tgindex
فانوس
@fanoos_ketabКнигиперсидский

دخترک کتاب فروش راه ارتباطی با من 👇 t.me/leila_ahmadi_afzali لیلا احمدی افضلی

Последний пост
24 февр.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
709
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
2 563
20 постов
Вовлечённость
361,5%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • دوستان گرامی! با درودهای خالصانه. اگر در بین شما عزیزان، کسی می‌تواند در پیدا کردن داروی JADENU 360 mg به من یاری رساند، از طریق آیدی زیر محبت نموده و پیام بگذارد. t.me/leila_ahmadi_afzali پیشاپیش قدردانم

  • 28 дек.1 44323

    چراغ احمد حیدربیگی چراغ‌ها، مرا به تیررسِ تاریکی می‌بَرَند و درهایِ نیمه‌باز به کمین‌گاهِ دست‌ها و دشنه‌ها قرصِ نانی بگذار بر سنگ و جرعه‌ی آبی؛ ایمان مجروحِ من، در این بیابان است. t.me/fanoos_ketab هنگامی که پاتریس لومومبا در بیابان‌ها و جنگل‌های کنگو در حال فرار بود و سربازانِ چومبه در تعقیبِ او، روستائیان در جاهایی نمایان آب و غذا می‌گذاشتند تا او مجبور نشود از گرسنگی به روستاها نزدیک شود و دستگیرش کنند. t.me/fanoos_ketab زنده‌یاد احمد حیدربیگی: "بر آن بودم که برای زیستن و ماندن بهانه‌ای بیابَم و همین گریبانم را گرفت که: چه می‌توانی کرد؟ و خواستن، توانستن نبود. درهای بسته، دیوارهای بلند و راه‌های کور، فرمانِ ایستادن و پوسیدن می‌دادند و تنها یک راهِ تنگ و باریک و تو در تو، نابسته مانده بود که مرا به خویش می‌خواند و دست‌های دشنه‌دار در پناهِ تاریکی. از این گذرگاه، به شعر رسیدم!"

  • 31 окт.3 66149

    "حسرت و آرزو" مرتضی جوانی است احساساتی و شدیدالتأثیر؛ اما سلیم و بردبار. زیباپرست و ادب‌دوست. زیبایی را در هر چه باشد: در طبیعت و نقاشی، زن و موسیقی به یک اندازه دوست دارد، اما شعر خوب را به همه‌ی آن‌ها ترجیح می‌دهد. دوست‌‌پرست و رفیق‌باز است. برای اولی از جان و مال و فداکاری دریغ ندارد و برای دومی هیچ‌کسی را از خود نمی‌رنجاند. خودخواهی خیلی کم و به‌نحو سعادت‌بخشی در او وجود دارد. همیشه آرزومند و دلباخته است. زن را به‌خاطر شعر دوست دارد زیرا وجود او را سرلوحه‌ی دفتر زندگی و احساسات می‌داند. ناله‌ی ویلن قلب او را به لرزه می‌آورد و اثر اشعار شورانگیز و حالِ زن‌های در عشق ناکام‌شده را در روح او ایجاد می‌کند. زندگی را فقط به‌خاطر احساسات دوست دارد و به مبادی آن جز به دیده‌ی احساس نمی‌نگرد. حسرت و ناکامی و امید و آرزو، چهار عامل مؤثر و سمجی هستند که دست از گریبان احساساتِ او بر‌ نمی‌دارند. دروازه‌ی دلش با کلید محبت گشوده می‌شود و کشتی وجودش را امواج عشق و عاطفه و فشار آرزو و تخیل در دریای طوفانی احساسات ناراحت می‌کنند و نمی‌گذراند آرام بماند. محجوب و سرسخت و گوشه‌گیر و ماجراجوست، این حالات در موقعیت مختلف و متناسب در روح او ایجاد می‌شوند و از احساسات او تجلی می‌کنند؛ به فرمان احساسات از هیچ خطری نمی‌ترسد و از هیچ کار سخت روگردان نیست. همیشه در انتظار حوادث و نامرادی بسر می‌برد و پیوسته خواهان زندگی انقلابی و پُر حادثه است. زنان را به‌خاطر ظرافت طبع و رقت احساساتشان دوست دارد و معتقد است رودخانه‌ی احساساتِ مرد از کوه زن سرچشمه گرفته و به دریای زن می‌ریزد؛ یعنی این رودخانه‌ی خروشان همیشه به‌خاطر زن و برای زن جاری است. زن را از نظر مزیت جنسی نمی‌نگرد بلکه وجود و عواطف و احساسات او را عامل مهم سرنوشت روحی مرد می‌داند. از فرط خیال و آرزو گاهی دست به دامن شعر می‌زند و عطش خود را فرو می‌نشاند؛ گاهی نیز خود شعر می‌سراید و چیزی می‌نویسد و تمام نوشته‌ها و اشعار خود را که در نظر دیگران ناچیز است به خاطر شعر و ادب و دل خود دوست می‌دارد. زنده‌یاد "مرتضی کیوان" نوزدهم مرداد ۱۳۲۳ t.me/fanoos_ketab

  • آیا چه‌گوارا می‌توانست نَبَردِ چریک‌ها را در سراسرِ قاره‌ به‌هم پیوند دهد؟ آیا تئوری‌های او درباره‌ی انقلابِ چریکیِ همگانی حق است؟ آیا رژی دبره، پیرو مکتبِ او حق دارد که این تئوری را "انقلاب در انقلاب" بخواند؟ همه‌ی این‌ها مطالبی است قابل بحث. ولی یک نقطه غیر قابل بحث است و آن شخصیت انسانیِ چه‌گوارا و صفای بلورینِ روانش، جبروتِ صخره‌مانندِ اراده‌اش، سرمشقِ واگیردارِ انسانیِ او، احترام‌انگیز بودنِ سیمای تاریخی اوست. این‌ها غیر قابل بحث است. تاریخ ثابت کرده است که این نوع قهرمانان همانندهای خود را بسیار می‌پرورند. کلامِ مجاهدِ شهیدِ ما "صور اسرافیل" درباره‌ی همه‌ی آن‌ها صادق است: "از هر قطره‌ی خون چه‌گوارا، ده‌ها و صدها قهرمان تازه برخواهد خاست. پرچم او افتاده نخواهد ماند. مشعل او دست به دست خواهد شد." امروز دیگر مسلّم است که یک دستِ جنایتکار، چه‌گوارا را پس از زخمی و اسیر شدن، کُشت و دولتِ بولیوی و امپریالیسم آمریکا و همه‌ی دشمنان انقلاب و همه‌ی شکّاکان و همه‌ی سست‌عنصران و همه‌ی کسانی که از نصرتِ اهریمن به نحوی از انحاء، خرسند می‌شوند، از این حادثه شادی کردند. ولی آخر ارنستو چه‌گوارا جز یک پزشکِ تفنگ‌به‌دوشِ ساده در کهسار بولیوی کَسِ دیگری نبود، چرا این‌همه پایتخت‌های طلایی و این‌همه قصرهای پُر زرق و برق از مرگ یک تَن تا این اندازه خوشحالند؟ عظمت او در چیست؟ قدرت او در چیست؟ هر کَس پاسخِ این سخن را بیابد، رازِ عصرِ ما را دریافته است. پاسخ در این است که هر انسانِ تنها که برای امرِ میلیون‌ها تَن نَبَرد کند، میلیون‌هاست. پاسخ در این است که هر اراده‌ای که تراکمِ ارادە‌ی خلق شود، به اندازە‌ی ارادە‌ی تمامِ خلق، هراس‌آور است. پاسخ در این است که قهرمانانِ عصرِ ما تنها و تنها کسانی می‌توانند باشند که بخواهند از مرزِ شب بگذرند. باور نکنند که سیطرە‌ی پول، استثمارِ انسان از انسان، استعمارِ خلق از خلق ابدی است. باور نکنند که آدمیزاد نمی‌تواند شرایطِ آدمی‌وار برای هستیِ خویش بیافریند. به شکّاکان باور نکنند، به پیمان‌شکنان باور نکنند. صدها بار بکوشند و بارِ دیگر بکوشند تا سرانجام حق را درک کنند و سرانجام آن را به کُرسی بنشانند. ممکن است "شورِ" آن‌ها را کسانی "جنون" بخوانند، ولی همین "جنونِ قهرمانان" است که به گفتە‌ی گورکی "خِرَدِ زندگی" است! مَردی بنام، با هفت گلوله در بدن، در گوری گمنام در "واله گرانده" فرو خفت. او به خلق، بِهین چیزی را داد که می‌توانست عطا کند: یعنی جانِ شیرینِ خود را، و خلق به او بِهین چیزی را خواهد داد که قادر است عطا نماید: یعنی جاودانی بودن را. زندگی طی شد، حماسه باقی است... می‌توان با استفاده از یک بیت زیبای "فرانسوا ویلون"، شاعر غنایی فرانسه در قرن پانزدهم گفت: او فرزند خردمند خلق بود/ و چون درختی نیرومند/ در بادِ پاییزی فرو افتاد. احسان طبری t.me/fanoos_ketab

