تجویز منطقی دارو
Статистикаقابل توجه همه دوستان و همکاران عزیز " از این پس می توانید تصاویر و نکات علمی" تماس با ادمین ها پیشنهادات_انتقادات و یا تبلیغات خود را به آدرس ذیل ارسال نمائید: . . . منتظر نظرات خوب شما هستیم ⚘
- Последний пост
- 21 февр.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Медицина (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
مطلب «من موادفروشم، وطنفروش نیستم» نوشته منوچهر بهمنی، روایتی ادبی بر پایه شهادتی از دل روزهای سرکوب خونین اعتراضات است؛ داستان پزشکی که برای نجات یک دختر زخمی، ناچار به عبور از خطوط قرمز میشود و در این مسیر، با انتخابی غیرمنتظره در خیابان ناصرخسرو روبهرو میشود. دکتر جیم گفت: شب دوم کشتار بود که دختری، هفده ـ هجده ساله، خونین و نیمهبیهوش، به اورژانس رسید. ساچمهها به پشتش نشسته بودند. چند پاسدار در اورژانس ایستاده بودند؛ آماده برای چنین صحنههایی. گویی از پیش میدانستند که زخمیها به کجا خواهند آمد. فرصتی یافتم، به دوستی زنگ زدم که: «با ماشین بیا، پشتِ بیمارستان. باید جانِ یک زخمی را نجات دهیم.» خم شدم و زخمِ پشتِ دختر را پانسمان کردم. برای آنکه رمقی بگیرد، آمپولی تزریق کردم. رو به یکی از پاسدارها ـ که به نظر رئیس میآمد ـ گفتم: «برادر، اجازه بدهید از کمرِ این اغتشاشگر عکس بگیریم.» پرستاری که سالهاست همکار من است، دستِ دختر را گرفت و به سوی اتاق رادیولوژی برد. پاسدار گفت: «عکس برای چه؟ میبریم، خلاصش میکنیم، میاندازیمش توی گودال.» من سرگرمِ بحث با او بودم که پنج دقیقه بعد، پرستار صحنهای ساخت که اگر کسی نداند، گمان میکند تئاتر است. پرستار بر سر زنان با فریاد و گریه بازگشت: «فرار کرد! فرار کرد!» ای دستم بشکند که مجبور شدم سیلی محکمی بر صورتِ نازنین و از برگ گل نازکترش بنشانم « آی عشق آی عشق چهره آبیات پیدا نیست » گفتم: « ای خاک بر سرت! یک دخترِ نیمهجان از دستت فرار کرد؟» و او چنان اشک میریخت که انگار سالها برای همین نقش تمرین کرده بود و حالا هر دانه اشکش ساچمهای بود که پنداری بر قلب من فرو نشانده میشد بسیجیها در خیابانها پراکنده شدند تا دختر را بیابند. اما او، دیگر آنجا نبود. غروب، مستقیم به خانه دوستم رفتم. دختر بر تخت افتاده بود و ناله میکرد، رنگش به سیاهی میزد. ما پزشکان میدانیم وقتی نخاع زخم شود، درد چگونه به جان آدم میپیچد. میدانستم که با مسکنهای معمولی، درد تخفیف پیدا نمیکند! ماشین را برداشتم و مستقئم راهی ناصرخسرو شدم؛ خیابانی که هرچه بخواهی، اگر پول داشته باشی، پیدا میشود. جوانی را دیدم تکیه بر درختی. سلام کردم. جواب داد. گفتم: «دنبال دارو میگردم.» خندید و گفت: «دکتر جان، منظورت دواست؟ تو هم افتادی توش؟» گفتم: «از کجا فهمیدی من دکترم؟» گفت: «ماه پیش مادرم را آورده بودم اورژانس. دلدرد داشت. راستی چرا از داروخانه بیمارستان نمیگیری؟ نکند یک زخمی در خانه داری؟ امشب خیابان پر از جسد بود...» سکوت کردم. گفت: «چه میخواهی؟» گفتم: «آمپول مورفین.» نگاهی کرد و گفت: «گرونه دکتر جان. هر آمپول پنج میلیون.» در ذهنم حساب کردم؛ جیب و بانک و باقیِ زندگی. گفتم: «یک آمپول.» گفت: «همینجا بمان.» بیست دقیقه بعد بازگشت. پاکتی خاکستری در دست داشت ، آن را به دستم داد و گفت: «ده تاست.» گفتم: «من پول ده تا ندارم.» نگاهم کرد؛ نگاهی که نه تندی داشت نه ترحم، فقط اندوهی عمیق در آن نگاه خانه کرده بود! گفت: «من مردم رو نعشه میکنم که یادشون بره چه بلایی سرشون اومده. قدمِ دیگهای برای این مردم برنداشتم. بذار فکر کنم من هم امشب برای خودم و برای این مردم کاری کردهام. پولت رو نمیخوام.» مکثی کرد و ادامه داد: «اونها به خاطر من کشته میشن، اما شاید به سعی شماها زنده بمونن. میگی نه؟ هنوز به من شک داری؟» بعد آرام گفت: «برو دکتر... برو به مریضت برس. من موادفروشم، وطنفروش که نیستم.» دکتر جیم این را گفت و سکوت کرد. آن سوی خط، نفسهایش سنگین بود. در تاریخ این سرزمین، نامِ بسیاری از شاهان و سرداران به جا مانده است، اما شاید روزی تاریخ، نامِ آن جوانِ بینامِ ناصرخسرو را هم در حاشیهای روشن بنویسد. چرا که گاه، میان هیاهوی گلوله و خون، شرافت می تواند در جیب های خاکستریِ یک موادفروش هم پنهان شده باشد
تلهی امتیاز و ماندگاری در قدرت ✍️ دکتر سیدجواد میرموسوی ماندگاری طولانی مدت در قدرت، لزوماً نشانهی خدمت، شایستگی، کارآمدی یا توانمندی مدیریتی نیست؛ بلکه ممکن است افتادن در تلهی امتیاز Privilege Trap باشد. تلهی امتیاز زمانی رخ میدهد که صاحبان قدرت به شبکهای از روابط، منابع، امتیازات و فرصتهایی دست مییابند که خارج از ساختار قدرت به سادگی قابل دستیابی نمیباشد. همین امر نوعی وابستگی ساختاری ایجاد میکند که خروج از قدرت به مثابهی فروپاشی برخورداری از امتیاز، اعتبار و منزلت اجتماعی و از دست رفتن همه چیز تلقی میشود. ♈️ در این میان اما تلهی امتیاز، زمانی خطرناکتر میشود که ساختارهای سازمانی یا سیاسی نیز به تداوم آن کمک کنند. ضعف نظامهای ارزیابی، فقدان گردش نخبگان، نبود شفافیت و عدم پاسخگویی، همگی شرایطی را ایجاد میکنند که در آن، قدرت از یک مسئولیت موقت به جایگاهی دائمی تبدیل میشود. حکمرانیهایی که در آنها گردش قدرت وجود ندارد، پایداری و توان انطباق خود با تحولات محیطی را از دست داده و به مرور در سراشیبی افول قرار میگیرند. 🔰نتیجهگیری راهبردی: ♈️ قدرت زمانی کارآمد و اثربخش است که ماهیتی امانتی و موقتی داشته باشد. تا زمانی که خروج از قدرت به مرحلهای طبیعی از چرخهی خدمت تلقی نشود، همچنان خطر افتادن در تلهی امتیاز وجود خواهد داشت و تنها راه پیشگیری اصلاح ساختارهای نهادی و محدودسازی ماندگاری در قدرت است.
کدام داروهای ضد افسردگی در دوران بارداری ایمن در نظر گرفته میشوند؟ مانند هر دارویی، داروهای ضد افسردگی نیز پتانسیل ایجاد عوارض جانبی را دارند. درمان خط اول (ترجیحی) برای افسردگی، به ویژه برای زنان باردار، مهارکنندههای انتخابی بازجذب سروتونین (SSRIs) هستند، زیرا آنها معمولاً عوارض جانبی کمی دارند و با مجموعه دادههای بزرگی مورد مطالعه قرار گرفتهاند. سایر دستههای داروهای ضد افسردگی (به عنوان مثال مهارکنندههای بازجذب سروتونین نوراپی نفرین (SNRIs) مانند ونلافاکسین و دولوکستین، داروهای ضد افسردگی سه حلقهای (TCAs) مانند نورتریپتیلین و سایر داروها مانند بوپروپیون و میرتازاپین) به دلیل تحقیقات کم در مورد ارزیابی ایمنی آنها در زنان باردار، خط اول در نظر گرفته نمیشوند. علاوه بر این، برخی تحقیقات نشان میدهد که TCAs یا SNRIs، که عمدتاً برای افسردگی مقاوم به درمان استفاده میشوند، ممکن است با خطرات بیشتر ناهنجاری نسبت به داروهای خط اول همراه باشند. https://t.me/drugmed
از رنج تا قاعده:مسئله ناتمام سیاست در ایران ✍🏻سهند ایرانمهر در تاریخ پرحادثه ما، هرگاه فاجعهای سیاسی رخ نموده است-چه اشغال سرزمین، چه استبداد فرمانروایان- بیش از آنکه این فاجعه به مدرسهای برای «عقل نهادی» بدل شود، به مجلسی برای «سوگواری اخلاقی» تبدیل شده است. ما بسیار گریستهایم، بسیار گفتهایم، بسیار سرودهایم؛ اما کمتر آموختهایم چگونه قدرت را مهار کنیم. درد را به زبان آوردهایم، اما آن را به قاعده بدل نکردهایم. و این همان فاصلهای است که میان رنج بردن و خرد آموختن افتاده است. ایرانیان، بهحق، مردمان اندیشه و تأملاند. اما تأمل ما غالباً در افق اخلاق و معنا یا حماسه و سوگ سیر کرده، نه در سپهر طراحی نهاد و تحدید قدرت. فاجعههایمان به روایت خیانت و قهر روزگار فروکاسته شدهاند؛ حاکم بد آمده و رفته، نخبگان نکوهش شدهاند، مردم تبرئه یا ملامت شدهاند، اما پرسش بنیادین کمتر طرح شده است: قدرت چرا بیمهار بود؟ چه نهادی غایب بود که چنین شد؟ کدام سازوکار میتوانست تکرار این رنج را ناممکن یا دستکم پرهزینه کند؟ در اینجاست که معمولاً صدایی برمیخیزد و میگوید: «اکنون وقت این سخنها نیست؛ میدان، میدان عمل است. بگذارید این وضع تمام شود، سپس به قاعده و نهاد میپردازیم.» این سخن، در ظاهر واقعگرایانه و عملپسند است، اما در باطن، همان تأخیر خطرناکی را بازتولید میکند که تاریخ ما بارها بهایش را پرداخته است. گویی اندیشیدن را میتوان به بعد موکول کرد، بیآنکه عمل، بینقشه و بیقطبنما، خود به تکرار همان بیراهه نیانجامد. تجربه تاریخی بهروشنی نشان میدهد که «زمانِ عملِ بیطرح»، درست همان زمانی است که طرحِ فاجعه بعدی ریخته میشود و راهحلی که همیشه از آن میپرسند هرچه که باشد باید همراه با این مقدمه ضروری باشد. اگر چشم از خود برگیریم و به تاریخ دیگران بنگریم، درسها آشکارتر میشود. اروپا پس از جنگهای مذهبی، وقتی از خون سیر شد، دریافت که مسئله، ناپاکی نیت این یا آن فرقه نیست، بلکه آمیختگی باور و تعصب با شمشیر است. پس بهجای اصلاح دلها، به اصلاح ساختارها پرداخت. صلح وستفالی نه موعظه بود و نه توبهنامه؛ قاعده بود و قرارداد. فاجعه به حقوق ترجمه شد، و جنگ به استثنا بدل گشت، نه قاعده. آلمانِ پس از ۱۹۴۵ نیز میتوانست در پناه روایت قربانیبودن یا افسانه خیانت، از زیر بار مسئولیت بگریزد. اما چنین نکرد. گذشته را نه دفن کرد و نه اسطوره ساخت، بلکه آن را به میز تشریح آورد. قانون اساسیاش، همچون آینهای شکسته اما صادق، بازتاب همان فاجعه بود: قدرت باید تقسیم شود، کرامت انسان باید غیرقابل تعلیق باشد، و هیچ ارادهای-حتی اراده اکثریت-نباید بیمهار بماند. اینجا فاجعه به حکمت نهادی بدل شد. در تاریخ ما، تنها لحظهای که نسیمی از این عقلانیت وزید، مشروطه بود. تلاشی شریف برای آنکه استبداد به قانون سپرده شود و قدرت به حسابکشی عادت کند. اما این نوزاد نحیف، پیش از آنکه راه رفتن بیاموزد، زیر بار منازعه مشروعیت و فقر فرهنگ نهادی از نفس افتاد. قانون بود، اما حافظه نبود؛ نهاد بود، اما پاسدار نهاد نبود. و استبداد، این بار با زبانی نو، بازگشت. پس از آن، حافظه ما زخمی ماند اما آموزگار نشد. کودتا، انقلاب، جنگ و تحریم، هر یک داستانی شدند برای روایت رنج، نه متنی برای بازطراحی قدرت. ما گذشته را به یاد آوردیم، اما آن را به دادگاه و آرشیو و قاعده نسپردیم. تفاوت ما با دیگران نه در عمق رنج، که در سرنوشت رنج است: رنج آنان قانون شد، رنج ما قصهی غُصه و شعر. در چنین زمینهای، امید بستن به احیای یک الگوی تاریخیِ متمرکز از قدرت فردی و شمایل باشکوه بیش از آنکه نشانه عبور از این چرخه باشد، نشانی از تداوم همان خیال دیرینه است: امید به نجات از طریق صورت، نه سیرت ؛ از طریق نماد، نه سازوکار. گویی اگر جامه عوض شود، تن نیز درمان میشود. حال آنکه تاریخ - چه تاریخ ما و چه تاریخ دیگران - بهوضوح میگوید که هیچ شکلی از حکومت، بهصرف شکل بودن، ضامن آزادی و عدالت نیست. آنچه ضامن است، شبکهای از محدودیتهاست که بر گردن قدرت میافتد. اگر هر نظم یا شکل دیگری، قرار است پاسخ رنجهای ما باشد، باید از همان راهی برود که اروپا و آلمان رفتند: ترجمه فاجعه به نهاد. تفکیک قوا، استقلال قضا، پاسخگویی بیامان، و حافظهای که خطا را فراموش نکند و تکرار را ناممکن سازد. بیاینها، بازگشت به هر صورت تاریخی، تنها جابهجایی نامهاست، نه دگرگونی معنا. خلاصه کلام آنکه ما بسیار اندیشیدهایم، اما کمتر ساختهایم. بسیار گفتهایم، اما کمتر قاعده نهادهایم. تا وقتی از فرهنگ تفسیر به سیاست طراحی نرسیم، فاجعه با چهرههای تازه باز خواهد گشت. و امید، اگر بر نهاد ننشیند، خود به یکی از صورتهای خوشسیما اما ناکام همان تکرار بدل خواهد شد.
من ازدل ترک هایم ریشه دواندم؛همین شد معنای تاب آوردن. همانطور که میدانی... زمان طوری حرکت میکند که گویی تو را میرباید، بیآنکه متوجه سرعت گذرش باشی... انگار همین دیروز بود که جوان بودم و تازه زندگی را آغاز میکردم... ولی بهطرز عجیبی احساس میکنم که این اتفاق مربوط به قرنها پیش بوده، و از خود میپرسم: همهی آن سالها کجا رفتند؟ میدانم که همهی آنها را زندگی کردهام، خاطراتی از آن زمان و رویاهایی که در سر داشتم دارم... اما ناگهان متوجه شدم که اکنون در ربع پایانی زندگیام هستم و این کشف مرا شگفتزده کرد... همهی آن سالها کجا رفتند!؟ جوانیام کی و کجا از من دور شد؟ در طول عمرم با سالمندان زیادی روبهرو شدم، اما همیشه فکر میکردم پیری از من دور است... آن زمان در ربع اول مسیر زندگیام بودم و ربع چهارم آنقدر دور به نظر میرسید که حتی نمیتوانستم تصورش را بکنم... اما حالا ربع چهارم در را کوبیده، بهآرامی و آهستگی از آستانه عمرم گذشته و جوانیام را با خود برده است... دوستانم بازنشسته شدهاند، موهایشان سفید شده، آهسته راه میروند، بهسختی میشنوند، بهزحمت میفهمند... برخی از آنها از من بهترند و برخی بدتر... اما بهوضوح میبینم که چقدر تغییر کردهاند... دیگر آن آدمهای پرشور و جوانی که در خاطرم بودند نیستند... ما اکنون همان سالمندانی هستیم که زمانی نگاهشان میکردیم و هرگز تصور نمیکردیم روزی مثل آنها شویم... امروز برایم سختی حمام کردن خودش به هدف تبدیل شده!! و چرت نیمروزی دیگر اختیاری نیست، بلکه ضروریست!! چرا که اگر خودم بهدلخواه نخوابم، همانجا که نشستهام خوابم میبرد... و اینگونه وارد فصل جدیدی از زندگیام شدهام، بیآنکه برای دردها، ناتوانیها و کارهایی که میخواستم انجام دهم ولی هرگز نکردم آماده باشم... چقدر برای کارهایی که نباید انجام میدادم پشیمانم... و چقدر برای چیزهایی که باید انجام میدادم و نکردم افسوس میخورم... در عین حال، کارهای زیادی هم هست که از انجامشان در گذشته خوشحالم... پس اگر تو هنوز وارد ربع پایانی زندگیات نشدهای... بگذار به تو یادآوری کنم که زودتر از آنچه فکرش را میکنی از راه میرسد... بنابراین، هرچه در زندگیات میخواهی انجام دهی، همین حالا انجامش بده... کار را به فردا نینداز! زندگی باسرعت میگذرد... پس هرچه میتوانی امروز انجام بده، چون هیچگاه نمیتوانی مطمئن باشی که در کدام ربع از زندگیات هستی... هیچ تضمینی نیست که همهی فصلهای عمرت را ببینی... پس امروز را زندگی کن و هرچه میخواهی انجام دهی یا بگویی تا عزیزانت به یاد بسپارند، همین امروز بگو و انجام بده... امیدوار باش که قدردان تو باشند و بهخاطر همهی آنچه برایشان در این سالها کردهای، دوستت داشته باشند... «زندگی» هدیهای است برای تو. و نحوهی زندگیات، هدیهای است برای کسانی که بعد از تو میآیند... پس آن را عالی کن... زندگیات را خوب زندگی کن. از روزت لذت ببر... کارهای مفرّح انجام بده... شاد باش... برای تو روزی فوقالعاده آرزو دارم... به یاد داشته باش که «سلامتی» ثروت واقعیاست، نه طلا و نقره نه دلار... و بهتر است این موارد را هم در نظر داشته باشی: بیرون رفتن خوب است بازگشت به خانه بهتر فراموش کردن اسامی اشکالی ندارد... چون بعضیها حتی فراموش کردهاند که تو را میشناسند! میدانی که قرار نیست در همه چیز حرفهای باشی، کارهایی که قبلاً انجام میدادی، دیگر برایت مهم نیستند روی صندلی راحتی و با تلویزیون روشن بهتر از تخت میخوابی تمایل داری از کلمات کوتاهتری استفاده کنی: «چی؟»