tgindex
عیشِ مدام

عیشِ مدام

Статистика
@eyshimodamперсидский

تنها راهِ تحملِ هستی این است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مُدام‌. گوستاو فلوبر

Последний пост
25 июн.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
279
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 368
20 постов
Вовлечённость
490,3%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • هیچ‌کس دقیقاً نمی‌داند کی این اتفاق افتاد، اما همه‌مان به یاد داریم که ناگهان آن تابوت‌ها و تشییع‌جنازه‌ها و تاج‌های گل ظاهر شدند؛ همه جا بودند و ما دیگر نمی‌توانستیم از آن‌ها فرار کنیم، چون همه چیز به خوابی آشفته تبدیل شده بود. شاید همیشه همین‌طور بوده و ما توجه نکرده بودیم. شاید حق با مالدونادو بود و ما قبلاً خیلی بچه بودیم. شاید با آن همه تکلیف تاریخ و امتحان‌های ریاضی و نمایش‌های مبارزه با پرویی‌ها گیج شده بودیم. ناگهان همه چیز جور دیگری واقعی شد. کلاس به خیابان باز شد و ما ناامید و ساده‌لوح در اولین و آخرین تلاش محکوم به شکستمان‌ پریدیم روی عرشه‌ی کشتی دشمن.

  • آیا در طول تاریخ مردمانی بوده‌اند که همچون ما در زمانه‌ی خویش بی‌پشتوانه مانده و هر انتخابِ ممکن برایشان به یک میزان تحمل‌ناپذیر، بی‌معنی و مغایر با زندگی جلوه کرده باشد؟ آیا مردمانی بوده‌اند که همچون ما در چیزی غیر از انتخاب‌های ممکن به جستجوی منبع قدرت خویش اهتمام ورزیده باشند؟ آیا آن‌ها به طور فراگیر به آنچه از کف رفته و آنچه در راه است توجه می‌کردند؟ و بی‌آنکه اسیرِ رویاپردازی شوند، ثمره‌ی پیروزمندانه‌ی تلاش‌شان را با آرامش و اطمینان به انتظار می‌نشستند؟ یا اینکه آیا متفکران مسئولیت‌پذیرِ نسل جدید، در مواجهه با نقاط عطف شگرفِ تاریخی، احساسی متفاوت نسبت به امروز ما داشته‌اند؟ چرا که چیزی کاملا جدید در شرف شکل‌گیری بوده که هنوز در بین گزینه‌های ممکن آشکار نشده است؟

  • از حاشیه، کانال جدیدی است که در آن دیده‌ها و شنیده‌هایم را می‌نویسم، و با فضای اینجا که روایت شخصی از کتاب‌هایی است که خوانده‌ام متفاوت است، اگر دوست داشتید دنبال کنید. مخلص.

  • без подписи

  • 18 дек.44165из azhashie

    نشر چشمه اخیراً کتابی منتشر کرده به‌نام "کتاب الشتر"، که بازخوانی تجربه‌ی طرح سلسله‌ی مجید رهنماست. در بخشی از مقدمه‌ی کتاب آمده: نهادهایی چون سازمان مدیریت صنعتی که به همت مهدی قراچه‌داغی تاسیس شد از قضا صبح امروز با دوستی حرف مهدی قراچه‌داغی بود که خواهرزاده‌ی سهراب سپهری است و تعداد ترجمه‌هایش از شمار ۳۰۰ تا بالاتر رفته و چه و چه. گفتم عجب تصادفی، پس ایشان موسس سازمان مدیریت صنعتی هم بوده! در این‌باره هرچه گشتم به جمشید قراچه‌داغی رسیدم که طبق گفته‌ی پرتال این سازمان، عضو اولین هیئت مدیره و مدیرعامل آنجا بوده. نشد که در عالم واقع به رزومه‌ی مهدی قراچه‌داغی، تاسیس سازمان مدیریت صنعتی را هم اضافه کنم، اما خب ظاهرا در  در دنیای کتاب‌ها چنین اتفاقی ناممکن نیست.

