tgindex
|جایی همین حوالی

|جایی همین حوالی

Статистика
@dreamawaywithmenowперсидский

با من خیال کن؛ ‌ ‌ https://t.me/HarfChatBot?start=19a8542835c2

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
251
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
145
20 постов
Вовлечённость
57,8%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
42
1/48двое суток
48
1/72трое суток
51

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • از اورریتدترین آهنگی که مدام درحال تکرار شدن است‌‌.⭐️

  • بزرگسالان درحال صحبت کردن هستند🗣🗣🗣

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • وقتی این کارت پستال را دیدم، دیدم تو در آن نیستی. وقتی این کارت پستال را دیدم، دیدم پشتش نانوشته است؛ پشتش خالی است. فکر کردم بد نیست پشت او هم مانند پشت تو، به کلمات آلوده شود-آخر کلمه‌ها با خود دروغ می‌آورند؛ آن‌قدر دروغ گفته‌ایم که دیگر نمی‌دانم باید بگویم دروغ آلودگی است یا نه. اما پشت تو که آلوده‌ی کلمات نیست؛ بار سکوت را خموشانه با خود در این غوغا و قیل و قال حمل می‌کند، تا شاید روزی دوباره آن را بشنویم. در همین آغاز میان ضمیرها گم شده‌ام-میان «ات» و «اش». آخر می‌خواستم از پشت تو بنویسم اما از پشت او نوشتم، و گمان می‌کنم میان این دو نسبتی هست. میان کاغذ و آهن و پوست. اما چرا سه تا شد؟ یادم افتاد بارها از روی تنت گذشتم و نفهمیدم و تنت را حس نکردم. اصلاً نفهمیدم که تو هستی. تن آهنی‌ات که خسته‌ی بار خودرو‌ندگانِ همه‌ی این سال‌ها بود. و پوست زیر و زمخت‌ات که زخمی رد دایره‌ها بود. تن سی‌وچند ساله‌ات که این همه بار را از خود رد کرده و هیچ نگفته. و هیاهوی اطرافت که در این سی‌وچند سال مدام افزون شدند. دوباره عکس را نگاه کردم، دیدم اگر تو بودی آبی آسمان را دوپاره می‌کردی، هرچند اکنون که هستی آبی آسمان خاکستری شده. این عکس خیابان را از غرب به شرق نشان می‌دهد. من وقتی عکس را دیدم و یاد تو افتادم یاد وقتی افتادم که همه از شرق به غرب می‌رفتیم‌. یادت می‌آید با هم رفتیم؟ چه شد بی‌هم شدیم؟ وقتی یاد تو افتادم یاد گفتاری از هایدگر هم افتادم: «ساختن، باشیدن، اندیشیدن». او آن‌جا از تو سخن گفته بود و این‌که تو آسمان و زمین و خدایان و انسان را گرد هم می‌آوری. گفتارش پیچیده بود و ذهن من ساده. دوباره به تو فکر کردم و به هزار و یکی چند صد روز پیش. آن روز چه پر بود. نمی‌دانم پریروزش پرتر بود یا خود روزش. نمی‌دانستم سکوت چه توانایی دارد و چه توانی می‌دهد به آدم‌ها. چرا زود خالی شدیم؟ یادم می‌آید وقتی بر تنت بودم یا در تنت، هیچ حس نمی‌کردم بالا هستم. بالادست و پایین‌دست همه یکی شده بود. و تنها فهمیدم چگونه آدم‌ها _این خودآگاه‌روندگان_ خاموش در خود و در تو تنیدند. و تمام نشدند. و تمام نشدیم. _مهران مهاجر؛ وقت عکس

  • без подписи

  • без подписи

  • When you suffered it all And your spirit is breaking You're growing desperate from the fight Remember your love And you always will be This melody will always bring You right back home

  • без подписи

  • 18 июл.158из dreamawaywithmenow

    بنویس اکنون کجاست رویامان کجاست؟ کجاست بندبند استخوان هامان کجاست؟ کجاست حرف های گمشده که میخواست‌ گوش دنیا را کر کند؟ بنویس آزادی رؤیای ساده ای است که خاک هر شب در اعماق ناپیدایش فرو میرود و صبح از حواشی پیدایش بر می آید و این زبان اگرچه به تلفظش عادت نکرده است، صدای هجی کردنش را آن سوی سکوت شنیده است. یادآوری شبانه/ برای محمد مختاری/ برای یک شاعر/

  • без подписи

  • 🌟یادآوری برای اونایی که هنوز دیتای تیوی‌تایمشونو دانلود نکردن، چون دوست عزیزمون فردا میمیره.🌟

  • It's always best when the light is off It's always better on the outside!!!

  • без подписи

  • без подписи

  • 12 июл.165из itsapache

    ما را به خاطر بیاور! ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم. شور عشق درسینه داشتیم و پیش از آن که عاشق شویم سینه بر خاک سوده مُردیم. ما را به خاطر بیاور! ما را که سینه‌سرخانی خنیاگر بودیم و ده به ده نه در آسمان و نه در کوهسار و نه برشاخسار که در بازار پیش از آن‌که آوازه‌خوان شویم بر شاخه‌ای تکیده از تکیه‌گاه خویش جان واسپردیم به خاطر دارم پیامشان را، سرنوشتشان را، آری … و همیشه درگذرگاه خاطرم درگذر است آوازهای صامت سینه‌سرخان سینه برسیخ و تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ و از تکرار یادشان شاید پیش از آن که شاعر شوم بیست و دو ساله بمیرم. آمین!

  • без подписи

  • без подписи

  • گریز، اصل زندگی‌ست. گریز از هر آنچه که اجبار را توجیه می‌کند. بیا بگریزیم! _نادر ابراهیمی