... «کی؟»... «کجا؟» لباسهای زیادی در کمد داری... که بیش از نیمی از آنها را دیگر هرگز نخواهی پوشید چیزهای قدیمی برایت ارزشمندتر میشوند: آهنگهای قدیمی فیلمهای قدیمی و از همه بهتر: دوستان قدیمی!! این را به دوستان قدیمیات بگو... بگذار بخندند و با تو همنظر باشند... و به یاد داشته باش: مهم نیست چه اندازه جمع کردهای، بلکه مهم این است که چه چیزهایی پخش کردهای... و این نشان میدهد که چه نوع زندگیای داشتهای... در پایان... و گمان میکنم این خلاصهی خرد زندگیام باشد: ما خوب میدانیم که: *نمیتوانیم زمانی به عمرمان بیفزاییم، اما میتوانیم زندگی را به زمانمان بیفزاییم...* ❤️
به یه دانشجو در کشور خارجی که توی شهرشان شلیک زیاد میشد گفتند چرا با این کوله پشتی بزرگ و این همه کتاب میای دانشگاه؟ جواب داد : برای پیشگیری از خوردن گلوله متن ترجمه جوابش : من دو کوله پشتی برمیداشتم و سپس تا جایی که میتوانستم کتابهای بزرگ را داخل کیف میگذاشتم. تا جایی که میتوانستم آن را با کتاب ضخیم میکردم. اگر دفترچه تلفن همراهم بود، عالی میشد. کاغذهای چاپ هم که هنوز در بسته بودند، همینطور. بعد از اینکه کوله پشتی را پر کردم، یکی را جلو و یکی را پشتم میگذاشتم. به این امید که بتوانم حرکت کنم. ضمناً میدانستم که این کار فقط گلولههای کالیبر تپانچه را متوقف/کند میکند. همچنین میتوانید بروید و تارگتهای فولادی (ضد گلوله) بخرید که در این کوله پشتیها جا میشوند. با این حال، این جنس خاصی دارد. تازه اگر ضربه بخوری، دردت میگیرد. البته که باید زنده بمانی چون اکثر این تارگتهای فولادی اجازه عبور گلوله را نمیدهند. I’d grab two backpacks and then load as many large books as I can into the bag. Making it as thick with books as possible. Phone books work great if you got them. So would reams of printer paper still in the package. Once loaded I’d wear one on my front and one on my back. Hoping I still move around. Also knowing this will only stop/slow down pistol caliber bullets. You could also go out and buy rifle steel targets that will fit in said backpacks. However that is sort of a special material. Not to mention it’s going to hurt if you get hit. You of course you should survive as most rifle rated steel plate targets won’t let a bullet go through.
Vortioxetine یک داروی ضد افسردگی ورتیوکستین یک مهارکننده انتقالدهنده سروتونین (SERT) است که اثرات دیگری به عنوان آگونیست گیرنده 5-HT1A (کامل)، آگونیست گیرنده 5-HT1B (جزئی) و آنتاگونیست گیرنده 5-HT1D، 5-HT3 و 5-HT7 دارد. ورتیوکستین سطح خارج سلولی سروتونین، دوپامین، نورآدرنالین، استیل کولین و هیستامین را در هیپوکامپ شکمی و قشر جلوی مغز (PFC) افزایش میدهد و در مطالعات پیش بالینی، انتقال عصبی GABA و گلوتامات را تعدیل میکند . شایعترین عوارض جانبی گزارش شده در گروههای وورتیوکستین، تهوع، سردرد، سرگیجه و خشکی دهان بود . این دارو بیشتر برای افسردگی ماژور کاربرد دارد ولی مطالعات متناقض در مورد کمک در بیماریهای اضطرابی دارد روی هم رفته، دادههای کارآزمایی بالینی تا به امروز نشاندهندهی سودمندی وورتیوکستین در اختلال اضطراب فراگیر (GAD) دیده شده است! اما ممکن است مطالعات بیشتری برای تأیید این یافتهها مورد نیاز باشد. @drugmed
به پیک موتوری گفتند چرا وسط خورجین موتورت را سوراخ کردی؟ در جواب گفت هم خورجینه ، هم جلیقه ضد گلوله دو طرفه ! سرامیک و سینی فلزی دو طرفش میزارم که اگه موقع جابجایی کالای مردم ، تروریست ها تیراندازی کردند ، خورجین را از سرم رد می کنم میشه جلیقه ضد گلوله ، به همین سادگی ، کلاه محافظ هم که دارم ضد ساچمه ، شما به فکر خودتون باشید.
