tgindex
الهام موسويان

الهام موسويان

Статистика

دکترای روانشناسی بالینی روان‌درمانگر پویشی Instagram: dr.elhammoosavian

Последний пост
4 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
40
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Психология
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
972
+1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
697
40 постов
Вовлечённость
71,7%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 40
Упоминаний
3
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
406
1/48двое суток
465
1/72трое суток
501

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 4 авг.3612015

    ‍ گاهی بعد از تمام شدن یک رابطه، ذهنمان با ما بازی عجیبی می‌کند؛ کسی که روزی باعث اضطراب، خشم، ناامیدی و اشک‌هایمان بود، ناگهان در خاطراتمان به کسی تبدیل می‌شود که انگار تنها کسی بود که می‌توانست ما را خوشحال کند. ناگهان بدی‌ها کمرنگ می‌شوند و خوبی‌ها پررنگ؛ بحث‌ها، بی‌توجهی‌ها و زخم‌ها به حاشیه می‌روند و فقط چند خاطره‌ی شیرین باقی می‌ماند؛ چند نگاه، چند آغوش، چند لحظه که در آن‌ها احساس می‌کردیم دوست‌داشتنی، مهم و خواستنی هستیم. اما شاید ما همیشه دلتنگ خودِ او نباشیم؛ گاهی دلتنگ آدمی هستیم که آرزو داشتیم باشد، کسی که قرار بود بماند، بفهمد، انتخابمان کند و زخم‌هایی را که سال‌ها در سکوت با خود حمل کرده‌ایم، التیام دهد. ما فقط دلتنگ حضور او نیستیم؛ دلتنگ احساسی هستیم که در کنار او داشتیم، دلتنگ آن لحظه‌هایی هستیم که خیال می‌کردیم بالاخره کسی ما را دیده است و بالاخره جایی برای قلب خسته‌مان امن است. گاهی ما برای رفتن یک آدم گریه نمی‌کنیم؛ برای نسخه‌ای از خودمان گریه می‌کنیم که در آن رابطه زنده بود، برای آن بخشی که هنوز امید داشت، هنوز رویا می‌دید، هنوز عاشق می‌شد و هنوز باور داشت که این بار شاید پایان قصه با تمام قصه‌های قبلی فرق داشته باشد. از نگاه روان‌کاوانه، ذهن ما هنگام فقدان همیشه واقعیت را به یاد نمی‌آورد؛ گاهی تصویری را نگه می‌دارد که از آن آدم در دل خود ساخته‌ایم، تصویری که شاید بیشتر از آن‌که شبیه واقعیت باشد، از آرزوها، نیازها و زخم‌های ما شکل گرفته است. ما همیشه دلتنگ «او» نیستیم؛ گاهی دلتنگ «خودمان در کنار او» هستیم، دلتنگ آن آدمی که بودیم، آن قلبی که هنوز امیدوار بود و آن نگاهی که هنوز به آینده ایمان داشت. رهایی از جایی آغاز می‌شود که بتوانیم میان کسی که واقعاً بود و کسی که آرزو داشتیم باشد تفاوت بگذاریم؛ چون گاهی چیزی که باید رها کنیم فقط یک رابطه نیست، بلکه خیالی است که مدت‌ها به آن پناه برده بودیم، خیالِ اینکه اگر او می‌ماند، اگر بیشتر دوستمان داشت و اگر این بار تغییر می‌کرد، شاید بالاخره آن بخش زخمیِ وجودمان که سال‌ها منتظر دوست داشته شدن بود آرام می‌گرفت. رهایی از بندِ این تکرارهایِ دردناک، نه در بازگشتِ او، بلکه در «شفافیتِ دیدن» نهفته است؛ در جدا کردنِ مرزِ میانِ «واقعیتِ او» و «آرزویِ ما». پذیرشِ واقعیت، اگرچه جراحتی عمیق و دردی جانکاه به همراه دارد، اما تنها مسیری است که ما را از چرخه‌ی تکرارِ آسیب نجات می‌دهد؛ چرا که دردِ واقعیت، هرچقدر هم عمیق باشد، از زندانِ خیالاتِ فرساینده، بسیار امن‌تر و رهایی‌بخش‌تر است. متن:#الهام_موسویان @elhammoosaviyan

