tgindex
من یک درختم!

من یک درختم!

Статистика
@derakhte_tafakorКнигиперсидский

سر در آسمان پای بر زمین‌... @maryamshavandi

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
28
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
280
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
170
28 постов
Вовлечённость
60,7%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 28
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
23
1/48двое суток
26
1/72трое суток
28

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • باغچه بیل نزده نوشتن از احوالات این روزهایم سخت‌ترین کاری است که باید انجامش دهم. باید، و اگر این "باید" نبود حالا‌حالاها تن به نوشتن نمی‌دادم. می‌گویند نوشتن از ضمیر درون، زخم‌ها را التیام می‌دهد و روزگار تیره را به پرتو نوری، روشن می‌کند. از این‌جاست که می‌بایست و باید نوشت. یادم می‌آید بعد از آنکه برای اولین بار مادر شدم شبیه این روزها را تجربه کردم؛ منزوی، شکست خورده، ناتوان و با باری از مسئولیت‌های مختلف بر دوش. آن روزها هم مثل همین روزها، خودم را مغروق کتابهایم کردم. یادداشت‌های روزانه را پی گرفتم و آنقدر باغچه ته حیاط ذهنم را بیل زدم تا عتیقه‌های قیمتی پنهان شده‌ام را یافتم. این یک شعار و پز نبود، من در جهان کلمات زندگی کردن را بلد بودم و هرچه مرا از آن جهان دور می‌کرد، مرا به جهان سایه‌ها فرا می‌خواند. همان جهان جعلی که می‌خواست بگوید ناتوان و دوست‌نداشتنی هستم. کتاب‌ها و آن سررسیدهای زهوار دررفته‌ام که پر بود از نوشته‌ها و احوالم، دست مرا می‌گرفتند که فرو نروم در اعماق آن سایه. آن روزها اما یک چیزهایی ساده حل می‌شد، رقابت‌ها بر اساس لایک و ویو و فالوور نبود و می‌شد با دیگران از کتابها حرف زد و به خود بالید که بسیار بیشتر از آنها خوانده‌ای. می‌شد به خانواده، هویت، دانش، و دوستان تکیه کرد و یک عالمه اعتبار و آبرو از آن تکیه‌گاه‌ها برای خود ساخت. امروز اما این چیزها در بازار توجهات، کم‌مشتری شده. نقطه اتکا چیزهایی است که اکثر مردم در حرف‌هایشان مذموم می‌دانند. به زبان از آن احتراز می‌کنند و در عمل قربان صدقه‌اش می‌روند. این روزها در مادری هم بی‌حوصله و رنجورم. بچه‌ها دست مرا می‌گیرند و به بازی می‌کشانندم، اما هر لحظه تلاش می‌کنم تا به بهانه‌ای از بازی بیرون بیایم. امروز مثلا تلفن مهمی داشتم، دیروز به هوای غذای در معرض سوختن انصراف دادم و روز قبل‌ترش ناگهان اولین نوبت باختم! این چیزها از دور زشت و نازیباست، اما در چشم‌ من یک کنش طبیعی‌ است از موجودی که نمی‌تواند حصار درونش را بشکند. لااقل برای همین چندماه. کاش اگر نوه‌هایم این متن را می‌خوانند زود قضاوت نکنند. بدانند بعد از آن‌که خوب آن باغچه را در حیاط خلوت ذهنم بیل زدم و گنج‌هایم را یافتم باز مثل قبل با پدرومادرشان بازی می‌کنم. خیلی زود، قول می‌دهم.. @derakhte_tafakor

  • 10 авг.812из derakhte_tafakor

    کم آوردن چه شکلی‌ست؟ به نظرم ته‌دیگ سوخته! ته دیگ سوخته چسبیده به کف قابلمه رویی، شبیه‌ترین چیز به #کم‌آوردن است. به یاس، خستگی، بریدن و نخواستن. این روزها بوی ته‌دیگ سوخته خوب در مشامم می‌پیچد. با اینکه دوستش ندارم، اما انگار مرسوم است دوست نداشتنی‌ترین چیزها هم بر سر رویاهایمان هوار شود. دوست‌نداشتنی‌ترین اتفاق‌ها می‌آیند، و قطعا می‌آیند تا به ما بگویند وجود داشتند، بودند و فقط ما آنها را نمیدیدیم. ما نمیخواستیم باور کنیم، طاقت ساحلی دارد، تمام می‌شود. وقتی فهمیدیمش که خود را بر جزیره‌ای دورافتاده و بی‌انتها و سیاه و سخت یافتیم. تنها. روی پهنای بی‌کرانی از ته‌دیگی سوخته..

  • اکسپلور اینستاگرامم پر شده از ویدیوهای ترمیم و تنظیف. آن‌هایی که تلاش می‌کنند چیزی را ترمیم کنند، نواقصش را برطرف کنند و از نو بسازند و آنهایی که فرش و دیوار و خانه را تمیز می‌کنند. یک وقت‌هایی بی‌آنکه آگاه باشیم چشممان را پر می‌کنیم از چیزهایی که به آن نیاز داریم. انگار بدون آن‌که در ظاهر ادعایش کنیم در باطن به تمنایش می‌رویم. من الان در قله این وضعیتم. دوست دارم تعمیرکارها و تمیزکارها را تماشا کنم چون به غایت از آنها دورم. بلدشان نیستم. آدمی شدم که زود دست کشیده از چیزی که ساخته چون بلد نیست نقصش را رفع کند. نگاه می‌کنم به دستهایم، خالی‌ست. من آچار و اسکاچ ندارم. فکر می‌کنم از نو ساختن به صرفه‌تر است. اما شاید برای آدمی که ناامید شده، ساختن به هر نحوی یک رویای پوچ باشد. برای ناامیدها همه‌جا بن‌بست است حتی اگر صدای تعمیرکار و تمیزکار از دور به گوشش برسد...

  • 7 июл.261610

    این نسخه بی‌کلام از "باید برخاست" یک شاهکار ملی و هنریه هم غم بی‌انتها داره😭و هم‌ مبارزه✊️ در اعصار مختلف، انسان ادراک معنا رو در هنر پیدا می‌کنه. هنری که از واقعیت حال و روز مردم برخاسته. قطعه باید برخاست دقیقا همینه @derakhte_tafakor

  • اگر بخواهم از نقطه‌ای دورافتاده و بیگانه با باورهای امروزم به شهر نگاه کنم، چه می‌بینم؟ قرار است هفته آینده رهبر این مملکت را تشییع کنند و به خاک بسپارند. اما نسبت آدم‌های این شهر با این اتفاق چیست؟ یا این اتفاق چقدر مهم است؟ دیروز از قالیشویی زنگ زدند برای هماهنگی تحویل فرش‌های خانه بابا. آقایی که پشت خط بود توضیح داد که لکه خون حتی بعد از لکه‌شویی هم از بین نمی‌رود. غصه‌دار شدم. نه به خاطر دو تکه فرش قدیمی خانه پدری، که برای اینکه نکند بابا در خلوت خودش خجالت‌زده بگوید مرد، چه وقت از حال رفتن و بینی شکستن بود. همین‌که داشتم برای تلاش بیشتر لکه‌برداری چانه می‌زدم، آقای قالیشو گفت راستی تحویل فرش‌ها می‌افتد برای چهارشنبه چون مراسم تشییع آقاست. گفت آقا، همان اصطلاحی که ما همیشه برای رهبر به کار می‌بردیم. یادم آمد این جمله را از راننده اسنپ هم شنیدم. روز قبلش وقتی داشتم به جلسه می‌رفتم. گفت این محدوده هفته دیگر کلا بسته‌است برای تشییع آقا. قبل‌ترها فکر می‌کردم او فقط "آقا"ی یک عده خاص است. اما این روزها مردم شهر جوری از او یاد می‌کنند که انگار همه در آن دایره خاص‌اند. بیشتر مردم به سبک خودشان می‌خواهند در آن دایره خاص نسبتی بسازند و یا لااقل در مشاهده آن نسبت خاص که سالها از آن بیگانه بودند به نحو دیگری نگاه کنند. اگر بخواهم از نقطه دور از آن چیزی که به آن باور دارم به روزهای شهر نگاه کنم، هم‌سوگی و هم‌آیینی است که می‌بینم. این نمی‌تواند تنها یک مراسم خداحافظی از یک سیاستمدار و مرجع دینی باشد، انگار که آیینی است برای قدردانی از آن چیزی که امروز ساختیمش؛ ایران. یا شاید هم مراسمی باشد برای نگهداری از غمی بزرگ و ماندگار. آخر برای ما ایرانی‌ها غم‌ها گرانقیمت و ارزشمندند، خصوصا که خون پاکان بر آن‌ها پاشیده‌شده باشد و به قول آن مرد قالیشو، خون هیچ‌وقت پاک نمی‌شود. مریم شوندی @derakhte_tafakor