من ایمان دارم، یک روز باران بند می آید و گریه های ما هم تمام میشود، فردای بعد از طوفان صدای کلاغ های قهر کرده از بام همسایه شنیده میشود و دسته دسته مهمانهای ناخوانده سر میرسند. رادیو های قدیمی، ترانه های از یاد رفته را میخوانند و آن کاست قدیمی که سالها گم شده بود از لابلای کیف و دفتر های بچگی پیدا میشود، دوباره قنات خانه ما به آب می افتاد و حوضچه های سنگی از ماهی به قرمزی میزنند حتما که زیر خانه های حاج خاتون هنوز بوی شیرینی و میوه های خشک شده می دهد ، دستانش میلرزد و منه خجالتی با همه ی خودم می جنگم تا از میان دست هایش فقط یکی بردارم، کسی چه میداند ته قصه ما چه میشود، اما من ایمان دارم بالاخره که انتظار ما سر میرسد و فال فروش پیر محل بساطش را به پا میکند، دعا میکنم آن پرنده خوش خبر بهترین فالش را برای ما بردارد، خدا را چه دیدی شاید این خواب تکراری هرساله قبل از اینکه نور آفتاب غروب کند و چای قوری به سیاهی بزند تعبیر شود... من نمیدانم که مینویسد قصه مارا، که میخواند قصه مارا و که میشنود قصه مارا ... لطفاً ته فصه ما را شیرین بنویس... #سعی
🔵سکوت نکردن، نخستین گام بازسازی جامعه هانا آرنت در آثار خود بارها تأکید کرده است که خطر اصلی جوامع انسانی، نه صرفاً در کنشهای آشکار خشونتآمیز، بلکه در عادیشدن شر و سکوت تدریجی افراد نهفته است. از منظر او، شر اغلب نه در قالب رفتارهای استثنایی، بلکه در نتیجهی تعلیق تفکر، پرهیز از داوری و امتناع از سخن گفتن گسترش مییابد؛ وضعیتی که او آن را «ابتذال شر» مینامد. آرنت هشدار میدهد که سکوت، انتخابی خنثی نیست. سکوت، زمانی که در برابر رنج، بیعدالتی و خشونت اتخاذ میشود، بهتدریج به بخشی از سازوکار تداوم آن تبدیل میگردد. از این منظر، مسئولیت اخلاقی انسان از لحظهای آغاز میشود که تصمیم میگیرد آنچه را نادرست میداند، نام ببرد و در برابر آن موضع بگیرد. شاید اکنون زمان آن رسیده باشد که به این مسئولیت بازگردیم و دوباره تمرین کنیم: تمرینِ فکر کردن، پیش از عادتکردن به آنچه نادرست است. تمرینِ سخن گفتن، پیش از آنکه سکوت به هنجار تبدیل شود. تمرینِ گفتنِ دردها، نه برای بزرگنمایی، بلکه برای دیدهشدن واقعیت. و نیز تمرینِ روایتِ آنچه بر ما گذشت؛ روایتی صادقانه، انسانی و مسئولانه، چرا که از نگاه آرنت، فراموشی تجربهها و ناگفتهماندن رنجها، زمینهساز تکرار همان خطاهایی است که یک جامعه را به سکوت کشانده است. بازگشت به گفتن، بازگشت به داوری و اندیشیدن است؛ و شاید این، نخستین گام برای بازسازی اعتماد، کرامت انسانی و امکانِ آیندهای متفاوت باشد.
چگونه شیطان در چهره یک پزشک و حکیم ، ضحاک را به نابودی مغز جوانان ایران سوق می دهد ... تصادفی داستانِ ضحاک را میخواندم… نه برای سیاست، نه برای امروز، نه حتی با نیتِ مقایسه. فقط یک ورق از شاهنامه، برای دل خودم. اما هرچه جلوتر رفتم، حس عجیبی افتاد به جانم؛ انگار این قصه را نه هزار سال پیش، که همین دیروز نوشتهاند. ضحاک، پادشاهی است بیگانه؛ نه از تبار این خاک، نه از جنس این فرهنگ. میگویند عرب است و پایتختش بیتالمقدس؛ شهری که خودش در طول تاریخ، همیشه بوی نزاع و سلطه و خون داده. او با شمشیر نمیآید، با فریب میآید. با «ترفند». و عجبا که ایرانِ اسطورهای، دقیقاً از همینجا زمین میخورد. ضحاک در آغاز، پرهیزگار است. نمازخوان است. زاهد است. اما درست همانجا که باید، شیطان وارد میشود؛ نه با شاخ و دم، بلکه در هیأت یک آشپز خوشذوق. برای اولین بار، گوشت را وارد سفرهی شاه میکند. پرندگان بریان، خوشبو و وسوسهانگیز. و ضحاک، طعم را که میچشد، دیگر همان آدم سابق نیست. قدرت هم همینطور است؛ اول فقط «طعمش» را میچشانی، بعد دیگر نمیشود نگهش داشت. ضحاک ذوقزده، آشپز را صدا میزند: «چه میخواهی در برابر این هنر؟ زر؟ مقام؟» و آشپز—که حالا میدانیم شیطان است—لبخند میزند و میگوید: «فقط اجازه بده شانههایت را ببوسم.» چه پاداش ارزانی… و چه بهای گرانی. فردای آن روز، شانهها زخم میشوند. زخمها دهان باز میکنند و از دلِ بدنِ شاه، دو مار سیاه بیرون میخزند. تاریک، گرسنه، بیرحم. نماد ارتجاع، ظلم، و سیریناپذیری. مارها آرام نمیگیرند. میل دارند به مغز. نه هر گوشتی؛ مغز. جای فکر. جای فهم. جای اعتراض. باز هم شیطان میآید، اینبار در لباس «حکیم»: «نگران نباش شاه! راهش ساده است. هر روز، دو جوان ایرانی. مغزشان را بده به مارها، تا مغز خودت سالم بماند.» و از همان روز، عدالتِ ضحاک برقرار میشود: قرعه میکشند. بیطرفانه. منصفانه. امروز نوبتِ کیست؟ هر خانواده خوشحال است که «فعلاً» نوبتِ ما نشد. همه میگویند: «از این ستون به آن ستون فرج است…» اما ستونها زیاد نیستند. و زمان، بیرحمانه سریع میگذرد. سالانه بیش از هفتصد مغز جوان خرجِ حفظِ مغز شاه میشود. در آشپزخانهی دربار، دو نفر به نام ارمایل و گرمایل وجدانشان قلقلک میگیرد. نه آنقدر که همهچیز را بههم بزنند، نه آنقدر که ساکت بمانند. تصمیمی «میاندارانه» میگیرند: هر روز، فقط یک جوان قربانی شود. مغزش را با مغز گوسفند قاطی کنند. مارها متوجه نشوند. و سالی ۳۶۵ جوان نجات پیدا کنند. اصلاحات موفق است! مارها راضیاند. آشپزها خوشحالاند. و کسی نمیپرسد آن ۳۶۵ نفر دیگر چه شدند… جوانهای نجاتیافته را شبانه روانهی بیابان میکنند: «فرار کن. برنگرد. آفتابی نشو.» و اینگونه است که فرارِ مغزها در شاهنامه ثبت میشود. تا اینکه نوبت میرسد به کاوه. کاوه آهنگر. مردی که هفده پسرش خوراکِ همان مارها شدهاند. دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. ضحاک تصمیم میگیرد از مردم امضا بگیرد که «من پادشاهی دادگرم». صفها تشکیل میشود. امضا پشت امضا. سالها تکرار. اما کاوه نه صف میایستد نه امضا میکند. طومار را پاره میکند. فریاد میزند: «تو بیدادگری!» و همین فریاد، حکومت را میلرزاند. کاوه پیشبند چرمیاش را بر سر نیزه میکند. درفشی از دل کار و رنج. درفش کاویانی. جوانها یکییکی میپیوندند. قیام آغاز میشود. و من، کتاب را میبندم و با خودم میگویم: فردوسی فقط شاعر نبود. او حافظهی تاریخی ما بود. و اسطوره، وقتی زنده است که هنوز «جواب بدهد». نداریم چاره مگر کاوگی نخواهیم جان جز به آزادگی اما تشخیص راه با خود ما و شماست …
رنجی که میکشیم نه فقط از زخمها که از نامهربانیهاست. از دستهایی که به جای حمایت، به بازداشت گره خوردند. از سکوتهایی که سنگینتر از هر فریاد بر شانههای ما افتادند. ما برای نجات آمده بودیم، نه برای بازخواست. برای ترمیم جان انسان، نه برای ایستادن پشت درهای بسته. اما گاه پاداشِ درمان اتهام شد و پاسخِ ایستادگی محدودیت. دیماه گذشت و ما ماندیم با صحنههایی دهشت آور که هنوز در حافظهی شبهایمان زندهاند. درمان کردیم در حالی که خود بیپناهتر شدیم از مجروحانی که به ما سپرده بودند. بازداشت، برای آنان که سوگند خوردهاند جان را حفظ کنند، زخمِ دیگریست؛ زخمی بر اعتماد، بر کرامت، بر شرافتِ حرفهای. ما مجرم نیستیم، ما شاهدیم. شاهدِ درد، شاهدِ حقیقت، شاهدِ رنجِ بیواسطهی انسان. امروز بیش از هر زمان انتظار جبران داریم؛ نه فردا، نه با وعده، که همین حالا. آزادیِ بیقید و شرط همکارانمان، بازگشتِ امنیت به درمان، و تکریمِ آنان که ایستادند وقتی ایستادن هزینه داشت. تقدیر، نه در قاب عکس، که در تغییر رفتار معنا مییابد. در احترام به استقلال حرفهای، در پایان دخالت، در بازگرداندنِ حرمت به روپوش سفید. ما هنوز به اخلاق امیدواریم. به عقلانیتی که میداند تحقیرِ درمانگر درمان را نابود میکند. از رنجی که میکشیم مینویسیم نه برای انتقام، که برای ترمیم. نه برای تقابل، که برای بازگشت به انسانیت. آزادی، جبران، تکریم و تقدیرِ فوری کمترین انتظار برای آنان است که جانِ خود را سپر جانِ دیگران کردند. دکتر غلامرضا زمانی متخصص جراحی عمومی
خشونت کهپیروز شود ، قدرت سقوط کرده است : شوروی که سقوط کرد، هم موشک داشت و هم بمبهستهای و ماهواره، هم بزرگترین ارتش دنیا را داشت و هم مخوفترین سازمان امنیتی جهان را، اما مردم را همراه نداشت بزرگترین مرحله سقوط یک حکومت، سقوط آن در ذهن و دلهای مردمان است، مابقی چیزی غیر از بروکراسی نیست. «قاطعترین دستور از لوله تفنگ بیرون میآید که به آنیترین و کاملترین اطاعت میانجامد. چیزی که هیچگاه از این لوله در نمیآید ،قدرت است هرجا قدرت از دست برود؛ حکومت با خشونت عریان به میدان میآید. خشونت که پیروز میشود یعنی حکومت با قدرتش خداحافظی کرده است. در میدان جنگ؛ تیرها که به هدف میخورند پیروزی قطعی؛ اما در میدان شهر؛تیرها که به بدن بخورند؛ شکست حتمی هست. ✍ هانا آرنت
