حلزون.
Статистика𖦹 منهم از حلزون ها انتظار نداشتم اما؛ اونها یکبار امید من رو نجات دادن، همین. . Did really snails save me or the way that i looked at them?
- Последний пост
- 4 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Искусство (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 251
- 1/48двое суток
- 287
- 1/72трое суток
- 310
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
میدونم، میدونی به عشقت من اسیرم میدونم، میدونی که من برات میمیرم برام عزیزترینی، واسم تو بهترینی تو خلوتِ دلِ من، صدای آخرینی تو همخونم، تویی جونم، بمون تا من بمونم تو درمونم، تو همزبونم، بمون تا من بمونم.
دلِ عاشق همیشه، ظریفه مثل شیشه ز غصهی دوریِ یار، به غم شکسته میشه.
پیام یکی از مخاطبان سلام. لطفاً مرگ رو اینقدر رمانتیزه نکنیم، اینقدر براش شعر و روایتهای شاعرانه نسازیم. اعدام یک جنایته، نه یک صحنهی شاعرانه. در برابر جنایت، بهجای مرثیهسرایی باید خشمگین شد، حقیقت رو گفت و پاسخگویی عاملانش رو مطالبه کرد.
• قصه جدیدی نیست، همهچیز مثل قبل است اِلا چند مورد جزئی، مثل اینکه هر روز ۸ ۹ ساعتی خودم را غرق مکانی نارنجی کردهام. میدانید من همیشه از نارنجی گریختهام و هرچه بزرگتر شدهام به آن نزدیکتر؟ رفته رفته از یک نه بزرگ به نارنجی، آن را در حد یک گوشواره نارنگی و بعدتر هم یک کیف بزرگ بامزه در آغوش گرفتهام و این چند وقت هم که هر روز غرق نارنجی و سبزم. نارنجی، سبز، نارنجی، سبز. حالا روزمره من را بلعیده و اگر بخواهم لایهبرداری کنم، باید بگویم خودم را تکهتکه توی دهان گراز روزمرگی انداختهام. در محاسباتم اینطور حساب کردهام که اگر خستهتر از شبهای قبل باشم، برایم فایده دارد. عایدی این کار، انکارِ روان و بهرهکشی از جسم و ذهن است. ذهنی دارم مملو از جعبههای بازشده و ناخنکزده و به گمان خامم این شکلی میتوانم از روی آن ها بِپرم؛ غافل از آنکه دم به دقیقه پایم به یکی از آن ها گیر میکند و با مخ زمین میخورم. زمینش کفپوش سرامیکی شده. گاه و بیگاه لکه های بیدلیل رویش میافتد، مدام لیز میخوری، کارتی که میافتد را به سادگی نمیتوانی برداری و تا چشم کار میکند مو به آن چسبیده و هرچقدر هم تمیز کنی؛ آخرش رد حدفاصل جارو و خاکانداز را میبینی. بارِ سختی زندگی را روی دوش جسمم انداختهام و دانم که چهطور ناگهان از پا میافتد. همین است که روز به روز درد جسمم میزاید. از تک مهره کمر تا تبدیل شدنش به سه مهره و زانو و حالا هم که انگشت شصت، شب به شب نانخور هایم بیشتر میشوند. از ذهنم انتظار زیادی ندارم، میخواهم شبها به هنگام خواب بازی در نیاورد و مرا به یک تاریکی محض ببرد و به شکل مطلق لال شود. اما چه کنم که او هم کارتهای خودش را دارد، کل روز دارد میشنود و کل شب میخواهد بنالد. همانطور که گفتم قصه تازهای نداریم یا شاید هم من نمیخواهم برای شما تعریف کنم. هستی هم هنوز مرده و پیامم را سین نزده.
• برای تو، پینترست عزیزم عزیزکم، سرخِ وسوسه کنندهام، سفیدِ نجات دهندهام، ما چرا انقدر کم از تو میگوییم؟ چرا انقدر کم تورا ستایش میکنیم؟ مگر نه آنکه تو از همه همنوعانت بی آلایش تر و بی صدا تری؟ من چقدر کم از تو میگویم. چقدر کم برای تو فریاد میزنم که چقدر مهمی. چقدر اگر نباشی سخت است، چقدر اگر نباشی سختم است. ایزد خرد من، هرچقدر از تو بگویم کم گفتهام. میدانم که نیازی نداری تا از تو بگویم. تو فهیم ترین موجودی هستی که در سیطره این مستطیل های چند اینچی دیدهام. پینترست بیمعرفت من، ۵ ۶ ماه دوری از تو قطعه ای از تخیلم را برای همیشه در خودش حل کرد و حالا حتی بیش از پیش قَدرت را میدانم. میدانی که من از قدرنشناسی متنفرم؟ حتمن که میدانی. تو همه چیز را راجع به من میدانی. تو مرا بیش از هرکسی میشناسی. پینترست در غار رفتهی من. بعد از چندین و چند سال که شب هایمان را به هم عادت داده بودیم، چندین ماه را بدون دیدن تو گذراندم. سخت بود عزیزدلم. چندین شب گریه کردم. نه برای نبودنت، که برای خودم. به دیوار مشت زدم. محتویات معدهام را بالا آوردم. تا نیمه های شب توی اتاق کوچکم پرسه زدم. گاهی شب ها واقعا مُردم و کسی که صبح از خواب بیدار شد را نشناختم. حالا بهترم، حالا دوری از تو در بخشی از روحم چپانده شده اما با این وجود، حالا کنار تو بهترم. تو مدام یادم میآوری که بودم و که میخواستم باشم. خداوندگار سلیقه من، وقتی ماهیتم را فراموش میکنم و تند تند بین تصاویرت گم میشوم تنها ارور تو این است: "Slow down. You're going too fast." آخ. تو چرا انقدر من را میفهمی؟ کمبود خواب دارم، تو به من رویا میدهی. کمبود وقت دارم، تو آرامم میکنی. کمبود پول دارم، تو یادم میآوری باید مثل یک سگ آرام، تمام وقت کار کنم. کمبود محبت دارم، تو میگویی نیازی ندارم؛ درخت نشانم میدهی، پتوی دستبافت و برچسب ستارههای کودکی روی بدن. کمبود بدیهیات دارم، از یادم میبری. کمبود تتو دارم، میگویی اشکالی ندارد. کمبود ساعت دکمه ای دارم، جلوی چشمم میآوری. وقتی تورا اسکرول میکنم مدام توی ذهنم میگردد که چقدر زندگیام زهرمار شده و چقدر تو همیشه شیرینیات را حفظ کردهای. خیلی شیرین ها نا امیدم کردهاند اما تو نه. تو هرگز. از نبات ها دلزدهام و در انتهای نوتلا ها تلخی حس میکنم اما تو، تو به اندازهای. تو شیرینی من و ترشی منی. تو عصر منی. درخت نارون و سرو منی. میدانم که تو فرق میکنی. میدانی خیلی روزها تو مرا بزرگ کردهای؟ خیلی چیزهای شخصیت لعنتیام را تو درونم گذاشته ای؟ پینترست نازنین من، تو بخش -تقریبن- روشن هرروز منی. این قطعه یک ساعته، از عزیزترین داشته های من-بعد از تو- است که روزها و شب های زیادی را با گوش دادنش کنار تو گذراندهام. پینترست کمنظیر من، این را تقدیم تو میکنم. این را به نام تو میکنم و قول میدهم تا به تو وفادار بمانم و هرگز لذت گوش دادن این قطعه و داخل تو گشت زدن را از یاد نبرم. -تا شب های بعد، پینترست باشکوه و نجیب من.
без подписи
• چه میشه کرد. با هر تولدی، مرگ هم زاده میشه.
• صبر کردم تا آفتاب دربیاید و از این کابوس لعنتی بیدار بشوم اما بدتر سیلیاش را حس میکنم. سفره کرده نازنینم، آن لحظه که این تصویر را گرفتی گفتم از این عکس ها خوشم نمیآید. بوی حسرت میدهد. به جای دیدن تنهاییاش توی اتاقت، مسیج بده تا دوباره و هزارباره بغلت…
• صبر کردم تا آفتاب دربیاید و از این کابوس لعنتی بیدار بشوم اما بدتر سیلیاش را حس میکنم. سفره کرده نازنینم، آن لحظه که این تصویر را گرفتی گفتم از این عکس ها خوشم نمیآید. بوی حسرت میدهد. به جای دیدن تنهاییاش توی اتاقت، مسیج بده تا دوباره و هزارباره بغلت کنم و هنوز و همیشه حرفم همان است.🖤
• بعضی تصاویری که روزمره با آن مواجه میشوم هرگز از خاطرم نمیروند. این حقیقت را درست همان لحظه که تجربهاش میکنم میدانم. کاش تحلیلگر مسائل سیاسی بودم و امشب به یک برنامهی خبری دعوت میشدم و نظرم را راجعبه تمام اتفاقات روز ایران و جهان میپرسیدند. مثلن…
• بعضی تصاویری که روزمره با آن مواجه میشوم هرگز از خاطرم نمیروند. این حقیقت را درست همان لحظه که تجربهاش میکنم میدانم. کاش تحلیلگر مسائل سیاسی بودم و امشب به یک برنامهی خبری دعوت میشدم و نظرم را راجعبه تمام اتفاقات روز ایران و جهان میپرسیدند. مثلن توییت های گاه و بیگاه ترامپ را تحلیل میکردم، یا عاقبت جنگ و این همه ملال را، اما متأسفانه تحلیلگر نیستم و متأسفانهتر بیش ازآنکه در بند تحلیل باشم، مدتهاست به توصیف رو آوردهام. آدم باید بلد باشد توصیف کند. باید بلد باشد آنچه که دارد روی میدهد را موبهمو بنویسد. اگر تحلیلگر بودم، یکچیزی سر هم میکردم و خیال خودم و پرسشگر را راحت میکردم اما توصیف نیاز به دقت دارد. فرض کنید کسی علاقهمند به توصیف است حالا بیدقت باشد. دقیقن همین است حالم. یک چای ازدهنافتاده و یک تکه تهدیگ رنگپریده که هیچکس دیگر شوق قاپیدنش را ندارد. با این وجود تصویر را توصیف میکنم چون به احتمال زیاد از آن هاست که قرار است گاه و بیگاه با یادآوریاش لبخند بزنم. از خانه مینالم، زیاد مینالم، آنقدر مینالم که حوصلهام سر رفته است. همین روز هاست که به قول او شبانه در پوست میش فرار کنم. به هرجا بشود، پاکستان، افغانستان، ارمنستان یا اصلا قبرستان. باور کنید یا نه، هیچ تفاوتی برایم ندارد. چندباری میپرسد میروی خانه؟ یکی دوبار میگویم آره، بار سوم مقاومتم میشکند و میگویم:« نمیدانم. احتمالن.» چندباری هم بهسان محبت همیشگیاش و مزاحمت همیشگیام میگوید میتواند من را برساند. سرمای بهار را بهانه میکنم و رد میکنم. از پله های متروی نزدیک خانه بالا میآیم، از ورودی ۲ به آنطرف خیابان میروم. مقاومتی که شکستهام کار دستم داده و با یکی از دلنشینترین لبخند های ممکن چهارزانو نشسته است روی سکو تا مطمئن شود آخر کدام قبرستان میروم. همین. این همه حرف زدم تا همین را توصیف کنم.امشب کمی دیگر به پایان میرسد و ما زیاد ازحد فرصت زندگی خواهیم داشت. این هم کمی نور و روشنایی برای پایان این یادداشت.
без подписи
-Night and fog 1956 /Alain Resnais🫀
• خلاصه ماجرا اینکه عمری دگر بباید. شب بخیر.
یکشنبه ۳ اسفند. دانشگاه هنر ایران این همه سال جنایت، مرگ بر این ولایت #مرگ_بر_دیکتاتور #مرگ_بر_جمهوری_اسلامی @TUAmedia
-دلم میخواست این قطعه طولانیتر میبود، دلم میخواست همه شما تمام این ۴۰ روز لعنتی را تجربه میکردید و دلم میخواست شما نازنینها هنوز زنده بودید... به هر جهت خیالتان راحت باشد، در انبار تا سالها اندوه ذخیره داریم. حلزون.
* این ابراز وجود، به قطع صدای سقوط و وحشت شماست.
• نبرد شیر و اژدها و برتری شیر بر اژدها. -اثر محمد باقر «در بلده ساری مشق شد، کمترین محمد باقر»
•
نامها را بهخاطر بسپار.