  • 30 июл.4581913

    ‍ ‍ در رابطه‌های معلق یا سیچویشن‌شیپ دو نفر به هم نزدیک‌اند، دلتنگِ یکدیگر می‌شوند، ساعت‌ها با هم سخن می‌گویند، اما در میانه‌یِ این نزدیکی، پرسشی هولناک دهان باز می‌کند: «ما دقیقاً چه نسبتی با هم داریم؟» این‌جا نه آن‌قدر دوریم که بتوانیم نامش را «جدایی» بگذاریم، و نه آن‌قدر نزدیک که بتوانیم آن را «پناهگاهی امن» بنامیم. همه‌چیز در حالتی از «تعلیقِ مزمن» است. بسیاری بر این باورند که مسئله تنها «ترس از تعهد» است؛ اما از منظر روانکاوی، تعهد به‌خودی‌خود ترسناک نیست؛ آنچه هراس‌انگیز است،«آسیب‌پذیریِ عریان» است که تعهد، آن را مطالبه می‌کند. تعهد یعنی پذیرفتنِ این حقیقتِ تکان‌دهنده که دیگری قدرتِ ویران کردنِ ما را دارد؛ او می‌تواند ناامیدمان کند، زخمی‌مان بزند، تغییر کند یا حتی ما را در میانه راه رها کند. با این حال، عشق واقعی هرگز با تضمینِ امنیت آغاز نمی‌شود؛ عشق با «پذیرشِ ناامنی» متولد می‌شود. برای بسیاری از ما، این ناامنی ریشه در امروز ندارد؛ هر صمیمیتی در بزرگسالی، پژواکِ صمیمیت‌هایِ آغازینِ زندگی است. اگر در کودکی، عشق با طرد شدن، بی‌ثباتی، کنترل یا شرم گره خورده باشد، ذهنِ ناهشیار یاد می‌گیرد که «نزدیک شدن، همیشه بهایی سنگین دارد.» در نتیجه، روان برای بقای خود راه‌حلی دفاعی می‌یابد: آن‌قدر نزدیک می‌شود که «سرمای تنهایی» را لمس نکند، اما نه آن‌قدر نزدیک که «خطرِ فقدان» او را درهم بشکند. روابط معلق، اغلب حاصل همین مصالحه‌یِ ناهشیار است. اما نگاهِ تحلیلی تنها کسی را که از تعهد می‌گریزد زیر سؤال نمی‌برد؛ بلکه از آن‌کس که ماه‌ها و سال‌ها در این وضعیتِ معلق می‌ماند نیز می‌پرسد: «چرا به این ابهام پناه برده‌ای؟» چرا فرد به رابطه‌ای دل می‌بندد که فاقد مرزهای روشن و چشم‌اندازِ آینده است؟ پاسخ اغلب در «تاریخچه‌یِ دلبستگی» او نهفته است. کسی که عشق را همواره به صورت «ناپایدار» یا «مشروط» تجربه کرده، ممکن است ناخودآگاه به سمتِ الگوهایِ تکرارشونده کشیده شود؛ نه چون آن‌ها را دوست دارد، بلکه چون «آشنا» هستند. این همان «تکرارِ اجباری» است؛ تلاشِ نافرجامِ روان برایِ حل کردنِ یک گرهِ قدیمی در موقعیتی جدید. شاید بتوان گفت بالغ‌ترین تعریفِ عشق این است که امنیت، از «تضمینِ ابدیِ دیگری» به دست نمی‌آید، بلکه در «تاب‌آوری در برابرِ ناامنی» نهفته است. رابطه‌یِ سالم، آن نیست که در آن خطری وجود نداشته باشد؛ بلکه فضایی است که در آن دو نفر، با آگاهیِ کامل از امکانِ رنج، ناامیدی و فقدان، باز هم آگاهانه یکدیگر را انتخاب می‌کنند. این همان چیزی است که رابطه معلق از آن می‌گریزد: نه فقط تعهد، بلکه «شجاعتِ دوست داشتن» در جهانی که هیچ‌چیز در آن تضمین‌ شده نیست. متن:#الهام_موسویان @elhammoosaviyan

  • 23 июл.1 0322918

    ‍ سلمان اختر، روانکاو برجسته، به نکته ظریفی درباره افراد خودشیفته اشاره می‌کند؛ اینکه «منتظر گذاشتنِ دیگران» برای آن‌ها فقط یک رفتار ساده نیست، بلکه روشی است که با آن رابطه را کنترل می‌کنند.در این‌گونه روابط، دیر جواب دادن فقط یک بی‌توجهی ساده نیست؛ شکی از تنظیم روابط است تا فاصله شما با آن‌ها حفظ شود. پیامی که در این سکوت پنهان شده، این است: «این من هستم که تصمیم می‌گیرم کی به تو نزدیک شوم، کی از تو فاصله بگیرم و چه زمانی دوباره برگردم.» برای یک شخصیت خودشیفته، «همیشه در دسترس بودن» تهدیدآمیز است. چرا؟ چون در دسترس بودن یعنی پذیرفتنِ این واقعیت که دیگری هم می‌تواند روی من اثر بگذارد. اما برای کسی که از وابستگی، آسیب‌پذیری یا معمولی به نظر رسیدن وحشت دارد، این اثرپذیری اصلاً آسان نیست. پس چه کار می‌کند؟ فاصله می‌گیرد. پاسخ دادن را لفت می‌دهد. و با این کار، ریتم رابطه را همیشه دست خودش نگه می‌دارد. در این فضا، سکوت دیگر فقط سکوت نیست؛ بلکه به زبان قدرت تبدیل می‌شود.هر چقدر شما بیشتر چشم به صفحه گوشی بدوزید، بیشتر چت‌ها را بالا و پایین کنید و بیشتر بپرسید: «نکند حرفی زدم که ناراحت شد؟»، او جایگاه محوری‌تری در ذهن شما پیدا می‌کند. در واقع، حتی اگر خودش هم نداند، دارد تمام دنیای روانی شما را تسخیر می‌کند. به خاطر همین است که پاسخ او، معمولاً درست همان لحظه‌ای می‌رسد که شما دیگر بیخیال شده‌اید و دارید از مدار او خارج می‌شوید. انگار تا وقتی در جاذبه او می‌چرخید نیازی به حضورش نیست، اما به محض اینکه احساس کند پیوند در حال پاره شدن است، پیام کوتاهی می‌فرستد تا دوباره شما را بندِ خودش کند. از نظر روانکاوی، برای این افراد صمیمیتِ واقعی اولویت ندارد؛ بلکه حفظ موقعیت برتر مهم است. صمیمیت یعنی دو نفر بتوانند روی هم اثر بگذارند، اما در اینجا رابطه فقط زمانی امن است که کنترلِ فاصله و نزدیکی، دست یک نفر باشد. البته باید مرز این رفتار را خوب بشناسیم. هر دیر جواب دادنی نشانه خودشیفتگی نیست. گاهی آدم‌ها به خاطر شلوغی کار، خستگی روحی، اضطراب، افسردگی دیر پاسخ می‌دهند. روانکاوی هرگز بر اساس یک رفتار، درباره کل شخصیت کسی قضاوت نمی‌کند. تفاوت بزرگ در «الگوی تکرارشونده» است. اگر همیشه این شما هستید که در برزخ انتظار رها می‌شوید، اگر همیشه او زمان نزدیکی و دوری را تعیین می‌کند، اگر اضطرابِ شما برایش اهمیتی ندارد و اگر بود و نبودش احساس ارزشمندی شما را بالا و پایین می‌کند، دیگر مسئله یک پیام ساده در میان نیست؛ بلکه مسئله، ساختارِ بیمارگونه رابطه است. متن:#الهام_موسویان @elhammoosaviyan

  • 16 июл.8302719

    ‍ گاهی سالم‌ترین آدم یک خانواده، همان کسی است که همه او را «ناسازگار» می‌دانند.نه چون مشکلی دارد…بلکه چون دیگر حاضر نیست نقش همیشگی‌اش را بازی کند دیگر نمی‌خواهد مسئول آرام کردن همه باشد. دیگر نمی‌خواهد برای حفظ رابطه، خودش را انکار کند.دیگر نمی‌خواهد بهای دوست داشته شدن را با از دست دادن خودش بپردازد. اما خانواده‌ها، مثل هر سیستم دیگری، از تغییر می‌ترسند.وقتی یک نفر شروع به مرزبندی، استقلال و زندگی کردن بر اساس خودِ واقعی‌اش می‌کند، تعادل قدیمی به هم می‌ریزد. در چنین لحظه‌ای، به جای اینکه سیستم خودش را تغییر دهد، اغلب همان یک نفر را هدف قرار می‌دهد: «عوض شده…» «خودخواه شده…» «ناسازگار شده…» در حالی که شاید تنها اتفاقی که افتاده این باشد که او دیگر حاضر نیست زخمی بماند تا دیگران احساس آرامش کنند.رشد همیشه با تشویق و تایید همراه نیست.گاهی اولین واکنش اطرافیان به سلامت روان تو، مقاومت است.و شاید یکی از دردناک‌ترین حقیقت‌های رشد این باشد: وقتی خودِ واقعی‌ات را انتخاب می‌کنی، ممکن است کسانی که به نسخه‌ی مطیع و خاموش تو عادت کرده بودند، دیگر نتوانند حضورت را تحمل کنند. اما سلامت روان، گاهی دقیقاً از همان جایی آغاز می‌شود که دیگر نمی‌توانی برای حفظ آرامش دیگران، خودت را قربانی کنی.گاهی برچسب «ناسازگار»، فقط نام دیگری است که یک سیستم ناسالم روی شجاعت تو می‌گذارد. متن:#الهام_موسویان @elhammoosaviyan

