tgindex
کانون زنان ایرانی

کانون زنان ایرانی

Статистика

‌‎کانون زنان ایرانی| جایی برای نقد فمینیستی اتفاقات روز ...... سایت: www.ir-women.com ‌‎تلگرام: irwomen اینستاگرام: Ir__women ‌‎توییتر: Ir__women ‌‎پادکست: Ir__women.Ravizan

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
5
Всего постов
63
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Новости и СМИ (по похожим)
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
1 413
+3 за 6 дн.
Сутки
+3
+0,21%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
335
40 постов
Вовлечённость
23,7%
к подписчикам
Постов в день
0,7
всего 63
Упоминаний
8
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
78
1/48двое суток
89
1/72трое суток
96

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ‍سپیده      دم           نمی زند شعری از: بهرام رمضانی‌فر کانون زنان ایرانی  سپیده        دم           نمی زند زِ خشمِ اشک هایِ تو‌ بمب       سه بار می گزد               بهارِ پاکِ کوچکت       فلق       سه بار می تپد                زِ زخمِ داغِ قلب تو (قلب ها)* کرانه      جلوه‌یِ ضحی زمانه       سوره‌یِ بکا‌ء تویی و این همه جفا راز سکوت والسّماء رمزِ اجابت دعا به روزگارِ بی صلاة زِ خود شدن برون شدن! به خون ریخته از شما (خدا) خدا... خدا... خدا! تویی و این همه جفا؟ (گناه) به خواب هم نمی برم باور این همه سکوت... پیامبر تو کو اله؟ منجی عالمت (عادلت) کجاست؟ تو را به رنج مرتضی خشم مرا چه کس سزاست؟ عکس از: زهره صابری #میناب #دبستان_شجره_طیبه #مدرسه_شجره_طیبه #تجاوز_آمریکا_به_ایران #کانون_زنان_ایرانی پانوشت * پرانتز برای انتقال شوک در ساختار شعر از منظر بصری به کار برده شده است. گویی که گاهی هر دو کلمه یا در جایی ترکیباتی که می توانند به جای یکدیگر به کار روند به دلیل تزلزل و تردید ناشی از شوک کنار هم نشسته اند.

  • کسب ۳ مدال طلا توسط دختر وزنه‌بردار ایران؛ مهسا بهشتی قهرمان آسیا شد کانون زنان ایرانی مهسا بهشتی، نماینده وزنه‌برداری دختران ایران، با درخشش در مسابقات قهرمانی نوجوانان آسیا در تاشکند، موفق به کسب سه مدال طلا و عنوان قهرمانی دسته ۷۷+ کیلوگرم شد. در جریان رقابت‌های وزنه‌برداری قهرمانی نوجوانان و جوانان آسیا که در تاشکند در حال برگزاری است، مهسا بهشتی در دسته ۷۷+ کیلوگرم رده نوجوانان به روی تخته رفت و عملکرد مقتدرانه‌ای از خود بر جای گذاشت. وی در حرکت یک‌ضرب با مهار موفقیت‌آمیز وزنه ۱۱۳ کیلوگرمی به مدال طلا دست یافت. بهشتی در حرکت دوضرب نیز با ثبت رکورد ۱۴۸ کیلوگرم، دومین مدال طلای خود را مسجل کرد. نماینده ایران در نهایت با حدنصاب مجموع ۲۶۱ کیلوگرم، سومین مدال طلا را بر گردن آویخت و بر سکوی نخست آسیا ایستاد تا یکی از چهره‌های موفق کاروان ایران در این رقابت‌ها باشد.

  • ‍یک زن در شهرستان ملکان توسط همسرش به قتل رسید   روز جمعه ۱۶ مردادماه، یک زن ۲۶ ساله به نام ندا جلیلیان در شهرستان ملکان به دلیل اختلافات خانوادگی توسط همسرش به قتل رسید. متهم در حال حاضر در بازداشت به سر می‌برد.   ندا جلیلیان مادر یک دختر چهار ساله، اهل روستای اوچتپه بوکان و ساکن شهرستان ملکان بود.   یک منبع مطلع نزدیک به خانواده این قربانی با تایید این خبر گفت: «روز جمعه ۱۶ مرداد، خانم جلیلیان ابتدا توسط همسرش مورد ضرب و شتم شدید قرار گرفته و سپس حلق‌آویز شده است.»   این منبع در ادامه افزود: «همسر مقتول با صحنه‌سازی قصد فریب ماموران پلیس را داشت و ادعا کرد که وی خودکشی کرده است. اما نهایتاً با توجه به مدارک موجود و گزارش پزشکی قانونی، او به اتهام قتل همسرش بازداشت شد.» به گفته این منبع آگاه، اختلافات خانوادگی دلیل اصلی این جنایت بوده است.   بر اساس آمارهای منتشر شده توسط نهادهای حقوق بشری، در سال ۲۰۲۵ دست‌کم ۴ مورد قتل موسوم به ناموسی مرتبط با کودکان، ۱۱۸ مورد زن‌کشی و ۱۱ مورد قتل موسوم به ناموسی مرتبط با زنان در ایران ثبت شده است.   منبع: خبرگزاری هرانا

  • بومیان کلمبیا درباره‌ی فلسطین به ما می‌آموزند زمین، مسئولیت و مبارزه برای آینده آزاده ثبوت کانون زنان ایرانی توضیح نویسنده: این متن برای گرامی‌داشت جنهم اوت، روز جهانی مردمان بومی و ارج گذاری حقوق، دانش، فرهنگ و مبارزات آنها در سراسر جهان نوشته شده است. منطقه‌ی پوتومایو در جنوب کلمبیا، که نامش از واژه‌ای در زبان کچوا به‌معنای «رود خروشان» گرفته شده، برای برخی دروازه‌ای مقدس به آمازون است، اما برای برخی دیگر میدان‌های نفتی و پایگاه‌های نظامی است. این تفاوت نگاه، در قلب منازعات و مبارزات بومی قرار دارد. آدیلا خینت مرا پاز یک رهبر بومی و هماهنگ‌کننده‌ی «کویراکوا مای ییخا» (گارد بومی) از مردم سیونا در منطقه‌ی بوئناویستا در پورتو آسیس، پوتومایو، در مرز کلمبیا و اکوادور است. او هر صبح با یک دغدغه از خواب بیدار می‌شود- حفاظت از سرزمینش در پورتو آسیس، پوتومایو. اما این کار آسان نیست. او همراه با ۴۴ داوطلب دیگر از گارد بومی، مسئول حفاظت از  ۴۵۰۰ هکتار از منطقه‌ی بوئناویستا است؛ سرزمین اصلی مردم سیونا که با نام زیوباین نیز شناخته می‌شوند از میان چهار هماهنگ‌کننده، او تنها زن است. همچنین او نخستین زن شهردار این گارد بین سال‌های ۲۰۱۹ تا ۲۰۲۰ بوده، و اکنون رهبری نگهبانان سرزمین را بر عهده دارد،کسانی که با قاچاق مواد مخدر، درگیری‌های مسلحانه، مین‌های زمینی و بیش از همه فشار فعالیت‌های استخراجی مقابله می‌کنند جوامع بومی در آمازون از سال ۲۰۱۴ به‌دلیل استخراج نفت در مناطق مجاور، با آلودگی آب مواجه شده‌اند؛ امری که به گفته‌ی مرا پاز، بر سلامت جوامع و کریدورهای حیات‌وحش تأثیر گذاشته است. مهم‌ترین مکان‌های مقدس جامعه‌ی بوئناویستا با دفع زباله‌های شرکت‌های نفتی آلوده شده‌اند. مرا پاز می‌گوید: شرکت اطراف سرزمین ما شکاف‌هایی ایجاد کرد و کریدورهای حیات‌وحش را که منبع حیات هستند تخریب کرد؛ همان مکان‌هایی که آب ما از آن‌ها تأمین می‌شود، گیاهانی که ما را تغذیه می‌کنند و حیواناتی که با ما زندگی می‌کنند. آن‌ها زباله‌های سمی را رها کردند و منطقه را آلوده ساختند برای مثال، در سال ۲۰۱۵ لوله‌ای از کف رودخانه عبور می‌کرد و از رود پوتومایو می‌گذشت. با وجود خسارات و شکایات، هیچ جبرانی صورت نگرفت. گاهی بوی ناشی از زباله‌ها غیرقابل تحمل است. این فقط نمونه‌ای از آسیب‌های گسترده به بخش کوچکی از سرزمین ماست – جایی که دیگر حتی نمی‌توانیم از  آب آن استفاده  کنیم. متن کامل را در وبسایت کانون زنان ایرانی بخوانید: https://ir-women.com/22866

  • без подписи

  • نقدی بر سخنان موسی غنی‌نژاد؛ زنان، مردان و اخلاق گفت‌وگو سعیده شفیعی کانون زنان ایرانی حملات اخیر موسی غنی‌نژاد به علی شریعتی و شیاد خواندن او هر چند موضوع جدیدی نیست و او در مقاطع دیگری به دیگرانی چون یرواند آبراهامیان هم باادبیات سخیفی تاخته، اما این سوال را در ذهن مطرح می‌کند که چرا تا این اندازه تحمل مخالفان در بین برخی روشنفکران ایرانی دشوار شده است. موسی غنی‌نژاد و افرادی نظیر او، مخالفان خود را نه افراد دارای خطای روش‌شناسی، بلکه «شیاد»، «خائن» یا «جاهل» می‌بینند. این سنت انحصارطلبانه از مارکسیست‌ها در دهه‌ی پنجاه تا بنیادگرایان بازار آزاد امروز تداوم یافته است. یادداشت‌های زیادی در این‌باره نوشته شده است اما آن چه نگارنده را به نوشتن واداشت این نکته بود که چرا این رفتار در بین زنان متفکر، دانشگاهی و روشنفکر رایج نیست. به عبارتی دیگر نسبت زبان با جنسیت و خشونت گفتاری در میان روشنفکران. مردان روشنفکر ایرانی به دلیل بهره‌مندی از آن‌چه«پدرخواندگی عرصه‌ی عمومی» نامیده می‌شود، احساس بی‌نیازی از رعایت آداب گفت‌وگو می‌کنند و خود را صاحب‌اختیار می‌دانند و ابایی ندارند که مخالفان خود را با ادبیات تحقیرآمیز مورد حمله قرار دهند. در مقابل، زنان متفکر اغلب مجبورند به دلیل فشارهای بیرونی، بر دقت روش‌شناختی، مستندسازی و نقد ساختاری مخالفان تمرکز کنند تا اعتبار علمی خود را اثبات کنند. در نگاه اول شاید چنین به نظر برسد که فرهنگ نرینه و مردسالار آن قدر در جامعه رخنه کرده که حتی چهره‌های آکادمیک و شناخته‌شده هم از آن در امان نیستند. کافی است در جمع آنها باشید تا با یک عذرخواهی از خانم‌های جمع، بدترین الفاظ را در توصیف مخالفان خود به کار ببرند و با خنده‌ای زهر آن را بگیرند؛ در‌حالی‌که این رفتار در بین زنان این طبقه به‌شدت نادر و کمیاب است. سوال مهم اینجاست که آیا زنان روشنفکر به دلیل عفیف بودن از فحاشی پرهیز می‌کنند یا به این دلیل که هزینه‌ی اجتماعی و سیاسی شکستن ساختارهای زبانی برای زنان بسیار سنگین‌تر از مردان است؟ هر چند از یک منظر کلی تربیت زنان غالبا بر رعایت عفت و ادب استوار است اما گزینه‌ی دوم نزدیک‌تر به واقعیت به نظر می‌رسد. واقعیت این است که اگر یک مرد روشنفکر فحاشی کند، حداکثر به تندی یا بی‌پروایی متهم می‌شود، اما اگر یک زن روشنفکر زبانی تند یا پرخاشگر به کار ببرد، کل حیثیت علمی و شخصیت اخلاقی او زیر سؤال می‌رود. چیزی که از آن به عنوان «پلیس لحن» یا Tone policing یاد می‌شود. این پلیس نامرئی در جوامعی نظیر ایران استانداردهایی به‌شدت دوگانه و مبتنی بر جنسیت دارد و حتی برای روشنفکران، انتظارات جنسیتی قائل است. درواقع پاک‌دهانی زنان در فرهنگ مردسالار فقط یک فضیلت اخلاقی نیست، بلکه ابزاری برای کنترل گفتار زنانه است. زنان از کودکی آموزش دیده‌اند که اگر خشمگین شوند یا با تندی سخن بگویند، جدی گرفته نمی‌شوند. شاید به این دلیل است که آنها در مقایسه با همتایان خود کمتر به ادبیات تند و فحاشی روی می‌آورند چون می‌دانند در یک محیط زن‌ستیز، استفاده از الفاظ توهین‌آمیز می‌تواند به جایگاه علمی آنان آسیب‌های جدی وارد کند و با این رفتار به‌نوعی از خود و موقعیت‌شان صیانت می‌کنند. ادامه‌ی مطلب را در وبسایت کانون زنان ایرانی بخوانید: https://ir-women.com/22857

  • без подписи

  • میناب؛پنج ماه پس از فاجعه گفت‌وگو با کبری فدوی، خواهر یکی از معلمان جانباخته شجره طیبه ـ بخش دوم و پایانی میناب با زخم‌هایش تنها مانده است ژیلا بنی‌یعقوب کانون زنان ایرانی روایت معلمی که به سمت کلاس ها دوید نوشتن لید برای این مصاحبه، انگار یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست. آن‌قدر کبری فدوی، خواهر فاطمه؛ یکی از قربانیان موشک تاماهاوک آمریکا نکات و جزییات مهمی از آثار این حمله عمدی آمریکا به میناب برایم گفت که هرکدام می‌تواند یک تیتر و لید باشد، از سوگ بزرگی که تحملش خارج از توان یک شهر است تا مهدیه؛ معلمی که می‌توانست آن روز به مدرسه نرود. من اما مهدیه رسولی را برای مقدمه‌ام انتخاب می‌کنم: مهدیه رسولی، معاون مدرسه پسرانه، آن روز برای یک کار اداری بیرون از مدرسه بود و خانم قلی‌پور (مدیر مدرسه) به او گفته بود برنگرد! مدرسه به خاطر جنگ تعطیل‌شده اما او برای کمک به همکارانش برگشت. پسرِ کلاس چهارمی‌اش را راهی خانه کرد و خودش برای تماس با والدین ماند. وقتی در حیاط مدرسه بود و با اولین انفجار روبه‌رو شد، شاید می‌توانست به سمت در خروجی برود و جانش را نجات دهد، اما  به سمت کلاس‌ها دوید تا بچه‌ها را نجات دهد. انفجار دوم به زندگی‌اش پایان داد؛ پیکرش به‌سختی قابل‌شناسایی بود و حتی بخشی از پیکرش هفته‌های بعد تشییع شد، تشییع‌ جنازه همان یک بارش هم برای بازماندگان جانکاه و سخت است، چه برسد به دوباره‌اش. * گزیده‌هایی از مصاحبه واقعاً دانش آموزان خودشان را از طبقه دوم به پایین پرت کردند؟ بله برخی‌شان. شعله‌های آتش طبقه دوم را فراگرفته بود و طفلک بچه‌ها از ترس آتش خود را به پایین پرت کردند. مثلاً یکی از کلاس پنجمی‌ها، خواهرش را که کلاس اول بود، بغل کرد و پریدند پایین که در حین پرش از هم جدا شدند؛ یکی افتاد نزدیک کلاس‌ها و شهید شد، آن‌ یکی زنده ماند. راننده‌ها می‌گفتند.... **** در برخی خبرها نوشتند که مدرسه شجره طیبه متعلق به نیروی دریایی سپاه بوده است. آیا واقعاً همین‌طور است؟ کمی هم درباره بخش پسرانه و دخترانه‌اش توضیح بدهید؟ نه. این مدرسه هم مثل هر مدرسه‌ای مجوزش را از وزارت آموزش‌وپرورش گرفته و زیر نظر وزارتخانه بود، فقط صاحب‌امتیاز این مدرسه آقایی شاغل در نیروی دریایی بود. تمام کادر و حتی دو مستخدم آن زن بودند. دانش‌آموزان از همه اقشار بودند: بازاری، طلافروش، معلم، مهندس، کارکنان نیروی دریایی و نیروی انتظامی. فرزندان همه اقشار در یک کلاس کنار هم درس می‌خواندند. دانش‌آموزان شهید از خانواده فرهنگیان، نیروی انتظامی، پلیس و اقشار مختلف هستند. این مدرسه از نظر کیفیت آموزشی در سطح بالایی بود. مدرسه دو طبقه بود. ورودی‌ها و حیاط بخش پسرانه و دخترانه مجزا بود. طبقه بالا دخترانه و طبقه پایین پسرانه بود که درواقع نامش ره‌پویان خلیج‌فارس بود، یک راه‌پله از سمت حیاط دخترانه به طبقه بالا می‌رفت. دیواری که سمت این راه‌پله بود کاملاً صاف بود و هیچ پنجره‌ای سمت حیاط دخترانه نبود. * وضعیت دانش ‌آموزان بازمانده مدرسه شجره طیبه ؟ ....دانش‌آموزی داریم که در طول این پنج ماه، شش مشاور عوض کرده است! این بچه که معلم، همکلاسی، عمو و دخترخاله‌اش را از دست‌ داده، حالا با رفت‌وآمد مداوم مشاوران دچار خستگی و عدم اعتماد شده است. کاش مثلاً بیست مشاور قوی می‌آمدند و ابتدا ما مشاوران بومی را که دچار فرسودگی شغلی شده‌ایم حمایت می‌کردند. ما در تیم مشاوره میناب، همه یکی از اقوام نزدیک، همسایه‌ها یا هم‌دانشگاهی‌هایمان را در این فاجعه از دست‌ داده‌ایم؛ مثلاً من که خواهرم شهید شده، مجبور بودم سرکار باشم و این خیلی سخت بود. الآن با هر مراسم تشییع یا تفحص جدید، خانواده‌ها دوباره دچار برگشت‌پذیری به سوگ می‌شوند و انگار هیچ کاری برای درمانشان انجام‌نشده است. *** در فاجعه میناب، غیر از دست دادن عزیزانتان و آنچه گفتید، چه رنج‌هایی دیدید که از نظرها دور مانده است؟ می‌دانید چه چیزی بیشتر آزارمان می‌دهد؟ در زمان آواربرداری هیچ نیروی متخصص و کمکی‌ای نبود. حتی نیروهای هلال‌احمر آموزش چندانی ندیده بودند. از بندر هم نیروی کمکی نفرستادند و همه مردم از جمله خانواده‌های دانش‌آموزان، معلمان شجره طیبه، نیروهای بسیج و بازاریان در کار آوار برداری کمک کردند. هم به دلیل شدت انفجار و هم به خاطر آواربرداری غیراصولی، پیکر جان‌باختگان به‌شدت آسیب دید و تکه‌هایی از پیکرها در تفحص‌های بعدی میان آوار پیدا شدند. ما دانش‌آموزی داشتیم که دفن شده بود، اما بعد از آزمایش دی‌ان‌ای (DNA)، پیکر دیگری به خانواده دادند و گفتند: «این بچه شماست.» متن کامل مصاحبه را در لینک زیر بخوانید: https://ir-women.com/22790 #نه_به_جنگ_با_ایران #روایت_جنگ #تجاوز_آمریکا #تجاوز_اسراییل

  • без подписи

  • ‍روایت جنگ مادرانه‌ای برای ایران هستی پودفروش کانون زنان ایرانی حکایت من حکایت مادری است که فرزندش را در  ببیی کمرا (baby camra)می‌بیند. فرزندم کتک خورده، پایش شکسته اما من نیستم. من در سرزمینی دور روی زمین سفتی نشسته ام. ای کاش به زمین سفت می‌خوردم. ای کاش روی لنج هایم در جنوب می‌مردم یا روی مخازن نفتم در شهران یا نه روی دودکش های پتروشیمی ام در ماهشهر. حالا اما زنده ام. نشسته ام زل زده ام به این بیبی کمرا. کانالش را عوض می‌کنم اما باز هم پاهای تو شکسته است. همه جا پاهای تو را نشانم می‌دهند. از زوایای مختلف، بعضی روی پاهایت زوم می‌کنند برخی روی راست قامتی ات. برخی روی چشم هایت کلوز آپ می‌گیرند. خلاصه از غرب و شرق پاهای شکسته ات را در بیبی کمرای من پوشش می‌دهند. آغوش من هم به کارت نمی آید که اگر می‌آمد هم، تمام راههای مادری کردنم بسته است. حتی نمی‌توانم پرستار آن لاینت باشم که من یاد نگرفته ام مجازی پرستاری ات کنم حتی نمی‌توانم به کسی زنگ بزنم بیاید مراقبت باشد که همه نیستند. من مادری دور از فرزند هزاران ساله ام هستم. فرزندم زخمی است. نه پروازی که مرا پرت کند نه جاده ای که مسیر را نشانم دهد نه آبی که موجش مرا بکشاند. راهی نیست به سوی مادری کردنم. من را برای مادری کردنم راه نمی‌دهند. چه سخت تر از آنکه عزیزت زخم خورده باشد آن هم زخم خورده آدمهایی که یک زمانی فک و فامیلت بودند. حالا همین فک و فامیل زخم های تنت را می‌بینند، تماشا می‌کنند بدون هیچ مرهمی نظاره گرند که خودت جوش بخوری و دوباره سرپا شوی. یک عده ای شان هم که تیشه بر ریشه ات زدند با دستان خودشان. از همان اول، از همان ۴۰ روز کذایی که ریختند روی سرت می‌دانستم از فک و فامیل آبی گرم نمی‌شود. تو تنها ماندی مادر جان. آبی که گرم نشد هیچ طلب سیل کردند برای باطل کردنت. رهی معیری هم اشتباه گفت در اصل می‌خواست بگوید: پیکر پور وطن دانی چرا خم گشته است زان که مشتی اجنبی‌خواه‌اند، سربار وطن مادر جان ولی یادت نرود آدمی از جماعتی که خیرشان کم و شرشان بی شمار است دوری می‌کند. تو هم پاهایت را آتل ببند تا خودم را برسانم. نکند فکر کنی بی مادر شدی. بی مادر نشدی دلبندم. من اینجا نشسته ام برایت لالایی می‌خوانم. من نشسته ام با بالشی خالی روی پاهایم. #تجاوز_آمریکا_به_ایران #تجاوز_اسرائیل_به_ایران #نه_به_جنگ_با_ایران #میناب #کانون_زنان_ایرانی

  • روایت کبری فدوی، خواهر یکی از معلمان شهیدِ فاجعه میناب–بخش اول آخرین لحظه‌های زندگی یک معلم و دانش‌آموز در مدرسه شجره طیبه ژیلا بنی‌یعقوب کانون زنان ایرانی روایت معلم‌هایی که به زنگ آخر نرسیدند هیچ‌گاه معنای این جمله: «شاید هر وداعی وداع آخر باشد» را این‌گونه با تمام قلبم احساس نکرده بودم تا زمانی که کبری فدوی که خودش معلم مدرسه‌ای در میناب است، از آخرین دیدارش با خواهر شهیدش گفت، فاطمه فدوی یکی از معلم‌های مدرسه شجره طیبه که وقتی پیکرش در زیر آوار پیدا شد، دانش آموزش «ضحا پسند» در آغوشش آرام‌گرفته بود. کدام روایت مکتوب یا فیلمی می‌تواند اندوه بی‌پایان این صحنه را برای این نسل و نسل‌های بعد از ما تصویر کند: معلمی که در میان بمب و انفجار، دانش‌آموز خردسالش را محکم در آغوش گرفت تا در این آخرین لحظه‌ها برایش مادری کند و او نترسد یا حداقل کمتر بترسد… و آخر داستان خیلی تلخ بود: معلم و دانش‌آموز باهم جان باختند؛ و این حسرت تا ابد برای همه‌ی ما از جمله خانواده این معلم و آن دانش‌آموز می‌ماند که در آن ثانیه‌های پر از ترس و اضطراب فاطمه‌ی معلم در گوش ضحای دانش‌آموز چه گفته؟ آخرین کلماتش چه بود؟ شاید یک دعای ساده؟ دلداری و یا فقط یک کلمه: «نترس عزیزکم…» و ضحا کودک خردسال به معلمش چه گفته؟ شاید هیچ‌چیز و فقط از ترس آن‌همه دود و آتش و صدای مهیب فقط لرزیده باشد. فاطمه تنها معلم کشته‌شده مدرسه شجره طیبه میناب با موشک‌های آمریکایی تاماهاوک نیست، از ٣٢ معلم این مدرسه ٢۶ نفر ( معلم و دیگر کارکنان) جان‌باخته‌اند، ازجمله دو مدیر بخش دخترانه و پسرانه این مدرسه. در این مدت از معلم‌ها کمتر روایت‌شده و بیشتر روایت دانش آموزان شهید را شنیده‌ایم. این بار اما نوبت معلمان است، معلمانی که تا ابد پشت میزهای مدرسه ماندند اما به زنگ آخر نرسیدند. در ادامه؛ مصاحبه‌ام را با کبری فدوی؛ شاعر، مشاور مدرسه و خواهر فاطمه که در حمله موشکی آمریکا به مدرسه میناب جان باخت می‌خوانید. خانم کبری فدوی، اول از همه بگویید روز فاجعه کجا بودید؟ روز فاجعه در مدرسهٔ نمونه دولتی حضرت فاطمه بودم. ساعت حدود ده و ده دقیقه صبح داخل اتاق مدیر نشسته بودیم که ناگهان معاون مدرسه در را باز کرد و با صدایی مضطرب گفت: «جنگ شده… جنگ شده!» البته زنگ قبل، بین همکاران صحبت‌هایی درباره احتمال شروع جنگ شده بود و همه ته دلشان نگرانی داشتند، اما هیچ‌کس تصور نمی‌کرد چند دقیقه بعد یک فاجعه در میناب اتفاق بیفتد. پس تا آن لحظه هنوز از شروع جنگ خبر نداشتید و با آمدن همکارتان متوجه شدید؟ بله. تا آن لحظه اصلاً خبرها را چک نکرده بودم. ماه رمضان بود و مدرسهٔ ما هم شبانه‌روزی است. مدیر با اداره تماس گرفت. شخصی که پاسخ داد گفت: به دانش‌آموزان خوابگاهی اطلاع بدهید ساعت دوازده و بیست دقیقه خانواده‌ها دنبالشان می‌آیند، چون جنگ شده است. کم‌کم همکاران یکی‌یکی وارد دفتر شدند. دیگر هیچ‌کس حال و حوصلهٔ برگشتن به کلاس را نداشت. همه مضطرب بودند، خبرها را دنبال می‌کردند و سعی می‌کردند بفهمند دقیقاً چه اتفاقی افتاده است. همه استرس داشتیم. ادامه‌ی بخش اول این گفت‌وگو را در وبسایت کانون زنان ایرانی بخوانید: https://ir-women.com/22774 #مدرسه_شجره_طیبه #میناب #تجاوز_آمریکا_به_ایران #نه_به_جنگ_با_ایران #کانون_زنان_ایرانی

  • без подписи

  • چرا تعداد زنان زندانی بیشتر شده؟ برای نخستین بار، تعداد زنان زندانی جرائم غیرعمد از هزار نفر گذشته است؛ اما بخش قابل‌توجهی از این پرونده‌ها نه به جرائم خشن، بلکه به ضمانت وام، چک، سفته و صندوق‌های خانگی مربوط می‌شود. بسیاری از افراد تنها از روی اعتماد یا احساس مسئولیت، ضمانت وام نزدیکان را می‌پذیرند، بی‌آنکه از پیامدهای حقوقی آن آگاه باشند. در حالی که اگر اقساط پرداخت نشود، ضامن نیز در برابر قانون مسئول است. قبل از امضای هر چک، سفته یا قرارداد ضمانت، قوانین را با دقت بخوانید؛ یک امضا می‌تواند سال‌ها دردسر حقوقی به همراه داشته باشد. منبع: گزارش دیداری

  • از قربانیان صبرا و شتیلا تا قتل عام سربرنیتسا نسخۀ بوسنیایی شهیدان خدایی مائده ایمانی کانون زنان ایرانی شهیدان ای محبوبان، کجایید شما این قطعه را نخستین بار روی مجموعه‌ای از عکس‌های قربانیان سربرنیتسا در صفحۀ تاریخ بوسنی در اینستاگرام دیدم. تازگی‌ها، ۱۱ جولای، سالگرد آن جنایت هولناک بود: عکس‌هایی از پسربچه‌های شاد خندان، ورق بعدی، عکس‌هایی از مادران گریان، ورق بعدی، عکس‌هایی از ردیف تابوت‌ها، ورق بعدی، عکسی از یک دشت سبز با ردیف‌های متوالی ستون‌های سپید یادبود. و روی این تصاویر سطری از این آهنگ پخش می‌شد که معنایش را نمی‌دانستم اما ملودی‌اش به طرز مبهمی برایم آشنا بود و کلمۀ «شهید» را هم به دشواری در آن میان می‌شنیدم. آن قدر سربه‌سر گوگل گذاشتم تا بالاخره فایل صوتی و متن ترانه را پیدا کردم: قطعۀ Šehidi -که برخلاف شهود اولیۀ من، معنایش «شهید من» نیست، «شهیدان» است- از خواننده و قاری قرآن بوسنیایی، حافظ عزیز علیلی. قطعۀ کامل را که گوش کردم دلیل احساس آشنایی را دانستم: این قطعه را با الهام از «شهیدان خدایی» ساخته‌اند. با این حال، این قطعه صرفا نسخۀ بوسنیایی شهیدان خدایی نیست؛ چه در ملودی و چه در شعر، حال و هوای خودش را دارد. اگر «شهیدان خدایی» فضایی از عظمت و جلال شهیدان می‌آفریند و از عزم بزرگشان و جایگاه رفیع عارفانه‌شان می‌گوید، قطعۀ بوسنیایی بیشتر غربت و مظلومیت را برجسته می‌کند: حولۀ گلدوزی‌شده و ابریقی که کنار چشمه جا مانده، شاهدی بر آخرین لحظات پسر روستایی جوانی که رفته سر و صورتی صفا بدهد ولی ربوده شده و به مسلخ برده‌شده؛ قالیچه‌های سبز خالی، ردپاهایی روی غبار خاک، و گل‌های درو شدۀ باغچه. این قطعه لحن و تصاویر یک مرثیۀ خانگی مادرانه را دارد. اگر اولین توصیف و قرینۀ شهیدان در قطعۀ ایرانی «بلاجویان دشت کربلایی است»، اولین توصیف قطعۀ بوسنیایی «محبوبان» است؛ ای کسانی که دوست‌تان داشتیم، در گهواره‌ها تاب‌تان دادیم، پارۀ تن‌مان بودید و از میان آغوش‌مان بیرون کشیده شدید و کشان‌کشان در حلقوم سیاه مرگ افکنده شدید… از دیشب تا به حال با این قطعه خیلی گریسته‌ام. مرا می‌برد به کودکی‌ام که کتاب داستانی داشتم دربارۀ کودکان بوسنی. مرا می‌برد به نوجوانی‌ام که از اینترنت کند و سکه‌ای آن سال‌ها استفاده می‌کردم تا تاریخ قتل‌عام‌ها را، مثل زخمی که می‌خارد هی ناخن بزنم و هی بکاوم و ساعت‌ها برایش گریه کنم: قتل عام ارامنه در جنگ جهانی اول، قتل عام صبرا و شتیلا، قتل عام سربرنیتسا. انگار که هر کدام از این فجایع، سرگذشت شخصی من بوده‌اند؛ انگار که من روحی گریخته از یک قتل عام بزرگ تاریخی‌ام که گذشته‌اش را از یاد برده و تازه دارد به یاد می‌آورد. احساسی که همین حالا هم دارم و نمی‌توانم توضیحش بدهم. حالا که از قتل عام سربرنیتسا و قربانیان مظلومش یاد کردم، دلم می‌خواهد یک واقعیت تاریخی را هم اضافه کنم: در زمان وقوع این جنایت، نیروی حافظ صلح سازمان ملل (در این مورد، متشکل از سربازان هلندی) در منطقه حضور داشت و نه تنها اقدامی در ممانعت نکرد، بلکه (بنا به پذیرش رسمی و بعدی دولت هلند) در قتل حدود سیصد نفر از بیشتر از هشت هزار قربانی بوسنیایی نقش داشت؛ از طریق تحویل آن‌ها به سربازان صرب، در حالی که می‌دانست نتیجه چه خواهد بود… درست شبیه کشتار صبرا و شتیلا، جایی که نیروی حافظ صلح (متشکل از سربازان فرانسوی) عقب‌نشینی کرد تا به شبه‌نظامیان فالانژ امکان سلاخی زنان و کودکان و سالمندان بی‌دفاع را بدهد و صبح بعد از جنایت، برای جمع کردن اجساد و عکاسی از آن‌ها بازگشت… برای خواندن ادامه‌ی مطلب روی لینک زیر کلیک کنید: https://ir-women.com/22769

  • без подписи

  • حمیده چوبک؛ باستان‌شناسی که قلعه الموت را جهانی کرد کانون زنان ایرانی آزاده صادقی قلعه تاریخی الموت به عنوان سی‌امین اثر میراث فرهنگی ایران در یونسکو ثبت جهانی شد؛ اما انتشار ویدئویی از لحظه تایید این پرونده، توجهات را به سوی زنی جلب کرد که سال‌ها هدایت این پروژه را بر عهده داشت: دکتر حمیده چوبک. او که نخستین زنِ رئیس پژوهشکده باستان‌شناسی ایران است، پیش‌تر نقش مهمی در نجات محوطه باستانی «جیرفت» از چنگ قاچاقچیان ایفا کرده بود. دکتر چوبک حدود ۲۵ سال از عمر حرفه‌ای خود را وقف کاوش و مستندسازی الموت کرد تا ثابت کند این مجموعه صرفاً یک دژ نظامی نیست، بلکه شاهکاری از مهندسی و مدیریت منابع آب است. الموت؛ از شکوه اسماعیلیان تا خاکستر مغول‌ها این قلعه صعب‌العبور در استان قزوین، در قرن پنجم هجری توسط «حسن صباح» تصرف و به پایتخت نفوذناپذیر «اسماعیلیان نزاری» تبدیل شد. الموت در روزگار شکوه خود با داشتن کتابخانه‌ای عظیم، کانون مهم علم و استراتژی بود. اما این دژ مستحکم سرانجام در سال ۶۵۴ هجری با حمله ویرانگر هلاکوخان مغول سقوط کرد. مغول‌ها برای جلوگیری از قدرت گرفتن دوباره اسماعیلیان، دژ را به آتش کشیدند و متأسفانه کتابخانه بی‌نظیر الموت نیز در میان شعله‌ها نابود شد. در واقع، رسالتی که دکتر حمیده چوبک در این ربع قرن بر دوش کشید، بیرون کشیدن بقایای همین شکوهِ ویران‌شده از زیر خروارها خاک و خاکسترِ تاریخ بود تا نبوغ معماری آن را از زیر سایه ویرانی مغول‌ها خارج کرده و برای همیشه در حافظه جهانی یونسکو ثبت کند.

  • без подписи

  • یک سنگر خاطره شعری از سپیده جدیری کانون زنان ایرانی و کوریِ چشم‌ها را باید شُست و کنار گذاشت از قلب‌های فرسوده‌تان غمی هم باقی مانده؟ چه غم‌انگیز! تفاله‌های تنهایی با چشم‌های تا حدقه باز و آرزوی خشمی بی سر و ته نه در زندگیِ پرخونِ اسرائیل نه در شکمِ صابون زده‌ی آمریکا جایی ندارید جز مرغِ جان‌نثاری از خونِ بی مقداری با چاشنیِ درباری از عروسی‌ تا عزایشان. اما آن خون که دهان‌تان را و دست‌هایتان را در حیرتِ خود‌ فرو برده خونِ مقدسینِ تا ابد جاری‌ست در تاریخِ فریادِ بشریت در تاریخِ آن مادر که تکه‌ای از فرزند خود را رو به تمام دوربین‌های خاموش جهان بی‌ هیچ آرزویی بی هیچ نشانی جاودان می‌کند. ایران که روز و شب برای من یک سبد خاطره بود یک سنگر خاطره شد بی امان و روزافزون. #میناب #دبستان_شجره_طیبه #مدرسه_شجره_طیبه #تجاوز_آمریکا_به_ایران #کانون_زنان_ایرانی

  • روایت جنگ از درون تنهایی در زمانه آشوب فاطمه علی‌اصغر کانون زنان ایرانی جمع کردن تکه‌های پراکنده‌ ذهنم از میان آوارهای چند ماه گذشته سخت است. تو تنهایی و هنوز صدای برخورد لاستیک‌ خودروهای اتوبان با دست‌اندازها، قلبت را پاره می‌کند. فکر می‌کنی همین الان کودکی از شدت انفجار، از بالکن خانه‌ای پرت شده و خورده باشد به دیوار سیمانی روبه‌رو. نکند مدرسه‌ دیگری را هم بزنند و همه بچه‌ها با هم بمیرند؛ وقتی دارند آرزوهایشان را نقاشی ‌کنند؟ بیرون همهمه می‌شود؛ می‌افتی میان جنازه‌‌‌های کاور‌‌پیچ‌شده سیاه، حس می‌کنی توهم بچه‌ات مرده است و باید دنبالش بگردی...کجایی؟ عزیزدل مامان کجایی؟ بهار پایان می‌گیرد. مذاکره می‌شود. نمی‌شود. می‌شود. نمی‌شود. می‌شود. نمی‌شود و... حکم اولیه «پرستو احمدی» که در کاروانسرای کهن آواز خواند، آمده؛ ۷۳ ضربه شلاق و دو سال ممنوعیت از هر فعالیت صنفی و ممنوع‌الخروجی. حکم اعدام‌ها پشت سر هم می‌آید. به چابهار و قشم و بوشهر و ... حمله می‌شود. صیادهای جوان می‌میرند، سربازهای مرزداری جوان می‌میرند و تو حتی نمی‌توانی برایش عزاداری کنی. از داخل و خارج ما را می‌کشند. دیگر رسیدن تابستان هم قلبت را آرام نمی‌‌کند. درست مثل همان لحظه که خبر را به من دادند. دقیقا در بحبوحه جنگ بود. بعد از یک سال کار دشوارو طاقت‌فرسا میان شوک‌ها، خشکسالی، آتش به جان درختان، افسردگی مادران، گرانی دارو، کمبود تجهیزات پزشکی و... بعد از یک سال زندگی وارونه توام با فشار، سانسور، اضطراب، قطعی اینترنت، آینده مبهم و... دقیقا یک روز مانده به نوروز؛ لا حول ولا قوه الا بالله. وقتی آخرین شماره روزنامه را در تحریریه‌ای دورکار بسته‌ای. وقتی دلشوره یکی از بچه‌ها را داری که هیچ خبری از او نیست. وقتی صدای پدافند و بمب رهایت نمی‌کند. وقتی آخرین سرمقاله سال ۱۴۰۴ را نوشتی که ما چه کشیدیم، هرچه در توان داشتیم در میان انبوهی از مرزهای نامرئی، برای مردم گذاشتیم و اگر نتوانستیم حجت را تمام کنیم عذرخواهیم. دقیقا وقتی که می‌خواهی نفس بگیری تا جان خسته‌ات را بکشانی به سال بعد، درست در همین لحظه، از روزنامه زنگ می‌زند. مرا را از سردبیری محروم می‌کنند. از روزنامه‌نگاری که عاشق‌اش هستی. می‌گویند همه بچه‌ها قرار است به دلایل مالی و کاهش هزینه‌ها تعدیل شوند. قرار است... قرار است... می‌شوند؟ نمی‌شوند؟ آینده هنوز نیامده است. توفانی از ضد و نقیض‌ها در میانه جنگی که خود ابرابهام جهان است. ناگهان احساس می‌کنی دوروبرت چقدر کثیف شده. بلند می‌شوی، هایده می‌خواند: «آه ای فلک ای آسمان تا کی ستم بر عاشقان؟» ناگهان همه لکه‌های سیاه برایت سرخ می‌شوند. دستمال به دست می‌گیری، شروع می‌کنی به سابیدن. «خون در زمین فرو نرفت. روی زمین پخش شد.» شاهرخ مسکوب این را در خاطراتش نوشته بود. چقدر باید تکرار شود؟ کجا این طرح تکرارشونده تاریخ می‌شکند؟ دست خودت نیست محکم می‌کشیدی دستمال را روی همه جا... اما هیچ‌چیز پاک نمی‌شد، سرخ‌تر می‌شد... سرخ و سرخ‌تر: «نوشی تو بر سنگین‌ دلان، زهری به کام خستگان.» هیچ‌کس نمی‌داند لحظه بعدش چه می‌شود. تو حتی نمی‌دانی قرار است با تو چه کنند؟ همه چیز گنگ است. زمانه آشفتگی است. تو حتی نمی‌دانی، به زودی با آنها ملاقات می‌کنی. همدلی می‌کنی. برایت چای می‌آورند و می‌نوشی. به تو غذا می‌دهند. از غذایشان می‌خوری. به تو لبخند می‌زنند. تو هم لبخند می‌زنی. تو نمی‌دانی که این شام آخر است. تو از زهری که خوردی بی‌خبری. در میانه جنگ بیگانه، خنجر خوردن از خودی‌ها سخت‌تر است. تو همیشه از یهودا بی‌خبری. هر کسی در زندگی‌اش یهودایی دارد که او را بارها در آغوش کشیده است. «مسیح به روایت متی» پازولینی را به یاد می‌آوری. وقتی مسیح به یارانش شراب می‌دهد: «این خون من است.» تکه نانی می‌دهد: «این گوشت تن من است.» یهودا هم از نان می‌خورد و هم از شراب. همه چیز را اما گردن یهود می‌اندازند. از ساده‌سازی مسائل متنفرم. مدام سیاه‌های سرخ را پاک می‌کنم. پاک نمی‌شود: «ای فلک بازی چرخ تو نازم...» برای خواندن ادامه‌ی متن روی لینک زیر کلیک کنید: https://ir-women.com/22763

  • без подписи