دیرپای خُجَسته
Статистикаروزنوشت و خیالنوشت اینجانب، که از نورِ ماه تزریق میکند برای بقایش.🌙 بخشی از مشاهداتم رو مینویسم. برخی واقعی، برخی به مدد خیال و بعضیمواقع هر دو توامان باهم. ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1124741729
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 52
- Всего постов
- 53
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 274
- 1/48двое суток
- 314
- 1/72трое суток
- 338
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
امیرمتین و روایتِ تنبور پارهی سوم.
راننده حمید حمیدی گذاشته. ذوق کردم. بهش گفتم. صدای ضبط رو بلند کرد. گفت اینی که میذارم رو هم حتمن دوست داری. ارمنی رو پخش کرد. از کجا میدونست؟ محمدرضای پنجساله تو روستای سرارود زل میزنه به تلویزیون که یک مرد سبیل کلفت داره میگه: حساو و کتاو گردِم نَکه، حالِم خراوه دنگ نَکه، تو را به گیس دالگت، جمع کی کتاوَ ارمنی... این مرد داشت از چی شکایت میکرد؟ آهنگ تموم شده بود ولی من خیره مونده بودم رو به صفحهی آبی رنگ. یکی از دخترخالهها که اون موقع شاید هجده سالش بود گفت بیا بریم تو روستا بچرخیم. قالیچهای از گوشه حیاط برداشت و انداخت تو فرغون و به من گفت بشین. نشستم. رفتیم تو دشت و چمنزار. سگها کنارمون میدوییدن. من حس میکردم جام تو اون فرغون امنترین نقطهی جهانه. حالا چشمهام رو باز میکنم. تو ماشینم. شیفتم تموم شده، دارم میرم خونه. خونه؟ کدوم خونه...؟ حالا داره داریوش میخونه: چه دریایی میانِ ماست، خوشا دیدارِ در خواب. لبخند میزنم، یادش میافتم که کتابها هستن برام، که دلخوشی هم می تونه وجود داشته باشه. راننده خمیازه میکشه و با خودش میگه: هی خدا، خوابم میاد.
без подписи
شهریار شمس توسط نیروهای امنیتی بازداشت شد
без подписи
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی؛ گر سوی مستان میروی مستانه شو؛ مستانه شو.
راستی این پیرمرد هم مُرد! اتفاقی رفتم نظامآباد، دیدم اعلامیه چهلمش رو زدن.
امروز توی پاتوق کتاببازها؛ اول یک سری حرفها، دربارهی تجربهی نوشتن و فهم و ادراک و لذت کلمه از طرف امیر عباسیان گفته شد. بچهها کلی حرف زدن، سوال و جواب. بعد تمرین آغاز شد. آدمها با توجه به شرایطی به چهار دسته تقسیم شدن. کنار هر گروه یک نوازنده وجود داشت. یک کلمه از طرف امیر مختص به هر گروه داده شد که بر اساس ریتمش کلمات دیگری بنویسند، هرچی. و نوازنده هم بر اساس ریتم بداههنوازی کنه. و بعد نوبت خوندن کلمهها شد و نواختن اون بداههپردازی. سازها، سنتور، کمانچه، گیتار و بادی پرکاشن(موسیقی با بدن) بود. تو دور دوم تمرین، نوشتن چند سح بر اساس همون ریتم قبلی و استفاده از کلماتی که هر کس نوشته. در نهایت به دست اومدن یک ریتم تو موسیقی با توجه به همون نوشتهها. در آخر بچههای موسیقی، ریتمهاشون رو کنار هم گذاشتن یک قطعهی کامل کنار هم ارائه دادن. برای من کل جلسه شبیه به جادو بود جادوی ریتم و موسیقی و ادبیات.
без подписи
و فرمان آمد تا کتیبهای از خون بر پیشانیِ خوک کنده شود آبگینهای رو در رویش نهاده شود تا خوک ببیند باشد که عشق عاری شود از گناه گناه که تو باشی خوک و باشد که خوک نباشد و باشد که خوک نباشد باشد که خوک نباشد خوک، مانی حقیقی
آبجیها و آقاجان نوشتهی علی شمس، یک متن تند و تیزه. نسبت به هر طیف و گروهی احتمالاً چیزی داره که بهش بر بخوره. که بگه خب که چی؟ پیمان ابراهیمی این متن رو با سه بازیگر چیرهدست برده روی صحنه و احتمالا موقع دیدن اثر هم مخاطب کلافه بشه از کُند بودن زیست سه تا شبهه پیرزن! ولی کار دیدنیه، قابل تامله. اصل بر همین برخورندگی کاره. دیدیم دوسه نفر از تماشاچیها اواخر کار عصبی بودن از دیدنش. و حس میکنم متن اجرا خوب پیش رفت و احتمالاً تو شبهای آتی آدمهای بیشتری از دیدن این تئاتر عصبی بشن.
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи