرنود @dehkadeehsass

دهکده احساس — tgindex