  • 30 июн.7722213

    ‍ حتماً برایت پیش آمده کنار کسی بنشینی و در ظاهر همه‌چیز عادی باشد. گفت‌وگویی معمولی، چند جمله ساده، حتی شاید خنده‌ای کوتاه. هیچ توهین مستقیمی هم در کار نیست. اما وقتی از او جدا می‌شوی، حال دلت عجیب سنگین است. کمی به خودت شک داری یا حتی احساس حقارت می‌کنی. ما معمولاً این تجربه را ساده توصیف می‌کنیم: «نمی‌دانم چرا، ولی کنار او انرژی منفی می‌گیرم.» گاهی در این شرایط پای حسادت پنهان در میان است؛ حسادتی که صاحبش نمی‌تواند آن را در خودش بپذیرد. چون روبه‌رو شدن با حسادت یعنی پذیرفتن احساس نقص و کمبود. برای همین بعضی آدم‌ها به جای اینکه این احساس را در خودشان ببینند، ناهشیارانه کاری می‌کنند که تو آن را احساس کنی. برای همین تحقیر در این روابط معمولاً مستقیم نیست. بیشتر در قالب جمله‌های ظریف و دوپهلو ظاهر می‌شود. مثلاً وقتی از موفقیتت حرف می‌زنی، می‌گوید: «خب تو که همیشه شانس میاری.» یا وقتی از برنامه‌هایت می‌گویی، می‌شنوی: «تو کلاً خیلی ساده‌ای، برای همین این‌قدر راحتی.» گاهی هم در قالب تعریف است: «واقعاً عجیبه که تو با این همه مشغله هنوز هم موفقی!» یا وقتی از چیزی که برایت مهم است حرف می‌زنی، آرام می‌گوید: «نمی‌دانم چرا بعضی‌ها فکر می‌کنند این‌قدر این موضوعات مهم است.» وقتی از تو تعریف می‌کند اما تهِ جمله می‌گوید: «برای تو همین هم عالیه»، این تعریف نیست؛ سقف گذاشتن روی توانایی توست. وقتی در جمع می‌خندد و می‌گوید: «تو که همیشه زیادی حساس بودی»، و همه می‌خندند، این شوخی ساده نیست؛ کم‌ارزش کردنِ توست. در ظاهر شاید این‌ها شوخی یا نظر ساده به نظر برسند. اما کم‌کم می‌بینی در حضور آن آدم بیشتر از همیشه داری خودت را توضیح می‌دهی. موفقیتت را کم‌اهمیت تر می‌بینی. کمتر درباره توانایی‌هایت حرف می‌زنی. حتی گاهی بی‌آنکه بدانی چرا، کمی احساس شرم می‌کنی. در واقع، احساسی که او نمی‌تواند در خودش تحمل کند، آرام‌آرام در تو فعال می‌شود. او با حسادت خودش روبه‌رو نمی‌شود؛ اما تو بعد از هر دیدار، با تردیدی تازه به خانه برمی‌گردی. برای همین است که بعضی آدم‌ها بدون هیچ دعوا یا کلمه‌ی تندی، ما را خسته می‌کنند. نه چون اتفاق بزرگی افتاده، بلکه چون روان ما ناخواسته شروع کرده به حمل احساساتی که در اصل متعلق به ما نیستند. گاهی آن چیزی که «انرژی منفی» می‌نامیم، در واقع سایه‌ی حسادتی است که دیگری نمی‌تواند در خودش ببیند. و فهمیدن همین نکته، اولین قدم برای این است که خودمان را از وضعیت روانی دیگران متمایز کنیم. متن:#الهام_موسویان @elhammoosaviyan