🔵 پزشکی جرم نیست ✍ بیانیه گروه پزشکان و قانون 🔹 پزشکی نهتنها جرم نیست، بلکه بهموجب قوانین موضوعه، اصول اخلاق حرفهای و تعهدات بینالمللی، یک وظیفه قانونی و انسانی محسوب میشود. پزشکان در بدو ورود به حرفه خود، بر اساس سوگندنامه پزشکی و آییننامههای مصوب نظام سلامت، متعهد میشوند که در شرایط اورژانس و تهدیدکننده حیات، بدون هرگونه تبعیض و با حداکثر توان علمی و عملی به یاری بیماران بشتابند. این تعهد، مستقل از هویت، شغل، عقیده، گرایش، مذهب یا دین بیماران است و تخطی از آن میتواند موجب مسئولیت انتظامی و حتی حقوقی برای پزشک شود. 🔹 در جریان وقایع و اعتراضات اخیر، کادر درمان و بهویژه پزشکان، دقیقاً در چارچوب همین تکالیف قانونی و اخلاقی اقدام به درمان مجروحان کردهاند. این اقدامات، مصداق بارز ایفای وظیفه حرفهای بوده و هیچگونه وصف مجرمانهای بر آن مترتب نیست. بر اساس اصول مسلم حقوقی، از جمله اصل «قانونی بودن جرم و مجازات» و نیز اصل «تفسیر مضیق قوانین کیفری»، نمیتوان انجام وظیفهای را که قانون، اخلاق حرفهای و مصلحت عمومی بر آن تأکید دارد، جرمانگاری کرد یا مستوجب مجازات دانست. 🔹 صدور احکام مشدد و تغلیظشده علیه پزشکانی که صرفاً به انجام وظایف ذاتی شغل خود پرداختهاند، نهتنها با اصول عدالت قضایی و تناسب جرم و مجازات در تعارض است، بلکه آثار زیانبار اجتماعی و صنفی گستردهای به دنبال خواهد داشت. چنین رویکردی میتواند موجب ایجاد هراس قضایی در میان کادر درمان شده و آنان را در شرایط بحرانی و اورژانسی از ایفای وظایف قانونی خود بازدارد؛ امری که در نهایت، حق بنیادین شهروندان بر سلامت و دسترسی به خدمات درمانی را با مخاطره جدی مواجه میسازد. 🔹 گروه پزشکان و قانون اعتقاد دارد که حمایت حقوقی از پزشکان در حین انجام وظیفه، نه یک امتیاز صنفی، بلکه لازمه تضمین نظم عمومی، سلامت جامعه و کارآمدی نظام درمانی کشور است. جرمانگاری درمان، مرزی خطرناک میان وظیفه حرفهای و مسئولیت کیفری ترسیم میکند که با اصول حقوق عمومی، سیاستهای کلان سلامت و تعهدات حاکمیتی در قبال جان شهروندان سازگار نیست. 🔹 گروه پزشکان و قانون همچنین بر این باور است که دستگاههای قضایی و امنیتی، با لحاظ جایگاه ویژه حرفه پزشکی و با توجه به آثار بلندمدت تصمیمات قضایی در حافظه صنفی جامعه پزشکی، میتوانند با تجدیدنظر در احکام صادرشده و پرهیز از تشدید مجازاتها علیه این همکاران، رویکردی منطبق با عقلانیت حقوقی، عدالت قضایی و مصلحت عمومی اتخاذ کنند؛ رویکردی که بیتردید ردی روشن، مثبت و ماندگار در حافظه صنفی پزشکان و نظام سلامت کشور بر جای خواهد گذاشت.
علاقهٔ جمهوری اسلامی به عدد ۳۱۱۷ نفر: سال ۲۰۲۰: وزارت بهداشت: ۳۱۱۷ مورد مبتلای جدید به کرونا داشتیم. سال ۲۰۲۰: سخنگوی وزارت بهداشت: تا امروز ۳۱۱۷ نفر مسمومیت الکلی داشتهاند. سال ۲۰۲۶: بنیاد شهید اعلام کرد: درپی حملات تروریستی سازمانیافته اخیر […] از مجموع ۳۱۱۷ جانباخته این حوادث، به فیض شهادت نائل آمدند. این موضع به عدد معروف ابجد یعنی ۳۱۱۷ در دعای جوشن کبیر به عبارت «غافر من استغفره» یعنی آمرزش شدگان(بخشنده کسی که از آو آمرزش خواهد شد) اشاره میکند. ۳۱۱۷ یعنی : کسانی که به رحمت خدا رفته اند
⭕️گزارش میدانی از اتفاقات بیمارستان سینا تهران در جریان اعتراضات مورخه ۱۶ دی ۱۴۰۴ به گزارش صدای پزشکان به نقل از انجمن اسلامی دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران، طبق روایت شاهدین دست اول، گاز اشکآور بارها در مجاورت درب ورودی بیمارستان و کوچه کنار سردر اصلی شلیک شده که آثار آن تا معابر منتهی به اورژانس نیز رسیده است. دود گاز اشکآور به طور کامل فضای ورودی اورژانس را فراگرفته و سوزش چشم و دستگاه تنفسی نه تنها برای معترضان خارج از بیمارستان بلکه برای بیماران، همراهان بیماران و کادر درمان نیز ایجاد شده است. بوی گاز و اثرات آن حتی به داخل فضای «اورژانس حاد یک» هم نفوذ کرده و موجب استفاده از ماسک و شستشوی چشم توسط بیماران، همراهان و کادر درمان شده است. همچنین گزارش شده است که نیروهای امنیتی در مقاطعی درب ورودی بیمارستان را مسدود کرده و کنترل کامل ورود و خروج افراد را برعهده گرفتهاند؛ به طوری که تنها آمبولانسها اجازه ورود داشته و تردد عادی بیماران و مراجعان با محدودیتهایی مواجه شده است. این اقدام شاید کارکرد عادی یک مرکز درمانی را «مختل» نکند اما در عمل با اصل «دسترسی ایمن وبدون مانع به مرکز خدمات درمانی» در تعارض آشکار است. انجمن اسلامی در گزارش خود بیان داشت نکته حائز اهمیت آن است که اگر ادعا شود پرتاب مستقیم گاز به داخل ساختمان صورت نگرفته، استفاده از گاز اشکآور در حریم بلافصل بیمارستان، به نحوی که دود آن وارد اورژانس و فضای درمانی شود، خود مصداق نقض حرمت و امنیت مراکز درمانی است. تفکیک صوری میان «داخل بیمارستان» و «چسبیده به ورودی اورژانس» نه از منظر اخلاق پزشکی و نه از منظر حقوق بشر، توجیه پذیر نیست. این گزارش، بر پایه مشاهدات مستقیم و روایتهای همراستای متعدد تنظیم شده و هدف آن، ثبت واقعیت رخداده و دفاع از حق بدیهی بیماران، همراهان و کادر درمان برای برخورداری از محیطی امن، فارغ از هرگونه خشونت و مداخله امنیتی است.
ترمفیا :یک داروی پسوریازیس و درمانی جدید برای کولیت اولسروز : new drugs offer chance for patients who don’t respond to existing treatments to break through the “therapeutic ceiling” for ulcerative colitis. March 4, 2025 Rubin served as lead and corresponding author for The Lancet paper, which studied another drug called guselkumab, a monoclonal antibody that targets IL-23, the cytokine that drives many immune diseases, including ulcerative colitis. The drug, under the brand name Tremfya, has been used for many years to treat plaque psoriasis and psoriatic arthritis. https://t.me/drugmed
⭕️عارف کمانی در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: بزودی موضوع #بقا_یافتگان حوزه سلامت به یک بحران تبدیل خواهد شد پ.ن: مماشات دکتر ظفرقندی با مدیران دوره قبلی بطوریکه از تهران ، قم ، اصفهان، تبریز و دیگر استانها خبر داده اند که بسیاری از مدیران قبلی به اسم وفاق …
چه موقع داورهای ضد انعقاد جدید را قبل از جراحی باید قطع کرد ؟ در عملهای با خطر خونریزی پایین دو داروی ریووروکسابان و اپیکسابان حداقل ۲۴ساعت و در عملهای با خطر خونریزی بالا بیش از ۴۸ ساعت باید قطع گردد . و برای شروع مجدد هم به همین ترتیب است. و البته در مورد بیماران با عملکرد کلیه و GFR نرمال صادق است و اگر از یک میزان مشخص پایینتر باشد، زمانها بیشتر میشود. https://t.me/drugmed
اورفورگلیپرون (Orforglipron) : (گام مهم درمان خوراکی چاقی) اورفورگلیپرون یک داروی خوراکی جدید از دسته آگونیستهای گیرنده GLP-1 است که برخلاف داروهایی مانند سمگلوتاید، پپتیدی نیست و بهصورت مولکول کوچک (small-molecule) طراحی شده است. این ویژگی باعث میشود دارو بدون نیاز به تزریق و بدون مشکلات جذب گوارشی پیچیده داروهای پپتیدی، بهصورت قرص مصرف شود. بر اساس نتایج منتشرشده در مجله معتبر New England Journal of Medicine، اورفورگلیپرون در یک مطالعه فاز ۳ چندملیتی، تصادفی و دوسوکور، بهعنوان درمان چاقی مورد بررسی قرار گرفته است. در این مطالعه، بیماران مبتلا به چاقی یا اضافهوزن، بدون دیابت، دارو را بهصورت خوراکی دریافت کردند و کاهش وزن قابل توجه و وابسته به دوز مشاهده شد. مکانیسم اثر اورفورگلیپرون مشابه سایر داروهای GLP-1 است. این دارو با فعالسازی گیرنده GLP-1 در مغز و دستگاه گوارش، باعث کاهش اشتها، افزایش احساس سیری، کاهش دریافت کالری و کند شدن تخلیه معده میشود. تفاوت اصلی آن در ساختار غیرپپتیدی است که امکان مصرف خوراکی ساده و پایدار را فراهم میکند. نتایج بالینی نشان دادهاند که کاهش وزن ایجادشده با اورفورگلیپرون قابل توجه و از نظر بالینی معنادار است و در برخی دوزها به کاهش وزن دو رقمی نزدیک میشود؛ اعدادی که پیش از این عمدتاً با داروهای تزریقی GLP-1 مشاهده میشدند. علاوه بر کاهش وزن، بهبود برخی شاخصهای متابولیک نیز گزارش شده است. بر اساس نتایج فاز سوم مطالعه بالینی ATTAIN-1، مصرف روزانه این دارو به مدت ۷۲ هفته باعث کاهش متوسط ۱۲.۴ درصد از وزن بدن شد. این میزان معادل کاهش تقریبی ۱۲ کیلوگرم وزن در طول ۱۶ ماه است. در مقایسه، افرادی که دارونما دریافت کردند تنها ۰.۹ درصد کاهش وزن داشتند. این تفاوت چشمگیر نشان میدهد که اورفورگلیپرون میتواند گزینهای جدی برای مدیریت وزن باشد. مزایای این دارو تنها به کاهش وزن محدود نمیشود. شرکتکنندگان در مطالعه گزارش کردند که پس از مصرف منظم اورفورگلیپرون، شاخصهای سلامت متابولیک آنها نیز بهبود پیدا کرده است. کاهش فشار خون سیستولیک، کاهش کلسترول غیر HDL، و کاهش سطح تریگلیسیرید از جمله نتایج مثبت این درمان بودند. این اثرات میتوانند خطر بیماریهای قلبی و سکته را کاهش دهند. از نظر ایمنی، الگوی عوارض جانبی اورفورگلیپرون مشابه سایر داروهای GLP-1 بوده و عمدتاً شامل عوارض گوارشی مانند تهوع، اسهال و استفراغ است که اغلب در شروع درمان و وابسته به دوز بروز میکنند. در بیشتر بیماران این عوارض خفیف تا متوسط بوده و با ادامه درمان یا تنظیم دوز کاهش یافتهاند. اهمیت اورفورگلیپرون در این است که میتواند نقطه عطفی در درمان چاقی باشد. اگر این دارو تأیید نهایی نهادهای نظارتی را دریافت کند، برای اولین بار یک آگونیست GLP-1 خوراکی غیرپپتیدی با اثربخشی بالا برای درمان چاقی در دسترس خواهد بود. این موضوع میتواند پذیرش درمان را در بیمارانی که تمایلی به تزریق ندارند افزایش دهد و دسترسی به درمانهای مؤثر چاقی را گسترش دهد. در مجموع، اورفورگلیپرون نشاندهنده نسل جدیدی از داروهای ضدچاقی خوراکی است که ممکن است در سالهای آینده جایگاه مهمی در درمان فردمحور و بلندمدت چاقی پیدا کند، البته به شرط تأیید نهایی ایمنی و اثربخشی در مراحل پایانی بررسیهای بالینی. https://t.me/drugmed