شکنجه و امید
Статистика- Последний пост
- 8 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Политика (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 632
- 1/48двое суток
- 724
- 1/72трое суток
- 781
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
خادمانِ خلق، خادمانِ راستینِ خلق، طبیعی است که چون سر سازگاری با محور قدرتهای ظلمانی ندارند، باید برای هر ناگواری آماده شوند. وقتی کارنامهی آنها را ورق میزنید، میبینید با خون نوشته شده است. ولتر دوست داشت بگوید: "حقیقت را بگوئید، حتما بگوئید، ولی ضمناً مطمئن باشید که شما را خواهند کُشت". زندگی شیرین آنها با محرومیتها و مغبونیتهای شخصی فراوانی رو به رو است: حبس، تبعید، در بهدری، فقر، انفراد، تحمل دشنام و افتراء، محصولات عادی این زندگی است. موجود امتیازطلب و خودپرست درک نمیکند که چگونه ممکن است این "دو روزهی دنیا" را چنین به عبث بر باد دهد و این عمر کوتاه را با تلاشهای خطرناک به دست خود کوتاهتر کند. لذا به یک نتیجه میرسد: "این آدمها دیوانهاند". ولی اینها دیوانگان نیستند؛ اینها انسانهای اجتماعی، انسانهای انسانیشده هستند که تمام تاریخ در کار پرورش آنهاست و در فلسفهی عرفانی قدیم ما به آنها "انسان کامل" میگفتند و ما مارکسیستها آنها را "انسانهای طراز نوین" مینامیم و اطمینان داریم که تعداد آنها در کار افزایش دائمی است. آیا چه پاداشی برای این همه رنجهای رسا و خاموش، این همه قربانیها و فداکاریهایِ دیدهو نادیده، گفتهو ناگفته وجود دارد؟ نه عیش، نه مقام و نه ثروت. پس چه؟ پاداش، پیروزی در گسترهی تاریخ است، خدمت به تکامل تمدن بشری است، ایجاد شرایط مساعد رشد مادی و معنوی انسانیت است، خلاصه تأمین حرکت پیشروندهی انسان است. پاداش دیگری نیست. اگر آنها، این فداکاران راه حقیقت و عدالت نمیبودند، جامعه را تنها اربابان و چاکران تشکیل میدادند، جامعهی انسانی به قول ناصرخسرو تنها به "مبرز و گورستان" بدل میشد. ولی اگر امروز، خواه در عرصهی نعمات مادی و خواه معنوی، خواه در عرصهی نیروهای مولده و خواه مناسبات تولید، بشر این همه به پیش رانده، به برکت همین کَسان است که خود را چون شمعی در عشق مردم سوزاندند و نور فشاندند. سوختن ولی نور فشاندن! چه اندازه این صفت شمع با صفت انسانهای انسانیشده همانند است! احسان طبری t.me/shekanjeh_omid
میرزا علیاکبر صابر را بهحق بزرگترین شاعر معاصر آذربایجان میتوان نامید. صابر نه تنها در تاریخ ادبیات آذربایجان جایگاه سترگی دارد، بلکه مانند میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل روزنامهنگار ایرانی نیز جایگاه والایی را در مبارزات مردم ایران، برای آزادی و برابری به خود اختصاص داده است. شعرهای صابر، چون پتک بر سر جهل و ظلم و ارتجاع زمان فرود میآمد و فریادِ در گلو ماندهی مردم با نوشتههای او در روزنامهها پژواک مییافت. در آن دوران، روزنامهی ملانصرالدین به ارگان مجاهدین آذربایجان تبدیل شده بود و صابر در این میان با اشعار آتشین خود آتش به خرمن استبداد میانداخت. "باغبان پیر" سرودهی میرزا علیاکبر صابر ترجمهی ژاله اصفهانی صبحِ یک روز خُرَّم از راهی میگذشتند چند مَردِ جوان گذر افتادشان به بُستانی بوستانی پُر از گُل و ریحان پیر صدسالهای در آن دیدند پُشت خَم کرده، لاغر و لرزان میشکافَد دلِ زمینی را تا نشانَد نهالِ سیب در آن پیش او رفته جمله پرسیدند: چه کنی ای پدر، چه کاری، هان؟ پیر گفتا درخت میکارَم بجز این چیست پیشهی دهقان؟ با تبسم به پاسخش گفتند: تو مگر غافلی ز کار جهان؟ بر زمینت زند زمانهی دون تا شود این نهالِ خُرد کلان رنجِ بیجا مبر که بر نخوری زآنچه میکاری اندر این بستان گفت با مهر پیر روشن رای ما چو خوردیم کِشتهی دگران در دلِ خویش یادشان کردیم نیک بردیم نامشان بهزبان ما هم اکنون بهنوبه میکاریم تا چو مردم خورند میوهی آن باشد از ما به خیر یاد کنند چیست جز این وظیفهی انسان؟ t.me/fanoos_ketab
همراهِ آب، آبست جاری. آتش از آتش میکند گُل، انسان ز یاری. ژاله اصفهانی t.me/shekanjeh_omid
t.me/shekanjeh_omid
آیا چهگوارا میتوانست نَبَردِ چریکها را در سراسرِ قاره بههم پیوند دهد؟ آیا تئوریهای او دربارهی انقلابِ چریکیِ همگانی حق است؟ آیا رژی دبره، پیرو مکتبِ او حق دارد که این تئوری را "انقلاب در انقلاب" بخواند؟ همهی اینها مطالبی است قابل بحث. ولی یک نقطه غیر قابل بحث است و آن شخصیت انسانیِ چهگوارا و صفای بلورینِ روانش، جبروتِ صخرهمانندِ ارادهاش، سرمشقِ واگیردارِ انسانیِ او، احترامانگیز بودنِ سیمای تاریخی اوست. اینها غیر قابل بحث است. تاریخ ثابت کرده است که این نوع قهرمانان همانندهای خود را بسیار میپرورند. کلامِ مجاهدِ شهیدِ ما "صور اسرافیل" دربارهی همهی آنها صادق است: "از هر قطرهی خون چهگوارا، دهها و صدها قهرمان تازه برخواهد خاست. پرچم او افتاده نخواهد ماند. مشعل او دست به دست خواهد شد." امروز دیگر مسلّم است که یک دستِ جنایتکار، چهگوارا را پس از زخمی و اسیر شدن، کُشت و دولتِ بولیوی و امپریالیسم آمریکا و همهی دشمنان انقلاب و همهی شکّاکان و همهی سستعنصران و همهی کسانی که از نصرتِ اهریمن به نحوی از انحاء، خرسند میشوند، از این حادثه شادی کردند. ولی آخر ارنستو چهگوارا جز یک پزشکِ تفنگبهدوشِ ساده در کهسار بولیوی کَسِ دیگری نبود، چرا اینهمه پایتختهای طلایی و اینهمه قصرهای پُر زرق و برق از مرگ یک تَن تا این اندازه خوشحالند؟ عظمت او در چیست؟ قدرت او در چیست؟ هر کَس پاسخِ این سخن را بیابد، رازِ عصرِ ما را دریافته است. پاسخ در این است که هر انسانِ تنها که برای امرِ میلیونها تَن نَبَرد کند، میلیونهاست. پاسخ در این است که هر ارادهای که تراکمِ ارادەی خلق شود، به اندازەی ارادەی تمامِ خلق، هراسآور است. پاسخ در این است که قهرمانانِ عصرِ ما تنها و تنها کسانی میتوانند باشند که بخواهند از مرزِ شب بگذرند. باور نکنند که سیطرەی پول، استثمارِ انسان از انسان، استعمارِ خلق از خلق ابدی است. باور نکنند که آدمیزاد نمیتواند شرایطِ آدمیوار برای هستیِ خویش بیافریند. به شکّاکان باور نکنند، به پیمانشکنان باور نکنند. صدها بار بکوشند و بارِ دیگر بکوشند تا سرانجام حق را درک کنند و سرانجام آن را به کُرسی بنشانند. ممکن است "شورِ" آنها را کسانی "جنون" بخوانند، ولی همین "جنونِ قهرمانان" است که به گفتەی گورکی "خِرَدِ زندگی" است! مَردی بنام، با هفت گلوله در بدن، در گوری گمنام در "واله گرانده" فرو خفت. او به خلق، بِهین چیزی را داد که میتوانست عطا کند: یعنی جانِ شیرینِ خود را، و خلق به او بِهین چیزی را خواهد داد که قادر است عطا نماید: یعنی جاودانی بودن را. زندگی طی شد، حماسه باقی است... میتوان با استفاده از یک بیت زیبای "فرانسوا ویلون"، شاعر غنایی فرانسه در قرن پانزدهم گفت: او فرزند خردمند خلق بود/ و چون درختی نیرومند/ در بادِ پاییزی فرو افتاد. احسان طبری t.me/fanoos_ketab
۳۹ سالگی برای پایان یک زندگی، زود است. حتی عطشانترین جانها برای افتخارات، میتوانست پس از جانبازی در "سیرا مائسترا" (رشتهکوهی در کوبا)، دیگر به کار شریف ساختمان سوسیالیسم در کوبا بسنده کند، ولی چهگوارا نه حسابگر بود، نه بخیل. او میخواست جرعهی خود را بیدریغ بر خاک رزمگاه بپاشد. این آن ستیغ جانفشانی است که در دسترس کسی نیست. این یک رمانتیسم لرزانندهی قهرمانان است که کمتر همانند دارد. قهرمانها تاریخ را نمیسازند، خود ساختهی تاریخاند. ولی قهرمانها راه میگشایند. درست مانند "دانکو"، قهرمان یک داستان ماکسیم گورکی که با گرفتن قلب خونین و نورپاش خود بر سَرِ دست، گمشدگان بیشهی تاریک را به سوی نور ره نمود. او فرو افتاد، اما شبماندگان به نجات دست یافتند. و نیز کسانی یافت شدند که از غیظ و حسد، پای بر قلب تپندهی دانکو که در آنجا افتاده بود نهادند. آنها دیگر به او نیازمند نبودند و دانکو مرده بود. ممکن است فرومایگانی باشند که پای بر قلب تپندهی چهگوارا بگذارند، ولی بهروزی این قهرمانان در آن است که به ابدیت و عظمت افسانهآمیز دست مییابند و پس از مرگ، بیشتر از دوران زندگی، شکستناپذیر میشوند. همیشه این کلام آن انقلابی که در پای دار گفت، در گوشم طنینانداز است: "سکوت مرگ من فصیحتر از آن سخنی است که اکنون خفهاش میکنند." در آن ایام که هنوز شایعهی قتل چهگوارا مسلّم نشده بود، یکی از دشمنان او، سردبیر "نیویورک هرالد تریبون"، سولتس پرگر، در شمارهی ۹ اکتبر ۱۹۶۷ روزنامهی خود چنین نوشت: "شخص نمیتواند از تحسینِ شهامت و پیگیری چهگوارا، این معروفترین انقلابی آرژانتین پس از خوزه دسان مارتین خودداری کند. او دشمن ماست، ولی خواه در گوری خفته یا به راهی دوردست رفته باشد، در خورد احترام و تجلیل است." این جراح نیرومند و دلیر که میتوانست در شهر زاد و بومی خود برای خویش زندگی مرفه بسازد و وجدان بشری خود را از راه خدمات پزشکی خود تسکین دهد، گاه به نام "رامون"، گاه با نام "فرناندو"، گاه در گواتمالا، گاه بولیوی، گاه کوبا به دنبال دردهای جامعه رفت. قلبی که در او میتپید، برای آرزوهای کوچک نبود. روح او به طرف افتخارات بزرگ پَر میگشود. همهجا تلاش او به ثمر نشست، ولی او مَرد پشت میزهای خاموش نبود. او میخواست بردگان همهی عالم را رها سازد و آنچه را که در سرودها میخوانند، به واقعیت بدل کند. ...نَبَردِ پیگیر و جانبازانه در راه خلق و در راه حق؛ این است محتوی زندگی چهگوارا. اساس در پذیرشِ این محتواست، واِلّا اَشکال این نَبَرد میتواند با تقاضای زمان و مکان، وضع و شخص گوناگون باشد. اساس آن است که دشواری نَبَرد، طولانی بودن راه، قساوت دشمن، سستپیمانی یاران نیمهراه، سفسطهی شکّاکان شما را نترساند. اساس آن است که عُجب پیشوایی، ادعای همهدانی، اگوئیسم کور کننده (خود پرستی) شما را به گمراه نَبَرَد. ساده، روشنبین، دلیر، افتاده و فروتن، عنود و منطقی، حقیقتپرست، عادل، خدمتگزارِ مردم؛ چنین باید بود. و آه... که چه نایاب است. و ارنستو چهگوارا از این زمرهی مردم نایاب بود. گویی شبح چهگوارا و همهی قهرمانان دیگر عصر ما، آنجا ایستادهاند و میگویند: "ما ترجیح میدهیم کمتر ستوده شویم و بیشتر سرمشق قرار گیریم." بهترین شیوهی ستودن یک قهرمان، رفتن به راه اوست. هر کَس در بالاترین تاب روانی خود، هر کَس در چهارچوبِ حیاتی خویش، ولی کاملاً صادقانه، کاملاً پیگیر، کاملاً پُر شور، کاملاً محجوب! احسان طبری t.me/fanoos_ketab
همواره رنج دیگران، رنجم میدهد. ای کاش میتوانستم همهی رنجهای بشری را بردارم و روی دوش خود بگذارم... چهگوارا t.me/shekanjeh_omid 14 ژوئن، زادروز فرمانده چهگوارا گرامی باد
آن شب، شبِ شَرير، از ژرفنایِ ظلمتِ دريایِخشمگين، آن گوھرِ يگانه که ما را نجات داد، نيروی جاودانهی ھستی، "اميد" بود! ژاله اصفهانی t.me/shekanjeh_omid
زمان، زمینِ تفته را، _ به روزگار _ سرد کرد. ولی بر این زمینِ سرد، زمان، حریف سینههای سوخته نیست! محمد زُهَری t.me/shekanjeh_omid
میگویند حقیقت برانگیزندهی بیزاری و دشمنی است. میگویند در خِرَدِ بسیار، اندوه بسیار است. بهگفتهی زیبای حافظ: "روندگان طریقت ره بلا سپرند" در سطور کتابها چنین است و الحق در عرصهی تاریخ نیز چنین است. تنها جانوران به خوردن و خفتن و فرمانبردن و هیچنگفتن خو گرفتهاند. اما انسانبودن! آری انسانبودن باری است گران و آنکس که خواهان این نام والاست گو خویشتن را برای پرداختن باج سنگین آن آماده کند! احسان طبری t.me/shekanjeh_omid
کیفرِ "دُرُستی" ابوالقاسم لاهوتی فلک به جُرمِ "دُرُستی"، دلِ مرا بشکست مگر شکستنِ دل، بوده مُزدِ مَردِ درست؟ نمود ناموُ نشانش ز لوحِ هستی گُم فلک بههر جا مَردِ دُرُستکاری جُست مرا امیدِ "دُرُستی"، ز نادُرُستان نیست از آنکه "سنبل هرگز زِ شورهزار نَرُست" ز نادُرُستی، تحقیر میکند دشمن مرا که غیرِ "دُرُستی"، نکردهام ز نخست "دُرُستی" است مرا دینوُ از ارادهی خود به سختگیریِ دنیایِ دون، نگردم سست! t.me/shekanjeh_omid
گالیله! مَردِ جاویدان تو ای اسطورهی اعصار تا زمین گِرد استوُ گردنده، تو پیروزیو پاینده؛ که کشتیِ حقیقت، گرچه در آغوشِ توفانهاست، همیشه عرشهاش پیداست... ژاله اصفهانی t.me/shekanjeh_omid یاد و نام رفیق یگانه احسان طبری همیشگی باد.
t.me/shekanjeh_omid
سلام به طبقهی کارگر ترکیه "ناظم حکمت" سلام به طبقهی کارگر ترکیه! سلام به سازنده! به بذرِ بذرها به شکوفایی و بالندگی، سلام! همهی میوهها بر شاخههای تو میرویَند. روزهای پیشِ رو، روزهای زیبای ما، در دستان تواَند روزهای بَر حق، روزهای بزرگ، روزهایی که استثمار نیست و شبها کسی گرسنه به بستر نمیرود روزهای نان، گل سرخ و آزادی. سلام به طبقهی کارگر ترکیه! به آنها که آمال و آرزوهای ما را در میدانها فریاد میزنند به زمین، به کتاب، به آرزوی ما برای کار به آرزوی ما، به پرچم ما، که هلال ماه و ستارهی آن اسیر شدهاند. سلام به طبقهی کارگری که دشمن را شکست خواهد داد! پادشاهیِ پول، تاریکاندیشیِ متعصب، و یورشِ خارجی، به دست طبقهی کارگر در هم کوبیده خواهد شد. سلام به طبقهی کارگر! سلام به طبقهی کارگر ترکیه! سلام به سازنده! t.me/shekanjeh_omid
عرقِ پیشانی کارگر، حقیقیترینِ حقیقتهاست. "ماکسیمگورکی" گرامیباد روز اول ماه مه، روز همبستگی کارگران جهان، روز بزرگداشت سنتهای انقلابی این طبقهی زحمتکش. خدایان زر و زور، استعمارگران و عوامل استعمار از این روز که تاریخ زنده و تجسم درخشان جهانی مبارزهی این طبقه است، عمیقاً هراسناکاند؛ چون در این روز، ناقوس مرگ تاریخی آنها روشنتر از همیشه در گوششان طنین میافکند و آن را میخراشد. تاریخ خونین این روز بزرگ مشحون از فداکاریها و پیکار بیامان طبقهایست که برای آیندهای درخشان و تابناک نَبَرد میکنند. t.me/shekanjeh_omid
برخی پیِ ننگاند وُ گروهی پیِ نام جمعِ دگری اسیر جاهاند وُ مقام این شیفتهی شهوتوُ آن مُردهی کام جز فعله که در حسرتِ نانست مُدام! ابوالقاسم لاهوتی t.me/shekanjeh_omid آهنینباد مُشت رنجبران گرامیباد اول ماه مه، عید برادری انسانهای پولادین و ستمدیدهی جهان
موسیقیِ شکوهمندِ اسفندیار منفردزاده کلام بیهمتای شهیار قنبری صدای زلالِ فرهاد مهراد و شرح دلخوشیها آری... بهار، هزار هزار زمستانِ زمهریر را سبز میکند امید که همواره نیروی زندگی بر درد و رنج و دشواری پیروز باشد. t.me/shekanjeh_omid
یارانِ همیشگی و عزیز بهاران خجسته باد به امید پیروزی زحمتکشان و محرومانِ از نان و سایبان t.me/shekanjeh_omid
"نوروز" خجسته سال نوین است و آرزومندم که سال نو به شما خُرَّم و مبارک باد درختِ خسته و عریان دوباره شد پُر گُل خرابههای گلستان، دوباره شد آباد به شادی گل و شور بهار و شوق هزار قسم، که ریشهی غم را به باد باید داد برای ما که سپردیم سر به آزادی چه جای غصه اگر رفت آشیان بر باد مگر پرنده نسازد دوباره لانهی نو چو آشیانهی او گشت طعمهی صیاد؟ اگرچه مهر عزیزان نمیرود از دل وگرچه خون شهیدان نمیرود از یاد بجای ناله و فریاد، سخت میکوشیم که بر کَنیم ز هر گوشه ریشهی بیداد امیدوارم بینیم روز نوروزی که گشته ملت ایران ز درد و غم آزاد در انتظار چنان روز ژاله میگوید: خجسته سال نوین، بر شما مبارکباد ژاله اصفهانی_۱۳۲۶ t.me/Shekanjeh_omid
تَنام ز رنج، عطر وُ بو گرفته است! رخام به سیلیِ زمانه، خو گرفته است! اگرچه در نگاهِ اعتنای کَس نبودهام، یکی ز چهرههای بیشمارِ تودهام! وطن وطن تو سبزِ جاودان بمان که من پرندهای مهاجرم که از فرازِ باغِ باصفای تو به دوردستِ مهگرفته پَر گشودهام! سیاوش کسرایی t.me/shekanjeh_omid