  • 25 июн.9791813

    ‍ همیشه فکر می‌کنیم زخم‌های عمیقِ روانی، فقط از دلِ بی‌توجهی یا خشمِ والدین سرچشمه می‌گیرند، اما گاهی سخت‌ترین آسیب‌ها از بطنِ «نیت‌های خیر» شکل می‌گیرند. والدینی که از سرِ دلسوزی، سعی می‌کنند فرزندشان را نه آن‌طور که هست، بلکه آن‌طور که «باید باشد» بسازند. بیایید به این تصویر فکر کنیم: هر کودکی که به دنیا می‌آید، بذری است با هویتِ منحصر‌به‌فردِ خودش. بذرِ وجودیِ یک فرزند ممکن است «پرتقال» باشد؛ یعنی ذاتاً طوری طراحی شده که عطر و طعمِ پرتقال را به این دنیا هدیه بدهد. اما والد، در آرزوهای خودش عاشقِ «سیب» است. او مدام با تمامِ عشق و نیتِ خیرش تلاش می‌کند این بذر را تغییر دهد؛ با فشار، با مقایسه، با ابزارهایی مثل «باید این‌طور باشی تا موفق شوی» یا «چرا مثل فلانی نیستی؟». کودک که تشنه‌یِ گرفتنِ تأیید و عشقِ والدینش است، می‌ترسد که اگر «پرتقال» باقی بماند، طرد شود. پس شروع می‌کند به تغییر؛ خودش را می‌تراشد، پنهان می‌کند و سعی می‌کند در قالبی که برایش تعیین شده جا شود تا شاید طعمِ سیب بدهد. در نهایت، ممکن است او به همان «سیب» تبدیل شود که والدینش آرزویش را داشتند؛ اما این پیروزی، بزرگ‌ترین شکستِ اوست. چرا؟ چون او حالا برای اینکه دوست داشته شود، مجبور شده «خودِ واقعی‌اش» را قربانی کند. او شاید در چشمِ دیگران موفق به نظر برسد، اما در خلوتِ خودش همیشه احساس بیگانگی می‌کند؛ گویی ریشه‌هایش در خاکی است که متعلق به او نیست. آسیبِ جدی همین‌جاست: وقتی فرزند برای حفظِ رابطه‌اش با ما، مجبور می‌شود خودش را انکار کند. حقیقت این است که نیتِ خیرِ ما، بدونِ «پذیرشِ ماهیتِ فرزند»، تبدیل به قفسی می‌شود که پرنده‌اش هیچ‌وقت پرواز را تجربه نمی‌کند. رسالتِ ما به عنوانِ والد، نه «تغییر دادنِ بذر» برای رسیدن به میوه‌ای است که ما دوست داریم، بلکه آماده کردنِ خاکی است امن و پذیرا، تا هر بذری بتواند دقیقاً به همان چیزی تبدیل شود که در سرشتش نهفته است. فرزندتان، پروژه‌ی آرزوهای دفن‌شده‌ی شما نیست؛ او یک انسانِ مستقل است. دست از تغییر دادنش بردارید؛ فقط تماشایش کنید که چطور خودش شکوفا می‌شود. این تنها راهِ واقعیِ دوست داشتن است. عشق واقعی، تماشایِ شکوفاییِ فرزند در مسیرِ خودِ اوست؛ حتی اگر مسیرش، آن جاده‌ای نباشد که ما برایش آرزو کرده بودیم. متن:#الهام_موسویان @elhammoosaviyan

