فرزاد نیکقدم/روزنامهنگار/طنزنویس
Статистикаدهنتون رو به من بسپارید... نترسید، فقط به قصد نشوندن لبخند! اینم لینک تماس اینا برا فحش: @farzad_nikghadam
- Последний пост
- 4 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Развлечения
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 1 658
- 1/48двое суток
- 1 900
- 1/72трое суток
- 2 049
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بعضی آدمها روی بوم نقاشی میکنند، بعضی روی دیوار، بعضی روی کاغذ... او روی چیزی نقاشی میکند که از همان لحظهی اول، میداند قرار نیست فردا وجود داشته باشد. باران کافیست. یا چند جفت کفش بیحوصله. یا زنی که دست کودکش را گرفته و دیرش شده است. عصر که برسد، تمام آن چشمهایی که این پیرمرد با زغال آفریده، زیر کفش هزار غریبه له شدهاند؛ بیآنکه حتی بدانند از روی صورت چه کسی گذشتهاند. عجیب است... ما همیشه خیال میکنیم هنرمند برای ماندن خلق میکند. شاید نه. شاید بعضیها فقط برای آن خلق میکنند که چیزی درونشان نمیگذارد دست از آفریدن بردارند. این مرد، بیش از آنکه نقاش پیادهرو باشد، شاهد شکستناپذیرِ یک رؤیاست. زندگی، یکییکی همه چیز را از او گرفته است؛ بومش را، آتلیهاش را، دیوارهای سفیدی را که میتوانستند سالها تصویرش را نگه دارند. سهمش از همهی این شهر، چند قطعه موزاییک سرد شده که هر غروب، دوباره به رنگ خاک برمیگردند. اما هنوز هر صبح، زغال را برمیدارد. نه چون امید دارد این چهره تا ابد بماند. چون نمیتواند نکشد. این فرق بزرگی است. بعضی آدمها با هنرشان زندگی میکنند؛ بعضی دیگر، به کمک هنرشان زنده میمانند. نقاشی برای او شغل نیست. آخرین راه نفس کشیدن است. من اما بیشتر از چهرهای که روی زمین میکشد، به خود زمین فکر میکنم. چه سرنوشت عجیبی دارد این پیادهرو... تمام روز، کفش آدمهایی را تحمل میکند که شاید هیچوقت به آسمان نگاه نکنند؛ اما هر صبح، برای چند ساعت، بومِ دستهای مردی میشود که هنوز باور دارد میتوان از دل سیمان، زیبایی بیرون کشید. این، فقط هنر نیست. نوعی مقاومت است. مقاومت در برابر جهانی که سالهاست به او گفته: «دیگر دیر شده.» و او هر صبح، بیآنکه حتی جواب بدهد، زانو میزند و دوباره شروع میکند. شاید بزرگترین اثر این پیرمرد، آن صورت روی زمین نباشد. خود اوست. آدمی که جهان، همهی بومهایش را از او گرفت؛ اما نتوانست میل آفریدن را از دستهایش بگیرد. و شاید انسان، تا وقتی هنوز چیزی برای آفریدن دارد، شکست نخورده است. ✍️فرزاد نیکقدم @farzadnick
عشق، پیش از آنکه میان دو آدم اتفاق بیفتد، در خانه رخ میدهد. خانه، اولین کسی بود که فهمید تو رفتهای. نه من. فنجان سفید روی میز، تا عصر دهانش را به چای نزد؛ انگار منتظر بود دستهای تو دوباره دور گرمایش حلقه شوند. پرده، هر بار که باد آمد، سرش را به شیشه کوبید؛ مثل کودکی که باور نمیکند کسی بیخداحافظی از خانه بیرون رفته باشد. حتی ساعت دیواری هم آن شب با اکراه جلو رفت؛ عقربهها انگار پاهای پیرمردی را قرض گرفته بودند که دلش نمیآید از کوچهای که خاطرهای در آن جا مانده عبور کند. من اما هنوز نفهمیده بودم. خیال میکردم آدمها فقط از در بیرون میروند. نمیدانستم بعضیها قبل از رفتن، آرامآرام از اشیا کوچ میکنند. از لیوانی که همیشه از آن آب میخوردند. از بالشی که بوی خوابشان را نگه میدارد. از آینهای که هر صبح نخستین سلام را به صورتشان میداد. انگار پیش از آنکه چمدان بسته شود، جهانِ کوچک اطرافشان را از حضور خود خالی میکنند تا روز وداع، چیزی برای شکستن باقی نمانده باشد. از آن روز، با وسایل خانه رودربایستی پیدا کردهام. چراغ مطالعه را دیر خاموش میکنم؛ مبادا دلگیر شود که دیگر کسی تا نیمههای شب زیر نورش برای تو نامه نمینویسد. گلدان کنار پنجره را بیشتر آب میدهم؛ احساس میکنم گلها بیش از تشنگی، دلتنگی را تاب نمیآورند. صندلی روبهرویم را هیچوقت جابهجا نمیکنم. آدم باید برای بعضی معجزهها جا نگه دارد، حتی اگر تمام عقل دنیا بگوید هیچکس از راه نمیرسد. گاهی با خودم فکر میکنم خدا حافظه را از چه ساخته است که اینهمه دوام میآورد. بوی پوست پرتقالی که یک زمستان عصر، بیحوصله پوست کندی، هنوز از کشوی آشپزخانه بیرون میآید. صدای خندهات، لای کتابی جا مانده که سالهاست کسی ورقش نزده. حتی قاشقی که بیاختیار با آن روی لبهی استکان ضرب میگرفتی، حالا هر وقت از کشو بیرون میآید، انگار میخواهد آهنگی را ادامه بدهد که ناتمام مانده است. شاید عشق همین باشد؛ اینکه اشیا، بیشتر از آدمها وفادارند. آنها کسی را قضاوت نمیکنند. نمیپرسند چرا رفتی یا چرا ماندی. فقط حافظهاند. حافظهای از جنس چوب، شیشه، پارچه و سفال. هر کدام، تکهای از زندگی را در خود پنهان کردهاند و هر بار که لمسشان میکنی، گذشته مثل نوری باریک از شکاف دیوار عبور میکند و روی صورتت میافتد. دیروز خواستم خانه را عوض کنم. دلال گفت این آپارتمان نور خوبی دارد، سقفش بلند است، دیوارهایش سالماند. لبخند زدم. مگر خانه را با متر میشود اندازه گرفت؟ مگر میشود به او توضیح داد که این دیوار، یک غروب تکیهگاه شانههای تو بوده؛ این پنجره اولین باران مشترکمان را دیده؛ این آشپزخانه هنوز بوی نان داغی را میدهد که بیدلیل نصفش را در دهان من گذاشتی و گفتی: «آدم بعضی طعمها را نباید تنها بچشد.» نفهمید. حق هم داشت. خانه برای او چهار دیوار بود؛ برای من، موجود زندهای که هر شب، پیش از خواب، آهسته نام تو را در گوش خودش تکرار میکند تا فراموش نکند روزی کسی در این اتاقها زندگی را بلد بوده است. و من تازه این روزها فهمیدهام آدمها همیشه از هم دور نمیشوند؛ گاهی فقط آنقدر در اشیای اطرافشان پخش میشوند که دیگر هیچ خانهای توان نگهداشتنشان را ندارد. ✍️فرزاد نیکقدم @farzadnick
بعضی روزها را باید با چشم بسته زندگی کرد؛ وگرنه دوام نمیآوری. نه از سرِ نادیدن، از سرِ جان به در بردن. آدم اگر هر صبح چشمش را به همه آنچه از دست رفته باز کند، دیگر توانی برای ادامه دادن باقی نمیماند. ما هم سالهاست همین کار را میکنیم؛ چشمهایمان را میبندیم به زندگیهایی که میتوانست باشند و نشدند، به رؤیاهایی که نیمهکاره ماندند، به صندلیهایی که هنوز دور سفره خالیاند. نشد که پسر مونا شبها با صدای قصهی مادرش بخوابد. نشد که بزرگترین نگرانی پدر سپهر، انتخاب رشتهی دانشگاه پسرش باشد. آرنیکا نشد. حسام نشد. مهدی نشد. و خدای من... چقدر اسم که دیگر صاحب صدایی نیستند، اما نبودنشان از هزار فریاد بلندتر است؛ و چقدر اسم که هنوز هستند، هنوز نفس میکشند، هنوز ایستادهاند و با ایستادنشان، ما را هم به زندگی سنجاق کردهاند. دلم این روزها عجیب به قابهای ساده حسادت میکند؛ به همان چند ثانیه بعد از سوت پایان یک مسابقه، وقتی مردم کشوری فقط برای صعود تیمشان بغض میکنند، فقط برای یک گل اشک میریزند و بعد، دست در دست هم، خیابانهای شهرشان را پر از خنده میکنند. نگاهشان میکنم و با خودم فکر میکنم خوشبهحال مردمی که اندوهشان همینقدر معمولی است؛ خوشبهحال سرزمینی که بزرگترین اضطرابش، باختن یک مسابقه است. کاش قصهی ما هم همینقدر ساده بود. کاش هیچوقت مجبور نمیشدیم زندگیمان را با واژههایی روایت کنیم که هیچ زبانی سزاوار حملشان نیست؛ بازداشت، بازجویی، زندان، اعدام، مهاجرت، داغ، مفقودی، انتظار... واژههایی که قرار نبود وارد گفتوگوی روزمرهی هیچ خانوادهای شوند، اما آنقدر تکرار شدهاند که انگار بخشی از زبان مادریمان بودهاند. غم بزرگ همین است؛ انسان به هر چیزی عادت میکند، حتی به درد. حتی به خبرهایی که روزی میتوانست دنیا را متوقف کند و امروز فقط چند ثانیه مکثمان میدهد، قبل از آنکه صفحه را بالا بکشیم و به زندگی ادامه بدهیم. این شاید تلخترین شکست یک جامعه باشد؛ نه وقتی که رنج میکشد، بلکه وقتی به رنج خو میگیرد. با این همه، هنوز چیزی در این سرزمین نفس میکشد که نمیگذارد امید را دفن کنیم. هنوز مادری برای فرزندش لالایی میخواند. هنوز معلمی با همه خستگی، از آینده حرف میزند. هنوز پزشکی جان میرهاند، شاعری مینویسد، کارگری میسازد، کودکی میخندد. ایران، پیش از آنکه نام یک جغرافیا باشد، نام همین آدمهاست؛ آدمهایی که زیر بار سالهای سخت خم شدهاند، اما هنوز برای فردایی آرامتر، چراغ خانههایشان را خاموش نکردهاند. شاید آرزوی بزرگی نباشد؛ فقط دلمان میخواهد روزی برسد که خبر اول کشورمان، قهرمانی یک تیم باشد، نه مرگ یک جوان. روزی که اشک مردم، فقط از شوق باشد؛ نه از داغ. روزی که مادرها، فرزندانشان را برای ساختن آینده بدرقه کنند، نه برای ترس از بازنگشتن. شاید آن روز، دیگر لازم نباشد بعضی روزها را با چشم بسته زندگی کنیم. فرزاد نیکقدم @farzadnick
امیر قلعهنویی پاداش 140 میلیاردی را نه مبلغی گزاف، که حق طبیعی و حتی نشانهای از «ایثار» ریالی خود میداند؛ خودش را چنان به پیکر وطن میدوزد که گویی نقد نیمکت او، خراش انداختن بر نقشه ایران است؛ و منتقدانش را نه صاحبان پرسش، که غارنشین، بیوطن و دشمن منافع ملی معرفی میکند. امیر قلعهنویی قرار بود درباره شکست و وعدههای عملینشدهاش توضیح بدهد؛ اما به قاب تلویزیون آمد تا از مردم بازخواست کند که چرا برای پاداش نجومیاش دست نزدهاند. در گوشهای دیگر از جهان، مربی نایبقهرمان برابر دوربین سر پایین میاندازد و از شرمندگی اشک میریزد؛ اینجا سرمربی تیمی که از تحقق وعدههایش بازمانده، راست در صندلی مینشیند و انتظار دارد ملت بابت آنچه گرفته و حتی آنچه نگرفته، تحسینش کنند. تفاوت فقط در نتیجه نیست؛ در فهم مسئولیت است. یکی پس از رسیدن به قله، خودش را بدهکار مردم میبیند؛ دیگری پس از زمینخوردن در نخستین گردنه، مردم را بدهکار خودش. بعضی آدمها شکست نمیخورند؛ فقط نام شکستهایشان را عوض میکنند. حذف میشود «شاهکار»، پاداش میشود «ایثار»، اعتراض میشود «خیانت» و منتقد میشود «وطنفروش». با چنین دستگاهی، دیگر هیچ کارنامهای مردود نیست؛ کافی است برای هر ناکامی دشمنی پیدا کنی و برای هر پرسشگری پروندهای از بیوطنی بسازی. اما زنندهترین بخش سخنانش دفاع از پول نبود؛ مصادره وطن بود. او آشکارا پرسید چرا به منتقدان تیم ملی تریبون دادهاند و کسانی را که کارنامهاش را نقد میکنند، متهم کرد که هنگام جنگ به غار رفتهاند. این دیگر پاسخ یک مربی به نقد فنی نیست؛ تقاضای خاموشکردن منتقد است. یعنی بهجای آنکه درباره ترکیب، تاکتیک، نتیجه و وعدههایش جواب بدهد، از حاکمیت میپرسد چرا اصلاً اجازه دادهاید اینها حرف بزنند. گویی خط قرمز مملکت نه خاک ایران، نه جان مردم و نه منافع عمومی، که امیر قلعهنویی و نیمکت اوست. وطن اما ملک مصادرهای هیچکس نیست. نه سندش به نام کسی خورده، نه کلیدش در جیب گروهی خاص است. وطن، خانه مشترک مردمی است که ممکن است هزار اختلاف با هم داشته باشند، اما سقفشان یکی است. دوست داشتن این خانه، هرگز به معنای سکوت در برابر خطاهایش نبوده است. گاهی عمیقترین شکل وطندوستی، همان پرسشی است که صاحبان قدرت از شنیدنش میترسند. مربیای که خودش را با کشور یکی میکند، از ما نمیخواهد تیم ملی را دوست داشته باشیم؛ از ما اطاعت میخواهد. منطقش روشن است: نقد من، حمله به ایران است؛ شکست من، مظلومیت ایران؛ پاداش من، حق ایران؛ و مخالفت با من، همصدایی با دشمن. و درست پس از آنکه قلعهنویی از وجود تریبون برای منتقدان گلایه کرد، سایت و اپلیکیشن فوتبال ۳۶۰ از دسترس خارج شد و برنامه فردوسیپور به شکل معمول پخش نشد. پیام این اتفاق بهاندازه کافی روشن بود: از مردی که مدح حذف را نگوید، تریبونش را میگیرند؛ اما برای مردی که حذف را افتخار مینامد، ساعتها آنتن مهیاست تا خودش را قهرمان، منتقدش را خائن و پاداشش را فداکاری معرفی کند. ✍️فرزاد نیکقدم @farzadnick