  • از war تا var جستاری درباره تلقی شکست و پیروزی راستش را بخواهید بعد از آن بازنگری صحنه گل ایران به مصر، یا همان var لعنتی خودمان، نگرش من درباره شکست و پیروزی در آستانه فروپاشی قرار گرفت. پیش از این فکر می‌کردم پیروزی امری نسبی و متکی بر ادراک و احساس است‌ و امر مطلقی نیست، اما تجربه آن گل مردود در ساعت ۸ونیم صبح روز ۶تیر، آن دقیقه ۹۳ از آن بازی نکبتی، تمام چارچوب‌های فکری من را در هم فرو ریخت. شاید پیشینه ذهنی من معطوف به حس پیروزی و شکست از جنگی بود که تازه از آن به درآمده‌بودیم. بله همین بود. نه من، که بیشتر مردم ایران در تجربه ویرانی‌ها، فقدان‌ها، از دست‌دادن‌ها و ترس‌ها باز هم فکر می‌کردیم چیزی در حال ساخته شدن است. چیزی از جنس غرور، بودن و ادامه دادن. به همین خاطر احساس شکست نداشتیم و گاهی حتی پرچم را در ذهنمان در حال اهتزاز می‌دیدیم و یک میزانسن کاملا پیروزمندانه برای خود می‌چیدیم. اما فوتبال آمد و ناگهان گفت: برای هر چیزی معیار داریم. آن هم معیاری کاملا دقیق و نتیجه‌گرا. فوتبال ۶تیر با منطق تیز و خشنش به همه ما یادآوری کرد ممکن است گلهای خوبی بزنید، امتیاز بگیرید، بهترین بازیکن‌های زمین مال شما باشد و خوب دفاع کنید، اما نهایتا معیار نتیجه نهایی است. معیار جدول امتیازهاست، قانون فیفا و چه میدانم همان دستگاه عجیب و اهریمنی var که حتی میلی‌متری از نوک پای بازیکن را هم می‌سنجد. و ما به همه اینها عادت نداشتیم. ما عادت داشتیم که از تمام منفی و مثبت‌های زندگی برآیند بگیریم. نه خیلی دقیق و ریاضی‌زده، بلکه ادراکی و احساسی. و همین باعث شده بود آن بازی فوتبال و نتایج شب بعدش برایمان غریب و باورناپذیر باشد. ما بین دوگانه واقعیت و روایت، به روایت خو گرفته بودیم. روزهای جنگی به ما نشان داد بین واقعیت پیروزی و ادراک ما از پیروزی فاصله‌ای طولانی است. بعضی وقت‌ها این فاصله با روایت پر می‌شود. با آن چیزی که رسانه‌ها به ما می‌دهند از برساخت‌های پیروزی و شکست. و گاهی با یقین، مشاهده و جستجوی خودمان ادراک ما به واقعیات پیوند می‌خورد. در جنگی که از سر گذراندیم تجربه اولی بیشتر بود. نمی‌توان انکار کرد اثرگذاری رسانه‌هایی که از هر دو طیف، داستان پیروزی مطلق و شکست مفتضحانه را روایت می‌کردند. این روایت‌ها با این‌که حتی گاهی به مذاقمان خوش نمی‌آمد، اما این امکان را می‌ساختند تا از ابعاد و نگرش‌های مختلف به پیروزی و شکست نگاه کنیم. انگار در جنگ، معیارها برای ما مبهم، چندلایه و دیرآشکار بود و این روایتها بودند که برنده می‌ساختند. اما در فوتبال، معیارهای پیروزی از پیش تعریف شده، صریح و قابل راستی‌آزمایی‌اند. در فوتبال بالاخره یک پیروز و یک بازنده داریم، و چه کسی است که بگوید دریافت حقیقت پیروزی از کدام روش انسانی‌تر و سودمند‌تر است؟ من ساعت‌ها به این دوگانه‌ فکر کردم و نهایتا نتوانستم از جهان تفسیرها و روایتها دل بکنم. جهانی که گویی نسبتی فطری و ریشه‌ای با آن دارم. واقعیت این‌جاست که اندازه‌گیری‌ها هر اندازه که موشکافانه باشد چیزهای ارزشمند و کیفی مانند غیرت، شجاعت، پشتکار و وطن‌دوستی را محاسبه نمی‌کنند. اما جهان روایت‌ها با تمام شاخه‌های متفاوتش از تلقی پیروزی، دست‌کم این امکان را می‌دهد که بگوییم تیمی که جانانه دفاع کرده است پیروز است. لااقل دست ما را باز می‌گذارد تا تیمی را که غم وطن دارد و شادی مردم نجیبش را می‌خواهد بازنده ندانیم. جهان تفسیرها احساس ما را به رسمیت می‌شناسد، به اشک‌ها بها می‌دهد، غم را می‌بیند و نگاهی به آینده دارد. و از همین روست که ما منطق‌ var را پس می‌زنیم و تقلیل واقعیات به چارچوب‌های اندازه‌گیری را بیگانه می‌پنداریم، اما جهان آشنای war را با تمام روایت‌های دوست‌نداشتنی‌اش می‌پذیریم. @derakhte_tafakor

  • موسیقی روز وداع برای ما قرار است این تجربه‌های مشترک تولید احساس مشترک کند. احساسی از غمی بی‌انتها و حماسی. این موسیقی به خوبی این حس‌ها را دارد و می‌تواند خاطره جمعی بسازد. اگر چه که فکر می‌کنم موسیقی مراسم تشییع سید حسن، از کارن همایونفر یک سروگردن از این اثر بالاتر بود. @derakhte_tafakor

  • 27 июн.138из khane_andishevarzan

    📣 سیاست سینما 🔹 اندیشکده نماراه همزمان با چهل‌وچهارمین جشنواره فیلم فجر، نخستین شماره فصلنامه سینماریل را با همکاری خانه اندیشه‌ورزان منتشر کرد. 🔹 در این شماره می‌خوانید: ➖ مجله سینماریل چه در سر دارد؟ ➖ حکمرانی در آینه سینما؛ ➖تاریخ، زبان فارسی و فرهنگ‌های محلی در سینمای ایران؛ ➖بررسی مفهوم عدالت اجتماعی؛ ➖ بحران‌های سینمای دفاع مقدس؛ ➖ تجربه ایران و جهان اسلام در سینمای دینی؛ ➖ جشنواره‌ها و ریل‌گذاری سینمایی؛ ➖ زن و خانواده در سینمای ایران؛ ➖ وضعیت انیمیشن ایران؛ ➖ سیاست‌گذاری اقتصادی در سینمای ایران؛ ➖ سیاست‌گذاری ژانر در سینمای ایران؛ ➖ سیاست‌گذاری سانسور و توقف در سینمای ایران؛ ➖ واکاوی امکان سینمای ملی ایران براساس آرای آنتیونیو گرامشی. 👤 با گفتار و نوشتار: ➖ میلاد دخانچی؛ ➖ رضا زنگنه؛ ➖ محمدصادق فرامرزی؛ ➖ حمیدرضا رنجبرزاده؛ ➖ سعید قاسمی؛ ➖ محمدسجاد حمیدیه؛ ➖ مریم شوندی؛ ➖ سجاد قلی‌زاده؛ ➖ علی روحانی؛ ➖ پرویز جاهد؛ ➖ مرضیه داوری لنگرودی. 🔗 دریافت رایگان شماره نخست 📩 دریافت نسخه فیزیکی: ittnews2020@gmail.com #اخبار #نشر_اندیشکده 🌐 خانه اندیشه‌ورزان را در بله | ایتا | تلگرام | ایکس دنبال کنید!

  • 24 июн.125из omidroozbeh_poem

    без подписи

  • از آن پس چنان بد که افراسیاب همی بود هر جای بی‌خورد و خواب نه ایمن به جان و نه تن سودمند هراسان همیشه ز بیم گزند اگرچه در بسیاری از آثار کلاسیک غرب، انتقام در قالب قتل و خشونت جسمانی نمود می‌یابد، اما در همان آثار نیز می‌توان نشانه‌هایی از «مرگ نخستین» را یافت؛ مرگی که پیش از نابودی تن، هویت، اعتبار و منزلت اجتماعی دشمن را هدف قرار می‌دهد. در ایلیاد، آشیل تنها به کشتن هکتور بسنده نمی‌کند، بلکه با کشیدن پیکر او بر گرد باروی تروا، می‌کوشد افتخار پهلوانی او را نیز لگدمال کند. در مده‌آی اوریپید نیز هرچند انتقام با قتل به اوج می‌رسد، هدف اصلی مده‌آ تنها گرفتن جان نیست، بلکه محروم کردن یاسون از آینده، خاندان و شکوهی است که برای آن همه چیز را قربانی کرده است. این تلقی در آثار شکسپیر صورتی آشکارتر می‌یابد. در جهان تراژیک شکسپیر، بارها ننگ و رسوایی سهمگین‌تر از مرگ تصویر می‌شود. در شاه لیر، سقوط منزلت و فروپاشی اقتدار، مقدمه نابودی شخصیت‌هاست و در اتللو، یاگو پیش از آنکه مرگ بر صحنه حاضر شود، اعتماد، آبرو و هویت اتللو را ویران می‌کند. از این منظر، انتقام کامل نه در گرفتن جان، بلکه در گرفتن «نام» تحقق می‌یابد؛ زیرا در فرهنگ‌های شرافت‌محور، مرگ اعتبار، گاه از مرگ جسمانی سهمگین‌تر و ماندگارتر است. در کنت مونت کریستو نیز شاهد نخستین مرگ به عنوان انتقامی عمیق و ظریف هستیم. در این داستان دانتس هیچ کدام از دشمنان خود را به صورت مستقیم نمی‌کشد بلکه با رسوایی و از بین بردن اعتبار اجتماعی و اقتصادی آنها را از میان می‌برد. او با فروپاشی آبرو، قدرت، خانواده و سرمایه مبارزه می‌کند و همین امر او را به قهرمانی متفاوت و ماندگار تبدیل می‌کند. همه این ارجاعات نشان می‌دهد انتقام فقط محدود به کشته‌شدن و خون ریختن نیست، بلکه مهم‌تر از آن در هم کوبیدن شوکت و جلال و اعتبار دشمن است. گامی مهم در فرآیند خونخواهی که چه بسا اگر صورت نگیرد انجام مرحله نابودی کامل را ابتر و بی‌کارکرد می‌سازد. حذف مرحله مرگ نخستین و هدف قرار ندادن اعتبار دشمن، یعنی مرگ دشمن در نقطه جلال و قدرتش که می‌تواند او را به نادرستی در مقام قهرمان تصویر کند. این روزها، ما در ایران، پس از پشت سر گذاشتن جنگی ناجوانمردانه و تحقق امتیازات ایران، گویی در مرحله «مرگ نخستین» ایستاده‌ایم؛ مرحله‌ای که در آن، اگرچه دشمن هنوز از میان نرفته است، اما شکوه، هیبت و تصویر شکست‌ناپذیر او ترک برداشته است. شاید از همین روست که «مرگ نخستین» بیش از آنکه رخدادی نظامی باشد، رخدادی فرهنگی و ذهنی است. گاه دشمن پیش از آنکه در میدان نبرد شکست بخورد، در حافظه جمعی و در تصویر جهانی خود شکست می‌خورد. هیبتی که سال‌ها شکست‌ناپذیر می‌نمود، ترک برمی‌دارد و اقتداری که بر پایه ترس استوار شده بود، جای خود را به تردید می‌دهد. این همان لحظه‌ای است که ادبیات حماسی ایران آن را بهتر از هر روایت دیگری فهمیده است؛ لحظه‌ای که ارجاسب هنوز زنده است، اما نخستین مرگ را تجربه کرده است. لحظه‌ای باشکوه از شروع داستان نابودی. منتشر شده در روزنامه فرهیختگان ۳۱ خرداد ۱۴۰۵

  • مرگ نخستین خوانشی ادبی اسطوره‌ای در باب «انتقام» مریم شوندی✍️ این روزها واژه «انتقام» در ادبیات سیاسی ایران بسیار دیده می‌شود. مفهومی که به خونخواهی شهیدان جنگ تحمیلی سوم و در صدر آنان رهبر شهید، به مطالبه‌ای عمومی بدل شده است. مطالبه‌ای که از مسئولان، کنشی بازدارنده و کوبنده در برابر دشمن را به عنوان «خون‌خواهی» طلب می‌کند. اما فارغ از ظرفیت‌های اجرایی، ملاحظات سیاسی و محاسبات نظامی، می‌توان از خود پرسید که انتقام، در بستر ناخودآگاه جمعی و معنای روایی، دقیقاً چیست؟ آیا انتقام تنها در مقابله‌به‌مثل و گرفتن جان دشمن تحقق می‌یابد؟ آیا کشته شدن یک فرمانده یا مقام سیاسی دشمن، هرچند رخدادی مهم در عرصه سیاست باشد، می‌تواند تمام آنچه را در حافظه تاریخی و احساسات جمعی یک ملت آسیب دیده است، جبران کند؟یا این اتفاق به زعم بسیاری از مبارزان سیاسی مانند سیدحسن نصرالله، به جبران بند کفش شهیدان هم قد نمی‌دهد؟ این پرسش‌ها که بر محور احساس و ذهنیت ملتها استوار است، ما را از عرصه سیاست به قلمرو فرهنگ می‌برد؛ جایی که مفهوم انتقام، از کهن‌ترین روایت‌های بشری تا امروز، یکی از بنیادی‌ترین درون‌مایه‌های ادبیات نمایشی و حماسی بوده است. در سنت روایی ایران نیز، کین‌خواهی بارها موتور محرک داستان و آفریننده قهرمانان شده است. با این همه، کین در ادبیات حماسی ایران همواره به معنای مرگ جسمانی دشمن نیست. گاه آنچه انتقام را کامل می‌کند، نه ریختن خون، بلکه فروریختن هیبت، شکوه و نام دشمن است؛ مرگی که پیش از مرگ تن فرا می‌رسد و اثر آن در حافظه تاریخ ماندگارتر است. «یادگار زریران» یکی از کهن‌ترین متونی است که این تلقی از انتقام را به روشنی صورت‌بندی می‌کند. در این متن، بستور، خون‌خواه زریر، انتقام را تنها در کشتن ارجاسب نمی‌بیند؛ او می‌خواهد شاه دشمن پیش از آنکه جان ببازد، شکوه و اقتدار خود را از دست بدهد و هر روز بار شکست و خواری را بر دوش بکشد. این مقاله می‌کوشد با تکیه بر این روایت، مفهوم «نخستین مرگ» را به عنوان یکی از صورت‌های انتقام در ادبیات کهن ایران و جهان بررسی کند؛ مرگی که در آن، حیثیت و اعتبار دشمن پیش از جسم او از میان می‌رود. در «یادگار زریران» ، بستور پسر زریر، سپهبد نامدار ایرانی، برای گرفتن انتقام خون پدرش وارد میدان می‌شود. او پس از یک نبرد طولانی پس از آنکه ارجاسب پادشاه تورانیان را به چنگ می‌آورد، قصد کشتن او را می‌کند، اما در آن لحظه روح پدرش زریر بر او ظاهر می‌شود و اجازه نمی‌دهد که ارجاسب را بکشد: زریر: دشمن دیرین دوست نو مگیر! این چرب سخن نکش، پادافره او این است زنده ماند و بدنامی روزگار کشد . بستور: زنده و بدنام؟ زریر:از او دستی و پایی و گوشی ببر و از او چشمی به آتش سوز، او را بر خر دنب بریده‌ای سوار کن و شهر خویش،خیون، بازفرست. او باید بمیرد، اما روزی هزار بار! بستور: و من، من بستور، این منم که برای نخستین مرگ ارجاسب، دشنه برگیرم و خفتان آن بدگهر ریگزارنشین و بر زمین زنمش. در اینجا انتقام نه به حذف دشمن، بلکه به حذف منزلت او می‌اندیشد. «نخستین مرگ» در این متن، ایده‌ای از انتقام را پرده‌برداری می‌کند که در آن مرگ و نابودی را در چند مرحله معرفی خواهد کرد. مرگ مرحله اول، که کشته شدن اعتبار و نمایش تحقیر است، مرگی است که از سایر مرگ‌ها ننگین‌تر و کاراتر روایت می‌شود. در واقع روند نابودی با درهم شکستن بزرگی شر، آغاز و سپس به نحوی تکمیل می‌شود. در پایان این حماسه، تصویر سوار شدن دشمنی دست و پا بریده، و وارونه سوار بر خر دم‌بریده، تصویری است که هزاران بار از مرگ ارجاسب بدتر است و مرتبه او را به زیر می‌کشد. شاید به همین دلیل است که در شاهنامه بارها تکرار می‌شود: مرگ برای پهلوان آسان‌تر از ننگ است. یعنی نابودی «نام» از نابودی «تن» سهمگین‌تر است. در داستان کین خواهی کیخسرو از افراسیاب نیز شاهد «نخستین مرگ» هستیم. کیخسرو برای انتقام خون سیاوش، با افراسیاب وارد نبردی طولانی می‌شود که در شکست مرحله اول، افراسیاب به چین فرار می‌کند و در گنگ دژ پنهان می‌شود. همان‌گونه که بستور خواهان آن است که ارجاسب «روزی هزار بار بمیرد»، فردوسی نیز افراسیاب را پیش از کشته شدن، مردی تصویر می‌کند که از تاج و تخت به غاری تاریک پناه برده، آسایش و خواب را از دست داده و هر لحظه در هراس جان خویش است. در این روایت، مرگ جسمانی تنها پایان کار نیست؛ نخستین مرگ، همان فروپاشی شکوه و فرّ شاهی است. در اینجا اقتدار و شکوه افراسیاب فرومی‌پاشد و او دیگر شاه پیروزمند ابتدای داستان نیست. در واقع پیش از آنکه او مرگ جسمانی را تجربه کرده باشد، شکست سیاسی و حیثیتی را می‌چشد.

  • مشکل اینجاست که بعضی از ما حوادث جدید رو هنوز با چارچوب‌های نظری گذشته خوانش می‌کنیم. هی هم برای این اتفاقها دنبال ارجاعات تاریخی می‌گردیم بدتر میشه. حالا نه دوگانه مذاکره-جنگ کار می‌کنه نه دوگانه رهبر-رییس‌جمهور و نه حتی دوگانه‌های جناحی دیگه. ما بعد از این‌جنگ وارد دوره جدیدی شدیم که اولویت کشور بر محور مستقیم "خواست مردم" و "قدرت ایران" بنا شده. هرچیزی این مبنا رو به هم بزنه از اولویت ساقط می‌شه، حتی نظر رهبری.

  • از روزی که جنگ شده، حتی یک روز را بدون گریه نگذراندم. بلاخره یک وقتی یک جایی شده که یاد بچه‌های قربانی بیفتم، یاد خانه‌های خراب شده و یا مظلومیت رهبرمان. گاهی تمام روز را در شلوغی طی کردم به این امید که به زندگی عادی خو کنم اما ناگهان میان همان شلوغی یک نشانه باز مرا به تنظیمات سوگواری برگردانده. مثل همین حالا که وسط مترو نشستم به گریه. آن هم فقط برای اینکه با دیدن یک بچه خردسال یاد آن صحنه‌ای افتادم که نیروهای هلال احمر تکه‌های بدن شش‌ماهه‌ای را پیدا کردند. انگار که محکوم باشیم به یادآوری مدام، انگار که شهدا حضور دارند میان ما آدمهای به‌درد نخور زنده که فراموششان نکنیم. این غم‌های ما تمامی ندارد تا یک روزی خودمان به درد بخوریم... #روزمره‌های_جنگ @derakhte_tafakor

  • معلم گفت: موجود زنده یعنی چیزی که نفس بکشه و رشد کنه. بعد گفت مثل درخت، آدم، پروانه، گل.. دخترم میکروفونش رو باز کرد و گفت: مثل شهید! یه لحظه معلم هنگ کرد😂 اما من کیف کردم از این اثرپذیری ناخودآگاهی. و البته تعجب هم کردم. انگار تمام چیزهایی که در مدت جنگ تو خونه تکرار شده بود تبدیل به بخشی از آگاهی او شده بود. انگار که بچه‌های جنگ، چندان تفاوتی بین علوم تجربی و معارف شیعه نمی‌بینن و همه امور غیبی رو هم در چارچوب عینیات علمی جا می‌دن. و این به معنی تقلیل معانی غیبی نیست، بلکه یعنی ساده‌سازی و فهم‌پذیری این مفهوم‌ها در دل جنگ. جنگ این خیر رو داشت که ما برای یاد دادادن معارف و باورها به بچه‌هامون، راهی که قرار بود تو ده سال با سختی طی کنیم، در چهل روز با ملموس‌ترین متدهای تربیتی تجربه‌ کردیم. حالا می‌تونم به دخترم بگم که هم شهید زنده است، هم قرآن، هم خاک، هم وطن. چیزهایی که نفس می‌کشند و رشد می‌کنند و ما را هم با خودشان رشد می‌دهند. #روزمره‌های_جنگ @derakhte_tafakor

  • یک وقت‌هایی که از کارهای پژوهش خسته می‌شوم به خودم تشر می‌زنم که این دوباره دانشگاه رفتنت دیگر چه بود. بعد از ده سال از گرفتن مدرک ارشدت، دوباره ارشد خواندنت چه بود. بعد به ادبیات نمایشی این رشته تمیز و متعالی فکر می‌کنم تمام سوال‌ها و خستگی‌هایم یک‌سره شسته می‌شود. اما هنوز یک سوال برایم باقی‌ست. کسی که سالها اقتصاد خوانده چطور می‌تواند ادبیات نمایشی بخواند؟ من آدم اقتصاد نبودم. آن چیزی که در دانشگاه به ما یاد می‌دادند مجموعه‌ای از روش‌های کمی و مادی بود که بر اساس الگوهای امتحان پس‌داده باید برای تمام انسانها روش چندبرابر کردن منفعت را می‌آموخت. و من هم با کمیت مشکل داشتم، هم با صرفا مادی بودن، هم الگوهای پیش‌ساخته و هم منفعت. و آخ از منفعت. متداولترین و ترسناک‌ترین واژه اقتصادخوانده‌ها که هر لحظه می‌تواند انسان‌ها را به درنده‌ترین موجودات زمین تبدیل کند. به گمانم همین ترس از منفعت بود که عاقبت تصمیم گرفتم این رشته را رها کنم. آن هم دقیقا همان روزی که باید برای مصاحبه دکترا می‌رفتم. این خودش یه نقطه عطف دراماتیک بود برای زندگی من. و شاید همانجا بود که فهمیدم دراماتیک زیستن چقدر برایم از محاسبه‌گر زیستن شیرین‌تر است و من آن رشته چرب و پول‌درآور را بخشیدم به بودن در میان هنرپژوهان مستمند:))) حالا هر وقت که به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم اقتصاد دقیقا در مقابل نقطه‌ای بود که دوستش داشتم. درواقع هنر، (کاوش درباره انسان به زبان لطیف) می‌تواند علیه واژه اقتصاد (کاوش درباره منفعت به زبان سخت) تعریف شود. برای همین همیشه به آنها که درباره اقتصاد هنر حرف می‌زنند می‌خندم و هرچه بیشتر گوش می‌دهم حرفهایشان را بیشتر نمی‌فهمم. اما شاید روزی بشود اقتصاد را به زبان هنر گفت. این یکی هم جذابتر است و هم البته خیلی دور. @derakhte_tafakor

  • غدیر مبدا تاریخی شیعه‌ست. و هر چیزی که بر تاریخ شیعه گذشته، در نسبت غدیر فهم میشه. همین حالا وضعیت ما در تطبیق غدیر معنی دار میشه. مثلا همین رشد انسان و کنش مردم. این مقایسه خودش یک روضه عجیب و دردناکه...

  • امروز به آنها قول دادم که پیر نشوم. مادر بودن گاهی چه دروغگوهای قهاری از ما می‌سازد..

  • روز جمعه‌ای اگه خواستید داستان جمع و جور و به درد بخور بخونید، نمایشنامه‌های ساعدی بهترین انتخابه. تو این کتاب ۵ نمایشنامه درباره انقلاب مشروطیت جمع شده که اولیش درباره موقعیت دستگیری یه مبارز محکوم به اعدامه. برای من خوندنش تو روزهای جنگ خیلی الهام‌انگیز بود. اسمش هست "ازپانیفتاده‌ها" توجه ساعدی هم به مفهوم استقامت هم به بافتهای سنتی و مذهبی جالب‌انگیز بود گفتم شما هم بخونید و لذت ببرید #معرفی_کتاب #معرفی_نمایشنامه @derakhte_tafakor

  • در توییتر هشتگ #وقتی_شما_نبودید در حال چرخیدنه و روایت می‌کنه در زمان قطع اینترنت چه خبرهایی از وضعیت ایران مخابره شده و بی‌مخاطب مانده. اما این هشتگ از طرف خارج نشینان کارکرد داره و به نظر می‌رسه از همون جا هم آمده. وقتی شما این هشتگ را از داخل ایران می‌زنید اولین سوال اینه که وقتی ما نبودیم چه کسانی اینجا بودند؟ یک جورهایی ادبیات مزیتی و طبقاتی نهفته در خودش داره و پیش از آنکه روایت کننده اخبار ایران مظلوم ما در زمان قطع نت باشه، از وضعیت طبقات دسترسی‌، روایت می‌سازه. حالا ممکنه بگید مته به خشخاشه، اما همین چیزهای کوچک هم ممکنه احساس تبعیض‌های بزرگ بسازه. @derakhte_tafakor

  • خیلی وقت‌ها در زندگی احساس می‌کنم شبیه رویا رویایی شدم در فیلم کاغذ بی‌خط. خیال‌دار، مادر، تنها، در کشاکش دائم با واقعیات... و باز هم تنها. تجربه پست قبلی هم همین را می‌گوید.

من یک درختم! — tgindex