  • گزیده‌ای از نامه‌های فلوبر

  • без подписи

  • طرح جلد‌های اصلی کتاب، چاپ انتشارات گالیمار

  • "کسی نمی‌پذیرد که زندگیِ هر فرد شیوهٔ ویرانیِ خاص خودش را دارد..." اندوه چیزی نیست که یک‌شبه بر آدم نازل شود، غم چرا یا نگرانی، اما اندوه نه. اندوه خشت‌به‌خشت در برابر جان آدمی دیوار می‌سازد؛ مثلا یک وقت‌هایی هست که نمی‌دانی برای چه اندوهگینی، هرچقدر هم که فکر می‌کنی دلیلی مشخص نمی‌یابی. در جمعی نشسته‌ای همه سرگرم گفت‌و‌گو، یا در مترو به تاریکی نمایان از پنجره، در فاصلهٔ میان دو ایستگاه، چشم دوختی، وسط اسباب‌کشی، حدفاصل داغ شدن روغن ماهی‌تابه برای ریختن سیب‌زمینی‌ها؛ در همه حال این اندوه با توست. آه اگر می‌توانستی اندوهت را به چیزی بیرونی گره بزنی شاید برایش ماوایی می‌یافتی. با خودت می‌گفتی خب اگر او بود این‌طور نبودم، اگر آن می‌شد این‌حال نبودم... "بهار ۱۸۷۵،دلیل اندوهش دیگر برایش ناشناخته نیست. تا آخرین لحظه می‌خواست این مشکل را نادیده بگیرد. به این ترتیب جمله‌ای که هیچ‌گاه به زبان نیاورده درست از آب درآمده است: مادام بوواری‌ خود اوست." فلوبرِ میانسال، درگیر مشکلات مالی و بیماری، به پیشنهاد یک دوست به کونکارنو‌، در کنار دریا، می‌رود و تقریبا در آنجا هیچ‌کاری نمی‌کند الا خوردن و خوابیدن و البته تماشای کشف‌و‌شهود‌های علمیِ ژرژ پِنتیه‌. فکر می‌کنم ملال و اندوه در کنار هم قدم برمی‌دارند. وقتی صد درصدت‌ را پای چیزی گذاشتی و شاید از قضا نتیجه هم خوب درآمده یا دیگران این‌طور می‌گویند، اما در نهایت این سوال مدام در ذهنت تکرار می‌شود که: خب که چی؟ همه‌اش همین؟ این ملال آمیخته با اندوه است که برایش ما‌باِزای دقیقی نمی‌یابی. شاهکار قرن را هم که نوشته باشی، بازهم وضع همین است. "حوصله‌ام سررفته. کلافه‌ام. قلبم توخالی‌تر از آوند گیاه است. نه می‌توانم بخوانم، نه می‌توانم بنویسم و نه می‌توانم فکر کنم؛ مدت‌هاست کتاب تاریخی دست نگرفته‌ام. گور پدر همهٔ آدم‌های فرهیخته! مورخ‌ها، فیلسوف‌ها، فرزانه‌ها، مفسرها، واژه‌شناس‌ها، مقنّی‌ها، کفاش‌ها، ریاضی‌دان‌ها و منتقد‌ها! همه را در جعبه‌ای جمع می‌کنم و در مستراح عمومی می‌اندازم." رمانِ پاییز فلوبر، اثر الکساندر پوستل، به مقطعی از زندگی میانسالی فلوبر می‌پردازد، داستانی از جنسِ کتاب استاد پترزبورگ، که آن هم به مقطعی از زندگی داستایفسکی می‌پرداخت. نشر نی کمی بعدتر از چاپ این کتاب، بخشی از نامه‌های فلوبر را هم منتشر کرده که در این روزگار بیداد میانمایگی، تسلای دل است. * الکساندر پوستل برای رمانِ اولش، un homme effacé، جایزهٔ گنکورِ رمان اول را برده.

  • без подписи

  • طرح جلد اصلی دو کتابِ آسیمان، که جستارهای کتاب حاضر از آن‌‌ها برداشته شده.

  • هوای گرگ‌و‌میش صبح، بهار، اوایل‌اش، ساعت را نمی‌دانم. جیپ آهوی طوسی‌رنگی دنبال‌مان آمده، دنبال من، مامان، برادرم و البته بابا؛ مسلما پیِ بابا آمده از طرف اداره، برای ماموریتی یکی‌دو روزه. مامان ما را سوارِ ماشین می‌کند، کنارش در صندلی عقب. بابا جلو کنار راننده می‌نشیند. تا یک‌جایی چشم فقط تاریکی می‌بیند، تاریکی جاده. بچه‌ که هستی تصوری از راه نداری، طولانی‌ست به خیالت و حوصله‌سربر. فکر می‌کنی الان باید خواب بوده باشی، یا یک‌جایی در خانه نشسته باشی مشغول کودکی‌ات. از کندوان که می‌گذریم، هوا آرام آرام روشن می‌شود، خورشید از پشتِ کوه‌ها سر‌برمی‌آورد و پرتو نورش از شیشه‌ی جیپ آهوی طوسی چشمم را می‌زند. به گمانم چشم‌هایم را می‌بندم، شاید هم دست را حائل می‌کنم تا نور کمتر به چشمم بخورد. یادم نمی‌آید در راه می‌خوابم یا همین‌طور به بیرون خیره می‌شوم. مامان ساکت است، بابا با راننده حرف می‌زند: " چند دقیقه دیگه می‌رسیم چالوس، بعدش تا نوشهر راهی نیست." پس مقصدمان نوشهر است. یعنی این شهر چه شکلی است؟ سبز؟ آبی؟ کمابیش یک‌ساعت بعد می‌رسیم. بابا و آقای راننده ما را دمِ هتلی پیاده می‌کنند و خودشان می‌روند پیِ کارشان. اتاق از قبل گرفته شده. خیلی بزرگ نیست، پرده‌هایش همه کشیده. مامان پرده‌ها را کنار می‌زند و ... آبی، آبی بیکران، چشم‌هایم دوخته می‌شود بهش. این اولین مواجهه‌ی آگاهِ من با دریاست. دل‌دل می‌کنم بابا برگردد و ما را ببرد کنار دریا. می‌خواهم بدانم آن‌طرفش چیست. تهش به کجا می‌رسد. یعنی اگر لبِ دریا باشم و چشم ریز کنم، ساحل آن‌طرفش را می‌بینم؟ بابا می‌آید ما را می‌برد دریا. می‌فهمم هرچقدر هم چشم ریز کنم باز هم آن‌طرفش معلوم نمی‌شود. دریا، دریای بی‌انتها. می‌چسبم به مامان، شاید می‌ترسم، یادم نیست. از بی‌سر‌وتهی‌اش شاید می‌ترسم، از این تاز‌ه‌آشنای آبی، از دریا. بابا که جوان‌تر بوده یکبار تا دمِ غرق شدن می‌رود، این را در راه، از هتل تا دریا برای‌مان تعریف می‌کند، شاید منشأ ترسم همین است. یک‌شب در نوشهر می‌مانیم و فردایش با اتوبوس برمی‌گردیم. در این فاصله در شهر می‌چرخیم؛ بازار ماهی‌فروش‌ها، حال‌وهوای شهر ساحلی، عطرِ نمی‌دانم چه آکنده در هوا، شاید بهارنارنج. آسمان ابری، گه‌گاه باران. این اولین مواجهه‌ی یادمانده‌ی من با دریاست. با مامان، بابا و برادرم. خاطره‌ای محو؛ اما دریغناکی‌اش همیشه با من است. چرایی‌اش جایی پسِ ذهنم مانده که به حرف نمی‌آید. " آخر با این‌همه دریا چه کنم؟" آسیمانِ جداافتاده‌ از خانه در جستارِ در جست‌وجوی آن پهنه‌ی آبی روایتی بدست می‌دهد از مواجهه خودش با دریا. کودکی‌اش در اسکندریه گذشته و بنابراین با دریا بیگانه نیست. اما دریاهای شهرهای مختلف را که از نظر می‌گذراند، انگار پیِ چیزی گمشده است. گمشده‌ای که مطمئن نیست بتواند باز‌بیابدش. آسیمان جایی در درآمد کتاب می‌گوید: " مقوله‌های خیالین- چه‌ آن‌ها که محتملند، چه آن‌هایی که به خیالمان راه می‌برند، و چه آنهایی که به یاد می‌آوریمشان- به صرفِ غیرواقعی بودن از خیالمان محو نمی‌شوند. می‌شود که آدمی با فانتزی‌هایش دمخور شود، هرچند فانتزی‌هایی که از پستوی خاطر و حافظه احضار شوند همچون رخ‌داده‌های حقیقیِ گذشته به همان گذشته تعلق دارند." شاید آن خاطره‌ی محو اما نازدودنی من هم به همین دنیا تعلق دارد. دنیای فانتزی‌هایی که از پستوی خاطر احضار می‌شوند تا حسرتی بر دل بگذارند از آن خانه‌ای که بود و دیگر نیست؛ یا زیباییِ اولین‌ دیدار که طعمِ و تشویش آن همواره در یاد می‌ماند. * "دریغناکی" را شاهرخ مسکوب یک‌جایی در روزها در راه به کار برده در برابر نوستالژی. * کتاب را نشر گمان درآورده که شامل هشت جستار از آندره آسیمان، نویسنده ایتالیایی- آمریکایی است که احتمالا پیش‌ از این با فیلمِ call me by your name برای ما معرفی شده باشد. @gomanpub

  • گفته بودم رشته‌هایی که به زندگی وصلم کند، روز به روز باریک‌تر می‌شود، نه اینکه نیست، استوار نیست، مثلِ آن حبل‌المتینی‌ که زمانی تو بودی. حالا می‌ترسم از دست برود همهٔ رشته‌ها. گفته بودی زندگی‌ همینه، واقعیه، چون واقعیه ترسناکه، مثل تو قصه‌ها نیست، ترسناک‌تره. واقعیت همیشه ترسناک‌تره از تصورات ما نسبت بهش. مثلا وقتی قصه‌پردازی می‌کنیم یا تصویری می‌سازیم، فرار می‌کنیم از کلیشه‌های رایج چون فکر می‌کنیم نه خب این دیگه خیلی دراماتیکه، مخاطب باور نمی‌کنه، زندگی اینقدر هم تلخ نیست. اما هست لامصب، تلخ‌تر از رویابافی ما. گفتم مگه همیشه نمی‌گفتی " بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار"، گفتی بهاری نیست، اگرم هست، زمستانِ طاقت‌فرسا کمرش را شکسته، بی‌جونه. با این‌همه ملالِ منتشر دیگه چیزی از بهار باقی نمی‌مونه. فکر کردم چرا هرچه به آن دست می‌یازیم‌ از ما می‌گریزد. پاسخی در سرم نبود. هوا را گفته بودند برفی است، از پشت شیشه اما برفی پیدا نبود. فکر کردم به قصه‌هایی که در آن‌ها برف بود، مثلِ آخرهای قصهٔ مردگانِ جویس. * گرچه می‌دانیم که عاقبت او چه‌ شده، گرچه می‌دانیم از خیلی‌وقت پیش، خیلی پیش از آنکه ما اصلا باشیم، او چه اندیشیده، چه کرده، چگونه. اما باز هم همراهِ روزهای آخرش شدن چون انبوهی دلهره است. سخت است طیِ مسیر با او. حدود ۹۰ صفحهٔ در قطع پالتویی که می‌دانیم کمتر از قطع معمول در آن کلمات جا می‌گیرند، حدود ۹۰ صفحهٔ مسیر روزهای پایانی اوست. چه‌کرده، که را دیده، چه‌ها گفته یا نگفته( اصلا گفته‌ها مهم است؟ یا آن نگفته‌های در ذهن مانده است که چرایی و چگونگی را بر ما روشن می‌سازد؟) * ناصر پاکدامن بیرون گود ایستاده، نگاهش به هدایت در آن حدود ۹۰ صفحهٔ در قطع پالتویی عاری از داوری است. در مقدمه چیزهایی می‌گوید، اما خودِ روایت مونتاژ دقیقی است از روزهای منجر به پایان هدایت. هرچند شاید کسی بگوید تدوینگر دیگری ممکن بود راش‌ها را به ترتیب دیگری بچیند، این هم می‌شود.

  • без подписи

  • без подписи

  • طرح جلدِ نسخهٔ اصلی نشر گالیمار، نسخهٔ جیبی و نسخهٔ انگلیسیِ کتاب

  • اولش فکر کردیم کتابخانه‌ای جدید بگیریم تا کتاب‌های این‌طرف و آن‌طرف پخش‌وپلا را سامانی ببخشیم. دنبالِ چوب بلوط نبودیم، اصلا نقلِ این تجملات نبود؛ صرفا می‌خواستیم در گوشه‌ای جا شود، یعنی در اصل اضافه شود به گوشه‌ای و کتاب‌ها را در خودش جا دهد. گران بود یا ریخت‌اش بر ما خوش نیامد، نخریدیم‌اش. بعد فکر کردیم باید خانه را بزرگتر کنیم. اصلا این چاردیواری که مناسب این همه کتاب نیست، نور هم که ندارد. آدم دلش می‌خواهد یک اتاق جدا برای خواندن و خلوت کردن داشته باشد، اتاقی که باریکه‌ی نور روز از پسِ پرده سبزفامی بر آن بتابد، اتاقی از آن خود. خانهٔ بزرگتر گران بود یا جابجایی دشوار، فکرش را از سر بیرون کردیم. شاید هم رخوت و سستی نمی‌گذاشت دیگر تکانی بخوریم. گفتیم کمی‌ از کتاب‌ها را ببخشیم، کمی دیگر را بفروشیم. مثلا دورهٔ آثار فلانی به چه کارمان می‌آید؟ ما که هر روز خواندنِ جست‌وجوی زمان از دست رفته را به تعویق می‌اندازیم، همین یک کتاب دوره‌ای برای‌مان بس است، مابقی‌اش پیشکشِ مجموعه‌داران، خانه‌داران... ما را همین پروست بس. دلمان نیامد یا کتاب‌ها خریدار نداشت، نگه‌شان داشتیم؛ روی زمین، سوارِ هم‌دیگر، جلدسخت‌ها آن زیر، جلدنرم‌ها رو. دوره آثار فلانی خودش یک ستون. پروست ماند کنارِ تخت، در انتظار. " آدمی دیر زمانی در شیدایی نتواند زیست." ژروم و سیلوی که شخصیت‌های کتاب‌ هستند بنیاد فکرشان این است: "همه یا هیچ... کتابخانه یا از چوب بلوط باشد یا اصلا نباشد، و اصلا نبود." هر دو در تمنای مالدار شدن. اسیرِ چیزها. فلان لباس و بهمان مبل؛ سرگرمِ رفقا و دورهمی‌ها. سرِ دوراهیِ حمایت از این جنبش یا نفیِ دیگری. هر دو در تلاش فراوان برای فرار از چرخه‌ی زیستن در نظم روزمرۀ سرمایه‌دارانه( پِرِک در این دوره تا‌حدی چپ‌گراست). اما سرآخر آیا مفرّی هست؟ می‌شود از این انتظام گریخت؟ مثلاً می‌شود رها کرد و رفت در بندری، دهاتی، مأوا گرفت؟ شخصیت‌های ما، قهرمان‌های‌مان( بالأخره هر داستانی قهرمانی دارد، خواه خیلی هم عملِ قهرمانانه‌ای انجام ندهد) از پیِ سودای تن ندادن به این انتظام، به راهِ دریا هم می‌روند... پی‌نوشت: ترجمهٔ احمد سمیعی رشک‌برانگیز است. چاپ‌ حاضرِ کتاب در سریِ جیبی‌های نشر علمی‌فرهنگی درمی‌آید. در مشهورترین نسخهٔ ترجمه انگلیسی، چیزها، به همراه مردی که خواب است( یا به قولی مردی رفته‌ی خواب) در یک کتاب منتشر شده‌اند.

  • без подписи

  • تصویرِ پشتِ جلدِ کتاب، تصویری برداشته از شعرِ بافه

  • خواب‌ِ دمِ صبح آماجِ تصویرهای مشوش است. آدم فکر می‌کند این‌ها از کجا می‌آیند، این بازنمایی‌ها، این خاطراتی که از آن تو نیست. آیا خاطره‌ای جمعی در کار است؟ تصویری یکسره محو اما نازدودنی از اذهان ما. روانکاوان تفسیر‌ها بسیار نوشته‌اند و چه بسیار آدمیان دیده‌اند عزیزی را، معشوقی‌ را، ورطه‌ی هولناک را. فاصله است میان آنچه در خواب می‌گذرد با بیداری. در بیداری تصورات در جای دیگرند و جسم حیّ و حاضر در صحنه. ما رویا می‌بافیم از پس زیستن‌ِ روزمره‌مان. آدمی شاید نه به امید بلکه به رویا زنده است، به تصاویر ذهنش، به آنچه که می‌خواهد باشد اما نیست. نوعی اتوپیای ذهنی شاید. از این رویابافی‌ها شعر هم گاهی درمی‌آید. این‌که در دل‌آشوب تقلای هرروزه شاعر تصویر می‌سازد از این تقلا، شاید که تسلا بیابد دلش. رفیقی می‌گفت ما شعر خوب داریم اما شاعر نه. شاعر که در ذهن ما سیمایی اسطوره‌ای دارد. اما اصلا شعر به چه کار می‌آید؟ فکر می‌کنم همین‌که شاعر از پسِ رنجِ به کلمات درآوردن تقلای انسان برای زیستن برمی‌آید، خود کار سترگی است. ابدیت بخشیدن به زیباییِ دختر کوچکی که می‌توانست زنی دل‌فریب باشد اما نشد... صدای سوتی که می‌توانست آوازی باشد برای شروع صبحی دوباره اما هوارِ موشکی، بمبی، چیزی مصنوع، شد بر سر خانه‌ای. این‌جا چه می‌کنی، شاعر؟ همین خودش شاید پاسخی است به بی‌درکجایی‌ شاعر. چه‌کار می‌کند شعر؟ شاعر چه می‌خواهد در دلِ این عرصهٔ تنگ. "صداها را می‌شنوم. لبخندها را می‌بینم. نمی‌توانم هیچ بنویسم. پنج دست قلمم را می‌گیرند و امر می‌کنند قصّه‌ی زندگی و مرگشان را ثبت کنم. آیا زاده شدم تا سوگوار باشم، تا مویه کنم؟ می‌خواهم جشن‌ها را بسرایم، جنگلی سرسبز را بنگارم که شکسپیر اغلب مرا به آن راهبر می‌شود. شاعران را دمی به خود، به خوشی، واگذارید، وگرنه جهانتان فرومی‌پاشد." این‌جا چه می‌کنی، شاعر؟ گزیده‌ای است از سه شاعر لهستانی. شیوهٔ برگردانِ شعرها به شهادت مقدمه‌ی کتاب این است که "یک، هر شعر بایست در فارسی شعر می‌بود؛ دو، تشخص و تمایزِ شاعران بایست در فارسی نمایان می‌ماند." در این روزگار بی‌شاعری، شعرهای کتاب شعر است و شاعرانش در هیبت شاعر. خاصه ترانه‌ای درباره‌ی پایانِ جهان از چسلاو میلوش و بافه از تادئوش روژه‌ویچ را بسیار دوست دارم. پی‌نوشت: کتاب را نشر خوانه درآورده در مجموعه‌ای به نامِ نواحی. متن دوزبانه‌ی فارسی و لهستانی است.