tgindex
زنده‌به‌گور

زنده‌به‌گور

Статистика
@exsabidперсидский

همینه دیگه

Последний пост
31 июл.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
433
+2 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
667
20 постов
Вовлечённость
154,0%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
308
1/48двое суток
352
1/72трое суток
380

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • «راه‌های زیادی برای گریه‌کردن هست: بلند گریه‌کردن، بی‌صدا گریه‌کردن و اصلا گریه‌نکردن» @exsabid

  • غمش بصرفه‌تره! @exsabid

  • گاهی دلت میخواد یه چیزهایی رو به زبون بیاری، ولی تقدیرت میگه باشه، فعلا یه دوری بزن بعد. @exsabid

  • باید خودم رو جمع کنم، زیادی تو دست و بال خودمم! @exsabid

  • یک عمر با تمام ضعف‌ها لااقل سوپرپاورم این بود که هنوز میتونستم بگم چه مرگمه، حتی اگر هیچ‌کاری نتونم در قبالش بکنم، اما با همه‌ی اتفاقاتی که یکسال گذشته افتاده فقط وامونده‌م؛ زبون بازنکرده قبل از شنونده حوصله‌ی خودم سرمیره. سخت شده حرف‌زدن، اصلا نمیشه بگی چطوری و همزمان صدات نلرزه و وقتی میبینم یه عده‌ی دیگه همین الان و زیر همین آسمون هنوز بلدن چجوری پرت‌وپلاهای قدیم رو به زبون بیارن فقط از خودم میپرسم کی اینهمه دور پرتاب شدم؟ @exsabid

  • منتظرم سن مناسب وادادن برسه. @exsabid

  • هنوز نمیدونم دور شدن دلیل تغییره یا نتیجه‌ش، فقط انقدری فهمیدم که فاصله برای همیشه قصه رو عوض میکنه، پس به این معنا هیچ کسی هیچ وقت برنمیگرده، حتی شما دوست عزیز! @exsabid

  • گزارش خواب: وارد لابی یه ساختمون خیلی بلند میشی، از اون آسمون‌خراش‌های بتنی، دور و بر حسابی شلوغ و پر رفت‌ و آمده، شبیه سالن‌های بورس منهتن، از قبل میدونی که این ساختمون دوتا آسانسور داره اما فقط ورودی یکیش به چشمت میخوره، سوارش میشی و دکمه‌ی طبقه‌ای که میخوای رو میزنی، آسانسور مسیر بلند و پر پیچ‌وتابی رو طی میکنه تا بالاخره می‌ایسته، اما وقتی که درش باز میشه میبینی که تو رو جای دیگه‌ای برده، با تردید وارد راهرو میشی، شبیه یکی از راهروهای خوابگاه دانشجوییته، اصلا انگار خودشه، حتی مطمئنی واحدی که اون زمون‌ها توش اقامت داشتی انتهای همون راهروئه، با خودت میگی حالا که تا اینجا اومدم برم ببینم اوضاعش چطوره، وقتی پیداش میکنی میبینی در نیمه‌بازه و اتاق خالی، انگار تاره اونجا رو ترک کردی و هنوز آدم جدیدی نیومده، با احتیاط و بیصدا وارد میشی، نمیخوای کسی بو ببره بی‌اجازه اونجایی، اتاق به‌هم‌ریختگی آشنای بعد از اسباب‌کشی رو داره، با تعجب برگه‌ها و کاغذهای برزمین‌افتاده‌ی خودت رو میبینی که از اون موقع تا حالا اونجا رها شده، یکهو برمیگردی به همون لحظه و زمان جمع‌کردن وسایلت، ولی این‌دفعه با علم و اطلاع از همه‌ی چیزهایی که قراره بعدش رقم بخوره، حالت بد میشه، احساس میکنی کشش دوباره تجربه‌کردنشون رو نداری، تلخی صفرات میزنه زیر گلوت و با عجله برمیگردی به سمت آسانسور، میدونی آسانسور اشتباهی رو سوار شدی ولی در عین حال هیچ نشونی هم از ورودی اون‌یکی نیست، بنابراین باز شانست رو امتحان میکنی و یکبار دیگه سوار همون میشی، این‌ بار هم بعد از کلی پیچ و خم در آسانسور رو به راه‌پله‌های اضطراری ساختمون باز میشه، دیگه مطمئن میشی که گم شدی، از بالای پله‌های آهنی زنگ‌زده و باریک به پایین نگاه میکنی، خیلی زیادن، اونقدر که انتهاش معلوم نیست، تو اوج بلاتکلیفی یکهو گوشه‌ی یه دیوار بتنی چشمت به در اون یکی آسانسور میوفته، همونی که پیداش نمی‌کردی، با خوشحالی بدوبدو میری و سوار میشی، هنوز در بسته نشده که یه پسر جوون و یه پیرمرد قدخمیده هم وارد میشن، شبیه گذشته و آینده‌‌ت، با واردشدن اونها انگار کابین آسانسور از قبل تنگ‌تر شده، سه‌نفری سینه به سینه‌ی هم ایستادید، در بسته میشه و آسانسور شروع به بالا رفتن میکنه، «آخیش» نفس راحتی میکشی که بالاخره راه رو پیدا کردی، اما هنوز چند ثانیه‌ای نگذشته که ناغافل صدای وحشتناکی از بالای سرتون میاد، کابل آسانسور پاره شد، اتاقک تکون محکمی میخوره و با سرعت به سمت پایین سقوط میکنه، لامپها تند و تند روشن و خاموش میشن و گوشهات فقط صدای فشار هوا رو میشنوه، پسر جوون مضطرب و ترسیده فریاد میزنه و به پیرمرد میگه بشین و دستات رو بذار روی سرت، پیرمرد ناتوان و با چشمهایی مات به سقف نگاه میکنه، در این میون تو فقط برای لحظه‌ای به ارتفاع بلند ساختمون فکر میکنی، و بعد نیم‌صدا زیرلب میگی «آخیش» @exsabid

  • آدم از چند سالگی با تقدیرش کنار میاد دکتر؟ @exsabid

  • یه جایی اون وسطای سوپرانوز، تونی به پرستار عموش که از شوروی پناهنده شده و بخاطر پای مصنوعیش همیشه‌ی خدا لنگ میزنه میگه توی کار تو موندم، برای اون پای نداشته و لبخند روی لبی که انگار همیشه‌ی خدا داری یه جکی برای خودت تعریف میکنی. اونم میگه قسمت همینه؛ که امثال من درس عبرت شماها باشن، شمایی که فکر میکنید هیچ بلایی قرار نیست سرتون بیاد، در حالی که ما مدام منتظریم یه دردی سرمون نازل بشه. @exsabid

  • همه‌چیز تغییر کرده ولی هیچ‌چیز عوض نشده! @exsabid

  • «حالا مدت‌هاست که به نظرم این جمله‌ی نغز (هرآنچه که ما را نکشد قویترمان می‌کند) کمی غلط‌انداز است. خیلی چیزها هست که ما را نمی‌کشد اما تا ابد ضعیفمان می‌کند. از کسانی که با قربانیان شکنجه سروکار دارند بپرسید، از مشاورانی بپرسید که درگیر قربانیان تجاوز و خشونت خانگی‌اند. به دوروبر نگاه کنید، به آنها که همین زندگی روزمره از حیث عاطفی ویرانشان کرده» @exsabid

  • تدریس دانشگاه، پول زیاد، زندگی پایدار عاطفی؛ هیچکدوم نشد. تنها چیزی که ممکنه بتونم قدرت عبور کردنه؛ استعداد در مصیبتی باقی نموندن. @exsabid

  • I’m not sure about anything, I’m still alive. @exsabid

  • بارنز یک جایی نهایتا نوشت «این درد آمده بود که سالها بماند» ما چه کاره‌ایم؟ @exsabid

  • «ترس از ماشین پلیس و توقیف در مسیر، ترس از به خواب رفتن در شب، ترس از به خواب نرفتن، ترس از گذشته‌ی بازگشته، ترس از این ­دَمی که پر می‌گیرد، ترس از تلفنی که نیمه شب زنگ می‌خورد، ترس از صاعقه‌ها، ترس از نظافتچی با لکه‌ای بر گونه‌­اش، ترس از سگ‌هایی که گفته شده گاز نمی­‌گیرند، ترس از تشویش، ترس از شناسایی جسد یک دوست، ترس از بی پول شدن، ترس از ثروتمند بودن؛ اگرچه مردم این را باور نمی­‌کنند، ترس از نمایه‌های روان­شناسانه، ترس از دیر رسیدن و ترس از رسیدن پیش از دیگران، ترس از دست‌خط فرزندانم روی پاکت‌های نامه، ترس اینکه آنها قبل از من می­‌میرند و من احساس گناه می­‌کنم، ترس از زندگی با مادرم در پیرسالی او و خودم، ترس از سرگشتگی، ترس اینکه امروز با یادداشتی غم انگیز پایان می‌گیرد، ترس از بیدار شدن و فهمیدن اینکه تو رفته‌ای، ترس از فقدان عشق و ترس از عاشق نبودن به کفایت، ترس اینکه آنچه دوست دارم برای آنانکه دوستشان دارم مهلک است، ترس از مرگ، ترس از عمری طولانی، ترس از مرگ، یکبار گفته‌ام این را» «ریموند کارور» @exsabid

  • از فلاکت بدتر خوکردن بهشه. @exsabid

  • از سرشب که میشه دیگه کم‌کم نور خونه رو کم میکنم، در واقع به استقبال تموم‌شدن روز میرم؛ اصرار دارم که زودتر تموم بشه، همزمان به موسیقی گوش میدم، به هرچیزی که جای حرف‌هایی که نگفتم رو بگیره، حرف‌هایی که فکر میکردم گفتنش انرژی میگیره، ولی حالا فهمیدم نگفتنش بیشتر خسته‌ت میکنه. قبلترها تماشای آسمون شب موقع دودگرفتن آرومم میکرد، اما این نامردها آرامش آسمونم ازم گرفتن، حالاحالاها هر آرامشی موقتیه و همین دونستنش کافیه که دیگه آروم نباشی. خودشناسی امروز: در کنار مابقی چیزها خلوتم رو هم باختم. @exsabid

  • شکست مقدمه‌ی پیروزیه، فقط گاهی. @exsabid

  • دست آدم نیست، هی برمیگردی به اون لحظه‌ی قبل از فاجعه و عاجزانه میخوای یه کار دیگه‌ای بکنی، یه تصمیم دیگه‌ای بگیری، توی سرت مدام میخوای جلوی اتفاق قبلا افتاده رو بگیری و نمیشه، و اینجوری مدام توی خلوتت هم شکست میخوری. @exsabid

زنده‌به‌گور — tgindex