از بیرانوند بگوییم؛ پسری که روزی با عکسی در کنار برج آزادی در پانزدهسالگی، با خوابیدن در پارک برای رسیدن به رؤیایش، و با صداقتی که در کلام و سادگیاش موج میزد، دل میلیونها هوادار را به دست آورد. قهرمانی که محبوبیتش نه از راه لابی و بزک رسانهای، که از مسیر تلاش و رنج ساخته شد. اما امروز، دیگر آن چهره آشنا نیست. «منم منم» حالا از دهانش نمیافتد. در هر سطر حرفهایش تناقضی هست؛ از دکترای خیالی تا پوزخندهایی که به زحمت دیگران میزند. از افتخار به ندانستن زبان تا لافِ عبور از کنکور با تیری در تاریکی. امروز با کسی طرفایم که میتواند میلیونها هوادار را بازی دهد، احساساتشان را خرج کند، قرارداد ببندد و بیهزینه فسخ کند. این همان کسیست که روزی دلها را برده بود با تواضعش، و حالا در آینه موفقیت، خود را گم کرده. افسوس که مسیر رسیدن را آمد، اما گویا معنا و مسئولیت را در میانه راه جا گذاشت. گلری که نه با واژههای قرضی و بیریشهای که وکیلش برایش آراست، قامت یافت، و نه با فریاد شهرت و افتخار، سیرتش بالیده شد. مردی که دروازهها را بست، اما گاه دهانش بیدر بود؛ قهرمانی که در میدان افتخار ساخت، اما در آئینهی شخصیت، هنوز خود را نیافته در عصری که سطح، بر ژرفا پیروز شده، بیرانوند نه استثنا، که نمونه است: تصویرِ کامل یک نسل که به نام دیده شدن، حقیقت را پشت سر گذاشت.. ✍️فرزاد نیکقدم @farzadnick
جنگ، وقتی آغاز میشود، وعدهی پایانی زودهنگام میدهد؛ اما تاریخ بارها ثابت کرده که جنگها اهل وفای به عهد نیستند. مردم اوکراین نیز روزی، در بامداد نخستین حمله، گمان میبردند این محنت چند هفته بیش نخواهد پایید. اکنون بیش از چهار سال از آن روز گذشته و آنها همچنان در دل ویرانی و سوگ به سر میبرند. این تجربهی تلخ به ما هشدار میدهد که جنگ میان ایران و آمریکا نیز میتواند از حالتی موقت و مقطعی، به وضعیتی ممتد و فرسایشی بدل شود؛ وضعیتی که در آن، زمان دیگر متحد ما نیست، بلکه شریک درد ماست. و در میان این هیاهوی سیاست و استراتژی، جنوب کشورمان در سکوتی سنگین محبوس مانده است. جنوبی که نامش کمتر بر زبانها جاری میشود، گویی جغرافیایی مستقل از پیکرهی ایران است؛ سرزمینی که ضربه میخورد اما در نقشهی همدلی ملی جایی ندارد. اهالی این خطه، در گرمایی نزدیک به پنجاه درجه، در دل قطعیهای پیاپی برق، با استرسی مضاعف از خطر موشک دست و پنجه نرم میکنند؛ رنجی که کمتر روایت میشود. عجیبتر آنکه، گویی برای تسکین دل مردم جنوب، تنها واژهها را جراحی کردهاند: نام موشک و بمب را به کلمهای ملایمتر، «پرتابه»، بدل کردهاند؛ چنانکه گویی تغییر لفظ میتواند از وزن مصیبت بکاهد. اما حقیقت این است که غم و مرگ، به هر نامی که خوانده شوند، همان دردند. حس میهندوستی در بسیاری از دلها، آنگاه که سخن از جنوب به میان میآید، بهراستی به جوش نمیآید. آنان که پیشتر با فریادهای بلند از عشق به وطن و آمادگی برای نبرد سخن میگفتند، اکنون در برابر رنج جنوب خاموشند. کجاست آن غیرت پرشور، آنگاه که مردمان همین سرزمین در آتش و گرما و اضطراب میسوزند؟ چرا نامی از جنوب برده نمیشود، وقتی که پای اثبات ادعاهای پیشین به میان میآید؟ این تبعیض در نگاه، حتی در نگرش به دیگر سرزمینها نیز بازتاب دارد؛ گویی تنها جنوب لبنان است که در اذهان اهمیت مییابد و سرنوشتش دلها را به تپش میاندازد، حال آنکه جنوب ایران، با همان درد و همان خطر، از دایرهی توجه و دلسوزی جمعی بیرون مانده است؛ گویی بخشی از پیکر این وطن نیست. جنوب، اما، بخشی جداییناپذیر از هویت این سرزمین است؛ نه حاشیهای فراموششده، نه واژهای برای تلطیف اخبار. باید نامش را فریاد زد، دردش را دید و رنجش را در کنار خود احساس کرد؛ پیش از آنکه سکوت ما، خود به بخشی از این نابرابری تاریخی بدل شود. ✍️ فرزاد نیکقدم @farzadnick
تجلی غیرت؛ قلبهایی که همه جا برای ایران میتپند! اول از همه باید بیپرده و بیتعارف گفت: اگر شما نبودید، این صدا اینقدر دور نمیرفت. سالها زیر بار یک قضاوت ناجوانمردانه راه رفتید؛ سالها شنیدید که «از آنور دنیا حق ندارید حرف بزنید»، «حق ندارید همدردی کنید»، «حق ندارید مطالبه کنید». انگار که تبعید، آدم را از درد معاف میکند یا دوری، دل را بیمسئولیت. مدام این جملهی تکراری و آزاردهنده را مثل میخ بر گوشتان کوبیدند که: «از دور آسان است». اما امروز ثابت شد که آسان نبود. هیچوقت آسان نبود. شما ماندید؛ با همهی هجمهها، با همهی تلاشهایی که میخواستند بین ما و شما دیوار بکشند. شما نام «ایران» را جایی زنده نگه داشتید که خیلیها برای فراموشیاش نقشه کشیده بودند. به احترام شما باید تمامقد ایستاد؛ ایرانیانی که شاید به اجبار کوچانده شدید، اما «ریشه» را در چمدان نگذاشتید که خشک شود؛ با خودتان بردید و هرجا که پا گذاشتید، همانجا ایران قد کشید. مونیخ، تورنتو، واشنگتن، لندن، سیدنی، لسآنجلس... اینها دیگر فقط اسم چند شهر روی نقشه نیستند؛ اینها حالا نامهای مستعار «فریاد» هستند. آمارهایی که به گوش میرسد، هوش از سر میبرد: 320 هزار نفر در مونیخ، بالای 450 هزار نفر در تورنتو و جمعیتی انبوه در سراسر جهان. بیایید کمی به این اعداد دقیقتر نگاه کنیم تا عمق فاجعه و عظمتِ حماسه روشن شود. ما شاید چند میلیون ایرانی خارجنشین داشته باشیم، اما وقتی از جمعیتی حدود ۸ میلیون نفر، نزدیک به یک میلیون نفرشان تنها در سه نقطه از جهان، کار و زندگی و روزمرگی را رها میکنند و به خیابان میآیند، این یعنی چه؟ این یعنی معجزه. یعنی آنچه جهان را مبهوت کرد، فقط «عدد» نبود؛ «معنا» بود. دنیا فهمید که این اتحاد، محصول یک سازماندهی لوکس نیست؛ حاصل جمع شدن آدمهای معمولی است که تصمیم گرفتند دیگر معمولی نمانند. این جمعیت با اتوبوسهای اجارهای، با قطارهای شبانه، با خوابیدن در ایستگاهها، با هزینه کردن از پساندازهای کارمندی و دانشجویی خودشان را رساندند. گروههایی که از دل بیخوابیها شکل گرفت؛ یکی در حد خریدن یک بلیت اتوبوس برای دیگری کمک کرد، یکی با ماشین شخصیاش غریبهها را رساند، و یکی فقط ایستاد و ساعتها پلاکارد را بالا نگه داشت. همین «فقط»ها بود که شد یک «همه». این عظمت، دقیقاً آیینهای است برابر ظلمی که در داخل جریان دارد. وقتی جمعیتی اینچنین در آنسوی اقیانوسها به خروش میآید، یعنی فشار در داخل به حد انفجار رسیده است. یعنی گلوهایی که اینجا بسته شده، آنجا باز شدهاند. یعنی آنچه در داخل با باتوم و گلوله و زندان سرکوب شد، در بیرون تکثیر شد. شما فقط «حامی» نبودید؛ شما «امتداد» بودید. شما پلی شدید بین خیابانهای خونآلود ایران و چشمهای خوابآلود دنیا. درست همانجایی که ما زیر آوار قطعی اینترنت و سانسور خبری گم میشدیم و صدایمان به جایی نمیرسید، شما نور انداختید و نگذاشتید فاجعه در تاریکی دفن شود. شما نگذاشتید قصهی ما نیمهکاره بماند. و اما در مورد ما... در مورد مردمی که اینجا هستند. باید صادقانه گفت: بعد از آن روزهای وحشتناک، بعد از بیست و هفت روز عزای مداوم، بعد از شوک سنگین رفتن جانهای عزیز که مثل مه غلیظ و سمی روی جان شهر افتاده بود، دیدن تصاویر شما فقط یک خبر نبود؛ یک «شوک حیاتبخش» بود. در روزهایی که رخوت، تنهایی و غم مثل سرب روی سینههایمان نشسته بود و فکر میکردیم جهان ما را به حال خود رها کرده، ویدیوهای شما آمد. خروش شما در مونیخ و تورنتو و واشنگتن، نسیمی بود که آن مه سنگین را کنار زد. تماشای آن دریای جمعیت، خون تازه دواند زیر پوست شهری که داشت از ناامیدی یخ میزد. شما به مردمی که در محاصره بودند، پیامی واضح دادید: «شما تنها نیستید». دست گذاشتید روی شانهی خستهی ما و گفتید: «ما اینجاییم، بیدار، ایستاده و تا آخرش کنار شما». این کمچیزی نیست. شما اجازه ندادید ملتتان در حس ویرانگر تنهایی غرق شود. نشان دادید که خیابان اگر اینجا به زور خاموش شود، آنجا روشن میشود؛ که اگر اینجا دیوار بکشند، آنجا درها باز میشود. این حماسه را باید نوشت و ثبت کرد، چرا که «فراموشی» همیشه اولین و بزرگترین نقشهی ستمگران است. و شما؟ شما دقیقاً نقطهی شکست همین نقشهاید. دنیا در برابر عظمت شما زانو زد، نه برای جمعیتتان، بلکه برای غیرتتان. برای اینکه ثابت کردید ایرانی بودن به جغرافیا نیست، به تپش قلبی است که هر جای دنیا باشد، برای آزادی این خاک میتپد. دستمریزاد به غیرتتان. راهی که شما در آنسوی مرزها باز نگه داشتهاید، امیدِ قدمهای ما در اینسوی دیوارهاست. ✍️ فرزاد نیکقدم @farzadnick
آنچه امروز از رگهای تایملاین فارسی بیرون میزند، خون گرم عشق نیست؛ سرمای استخوانسوز سوگ است. حکایت آدمهایی که به جای میز رزرو شدهی کافهها و هیاهوی کادوها، مسیرشان به سکوت گورستان کج شده است. جملهها کوتاهاند، اما پشت هر کلمه، یک عمر زندگی نزیسته تلنبار شده. یک درد مشترک مدام تکرار میشود: حسرت عشقهایی که فرصت نکردند شانهبهشانهی هم پیر شوند. ولنتاین قرار بود ضیافت دلخوشیهای کوچک باشد؛ عطر گل، طعم شکلات، لبخند عروسکی پشت ویترین و دستهایی که از هراس سرما به هم پناه میبرند. قرار بود دغدغهمان انتخاب هدیه باشد و اضطرابمان برایِ محل قرار. اما ما در جغرافیایی قد کشیدیم که حتی روزهای خوشش هم با لکنت نفس میکشد؛ سرزمینی که شادیاش همیشه آبستن نگرانی است؛ انگار هر لحظه ممکن است خبری از راه برسد و میز روزگار را چپه کند. از همین رو، ولنتاین اینجا تنها یک مناسبت نیست؛ آینهایست تمامقد در برابر ما. آینهای که نشان میدهد چطور تقویم زندگی را از ما دزدیدند و جایش «روزشمار زخم» را تحویلمان دادند. از آبان ۹۸ تا شهریور ۴۰۱ و زمستانهای پس از آن؛ گویی روی هر ماه، خطی سیاه کشیدهاند و گفتهاند: «این هم سهم شما». اینجا حافظهی آدمها تاریخها را نه با جشنها، که با فقدانها نشانه گذاری کرده است. و درست در کانون این آینه، تصویر «متین قربانی» و همسرش قاب شده است؛ تصویری حقیقیتر از هر تیتر و شعار. دو انسانی که باید امروز در شلوغی سادهی عشق گم میشدند، نه در سکوت سنگینِ نبودن. آغوشی که در عکس گرم است و تپنده، اما در واقعیت دارد با انجماد جهان دستوپنجه نرم میکند. این همان نقطهی صفر است؛ جایی که کلیشهها میمیرند: خرس و شکلات رنگ میبازند در برابرِ دستی که گل را میبرد برای جایی که حتی سنگ مزاری برای در آغوش کشیدن ندارد. این سطرها تبریک نیست؛ سوگنامهی یک شکست جمعی است. روایت اینکه ما میتوانستیم شهروندان یک کشور معمولی باشیم و بزرگترین غممان، دیر رسیدن پیک هدیه باشد؛ اما حالا غممان نامهایی است که در گلو گیر کرده و گلهایی که روی خاک پرپر میشوند. ولنتاین ما، یادوارهی عشقهای ناتمام است؛ عشقهایی که اگر زمانه مهربانتر بود، ادامه مییافتند، عادی میشدند و در کنار هم مو سفید میکردند. ✍️ فرزاد نیکقدم @farzadnick