  • без подписи

  • 16 июн.7061820

    ‍ گاهی در رابطه، عشق هست اما میل نیست. آدمی را دوست داری، نگرانش می‌شوی، مراقبش هستی، حتی شاید بدون او زندگی را سخت تصور کنی؛ اما وقتی نوبت به کشش، خواستن و تمنای جنسی می‌رسد، چیزی درونت خاموش است. اینجا مسئله همیشه خیانت، سردی یا فقدان‌عشق‌نیست. گاهی رابطه آن‌قدر به سمت مراقبت، ترحم، وابستگی و نقش‌های والدانه می‌رود که دیگری دیگر در روان ما «معشوق» نیست؛ تبدیل می‌شود به کسی که باید حمایتش کنیم، نجاتش دهیم، کنترلش کنیم یا از او مراقبت کنیم. میل جنسی در جایی زنده می‌ماند که دیگری را هنوز «دیگری» ببینیم؛ انسانی بالغ، مستقل، دارای مرز، راز، قدرت و جهان درونی خودش. اما وقتی همسر در ذهن ما شبیه والد، فرزند، بیمار، قربانی یا موجودی ناتوان تجربه شود، ناخودآگاه ما دیگر او را ابژه میل نمی‌بیند؛ او تبدیل می‌شود به ابژه مراقبت. ترحم می‌تواند مهربان به نظر برسد، اما اغلب میل را می‌کشد. چون ترحم رابطه را نابرابر می‌کند؛ یکی بالا می‌ایستد و دیگری پایین. یکی نجات‌دهنده می‌شود و دیگری نجات‌یافته. و در چنین فضایی، بدن‌ها شاید کنار هم باشند، اما روان‌ها دیگر در میدان شهوت با هم ملاقات نمی‌کنند. میل به فاصله نیاز دارد؛ نه فاصله سرد و طردکننده، بلکه فاصله‌ای سالم که در آن هرکس هنوز خودش باشد. میل در چسبندگی افراطی، کنترل، وابستگی شدید و یکی‌شدن کامل خفه می‌شود. ما به کسی میل داریم که هنوز برایمان تمام نشده، کاملاً قابل پیش‌بینی نیست، و بخشی از او از دسترس ما بیرون مانده است. شاید یکی از سخت‌ترین حقیقت‌های رابطه همین باشد: برای اینکه معشوق بمانیم، نباید فقط مراقب یکدیگر باشیم. باید بالغ بمانیم، مرز داشته باشیم، مسئولیت روان خود را بپذیریم و اجازه دهیم دیگری نیز در جایگاه یک فرد مستقل دیده شود، نه کودکی که باید اداره‌اش کرد. گاهی برای بازگشت میل، لازم نیست عشق بیشتری تولید کنیم؛ باید نقش‌ها را عوض کنیم. باید از پدر و مادر بودن برای همسرمان دست برداریم. باید از نجات‌دادن دائمی، دلسوزی فرساینده و کنترلِ به نامِ محبت فاصله بگیریم. باید دوباره به دیگری نگاه کنیم؛ نه به‌عنوان کسی که مال ماست، نه کسی که بدون ما فرو می‌ریزد، بلکه به‌عنوان انسانی کامل، بالغ و خواستنی. میل، در فضای احترام، تمایز، امنیت و فاصله سالم نفس می‌کشد. آنجا که دو نفر کنار هم‌اند، اما در هم حل نشده‌اند. آنجا که عشق، مراقبت هست؛ اما مراقبت، جای معشوق‌بودن را نگرفته است. متن:#الهام_موسویان @elhammoosaviyan

  • без подписи

  • 11 июн.6551812

    без подписи

  • 8 июн.647255

    ‍ خیانت فقط ورود فردی دیگر به رابطه نیست؛ خیانت زمانی ویرانگر می‌شود که اعتماد، یعنی امن‌ترین ستون رابطه، فرو می‌ریزد. فردی که قرار بوده منبع آرامش باشد، ناگهان به دلیل اصلی اضطراب، تردید و ناامنی تبدیل می‌شود. بعد از خیانت، ذهن فقط با یک اتفاق روبه‌رو نیست؛ با فرو ریختن تصویری مواجه می‌شود که از رابطه، گذشته و حتی خودش ساخته بود. در چنین وضعیتی، فرد خیانت‌دیده مدام گذشته را مرور می‌کند؛ حرف‌ها، سکوت‌ها، تأخیرها، محبت‌ها و خاطرات خوب، معنای تازه‌ای پیدا می‌کنند. ذهن می‌پرسد: «از کجا شروع شد؟»، «چرا نفهمیدم؟»، «آیا همه چیز دروغ بود؟» و همین‌جاست که خیانت فقط اعتماد به طرف مقابل را از بین نمی‌برد؛ گاهی اعتماد فرد به احساس، قضاوت و ارزشمندی خودش را هم تخریب می‌کند. به همین دلیل، یک «ببخشید» ساده هرچقدر هم صادقانه باشد، برای ترمیم چنین زخمی کافی نیست. عذرخواهی نقطه شروع است، نه پایان مسیر. کسی که خیانت کرده، اگر واقعاً خواهان بازسازی رابطه است، باید بداند اعتماد با چند جمله آرام‌کننده برنمی‌گردد. اعتماد با زمان، صداقت مداوم، شفافیت، پاسخ‌گویی، قطع کامل رابطه سوم و تحمل درد و خشم طرف آسیب‌دیده بازسازی می‌شود. پشیمانی وقتی معنا دارد که به رفتار تبدیل شود؛ وقتی فرد مسئولیت کامل انتخاب‌هایش را بپذیرد، بدون توجیه، بدون مقصر دانستن طرف مقابل و بدون عجله برای «تمام شدن ماجرا». نمی‌توان زخمی عمیق ایجاد کرد و بعد انتظار داشت دیگری فقط به احترامِ پشیمانی ما، سریع آرام شود. کسی که خیانت کرده، اگر واقعاً خواهان ترمیم است،باید بداند مسئله فقط اثبات پشیمانی نیست؛ مسئله ظرفیت ماندن در کنار رنجی است که خودش ایجاد کرده. نمی‌توان زخمی عمیق زد و بعد انتظار داشت طرف مقابل به‌خاطر چند جمله عذرخواهی، زودتر آرام شود، کمتر سؤال بپرسد یا سریع‌تر اعتماد کند. اعتماد، با فشار و عجله برنمی‌گردد؛ با امنیت تکرارشونده برمی‌گردد. بهبودی پس از خیانت همیشه به یک مسیر مشخص ختم نمی‌شود. گاهی رابطه با درمان، مسئولیت‌پذیری و صداقت دوباره ساخته می‌شود؛ گاهی هم فرد درمی‌یابد که ماندن، به معنای از دست دادن بیشتر خود است. نه ماندن همیشه نشانه ضعف است، نه رفتن همیشه نشانه قدرت. مهم این است که تصمیم از ترس، فشار یا قضاوت دیگران نیاید؛ از آگاهی، احترام به خود و آرامش درونی شکل بگیرد. متن:#الهام_موسویان @elhammoosaviyan