  • ۳۹ سالگی برای پایان یک زندگی، زود است. حتی عطشان‌ترین جان‌ها برای افتخارات، می‌توانست پس از جانبازی در "سیرا مائسترا" (رشته‌کوهی در کوبا)، دیگر به کار شریف ساختمان سوسیالیسم در کوبا بسنده کند، ولی چه‌گوارا نه حسابگر بود، نه بخیل. او می‌خواست جرعه‌ی خود را بی‌دریغ بر خاک رزمگاه بپاشد. این آن ستیغ جانفشانی است که در دسترس کسی نیست. این یک رمانتیسم لرزاننده‌ی قهرمانان است که کمتر همانند دارد. قهرمان‌ها تاریخ را نمی‌سازند، خود ساخته‌ی تاریخ‌اند. ولی قهرمان‌ها راه می‌گشایند. درست مانند "دانکو"، قهرمان یک داستان ماکسیم گورکی که با گرفتن قلب خونین و نورپاش خود بر سَرِ دست، گمشدگان بیشه‌ی تاریک را به سوی نور ره نمود. او فرو افتاد، اما شب‌ماندگان به نجات دست یافتند. و نیز کسانی یافت شدند که از غیظ و حسد، پای بر قلب تپنده‌ی دانکو که در آنجا افتاده بود نهادند. آن‌ها دیگر به او نیازمند نبودند و دانکو مرده بود. ممکن است فرومایگانی باشند که پای بر قلب تپنده‌ی چه‌گوارا بگذارند، ولی بهروزی این قهرمانان در آن است که به ابدیت و عظمت افسانه‌آمیز دست می‌یابند و پس از مرگ، بیشتر از دوران زندگی، شکست‌ناپذیر می‌شوند. همیشه این کلام آن انقلابی که در پای دار گفت، در گوشم طنین‌انداز است: "سکوت مرگ من فصیح‌تر از آن سخنی است که اکنون خفه‌اش می‌کنند." در آن ایام که هنوز شایعه‌ی قتل چه‌گوارا مسلّم نشده بود، یکی از دشمنان او، سردبیر "نیویورک هرالد تریبون"، سولتس پرگر، در شماره‌ی ۹ اکتبر ۱۹۶۷ روزنامه‌ی خود چنین نوشت: "شخص نمی‌تواند از تحسینِ شهامت و پیگیری چه‌گوارا، این معروف‌ترین انقلابی آرژانتین پس از خوزه دسان مارتین خودداری کند. او دشمن ماست، ولی خواه در گوری خفته یا به راهی دوردست رفته باشد، در خورد احترام و تجلیل است." این جراح نیرومند و دلیر که می‌توانست در شهر زاد و بومی خود برای خویش زندگی مرفه بسازد و وجدان بشری خود را از راه خدمات پزشکی خود تسکین دهد، گاه به نام "رامون"، گاه با نام "فرناندو"، گاه در گواتمالا، گاه بولیوی، گاه کوبا به دنبال دردهای جامعه رفت. قلبی که در او می‌تپید، برای آرزوهای کوچک نبود. روح او به طرف افتخارات بزرگ پَر می‌گشود. همه‌جا تلاش او به ثمر نشست، ولی او مَرد پشت میزهای خاموش نبود. او می‌خواست بردگان همه‌ی عالم را رها سازد و آنچه را که در سرودها می‌خوانند، به واقعیت بدل کند. ...نَبَردِ پیگیر و جانبازانه در راه خلق و در راه حق؛ این است محتوی زندگی چه‌گوارا. اساس در پذیرشِ این محتواست، واِلّا اَشکال این نَبَرد می‌تواند با تقاضای زمان و مکان، وضع و شخص گوناگون باشد. اساس آن است که دشواری نَبَرد، طولانی بودن راه، قساوت دشمن، سست‌پیمانی یاران نیمه‌راه، سفسطه‌ی شکّاکان شما را نترساند. اساس آن است که عُجب پیشوایی، ادعای همه‌دانی، اگوئیسم کور کننده (خود پرستی) شما را به گمراه نَبَرَد. ساده، روشن‌بین، دلیر، افتاده و فروتن، عنود و منطقی، حقیقت‌پرست، عادل، خدمتگزارِ مردم؛ چنین باید بود. و آه... که چه نایاب است. و ارنستو چه‌گوارا از این زمره‌‌ی مردم نایاب بود. گویی شبح چه‌گوارا و همه‌ی قهرمانان دیگر عصر ما، آن‌جا ایستاده‌اند و می‌گویند: "ما ترجیح می‌دهیم کمتر ستوده شویم و بیشتر سرمشق قرار گیریم." بهترین شیوه‌ی ستودن یک قهرمان، رفتن به راه اوست‌. هر کَس در بالاترین تاب روانی خود، هر کَس در چهارچوبِ حیاتی خویش، ولی کاملاً صادقانه، کاملاً پیگیر، کاملاً پُر شور، کاملاً محجوب! احسان طبری t.me/fanoos_ketab

  • زندگی و نَبَرد خوشا ره‌ بُردن از یک آرزو، در کامِ توفان‌ها خوشا دل‌های گرم‌و آتشین از مهرِ انسان‌ها حیاتِ بی‌تکاپو، حلقه‌های سردِ زنجیر است خوشا پاشیدنِ زنجیرها در پای آرمان‌ها مرا در زندگانی گر امیدی هست جز این نیست که دیوِ ناامیدی‌ها نگیرد راهِ ایمان‌ها دلِ بی‌مُدَّعا شهری‌ست با دروازه‌ی بسته برونِ در، نهیب‌و تیرِ زهرآلودِ دربان‌ها چه دشوار است دور از های‌و هویِ کاروان ماندن نمانَد هیچ نامی در فراموشیِ دوران‌ها گلوی خودپرستی، دشنه‌ی الماس می‌خواهد تو مردم باش‌و با مردم بکن تجدیدِ پیمان‌ها به گیتی، استواری هست اگر، با عزمِ مُزدبَر است که دورِ آسمان دیده‌ست بس ویرانه‌ ایوان‌ها به قربانگاهِ سرخِ آرزو کافی‌ست ایمایی که شرحِ عاشقی نتوان به دفترها، به دیوان‌ها سعادت در تلاشِ مَردِ تنها، کِی توان جُستن؟ خوشا از دوردستِ روستا، فریادِ دهقان‌ها "حبیب" از شمعِ محفل آن‌چه من آموختم این است که حفظِ آبرو را شرط باشد رفتنِ جان‌ها زنده‌یاد دکتر "اسدالله حبیب" کابل، افغانستان ۱۳۵۸ t.me/fanoos_ketab

  • سپیدرود و وَزَغان سپیدرود در زیرِ درختانِ گلریزِ بهاری، چالاک می‌گذشت و از شوقِ دریا، سرودی می‌خواند. وَزَغانی چند بر آن شدند تا راه بر وی ببندند و دامی از خزه‌ها بر گذرگاه‌اش بگسترند. بادِ سبک‌پا این خبر را شنید و هراسان سپیدرود را آگاه ساخت. ولی شط با خنده‌ای مرواریدگون گفت: بیم مدار! هر خزه‌ای هم که بر سر راه باشد، سرانجام موجِ مشتاق‌ام به خزر خواهد رسید. احسان طبری t.me/fanoos_ketab

  • ادامه⬇️⬇️⬇️ روی پل قالای، مادرش جلیله‌خانم مردم را صدا می‌زد: ناظم حکمت را فراموش نکنید! پسرم دارد می‌میرد، آزادش کنید! و بین آن‌ها روزنامه پخش می‌کرد. می‌خواستم همه‌ی این‌ها را برای او تعریف کنم، اما بغض گلویم را گرفته بود و می‌ترسیدم که صدایم بلرزد، باری بر خاطرش بیفزایم و نیرویش تحلیل رود. کمی صبر کردم، ذهنم را با چیزهای دیگری منحرف کردم و وقتی احساس کردم که می‌توانم بدون تاثر حرف بزنم، گفتم: مادرت محکم ایستاده، ناظم! او از شادی جان تازه‌ای گرفت. نه برای آن که مادرش برای او مبارزه می‌کرد، برای آن که به مادرش افتخار می‌کرد. نگفتم اما که مادرش به خاطر او دست به چه کارهایی می‌زند. ترسیدم خاطرش پریشان شود. او حال مرا پرسید و من پاسخ دادم: خودت که می‌دانی دَه سال خوابیدم و بعد بیرون آمدم. تازه دو سال است که رنگ آفتاب را می‌بینم. صحبت دیگری نکردیم. می‌بایست در نیروی او صرفه‌جوئی می‌کردیم. حتی این را هم نگفتم که حکم عفو تو را حتما صادر می‌کنند ناظم. زیرا می‌دانستم چه پاسخ خواهد داد: مگر من به خاطر عفو خودم اعتصاب غذا کرده‌ام؟ مگر نه این که من با مرگ خود می‌خواهم رفقایم را به آزادی برسانم؟ هیچکس حق نداشت در پایداری او ذره‌ای سستی وارد کند. ناظم اعتصاب غذا را ادامه می‌داد. رفقایش توصیه می‌کردند که این کار را پایان دهد، زیرا تا پیش از تشکیل مجلس تازه، تصویب لایحه‌ی عفو عمومی امکان نداشت. تا تشکیل مجلس نیز هنوز سه هفته باقی بود. ادامه‌ی اعتصاب غذا تنها به معنی خودکشی بود. و ناظم دیگر این حق را نداشت. هزاران نفر در سراسر جهان برای عفو عمومی به مبارزه برخاسته بودند. و این عفو به معنی آزادی صدها و هزاران نفر بود. اکثر نامزدهای انتخابات مجلس نیز اعلام کرده بودند که در صورت انتخاب شدن، عفو عمومی را تصویب خواهند کرد. مرگ ناظم می‌توانست در این امید همگانی خلل وارد آورد. اما ناظم با خود عهد بسته بود که تا پایان ایستادگی کند. بعدها به یاد می‌آورد که: گرسنگی کشیدن دشوار نبود، اما بعد از تحلیل رفتن همه‌ی نیرو، فکر پیمان شکستن سخت‌تر از همه چیز بود. در روز هجدهم او اعلام کرد که تا زمان تشکیل دولت جدید اعتصاب خود را می‌شکند و اگر این دولت هم عفو عمومی اعلام نکند، او کار را از سر خواهد گرفت. روز هجدهم منور برای او یک سبد توت‌فرنگی آورد. سبد را کنار تخت او گذاشت. عطر توت‌فرنگی همه جا را فرا گرفته بود. بوی جنگل، بوی تابستان می‌آمد. توت‌فرنگی‌های سرخ و آتشین، شعله‌های خورشید... منور می‌دانست که او توت‌فرنگی را بیشتر از همه‌ی میوه‌های فصل دوست دارد. یکی از توت‌فرنگی‌ها را در دهان گذاشت. بعد یکی دیگر، و یکی دیگر... پزشکان هشدار داده بودند که خوردن را به تدریج آغاز کند. او همه‌ی توت‌فرنگی‌های سبد را خورد و برخلاف نظر پزشکان نمرد، جان گرفت. در شانزدهم ماه مه ۱۹۵۰ انتخابات آغاز شد. حزب دموکرات سر کار آمد. شعار عفو عمومی در برنامه‌ی انتخاباتی این حزب گنجانده شده بود. اما برای عملی شدن آن هنوز بیش از یک‌ماه مبارزه لازم بود. دوازده سال و پنج ماه و شانزده روز پس از آن شب سال نو که ناظم را برای چند سوال کوچک به اداره‌ی پلیس فرا خواندند، او آزادی‌اش را باز یافت. در همان روزهای ماه ژوئن هزاران زندانی دیگر و از جمله شاگرد نقاشی او، زندانی عادی ابراهیم بالابان که بعدها یکی از نقاشان بزرگ ترکیه شد، و کمال طاهر از دروازه‌های آهنین زندان‌های چانکاری، بورسا، سینوپ و دیاربکر گام به آزادی نهادند. او دست در دست منور بیرون آمد. بعد از دوازده سال و نیم، نخستین بار بود که در سقف بالای سرش ستارگان چشمک می‌زدند. همچنان که دست منور را محکم در دست داشت، به سوی بوسفور به راه افتاد. ناگهان به نظرش رسید که صدها نفری که این روز را پیش‌بینی نمی‌کردند، اما تحمل کردند و به آزادی رسیدند، با آن دو همراه گشته‌اند. مسجد آیازما را پشت سر گذاشتند و در سکوت به سوی بوسفور رفتند. به آب نزدیک شدند و جائی برای خود یافتند. در آن نزدیکی فانوس دریائی قیزقالاسی چشمک می‌زد. کشتی‌ها چون همیشه در بوسفور در رفت و آمد بودند. مُشت خود را پر از آب کرد. بیش از دوازده سال این لحظه را انتظار کشیده بود. همچنان که دست منور را محکم در دست داشت، صدای برخورد موج‌ها را به ساحل گوش فرا داد. ایستاد و ستارگان درشت و درخشان آسمان را حریصانه تماشا کرد، تماشا کرد... t.me/fanoos_ketab

  • ...روز پنجم اعتصاب غذا، جلیله‌خانم مادرِ ناظم‌حکمت خود را رساند. با چشمان کم‌سویَش مدت زیادی چهره‌ی تکیده و به‌زردی نشسته‌ی پسرش را نظاره کرد. مادر نه درباره‌ی اعتصاب غذای او کلمه‌ای گفت و نه درباره‌ی آنچه بیرونِ دیوارهای زندان می‌گذشت. دست او را در دست گرفت، چشم در چشمانش دوخت و فقط گفت چگونه خانه را آب و جارو کرده و چشم‌انتظار پسرش است. دیگر حرف‌زدن برایش دشوار شده بود. جلیله‌خانم برای پرهیز از آزار پسرش عزم رفتن کرد و ناظم برگی را که بر آن شعری نوشته بود به مادرش داد: برادرانم! قصد مُردن ندارم می‌دانم که زندگی را باز ادامه خواهم داد، در صف شما: در ابیات آراگون خواهم بود، _در تک‌تک ابیاتی که روزهای زیبای آینده را تصویر می‌کنند_ و در کبوتر سپید پیکاسو و در نغمه‌های رابسون و زیباتر از همه در خنده‌ی پیروزمندانه‌ی دوستِ باربر اهل مارسی خواهم بود. برادرانم! به راستی که حسابی خوشبختم بدین‌سان. روز پنجم اعتصاب، دستگاه‌های حکومت که از شورش در زندان بورسا بیم داشتند، ناظم را به استانبول بردند و در بیمارستان _جراح پاشا_ بستری کردند. او اعتصاب خود را ادامه می‌داد. پزشکان هر روز او را معاینه می‌کردند. نیرو و توانش ذره‌ ذره تحلیل می‌رفت، اما بانگ اعتراضش هر روز رساتر می‌شد. در آنکارا، قیصریه، ازمیر و آدانا بر دیوار خیابان‌ها، کارگاه‌ها و مدارس شعارهایی پدیدار شد: ناظم حکمت را آزاد کنید. ناظم حکمت آزاد باید گردد. این خواست را در آستانه‌ی انتخابات مجلس با همه‌ی نامزدهای انتخابات نیز مطرح کردند. پلیس اما راه خود را می‌رفت و روزنامه‌ی اولوس اعلام کرد مقامات پلیس می‌گویند برای کسانی که اعلامیه‌های با عنوان _ناظم‌حکمت را آزاد کنید_ را پخش کرده‌اند، پرونده‌ی جنایی تشکیل خواهد شد. در حال حاضر دوازده نفر تحت بازداشت بسر می‌برند که هفت نفر از آن‌ها دختر هستند. ولی با همه‌ی آنانی که در سراسر جهان به‌ پا خاسته بودند، چه می‌خواستند بکنند؟ کارگران باراندازهای فرانسه از دولت خود می‌خواستند که آزادی بی‌درنگ شاعر را از حکومت ترکیه خواستار شود. نویسندگان آمریکایی مایکل گولد، بن فیلد، هوارد فاست، ویلیام پترسون و دیگران به وزیر امور خارجه‌ی وقت آچسون تلگرامی فرستادند و از او خواستند که از نفوذ ایالات متحده استفاده کند و برای آزادی ناظم‌حکمت بکوشد. و از جزیره‌ی ماکرونیسوس، از یکی از مخوف‌ترین اردوگاه‌های مرگ، تلگرام شاعر میهن‌پرست یونانی لوده‌میسین که به نمایندگی از رفقایش و همه‌ی میهن‌پرستان یونانی آزادی ناظم را می‌طلبید، به استانبول رسید. نویسندگان بلغار می‌نوشتند: ما از رفتار ناعادلانه‌ی دولت ترکیه با ناظم‌حکمت، این شاعر بزرگ مردمی و مایه‌ی افتخار ترکیه و بشریت مترقی، به‌شدت متاسفیم. دفاتر نخست‌وزیری، وزارت کشور و سفارت‌خانه‌های ترکیه در کشورهای گوناگون از پیام‌های اعتراض‌آمیز انباشته می‌شد. از مجموعه‌ی این پیام‌ها کتابی چند جلدی بیانگر ابراز همدردی انسان‌ها می‌شد ساخت و این کتابی بود که ناظم‌حکمت برای آفریدن آن کوشیده بود و در راه آن مبارزه کرده بود. یکی از دو زنی که زمانی در کشتی ارکین با ناظم در زندان بسر برده بود، رفیق مقاوم او فاطمه یالچی هم آمده بود و منور همسر ناظم تنها نبود. و این است روایت فاطمه یالچی از دیدارش با ناظم حکمت: ما که رسیدیم ناظم روی تختخواب دراز کشیده بود. با دیدن ما نشست. منور بالش‌ها را پشت او مرتب کرد. در دیدارهای پیشین، او همیشه مرا در آغوش می‌گرفت. این نخستین بار بود که به گرمیِ همیشگی دیدار نمی‌کردیم. ناظم بسیار شکسته شده بود و نمی‌بایست چند قطره از نیروی او هم برای در آغوش کشیدن من به هدر می‌رفت. رخسارش به کلی زرد شده بود. چشمانش گود رفته بود. تنها موهای مجعد شاه‌بلوطی و چشمان آبی دریایی‌اش از آن ناظم همیشگی نشان داشت. ما از زندان چانکاری به بعد یکدیگر را ندیده بودیم. از آن زمان ده سال می‌گذشت‌. نمی‌دانستم که آیا در طول آن سال‌ها لاغر شده و یا در روزهای اعتصاب غذا. خنده‌های ممتد قبلی‌اش جای خود را به نسیمی خفیف داده بود. حالش را پرسیدم و او گفت دکترها می‌گویند که از دهانم بوی آستون می‌آید و این علامت نزدیک بودن جدایی است. من و منور هر دو سکوت کردیم. دلم به درد آمده بود، اما برای دلداری دادن به او حرفی پیدا نکردم. خواستم به جای کلمات با زبان نگاه با او سخن بگویم. از منور در شگفت بودم: از بستگان او بود که زنش هم شده بود. مرگ او را به چشم می‌دید. هیچ آسان نبود، رنج خود را بروز ندهی و همواره به موقع و به جا، با نیروی کلمات و ابراز همدردی زیر بازویش را بگیری. کاری فوق‌العاده بود. بیرون دیوارهای بیمارستان، روشنفکران مترقی و جوانان، مبارزه برای عفو عمومی را ادامه می‌دادند. در خیابان‌ها روزنامه‌ی ناظم حکمت به فروش می‌رسید. t.me/fanoos_ketab ادامه⬇️⬇️⬇️

  • "انسان و عصیان" آن‌ها که عشقی، نفرتی، رنجِ غم‌آهنگی ندارند، با هیچکس جنگی ندارند. تنها عروسک‌های بی‌جان می‌توانند، در دستِ هر کَس رام باشند؛ در این جهانِ پُر هیاهو، با چشم‌های بی‌ نگاه، آرام باشند. انسان و عصیان، از ازل همزاد هستند زیرا که جلادانِ تاریخ، رحمی به انسانیت‌و عشقی به فرهنگی ندارند! ژاله اصفهانی t.me/fanoos_ketab

  • ارجاسب و زرتشت چون ارجاسبِ تورانی به بلخِ بامیان تاخت، سپاهیانش بر آتشکده‌ی نوش‌آذر دست یافتند و آن آتشکده، پرستش‌گاه و خان‌گاهِ یاران و پیروان زرتشت بود. تورانیان، هیربدانی را که خدمتگزارِ آتش بودند، از دَمِ تیغ بی‌دریغ گذراندند و زرتشت را که پیری ۷۷ ساله بود به بارگاهِ ارجاسب آوردند. زرتشت چون در برابر آن تورانیِ بیدادگر ایستاد، سبحه‌ای را با انگشتان می‌گرداند و زیرِ لب هورمزد را نیایش می‌گفت. آرامش و پارسایی او، ارجاسب را به خشم آورد. وی گفت: "ای زرتشت! سرودهای تو مُشتی ناله‌ی حزین و به هذیانِ تبداران همانند است. مگر نمی‌دانی که من از رنج و ناتوانی نفرت دارم." زرتشت گفت: "سرودهای من ناله نیست، آهنگِ سرنوشتِ انسانی است. رنج نیست، دعوت به پیکار بر ضد رنج است." ارجاسب گفت: "این شهوت سوزان تو برای نور چیست؟" زرتشت گفت: "من آن چیزی را می‌ستایم که در سرشتِ روان‌هاست، زیرا به باور من تیرگی‌ها سپری و سپنج‌اند." ارجاسب گفت: "تو سروَرِ خود هورمزد را به دانایی می‌ستایی. آیا بالاترین صفتِ یک سروَر خردمندی است یا زورمندی؟" زرتشت گفت: "گره‌بندِ جهان را که رازناک است تنها با انگشتِ خِرَد میتوان گشود. خنجرهای خون‌آلود آن را از هم خواهند گسست." ارجاسب گفت: "چرا اهریمن، خشم، سردی، مرگ و تاریکی را در خوردِ ناسزا می‌شمری؟ آیا غافلی که آن‌ها یارانِ من‌اند؟" زرتشت گفت: "در برابر یارانِ تو، من نیز یارانی دارم. زندگی، جنگِ من و تو است!" ارجاسب گفت: "به راستی زندگی، جنگ من و تو است. من بیابان را دوست دارم، تو کشتزار را. من تاختِ ویرانگر، تو آرامشِ سازنده را. من چادرهای سیاه، تو چینه‌های گِلین را. من اسبان سرکش، تو کاروانِ خاموش را. برادرِ من تیغ است، برادرِ تو خیش. اگر جای من در روی زمین است، پس جای تو در زیر زمین خواهد بود." زرتشت گفت: "زیر زمین دیار تاریکی است، روی زمین جولانگاه نور. من اگر هم با پیکر خود در آن‌جا باشم، با روان خود در این‌جا خواهم بود." ارجاسب گفت: "آیا در این دَم، آرزو نداری که هورمزد تو را از چنگِ مرگ رهایی بخشد؟" زرتشت گفت: "زمانی من از او بی‌مرگی خواسته‌ام، ولی او در پاسخِ من گفت اگر تو بی‌مرگ بمانی، رستاخیز که بیداری همه‌ی مردگان است روی نخواهد داد. رمز این سخن آن است که تا ایثاری از جانب پیشگامان واقع نشود، جان‌های غنوده به خود نخواهند جنبید. و نیز گفت بی‌مرگی تو یعنی بی‌مرگی آن تورانی که مقدر است کشنده‌ی تو باشد، و چون این روا نیست، آن هم سزا نیست. رمز این سخن آن است که برای آن‌که بدکار بر روی زمین پایدار نباشد، آن بِه که نکوکار از فنای خویش تن نزند." ارجاسب گفت: "آن‌چه که گفتی جادوگری و دیوانگی بود. اینک آخرین سخن خود را بگو!" زرتشت گفت: "آخرین سخنم آن که چندان به پایان نزدیک هستم که از پایان نهراسم." ارژاسب اشارتی کرد. مَردی سبحه را از انگشتان زرتشت گسست و دشنه را تا دسته در تهی‌گاهش فرو بُرد. احسان طبری t.me/fanoos_ketab

  • در شیلی بودم و تازه از مکزیک بازگشته بودم. در یکی از اجتماعات سیاسی که من حضور داشتم، مَردی پیشم آمد که با من سلام و تعارف کند. او مردی بود میانسال، لباس خوش‌دوختی پوشیده و یکی از آن عینک‌های بی‌قاب که به بینی گیر می‌کند و به شخص هیبتِ مَردِ محترمی را می‌دهد بر چشم داشت. آدمی دوست‌داشتنی هم از آب درآمد: "دون پابلو، من هیچ‌وقت به خود جرأت آن را نمی‌دادم که به شما نزدیک شوم، گرچه زندگی‌ام را مدیون شما هستم. من یکی از مهاجرانی هستم که شما با فرستادنم به شیلی در کشتی "وینی‌پگ" از اردوگاه اسیران و کوره‌های گاز نجات دادید. من اهل کاتالونیا و عضو "فراماسون" هستم. در اینجا زندگی خوبی برای خودم ترتیب داده و مستقر شده‌ام. به عنوان رئیس فروش لوازم بهداشتی در فلان شرکت کار می‌کنم که در نوع خود در شیلی بی‌نظیر است." به من گفت که در آپارتمان بسیار خوبی در سانتیاگو خانه دارد. همسایه‌ی دیوار به دیوارِ تنیس‌بازِ مشهور "ایگ‌له‌سیاس" که با من هم‌مدرسه بوده است. درباره‌ی من بارها با هم گفتگو کرده و بالاخره تصمیم گرفته‌اند که مرا به خانه‌‌ی‌شان مهمان کنند، و به این دلیل پیش من آمده است. آپارتمان این مَرد کاتالونیایی دارای تمام نشان‌های زندگی مرفه بورژواها بود. اثاث بی‌نقص و ظروف فراوان مجلل. "ایگ‌له‌سیاس" در تمام مدت سر ناهار با ما بود. به یاد خاطرات دبستان قدیمی تموکو که در زیرزمینش بال خفاش‌ها به صورتمان می‌سائید خیلی خندیدیم. پس از ناهار کاتالونیای مهمان‌نواز نطق کوتاهی کرد و دو تصویر بسیار عالی به من داد. یکی تصویر "بودلر" بود و دیگری از آن "ادگار آلن‌پو". هر دو تابلوهای باشکوهی از چهره‌های این دو شاعر بزرگ بود. روزی کاتالونیایی ما دچار سکته‌ی مغزی شد و بی‌زبان و با سیمایی عاری از هر گونه احساس به بستر افتاد. تنها چشمانش جنبش داشت و دردآلود گویی می‌خواست چیزی به همسرش بگوید. ایگ‌له‌سیاس، دوست من و تنیس‌باز قهرمان، یک اسپانیایی جمهوری‌خواه بود با گذشته‌ای پاک و منزه و همچنین خوشنام میان همسایگان. مَردِ کاتالونی بی‌آنکه چیزی بگوید یا حرکتی کند درگذشت. زمانی که خانه‌ی او هنوز سوگوار بود و از دوستان و از دسته‌های گل پُر بود، به همسایه‌اش، همان تنیس‌باز تلفن مرموزی شد: "ما از دوستی نزدیک شما با متوفی اطلاع داریم. همیشه ذکر خیر شما را می‌کرد. اگر می‌خواهید خدمتی بزرگ به یادبود دوستتان بکنید، صندوق آهنی او را باز کنید و جعبه‌ی فولادی که در آن پنهان کرده بیرون بیاورید. من سه روز دیگر به شما تلفن می‌کنم." بیوه‌ی او گوشش بدهکار این گفته‌ها نبود. اندوه مرگ شوهر آن اندازه بود که نمی‌خواست چیزی بداند. آن خانه را ترک کرد و به پانسیونی در خیابان "سانتا دومینگو" اسباب‌کشی کرد. صاحب‌خانه‌ی او یکی از مردمان یوگسلاوی و عضو گروه مقاومت بود و در سیاست پخته شده بود. زن بیوه از او خواست که کاغذهای شوهرش را باز و بررسی کند. مَردِ یوگسلاو جعبه‌ی آهنی را یافت و با زحمت زیاد گشود. آن‌وقت بود که پرده از روی کار برداشته شد. مدارکی که به آن ترتیب پنهان نگاه داشته شده بود آشکار کرد که آن مَرد یکی از ماموران فاشیست بوده است. نسخه‌هایی از نامه‌هایش نام مهاجرانی را افشا کرد که در بازگشت پنهانی به اسپانیا، به زندان افکنده شده یا اعدام شده بودند. در آن میان نامه‌ای به خط فرانکو بود که از خدمات او قدردانی کرده بود. بر اثر اطلاعاتی که او داده بود نازی‌ها توانسته بودند کشتی‌های باری که مهمات جنگی از شیلی حمل می‌کردند را غرق کنند. یکی از آن‌ها کشتی زیبای ما، یعنی "لائوتارو"ی کارزار دیده و مایه‌ی غرور نیروی دریایی شیلی بود، آن را در زمان جنگ با بار نیترات، هنگام عزیمت از بندر "توکوپیلا" غرق کردند. آن سانحه جان هفده دانشجوی نیروی دریایی را که غرق شدند یا در آتش سوختند گرفت. این‌ها اعمال جنایتکارانه‌ی کاتالونیایی خوش‌رویی بود که مرا روزی به ناهار مهمان کرد. بخشی از خاطرات "پابلو نرودا" با ترجمه‌ی هوشنگ پیرنظر t.me/fanoos_ketab

  • رابطه‌ات را با زن‌ها _که تو البته فراموش نمی‌کنی مادر و خواهر و همسر آینده‌ات از این شمارند_ بر پایه‌ی دوستی و احترام به تن و جان‌شان بنا کن و از مهربانی‌شان و گذشت‌شان که به راستی بزرگ است و از عشق‌شان که چون به سرچشمه‌ی غریزه نزدیک‌تر است همواره تازگی و اصالت بیشتری دارد برخوردار شو و سپاس‌دارشان باش. در این صورت است که بی‌تکلف خوشبختی؛ می‌توانی به خودت احترام بگذاری و بدانی که به چیزی می‌ارزی. مراقب باش، به حیوانی که در هر کدام از ما، حتی آن که از همه بهتر است، به کمین نشسته مجال تاخت و تاز نده. انتظارم از تو این است که دوستدار زن باشی نه شکارچیِ زن. در احساسات به زن‌ها، درست و بی غل و غش باش. لذت جسم اگر تنها رفع نوعی خارشک بیمارگونه نباشد، می‌دانم زیباست و ارزش دارد. ولی این هنوز عشق نیست. عشق مثل زیبایی، مثل نبوغ زیباست و نصیب هر کَس نمی‌شود. اگر تو این خوشبختی را داشتی که یک بار در زندگی به عشق برسی، گرامی‌اش بدار، مبتذل و آلوده‌اش نکن. که در آن صورت ابتذال و آلودگی در تو خواهد بود نه در عشق. از نامه‌های محمود اعتمادزاده "به‌آذین" به پسر عزیزش زردشت یادشان ماندگار t.me/fanoos_ketab

  • "مدارِ جاویدِ خورشید" خورشید مدارِ جاویدِ خود را می‌پیمود. ناگاه ابری تیره‌فام بر چهره‌اش پرده کشید و مغرورانه گفت: "مرا ناچیز انگاشتند و حال آن‌که من همانم که کورە‌ی نورانیِ خورشید را با سایە‌ی خود خاموش ساخته‌ام!" سپس بادِ سبکسر جُنبیدن و توفیدن گرفت. سیلی بر بناگوشِ شاخه‌ها زد، غبارِ خاکستری را از خواب برانگیخت، جامِ شیشه‌ها را لرزاند، آنگاه لافیدن گرفت و گفت: "می‌گویند پرتوِ خورشید جهان‌گیر است، ولی اینک این منم یکه‌تازِ بی‌رقیبِ این پهنە‌ی بی‌آغاز و انجام." ولی پرتوِ خورشید خموشانه گرمِ کار بود. بدنِ اسفنجی ابر را گُداخت، به صد رشتە‌ی مُرواریدگون بَدَل ساخت و در لاژوردِ آسمان حل کرد. عنان بر گردنِ بادِ سبکسر افکند و او را به جای خود نشاند و آن‌گاه، جهانِ فرازین و فرودین را در آغوشِ گرم و کریمِ خویش گرفت. احسان طبری t.me/fanoos_ketab

  • برای دیدار نوروزی، به خانه‌ی به‌آذین رفتیم. یک سال پیش از درگذشتش. همسر و شاید تنی چند از بستگان و آشنایان او ما را به سالن پذیرایی هدایت کردند. نشستیم تا او که در این سال‌ها، اغلب بیمار و بستری بود، خود را آماده کند و بیاید. از همان‌جا که نشسته بودم، در قاب درگاه سالن پذیرایی، لحظه‌ای او را دیدم که به کُندی بسیار از راهرو منتهی به سالن گذشت و به‌‌سویی رفت و پس از لحظاتی سنگین و کُندگذر، بازگشت. اما در نیمه‌ی راه، پشت میزی که در راهرو قرار داشت، نشست تا نفس تازه کند. از زاویه‌ای که من نشسته بودم، شانه‌ی چپ و بازوی او را که با ژاکت بافتنی خاکی‌رنگی پوشیده شده بود، می‌دیدم. شُش‌ها، دیگر یاری نمی‌کردند و او در پیمودن فاصله‌ای در حدود هفت یا هشت متر، ناگزیر بود بنشیند و به سختی نفس تازه کند. لحظات بسیار سنگین دیگری گذشت و سرانجام، با تمام قامت خود که تمام نیروی بازمانده‌ی خود را برای افراشته‌ نگاه‌داشتن آن به کار بُرده بود، برخاست؛ وارد سالن پذیرایی شد و آمد و نشست. و سلام و درود و خوش‌آمدها. و چهره‌ی بچه‌ها که در نگریستن به او، لبخند ستایش و شیفتگی در آن‌ها موج می‌زد. دشوار نفس می‌کشید. اما نفس می‌کشید؛ و ستیز سرسختانه‌ی او را با فرسودگی و ویرانی و از دست‌رفتن، آشکارا می‌دیدید. صخره‌ی در هم شکسته‌ای بود که همچنان و هنوز صخره مانده بود، بر جای خود استوار ایستاده بود و نمی‌خواست فرو ریزد. و هنوز فرو نریخته بود. بچه‌ها از او سخن گفتند. با همان ستایش و شیفتگی. گرچه این شیوه‌ی سخن‌ گفتن، او را خوش نیامد، و این را در خطوط سیمایش می‌شد دید؛ اما با صراحت تمام، و نیز مهربانی و احترام بسیار، گفت: دوستان، خواهش می‌کنم از خود سخن بگویید. که چگونه‌اید. که روزگارتان چگونه است و چه می‌کنید، و سخنانی از این دست. باری! دیدار، بسیار کوتاه بود. زیرا بچه‌ها می‌دانستند، و پیوسته نیز به یکدیگر توصیه می‌کردند که زیاد نباید نشست و او را خسته کرد. پس با او بدرود کردیم؛ برخاستیم و به سوی در خروجی خانه به راه افتادیم. نزدیک درگاه در، همسر او، بانوی کوچک‌اندام سالخورده‌ای، با طرح مهربان و صبور چهره‌های شمالی، که عصاره‌ی رنج و آیینه‌ی تمام‌نمای مصائب چند دهه‌ی اخیر بود، چهره‌ای که در عین حال که لبخند بر لب داشت، طرح سوگوار گریستن نیز بر آن گسترده بود، ما را بدرقه کرد. گویا می‌دانست که کالبد صخره‌ی درهم شکسته‌ی سربلند، علیرغم نیروی شگفت جان و روان خود، به زودی فرو خواهد ریخت و این، آخرین باری بود که من به‌آذین را از نزدیک دیدم. نیاز یعقوب‌شاهی t.me/fanoos_ketab

  • آخرین خاطره از به‌آذین، پدر ترجمە‌ی ایران نیاز یعقوب‌شاهی t.me/fanoos_ketab

  • خجسته‌ سال نوین است‌‌‌و آرزومندم که سال نو به‌ شما خُرَّم‌و مبارک‌باد. "به همراه رستاخیز طبیعت، شکوفایی گل‌های امید و به ثمر نشستنِ درختِ عدالت اجتماعی را آرزو دارم." نوروزتان پیروز. t.me/fanoos_ketab

  • ترانه‌ی "بخواب سیاه‌پوستِ کوچولو" با صدای گرم، دلنشین و بسیار زیبای "مرسدس سوسا" (هنرمند آرژانتینی، 1935_2009) زمانی که سوسا کودک بود، مادرش به همراه او و دیگر فرزندانش از خانه بیرون می‌رفت تا بوی غذای همسایگان به مشام کودکان گرسنه‌اش نرسد. سال‌ها بعد صدایش مرهم درد و زخم‌های مردمانِ رنج‌دیده و تهی‌دست شد. t.me/fanoos_ketab

  • به مناسبت هشتم مارس، روز جهانی زن "زنده‌یاد پرویز شهریاری" اين درست است كه زنان در درازای تاريخ، فشار و آزار دوگانه‌ای را تحمل كرده‌اند. از يک طرف همراه با همه‌ی مردم با نابرابری‌های اجتماعی و زير سلطه‌ی نظام‌های نامردمی بوده‌اند و از طرف ديگر ناچار به پذيرفتن رابطه‌های مردسالاری! اين هم درست است كه زنان هم مانند هر قشر ديگری از رنج‌ديدگان و زحمتكشان، بايد سازمان‌های ويژه‌ی خود را داشته باشند تا بتوانند مسئله‌های خاص خود را مطرح كنند و جامعه را در جريان نابرابری‌های موجود قرار دهند و راهی برای زدودن چهره‌ی انسانی از زشتی‌ها، نابرابری‌ها و ستم‌های آشكار و پنهان پيدا كنند، ولی همه‌ی اين‌ها، به آن معنا نيست كه خود را از مردان جدا كنند و برای رسيدن به هدف‌های درست و انسانیِ خود، به نحوی رو در روی مردان قرار گيرند. ده‌ها سال است در ميان مردان و به ويژه مردانِ زحمتكش، ‌روشنفكرانی پديد آمده كه درک كرده‌اند در بند نگه داشتنِ زنان و رابطه‌ی اجتماعی نابرابر با آن‌ها، زنجيرهای نابرابری را بر دست و پای خودِ آن‌ها محكم‌تر می‌كند؛ دريافته‌اند تا زمانی كه نابرابری بين زن و مرد و زورگويی و حاكميتِ مرد بر زن وجود داشته باشد، تا زمانی كه زن استقلال اقتصادی نداشته باشد و تا زمانی كه از زنان به عنوان نيمه‌ی دوم يا جنس دوم و بيرون از فعاليت علمی، هنری، اجتماعی و سياسی ياد شود، جامعه نمی‌تواند چهره‌ی انسانی خود را بازيابد. اين مردان با مسير تاريخی حركت جامعه‌ی انسانی در طول تاريخ آشنا شده‌اند و می‌دانند جدايی بين زن و مرد و دوران مردسالاری از زمانی آغاز شده كه جامعه‌ی ظالمانه‌ی طبقاتی و ايجاد دولت‌هايی از قشرهای كوچک ولی زورمند و ثروتمند، پديد آمده است و روشن است وجود طبقه‌های متضاد و وجود دولت‌هايی كه از آن دفاع می‌كنند، جامعه‌ی انسانی را، اعم از زن و مرد، در هم می‌فشارد و چهره‌ی نامطلوب و غيرانسانی به آن می‌دهد. اين مردان، در سال‌های اخير، به درستی به اين نتيجه رسيده‌اند كه زنان می‌توانند همپای مردان در همه‌ی صحنه‌ها وارد شوند و از عهده‌ی هر كار انسانی برآيند. آن‌ها می‌بينند با اندک روزنه‌ای كه در دهه‌های اخير برای فعاليت زنان باز شده است، چگونه توانسته‌اند شايستگی خود را در دانش، هنر، اقتصاد و سياست نشان دهند و اين هنوز در شرايطی است كه نتوانسته‌اند حقوق برابر خود با مردان را به طور كامل كسب كنند. در جامعه‌هايی كه با نظام سرمايه‌داری اداره می‌شوند و به ويژه در كشورهای به اصطلاح جهان اول، تلاش می‌كنند زنان را در برابر مردان قرار دهند و نيرو و خشم آن‌ها را در جهت‌های نادرست سوق دهند. در حالی كه در تحليل آخر، نه مردان و از جمله مردان زحمتكش و روشنفكر، بلكه نظام غارتگر سرمايه‌داری است كه تمامی جامعه را در تنگناهای طبقاتی گذاشته است. چرا به عنوان نمونه، زنان ناشر، سازمان و يا نمايشگاهی جدا از مردان ناشر دارند؟ مگر زن ناشر با مرد ناشر فرق دارد؟ برخی جريان‌های فمينيستی، به ويژه در كشورهای سرمايه‌داری، تمامی تلاش خود را در رويارويی با مردان گذاشته‌اند و اين خواست سردمداران سرمايه‌داری است كه تلاش می‌كنند با ايجاد تفرقه، خود را از مبارزه‌ی مجموعه زحمتكشان خلاص كنند. آزادی زن، بدون آزادی كل جامعه، معنای واقعی پيدا نمی‌كند. تاكيد می‌كنم، زنان بايد سازمان‌های ويژه‌ی خود را داشته باشند، ولی بايد به اين نكته توجه كنند كه در مبارزه‌های خود برای كسب حق برابر با مردان، خود را از مردانِ آگاه جدا نكنند. همان‌گونه كه مبارزه‌ی عليه فاشيسم و نازيسم، بدون همدلی و همكاری با ضد فاشيست‌های درون جامعه‌ی آلمان و ايتاليا و اسپانيا ممكن نبود و همان‌گونه كه مبارزه‌ی به حق و عادلانه‌ی قهرمانان فلسطينی عليه صهيونيسم، بدون هم‌پيمانی با سازمان‌های مترقی يهودی و از جمله در درون اسرائيل ممكن نيست. هر گونه جدايی بين آگاهان جامعه، تنها می‌تواند به سود كسانی باشد كه تغيير و تكامل را نمی‌پذيرند. مگر اين ناآگاهان را نمی‌توان در ميان خود زنان هم پيدا كرد؟ به ياد داشته باشيم‌ مبارزه‌ی اجتماعی تنها وقتی به نتيجه می‌رسد كه همه‌ی همفكران را، دور از اختلاف‌های جنسی، نژادی و مذهبی در برگيرد. به اميد روزی كه همه‌ی نابرابری‌ها از چهره‌ی انسان و انسانيت پاک شود. t.me/fanoos_ketab

  • نمی‌دانم از چهارراه مخبرالدوله تا خیابان نواب، کوچه‌ی ماه، که خانه‌ی محمدعلی افراشته و دفتر روزنامه‌ی چلنگر بود، من با چه سرعتی دویدم و چگونه از کوچه و پس‌کوچه‌ها خود را به آنجا رساندم. وقتی پشت درِ دفتر روزنامه‌ی چلنگر زنگِ در را فشار دادم کسی جوابم را نداد. اما بعد از دو سه بار زنگ زدن، درِ خانه‌ی دیگری در آن کوچه باز شد و چهره‌ی آشنایی به من گفت: چه کار داری؟ گفتم: شعبان جعفری و اوباشِ همراه او برای غارت روزنامه‌ی چلنگر در راهند و الان می‌رسند. گفت: می‌دانیم ولی کاری نمی‌توانیم بکنیم، شما اگر می‌خواهی بیا در خانه با ما باش و یا برو. گفتم: نه، می‌روم. و آمدم سر کوچه‌ی ماه، کوچه‌ای که دفتر روزنامه‌ی چلنگر، کعبه‌ی امید و آرزوهای من بود، ایستادم. لحظاتی چند طول نکشید که طلایه‌داران آتش و نفرت و خون از راه رسیدند تا خانه و زندگی محمدعلی افراشته، مَردی که شعر را به میانِ مردم بُرد، حامیِ مردم بود و از جان و مالش مایه گذاشت، غارت کنند و بسوزانند. تصادفاً و بر سبیل استمرار، در لحظاتی که شعبان خان تاجبخش با همراهانش ( که همان‌روز از طرف رئیس شهربانی لقب "مردم شرافتمند تهران" را گرفتند) به خانه‌ی افراشته و دفتر روزنامه‌ی چلنگر هجوم آوردند و به غارت آن پرداختند، این بنده‌ی شرمنده نیز همراه آن "مردم شرافتمند"، یعنی رجاله‌ها، اوباش و چاقوکشان به آن خانه هجوم بردم. در آن زمستان سرد، من پالتویی داشتم که به من این امکان را داد که نزدیک به ۲۰ جلد از کتاب‌های افراشته را که در معرض غارت و آتش‌سوزی بود، نجات بدهم. در آن ایلغار و غارتِ تاریخی، هر کَس در فکر غارت یا سرقت اموال و اثاثه‌ی افراشته بود، من دو بغلِ خود را پُر از کتاب کردم و پالتوی چهارده ساله‌ی خود را روی آن کشیدم که کسی متوجه‌ی غارتِ غیرعادی من نشود. چون در آن گیر و دار که غارت‌ کنندگان، فرش، سماور، دیگ و ظروف خانه را به یغما می‌بُردند، غارتِ کتاب غیرعادی به‌نظر می‌رسید. روی این اصل، من کتاب‌ها را زیر پالتو گرفتم و از خانه بیرون آمدم. در سراسر کوچه تا خیابان، پلیس حضور داشت و هرگز نه کسی از من، نه از دیگران که فرش و اثاث و زندگی خانوادگی انسانی را به یغما می‌بردند، سوال نکرد که چرا این اموال را غارت می‌کنید. در اولین روزی که افراشته یا بقول چلنگریون "چلنگرباشی" به چلنگرخانه نزول اجلال فرمود، من‌ هم تمام کتاب‌هایی را که به همراه شعبان خان جعفری و "مردم شرافتمند" همراهش، از خانه‌ی افراشته به یغما بُرده بودم، به حضورش بُردم و تقدیم داشتم. گفتم این هم "برداشت" من از آن غارت "مردم شرافتمند" است. افراشته کتاب‌ها را از من گرفت، با دقت همه‌ی آن‌ها را زیر و رو کرد و فقط یک جلد از کتاب‌ها را که دوره‌ای از روزنامه‌ی فکاهی توفیق بود برداشت و بقیه را به من داد و گفت: حالا که همه چیزم را بردند، این چند جلد کتاب را هم تو ببر که به تو می‌رسد. گفتم: آقای افراشته چرا از این کتاب‌ها فقط یک جلد آن را برداشتی و بقیه را به من می‌دهی؟ گفت: در این دوره روزنامه‌ی توفیق که از میان همه‌ی‌این کتاب‌ها برداشتم آثاری از من چاپ شده است که در دیگر روزنامه‌ها و مطبوعات نیست و خودم هم نسخه‌ی دیگری از آن را ندارم، حالا که شما آن را همراه لشکر مغول به غارت برده‌اید این یک جلد کتاب را به من قرض بدهید و بقیه مال شماست و از شیر مادر حلال‌ترتان باد! "نصرت‌الله نوح" t.me/fanoos_ketab