اگر همراهی ایرانیهای دور از وطن نبود، این مبارزه یک تکه کم داشت؛ از یخبندانهای کانادا و سرمای استخوان سوز آمریکا و اروپا، تا گرمای سوزناک استرالیا و هر جا که نفس میکشیدند، ایستادند. آن روزها که صدای ما پشت قطعی اینترنت حبس شده بود، آنها گلو شدند؛ وقتی شهرها در تاریکی فرو میرفت، آنها چراغ برداشتند و میان خیابانهای ایران و نگاه جهان، گذرگاهی از نور ساختند. دستهایی که در خیابانهای برفی تورنتو و برلین بالا رفت، صداهایی که در سرمای لندن لرزید اما قطع نشد، جمعیتی که زیر آفتاب ملبورن ایستاد و نامها را بلند خواند. اینها فقط تجمع نبود؛ ضربان مشترک یک ملت بود. همراهیای که مرز نمیشناسد، غربتی که بهانهی سکوت نشد. کیلومترها دور از خاک، اما چسبیده به درد. این اتحاد، یک رشتهی نامرئیست که از تهران تا ونکوور کشیده شده، از شیراز تا سیدنی، از تبریز تا لسآنجلس. رشتهای که با اشک خیس شد، با خشم سفتتر شد و با امید گره خورد. ما پراکندهایم، اما تنها نیستیم. هر کجا که ایستادهایم، یک نام مشترک روی زبانمان است و یک رؤیای مشترک در سرمان میچرخد. این فقط همدلی نیست؛ همسرنوشتیست. شکلی از کنار هم ماندن که زبان و پاسپورت نمیشناسد. ما با همین پیوند نفس میکشیم، پیوندی که از سوگ شروع شد و به اتحاد رسید. ✍️ فرزاد نیکقدم @farzadnick
💢خون جوانه میزند شعر چه گوید ما را در روزگار مصیبت؟ خون است وُ خون است وُ خون...در سرزمینِ تو/در نام من/ در نام تو/ در شکوفهی بادام/در پوست موز /در شير کودک/ در نور وُ سايه/در دانهی گندم/ در نمکدان...تکتیراندازانی چيرهدست، به هدف میزنند به چابکی. خون است وُ خون است وُ خون...محمود درویش از آن روز، هیچ سنگفرشی بیحافظه نماند. شهر زیر پاهایمان ساکت است، اما این سکوت از بیخبری نیست؛ سکوتیست که انگار چیزی را در خود نگه داشته. انگار هر سنگ، چیزی را دیده که نمیتواند تعریفش کند. لکهای که باران شست، در چشم سنگ ماند. خطی که پاک شد، در بافت زمین ماند. خون اگر روی زمین بریزد، زمین دیگر مثل قبل راه نمیدهد؛ کمی سنگینتر میشود، کمی جدیتر. این روزها هر جا قدم میزنیم، ردی از خون هست. در صفحههای مجازیمان که با انگشت بالا و پایین میکنیم؛ در عکسهایی که میآیند و میروند؛ در پیادهروهایی که هر صبح از آنها عبور میکنیم؛ در ایستگاههایی که منتظر میمانیم. نه به شکل فریاد، نه به شکل نمایش. به شکل حضوری آرام که میگوید اینجا اتفاقی افتاده و هنوز تمام نشده. خون، اگر بیگناه باشد، خاموش نمیماند. زیر سنگ نمیپوسد. راه میرود. از درز دیوار بالا میآید، از میان آسفالت سر بیرون میآورد، خودش را به نور میرساند. نه برای انتقام؛ برای ادامه. برای اینکه بگوید چیزی که با خشونت قطع شد، قرار نیست برای همیشه قطع بماند. شاید اول فقط ترک کوچکی ببینی؛ شکافی باریک روی دیوار یک شهر خسته. اما همان ترک، روزی دهان باز میکند. از دل همانجا، سبزیای بیرون میزند که نمیشود انکارش کرد. نه استعاره است، نه اغراق؛ واقعیتیست که بارها دیدهایم: ریشهها از سختترین جاها عبور میکنند. چیزی که خواستند دفنش کنند، تبدیل میشود به شاخه. چیزی که خاموشش کردند، به صدا برمیگردد. امید همینطور برمیگردد. نه با شعار، نه با وعده. آرام و پیوسته، مثل گیاهی که از لای سنگ بیرون میآید و فقط ایستادن را بلد است. از همان جاهایی که خون ریخته، روزنه باز میشود. از همان ردها، نور عبور میکند. و اسمهایی که شاید فردای روشن را ندیدند، در همین ریشهها ادامه پیدا میکنند. در همین جوانهها. در همین ایستادگی ساده و روشن. خون، آخرش اگر بماند، تبدیل میشود به راه. راهی که از زمین شروع میشود و به نور میرسد. ✍️ فرزاد نیکقدم @farzadnick
30 روز سوگ سی روز گذشت. سی روز؛ نه مثل سی برگ از یک تقویم، که مثل سی پله از یک چاه. سی روز که هر پلهاش را با چشم خیس پایین رفتیم و هر بار فکر کردیم به ته رسیدهایم، اما تهی نبود؛ ادامه بود، تاریکتر، سنگینتر. روز اول، همهچیز با «بیخبری» آغاز شد؛ با آن خلأ بیرحم که آدم را میان زمین و آسمان معلق نگه میدارد. نه خبر درست، نه صدای آشنا، نه نشانی. فقط نفسهایی که تند میرفت و برنمیگشت. اینترنت مثل دری بود که ناگهان بسته شده باشد و پشتش، هزاران صدا گیر افتاده باشند. فقط تلفنهایی که زنگ میخورد و جواب نمیآمد. فقط نگاههایی که به هم میافتاد و هیچ کلمهای برای ترجمهاش پیدا نمیشد. بیخبری، اسم دیگری داشت آن روزها: شکنجهی آرام. بعد، کمکم نامها از دل سکوت بیرون آمدند؛ نه یکباره، قطرهقطره. اول مثل شایعهای که آدم نمیخواهد باور کند، بعد مثل حقیقتی که آدم نمیتواند از آن فرار کند. نامها، در ابتدا بیچهره بودند؛ حروفی روی صفحه، صدایی در هوا. اما همین حروف، انگار در شهر میافتادند و روی هر خانه، سایه میکشیدند. هر اسم، یک جهان بود؛ یک مادر، یک خواهر، یک اتاق، یک لیوان آب نیمهخورده، یک لباس آویزان پشت در، یک پیام دیدهنشده. رسیدیم به شیونها؛ نه آن گریهی معمولی که آدم بعدش سبک شود، به فریادی که آدم را از داخل میشکند و بعد هم چیزی را سر جایش برنمیگرداند. گریههایی که سقف خانه را کوتاه میکرد. گریههایی که سنگ را شرمنده میکرد. مادرانی که به عکسها خیره میماندند و انگار از قاب، دنبال نفس میگشتند. خواهرانی که با صدای خودشان میترسیدند، چون صدایشان دیگر «صدای» خودشان نبود؛ صدای زخمی بود که راه خروج پیدا کرده بود. سی روز ما رسید به آنجا که ناشناسها دیگر ناشناس نماندند. آن عددهای بیصدا تبدیل شدند به اسم. اسمها تبدیل شدند به داستان. داستانها تبدیل شدند به صورت. و صورتها (آه از صورتها) به زندگی ناتمام. سی روز گذشت و ما رسیدیم به سپهر بابا؛ به آن ترکیب غریب که انگار خودش یک مرثیه است. در این سی روز، ما از بیخبری به یقین رسیدیم، از امیدهای بیپایه به نامهای قطعی، از عکسهای بیصدا به شیونهای بلند، از ناشناسی به شناختن، و از شناختن به نوعی سوگ که دیگر فقط سوگ آدمها نیست؛ سوگ یک دوره است. سی روز گذشت و ما… نه فراموش کردیم، نه میتوانیم. فقط یاد گرفتیم چطور با یک فقدان عظیم، راه برویم؛ یاد گرفتیم چطور هر صبح، یکبار دیگر جهان را ببینیم و وانمود کنیم فرو نریخته. در حالی که درون ما، چیزی فرو ریخته که هیچ بازسازیای آن را شبیه قبلش نمیکند. ✍️ فرزاد نیکقدم @farzadnick
🔷واژهی وقاحت را هم به ستوه آوردید! 🔸(ویدیو به متن پیوست شده، مجری طناز(!) و نادان صدا و سیما، درباره محل نگهداری جنازههای اخیر نظرسنجی طنز ساخته است!) یک جایی خیال میکنی تهِ سقوط را دیدهای. بعد تلویزیون میآید و با همان خندهی آماده، همان میز شیک، همان ژست «آی طنز گفتیم»، میفهماند هنوز هم جا هست؛ هنوز هم میشود پایینتر رفت. در اوج بیخبری بعضی خانوادهها، وسط اضطرابی که اسم ندارد، وسط داغی که هنوز تازه است، یکی آنطرف قاب مینشیند و از «جنازه» نظرسنجی طنز میسازد؛ نه از سر بیفکری لحظهای، که با طراحی، با دکمه، با گزینه، با نیشخند. انگار سوژهی برنامه نه انسان است، نه درد؛ «جسد» است. و آن هم نه برای حقیقتجویی، نه برای دادخواهی، برای سرگرمی. طنزی که بیمایه نیست؛ کثافت محض است. سخیف نیست؛ چرک است. و درست همانجا ساخته میشود که مردم هنوز دنبال خبرند، هنوز یک « سپهر بابا کجایی» در گلو مانده، هنوز کسی چشمش به در است، هنوز کسی جرأت نمیکند گوشیاش را خاموش کند مبادا همان یک خبر تازه را از دست بدهد. و رسانهای که سالها به هر صدای لمپنی میدان داده، حالا بیپروا روی عزای مردم ایستاده و با خونسردی فشار میدهد؛ فشار میدهد تا اگر ذرهای از انسانیت باقی مانده، همان هم له شود. این دیگر «بیسلیقگی» نیست. این تمرین سیستماتیک بیحسیست. آزمایش مرزهاست: ببینیم مردم تا کجا را میبینند و هنوز زنده میمانند؛ هنوز سکوت میکنند؛ عادی میشود. بعضیها فکر میکنند وقاحت یک کلمه است. نه. وقاحت یک پروژه است؛ پلهپله، برنامهبهبرنامه، با لباس اتوکشیده و لبخند مصنوعی، تبدیل میشود به «روال». «شما چرا حساسید؟» حساس نیستیم؛ هنوز انسانیم. و همین «هنوز» برای شما زیادیست. شما نه فقط حرمت مرگ را شکستید، حرمت زندهها را هم لگدمال کردید. به مردمی که هنوز سوگوارند گفتید: «دردتان هم محتوای ماست.» این دیگر طنز نیست؛ این مسابقهی رذالت است، جایی که بر زخم مردم میخندید و مرگ را سرگرمی میکنید. ✍️ فرزاد نیکقدم @farzadnick
شرم ابدی، از آن شماست! آقایان و خانمهای هیئت منصفه، من به جرم خودم اعتراف میکنم. به عذاب وجدانی که پس از دیدن اخبار و به سوگ نشستن هموطنانم و زنده ماندنم دارم. من از اینکه در خیابان نمردم شرم میکنم. از اینکه دستگیر و زندانی نیستم شرم میکنم. از اینکه بدون ساچمه، با چشمهایی سالم میبینم و با دستهایی آزاد مینویسم، شرم میکنم. شرم میکنم که هنوز میتوانم نفس بکشم، وقتی خیلیها حتی فرصت آخرین نفس را هم نداشتند. من اعتراف میکنم که زنده ماندهام. و گاهی زنده ماندن، از مردن سنگینتر است. شبها وقتی شهر آرام میشود، وقتی خیابانها وانمود میکنند که همه چیز عادیست، وقتی چراغها روشناند اما دلها تاریک، من به اسمها فکر میکنم. به چهرههایی که هرگز ندیدم اما انگار سالهاست میشناسمشان. به جوانهایی که هنوز زندگی را کامل نچشیده، از زندگی جدا شدند. به مادرهایی که هر صبح با یک جای خالی از خواب بیدار میشوند. به پدرهایی که دیگر صدای قدمهای فرزندشان را نمیشنوند. من فکر میکنم درد، وقتی جمعی میشود، وقتی بر شانههای یک ملت مینشیند، دیگر فقط درد نیست؛ میشود تاریخ. ما نسلی هستیم که به جای خاطرات کودکی، تصاویر اعتراض، خون، فریاد و دود را به یاد داریم. نسلی که شادیهایش کوتاه بود و سوگهایش بیپایان. ما یاد گرفتیم خبرهای بد را سریع بخوانیم، چون طاقت ماندن روی هر جمله را نداریم. یاد گرفتیم اسمها را فراموش نکنیم، اما زندگیمان مجبورمان میکند جلو برویم. و همین جلو رفتن است که وجدانمان را میسوزاند. من مطمئنم این عذاب وجدان فقط مال من نیست. مطمئنم خیلی از شما هم دارید. همان لحظهای که میخندید و ناگهان یادتان میافتد عدهای دیگر هیچوقت دیگر نخواهند خندید. همان وقتی که غذا میخورید و تصویر مادری در ذهنتان میآید که فرزندش دیگر کنار سفره نیست. همان وقتی که میخوابید و فکر میکنید کسانی هستند که برای همیشه خفتهاند. این یک درد شخصی نیست. این درد مشترک یک ملت است. ما هر بار امیدوار شدیم و هر بار، کشورمان را یک قدم دیگر به لبهی پرتگاه بردند. به مرز بحران. به آستانهی جنگ. به جایی که دیگر نه امنیت مانده بود، نه آرامش، نه اعتماد. ما بهای نادانی و لجاجت را با جان دادیم. با جوان دادیم. با آینده دادیم. و امروز اگر شرمی هست، اگر باید سری پایین بیفتد، اگر وجدانی باید بسوزد، شرم از آن ما نیست که زنده ماندیم. شرم از آن کسانیست که مسبب این اوضاعند. کسانی که هر بار با تصمیمهای غلط، کشور را به بحران کشاندند. کسانی که صدای مردم را نشنیدند، اما صدای قدرت را خوب بلد بودند گوش بدهند. کسانی که به جای ساختن، خراب کردند. به جای آموختن، تکرار کردند. به جای نجات، هل دادند. آنها ایران را نه خانه دیدند، نه مادر. ایران برایشان فقط صحنهی آزمون و خطا بود. اما برای ما، ایران همه چیز بود. خاکی که رویش بزرگ شدیم. زبانی که با آن عاشق شدیم. کوچههایی که رویاهایمان در آن شکل گرفت. ما از ایران نخواستیم بهشت باشد. فقط خواستیم جایی برای زیستن ساده باشد. فقط خواستیم امن باشد. فقط خواستیم آینده داشته باشد. و حالا این آینده، در قاب عکسهاست. روی سنگ قبرهاست. در یادهاست. آقایان و خانمهای هیئت منصفه، اگر جرمی هست، جرم من فقط این است که زنده ماندم. که هنوز نفس میکشم. که هنوز مینویسم. که هنوز امیدوارم، حتی وقتی امید را بارها از ما گرفتند. اما بگذارید حکم نهایی از منظر خودم را روشن بگویم: گناه از آنهاییست که بارها درس نگرفتند. گناه از آنهاییست که کشور را تا لبهی پرتگاه و جنگ کشاندند. گناه از آنهاییست که میتوانستند نجات دهند و ندادند. گناه از آن کسانیست که با اسم صندوق رای و کلیشه بد و بدتر، هربار به طمع قدرت مردم را گول زدند. شرممان از این است که شاهد این همه ویرانی بودیم و هنوز باید امیدوار بمانیم. و با تمام این درد، با تمام این عذاب وجدان، باز هم میگویم: ایران هنوز زنده است. در دل ما. در اشکهای ما. در فریادهای خاموش ما. و روزی این زخمها، به جای چرک، نور خواهند داد. ✍️ فرزاد نیکقدم @farzadnick
عادت نمیکنیم این روزها، مرگ دیگر مثل «خبر» نمیآید. مثل یک لکنت میآید؛ وسط جملهی زندگی. مثل یک قطع ناگهانی؛ که نه فقط اینترنت را میبُرد، که رشتهی آدمها را از هم جدا میکند. و ما میمانیم با یک شهر پر از چراغ و یک تاریکی بینام در دلها. آن شبها که اینترنت نبود، تلفن نبود، حتی از کوچهی بغلی هم خبر نداشتیم، فهمیدیم چقدر «بیخبری» میتواند شبیه شکنجه باشد. نه صدایی میرسید، نه تصویری، نه نامی. فقط یک حس سنگین، مثل دود مانده روی پرده: که جایی، در همین حوالی، زندگی دارد بیاجازه از کسی گرفته میشود. و بعد، وقتی دوباره تصویرها آمدند (نه مثل بازگشت نور، مثل بازگشت تیغ) دیدیم هیچ کدامشان آشنا نبودند. هیچ اسمِ تکراری نبود. هیچ صورت «معلوم»ی نبود که بگوییم: «آه، این را قبلاً دیده بودیم.» انگار تقدیر، هر بار از یک جای تازهی این خاک، یک عزیز را انتخاب کرده باشد؛ و این انتخابها(چقدر بیمنطق، چقدر بیرحم، چقدر دقیق)روی سینهی آدم مینشیند. اما همین ناآشنایی، درد را کم نکرد. برعکس. ناآشنا بودن یعنی: هرکدامشان عزیز کسی بودند؛ یعنی آن طرف هر عکس، خانهای هست که هنوز زندگی در آن جریان دارد، اما یکی از صداهایش برای همیشه خاموش شده. یعنی یک مادر، یک پدر، یک خواهر، یک رفیق هنوز در ذهنش دارد جملهها را تکرار میکند: «الان میاد… الان جواب میده… الان…» ما وارثان رنجیم؛ نه از روی شعار، از روی حساب. از بس این خاک، سالهاست یاد گرفته زخمها را با خاکستر بپوشاند و بعد به ما بگوید: «چیزی نشده… عادیست… زندگی ادامه دارد.» اما ما یاد گرفتهایم بعضی زخمها «ادامه» ندارند؛ آدم را نصف میکنند و همانطور نصفه تحویل فردا میدهند. و بعد… آن لحظهای که «سپهر… بابا کجایی؟» وقتی پدر، میان پیکرهای ردیفشدهی کهریزک، نامِ پسرش را صدا میزد، صدا برای پیدا کردن نبود؛ برای تسلیم نشدن بود. او میدانست هیچ دهانی قرار نیست پاسخ بدهد، هیچ دستی از زیر پارچهای سفید بلند نمیشود، اما باز هم اسم را تکرار میکرد. نه از امید، از استیصال انسانی که نمیتواند بپذیرد جهان اینقدر بیرحم تمام شده باشد. از اسم و تصویر هیچکدامشان ساده نمیگذریم. نه به این خاطر که «نماد» باشند؛ به این خاطر که آدم بودند. با یک صبح معمولی. با یک پیام نیمهتمام. با یک قرار ساده. با یک زندگی که حق داشت ادامه پیدا کند. این روزها، ما داغدار یک «نام» نیستیم؛ داغدار یک نسل بیپناهیم که هر بار باید میان بیخبری و خبر بد یکی را انتخاب کند. و انتخاب، هر دو طرفش زخم است. اما یک چیز را این خاک هنوز بلد نشده از ما بگیرد: حافظه را. اگر قرار است چیزی از این روزها بماند (نه تیترها، نه عددها، نه روایتهای آماده) همین است: ما فراموشتان نمیکنیم. نه چون باید؛ چون نمیتوانیم. در این سرزمین، مرگ را زیاد کردهاند تا عادی شود؛ اما یک چیز را نفهمیدهاند: عادت، زخم را درمان نمیکند؛ فقط درد را بیصدا میکند. و ما با همهی خستگی، با همهی ترسهای بینام، هنوز انسان ماندهایم؛ چون هر بار که نامی را میبینیم، انگار یک عزیز را صدا میزنیم. ✍️ فرزاد نیکقدم @farzadnick
تجلی عزت و سرافرازی اکنون که یازده روز از خروش سهمگین و توفنده ملتی میگذرد که کاسهی صبرشان از بیداد و نابرابری لبریز شده، پردههای تزویر فروافتاده و حقایق با عریانی تمام رخ نمودهاند. سالیان درازی بود که سیاستمداران کوتهنظر و دونهمت، بر این پندار باطل دل خوش کرده بودند که اگر مردم را در تنگنای معیشت بفشارند و آنان را محتاجِ نانِ شب نگه دارند، میتوانند ریشههای ستبر «عزت نفس» را در خاک وجود این ایرانیان بخشکانند. آنها گمان میبردند که با ترویج فقر، کرامت انسانی را ذرهذره سلاخی کرده و ملتی مطیع و سربهزیر خواهند ساخت که برای لقمهای نان، تن به هر خفتی میدهند. اما زهی خیال باطل! آنچه امروز در پهنهی ایرانزمین و بهویژه در خطهی دلاورخیز آبدانان ایلام رقم خورد، خط بطلانی سرخ بر تمام این محاسبات حقیرانه بود. تصاویری که از تسخیر فروشگاه مخابره شد، نه صحنهی غارت، که تجلیگاه باشکوه «استغنا» و «مناعت طبع» بود. مردمی که دروازهها را گشودند، نه همچون گرسنگان چشمدوخته به مال دنیا، بلکه همچون آزادگانی وارسته وارد شدند. آنها ذرهای از آن متاع را برای خود برنداشتند؛ نه جیبی انباشتند و نه کیسهای پر کردند. بلکه همه را بر خاک ریختند و پراکندند تا با زبانی رسا به حاکمیت بفهمانند: «ما گرسنهی نان شما نیستیم؛ ما تشنهی آزادی و عدالتی هستیم که از ما دریغ شده است.» این حرکت، نمادی از شجاعت محض و سیلی محکمی بود بر صورت تفکری که میپنداشت میتواند با صدقهپروری و توزیع یارانه در دقیقهی نود، خشم مقدس خلایق را فروبنشاند. حاکمیتی که اکنون از سر استیصال و هراس، کیسههای زر و سیم بیمقدارش را همچون صدقه پیشکش میکند، هنوز درک نکرده است که این ملت اگر تا کنون دندان بر جگر گذاشته و دم برنیاورده بود، نه از سر جهل و نیاز، که از روی نجابت، بزرگواری و امید به اصلاح بود. اما اکنون که آن نجابت را با ضعف اشتباه گرفتند، با چهرهی واقعی شیری روبرو شدهاند که زنجیرهای وابستگی را پاره کرده است. صحنهی آبدانان، روح تازهای در کالبد جامعه دمید. این رفتار، پیامی حماسی داشت: سیاستی که میخواست مردم را «گدا» بپرورد، در برابر مردمی که حتی در اوج نیاز، شریف باقی ماندند، به زانو درآمده است. این یعنی شکست مطلق تحقیر در برابر تکریم. این یعنی مردم ما خوب میفهمند، خوب میبینند و آنگاه که اراده کنند، سفرههای رنگین آلوده به منت را واژگون کرده و عزت لگدمالشدهی خویش را بازمیستانند. این استغنا، نویدبخش پیروزی نور بر تاریکی و غلبهی شرافت بر ذلت است. ✍️ فرزاد نیکقدم @farzadnick
عروس همیشه رنجور نام «ملکشاهی» که این شبها با طعم گس باروت، التهاب و خبر هولناک هجوم به حریم امن درمان بر سر زبانها افتاده، برای بسیاری نامی تازه است؛ اما برای آنان که نبضِ تاریخ معاصرِ این سرزمین را میشناسند، نامی آشناست که با رنج و استقامت همقافیه شده است. شاید تلخترین طنز روزگار ما همین باشد که جغرافیایی کهن با تمدنی چندهزار ساله، باید چنین خونین و پرآشوب به سرخطِ خبرها بازگردد تا دیده شود. آنچه در آن شب و روز پرحادثه بر ملکشاهی گذشت، تنها یک درگیری کور یا یک حادثهی انتظامی گذرا نبود؛ آن صدایِ مهیب، شکستنِ استخوان صبر مردمی بود که سالهاست زیرِ آوار فراموشی نفس میکشند. ایلام، این عروسِ زاگرس که بر بستری از طلای سیاه آرمیده، دیریست که به جای نان، غم میخورد و به جای رفاه، حسرت درو میکند. آیا رواست دیاری که مردمانش پیش از به صدا درآمدن طبل رسمی جنگ، سینهی خود را سپر بلای میهن کردند و در روزهای آتش و خون، کوهستان را مأمن غیرتِ خویش ساختند، امروز اینچنین در پیچوخم «نداشتنها» گرفتار باشند؟ دردِ ایلام، درد امروز و دیروز نیست. وقتی آمارها بیرحمانه از صدرنشینی این استان در جداول غمانگیزِ «خودکشی» و «بیکاری» سخن میگویند، یعنی با یک فاجعهی خاموشِ انسانی روبرو هستیم. سرزمینی که روزگاری تنها شهرتش در نداشتن سینما خلاصه میشد، اکنون بازیگرِ نقشِ اول تراژدیهایی است که روحِ هر شنوندهای را میخراشد. جوانانی که باید ستونهای آبادانی این دیار زرخیز باشند، در بنبست ناامیدی و در سایهی سنگین فقر، جان شیرین را به حراج میگذارند. این درگیریها و این التهابات، چرککردن زخمی کهنه است که سالها زیر پانسمان وعدههای رنگارنگ و نگاههای سرد مرکزنشینان پنهان مانده بود. ملکشاهی امروز فریاد میزند تا شاید گوشی شنوا برای شنیدنِ قصهی پرغصهی بلوطهای سوخته و سفرههای خالی پیدا شود. مبادا که از کنار نام ایلام و ملکشاهی به سادگیِ خواندن یک تیتر حوادث بگذریم؛ چرا که در پس این اخبار، بغض فروخفتهی نسلی نهفته است که حقش از سهم عظیم نفت و گاز، تنها دودی است که آسمانش را تیره کرده و فقری که بر جانش تازیانه میزند. ایلام را دریابیم، پیش از آنکه سکوت سنگین کوهستان، به فریادی سهمگینتر بدل شود. ✍️ فرزاد نیکقدم @farzadnick
این دیگر «خبر» نیست؛ نمایش عریان وقاحت است. در میانه اعتراض، تورم افسارگسیخته و سفرههایی که هر روز کوچکتر میشوند، سخنگوی دولت پشت تریبون میایستد و با لحنی خونسرد اعلام میکند «کالاهای اساسی ۲۰ تا ۳۰ درصد گران میشود»؛ انگار دارد وضعیت هوا را گزارش میدهد، نه فروپاشی معیشت مردم را. مسئله فقط عدد نیست؛ این عادیسازی فاجعه است. وقتی گرانی را در قالب «خبر خوش مدیریتی» میفروشند، یعنی فاصله قدرت با زندگی واقعی مردم به نقطه بیشرمی رسیده. شاید وقتش باشد همهتان کنار بروید. کشوری که اینگونه بیتدبیر اداره میشود، احتمالا بدون این همه سخنگو و رئیس هم از این بدتر نخواهد شد. ✍️ فرزاد نیکقدم @farzadnick
«مبادا خون سیاوش بر زمین بریزد… اما جلاد شلخته و نادان وقت سر بریدن حواسش پرت شد و یک قطره از خون سیاوش ریخت روی زمین. خون به زمین فرو نرفت، روی زمین پخش شد. از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد. هرکس آن را میدید میفهمید که جایی بیگناهی را کشتهاند.» — شاهرخ مسکوب خون که ریخت، دیگر خون نماند. چیزی شد میان مایع و خاطره؛ نه زمین توان بلعیدنش را داشت، نه آسمان جرأت انکارش را. اول به ریشهها رسید. ریشههایی که سالها خاموش بودند، در خاکی که به کشتن عادت کرده بود و وانمود میکرد چیزی به خاطر نمیآورد. اما خون، حافظه دارد. راهش را بلد است. از ترک دیوارها بالا آمد، از لای آسفالت، از بند کفش رهگذری که نمیدانست چرا پاهایش سنگین شده. درختی که صبح بیدلیل شکوفه داد، گیاهی که وسط بیابان سر از خاک درآورد، حتی علف هرزی که لگدمالش کردند و باز ایستاد—همه یک نشانه بودند. زمین میخواست آرام بماند، اما خون بیگناه آرام نمیماند. میچرخد، میدود، تکثیر میشود. گاهی جوانه میزند، گاهی صدا میشود، گاهی فقط یک حسِ نامفهوم در سینهی آدمهاست که نمیگذارد شب راحت بخوابند. هیچ خونی بینشانه نمیریزد. اگر فرو نرفت، یعنی هنوز کاری دارد. یعنی قرار است جایی چیزی یا کسی را لو بدهد. و ما هر بار که سبزی نابجایی را میبینیم، هر بار که درختی بیموقع قد میکشد، هر بار که خاک بیش از حد زنده به نظر میرسد، باید بفهمیم جایی بیگناهی زمین خورده و زمین، مثل همیشه، رازدار خوبی نبوده است. ✍️ فرزاد نیکقدم @farzadnick
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи