تحشیهنویسی
Статистикаتحشیهای -و گاهی بداههای- بر محتویات جهان ، آمیخته به چند خط کد من مجازی: @Duplicateobject من در گودریدز: https://www.goodreads.com/farnoudlavasani لازم تصدق فی کلام الاثر: https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-aBfN8GbTW2
- Последний пост
- 29 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 176
- 1/48двое суток
- 201
- 1/72трое суток
- 217
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
«ذن و هنر نگهداری موتورسیکلت» یا «زندگی با یک پا» [امروز تولدمه و بیش از هر روزی به از دست دادن فکر میکنم. از دست دادن چیزهایی مثل کلماتم در همین لحظه.] ساندویچفروشی اون شب، منوی عجیبی داشت که من رو یاد دستهبندی یک دایرهالمعارف چینی مینداخت. «هاتفل، کافل، هاتداگ پنیری، ساندویچ گرم، سوسیسبندری٫ …» عبارت ساندویچ گرم کل منطق دستهبندی منو رو بهم میریخت. درست شبیه دایرهالمعارف چینی که جانوران رو به دستههای "پری دریایی، جانوران ماورایی، جانورانی که فریاد میزنند، جانوران دریایی و ..." تقسیم کرده بود و دستهبندی آشفتهای بود. به شکلی که هر دسته در دسته دیگر حل میشد یا یک گزینه از دسته خودش بیرون میافتاد و نظم زبانی رایج و در نتیجه نظم جهان رو بهم میزد. منوهای کلاسیک و در نتیجه جهان کلاسیک، منطق درختی ساختارمندی دارند.(ساندویچ -> سرد/گرم -> هاتداگ) اما منوی دایرهالمعارف چینی، بیش از هر چیز شبیه به یک ریزوم بود. شبکهای که در آن هر نقطهای میتونست به نقطه دیگهای متصل بشه و هیچ سلسلهمراتب مقدسی براش وجود نداشت. آشفتگی منوی ساندویچفروشی، در اون لحظه برای من رهاییبخش بود. پشت میز پلاستیکی سفید نشسته بودم و بطری پلاستیکی سسهای خردل و گوجه اینستالیشن تصویر رو کامل میکرد و من فکر میکردم هیچ سلسلهمراتب مقدسی برای چینش سسها وجود نداره. امروز تولدمه و بعد از ۴۲ روز زمین نذاشتن پای راست، روی ویلچر بخش دو در صف رادیولوژی نشستم و به سه ماه فیزیوتراپی آینده و توان دوباره راه رفتن فکر میکنم. به وضعیت استثنائی آگامبنی که زیست روزمرهم رو برای بیش از صد روز تعلیق میکنه. شکلی از زیستن با یک پا. با تمپوی خیلی خیلی پایین بهاندازه راه رفتن با واکر. که جور در نیمدن یک تکه از پازل، بازبینی مجدد کل پازل رو میطلبه. چند هفته بعد از اون ساندویچفروشی با منوی ریزومی، جلوی یه ساندویچفروشی دیگه نشسته بودم. این بار با منویی ساختارمند و کلاسیک و با میز و صندلیهای قرمز رنگی که با سطح اضطرابم و تندی سس روی میز جور درمیومد. چیزی وسط سینهم میسوخت که نمیتونستم بفهمم بخاطر سس خیلی تندیه که با اولین گاز خوردم یا اضطرابی که خیابون بهم میده. یا شاید هم بخاطر بهم خوردن نظم زبانی رایج جهان شخصی من بود که حالا هیچ منوی رستورانی در جهان خارج، سلسلهمراتب نامرتبش رو تایید نمیکرد. امروز تولدمه و بیش از هر روزی به از دست دادن فکر میکنم. از دست دادن چیزهایی مثل کلماتم در همین لحظه. به از دست دادن تو. به زندگی با یک پا و هنر نگهداری(؟) موتورسیکلت.
Time has Come to a Stop, Samuel Bak, 1965
برای همینه که حالا عاشق تلاش برای چیزهای بیهودهام. دوست دارم یک بار نوشتن رو تبارشناسی کنم. نوشتن بهمثابه ضبط کردن. هرگونه ردی که انسان یک جایی از اطرافش انداخته. از بدویترین شکل و خط انداختن روی دیوار غارها گرفته تا فشردن دکمههای کیبورد. احتمالا هرکسی از این کار انگیزهای داره. حدس میزنم برای من اثبات وجود داشتنمه. که بقول دریدا، این همون تقلا برای جا گذاشتن یک رد در جهانیه که همهچیز مدام در حال غیب شدنه. یه رانه دیگهای هم هست. رانه “پیدا کردن نسبتها”. در طول روز وقایع و اشیاء ارتباط بهخصوصی بهم ندارند.(شاهد چون واقعا ندارند.) اما بهمحض تایپ کردن توی این ویرایشگر، رویدادها و دیالوگهای روز با هم نسبت معناداری میسازند. یا بذار دقیقتر بگم: دارای یک پلات میشن. تبدیل میشن به روایت! تقریبا همه میدونند که روایت همهچیزه. قصه همهچیزه و همهچیز قصهست. اصلا برای همینه که اسطوره اینقدر مهمه. مزیت روایت/قصه، صرفا در شکل دادن اسطوره کلان برای یک قوم نیست. روایتها، اسطوره شخصی من رو میسازند. روایتها روزهای من رو نجات میدن. خردهروایتهایی که از خودم دارم، شکلی از روایت ساختارمندیه که من رو از آشوب روزمره و تمام سالهای زیسته و نزیسته پیشرو نجات میده. آشوب و سیلانی که از ابتداییترین قومها درگیرش بودند. در انوما الیش، بین خدایان جنگی شکل میگیره و بعد از دو دستگی، یکی دیگری رو شکست میده. بعدها در زرتشت دوگانه خیر و شر پدید میاد و بعدتر طیف شر، شکل ماری رو به خودش میگیره که کشتنش، نظم رو در جهان شکل میده. اونقدر زدن سر این مار مهم میشه که معمارهای باستانی، موقع ساخت خانه، به صاحب ملک تضمین میدادند که موقع کوبیدن میخ خانه به زمین، سر ماری که در زیر زمین هست و در ابتدای آفرینش کشته شده رو نشونه میگیرند تا صاحب ملک خیالش راحت باشه که با زدن میخ خانه در سر مار، خانه همیشه سالم و آباد میمونه. همه خطوط بالا رو نوشتم تا بگم این پیکربندی روایی برای من، شبیه به کوبیدن میخ در سر مار، جهان رو برای من قابل سکونت میکنه. تا وقتی که مچ خودم رو نگرفتم. مچ روایتهایی که برای تبیین خودم مینویسم. تا وقتی که بفهمم هیچ کدومش نیست. و “همین هیچ کدوم نبودنه نکتهش” بقول اتابک.
без подписи
без подписи
تقریبا از اردیبهشت، بیش از پیش کار میکنم. بهسختی زمان پیدا میکنم از پشت سیستم بلند شم. پس فعلا خبری از تحشیه نیست. حتی روی زندگی شخصیم هم تحشیهای ننوشتم اخیرا و نظر بهخصوصی درباره چیزی ندارم. ولی علیالحساب شما این موزیک رو داشته باشید. و اگر هم شما چیزی یا نظر بهخصوصی داشتید برای من بفرستید: https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-aBfN8GbTW2
امروز تولدمه و بیش از هر روزی به برگسون فکر میکنم. به اینکه «من» فقط وقتی وجود داره که بهش فکر میکنم. هیچ ارجاعی هم به دکارت ندارم. «من» معمولا در زیست روزمره، چیزیست شبیه به پنجرهای برای ادراک. یکجور قاببندی بهخصوص ابژهها. ابژههایی که هرکس سوژگیاش رو از نسبتش با اونها به دست میاره و «قصد کنشی» که در او[مشاهدهگر] برمیانگیزه. یک لحظاتی هست، که خودم رو از بالای قاب میبینم. یکهو میبینم که این منم. همه این سالها من بودم. به دستهام نگاه میکنم و وجود داشتنم، اگزجرهتر از همیشه بنظر میاد. شبیه فردی که ناگهان فهمیده قدش خیلی بلند شده. اونقدر بلند که مدام سرش میخوره به سقف آشپزخونه و گیر میکنه به لامپ و پنکه سقفی. اینجور موقعها فکر میکنم شاهد یک وقفهم. کافیه نگاهم رو روی اشیاء جابجا کنم و یکم زمان بگذره تا دوباره زیست روزمرهم رو از سر بگیرم. به تجربیدن امور مجزا و شکل دادن به کلیتها. به ریختن چای بدون برخورد سر با پنکه سقفی یا هر احساسی که من رو بیرون از قاب خودم نشون بده. که آواز همسرایان تموم میشه چون نمایش باید ادامه پیدا کنه و پلات داستان پیش بره. که این متن تموم میشه، چون چیزها بیرون از من جریان داره و چای شروع میکنه به سرد شدن. «من» بعنوان یک چیز، فقط وقتی وجود داره که بهش فکر میکنم. فقط وقتی که خودم رو از بالای قاب ببینم. بعنوان یک چیز، در کنار باقی اشیاء.
без подписи
без подписи
ترکیب پیانوی بیل ایونز و پدافند هوایی فعلا شنیدن تنها کاریه که میتونم برای گذر روز بکنم. برای ما تنها راه مقاومت برای زیستن، همین شکل از نزیستن بود. خودم رو سرگرم اینستالیشن و فرم میکنم و همزمان کتابها رو ورق میزنم تا شاید یک چیزی دستم رو گرفت. خیلی اتفاقی!
ابدیت علیه فاشیسم
تصویر خیلی خیلی مهم ضمیمهشده
تحشیهای بر گذشته یا Looking in The Past
اهمیت تعلل، درنگ و اتصال با امور جزئی علیه مدلسازی و استعارهها بیشترین چیزی که ازش میترسم تکرار خودمه. تکرار خرده روایتهای شخصی در یک کلان روایت دست دوم. به همین دلیل، مدت زیادیه که هیچ نوشتار جدی و -به زعم خودم- انقلابی رو شروع نمیکنم یا به رابطه نزدیک با زنی فکر نمیکنم که تعریفی تازه از تمامی مفاهیم از پیش تعریف شدهست. بنظر میرسه این سترونی در نوشتن جستار یا زنشناسی، معلول مدلسازیهای ذهنی باشه. ما از تمامی تجربههای زیسته خودمون مدلسازی میکنیم. از تجربههای خرد و متکثر، یک مدل کلان و واحد میسازیم. برای اینکه مجبور نباشیم هربار و در هر مواجهه، برای تجربه امر حاضر، تعریفی -از نو- دست و پا کنیم. بهعبارتی یک چرخ رو چندبار اختراع نمیکنیم. در چنین وضعیتی، تجربه نزیسته به امری قابلحدس تقلیل پیدا میکنه. هر جستار یا رابطه، طرحی تکراری از یک الگوی مثالی بنظر میرسه که پیشتر به دفعات تجربه شده. این بهرسمیت شناختن امر کلی، اتصال فرد با امور جزئی رو از بین میبره. "میتوان گفت که حقیقت خود وابسته به ضربآهنگ درنگ بر امر جزئیست، و صبر و استمرار در درنگ کردن" -آدورنو قبلتر از اهمیت وقفه در درام نوشته بودم، اینکه وقفه، ژست و عصاره درامه. حالا فکر میکنم که وقفه، تنها روزنه رسیدن به آنچیزیست که آدورنو “امر رسوخناپذیر” میخواندش. فکر میکنم تمام چیزی که برای شروع یک جستار یا رابطه -به عبارتی شور زندگی- نیاز دارم، تاخیر در دیرنده. نوعی تردید و تعلل در زمان. انحراف از گستره زمان تاریخی. "جایی که زمان تاریخی به بیعدالتیاش در قبال لحظه و در قبال شیء جزئی اذعان میکنه." بنظر میرسه که هنر، قیامیست در برابر همین امور بهظاهر معاوضهناپذیر. اعتراض به همسانسازی تحمیلی تجربهها. "هنر ما را به این پندار میرساند که چیزهایی در جهان هست که قابل تعویض با دیگری نیستند. هنر به نمایندگی امر تعویضناپذیر میبایست آگاهی انتقادی به جهان اشیای تعویضناپذیر را بیدار کند." -نظریه زیباشناختی، آدورنو بیشترین چیزی که ازش میترسم از دست دادن جزئیاته. نگاه کردن به اشیاء، بدون نگاه خیره درنگکننده.
без подписи
без подписи
نه چیزهای جهان خارج از نظر انسان باستانی دارای ارزش ذاتی مستقل هستند و نه رفتارها و کنشهای آدمی. چیزها و کنشها هنگامی ارزش -و معنا- پیدا میکنند و از این رهگذر واقعی میگردند که از طریقی با واقعیتی فراتر از آنها نسبتی بسازند. تمامی اشیاء، پدیدههای طبیعی، کنشها و اعمال روزمره مانند کشت و زراعت و یا خوردن غذا، همگی تکراری هستند از نمونهای برین و ازلی آن. خوردن غذا نه یک عمل صرف برای رفع نیازهای جسمانی، بلکه تکراریست از شرکت در ضیافتی ربانی! کارهای آدمی هر کدام کرداری آغازین را تجدید یا نمونهای اساطیری را تکرار میکنند. انسانها این کارها را تکرار میکنند چرا که در روزگاران کهن، ایزدان و نیاکان، آن امور را تایید و تقدیس کردهاند. این تکرار آگاهانه رفتارهای مثالی، از هستیشناسی اصیلی حکایت میکند. سراسر زندگی انسان باستانی، تکرار وقفهناپذیر اعمالیست که دیگران آغاز کردهاند. ۱.نقلقول از مقاله "برخی طرحهای کیهانشناختی در دین بابلی" نوشته ا.باروز، ۱۹۳۵ ۲.اورشلیم جدید، باب بیست و یکم ۳.نقلقول از بازگشت اسطوره جاویدان، میرچا الیاده، ۱۹۵۴
امر واقعی نزد انسان باستانی، بخش یکم معماری و بنای مثالی یک انسان باستانی، چه تصوری از ساخت یک بنا داشته است؟ در این برهه از تاریخ که ما ایستادیم، معماری نوعی هنر و جزئی از امور خلاقانه انسانی محسوب میشود و امریست که بهواسطه قوه تخیل انسان، منجر به خلق نقشهای تازه شده و چیزی به جهان پیرامونش اضافه میکند. اما از منظر یک انسان باستانی، تمامی فرآیند ساخت یک بنا، صرفا تقلیدیست از امری پیشینی. [اصطلاح معماری، از جهت تاریخی بسیار متاخرتر از زمان مورد بحث این جستار است. در ابتدای این جستار با هم قرارداد میکنیم که اصطلاح معماری در معنای پروسه ساختوساز یک بنا استفاده میشود ] تقلید در دو قاب از نظر انسان باستانی، ساخت هر بنا بهمثابه تکراری از یک امر ازلیست. این گزاره در دو قاب متفاوت میتواند تعریف شود که یکی از دیگری بزرگتر و ریشهایتر است. قاب کوچکتر، قابی مثلی-افلاطونی هرگونه خلاقیتی تکراری است از مثال اعلای آفرینش، یعنی خلقت عالم. این ویژگی، صرفا محدود به معماری انسان باستانی نیست. ساخت یک کوزه، پرورش یک گیاه، فرزندآوری و حتی خوردن غذا، تکراریست از نمونهای ازلی از همان رفتار. بهنوعی، تمامی رفتارهای آگاهانه انسان باستانی، تکرار رفتاریست پیشینی. هیچ کدام از کنشهای آگاهانه انسان باستانی، نو، بدیع و یا متعلق به خود او نیست. تمامی کارها، پیشتر توسط کسی دیگر - موجود دیگری که برتر از انسان بوده- نهاده و آزموده شده است. تمامی آنچه که او اینک انجام میدهد، قبلا نیز انجام شده است. با تکیه بر این نظام، تمامی بناهای مهم جوامع باستانی، تقلیدی هستند از نمونه ازلی آن در جهان ماورا. در کتیبهای که از آخرین پادشاهان سومر -گودا- برجای مانده، ماجرای ساخت بنای معبدی که او در شهر لاگاش در جنوب بینالنهرین ساخته است ذکر شده. "شاه در رویا، مغ بانوی نیدابا را میبیند که لوحی را که نام ستارگان سعد بر آن حک شده بود، بدو باز مینماید و نیز ایزدی را مشاهده میکند که نقشه معبد را بدو نشان میدهد(۱)" و پیش از آنکه شهر بیتالمقدس بر روی زمین ساخته شود، اورشلیم آسمانی ساخته شده بود. یهوه برای اینکه شهر اورشلیم را به حزقیال نبی نشان دهد او را در رویایی ربوده و بر فراز کوه بسیار بلندی میبردش. «من که یوحنایم، شهر مقدس اورشلیم را دیدم که از آسمان، از جانب خدا فرود میآید»(۲) قاب بزرگتر، قابی هستیشناسانه در جهان پیرامون ما، همهچیز دارای نمونهای ازلی نیست. برای مثال کویرها، بیابانهای دیولاخ و زمینهای ناکشته از منظر انسان باستانی، دارای نمونهای برینی نیستند. اما مشخصا آنها هم نسبتی با اسطورهها میسازند. اما به شیوهای متفاوت: خائوس یا آشوب ازلی و از بین بردن این آشوب توسط خدایان و برپایی زمین، موتیفی پررنگ در اساطیر آفرینش میباشد.(برای مثال بنگرید به تیامت در انوما الیش و یا لویاتان در عهد عتیق) بهطور کل، خائوس وضعیت آشفته، بیشکل و نامتعین پیش از خلقت است. در اساطیر، خدایی با کشتن یک خدا و یا هیولایی دیگر که نمادی از آشفتگیست، فعل آفرینش را تکمیل میکند. انسان باستانی، در برخورد با زمینهای ناکشته و یا بیابانهای دیولاخ غیرقابل سکونت و یا دریاهایی که هیچ ملاحی از آن گذر نکرده، مواجههای مشابه با خائوس و یا همان آشوب ازلی پیش از خلقت را تجربه میکند. نزد انسان باستانی، ساخت و آبادی یک سرزمین، تکراری از فعل خلقت میباشد. " هنگامی که مهاجران اسکاندیناویایی، کشور ایسلند را گشودند و شروع کردند به آباد کردن آن، این کار نه یک اقدام مبتکرانه به حساب میآمد و نه یک کار دنیوی و بشری، بلکه اقدام آنان از نظر خودشان فقط تکراری بود از یک کردار آغازین، یعنی استحاله آشوب به سامان از طریق آفرینش."(۳) تلاشی برای تبیین از دو قاب بالا، ضرورتا چنین گزارهای منتج میشود: امر خلاقانه نزد انسان باستانی بیمعناست و هیچچیزی نمیتواند به جهان بیافزاید. این ماجرا، بهزعم من از دو جهت قابل بررسیست: روانشناختی و هستیشناسانه. روانشناختی بنظر میرسد که برای انسان باستانی، پذیرش توانایی و امکاناتی که در ایجاد و تغییر جهان پیرامون خود دارد و پذیرش مسئولیت تمامی کنشهای خود، امری هولناک است. شاید دلیل این ترس و یا مقاومت را بتوان در ابعاد هستیشناسانه ماجرا بررسی کرد. هستیشناسانه وقتی در قاب کوچکتر، تقلید انسان باستانی در معماری را توضیح میدادیم که چطور تمامی کنشهای انسانی، تقلیدیست از یک نمونه ازلی، در واقع جنبههای هستیشناسانه کهن، یا به عبارتی دقیق تر، مفهوم هستی و امر واقعی نزد انسان باستانی را بررسی میکردیم. برای پیدا کردن مفاهیم هستیشناسی در دوره تاریخی مذکور، با انبوهی از نمادها، افسانه و آیین مواجهیم که تمامی آنها تلاش میکنند تا در نظامی پیچیده، حقیقت غایی چیزها را بیان کنند.