  • 7 июн.575134

    без подписи

  • 4 июн.709269

    ‍ ‍ خیلی وقت‌ها آدم‌ها حرف نمی‌زنند چون می‌دانند؛ حرف می‌زنند چون نمی‌توانند ندانستن را تحمل کنند. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که سکوت، اغلب نشانهٔ ضعف فهمیده می‌شود. آدمی که مکث می‌کند، می‌گوید «مطمئن نیستم»، یا اعتراف می‌کند «نمی‌دانم»، گاهی کمتر جدی گرفته می‌شود از کسی که با صدای بلند، با لحن قطعی و با اعتمادبه‌نفس دربارهٔ چیزی حرف می‌زند که شاید هیچ شناخت عمیقی از آن ندارد.اینجاست که دانایی، کم‌کم جایش را به نمایش دانایی می‌دهد. هری فرانکفورت، فیلسوف معاصر، در کتاب معروفش *On Bullshit* تفاوت مهمی میان دروغ و bullshit یعنی چرند گویی می‌گذارد. از نگاه او، دروغ‌گو هنوز به حقیقت اهمیت می‌دهد؛ چون حقیقت را می‌شناسد و عمداً خلاف آن را می‌گوید. اما کسی که bullshit می‌گوید،الزاماً دروغ نمی‌گوید. حتی ممکن است خودش هم دقیقاً نداند حرفش درست است یا نه. مسئله این است که برایش مهم نیست حقیقت چیست. مهم این است که حرفش اثر بگذارد، قانع‌کننده به‌نظر برسد، جذاب باشد، یا تصویر مطلوبی از او بسازد. چرندگویی یعنی حرفی که بیشتر از آنکه به حقیقت وفادار باشد، به «تأثیرگذاری» وفادار است.و چقدر این را در زندگی روزمره می‌بینیم: در رابطه‌ها، وقتی بدون فهمیدن رنج طرف مقابل، تحلیلش می‌کنیم. در بحث‌های اجتماعی، وقتی با چند جملهٔ شنیده‌شده، موضع قطعی می‌گیریم. در فضای مجازی، وقتی چیزی را نمی‌دانیم اما طوری می‌نویسیم که انگار سال‌ها درباره‌اش فکر کرده‌ایم. حتی در روان‌شناسی، وقتی آدم‌ها با چند اصطلاح، دیگری را تشخیص‌گذاری و قضاوت می‌کنند. اما چرا این اتفاق می‌افتد؟ «نمی‌دانم» فقط یک جمله نیست؛ یک مواجهه است. مواجهه با محدودیت، با کامل نبودن، با آسیب‌پذیری.برای ذهن بالغ، این پذیرش ممکن است. اما برای ذهنی که شکننده است، ندانستن می‌تواند تهدیدکننده باشد. انگار اگر نداند، کوچک می‌شود. اگر مردد باشد، بی‌ارزش می‌شود. پس ذهن چه می‌کند؟ شروع می‌کند به ساختن. ساختنِ پاسخ، ساختنِ تحلیل، ساختنِ قطعیت. اما بلوغ روانی همیشه با جواب‌های بیشتر همراه نیست؛ گاهی با توانایی تحمل سؤال و گفتن نمیدانم همراه است.با توانایی مکث. با توانایی شک کردن به روایت خود. ذهنی که واقعاً رشد کرده، مجبور نیست همیشه قطعی حرف بزند. می‌تواند میان این‌ها فرق بگذارد: «می‌دانم.» «فکر می‌کنم.» «حدس می‌زنم.» «مطمئن نیستم.» «نمی‌دانم.» و شاید همین تمایز، یکی از مهم‌ترین نشانه‌های سلامت روان باشد. گاهی عمیق‌ترین شکل دانایی این نیست که چیزی بگوییم؛ این است که بفهمیم هنوز نمی‌دانیم. و شاید بالغ‌ترین جمله‌ای که یک انسان می‌تواند بگوید همین باشد: «نمی‌دانم، اما می‌خواهم بفهمم.» متن:#الهام_موسویان @elhammoosaviyan

  • 31 мая7312518

    ‍ گاهی برخی افراد نه رابطه را ترک می‌کنند و نه به آن متعهد می‌مانند؛ نه آن‌قدر نزدیک می‌شوند که امنیت ایجاد شود، و نه آن‌قدر فاصله می‌گیرند که تکلیف روشن گردد. حاصلِ این وضعیت، غالباً یک تجربه‌ی فرساینده است به نام تعلیق عاطفی. تعلیق عاطفی الزاماً یک علت واحد ندارد؛ می‌تواند ناشی از ناتوانی در تصمیم‌گیری، نیاز به کنترل، ترس از تنهایی، ناپختگی هیجانی، یا تعارض‌های حل‌نشده در فرد باشد. اما پیامد معمولاً مشابه است: الگویی که همزمان «امید» تولید می‌کند و «امنیت» را سلب می‌نماید. در مقاطعی فرد بسیار گرم، صمیمی و در دسترس است؛ با کلمات و رفتارهایی که حسِ انتخاب‌شدن و مهم‌بودن به شما می‌دهد. اما دقیقاً در لحظه‌ای که رابطه به تعریف، ثبات و شفافیت نیاز دارد، عقب‌نشینی رخ می‌دهد: سردی، کاهش ارتباط، پاسخ‌های کوتاه، فاصله و سکوت… بدون توضیح روشن. مسئله صرفاً فاصله گرفتن نیست؛ ابهامِ پایدار است. ابهام ذهن شما را در حالت جست‌وجوی مداوم نگه می‌دارد: «چه اتفاقی افتاد؟ سهم من چه بود؟ آیا من حساسم؟ آیا زیاده‌روی کردم؟» و کم‌کم تو تغییر می‌کنی: بیشتر تحلیل می‌کنی، بیشتر منتظر می‌مانی، بیشتر پیام می‌دهی، بیشتر توضیح می‌خواهی… نه لزوماً چون «وابسته‌ای»،بلکه چون در رابطه‌ای هستی که مدام بین امید و محرومیت نوسان می‌کند. این وضعیت لزوماً نشانه‌ی «وابستگی بیمارگون» شما نیست؛ در بسیاری موارد، پاسخی قابل انتظار به محیط رابطه‌ای بی‌ثبات و پیش‌بینی‌ناپذیر است. با این حال، در همین نقطه ممکن است شما مقصر ماجرا شناخته شوید: «تو وابسته‌ای.»، «تو بیش‌ازحد حساس هستی.»و اضطرابی که در بستر تعلیق شکل گرفته، به‌عنوان «مشکل شخصیتی» شما معرفی می‌شود. بنابراین پرسش مهمی که در این مقطع باید از خودتان بپرسید این است: «این آشفتگی واقعاً متعلق به ساختار روانی من است، یا محصولِ فضایی است که در آن قرار گرفته‌ام؟» و دقیقاً در این مرحله، برخورد قاطع برای روشن شدن اهداف و چارچوب رابطه ضروری است: طرح پرسش‌های شفاف، درخواست تعریف رابطه، تعیین مرز و بازه‌ی زمانی مشخص برای تصمیم‌گیری. ابهام مزمن، «مرحله‌ی طبیعی» نیست؛ اگر استمرار یابد، عملاً یک الگو و یک انتخاب است. متن:#الهام_موسویان @elhammoosaviyan

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи