tgindex
درهایِ باز

درهایِ باز

Статистика
@mahdierashidiКнигиперсидский

سلام به خانه‌ی روایت‌‌های کوچکم از زندگی (شعر، کوه، تجربه، قانون، فکرهایم و ...) خوش آمدید. باز می‌کنم پنجره را می‌روم به خانه و با هشت میلیارد انسان در اتاق کوچکم زندگی می‌کنم 😍بخشی است از شعر نسبتا بلندم😍 حساب کاربری من @mahdiehrashidi

Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
288
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
238
21 постов
Вовлечённость
82,6%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
39
1/48двое суток
44
1/72трое суток
48

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • آیا دوباره به زندگی اعتماد می‌کنیم؟ کوله‌ام را هنوز نبسته‌ام. یعنی هنوز شام امشب و ناهار فردا را نپخته‌ام، چه برسد به کارهای دیگر. خبر آخر درباره نشست رودکی بود؛ حکایت شاعرانی را خواندم که مالیات می‌دهند، اما به پله می‌خورند؛ به محفل ادبی دعوت می‌شوند، اما ساختمان‌های معهود مناسب معلولیت‌شان نیست. توی تیتر نوشتم: «شاعران جامانده از پله‌های شهر». وسوسه شدم با واژهٔ «بیت» ایهام درست کنم و بیندازمش وسط تیتر، اما ساعت از ۲۲ گذشته و دیگر دیر شده بود. حتی فرصت نکرده‌ام درست و حسابی ویرایشش کنم. عصر هم پیاده خیابان ولیعصر را به سمت جنوب گز کردم تا از قنادی محله قدیمی‌ام شکلات بخرم. به در بسته‌اش خوردم؛ آن هم قنادی شاخِ سر نبش که همیشه خدا پرمشتری بود. کمی آن دوروبر چرخیدم، از کنار خیابانی که شش سال در آن زندگی کردم، از ساندویچی محبوبم و دکان میوه‌وتره‌بار با حال خوب گذشتم و از قنادی دیگری شیرینی نخودی خریدم برای همسفرهایی که نمی‌شناسم‌شان. می‌خواستم شکسته‌بسته به توصیه سرپرست گروه و خواسته‌های دنیایی خودم عمل کنم: به مناسبت ماه ربیع، اگر دوست داشتید، توی کویر شکلات پخش کنید. مدت‌هاست به کوه نزده‌ام که نتیجه‌اش شد به بیابان زدن؛ آن هم وسط تابستان. آدم وقتی تا خرخره توی گل فرو می‌رود، یادش می‌آید باید از ذهن و بدنش درست کار می‌کشید و مراقب‌شان می‌بود تا توی هچل نیفتند. دلم برای ۲۸ سالگی‌ام تنگ است؛ روزهایی که فقط می‌رفتم سر کار، کوه، جلسه شعر و سفر. آن موقع‌ها فکر می‌کردم دارم کار شاقی می‌کنم یا مثلاً همه این‌ها مزاحم شعر گفتنم هستند! حالا آن‌قدر غرق زندگی و مسئولیت‌های متنوع شده‌ام که رمق شعر ندارم؛ رمق نوشتن ندارم، رمق روتین‌های زندگی را ندارم. این سفر اما باعث شد کمی به خودم بیایم و یادم بیاید آدم‌ها لازم نیست فقط مصرف شوند یا مدام در فکر و نشخوار مصرف‌شدن باشند؛ باید مصرف‌کننده هم باشند. از این همه بالا و پایین‌ها درشگفتم. یک شب که حال خوشی نداشتم، به این فکر کردم که از اواخر دهه نود آن‌قدر بی‌ثباتی در اقتصاد این کشور دیده‌ام که هر جا محصولی با قیمت منصفانه می‌بینم، مثل قحطی‌زده‌ها چشم بازار را درمی‌آورم؛ انگار می‌خواهم ثباتی را که در بیرون نیست، برای چند صباحی به اندرونی زندگی‌ام بیاورم. اما نمی‌شود آرامش را با ترس به چنگ کشید. خوب است که می‌شود این‌ها را فهمید و ریشه‌های‌ فرسوده را هرس کرد. خوب است که می‌شود دوباره اعتماد کرد؛ به محلهٔ جدید، سفرهای جدید، آدم جدیدی که دوست دارد پوست بیندازد اما هنوز نمی‌داند چطور. اصلاً باید به قنادی محله هم اعتماد کرد. ما یک بار زندگی می‌کنیم؛ حالا چه پای رفتن نداشته باشیم و پیش پای ملول ما پله‌های بالابلند باشد، چه مالیات داده باشیم و ما را از یاد برده باشند. دیگر وقتش است از تلاش زیادی برای بقا و از ذهنی که خودش را اشتباهی دربند ترس، قحطی و نشدن کشیده بود، بیرون بیایم.

  • دوستم از آلمان پیام داده پادگان برادرش را در ایران زدند، ناظر پایگاه خبری _نمی‌دانم از ایران یا خارج_ پیام داده از جنوب بیشتر بنویسیم، دوستی دیگر هم گفته پدرش خبر رسانده اهواز را بد دارند می‌زنند. توی خانه نمی‌گذارم بابا _که حالا درمانی جدی را از سر می‌گذراند_ شبکه خبر ببیند، برای این‌که واعظ آن‌کارِدیگرکن در خلوت نشوم، روی گوشی‌ام خیمه نمی‌زنم، برخلاف جنگ زمستان و بهار، از لحظه‌لحظهٔ جنگ تابستانی خبر ندارم، خبرهایم محدود می‌شود به چند استوری، برداشت یا واقعیت شایعه‌گونه و دوستان جنوبی‌ام. نه این که چون جنوب است و دور است، دیدم خبر جنگ چیزی به من اضافه نمی‌کند جز اندوه و تبدیل‌شدن به آدمی که از پس انجام کار روزانه خودش برنمی‌آید. باخبری از شهادت و انفجار و خرابی‌ ایران، من را انسان‌تر یا مسئول‌تر نمی‌کند. نمی‌دانم در این وضعیت آدم چه کار می‌تواند برای وطنش بکند، دیشب در تاریکی کسی را بخشیدم، امروز نذری کرده‌ام، اما تا شب یکی دو بار از تحقق خواسته‌ام پشیمان شدم، سال‌ها پیش از خودم می‌پرسیدم مایی که دستمان به فرصت‌ها می‌رسد و از خدمات عمومی بهتری بهره‌مندیم، برای تقسیم ناعادلانه این امکانات به جنوبی‌ها و سیستان‌وبلوچستانی‌ها بدهکاریم؟ حالا فکر می‌کنم احتمالاً بله، نمی‌دانم خوش‌جغرافیابودن، مهاجرت یا ... چقدر دین بر گردن‌مان می‌گذارد و چطور می‌شود ادایش کرد. انگار آدم نوشتن در ناپایداری‌ها نیستم؛ در نمی‌دانم‌های خودم غرقم، حالا هم چیزی نوشتم که نوشته باشم و فکر می‌کنم دستم از ایده و کمک به دیگریِ هم‌‌‌ریشه‌وخاک خالی است. در جنگ بهار با چند هنرمند و ادیب مصاحبه کردم، دو سه‌ گفت‌وگو را بیشتر دوست داشتم؛ چون نوعی صبر و خرد می‌دیدم در پس ذهن شخصیت‌ها. یک آدم با دست خالی برای دلداری به خودش می‌گوید، برای این‌که‌ کمک‌کن خوبی شوی، ناگزیری اول خودت را بسازی، با خرده‌تصمیم‌های معمولی در روزمرگی، شاید معجزه‌وار فکری معمولی به ذهنت رسید، شاید... . خوش‌به‌حال آن‌هایی که تکلیفشان با خودشان روشن است؛ آن‌ها که معماری آبادانی و مراقبت بلداند و بخشی از ستون و دیوار خانه را ترمیم کرده و مادر وطن‌اند. پیوند مصاحبه‌ها را می‌گذارم اینجا، اگر دوست داشتید بخوانید، اگر هم حوصله نداشتید این دو گزیده گفتار را از دکتر اسمعیل امینی (شاعر، پژوهشگر و طنزپرداز) و بهروز مرباغی (معمار) از نظر بگذرانید. *** جنگلی آتش گرفته بود، گنجشکی از جویِ کناری در منقارش آب می‌ریخت و روی آتش آب می‌پاشيد. حیوانات جنگل او را ابله خطاب کردند و پرسیدند: مگر با این منقار کوچک و رفتن‌وبرگشتنت چه‌قدر می‌توانی آب‌بیاوری که جنگل خاموش شود؟ گنجشک گفت: مهم این است که کاری را که می‌توانستم، انجام داده‌ام. کار کردن خیلی مهم است، ممکن است رفت‌وآمد محدود شده باشد، داوطلب‌ها درحدی که می‌توانند کار انجام دهند، خواهش می‌کنم که دوستان ان‌جی‌او کار نمایشی نکنند. در این روزگار دشوار تمرکزشان روی کار تخصصی سازمان‌شان باشد، حتماً نتیجه‌اش را می‌بینند. *** آن موقع آدم‌ها ساده‌تر به هم اعتماد می‌کردند. ما سرباز که بودیم اگر تاکسی سوار می‌شدیم، از ما کرایه نمی‌گرفتند، اگر از مغازه خرید می‌کردیم، می‌گفتند: ولش کن، تو سربازی، نمی‌خواهد چیزی بدهی. در آن سال‌ها کمبود نان داشتیم و به هر کس تا ۵ نان لواش بیشتر نمی‌رسید، تازه دوسه‌ساعت باید در صف می‌‌ایستادی. یک روز دیدم نانوا یک بستهٔ بزرگ لواش برای یک نفر کنار گذاشت. مرد که آمد نان را بردارد، گفتم: می‌خواهی کجا ببری؟ گفت: می‌خواهد قحطی شود. گفتم: اگر قحطی شد، همهٔ همسایه‌هایت از گشنگی بمیرند، تو بنشینی لواش بخوری! خنده‌اش گرفت. گفت: راست می‌گویی. چه اشتباه بزرگی! نان‌ها را توی نانوایی گذاشت و رفت. گفته بود آن‌ها را مجانی بدهند به مردم، درحالی‌که پولش را داده بود. ما در شرایط سخت با هم دوست می‌شویم. آن موقع این دوستی خیلی بیشتر بود و رسانه‌های داخلی و خارجی با مردم مهربان‌تر بودند، روزگاری که من سرباز بودم بی‌پروا نسبت به مردم دهان‌کجی نمی‌کردند. در بالاوپایین روزگار و سخت‌شدن شرایط، آدم‌ها ماهیت خود را نشان می‌دهند، آدم باید خیلی مراقب باشد که مطابق هویت خود و آنچه از او انتظار می‌رود، رفتار کند. گفت‌‌وگو با اسمعیل امینی اینجاست. گفت‌وگو با بهروز مرباغی اینجاست.

  • در بخشی از کتاب «ایران و تنهایی‌اش» خوانده بودم: ایرانی را باید درک کرد؛ او در اقلیمی زندگی می‌کند که جنگ و بی‌ثباتی بر آن سایه انداخته است. و همین یک جمله، خود حدیث مفصلی است از بی‌ثباتیِ ایرانی. در راه بازگشت از جلسهٔ رونمایی «سربازهای گشنیز»، به استاد و همسرش گفتم: آن‌قدر به در و دیوار زندگی خورده‌ام که فکر می‌کنم تنها چیزی که آدم را سرپا نگه می‌دارد، شکرگزاری است. بعد به خودم آمدم و دیدم این حرف را به کسانی گفته‌ام که بخش بزرگی از عمرشان را در ظلمت گذرانده‌ و راه به نور یافته‌اند؛ زن و مردی که دست‌دردست هم از هیولای اعتیاد عبور کرده و امروز با ادبیات و کنشگری نجات‌بخش دیگران شده‌اند. گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید ما به بی‌ثباتی معتاد شده‌ایم؛ آن‌قدر که آرامش، حکم ترک‌کردن را برای ما دارد. چه می‌شود کرد؟ حسرتِ آنچه از دست داده‌ایم، ما را از پا درمی‌آورد. چاره‌ را در شاکر بودن می‌بینم برای آنچه داریم و از چشم‌ها پنهان مانده و آنچه آن‌قدر هست که نبودن را از یادمان برده‌ و برای آنچه نیست و سبکی‌اش بر دوش است و آنچه‌ کمی‌اش درمان است و... . از بانویی پژوهشگر آموخته‌ام که شکرگزاری چهار وجه دارد؛ شنیدن، دیدن، گفتن و عمل‌کردن. گاهی آدم نجات را درودیوار می‌بیند، اما استثنائا به آن نمی‌خورد! من دوست دارم فرض کنم با گشت‌وگذار در این چهارراه، ترک‌کردن (آرامش) نصیب‌مان می‌شود، اگر جان گشت‌وگذارمان را بیدار کنیم. ان‌شاءالله.

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • خانه‌ها و پرچم‌ها در راه پاسداران به شمس‌آباد

  • 👆👆ذهنم می‌پرد به جلسه پریروز، پندواندرز بازپرس که تمام می‌شود، می‌گویم: دغدغه‌هایتان دور از رشته تحصیلی‌ام نیست، حقوق عمومی خوانده‌ام، او هم می‌گوید عمومی خوانده، اسم چند همکلاسی‌ام را که حالا قاضی‌اند بر زبان می‌آورم، یکی‌شان را می‌شناسد، چهارشنبه ناهار که می‌روم خانه سهیلا از طریق او می‌فهمم، بازپرس هم توی موسسه سابقی که کار می‌کردم عصرها مشغول است، چه دنیای کوچک و به‌اندازه‌ای. راستش برای گرفتن امضاها عجله داشتم تا ساعت اداری به پایان نرسد، اما صبوری کردم، وقتی اندرزها تمام شد، بلند شدم و گفتم روزنامه‌نگارم و دغدغه‌های خوبی را مطرح کرده، ادامه دادم پندهایش را علی صابری جور دیگری به زبان آورده، حیفم آمد حالا که یک بازپرس بسیار جوان به منِ کمترازاوجوان و وکلای نوپا پندواندرز می‌دهد تا پولکی و نابلد و فراموش‌کارِ هدفمان نباشیم، کتاب‌های طنز امین تویسرکانی قاضی را معرفی نکنم. حالا در بذل‌وبخشش اطلاعات نسبتا حساب‌بی‌حساب می‌شویم. از جنس حرف‌هایش که کمی از زاویه بالا به پایین بود(می‌گفت ما قضات باتجربه‌تر از وکلاییم) نمی‌رنجم و از این نرنجیدن و پذیرفتن و شنفتن سربلندم. روزنامه‌نگاری اگر نبود چطور می‌توانستم زمان و مکان را فراموش کنم و آدم پربرکت‌تری باشم؟ چطور می‌توانستم از ۱۲۰ صفحه خواندن و نوشتن در زمان کم نترسم؟ چطور می توانستم توی جلسه بازپرسی هم‌زمان که گوشم به سخنی ساده و صمیمی و تکراری است، کوه پشت پنجره را با دقت ببینم، کتاب‌ها و سخنرانی‌های مرتبط را با یاد بیاورم و بعد حواسم برود پی انگشت‌های درهم‌گره‌کرده‌ام و زبان بدنم را آرام‌تر کنم؟ چطور می‌توانستم کمتر نیت آدم‌ها را داوری کنم؟ روزنامه‌نگاری که رسالتش انعکاس واقعیت از مناسب‌ترین زاویه ممکن است. در اولین روز ترخیص از زندگی تبعیدی در انجام تکالیف، به خانه سهیلا و پسرک ۷ ماهه‌اش دعوت می‌شوم و پس از چند ساعت رفاقت و تجربه اولین‌های پسرکش با رسیدن همسرش برمی‌گردم تهران به خانه. پیام می‌نویسم برای قدردانی از کسانی که حواسشان به من هست، قدردان کسانی‌ام که با نبودنم در تاریکی جست‌وجویم کردند. رفیق مغتنم و محترم است؛ کسی که در تو دنبال خودش نیست، دنبال خودت است. آیا داشتن فقط یک رفیق آن هم وقتی می‌گویی می‌خواهم تنها باشم که از پست بیاید تا کار دست خودت ندهی، خوشبختی حسادت‌برانگیزی نیست؟ رفیق گاهی آینه‌ای بی‌غبار است، صیقلی و تلخ و گاهی مرهم و بیشتر از همه منصف، رفیق بلدِ مراقبت در دشواری‌های زندگی است ولو دورادور؛ چه وقتی کوچک می‌شوی، چه وقتی بزرگ. زندگی بزرگ‌تر شده است و حالا که برگشته‌ام می‌فهمم خیلی چیزها اندازه‌ام نیستند. @mahdierashidi

  • تخم‌مرغ‌هایی که اسفند منقضی شدند، کیسه‌های هویج با مربایی که زمستان پخته بودم، دو قوطی پنیر کپک‌زده و ترشیده‌های دیگر را می‌کشم بیرون از یخچال. به سرم می‌زند میز و صندلی را بفروشم، جا توی خانه باز شود، ۱۸ ساعت بعد آقا و خانم مسنی آن‌ تکه‌‌های چوب‌وفلز را با خود می‌برند طالقانی، با ترمه فروختم که زود و خوب فروش برود. خانه را پیدا نمی‌کردند یکی دو محله آن‌ور تر از خانه بودند، یعنی از حوالی خانه رد شدند و آنجا اتراق کردند، رفتم سرچهارراه پی‌شان و شد آنچه که شد، خانه‌ای که حالا دلبازتر است. شب که آگهی کرده بودم، زن کتابی و نجیبانه می‌نوشت و صبح مثل یک سالمند، ململی و شسته‌رفته حرف می‌زد، آیا همهٔ این‌ها کافی نبود تا میزوصندلی‌ام عاقبت‌به خیر شوند؟ مرد که آمد میز و صندلی را برد رو به زن که توی ماشین مانده بود، گفت این دخترخانم فرهنگی است، چشمش کتابخانه‌ام را گرفته بود، دخترشان را راهی دانشگاه علوم پزشکی کرده و حالا تنها و یکه مانده بودند، شاید این میز دو نفره را خریدند عصرها بنشینند بر لب بالکن و گذر عمر ببینند. زندگی قبلی دیگر اندازه‌شان نبود. همه لباس‌ها و رومیزی‌ها را می‌شویم، چندکیلو لباس را می‌چپانم توی مشما، می‌سپارم به لطیفه‌خانم بینیم کسی را می‌شناسد که به آن‌ها نیاز داشته باشد، نمی‌توانستم از آن کت و دامن نوی آبی که سر عروسی خواهرجون دخترعمه ساره دوخته بودش، دل بکنم اما دل کندم، دیگر اندازه‌ام نیست. دو بار هم بیشتر نپوشیدمش، اما گذشته‌ها گذشته. لحظه آخر از چند لباس دیگر هم دل می‌کنم و پرتشان می‌کنم توی مشما، چند تا مجله و کتاب را سوا می کنم. پارسال هم چهارتا قفسه کتاب و فصل‌نامه خالی کردم و تحویل کتابخانهٔ پارک شهر دادم، کتابدار هم سر کتاب شعر اسدالله شعبانی و چند کتاب دیگر که به‌خاطر اعتراضات روی دستم مانده بود، پولی بابت جریمه از من نگرفت. یک کیسه بزرگ را پر ظرف‌های پلاستیکی می‌کنم تا بدهمش مامان که راه‌به‌راه نذری و جلسه زنانه راه می‌اندازد، حالا کمد نفس می‌کشد، دوست دارم رنگش کنم، از این رنگ فندقی‌اش که انگار یک بچه زیادی فندق را توی دهانش خیسانده و رنگش رفته، خوشم نمی‌آید. هنوز برای میز خاطره و بخاری کسی توی دیوار پاپیچ نشده، گلدان‌ها را از راهروی کنار سرویس درمی‌آورم. سوگلی‌شان گلدان فلزی سبزرنگی است که پیرارسال شب یلدا از مدرسهٔ صبح‌رویش نصیبم شد. سانسوریاهای کراواتی ۷ قلمه دارند، ۷ گلدان لازم دارم که خدا را شکر در خانه‌ام هست. بیلچه را فردا برمی‌دارم و کارشان را تمام می‌کنم، همین‌طور به حساب کاکتوس‌ها می‌رسم و شش‌تایشان می‌کنم. سه گلدان کوچک سرامیکی هم کنار پله‌ها دارم که سنگ قبر کاکتوس‌های خدابیامرز سابق شدند. غذا با شعله آرام می‌پزد، خدا کند مزه ناهار کودکی‌ام را در خانه آقاجون بدهد با آن کوبیده‌هایی که خاله‌جون می‌پخت. سرویس با مایع سفیدکننده خیس خورده، آشغال‌ها را کناری گذاشته‌‌ام با خودم ببرم بیرون، پارت چهارم لباس‌ها را پهن می‌کنم، پیش از خوردن غدا به پیاده‌روی خواهم رفت. در پیاده‌روی توی محله شلوغ و سرزنده منیریه، لابه‌لای فروشگاه‌های لوازم‌ورزشی یک کوچه بزرگ و خلوت پیدا می‌کنم که ازقضا همه ساختمان‌هایش پارکینگ‌دارند و واضح است که از دم بازاری‌اند. اسم کوچه هم برای محله منیریه زیادی سوسول‌موسول است؛ بیژن. چند بار توی همان کوچه سرعت می‌گیرم، شکرگزاری و اذکارم را در ساحت بیژن‌خان به جا می‌آورم، در راه برگشت کنار تره‌بار  چند میوه فصل همراه با خیار و گوجه چشمم را می‌گیرند، از فروشنده که پسر نوجوان پاکدستی است فاکتور می‌خواهم، رسید را تحویلم نداده، می‌گوید زیادی پول ستانده، قدری را برمی‌گرداند، آن پول کم زیاد می‌شود و برمی‌گردد، گویی میوه‌فروشی اصحاب کهف‌ راه انداخته‌اند. این بیرون‌زدن هم یک‌ساعته تمام می‌شود. برمی‌گردم خانه سه تا بشقاب همسایه را با میوه‌های رنگی پر می‌کنم. از چند رفیق شفیق که در این چند ماه  که خبری از من نبود مهربان و آرام‌جان بودند، یاد می‌کنم. حساب می‌کنم در این مدت چه‌ها پیش آمده، برای شش نفر کادوی تولد نگرفته‌ام باید برنامه‌ای برای این کار ترتیب بدهم، اگر بشود.آینه‌ها را با چسبی که انقضایش رو به اتمام است به قاب چوبی‌اش می‌چسبانم. دو وعده غذا و سالادشیراری آماده است، مسئول رمان هم گفته فردا یک صندلی خالی در کارستان برایم جور می کند، یک میز و صندلی از آن نوشتن. هم‌زمان برنامه‌ای را با مامان چک می‌کنم. صبح هم برایش چیزی سفارش دادم. به دوستم توی آلمان پیام می‌دهم یک پروژه جنگ‌نگاری بفرستد برای کتاب، همین‌طور از زهرا هم می‌خواهم چنین کند، هیچ‌وقت از او نپرسیدم چرا پرچم پرو روی بیوی اینستاگرامش هست، خداراشکر جفتشان می‌پذیرند. 👇👇 @mahdierashidi

  • تلفن را برمی‌دارم تا با شاعر روشندلی حرف بزنم و مصاحبه را به‌موقع در روزنامه منتشر کنم. متین و فروتن می‌گوید هر زمان که دوستانتان زنگ بزنند، جواب می‌دهم. با جسارت و سماجت یک خبرنگار، عدل چشمم به یک شعر از مجموعه شعر «بی‌چشمداشت» او می‌افتد و محکوم می‌شوم…

  • ☝️☝️☝️محله و خانه‌مان غار شده و دیوار خانه تاریکی است. غار آن‌قدر سیاه است تا رسول را که به کوه می‌زد، شعر می‌گفت و هجرت می‌کرد و مدام مراقب نفسش بود، به یاد نیاوریم. ما دردهلیز زخم‌ها و دوپامین فراموشی گم شده‌ایم. دیگر به‌کوه‌و‌غارزدن برای سروتونین نیست وقتی تا چشم کار می‌کند، حواس‌پرت‌کن‌ها دوروبرت هستند. این روزها اینستاگرام پر شده است از صفحاتی که نقش طبیب و حبیب را ایفا می‌کنند، روانشناس‌هایی که دم از دوستی با کودک درون می‌زنند، آلن‌دو‌باتن که بسیار به او ارادت دارم _از این نظر که دانشگاه هاروارد را رها کرد و رفت پی علاقه‌اش، فلسفه، مثل پیامبری که از شر به غار پناه می‌برد_ در کتاب سیر عشقش می‌گوید: چه می‌شد اگر با وجه کودک آدم‌ها هم مهربان بودیم و اشتباهاتشان را می‌بخشیدیم، همان‌گونه که کودکان را می‌بخشیم. تا وقتی جلسات روانکاوی را شروع نکرده بودم، نمی‌توانستم درک کنم آدم چطور می‌تواند برای کسی که در حق آدم نامردی کرده، دعا می‌کند؟ با روانکاوی و شکست‌‌خوردن بود که آشتی با کرامت انسانی به سویم آمد، مثل خیاط جوانی که برای چند دکمه شکیل، دنبال پیراهن حریر می‌گردد. پیامبر شاعر بود، کوهنوردی می‌کرد، طعم مهاجرت را چشیده بود و خیلی وقت‌ها تنها بود. از همه مهم‌تر وقتی از غار درآمده بود، دیگر امی نبود. تا به اینجا _به‌جز جمله آخر_ با هم خیلی وجه اشتراک داشتیم، اما محمدی که توی کتاب‌ها بود، فرصت تجربه‌گری‌ام نمی‌داد، من وقتی از قله دماوند پایین آمدم وقتی کتاب نوشتم و اوقاتی که تا مرز هر چه دوست داشتم پیش رفتم، اما زخمی و شکست‌خورده عقب‌نشینی‌کردم، توی غار تنهایی‌ خودم دنبال پنجره گشتم‌. اگر پیامبر در عصر رنجش من ظهور کرده بود، ابولهب اگر نمی‌شدم، ابوجهلی برازنده‌ام بود. اگر کسی به من می‌گفت بالای چشمت ابروست از کوره در می‌رفتم؛ چون فکر می‌کردم، ارزشمندی‌ام را لگدمال کرده‌اند، ارزش آدم‌ها ولی هدیه‌ای از سمت خداست و هیچ موجودی نمی‌تواند آن را از ما بگیرد، حتی پس از مرگمان. برای همین درک و دریافت بود که پیامبر با شنیدن بدوبیراه خم به‌ابروی مبارک خود نمی‌آوردند و تازه به اصحاب خود می‌گفتند آن آقا که هر از گاهی سر راه ما قرار می‌گرفت و فحش‌خورمان را ملس می‌کرد چند وقتی پیدایش نیست، نگرانش هستم، بعد دکمه‌ آستین را باز می‌کردند و آستین بالا می‌زدند برای عیادتش. آدم ها قربانی وجود ناآرام خودشان‌اند و آن را به دیگری نسبت می‌دهند. این ساده‌ترین کار ممکن است. پایداری کوه، عمق تنهایی و زلالی شعر در پیامبر تجلی کرده بود. من اما کوه، تنهایی و شعر را با خودم حمل می‌کردم و از هر سه دوربودم، خیلی دور. یک بار هم در جایی نوشتم پیامبر عاشق بود که خداوند آیه ابلاغ را برای او فرستاد تا خودش را بیشتر به آب‌وآتش نزند؛ دستور معشوق برای عاشق. اما چه کسی گفته اول باید خانه را ساخت بعد پنجره را؟ آدم‌هایی که در غار زندگی می‌کنند و پناهشان سفر از یک غار بزرگ به غاری بزرگتر است، آدم‌هایی که مثل پیامبر، غار جایی برای نزدیکی‌شان با خودشان نیست، حتما باید بعدازدرآمدن از غار و پیش از ساختن خانه، پنجره را باز کنند. پیروان امت برای عبور از سایه‌ها باید از غارنشینی خودشان بیرون بیایند. @mahdierashidi

  • رسول سایه‌ها (هر کس بالاخره یک‌بار به غار می‌زند. غارنشین شده بودم؛ گمان می‌کردم تاریکی از بیرون می‌آید) یادم نیست این روایت را چند ماه پیش نوشتم و گذاشتمش کنار، اما سند ارادت من به حضرت یونگ و پیامبر خداست. چه کسی گفته باید اول پیراهن داشته باشی تا به دکمه‌هایش فکر کنی یا اول خانه‌ای وجود داشته باشد تا بشود پنجره‌‌ای باز کرد؟ من از وقتی خواستم از خودم خارج شوم، به‌دنبال روزن بودم. این روزها هم که پیامبر را بیشتر دوست‌ دارم، دلم می‌خواهد به‌بهانه رویدادی ادبی سوئیس بروم و به‌عنوان هنرمندِ ازفرنگ‌برگشته، کعبه را زیارت کنم، پایم به آن کشور آزادی‌خواه که برسد، بی‌حرف پیش‌وپس به یاد پیامبر و بعثتش به آلپ صعود می‌کنم و پایین‌آمده‌نیامده با دوچرخه، خودم را به مزار زنده‌یاد یونگ در کوسناخت زوریخ می‌رسانم؛ کوسناخت، شهر کوچکی که از چشم‌انداز بالا، کوه‌های کوتاهی مثل کوه‌های مکه دورش را گرفته و طوافش می‌کنند. چند وقت پیش،استادی در جلسه داستان می‌گفت، اگر عصر ظهور پیامبرها تا روزگار ما کشیده می‌شد، شاهد بعثت رمان‌نویس‌ها بودیم‌. همه ما، در آن جمع، نوقلم بودیم، کسی نخندید. کجایش خنده‌دار بود اصلا؟ من هم واقعا به‌قول شیمی‌‌خوان‌ها سیس پیامبری گرفته بودم. ما همگی از دهلیز زخم‌هایمان عبور کرده بودیم، جانمان بالا آمده بود تا رمان اول را نوشتیم، مقام پیامبری در عصر معاصر حقمان بود. کمی که گذشت، وقتی تلاش یک خانم معلم روانشناس را برای بهبود تکلم دانش‌آموزانش دیدم، نوشتم روانشناس‌ها پیامبران امروزاند و دلم خواست روانشناسی بخوانم. حتی از خودم پرسیدم: چرا روانشناسی نخواندی؟ نویسنده‌ها و روانشناس‌ها جفتشان با روان آدم‌ها کار دارند‌ و حالا چه فرقی می‌‌کند کدام‌شان پیامبرتراند؟ چرا بین سه سرشاخ روانشناسی؛ یعنی روان‌شادان، فروید، آدلر و یونگ به همین آخری که ته‌تغاری است ارادت دارم؟ شاید برای ناخودآگاه جمعی‌اش تا بار نادانی را منصفانه به گردن مردگان هم بیندازد، اما دریغ که ناباورانه زنده‌ها را مسئول بدبختی خودشان می‌داند. دنیای مدرن امروز با آن همه دبدبه و کبکبه، چه معجزاتی دارد محرک‌های حواس‌پرت‌کن. همین حواس‌پرتی بلایی سر آدم می‌آورد که آدم را از دین رانده و از مدرنیته مانده می‌کند. آدم‌ به‌جای سروتونین که سر سجاده و مراقبه به‌دست می‌آید، از دوپامین لایک و ویو و جلوه‌گری درمی‌آورد. دینی که امروز درکش کرده‌ایم، یک‌کلاغ‌و‌چهل‌کلاغ کم ندارد. آمیخته‌شدن مشتی خرافه، سنت و عقده‌های شخصی که نسل‌اندرنسل به ما رسیده و هیچ نسبتی با اصل جنس دین ندارد. کاش این ناخالصی‌ها و گرفتگی‌ها را می‌شد مثل سرآستین لباسی دکمه‌دار شست یا پنجره را باز کرد و هوای گرفته را رم داد. کجا بود که یونگ را ادامه پیامبر دیدم؟ توی کتابی می‌خواندم پیامبر به ملاقات جوانی رفتند که چند روز به مسجد نرفته و پشت سر ایشان نماز نخوانده بود. مرد جوان وقتی پیامبر را بر بالین خود دید، اعتراف کرد دعا کرده بود خدااو را در همین دنیا مجازات کند و گناهانش را اینگونه از بین ببرد. دعایش اجابت شد، افتاد کنج خانه و ورافتاد. پیامبر گفت: به خدا می‌گفتی در همین دنیا تو را بیامرزد، از خدا خوب بخواه. برای یک شاگرددبستانی با آن پاکی ذاتی‌اش خیلی چیزها بدیهی است و به‌چشم نمی‌آید، مثلا این‌که پیامبر حتی برای کسانی نماز می‌خواند و دعای خیر می‌کرد که می‌خواستند به رسول خدا شر برسانند یا بهتر است بگویم، فکر می‌کردند، می‌توانند برسانند؛ همان‌‌ها که آب دهان به‌سوی محمدامین پرتاب می‌کرند یا روی سرش شکمبه می‌ریختند. آدم وقتی هنوز خیلی کوچک است و برای بقایش به مادروپدر نیاز دارد، فکر می‌کند این‌همه مهربانی پیامبر، طبیعی و از سر بقاست. قیاس می‌کند چون خودش چاره‌ای جز وابستگی به مراقبانش ندارد، پس رسول خدا هم برای بقای خودش یا اشاعه اسلام رواداری می‌کند. بزرگ هم که می‌شود مدرنیته حواسش را از سرراستی دین پرت می‌کند و به این چیزها فکر نمی‌کند. لابد اگر فکر هم بکند، آخرش می‌گوید او پیامبر خدا بود و داستان پیامبران و پیروان با هم فرق دارد. یونگ بود که این را به من فهماند؛ آدم‌ها سایه عریان خودشان را روی دیگری فرافکنی می‌کنند، هر آدم چیزی به تو نشان می‌دهد که در درون خودش وجود دارد و تو چیزی می‌بینی که خودت هستی! کسی که زیبایی دارد، روی آشکار مهربان و آن‌که طینتش را آلوده کرده، زخم‌های پنهانش را به دیگران نشان می‌دهد. دنیای امروز دنیای پیچیده و تودرتویی است. آدم فراموشی می‌گیرد و نشانه‌ها را نمی‌فهمد. آدم‌ها توی غار زندگی می‌کنند، نه آن غاری که محمد (ص) از مردم به آن پناه می‌برد. 👇👇👇 @mahdierashidi

  • این روزها که دوست داریم از اکستریم لانگ‌شات آینده ایران باخبر باشیم، "کلوزآپ" کیارستمی را تماشا کنیم این روزها که غم ما را محاصره‌ کرده، این روزها که نه امیدی به بهبودیِ هست‌هاست و نه اعتمادی به آن‌که دوست دارد جای هست‌ را بگیرد، کیارستمی تماشا کنیم. همیشه دوست داشتم فیلم‌های کیارستمی را یک‌ضرب تماشا کنم؛ او هم مثل شاملو و احمدرضا احمدی هنرمند پیشرویی بود، با این تفاوت که آن‌ها شاعرهای چندتوانا بودند و کیارستمی فیلم‌سازی با توانایی تدوین، عکاسی، شاعری، تصویرگری و... . حالا منظورم از پیشرو بودن ویژگی‌هایی است که از یک آدم، هنرمند صاحب‌سبک می‌سازد؛ برای سه‌تایشان چه فرقی داشت مخاطب هم‌روزگارشان از کارشان خوشش می‌آید یا نه. آن‌ها با هنر در سر مخاطب یک باید فکر کنی و باید جوری دیگر ببینی می‌کاشتند که چند نسل بعد میوه‌اش را می‌چید، مثلا کیارستمی می‌دانست مردم فیلم‌هایش را دوست ندارند، اما می‌گفت برای خوشامد مخاطب فیلم نمی‌سازد، فیلم می‌سازد که با تفرقه‌افکنی مردم را به فکر وادارد. حالا از همین مقدمه کوتاه می‌رسم به این نکته که کیارستمی و مردی بیکار، به‌نام سبزیان سرراه هم قرار می‌گیرند تا کلوزآپ_ یک فیلم شاخص در سینمای جهان_ ساخته شود. هنوز بعد از چند روز از تماشای کلوزآپ می‌توانم برای آقای سبزیان اشک بریزم؛ مردی که آن‌قدر سینما و احترام‌دیدن را دوست داشت که خود را مخملباف جا زد تا برای خودش احترام قلابی بخرد. سبزیان، همان مردی که از بد حادثه متهم به کلاهبرداری و شروع به آن شد اگر نبود، کیارستمی، جایگاه کیارستمی امروز را نداشت. کیارستمی بی‌آن‌که خودش بداند بخشی از اعتبارش را وامدار مردی است که جلوی دوربین او خودافشایی و عقده‌گشایی کرد، مرد گمنامی که تشنه احترام و اعتبار بود. کلوزآپ برای زنده‌یاد سبزیان چه اعتباری آورد؟ فکر می‌کنم هیچ و شاید عذاب مضاعف. در جایی از این فیلم، مخملباف واقعی به مخملباف بدلی می‌گوید: من خودم از محسن مخملباف‌بودن خسته‌ام، اونوقت تو چرا می‌خوای جای من باشی؟ اگر دوست داشتید، یادداشت ساده و چندپاره مرا درباره ۵ فیلم برجسته کیارستمی؛ طعم گیلاس، کلوزآپ، خانه دوست کجاست، زندگی و دیگر هیچ و زیر درختان زیتون از اینجا بخوانید.

  • من دشت بودم، زندگی می‌خواست مثل کوه بالابلند نارسی باشم که در اندوه، فصل درو را بگذرانم آسمان‌بر‌دست، زنبیل من آذوقه‌دار باری از انبوه سینه‌سپر، شانه‌ستبر و پای پولادین قلبی که بیگانه است با این قامت نستوه مثل زنی که دوست دارد مثل زن باشد؛ مردی شبیه هیچ‌کس بی توبه‌ی نصّوح شاید رسید این دشت مثل کوه با یک کوه، بیرون کشید آتشفشان را شعله‌ای از کوه #مهدیه_رشیدی #غزل #تازه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴ (یا به تعبیر زنی که امروز کنارم نشسته بود، چهل روز مانده به عید) @mahdierashidi

  • دوستان عزیز! پارسال دوره جامع ویراستاری انجمن صنفی ویراستاران ایران را خریده بودم، اما فایل‌ها دیگر در هارد نیست، آیا از میان شما خوبان کسی هست که این دوره را گذرانده باشد یا فردی را بشناسد که دانش‌آموخته دوره جامع باشد؟ مدارک نام‌نویسی، رسید خرید دوره و حتی پیام‌های مربوط به گواهی پایان‌دوره را نگه‌داشتم تا از خود انجمن برای دریافت مجدد داده‌ها کمک بگیرم، اما انجمن هم دیگر به آن دوره دسترسی ندارد. کمک بزرگی می‌کنید به من اگر راهی برای دریافت دوباره پوشه‌ها (مهم نیست برای من دوره چندمش باشد) پیش پایم بگذارید. #کمک @mahdierashidi

  • без подписи

  • این نوشتار درباره استعفاکردن یا ماندن نیست؛ درباره وقتی است که وجدان، هر بار ناچار می‌شود با قدرتِ تکرارشونده کنار بیاید. ۲۶ ساله که بودم فکر می‌کردم استعفا از شغل دولتی تصمیم شرافت‌مندانه‌ای است، چند سال بعد، بی‌آن‌که از استعفا پشیمان باشم، فهمیدم ماندن هم می‌تواند شکل دیگری از شرافت باشد؛ اگر آدم، هرجا که هست، تمام‌قد بایستد. حالا دوباره همان جوان ۲۶ ساله‌ام، هرچند گاه سرگردان و نگران، اما خرسند و سبک‌بار از آن رهاکردن. از صبح دلم می‌خواهد داده‌های مغزی‌ام پاک‌سازی شود. هنوز باورم نمی‌شود آن کلیپ ماشین پلیس در اردبیل واقعی بوده باشد؛ کاش کسی می‌گفت کار، کار هوش مصنوعی است. آن پیامک با ادبیات سبک_ شبیه تهدید به حکومت نظامی _در روز هجدهم یا نوزدهم دی_ هنوز از ذهنم نرفته است. این روزها هر چقدر غمگین باشم، سنگین از سبک‌باری‌ام. اگر به بدنه دولت وابستگی مادی داشتم، نمی‌توانستم با وجدانم روراست باشم. لابد برای خالی‌نبودن عریضه چیزک‌هایی می‌گفتم، بعد دل‌به‌دل ظلم می‌دادم که همینی هست که هست، گزینه بهتری مگر سراغ داری؟ نانت را که می‌دهد، ساکت باش و زندگی کن، سر پیازی یا ته پیاز؟ این را نه از موضع برتری اخلاقی، که از تجربه‌ ترس شخصی‌ام می‌گویم. واقعیت این است که همه‌چیز به سادگی تحلیل کوچکی که در بالا نوشتم نیست، ما شناسنامه و پاسپورت دولتی، معاشرت‌های دولتی و احتمالاً افکار دولتی داریم حتی اگر نان از دست دولت نگیریم. همین چیزها من را می‌ترساند که عادل نباشم. آذر امسال که بعد از طی ۹ سال از فراغت تحصیلی‌ام، از برش کوچکی از پایان‌نامه ارشدم توی دانشگاه شهید بهشتی می‌گفتم، به همین سرگردانی‌ها اشاره کردم که اگر این برود مگر گزینه بهتری هست؟ سخنرانی در وقت اضافه جلسه اتفاق افتاد و بعد از من چند نفر دیگر هم بودند که برای حضار خسته حرف بزنند. میان‌سال‌ها دیگر حوصله نشستن نداشتند، اما جوان‌ترها پای کار بودند و می‌پرسیدند مگر می‌شود سعدی را به حقوق عمومی ربط داد؟ بله عزیز، هر چند در ظاهر و نظریه‌ نمی‌شود، ولی ما هنوز همانیم که بودیم، مثل همیشه بین علما اختلاف افتاد و دعوا شد که سعدی حقوقدان نیست یا این‌ها چیست که می‌گویید، درست مثل یک مهر سال ۹۶، اما مگر حقوق داریم که حقوقدان داشته باشیم؟ البته این بار سروته دعوا نبودم یا بهتر است بگویم قربانی بحث‌وجدلی نشدم. تماشا کردم و مرور کردم و فهمیدم آنچه در جلسه دفاع من هم گذشته بود، حاصل پندار آدم‌ها بود و نه انتخاب چنین موضوعی. سعدی اول و آخرش با حکومت می‌گوید: مکن تا توانی دل خلق ریش و گر می‌کنی می‌کَنی بیخ خویش شیخ اجل نگفت_یا بدیهی دانست_ که هزینه آن بیخ‌کنی را هم خلق می‌دهد یا شاید این را مساوی با آن دید و قضیه را علی و معلولی تمام نکرد. وقتی حاکم تن به ریشه‌شناسی، مداوا و مدارا نمی‌دهد و اشتباهات تکرارشونده‌اش را به توان می‌رساند، کدام‌یک شریف‌تر و واقعی‌تر است؛ رفتن یا ماندن؟ و حالا چه برود، چه همان‌طور خالی‌خالی بماند، هزینه‌اش را چه کسانی خواهند داد؟ بله آقای سعدی ما هم یک طور دیگر: حاکم دل ریش‌ می‌کُند و بیخ خویش می‌کَند و خلق درهم می‌شکند. پانوشت: پوشه سخنرانی‌ام را فرستاده‌ام، امیدوارم به دست‌تان برسد. @mahdierashidi

  • به این دلیل به زن‌ها می‌گویند: حسود عصر که از کارگاهی برمی‌گشتم، حوالی خانه، به سنگفرش خیابان چشم دوخته بودم و از خودم می‌پرسیدم این خشتِ پاخورده چند وقت است که رویِ باران را ندیده؟ حالا صدای باران می‌آید، آخرین خبر را که در ساعت نه‌وسی‌وهشت دقیقه شب منتشر کردم به تلفن گلی‌مامان جواب دادم. به روال همیشگی گفت: علیک‌السلام و این یعنی چرا پیش از این گوشی را برنداشته بودی. این بار بهش گفتم که سرکار بودم تا او بپرسد ولی برقت روشن بود و بهانه‌ای بشود برای شرحی کوچک درباره دورکاری و اهمیتش. امشب هیچ‌کدام از بچه‌ها پیشش نیستند و چون در تنهایی لب به غذا نمی‌زند، مرا به خانه‌اش دعوت کرده بود، بعد از ضیافت شام و چای و دل‌گویه‌های زنانه برگشته‌ام خانه و امشب را هم مثل آخرهفته‌های پیش، زیر فشار کاری _برای تولید یک مطلب مناسبتی_ تا صبح بیدارم‌. این همه شتاب را دوست ندارم. در شغل پیشینم، وقتی قصه‌ها به آماروارقام تبدیل می‌شدند، همکارها سیاهی‌لشکر می‌شدند. حالا هم دوست ندارم کاری را که با عشق شروعش کردم و به میانه خوب و پرشکوهی رساندمش، با رقابت بین همکارها و کم‌شدن احساس تعلق‌شان به تیم در سراشیبی سقوط بگیرد، کاری که به‌خاطرش توی سفر، شب جشن تولد، شب‌های بی‌خواب، درگیری‌های اخیر و حتی روزهای تعطیل و... همه‌جا همراه خودم بردمش.   به سردبیر گفتم: زن‌ها از رقابت خوششان نمی‌آید، زن‌ها همدلی را دوست دارند و هر کدام می‌خواهند به‌ وسعت یا کوچکیِ قدرشان دیده شوند. آن‌ها دست‌آخر ناراحتی‌شان را از به‌چشم‌نیامدن شبیه‌به‌هم نشان نمی‌دهند؛ برای همین به زن‌ها می‌گویند حسود! صدای باران شدیدتر شده و لابد سنگفرش‌هایی که امروز مرا به یاد باران انداخته‌ بودند، گوش‌تاگوش و تاگلو خیس شده‌اند. چند روز پیش که فکر می‌کردم می‌توانستم تصمیم‌های درست‌تری در زندگی شخصی‌ام بگیرم، سعیده مثل همه وقت‌هایی که به یک زبان گویا و دوگوش شنوا نیاز داشتم، شهرزاد قصه‌گویم شد، او یکی از بازماندگان کارگاه داستان باباخانی‌ست. قدر دوبار پیاده‌روی کوتاه و خوردن یک ساندویچ در شاپور برایم قصه گفت تا قانعم کند اوضاع خوب است. توی هندزفری صدای دختری می‌آمد که داستان پیامبریِ موسی را از دیدگاه مولوی تعریف می‌کرد. موسی وقتی به پیامبری رسید از خدا برای آن همه سختی و دربه‌دری تشکر کرد. این بخشی از نقشه راه پیامبری‌اش بود. وقتی رسیدم فروشگاه نزدیک خانه، سعیده گفت: حتی اشتباهات احمقانه آدم‌ها به‌جاست و فرعون هم عاشق خدا بود تا مردم با یاد موسی به خدا پناه بیاورند. صدای مهربان سعیده توی گوشی‌ام پیچید: پادشاه بدنام تاریخ آن‌قدر عاشق خدا بود که از فرعون‌بودنش رضایت داشت. هنوز باران است، آدم دوست دارد مثل باران شنیده‌تر شود و حتی اگر گاهی مثل  سنگفرشی خشک می‌شود، به شکرانه این‌که یک روز عابری را به یاد باران انداخت، دیده شود، مثل فرعون که بنی‌اسرائیل را به یاد موسی و خدا می‌انداخت، مثل خبرنگاری خسته که گاهی سنگفرش است، مثل صدای شنیدنی سعیده وقتی خودش را چند سال است که ندیده‌ام. آدم باید پیش از همه این‌ها، خودش، خودش را درست یا نادرست ببیند و بشنود، این که چطور است یا چطور می‌توانست باشد در وهله دوم اهمیت می‌گنجد. @mahdierashidi

  • 2 февр.197из kheiriran

    ⭕ مستند «خودم می‌بینم» چهارشنبه در سینمابهمن؛ نگاهی بر فیلم مستند و زندگی شاعر نابینایی که خودش می‌بیند 🔹 مستند «خودم می‌بینم» نمایش زندگی پرفرازونشیب یک پسر روستایی خراسانی است که هنوز دبستان را به‌پایان نرسانده، بر اثر بیماری بینایی‌اش را از دست می‌دهد و به‌ناچار در همان سن کم برای ادامه تحصیل راهی مدرسه نابینایان تهران می‌شود. 🔸 او در غربتِ پایتخت شاعر می‌شود و اکنون به‌عنوان شاعری نام‌آشنا و دبیر ادبیات مدارس نابینایان، الهام‌بخش نوجوانان است. این مستند ساعت ۱۳ چهارشنبه هفتم بهمن، در سالن چهار سینمابهمن اکران می‌شود. این یادداشت را اینجا بخوانید. @kheiriran

  • قانون ساعت ۱۴ در کوهنوردی یا کنارگذاشتن جیره شوق برای فردا طرح داستان را با گریه تمام کردم. بار چهارم یا پنجم است که برای این رمان طرح می‌نویسم. دیدم بلد نیستم کتاب تازه‌ای به کتاب‌های پرشمار ایران اضافه کنم، آن هم وقتی مرگ روی دور تند و زندگی روی دور کند افتاده. دبیر ادبیات‌مان می‌گفت رمان‌نویسی محصول دوران صلح است، نه روزگار جنگ. خودم را برای شروع یک شگفتی ادبی _آن هم درست وقتی که زندگی همه ما را زیاد شگفت‌زده می‌کند_ شماتت کردم. اگر بیشتر به نشخوار فکری سفر می‌کردم، بار تصمیم‌ سیاستمدارها را به‌دوش می‌کشیدم و این منِ بی‌گناه را برای دویدن و نرسیدن در روزهایی که گذشت، مقصر می‌دانستم. روابط علی‌ومعلولی قصه (پیرنگ) را درمی‌آوردم و از خود می‌پرسیدم وطنی می‌ماند که درباره‌اش برای نوجوان‌ها بنویسم؟ این دختربچه‌های دهاتی که توی رمان نگران تالاب محله‌ در روستای آبا‌واجدادی من‌اند، این درناهای زیبا و جوان که در همان نوجوانی و کودکی کنش‌گری می‌کنند، بعد از اتمام کارم در کدام گوشه از مرز این گربه‌ می‌افتند؟ آیا دیگر کسی به تکه‌ای که از او جداشده، فکر می‌کند؟ استاد می‌گفت از شتاب‌زدگی دست برداریم، مثلا توی قطار به موقعیت گوشی در دست آدم‌ها دقت کنیم. آدم‌ها چطور با گوشی‌ همراهشان تا می‌کنند؟ همان‌اند؛ دودستی آن را گرفته و دوانگشتی می‌نویسند، جدی و منظم‌اند، موبایل روی پایشان رهاست، مدل سالمندی و الک‌آویزی است و... . من از سیاه‌ترین نقطه شب که ناباورانه به صبح می‌رسد حرف زدم، او از ماجرای هزارویک شب گفت: تا صبح باید از قصه‌ حرف زد تا نمرد، معجزه جان‌به‌دربردن از مرگ در قصه‌گویی شبانه است. او قانون‌های مهمی را به من یادآوری کرد: وقتی به جای خوب داستانم می‌رسم، از نوشتن دست می‌کشم تا فرداروز شوق و بهانه‌ای برای ادامه‌اش بماند؛ مثل قانون ساعت ۱۴ در کوهنوردی‌. کوهنوردها می‌دانند ساعت ۲ بعدازظهر دیگر زمان صعود نیست، هر جای کوه که هستند، باید برگردند پایین والا ممکن است فرودشان به تاریکی شب برسد و دیگر برای همیشه قید کوه و فرازونشیبش را بزنند. من گفتم: پس باید وسط ناامیدی ادامه می‌دادم و می‌نوشتم تا شوق برسد و آن‌موقع دست بکشم؛ وقتی باید رها کرد که همه چیز خوب است، حالا وقت رهاکردن نیست. کاغذها را گوشه‌ای گذاشته، دو فصل نخست پیشین را هم دور انداخته، فصل جدیدی نوشته و با خود جدیدم به کارگاه رفته بودم تا آن حرف‌ها را از استاد بشنوم؛ فرمول ادامه‌دادن به زندگی تا رسیدن به یک روزنه و کنارگذاشتن جیره شوق برای فردا. @mahdierashidi